-
یکشنبه 27 اکتبر
یکشنبه 6 آبان 1403 06:05
سلام. صبح یکشنبه ست .صبح با سردرد و گلودرد و گرفتگی بینی از خواب بیدار شدم .قرار بود دوستم بیاد سه تایی با کری بریم جورج تاون گردی، صبح تکست زدم که مریضم و رفتنمون کنسل شد. فکر کردم چند تا از اون دوستها داشتم که اگر میگفتم حالم خوب نیست و نمیتونم بیام، بگن میخوای من بیام بهت سر بزنم؟ یا اصلا نپرسن و بگن من بهر حال...
-
شنبه 26 اکتبر
شنبه 5 آبان 1403 05:05
سلام . دیشب موقع خواب کری خیلی غیر رسمی و آروم گفت که راستی اسرائیل به ایران حمله کرده. من رو میگی؟؟؟ یکهو همه خاطرات جنگ و احساس مربوط ب حمله های هوایی و به شیشه چسب زدنها و صحنه های خیابونهای سنگر بندی شده ،ریخت توی وجودم. اخبار رو نگاه کردم ولی چیز زیادی نفمیدم. صبح با خواهرم و دوستم تلفنی حرف زدم و متوجه شدم که...
-
جمعه 25 اکتبر
جمعه 4 آبان 1403 04:56
س لام. خسته نشدین از این هر روز نوشتنهای من؟ این روزها وقتی میام سر کار یکیمی وقت دارم بنویسم و این برام تبدیل به یکجور عادت شده. اما عادت جدید دیگه ام اینه که : دفتر یادداشت کوچولوم رو بجای کنار تخت، روی میز اتاق نشیمن میگذارم. شبها قبل از اینکه برم بخوابم توش می نویسم و صبحها بعد از خوردن صبحونه قبل از رفتن هم چند...
-
پنجشنبه 24
پنجشنبه 3 آبان 1403 17:18
سلام. عصر که اومدم کری توی اتاق خواب پای کامپیتر بود. میدونستم ازساعت 6-4 کار داره و نمیبینمش. مورفی مثل همیشه از دیدنم شروع به خوشحالی و واق واق کردن کرد.کری که صدای مورفی رو شنید در اطاق رو بازکرد و گفت میشه نگذاری مورفی صدا کنه و توی اطاق من هم نیاد؟ من گفت میتونم نگذارم توی اطاق بیاد اما جلوی واق واقش رو نمیتونم...
-
پنجشنبه 24 اکتبر
پنجشنبه 3 آبان 1403 10:51
سلام. امروز به خانم "ژ" میگم :" I am in a fighting mode" خانم ژ میخنده و میگه ظاهرا ازش لذت هم میبری! از وقتی شروع کردم همه کارهایی که از دستم برمیاد انجام میدم حالم بشدت خوبه. امروز خانم معاون به من میگه میشه کلاس فلان رو پوشش بدی؟ میگم با توجه به اینکه از من انتظار دارین 90% بچه هام تستها رو مثل...
-
چهارشنبه 23 اکتبر
چهارشنبه 2 آبان 1403 14:32
سلام. امروز حالم از دیروز خیلی بهتره. دیروز حتی موقع خواب ذهنم درگیر حل مسائل کاری . امروز توی مدرسه همه کارهایی که به فکرم میرسید رو انجام دادم، و همه ایمیلهای لازم رو زدم. اول از همه به مدیر ایمیل زدم و درخواست کردم که ببینمش. مدیر جواب داد و توجیه کرد "هدف هایی رو که برای بچه ها مون درنظر گرفته بود. رو توجیه...
-
چهارشنبه 23 اکتبر
چهارشنبه 2 آبان 1403 05:11
سلام ، یک بچه کلاس چهارمی معلم کلاسش رو تهدید به قتل کرده. مثلا گفته:" اسلحه میارم میکشمت!" این اتفاق دیروز بعداظهر نزدیکیهای تعطیل شدن مدرسه افتاده و امروز توی کتابخونه جلسه داشتیم تا مدیر علت اومدن ماشین پلیس و رفت و آمدها رو توضیح بده. اینکه بچه کیه و دقیقه چی گفته، برای حفظ آبروی بچه محرمانه ست. دیگه...
-
سه شنبه 22 اکتبر
سهشنبه 1 آبان 1403 05:01
سلام . دیروز که وقت کار کردن با بچه ها رو شروع کردم حالم خوب شد و وقتی رفتم خونه کری گفت خوشحاله که توی مو خوبی هستم و دوباره احساس دوست داشته شدن میکنه! فکر کردم که حال بدم نه ربطی به کوچکی خونه داشته ، نه دلتنگی برای محل قبلی و نه احساس گیر کردن توی شهر. آدم گاهی خوب نبودن حالش رو ربط میده به چیزهای دیگه. دیروز هوا...
-
دوشنبه 21 اکتبر
دوشنبه 30 مهر 1403 07:38
سلام. یکی از بچه هام نیومده وقت دارم کمی بنویسم. حالم بهتره یعنی میتونم بگم خوبه. متوجه شدم علت کابوس و اضطراب شدید شنبه شبم این بود که قرصم رو فراموش کرده بودم بخورم. یعنی یک قرص با دوز اینقدر پایین میتونه اینهمه موثر باشه؟ بگذریم. داشتم روی برنامه یک ساله فکر میکردم بعد فکر کردم همونطور که برای بچه هام Goal هدفهای...
-
دوشنبه 21 اکتبر
دوشنبه 30 مهر 1403 05:03
سلام. اینکه علت خوب نبودن حالم توی چند روزه اخیر، چیه واقعا نمیدونم.یعنی خیلی چیزها به ذهنم میاد که شاید همه اش با هم باشه و شاید هم هیچکدوم. شاید بجای دنبال علت گشتن باید فقط زمان بدم تا شاید خودش بگذره. من همیشه، یعنی حداقل توی دهه اخیر مدیر زندگی خودم بودم، برای خو دم برنامه ریزی کردم، حالا کسی پیدا شده که وقتش...
-
یکشنبه 20 اکتبر
یکشنبه 29 مهر 1403 06:58
سلام. به کری میگم میخوام برم ترکیه برای عمل پلک چشم. میگه لطفا نرو، من نمیخوام چهره ات تغییرکنه همینطوری برای من پرفکت هستی. میگم میخوام پرفکت تر بشم.میگه صورتت آبی و قرمز میشه بعد از عمل و بنظر میاد که دائم در حال تعجب کردن هستی! میگم دور وبرت کسی این عمل رو انجام داده بود؟ فکر میکنم شاید همسر سابقش عمل زیبایی انجام...
-
شنبه 19 اکتبر
شنبه 28 مهر 1403 18:08
سلام. گاهی احساس میکنم که همه جیز مثل یک مسافرت خوشایند، مثل یک تعطیلات طولانیه و به خودم میگم خب دیگه، وقتشه برگردیم بریم سر خونه زندگی خودمون! یعنی من حالت دیفالتم مجرد بودنه و تنهایی؟ دوستم "س" میگه یک وقت کار احمقانه ای نکنی! به کری میگم خونه دائمیمون باید از اینجا بزرگتر باشه اینجا دیوارهاش بهم خیلی...
-
پنجشنبه17
پنجشنبه 26 مهر 1403 05:02
سلام. کری دیروزواکسن"فلو" و"کویید" زده و آزمایش خون هم داده. فروش خونه هم ممکنه به تاخیر بیفته چون مدیریت خونه HOA از یک چیزی ایرادگرفته . کری میگه ممنونکه توی این روزهای "تاریک" فروش خونه کنارم هستی!ً بسکه که این مدت رفته و اومده و اذیت شده. دیروز رفتم ورزش و دیشب عمیق خوابیدم. امروز...
-
چهارشنبه 16 اکتبر
چهارشنبه 25 مهر 1403 11:45
سلام. حالم از صبح بهتره. از اون حالت کرخی در اومدم. دیروز همه مدت سردم بود. ازم خواسته بودن کلاس خانم َ "آ" رو که نیومده بود پوشش بدم و همه روز باژاکت زمستونی نشسته بودم اونجا و زمان به کندی میگذشت. موقع برگشتن معلم ایزی گفت که ایزی خیلی بداخلاقی کرده و سراغت رو گرفته. قبل از خونه رفتن ، رفتم توی کافه تریا...
-
دوشنبه 14 اکتبر
دوشنبه 23 مهر 1403 10:45
سلام. کری هنوز سر قولش هست و نمیگذاره خونه مون بدون گل تازه بمونه . این بار برام یک گلدون داوودی گرفت . گلدون رو گذاشتیم کنار پنجره تا نور کافی دریافت کنه. دیروز روز خوبی بود. صبح با مترو رفتیم Dupon circle که یک منطقه توریستیه . اول از یک گالری نقاشی دیدن کردیم که شامل آثار نقاشهای خیلی معروفیه که کپی کارهاشون رو...
-
یکشنبه 13 اکتبر
یکشنبه 22 مهر 1403 06:06
سلام. امروز یکشنبه ست. دیروز یک هایکنیگ خیلی خوب رفتیم. خوب که میگم یعنی پستی بلندی داشت، یکمی سخت بود و ضربان قلبمون بعضی جاها تند تر میشد و چشم انداز زیبای رودخونه رو هم داشت. کری نیومد، بجاش صبح رفت شنا و ناهار رو با پسرش خورد. من ماشینم رو پارک کردم و رفتم هولفودز مارکت محلمون که مثل همیشه پر از آدمه. اینجا که من...
-
جمعه 11 اکتبر
جمعه 20 مهر 1403 17:08
سلام. کری خونه اش روگذاشته برای فروش و مشتری هم پیدا شده، خیلی خوشحال و هیجان زده ست. دیروز رفتیم کوهستان و امروز عصر برگشتیم. سفر کوتاه خوبی بود. درختهای اون بالا زودتر از اینجا پاییز رو شروع کردن و هوا صبح زود بعد از غروب کاملا سرد بود. در کابین رو که باز کردم از تماشای دیوارهای چوبی و بعد هم تراس بزرگی که به جنگل...
-
پنجشنبه 10 اکتبر
پنجشنبه 19 مهر 1403 07:05
سلام. به هر روز نوشتنهای من عادت کردین نه؟ صبح پنجشنبه ست و از خونه مینویسم.امروز روز کنفراس معلمها باخانواده هاست . معلمها سعی می کنن کنفرانسهاشون رو قبلا در طول هفته برگزار کنن تا ناچار نشن امروز بیان مدرسه. من یک کنفرانس دارم که ساعت 2:45 امروزه و کلا یک ربع طول میکشه اما بخاطرش باید بعداز ظهر برم مدرسه.و بعدش...
-
چهارشنبه 9 اکتبر
چهارشنبه 18 مهر 1403 07:02
سلام. کری در ازای محبتی که میکنه انتظاری نداره، در من احساس تقصیر و بدهکار بودن ایجاد نمیکنه، بنابراین نمیتونم بگم که مهرطلبه. اینکه خودش رو به اندازه کافی دوست داره یا نه ، نمیدونم. کری آدم ماتریالیستیکی نیست، خریدن اشیائ مختلف خوشحالش نمیکنه، میگفت خریدن ماشین نو خوشحالش نمیکنه ، میگه بجاش از چیزهای ساده لذت میبره...
-
ادامه روز سه شنبه
سهشنبه 17 مهر 1403 06:56
من میگم که کری برای خوشحال بودن نیاز داره کسی رو دوست داشته باشه، نیاز داره به اون فرد عشق بورزه. خود من چی؟ خود من هم از عشق ورزیدن به بچه ها انرژی میگیرم، کمک کردن بهشون حالم رو خوب میکنه.خب همه آدمها اینطورین. ولی من وقتی کسی هم توی زندگیم نبود قبل از دیت کردن، وقتی مدارس تعطیل بود هم میتونستم خوشحال باشم، برای...
-
سه شنبه 8 اکتبر
سهشنبه 17 مهر 1403 04:51
سلام.ایزی برای من فقط دانش آموزی نیست که بهش علاقمندم، انگار که از نظر عاطفی اون رو به فرزندی قبول کرده باشم، انگار که یک رشته نامرئی که جنسش از محبت و درک و اعتماده ما رو به هم پیوند میده. وقتی ایزی مشکلی داره یا نمیتونه خودش رو باشرایط شلوغ کلاس تطابق بده،این برای من فقط یک چالش کاری نیست، مهم تر از اینهاست. وقتی که...
-
دوشنبه 7 اکتبر
دوشنبه 16 مهر 1403 08:48
سلام. دوشنبه صبحه و آخر هفته خوبی رو گذروندیم. جمعه شام بیرون خوردیم و هایکنیگ شنبه های من طبق معمول و گردش توی جورج تاون و پیاده روی طولانی شبانه. یکشنبه توی یک کتابفروشی محلی توقف کردیم برای تماشای کتابها ،من یک کتاب جالب پیدا کردم ؛ یکمیش رو با کری خوندیم و بعد خریدیمش تا سر فرصت با هم دیگه بخونیمش.و در موردش با هم...
-
یکشنبه 6 اکتبر
یکشنبه 15 مهر 1403 11:42
سلام. آفتاب از لایه کرکره های ,عمودی نیمه باز میتابه توی اطاق نشیمن. مورفی تو آفتاب لم داده. کری داره سعی می کنه ارتفاع چهارپایه های کنار بار آشپزخونه رو تنظیم کنه. من گلدون گلهای تازه و رنگارنگ رو از روی کانتر آشپزخونه برمیدارم و میگذارم روی میز تا بهتر بتونم تماشاشون کنم. بعد برمیگردم پشت میز ناهارخوری دو نفره یا...
-
جمعه 4 اکتبر
جمعه 13 مهر 1403 04:58
سلام . خونه جدید هستیم. خونه بنظرم کوچک میاد، اینکه فقط یک دستشویی داره برام کمی اذیت کننده ست. امروز فکر میکردم اگر روزی یک خونه دائمی با کری داشته باشیم حتما باید اقلا دو تا اتاق داشته باشه، یکی برای اون و یکی برای من.حتی اطاقهامون هم باید جدا باشه، خیلی خب اون فقط موقع خواب میتونه بیاد توی اطاق من اما غیر از اون...
-
پنجشنبه 3 اکتبر
پنجشنبه 12 مهر 1403 05:07
سلام. صبح توی کتابخونه جلسه عمومی بود درمورد اینکه چطور با چالشهایی که با بچه ها پیش میاد کنار بیایم. شروع خوبی بود برای روز. بالاخره دیشب نقل مکان کردیم به آپارتمان جدید و امروز از اونجا رانندگی کردم. وسائلمون رو سر جاش گذاشتیم و خونه کاملا مرتبه. تخت خواب اینجا کوتاه تره و مورفی همه شب سعی میکرد بپره روی تخت ما و...
-
چهارشنبه 2 اکتبر
چهارشنبه 11 مهر 1403 07:02
سلام. فکر کنین که یکی از آدمهای نزدیک زندگیتون آدرس وبلاگ یا دفتر خاطراتش رو در اختیار شما بگذاره. چه احساسی خواهید داشت؟ امروز که برادرم گفت میترسه وبلاگ من رو بخونه کاملا تونستم احساسش رو درک کنم، این احساسی بود که خودم قبلا از تجسم خوندن وبلاگ یا دفتر خاطرات شخصی یکی از نزدیکانم حس کرده بودم. ترس از دست یابی به...
-
سه شنبه اول اکتبر
سهشنبه 10 مهر 1403 04:53
سلام. میدونم که خسته شدین از بسکه گفتم داره بارون میاد، ولی باز هم داره بارون میاد! میگن چهارشنبه قراره آفتابی بشه،امیدوارم! امروز باز هم یک ربع به شش با آلارم ساعت بیدار شدم. و تا آلارم بعدی موبایلم که 6:10 دقیقه بود توی تخت بودم، و وقتی میخواستم پا شم، کری به فارسی گفت:" نرو پیشم بمون." و بعد به انگلیسی...
-
هنوزم دوشنبه صبح
دوشنبه 9 مهر 1403 10:42
سلام. قبل از اینکه ناهارم رو بخورم، خانم معاون ( همونی که دروغ گفته بود) تکست زده که وقتی ناهارت تموم شد بیا دفتر من. قبلش کلی خودم رو برای موقعیتهای احتمالی که ممکنه پیش بیاد آماده کردم، اینکه آرامشم رو حفظ میکنم. اگر چیزی خواست لازم نیست فورا جواب بدم، مثلا میگم الان حضور ذهن ندارم برنامه ام رو نگاه میکنم یا درموردش...
-
دوشنبه 30 سپتامبر
دوشنبه 9 مهر 1403 04:57
سلام. توی یک دوشنبه بارونی کی دلش میخواد بیاد سر کار؟ خدایا کمی آفتاب لطفا! گلدون هم اطاقی دو هفته پیش افتاد و شکست، یک گلدون سرامیک طلائی حاوی یک گل ارکیده مصنوعی. تکه های سرامیک شکسته شده از وقتی که از روی زمین جمعشون کرده تا حالا دست نخورده کنار گلدون نشستن. اونقدر صمیمی نیستیم که ازش بپرسم دوست داری گلدونت رو برات...
-
یکشنبه 29 سپتامبر
یکشنبه 8 مهر 1403 16:34
سلام یکشنبه غروبه. کری، مورفی و من سه تایی روی کاناپه نشستیم. کری اخبار سیل کارولینای شمالی رو پیگیری میکنه و گاهی هم عکسی از فروشگاههای که تا سقف زیر آب فرو رفتن به من نشون میده. دوستهاش مری ولی یکی دو روز برق و آب نداشتن و آخرش دخترشون اومده پدر و مادرو دوتا سگ و دوتا گربه هاشون رو برده تنسی پیش خودش. مری ولی همون...
-
جمعه 27 سپتامبر
جمعه 6 مهر 1403 04:57
سلام. روتیهای بیداریم مدتیه منظمه. آلارم که یک ربع به 6صبح زنگ میزنه بیدار میشیم. تا ساعت 6:05 دقیقه که آلارم موبایلم زنگ میزنه فرصت دارم توی تختم بمونم. موبایلم رو دور تراز تخت گذاشتم و برای خاموش کردنش ناچارم از جام بلند بشم. بعدش هم آماده شدن برای کاره. میدونم که باید قبل از ساعت 6:30 بیام پایین برای صبحونه. کری...
-
پنجشنبه 26 سپتامبر
پنجشنبه 5 مهر 1403 15:48
سلام. از مدرسه رفتم فروشگاه و گیفت بگ و کارت تبریک خریدم و همزمان فکر کردم که از خرید در دقیقه نود یکمی پیشرفت کردم. اومدم خونه، کری نبود، هدیه هاش رو گذاشتم توی گیفت بگ و روش رو کاغذ رنگی گذاشتم و پشت لباسهام قایم کردم. کری که اومد خوشحال بود و گفت که امروز همه چیز خیلی خوب بوده. کار نصب سقف جدید خونه اش تموم شده،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 مهر 1403 11:33
سلام. وقتی سوپروایزرتون علنا برای پوشوندن اشتباه خودش دروغ بگه ، چه احساسی پیدا می کنین؟ برنامه هفتگیم رو امسال خیلی دیر گرفتم . یکی دو هفته بعدش خانم معاون کشف کرد که توی برنامه ای که خودش بعد از درست کرده بود وقت خالی وجود داره وگفت توی این زمان برو کلاس خانم فلان و بهش کمک کن. خانم فلان توی کلاسش یک بچه مبتلا به...
-
پنجشنبه 26 سپتامبر
پنجشنبه 5 مهر 1403 04:58
سلام. فردا تولد کری هست.هنوز هدیه هاش رو بسته بندی نکردم. کارت تبریک هم باید براش میگیرم. دو شبه که قبل از خواب شکرگزاری مینویسم، طولانی نه ها، حداکثر 5 مورد . یک دفتر یادداشت کوچولو کنار تختمه با یک روان نویس و درست قبل از ایکه چراغ خواب کنارم روخاموش کنم چند خطی مینویسم . برای کری توضیح میدم و میپرسم که اونهم دوست...
-
سه دشنبه 24 سپتامبر
سهشنبه 3 مهر 1403 05:05
سلام. یک سه شنبه صبح پاییزیه و من بشدت به آفتاب نیاز دارم. آیا دلتنگی من یک دلتنگی فصلیه؟ آیا دلم برای پسرم تنگ شده؟ آیا این خوبه که حواسم به احوالات خودم هست یا بهتره بهش فکر نکنم تا بگذره؟ گاهی آدم نیازی به برچسب زدن و طبقه بندی نداره، بهتره فقط توصیف کنه. مثلا چه اصراری هست که من بخوام بگم که دیوید یک آدم خود شیفته...
-
دوشنبه 23 سپتامبر
دوشنبه 2 مهر 1403 05:02
سلام. صبح دوشنبه ست، من خوبم، همه چیز خوبه! گلهایی که جمعه از باغچه چیده بودم و روی میزم گذاشتم هنوز زنده هستن. صبح به کری میگم که چقدر شغل فوق العاده ای دارم. بخاطر کاری که ازش لذت میبرم بهم پول هم میدن و البته که حضور "ایزی" ، نقش بزرگی توی این احساس داره. بچه ای که با دیگران بسختی تماس چشمی داره به مدت...
-
جمعه 20 سپتامبر
جمعه 30 شهریور 1403 05:04
جمعه صبحه.چقدر این روزها زیاد مینویسم.صبح توی ماشین موزیک شاد گوش دادم و فکر کردم این جمله که خوشحالی یک انتخابه کاملا درسته. اینکه چقدر همه چیز رو جدی بگیریم و اینکه به اشتاباهاتموم و ناملایمات بخندیم و بتونیم توی هرچیز جنبه خنده دارش رو کشف کنیم یک انتخابه. من لازم دارم یاد خودم بیارم که سه سال پیش که اوضاع مدرسه...
-
پنجشنبه 19 سپتامبر (شب)
جمعه 30 شهریور 1403 04:49
سلام. از امشب برنامه "سریال ندیدن" رو به اجرا گذاشتم. البته من دیکتاتور نیستم اگر کری میخواد چیزی ببینه خب ببینه ولی من میخوام شبهای وسط هفته رو به چیزهای دیگه بگذرونم. دیشب بسکه آ این فیلمه هیجانی و پر از کشت و کشتار بود خیلی بد خوابیدم. داشتم یک وبلاگی میخوندم در مورد نگرانیهای قبل از مهاجرت. نگرانیهای...
-
پنجشنبه 19 سپتامبر
پنجشنبه 29 شهریور 1403 04:57
سلام. صبح رفتم روی ترازو دیدم وزنم رسیده به 122.4 پوند و خوشحال شدم. هدف بعدیم دیدن 121 پوند روی ترازو هست. راستش کارخاصی نمیکنم فقط خوردن شکر و آرد سفید رو به حداقل رسوندم و تنقلاتی مثل چیپس رو که توی مدرسه برای بچه ها میخریدم قطع کردم. خب هدف اصلیم اینه که نتیجه آزمایش خون بعدیم بهتر باشه و کم شدن وزنم از تبعاتشه که...
-
چهارشنبه 18 سپتامبر
چهارشنبه 28 شهریور 1403 17:16
سلام. ساعت نزدیک 9 شبه و آخرین بخش قسمت سوم فیلم سینمایی Lord of the rings رو دیدیم و تموم شد. میخوام از این به بعد فیلم و سریال دیدن رو محدود کنم به جمعه و شنبه و یکشنبه . امروز وقتی رسیدم ماهی توی فر بود و نیم ساعتی تا آماده شدن شام وقت بود .به کری گفتم من میرم بالا، نیاز دارم که " توی تنهایی " کمی ریلکس...
-
چهارشنبه 18 سپتامبر
چهارشنبه 28 شهریور 1403 08:35
س لام. وقتی سرو کارمون با "آدمهای سمی" میفته متوجه میشیم که هنوز چقدر لازمه روی احساساتمون کار کنیم. دیروز اومدم خونه حالم زیاد خوب نبود بعد هم کلی توی ترافیک روز بارونی گیر کرده بودم واقعا نیاز داشتم مدتی تنها باشم تا خودم رو جمع و جور کنم. اومدم خونه میت لوفی رو که از دیروز داشتیم با هم گرم کردیم و شام...
-
دوشنبه 16 سپتامبر
دوشنبه 26 شهریور 1403 11:44
سلام. دوشنبه صبحه . امروز از دیدن صبحونه ایکه کری برام درست کرده بود اونقدر خوشحال شدم که نگو و خوشحالیم رو هم نشون دادم. گوجه های گیللسی و خیار ها رو حلقه کرده بود و آواکادوها رو با حوصله خرد کرده بود و کنارش دوتکه نون تست و کمی گردو گذاشته بود. داشتم فکر میکردم اگر جامون عوض میشد من چقدرحوصله این کارها رو داشتم....
-
یکشنبه 15 سپتامبر
یکشنبه 25 شهریور 1403 06:31
سلام. بهتر از دیروزم. هنوز نمیدونم این درد عضلانی به سیاتیک مربوطه یا همراه با حال تهوع و سردرد خفیفی که دارم همه اش با هم علائم یک بیماری ویروسیه؟ امروز کلی با کری در مورد محل سکونت مشترک حرف زدیم و آخرش هردو به این نتیجه رسیدیم که بخاطر پیچیدگیها و مشکلاتی که سرمایه گذاری مشترک ممکنه ایجاد کنه فعلا بعنوان یک گزینه...
-
شنبه 14 سپتامبر
شنبه 24 شهریور 1403 11:09
سلام. دیروزعصر توی مدرسه حالم خوب نبود و ساعتهای آخر خودم رو بزور سراپا نگه داشته بودم، حالت تهوع وسردرد داشتم و خستگی مفرط. رسیدم خونه علاوه برگلهایی که کری مرتب برام میگیره یک گلدون جدید گل هم روی میزبود با دوتا پاکت کارت تبریک، یک بسته شکلات و یک جعبه کوچولو. کری هم پیشبند بسته بود و داشت طبق قرارمون پیتزا درست...
-
جمعه 13 سپتامبر ( اولین سالگردمون!)
جمعه 23 شهریور 1403 04:48
سلام. امروز سالگرد اولین دیتی هست که با کری داشتیم. خوبی وبلاگ اینه که میتونم برگردم و وقایع رو با جزییات مرور کنم. این پستی هست که سال گذشته بعد از اولین ملاقاتمون نوشتم: "ساعت نزدیک 9:30 شبه. نیم ساعته که برگشتم . از مدرسه رفتم خونه بسرعت لباس عوض کردم و آماده شدم. تاپ سبز نقشدارم رو پوشیدم با دامن جین سفید. 5...
-
پنجشنبه 12 سپتامبر
پنجشنبه 22 شهریور 1403 04:41
سلام. پنجشنبه صبحه. از چهارشنبه که رد شیم میفتیم توی سرازیری آخر هفته. امروز موفق شدم به موقع بیام بیرون و دیر نرسم . صبحها هر روز کری ازم میپرسه برای صبحونه چی میخوام و من بین سه گزینه اوتمیل، آواکادو با تست و ماست و میوه، یکی رو انتخاب میکنم. کری آشپزی کردن برای دیگران رو دوست داره و از این جهت خیلی خوش شانسم. هرچند...
-
چهارشنبه 11 سپتامبر
چهارشنبه 21 شهریور 1403 04:42
سلام. صبح چهارشنبه ست. باز هم دیر رسیدم اما اقلا امروز میتونم دیر رسیدنم رو توجیه کنم ، Back to school night بود و ساعت 8:15رسیدم خونه. دیروز تا 6 عصر که خانواده هابیان وقتم مال خودم بود. اول رفتم سالن ناخن برای پدیکور. و درحالیکه ترانه های ابی رو گوش میدادم آقای مانیکورست ناخنهام رو درست میکرد. بسیار آرامشبخش بود....
-
سه شنبه 10 سپتامبر
سهشنبه 20 شهریور 1403 05:01
سلام. صبح سه شنبه ست. امروز دقیقا 7:08 از خونه اومدم بیرون و برای اینکه زیادی دیر نرسم ناچار بودم هی خط 7-8 وض کنم و فضاهای خالی رو پر کنم . صبح به موقع بیدار شدم اما سر صبحونه با کری حرف میزدیم و دیر شد. داشتم تعریف میکردم که فکرم مشغول بود و خوابم نمیبرد.نگران ایزی بودم و اینکه چکار میشه براش کرد. میدونم که بعد از...
-
دوشنبه 9 سپتامبر
دوشنبه 19 شهریور 1403 04:32
سلام. یک دوشنبه آفتابی پاییزیه. زندگی به آرومی جریان داره. به کری میگم تا وقتی با هم توی خونه جدید زندگی نکردیم احساس نمیکنم که فصلی کهنه زندگیم بسته شده و فصل نو باز شده، توی خونه ای که از اولش مال هردومون باشه ، بدون پیشینه و بدون هیچ خاطره ای. کری مراحل آمادگی خونه برای فروش رو یکی یکی پشت سر میگذاره . جمعه از یک...
-
جمعه 6 سپتامبر
جمعه 16 شهریور 1403 04:43
سلام. جمعه صبحه. مثل همه جمعه ها شلوار جین پوشیدم با ژاکت جین و یک بلوز سورمه ای که بته جقه ایهای ریز داره و کمربند و.. صبح که میام پاین، کری از لباسم تعریف میکنه و میگه که استایلم رو دوست داره. توی ماشین که دارم بطرف محل کار رانندگی میکنم یادم میاد همه اون موقعهایی رو که هاچ از لباس پوشیدنم ایراد گرفته بود. همیشه هم...