-
دوشنبه 20 می
دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 06:14
سلام. اون چیزی که این چندروزه ذهنم رو قلقلک میده و رنگی رنگی میکنه، نقاشی با آبرنگه. خوندم که کار با آبرنگ بخاطر پخش رنگها و قابل پیشبینی نبودنش سخته، ولی من همین غیر قابل پیشبینی بودن رو دوست دارم، اینکه رنگها گاهی هرجهتی که بخوان پخش میشن. میخوام چند تا کلاس مقدماتی بگیرم تا با الفبای این کار آشنا بشم. دیروز هم از...
-
جمعه 17 می
جمعه 28 اردیبهشت 1403 10:23
سلام. من و کری داریم سومین هفته با هم بودن توی خونه جدید رو میگذرونیم.با اینکه خونه جدید، یک آپارتمان یک خوابه کوچولوست ، توی تمیز و مرتب نگه داشتنش موفق بودیم . هردو وقتی لباسهامون رو که در آوردیم بلافاصله آویزون میکنیم ، و هر چیزی رو که استفاده کردیم سر جاش میگذاریم دو اینطوری همه چیز مرتب و منظم میمونه .صبحها هرکس...
-
پنجشنبه 16 می
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403 07:18
سلام. اول از همه بگم که خیلی گرسنمه! ساعت نزدیکه 11 صبحه و من بعد از شام دیروز که ساعت 6 خوردیم و بعدش 15 تا دونه گیلاس که بعداز برگشتن از پیاده روی خوردیم تا الان چیزی نخوردم. کری یکجور "چیلی" درست میکنه که من خیلی دوست دارم. قدیمها با پلوپز، پلو هم درست میکرد باهاش، اما من گفتم که "کینوا" رو...
-
دوشنبه 13 می
دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 10:00
سلام. روز شلوغی بود و از صبح مشغول کارم. تا تابستون چیزی نمونده ,. قرار شد این یک ماه که تموم شد برگردیم خونه من و بعد که کری نیتجه تستش رو گرفت و با دکترش ملاقات کرد تصمیم بگیریم که چکار میکنیم واحتمالا قبل ازبازشدن مدرسه به منطقه جدید اسباب کشی میکنیم. دیروز برای برانچ مهمون دوستم و همسرش بودیم که خونه شون رو تازه...
-
پنجشنبه 9 می
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1403 04:54
سلام. وقتی آدم خونه اش روعوض میکنه، فقط تغییر آدرس نیست، خیلی چیزهای دیگه هم تغییر میکنن. اینکه برای رسیدن به محل کارش باید مسیر جدیدی رو انتخاب کنه، و اینکه وقتی توی خیابون اصلی میپیچه توی کدوم خط باید بمونه تا مجبور نشه خط عوض کنه. اینها همه تغییرات جدیده ، اینکه وسائلش رو کجای خونه میگذاره، موبایل و ساعتش، جا...
-
چهارشنبه 8 می
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 09:06
سلام. داشتم برای خانم "ژ" همکارم، تعریف میکردم که خونه هایی که عکسشون رو آنلاین میبینیم و کری بهم نشون میده، همونهاییه که یک روز آرزوش رو کرده بودم. یادمه به خانم تراپیست قبلیم گفته بودم به همه برنامه های سه ساله ای که برای بعد از طلاقم ریخته بودم رسیدم. خانم تراپیست پرسیده بود برای سه سال آینده ات چه برنامه...
-
سه شنبه 7می
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 08:00
سلام. آدم گرسنه باشه و از 15-16 ساعت چیزی نخورده باشه بعد بیاد ببینه یک جعبه غذا روی میزشه، خب معلومه که قید غذایی رو که از خونه آورده میزنه. البته غذای نسبتا سالمی بود، ساندویچ مرغ با نون پیتای سبوس دار. بعد هم کنارش یک بسته چیپس که نگه میدارم برای ایزی و یک بسته دست پیچ شده که توش یک تکه برانی بود که البته نوش جان...
-
دوشنبه 6 می
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 05:05
سلام. یک دوشنبه گرم و مرطوبه. این هفته هم از بچه ها تست میگیریم یعنی تاظهر توی کتابخونه هستم، بدون دسترسی به تلفنم و بدون امکان کار با کامپیتوتر. این موقعها دور کتابخونه راه میرم و فکر میکنم. و بجای افکار پراکنده سعی میکنم متمرکز فکر کنم و تصمیمهای کوچولوی خوب بگیرم. راستی امروز اولین روز هفته قدردانی از معلمهاست. صبح...
-
پنجشنبه 2 می
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 05:03
سلام. دیشب اقلا 8 ساعت خوابیدم و امروز صبح که برای نوشیدن قهوه توی بالکن فسقلیمون نشسته بودیم، حس کردم که آسمون از همیشه آبی تره و احتمالا امروز روز شادتری خواهم داشت، حتی احساس کردم که کری رو بیشتر از قبل دوست دارم و در ک میکنم و میخواهیم واقع بینانه تر به زندگیم نگاه کنم. کری بارها به من گفته که میفهمه که من به...
-
سه شنبه 30 اپریل
سهشنبه 11 اردیبهشت 1403 17:51
سلام. از لحظه ای که اومدم بسیار تحریک پذیر بودم.توی مدرسه روز طولانیی بود، باید از بچه ها تست میگرفتیم و اینترت بازی در میاورد و برای وصل کردن دوباره شون باید کلی پس ورد و غیره وارد میگردیم ، بعدش جلسه یکی از بچه ها بود و بعد از مدرسه هم که تدریس خصوصی داشتم، یعنی میخوام بگم وقتی رسیدم خونه فکرم خسته بود و دلم میخواست...
-
دوشنبه 29 آپریل
دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 04:52
سلام. صبح دوشنبه ست و سرکار هستم. با اینکه صبحها از مدرسه تا محل جدید بیشتر از 25 دقیقه راه نیست، چند دقیقه ای دیر رسیدم!صبح که با لبخند بیدار شدم وحتی سعی کردم بیشتر از اونی که حالم خوبه خوشحال بنظر برسم، کری گفت:"امروز توی مود خوبی هستی." تا هفت و نیم توی رختخواب بودم، بعد با عجله آماده شدم، پیراهن مشکی رو...
-
جمعه 26 آپریل
جمعه 7 اردیبهشت 1403 08:05
سلام. ظرف ناهارم کنارمه، مرغ و سبزیجات که کری چند روز قبل درست کرده بود و اضافه اش رو توی فریزر گذاشته بودم. خانم"ژ" امروز رفته کالیفرنیا، رفته نودو پنجمین سالگرد تولد گاد ما(Godmother) شوهرش . اگر خانم "ژ" اومده بود با خوشحالی بهش میگفتم که دکتر با کری تماس گرفته و گفته ;که مشکلش در مرحله ای نیست...
-
چهارشنبه 24 آپریل خونه نو
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1403 17:07
سلام. از خونه جدید مینویسم، من و کری به شوخی بهش میگیم قصر آرلینگتونمون( our Arlington palace). قصر آرلینگتون یک کاندوی یک خوابه ست که توی طبقه دوم واقع شده. یک پنجره نسبتا بزرگ داره که رو به خیابو ن باز میشه اما هنوز درختها دیده میشن، این اولین چیزی بود که کری وقتی خونه رو از نزدیک دید بهم گفت. خونه از اونی که توی...
-
چهارشنبه 24 آپریل
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1403 08:39
سلام. امروز میریم خونه جدید. کری عکس اتاقها و انداخته و برام فرستاده. در واقع ما این خونه رو فقط آنلاین دیدیم و امیدوار بودیم که بخوبی عکسهاش باشه که ظاهرا هست! تا دیشب هیچ علاقه و شوقی برای رفتن به خونه جدید نداشتم، مخصوصا بعد از گرفتن نتیجه بیوبسی کری، اصلا حوصله تغییر این مدلی رو نداشتم. به کری گفتم بهتر نیست کنسلش...
-
سه شنبه 23 اپریل
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 05:01
سلام.با اینکه زندگی درآرلینگتون قراره یک اقامت موقت یک ماهه باشه، ولی من هنوز هیچی نشده داره دلم برای خونه ام تنگ میشه. هم برای خونه و هم برای محله و هم جنگل پشت خونه و فروشگاهها و همه چیز. نمیدونستم که اینقدر به این خونه وابسته شدم.شاید چون این اولین خونه ای هست که مال خود خودم بوده و حالا با گذاشتن و رفتنش احساس...
-
جمعه 19 اپر یل
جمعه 31 فروردین 1403 05:32
سلام. برعکس کری که هیچکدوم از خوابهاشو یادش نمیمونه،من حداقل آخرین خوابی رو که هر شب میبینم یادم میمونه. این چند شبه همه اش کابوس دیدم،یکبار خواب دیدم که خانم مدیر از دستم عصبانیه و دارم کارم رو از دست میدم. دیشب خواب دیدم که جلسه یکی از بچه هاست و مدارکی که میخوام بخونم بهم ریخته و صفحاتش جابجاشده. این خوابها نتیجه...
-
پنجشنبه 18 آپریل
چهارشنبه 29 فروردین 1403 08:12
سلام. هوا گرم شده، همیشه تغییر فصلها من رو دچار تلاطم احساسی میکنه. وقتی که زمستون تموم میشه و بهار میاد، وقتی که هوا گرم میشه و بوی تابستون میاد، وقتی که بادهای پاییزی شروع میشه و فصل مدرسه میرسه... الان هم از رسیدن و خاطرات تابستونی متلاطمم. حضور کری توی خونه ام یکجورایی عادی شده،انگار که همیشه بوده و همیشه قراره...
-
دوشنبه 15 آپریل
دوشنبه 27 فروردین 1403 07:16
سلام. صبح که بیدا رشدیم، به کری گفتم بیا قبل از هر کاری بریم توی جنگل پشت خونه پیاده روی. گفت باشه بعدش هم بریم کافی شاپ صبحونه بخوریم. قسمتهایی از جنگل رو برای حفاظت ازدرختها بستن، درختهای پوسیده رو بریدن، برای درختهایی که نیاز به به حائل دارن تکیه گاه گذاشتن، من این چهره جدید جنگل رو دوست ندارم و امیدوارم زودتر...
-
پنجشنبه 11 آپریل
پنجشنبه 23 فروردین 1403 04:56
سلام. نیم ساعت دیگه جلسه آی . ای. پی. ایزی هست. گفتم قبلش چند خطی بنویسم. تربیت مورفی ادامه داره. یک نیمکت که کمی کوتاهتر از تختمونه گذاشتیم کنار تختمون و مورفی روگذاشتیم روش. هر بار که برمیگشت به تخت ما دوباره برش میگردونیم به جاش. وقتی توی تخت خودش بود مدام نوازشش میکردیم. من تا ساعت 12:30 کنارش موندم و وظیفه خطیر...
-
چهارشنبه 10 اپریل
چهارشنبه 22 فروردین 1403 08:28
سلام. خوشحالم که هوا گرم شده و میشه لباسهای تابستونی پوشید. پیراهنهای خوشگل و کفشهای جلو باز! چند روزه که مرتب بعداز مدرسه میرم باشگاه. یادتونه که قبلا ها روزهای خاصی میرفتم اما الان کار با وزنه و ماشین رو تقسیم کردم به سه گروه و به نوبت هر روز یک قسمت رو انجام میدم که حدود نیم ساعت طول میکشه، بعدش میرم روی تشکهایی که...
-
دوشنبه 8 اپریل
دوشنبه 20 فروردین 1403 07:15
سلام.مدتیه ننوشتم. مخصوصا آخر هفته ها که خونه هستم زیاد نمی نویسم شاید برای اینکه دیگه مثل سابق تنها نیستم و کری بخش زیادی از وقت آزادم رومیگیره. شنبه بعد از مدتها رفتم کوه "کله قندیی" کلی کلنجار رفتم با خودم که برم یا نرم. خب اول از همه که کری نیمومد چون این هایکنیگ برای زانوش خوب نیست، بعدش هم صبح زود...
-
دوشنبه اول اپریل
دوشنبه 13 فروردین 1403 18:16
سلام. دیروزکه Easter Sunday بود خونه پسرکری مهمون بودیم . کری تیشرت پولوی خاکستری رو که من براش گرفتم میپوشه ، براحتی و بدون تردید.اما من درگیر انتخاب لباس میشم و اینکه بعنوان شریک زندگی پدرشون چطور باید بنظر بیام ؟ تاپ شیریم رو که طرحهای ملایمی داره با دامن یشمی بلندم میپوشم، بعد میبینم اما با چاک بلندش راحت نیستم،...
-
جمعه 29 مارچ
جمعه 10 فروردین 1403 11:08
س لام. امروز بشدت روز خسته کننده ای بود و تقریبا همه روز به مواظبت از دوتا بچه مبتلا به اتیسم گذشت و به هیچ کاری نرسیدم ،چرا؟ چون معلمها وکمک معلمها بخاطر جریاناتی که دیروز توی کلاسشون پیش اومده بود مدرسه نیومدن . اما دیروز... دیروز حدودهای 3 کارم با آخرین گروه بچه ها که همه کلاس دومی بودن تموم شده بود و داشتم...
-
چهارشنبه 27 مارچ
چهارشنبه 8 فروردین 1403 08:58
سلام. زندگیم این روزها آرومتر و یکنواخت تر از روزهاییه که دیت میکردم. از اون هیجانات و انتظارات خبری نیست، از هر هفته یک آدم جدید رو دیدن، از امیدواری به نا امیدی رسیدنها و دوباره شروع کردنها . وقتی دوستم "ج" ازم می خواد توی درست کردن پروفایل آنلاین دیتینگ کمکش کنم، از فکر راه طولانی که باید بره، احساس خستگی...
-
دوشنبه 25 مارچ
دوشنبه 6 فروردین 1403 06:30
سلام. فکر کنم دیگه رفت و آمد ها و مراسم عید تقریبا تموم شده وهمه برگشتین به زندگی روزمره تون. برای من که عید امسال خیلی بی سرو صدا بود. چشمم که میفته به میز هفت سین هنوز فکر میکنم باید منتظر چیزی باشم، و فکر میکنم که یعنی همه اش همین بود،عید هم اومد و رفت؟ دو تا سنبلی که پارسال توی باغچه جلوی خونه کاشته بودم امسال گل...
-
جمعه 22 مارچ
جمعه 3 فروردین 1403 08:22
سلام. اینکه مردم به راحتی حرفهاشون رو در حضور آدمهای مختلف عوض میکنن دیگه برام عادی شده. مثلا اینکه خانم ژ در مورد تکستی که گرفته ،در غیاب فرستنده تکست یکجور نظر میده و و در حضور فرستنده تکست یکجور دیگه یعنی که انتظاراتم کلا واقع گرایانه تر شده و میدونم که آدمها پشت و رویی دارن که شبیه هم نیست، حتی آدمهای مثل خانم ژ....
-
سه شنبه 19 مارچ
سهشنبه 29 اسفند 1402 05:12
سلام. امشب عیده. کری اومده و ساعت دقیق سال تحویل رو بهم اطلاع میده و میگه امشب بایدجشن بگیریم. چند دقیقه دیگه میتینگ آی ای پی دارم. مادر الیسون شکایت میکنه که یک بچه دیگه بچه اش رو اذیت کرده، من و خانم ژ بشدت عصبانی میشیم، از اینکه کسی در مقابل ای بچه که مشکل رفتاری داره وباعث زحمت و رنج فراوان معلمها و بچه های دیگه...
-
شنبه 16 مارچ
شنبه 26 اسفند 1402 06:29
سلام. اول از همه که عدسم مثل همیشه که فکر میکردم بموقع سبز نیمشه، سبز شده! با اینکه خریدن گل سنبل عادت هر ساله من نیست و خیلی از سفر هام رو بدون سنبل چیدم امسال احساس میکنم اگر سنبل نباشه هفت سینم کامل نیست. کری صبح میگه: حالا دیگه میشه عکس بندازم ؟ میگم نه! از اولین شیی که گذاشتم سر هفت سین داره این رو ازم میپرسه و...
-
چهارشنبه 13 مارچ
چهارشنبه 23 اسفند 1402 06:25
سلام. توی یک میتنیگ آنلاین هستم که فقط حضورم لازمه ، و فکر کردم چند خطی اینجا بنویسم. تازگیها سعی میکنم توی خونه زیاد سراغ وبلاگم نرم. نمیخوام کری رو کنجکاو کنم . دیروز داشتم فکر میکردم ممکنه دو تا آدم اونقدر نزدیک بشن که براحتی بتونن هرچی توی ذهنشون میگذره رو با هم در میون بگذارن؟ ممکنه روزی برسه که من خودم آدرس...
-
سه شنبه 12 مارچ
سهشنبه 22 اسفند 1402 11:47
سلام.سه شنبه ست. بالاخره روزم رو تا اینجا رسوندم. یک ربع دیگه بچه ها میان و تدریس خصوصی شروع میشه. صبح توی ماشین داشتم از خواب میمردم، یعنی اگرچشمام رو میبستم براحتی خوابم میبرد. دیشب مورفی بد خواب شده بود و هی اینور و اونور میرفت و نمیگذاشت بخوابیم. ساعت 2 نصف شب کری بردش بیرون دستشویی اما بعد از برگشتن تا ساعت نزدیک...
-
همون روز ( دوشنبه 11 مارچ) بعد ازظهر
دوشنبه 21 اسفند 1402 09:57
سلام. الان دیگه کاملا میتونم تصور کنم که سالهای سال در کنار کری زندگی میکنم. میتونم تصور کنم که وقتی بازنشسته شدم با هم به خونه بزگش برمیگردیم. شاید چند سالی اونجا زندگی کنیم و بعد هر دو به این نتیجه میرسیم که به خونه به این بزرگی نیازی نداریم. یک کاندوی روشن و دلباز میگیریم. نمیدونم کجا. نزدیک شهر یا دورتر، بستگی به...
-
دوشنبه 11 مارچ
دوشنبه 21 اسفند 1402 04:50
سلام . دوشنبه ست. توی مسیر که میومدم خیلی از درختها شکوفه دادن، البته شکوفه های گیلاس هنوز در نیومدن. مثل هر سال نمیدونم که عدسی که خیس کردم برای هفت سین بموقع سبز میشه یا نه. کری به سفره نیمه کاره هفت سنیم نگاه میکنه و عکس میندازه تا برای دوستش بفرسته،میگم باید صبر کنی، این هنوز کامل نیست. مثل همه عیدها احساس دوگانه...
-
چهارشنبه 6 مارچ
چهارشنبه 16 اسفند 1402 09:12
سلام. با توجه به اینکه بیشتر خوانند ه ها اینجا رو پیدا کردن، دیگه اینجا میشه خونه دائمی و وبلاگ قبلی رو نگه میدارم فقط برای آرشیوش. با رفتن خانم هماهنگ کننده ، توی مدرسه کوهی از کار ریخته سرمون. یعنی اینکه عملا بجای کار با بچه ها باید کارهای قانونی و کاغذ بازی رو انجام بدیم. یاد خودم میارم که مهم نیست؛ تمرین می کنم که...
-
سه شنبه 5 مارچ
سهشنبه 15 اسفند 1402 06:10
سلام. بعد ازرخدادهای جدید با کری احساس نزدیکی بیشتری میکنم، اونهم همین احساس رو داره. یعنی راحت تر از قبل با هم حرف بزنیم ، یا حتی بلند فکر میکنیم .کری میگه چیزی نیست که نتونه در موردش با من حرف بزنه. دو نفر که بهم خیلی نزدیکن میتونن نسنجیده حرف بزنن و بدون نگرانی ازقضاوت شدن و یا اینکه بعدا حرفشون بعدا علیهشون...
-
یکشنبه 3 مارچ
یکشنبه 13 اسفند 1402 17:30
سلام.جمعه از کافی شاپ برگشتیم خونه من و شنبه صبح به تنبلی و بی برنامگی بسیار دلچسبی گذشت . اما امروز چقدر با کری حرف زدیم و چقدر ذهنم خسته ست.بعد ازجدایی از همسر سابق اینهمه با کسی سر مسائل مشترک حرف نزده بودم. حالا کری میگه که مشکلی با پرداخت نصف ارزش اجاره ای خونه من نداره ، اما من به این نتیجه رسیدم که درست نیست....
-
شنبه دوم مارچ
شنبه 12 اسفند 1402 10:58
سلام. کری داره با لپتاپش کار میکنه ،مورفی کنار من لم داده و میت لوف داره توی فر میپزه. بعد از 3 روز خیلی بد، همه چیز برگشته به حالت اول، جز اینکه قرار شد تا وقتی کری خونه اش رو اجاره نداده، فقط به دیدارهای هفتگی ادامه بدیم. توی این چندروز خیلی فکر کردم، کامنتهای شما هم خیلی کمک کرد که بتونم همه چیز رو از دریچه چشم کری...
-
جمعه اول مارچ
جمعه 11 اسفند 1402 06:01
سلام.دیشب حالم بهتر بود، بدون کمک خواب آور یا شراب عمیق خوابیدم. اما خوردن احساسی در طول روز بشدت ادامه داشت. امروز عصر قراره کری رو توی کافی شاپ ببنیم. بعد از فکر کردنهای زیاد تصمیم گرفتم که چی میخوام بهش بگم. میخوام بهش بگم که وقتی دیت کردن رو شروع کردم، و حتی وقتی قرار شد دو ماه آزمایشی بیاد خونه من زندگی کنه، اصلا...
-
باز هم پنجشنبه 29 فوریه
پنجشنبه 10 اسفند 1402 09:00
وقتی دیت کردن رو شروع کردم به این فکر نکرده بودم که زندگی مشترک قراره هزینه هام رو کمتر کنه، البته ابدا اشکالی نداره که آدم به این نکته هم فکر کنه، ولی من نکردم. وقتی با کری آشنا شدم از زمانی که قراره بازنشسته بشم پرسید و اینکه اون موقع میتونیم بیشتر با هم سفر بریم و از این حرفها. برنامه من این بود که حداقل تا وقتی...
-
پنجشنبه 29 فوریه
پنجشنبه 10 اسفند 1402 06:01
سلام.کری دیروز چندین بار تکست زد و معذرت خواست و گفت که حق با منه و هزینه ها باید نصف بشه و مغزش اون شب خوب کار نمیکرده. من گفتم که نیاز به آرامش دارم و میخوام دو هفته ای دور از هم باشیم. گفت که وسائلش رو جمع میکنه و مورفی رو هم میبره ولی میخوام که شب که رسیدم قبل از رفتنش با هم حرف بزنیم که گفتم نه! شب توی راه فکر...
-
همون روز
چهارشنبه 9 اسفند 1402 07:36
سلام دوباره. دوران، دوران وراجیه! الیاس توی اتاقم نشسته و داره تست خوندن میده! میرم دم کلاس سوم دنبالش میگم من باید از الیاس تست بگیرم. معلمش میخنده! الیاس یک دانش آموز اوکرائین هست که امسال مدرسه ما اومده و انگلیسی رو خیلی ابتدایی و دست پا شکسته حرف میزنه. بهش میگم میدونم که این تست برات راحت نیست. اگر به روسی بود...
-
چهارشنبه 28 فوریه
چهارشنبه 9 اسفند 1402 06:19
سلام. صبح موقع رانندگی اول به تراپیستم تسکت میزنم و ازش جلسه اضطراری میخوام . بعد به دوستم که ایرانه زنگ میزنم که بر نمیداره به دوست کانادایی که موقتا دانمارکه که اونهم نیست و ،آخر به دوستم "س" که ببینم قبل ازشروع کارش وقت داره حرف بزنیم که میگه آره. میگه خوبی همه چیز مرتبه؟ میگم :"نه!" براش از...
-
اولین پست پنجشنبه 26 فوریه
دوشنبه 7 اسفند 1402 16:56
سلام. چقدر دلم برای بی هوا نوشتن تنگ شده بود. بعد از 18 سال نوشتن اولین بار بود که نگرانی اینکه کسی ممکنه اینجا رو بخونه فضای نفس کشیدنم رو تنگ کرده بود. روی صندلی کری نشستم، همون مشکیه که از خونه اش آورده ، کری روی کاناپه نشسته و اینطوری احساس میکنم که فضای خصوصیم حفظ میشه. پسورد لپ تاپ خونه رو عوض کردم و حواسم هم...