باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

دوشنبه 20 می

سلام.  اون چیزی که این چندروزه  ذهنم رو قلقلک میده و  رنگی رنگی میکنه،  نقاشی با آبرنگه.     خوندم که کار با آبرنگ بخاطر پخش رنگها و قابل پیشبینی نبودنش سخته، ولی من همین غیر قابل پیشبینی بودن  رو  دوست دارم،  اینکه  رنگها گاهی  هرجهتی که بخوان پخش میشن. میخوام چند تا کلاس مقدماتی بگیرم تا با الفبای این کار آشنا بشم. دیروز هم  از آمازون دفتر و آبرنگ و قلموی خوب سفارش دادم.

هر روز اقلا یکبار من و کری بهم میگیم که چقدر از بودن طرف مقابل توی زندگیمون خوشحالیم و روزی هزار بار هم بهمدیگه میگیم که همدیگه رودوست داریم. نمیدونم تا چه مدت ادامه پیدا میکنه ، ولی سعی میکنیم که رابطه مون دچار روزمرگی نشه. بقول دوستهام که توی کامنتهاشون نوشتن ،اینکه آدم  با شخصیت نسبتا سالمی رابطه  داشته باشه  خیلی مهمه. امروز توی ماشین فکر میکردم که اگر  بجای همسر سابق با کری ازدواج کرده بودم زندگیم چطوری  میشد؟ اگر اونهم مثل کری توانایی ارتباط عاطفی داشت، میتونست محبت رو دریافت کن و جواب بده زندگیم الان چطوری بود؟؟احتمالا  آدم با کسی ازدواج میکنه که نیازهای عاطفیش رو از جهتی تامین میکنه. یعنی شاید من اون روزها  با اینکه فکر میکردم مستقل فکر میکنم اما  دوست نداشتم مسئولیت زندگیم رو به عهده بگیرم، یعنی  عمیقا نیاز به این تکیه دادن داشتم .در مورد احساسم به دیوید هنوز هم  فکر میکنم، و اینکه چی باعث اینهمه جاذبه شد؟ شاید آدمی که در همون برخورد اول این پیام  رو میفرستاد که آماده تعهد دادن نیست ، که در درسترس نیست ، شاید این  پیام رو دریافت میکردم که این رابطه پر از تنش و بالا و پایینه،  وقتی به تراپیستم از عشق به دیوید حرف میزدم، میگفت اون چیزی که میگی عشق، اضطراب و دلهره و رنجی هست که بهش عادت کردی و برات آشناست  و مثل یک آشنای قدیمی بطرفش کشیده میشی. الان که با کری هستم، این رو میفهمم. عشق و دوست داشتن باید آرامش بیاره نه دلهره و تلاطم. کری هم توانایی دریافت محبت رو داره و هم محبت کردن. نسبت به رفتار و احساسات من ک حساسه ، دریافتشون میکنه  و دبهشون جواب میده.  حتی توی محیطهای شلوغ وقتی داره با کسی حرف میزنه، اگر من مثلا دستش رو توی دستم فشار بدم، به رفتارم جواب میده و این چیزهای کوچک خیلی مهمن.  کلا من و کری به هم آرامش و حمایتی رو میدیم که هردو بهش نیاز داشتیم.

دوست داشتن کری برای من ناگهانی اتفاق نیفتاد، حاصل محبت مستمر و مداومی هست که دیدم. احترام، درک کردن، توجه، ارتباط مناسب.. 

دیروز به دوستم میگفتم که ازوقتی کری رو میبینم  از  ماچرای دیتهام که برات تعریف میکردم  خلاص شدی. میگه نه برعکس خیلی هم جالب و سرگرم کننده بود. فکر کنم برای خواننده های اینجا همینطوره. داستنهای مهیج که پر از سربالایی و سرازیریه، پر از امیدواری و نا امیدیه جذابتر و خوندنی تره ... 

دیگه اینکه 18 روز کاری از مدرسه باقی مونده. برنامه تعطیلات تابستونی با توجه به درمان کری نمیدونم چی میشه. هرچی که بشه که جراحی کنه یا نه، وقتی که حالش بهتر شد یا باهم  مسافرت میکنم،  و شایدهم برم کانادا شاید هم فلوریدا . تنهایی یا شاید دوستی پیدا شد که باهام بیاد، اگر هم که شرایط کری اجازه مسافرت میداد که چه بهتر. خب همین دیگه برم بکارم برسم.


جمعه 17 می

سلام. من و کری داریم سومین هفته با هم بودن توی خونه جدید رو میگذرونیم.با اینکه  خونه جدید، یک  آپارتمان یک خوابه کوچولوست ، توی تمیز و مرتب نگه داشتنش     موفق بودیم . هردو وقتی  لباسهامون رو که در آوردیم بلافاصله آویزون میکنیم ، و هر چیزی رو که استفاده  کردیم سر جاش  میگذاریم دو اینطوری همه چیز مرتب و منظم میمونه .صبحها  هرکس که دیرتر بیدار میشه تخت رو مرتب میکنه و بقیه کارها رو هم بدون اینکه در موردش صحبت کرده باشیم هردو انجام میدیم.

دیروز فکر میکردم که کری آدم خیلی باملاحظه ایه و حواسش به خواسته های من هست. آدم قدر چیزی رو که داره نمیدونه .

یکی از علتهای دوام رابطه ما شاید همین مهربونی بیش از حد کری هست  و اینکه حواسش به نیازهای من هست و تمام سعیش رو میکنه که خوشحالم کنه .

از اینها که بگذریم شاید من کری فرقهای زیادی با هم داریم. کتابهایی که دوست داریم متفاوته، سریالهایی که دوست داریم هم همینطور، هرچند که موفق شدیم زمینه مشترکی پیدا کنیم و با هم سریال ببینیم.شاید مدل فکر کردنمون هم همینطور اما اون چیزی که مشترکه، ارزشهامونه. همه مدتی که با کری هستم ندیدم پشت سر کسی حرف بزنه، یا از ظاهر کسی ایراد بگیره یا بخواد توی موردی ظاهر سازی کنه و .. ولی خب این خصوصیات بعد از مدتی عادی میشه و آدم فکر میکنه که همه همینطور هستند.

از مرتب بودن زندگیم که بگذریم، زندگیم هم این روزها نظم خوبی داره. ساعت خواب و بیداریمون مرتبه، البته بیشتر به لطف کری ، من رو اگر ول کنن ممکنه تا نصف شب بیدار بمونم. وضعیت غذامون هم ، حداقل مال من نسبتا خوبه. چند شبی هم هست که قبل از خواب کتاب میخونیم و من کمتر تلویزیون تماشا میکنم. با اینکه سالن ورزش خودم نمیرم ولی مرتب میرم طبقه پایین هم برای تردمیل و هم برای استفاده و از دستگاههای محدودی که داره. دیگه چی؟ دیگه اینکه شبها بعد از شام با هم پیاده روی میکنیم و آخرهفته ها هم که من مثل سابق یا با کری و یا تنهایی میرم هایکنیگ.

رفت و آمدم با دوستهام کم و بیش ادامه داره. دلم می خواد دوستهای متاهل پیدا کنیم و خانوادگی رفت و آمد کنیم.

خب همین تا بعد.

پنجشنبه 16 می

سلام. اول از همه بگم که خیلی گرسنمه! ساعت نزدیکه 11 صبحه و   من بعد از شام دیروز که ساعت 6 خوردیم و بعدش 15 تا دونه گیلاس که بعداز برگشتن از پیاده روی خوردیم تا الان چیزی نخوردم.

کری یکجور "چیلی" درست میکنه که من خیلی دوست دارم. قدیمها با پلوپز، پلو هم درست میکرد باهاش، اما من گفتم که "کینوا" رو ترجیح میدم. کری پلوپزش رو خیلی دوست داره و همه جا با خودش میبردش. یک پلوپزه دونفره کوچولوهست که میشه توش کینوا و برنج قهوه ای هم درست کرد. غیر از پلوپزش، کافی میکر مخصوصش رو هم خیلی دوست داره. به شوخی بهش میگم من رو بیشتر دوست داری یا کافی میکرت رو؟ میگه معلومه که تو رو. میگم من رو یا ماشین قدیمیت رو که دلت نمیاد بفروشیش؟ میگه تو رو! میگم من رو بیشتر دوست داری یا پلوپزت رو؟ میگه :" ببین این دوتا دوست داشتن رو نمیشه مقایسه کرد، هرکدوم جای خودش رو داره."

من که چیلی درست میکنم، توش یک عالمه رب گوجه میریزم و محصول کار قرمز میشه. کری توی چیلی لوبیای سفید و گوشت چرخ کرده بوقلمون و هویچ میریزه و اصلا هم رب گوجه اضافه نمیکنه. چند تا غذای دیگه هم بلده که بدون دستور پخت ( رسپی) میتونه درست کنه. 

جایی که زندگی میکنیم ( موقتا) پر از رستوران و کافی شاپ و شیرینی فروشی و اینهاست. دیروز که برگشتم اول رفتم سالن ورزش و بعد با هم رفتیم پیاده روی. از جلوی شیرینی فروشی که هر دو دوست داریم  رد میشیم. میگه شیرینی میخوای؟ میگم نه. بعدش از جلوی بستنی فروشی بعدش اون یکی شیرینی فروشی  بعدش پیتزایی، بعدش دونات فروشی و من هر بار پیشنهاد وسوسه انگیزش رو رد میکنم. بهش میگم که نگران وزن اضافه کردن نیستم ولی خوردن شکر سیستم ایمنی رو  داغون میکنه، میگم که همه خواهر و برادرهای من دیابت نوع دوم دارند، میگم که مصرف شکر روی کارکرد مغز  چقدر اثر مخربی داره و حتی توی بالا رفتن کلسترول موثره.

میگم بیا در طول هفته شکر مصرف نکنیم و آخر هفته با خوردش شیرینی توی یکی از این جاهایی که دوست داریم به خودمون پاداش بدیم.

راستی جدیدا کتاب گرفتم ، دیدین که اولش آدم چندصفحه میخونه و بعد خوابش میگیره و بعد فرداش یادش میره چی خونده و از اول میخونه و.. بالاخره کتابم به جایی رسید که به خوندنش علاقمند شدم. 

دیگه چی؟ کری ظاهرا باید جراحی کنه. یعنی نتیجه تست ژنتیکی که داده بود ریسک متوسط رو  پیش بینی کرده . حالا بایددکترش رو ببینه. بهش میگم که این مدت کنارش میمونم و نگران نباشه و اون ازم کلی تشکر میکنه.من قصد رفتن ندارم ولی اگرهم داشتم مطمئنا صبر میکردم تا جراحی تموم بشه و دوران ریکاوری رو طی کنه . درسته که عمل پروستات چندان مهم نیست ولی بهرحال اسمش سرطانه مخصوصا که کری همسر سابقش رو هم در اثر سرطان از دست داده.

من پیشنهاد کرده بودم که بادکترش صبحت کنه  ببینه که درحراجی چقدر فوری هست ، با توجه به اینکه بیوپسی نشون داده که در مرحله خیلی اولیه هست سرطان ، آیا میتونیم قبلش مسافرت کنیم یا نه؟ 

دیگه اینکه امروز باز بعضی از کلاسها رفتن سفر آموزشی/تفریحی و من کمی  وقت بیشتری داشتم برای نوشتن. دیگه برم. باید روی آی  ای پی یکی از بچه ها کار کنم. 

تا بعد..

دوشنبه 13 می

سلام. روز شلوغی بود و از صبح مشغول کارم.  تا تابستون چیزی نمونده ,. قرار شد این یک ماه که تموم شد برگردیم خونه من و بعد که کری نیتجه تستش رو گرفت و با دکترش ملاقات کرد تصمیم بگیریم که چکار میکنیم واحتمالا قبل ازبازشدن مدرسه به منطقه جدید اسباب کشی میکنیم.

دیروز برای برانچ مهمون دوستم و همسرش بودیم که خونه شون رو تازه خریدن. بیشتر اثاثیه رو از  ایران آوردن و همه چیز هم سنتی و قشنگه. مثلا فرشهای دست باف زیبا، سماور نقره مبلهای سبک قدیمی، لوسترهای کریستال و نقاشی کلاسیک کار خودش، کاملا  احساس کردم وارد ایران دوران بچگیهام شدم.بعد از خوردن صبحونه،  شوهر دوستم تخته نردش رو آورد و میخواست به کری یاد بده، کری گفت که وقتی کالج بوده کمی بازی کرده ولی یادش نیست ،بعد که شوهر دوستم قوانین بازی رو براش گفت خیلی زود یاد گرفت و حتی برنده هم شد! 

پنجره خونه به یک جنگل  و دریاچه باز میشد که در واقع بنظر من بهترین قسمتش بود، بعد از اینکه بازیشون تموم شد همه رفتیم کنار دریاچه و بعدش هم توی جنگل راه رفتیم تا اینکه بارون تندی شروع شد.

عصر که رسیدم خونه به کری گفتم میرم پیاده روی، گفت منم میام. گفتم نه میخوام  تنهایی برم پیاده روی مدیتیتیو . فکر کردم توی همه مدت که اینجاییم اولین باره تنهایی میرم پیاده روی. سرراه یک بستنی فروشی به سبک قدیمی آمریکایی و هم پیدا کردم که باید با کری امتحانش کنیم.

دیروز برای روز مادر تسکت و پیام تبریک زیاد گرفتم اما بیشتر از همه تسکت مادر ایزی  بدلم نشست. تشکر از اینکه اینهمه با ایزی خوب هستم و اینکه ایزی خیلی دوستم داره.


خب همین دیگه فعلا. چه خوبه که امروز بعد از مدرسه نمیمونم و میرم خونه.

وقتشه که برم . روز خوبی داشته باشید.

پنجشنبه 9 می

سلام. وقتی آدم خونه اش روعوض میکنه، فقط تغییر آدرس نیست، خیلی چیزهای دیگه هم تغییر میکنن. اینکه برای رسیدن به محل کارش باید مسیر جدیدی رو انتخاب کنه، و اینکه وقتی  توی خیابون اصلی میپیچه توی  کدوم   خط باید بمونه تا مجبور نشه  خط عوض کنه.  اینها همه تغییرات جدیده ، اینکه وسائلش رو کجای خونه میگذاره، موبایل و ساعتش، جا کلیدیش رو که  دیگه مثل قبل  کنار در ورودی   آویزون  نیست، اینها  عادتهای جدیدین که مغز باید تمرین کنه و یادشون بگیره.

کری معمولا خوابش رو یادش نمیمونه، ولی خواب دیشبش یادش بود.  خواب دیده بود که داریم با گروه  پیاده روی میکنیم، خیلی شلوغه و شیبهایی خیلی تندی توی مسیره که عبور از اونها براش سخته. من جلو جلو میرم و اون سعی میکنه پا به پای من بیاد اما براش سخته و می ترسه که من رو گم کنه. بعد میبینه که توی شهر هستیم و من رو گم  کرده.

من تفسیر این خواب رو براشن نمیگم.، یا خودش میدونه که گفتنش بهش لزومی نداره و یا نمیدونه که باز هم یادآوری ترسها و نگرانیهاش کمکی نمیکنه.

صبح مثل همیشه توی تراس فسقلی ر و به کوچه قهوه دونفره مون رو میخوریم.من این قهوه دونفره صبحها مون رو که حالا شده روتین این روزها، خیلی دوست دارم دقیقا ساعت 7:15 هست و یک ربع وقت داریم ، اون قبلا قهوه رو آماده کرده و ماگ ساده سفید روی میز منتظرمه.پشت میز گرد شیشه ای و روصندلیهای فلزی میشنیم و به نمای روبرو که یک خونه کوچولوی زیبا و قدیمی و درختهای کنارشه نگاه میکنیم .کری از من و ماگ قهوه ام عکس میندازه و نشونم میده. حرف از خونه جدید و پارکینگ  و بیمارستان جرج تاون میشه و بعد بیماری کری. میگه در مورد روش جدید پروتون درمانی خونده و بعد در مورد گزینه های مختلف مثل جراحی  و پرتو درمانی حرف میزنیم. میگم جلو جلو فکر نکن. صبر کن نتیجه تست ژنتیک رو بگیری و بعددر موردش فکر کنم. و بهش میگم که هر کاری لازم باشه میکنیم  و کنارش هستم. بعد هم میگم بهتره که تا قبل از گرفتن نتایج تست در مورد خونه تصمیم گیری نکنیم. اگر نیاز به درمان داشته باشه بودن توی خونه من اون مدت بهتره و اگر هم  نه ،که تابستون مسافرت میکنیم و  احتیاجی نیست که پول اجاره رو دور بریزیم . موقع خداحافظی دوباره بهش اطمینان میدم که دوران ریکاوری کنارش میمونم و لازم نیست نگران چیزی باشه. با قدردانی نگاهم میکنه  و تشکر میکنه.

امروز باید زودتر برم خونه چون قراره یک آپارتمان جدید ببینیم. خب همین برم.

چهارشنبه 8 می

سلام. داشتم برای خانم "ژ" همکارم، تعریف میکردم که خونه هایی که عکسشون رو آنلاین میبینیم و کری بهم نشون میده، همونهاییه که یک روز آرزوش رو کرده بودم.

یادمه به خانم تراپیست قبلیم گفته بودم به همه برنامه های سه ساله ای که برای بعد از طلاقم ریخته بودم رسیدم. خانم تراپیست پرسیده بود برای سه سال آینده ات چه برنامه هایی داری؟ یکیش این بود که توی یک کاندوی روشن و زیبا توی آرلینگتون زندگی کنم . و دیگه اینکه زندگی اجتماعیم رو گسترش بدم و اینکه  مردی توی زندگیم باشه و هردو همدیگه رو دوست داشته باشیم. اون روزها هنوز دیت کردن رو شروع  نکرده بودم.  بعد از بیشتر از یکسال دیت کردن الان کسی تی زندگیمه که همدیگه رو دوست داریم و داریم با هم توی همون منطقه ای که دلم میخواست دنبال خونه میگردیم.

یکی دیگه از چیزهایی که همیشه با پسرم یا دوستهام در موردش خیالپردازی میکردیم این بود که اگر مثلا فلان مبلغ رو داشتی باهاش چکار میکردی؟ با اینکه اون پول از آسمون بسرم نبارید و هیچ بلیط لاتاری نخریده ای روبرنده نشدم، اما کری الان دقیقا همون مقدار پول داره!!!! عجیب نیست؟ 

یعنی آرزوهاتون رو جدی بگیرین، بهشون فکر کنین. نه اینکه بطور معجزه آسا اتفاق بیفتن ولی تمرکز کردن روشون امکان اتفاق افتادنشون رو بیشتر میکنه.

سه شنبه 7می

سلام. آدم گرسنه باشه و از 15-16 ساعت چیزی نخورده باشه بعد بیاد ببینه یک جعبه غذا روی میزشه، خب معلومه که قید غذایی رو که از خونه آورده میزنه. البته غذای نسبتا سالمی بود، ساندویچ مرغ با نون پیتای سبوس دار. بعد هم کنارش یک بسته چیپس که نگه میدارم برای ایزی و یک بسته دست پیچ شده که توش یک تکه برانی بود که البته نوش جان شد. یعنی که بخاطر هفته معلم داریم قدردانی میشیم.  یکی از این روزها هم احتمالا بهمون یک گیفت کارت امازون میدن.

فایده تاست گرفتن از بچه ها و توی کتابخونه راه رفتن اینه که آدم فرصت داره به چیزهای مختلف فکر کنه. یکی از چیزهایی که بهش فکر میکردم ، میل به کنترل بود.وقتی میگم کنترل منظورم بیشتر اینه که بدونم دارم چکار میکنم، که بدونم زندگی روزمره ام بخشی از برنامه بزرگتری هست که برای زندگیم ریختم، انگار که بدون طرح و برنامه زندگیم مثل شن های ساحلی آروم از بین انگشتام سر میخورن و تموم میشن. انگار اینطوری میتونم جلوی گذشت زمان رو بگیرم، مثل اسبی که افسارش دست خودمه. اینطوری نیست که برای همه چیز از پیش برنامه داشته باشم اما خب با اینحال...

وقتی کسی از محل کار آدم میره، همه کاسه کوزه ها سر اون شکسته میشه چون نیست که از خودش دفاع کنه. گاهی هم دو نفر که هردو اشتباهاتی دارن توی کارشون نفر سومی رو پیدا میکنن و مشترکا تقیرها رو میندازن گردن اون، مخصوصا که وقتی که دیگه حضور نداشته باشه این کار راحت تره. بعد میبینی کسانی که قبلا باهاش نزدیک  بودن و روابط دوستانه داشتن حالا که رفته، پشت سرش حرف میزنن. برای همینه که نمیشه به روابط سر کار اطمینانی کرد و من سعی میکنم خودم رو وارد شایعه پردازیها نکنم با اینکه میدونم این شایعه پردازیها و متحدد شدن علیه دیگران اساس خیلی از روابط نزدیک توی محیط کاره و کلا "غیبت" آدمها رو بهم نزدیک میکنه، چرا که دو طرف میگن " اون بده، و ما دوتا خوبیم" یا بهتره بگم :" چون اون بده، پس ما خوبیم."

فردا دو هفته ای میشه که خونه جدید هستیم و همه چیز خوبه.کری حتی بیشتر از من از کند و کاو توی محل جدید و پیدا کردن رستورانها و کشف خطوط اتوبوس که ما رو به جاهای هیجان انگیز میبره ، لذت میبره. برای من و کری که همیشه رانندگی کردیم ، اتوبوس سواری جالب و هیجان انگیزه.

دیگه چی؟ کری داره میگرده ببینه میتونه همین دور و برها  برای درازمدت جایی رو پیدا کنه یانه.یک گزینه هم اینه که تابستون رو توی خونه من یا اون باشیم و برای پاییز نقل مکان کنیم اینجا دوباره.

خب همین دیگه برم به کارم برسم تا بعد.


دوشنبه 6 می

سلام. یک دوشنبه گرم و مرطوبه. این هفته هم از بچه ها تست میگیریم یعنی تاظهر توی کتابخونه هستم، بدون دسترسی به تلفنم و بدون امکان کار با کامپیتوتر. این موقعها دور کتابخونه راه میرم و فکر میکنم.  و بجای افکار پراکنده سعی میکنم متمرکز فکر کنم و تصمیمهای کوچولوی خوب بگیرم.

راستی امروز اولین روز هفته قدردانی از معلمهاست. صبح توی اتاق شیشه ای طبقه اول صبحونه بود. من مدتهاست که از شام تا ناهار فرداش چیزی نمیخورم. برای همین برای فقط یک ظرف میوه برداشتم تا با ناهار م بخورم، شامل بلوبری و طالبی و خربزه و آناناس.

دیر وز بچه های کری مهمونمون بودن و برعکس انتظاری که داشتم روز خسته کننده ای نبود. برای پیش غذا اومدن خونه ما، از فروشگاه چیپس و فلافل و اسپرینگ رو آماده گرفته بودیم و خوردیم و حرف زدیم. بعدش همگی، یعنی من و کری، برایان و همسرش و دیوید پسر کوچکترش به سمت Baordroom حرکت کردیم که تا خونه پیاده کمتر از 5 دقیه راهه. اونجا ، مثل یک بار یا رستورانه بزرگه که مردم در عین اینکه نوشیدنی  و غذا سفاش میدن، بازی هم میکنن، بازیهای مختلف. از تخته و ورق بازی  بگیر تا بازیهای دیگه ایکه من اسمش رو هم نمیدونم. دیوید  و برایان و کری آبجو گرفتن، من  اصلا توی مود نوشیدنی الکلی نبودم و مثل  همسر برایان نوشیدنی غیر الکلی گرفتم. برایان از اتاقی که بازیها توشه، یک بازی آورد که 5 نفری بازی کردیم و بیشتر از یک ساعت طول کشید. من اولین بارم بود و فقط سعی میکردم قوانین بازی یادم بمونه و درست بازی کنم. بازی اینطوری بود که هرکس   قطعات پلاستیکی مثل قطارمیگرفت و بلیطهایی که بهش مقصد و مبدا دو تا شهر مختلف رو میداد و توی بازی باید با قطارهای پلاستیکی مبدا و مقصد رو به هم وصل میکرد...

بعد از بازی پیاده تا رستورانی که کری برای شام رزور کرده بود پیاده روی کردیم. خوبی محل جدید اینه که همه چیز نزدیکه و پیاده میشه رفت. کری گفته بود یک رستورانه با غذاهای آمریکایی! من انتظار همبرگر  و اینها داشتم ولی برعکس یک رستوران نسبتا گرونی بود با غذاهای نا آشنا که بیشترشون گوشت خوک داشت یا گاو و بندرت ماهی. من و کسندرا ماهی گرفتیم . بعد از ناهار توی محل پیاده روی کردیم و کری با خوشحالی مغازه ها و رستورانها رو بهشون نشون میداد انگار که سالهاست داریم اونجا زندگی میکنیم. بعد همه با هم رفتیم توی یک کتابفروشی بزرگ وکتابها رو زیر و رو کردیم. متوجه شدم که کسندرا سلیقه تقریبا مشابهی توی کتابخونی با من داره. فکر کردم با اینهمه وقت اضافه که بخاطر کوتاه شدن مسیر هر روزمه ، بهتره چند تا کتاب انتخاب کنم و بعدا از آمازون سفارش بدم. بعد ازکتابفروشی، سر راه از یک شیرینی فروشی شیرینی خریدیم و همه با هم برگشتیم خونه  و بعد از مدتها شیرینی رو با شیر خوردم.

کری بچه های خوبی داره که رابطه خوبی با هم دارن. شب از م تشکر کرد که باهاشون وقت گذروندم و ازم پرسید که اشکالی نداره که بیشتر با بچه هاش وقت بگذرونه ؟ که گفتم نه ، خوشحال هم میشم.

خب همین دیگه. این پست رو همینجا تموم کنم تا مثل چند پست نیمه کاری قبلیم،  تبدیل به یک چکنویس  همیشگی نشده.

پنجشنبه 2 می

سلام. دیشب اقلا 8 ساعت خوابیدم و امروز صبح که برای نوشیدن قهوه توی بالکن فسقلیمون نشسته بودیم، حس کردم که آسمون از همیشه آبی تره و احتمالا امروز روز شادتری خواهم داشت، حتی احساس کردم که کری رو بیشتر از قبل دوست دارم و در ک میکنم و  میخواهیم واقع بینانه تر به زندگیم نگاه کنم. کری بارها به من گفته که میفهمه که من به تنهایی و زمانهای مخصوص خودم نیاز دارم و الان که فکر میکنم میبینم همونطور که توی کامنتهاتون برام نوشتین روزهایی که کم تحمل وتحریک پذیرم بهتره همون اول بهش بگم. این هم برای اون بهتره و هم اینطوری با خودم مهربون تر بودم.

دیروز بالاخره ماشینم رو بردم بیرون شارژ کردم. توی پارکنیگ شارژر یا حتی پریز برق نداریم تا ماشینم رو شارژکنم. اما چون فاصله مدرسه تا خونه بیشتر از 5-6 مایل نیست ناچار نیستم زودبه زود شارژش کنم. ماشین رو پارک کردم و از فروشگاه کنارش خرید کردم و تلفنی با دوستم "ج" حرف زدم. هر بار دوستم داستانهای دیتهای اخیرش رو تعریف میکنه من بیشتر از از حضور کری توی زندگیم شکرگزار میشم. خرید و تلفنم که تموم شد ، ماشینم هم شارژ شده بود. خونه که رسیدم، کری سبزیجات و مرغ درست کرده بود با پلو. با هم غذا خوردیم و بعد با ماشین کری رفتیم سالن ورزش( شعبه همونی که قبلامیرفتم که به خونه نزدیکتره). کری رفت شنا و من دنبال ماشینهایی که لازم دارم گشتم .اینجا 3 طبقه  وبزرگتره و  کمی طول میکشه تا ورزشهایی رو که میخوام انجام بدم. بعد از کار با ماشینها، روی تردمیل با ارتفاع و سرعت زیاد راه رفتم تا عرقم در اومد. و بعد با هم رفتیم خونه، دوش گرفتم و بعد با من سریال تماشا کردیم. اگر به من باشه میتونم اپیزود بعد از اپیزود تماشا کنم ، این کری هست که معمولا میگه وقته خوابه. ساعت 10 آماده شدیم برای خواب و 8 ساعت کامل خوابیدم. مدتها بود که 8 ساعت نخوابیده بودم.

 ,زندگی متفاوته وقتی آدم ناچار نیست هر روز بره سر کار. اگر برنامه و سرگرمی مشخصی نداشته باشه راحت میتونه تو ی دامن احساس بیهودگی بیفته. حتی بنظر من سرگرمی هم کافی نیست، لازمه آدم احساس مفید بودن بکنه، مثلا یک کار پاره وقت یا داوطلب و در کنارش پرداختن به سرگرمیهایی که دوست داره.

  کری کلاسهای ترم بهاره اش  تموم شده و نمیخواد تا پاییز کورسی بگیره.  دیروز از تارگت  آبرنگ خریده و پد نقاشی اینکه در موردش زیاد حرف نمیزنه ولی فکرش نگران نتیجه آزمایش تست ژنتیکش هست که قراره 6 هفته ای آماده بشه.  میگه کارهایی که میتونسته کرده و تا  گرفتن نتیجه تست آزاده که اززندگیش لذت ببره، اما خب نمیشه که بهش فکر نکرد.

خب همین فعلا باید برم طبقه سوم بازهم روز تست گرفتن از بچه هاست.


سه شنبه 30 اپریل

سلام. از لحظه ای که اومدم بسیار تحریک پذیر بودم.توی مدرسه روز طولانیی بود، باید از بچه ها تست میگرفتیم و اینترت بازی در میاورد و برای وصل کردن دوباره شون باید کلی پس ورد و غیره وارد میگردیم ، بعدش جلسه یکی از بچه ها بود و بعد از مدرسه هم که تدریس خصوصی داشتم، یعنی میخوام بگم وقتی رسیدم خونه فکرم خسته بود و دلم میخواست مدتی کسی بهم کاری نداشته باشه. وسائلم رو که جابجا کردم، کری شروع کرد درمورد پیدا کردن ایستگاه شارژ ماشین باهام صبحت کردن که بیا توی نقشه بهت نشون بدم و از این حرفها... دلم میخواست بهش بگم که با من کاری نداشته باش خسته ام. و اصلا  تو چرا نگران پیدا کردن شارژر برای ماشین منی؟ خودم یک فکری میکنم، خب البته که نگفتم. چرا؟ چون اینطوری داره حمایتش رو نشون میده . ولی من بعضی وقتها دلم میخواد کسی کاری به کارم نداشته باشه. مخصوصا موقعهایی که مثل امروز خسته و تحریک پذیرم و خودم هم نمیدونم که چرا. بعد روی مبل نشستیم و تی وی دیدیم. خب این سریالی هست که من دوست دارم، کری هم بدش نمیاد اما گاهی فکر میکنم بیشتر بخاطر من هست که میبینه. امروز دلم میخواست که ازم دور باشه وبره تو ی او ن یکی تلویزیون برنامه ای که دوست داره نگاه کنه. حس میکردم که زیادی همه جا هست. بعضی چیزهاست که عصبانیم میکنه، مثلا اینکه دارم یک کاری میکنم و وسطش باهام حرف میزنه، یا بلند حرف میزنه در مورد چیزی وقتی من مشغول کاریم و من نمیفهمم که داره با خودش حرف میزنه یا با من.. امروز خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی بهش نگم.  دلم میخواست تنهام بگذاره و به کار خودش برسه. تنهاییم بشدت مورد خلل واقع شده، یا بگم آسیب دیده. شاید من کلا آدم زندگی مشترک نیستم؟ یا اینکه کری زیادی نسبت به من  چسبندگی داره و این اذیتم میکنه؟ نمیدونم. میدونم که دیروز این احساس رو نداشتم و وقتی با هم پیاده روی میکردیم احساس خوشحالی زیادی میکردم و میدونم که فردا ممکنه احساس متفاوتی داشته باشم اما احساس الانم اینه. احساس الانم اینه که دیوارها به هم نزدیک شدن و تنهاییم رو ازم دزدیدن و کسی هست که همه جا حضور داره و بدون اینکه ازش کمک بخوام پیشنهاد کمک میکنه و راه نفس کشیدنم رو تنگ کرده.

بله شاید فردا احساسم متفاوت باشه میدونم فعلا که اینطوریه. خب تا بعد

دوشنبه 29 آپریل

سلام. صبح دوشنبه ست  و سرکار هستم. با اینکه صبحها از مدرسه تا محل جدید بیشتر از 25 دقیقه راه نیست، چند دقیقه ای دیر رسیدم!صبح که با لبخند بیدار شدم وحتی سعی کردم بیشتر از اونی که حالم خوبه خوشحال بنظر برسم، کری گفت:"امروز توی مود خوبی هستی." تا هفت و نیم توی رختخواب بودم، بعد با عجله آماده شدم، پیراهن مشکی رو که یکی دوسال قبل خریده بودم انتخاب کردم  و برای اینکه زیادی رسمی بنظر نیام جاکت جین و کفشهاس اسپرت قهوای پوشیدم. کری قهوه درست کرده بود و برای اولین باری توی بالکن خیلی کوچولوی خونه با هم قهوه نوشیدیم. موقع خداحافظیکری دوباره  گفت خوشحاله که توی مود خوبی هستم به شوخی گفتم :" مود من رو مونیتور میکنی؟" گفت آره بهت امتیاز مثبت و منفی میدم هر روز.

دیروزاحساس میکردم که میون شهرو وسط کلی ساختمون و آدم و ماشین گیر کردم ، یک جایی بین زمین و آسمون هستم. فکر کردم آدم توی آپارتمان چطوری میتونه احساس تعلق کنه؟ آدم نیاز داره که پاهاش روی زمین باشه. نیاز داره که با چند قدم راه رفتن به جنگل ته کوچه برسه. نیاز داره یکشنبه غروبها اگر دلگیر شد، بتونه توی خیابونهای خلوت و سرسبز رانندگی کنه و بره نوردسترام رک یا مال یا فلان فروشگاه و بدون نگرانی از جای پارک برای خودش بگرده. احساس می کردم که دیوارهای خونه  زیادی بهم نزدیکن و جایی برای گریز نیست. 

موقع فیدبک هفتگیست، کری میگه،:"گاهی تو توی فکری، و من نمیدونم که آیا از دست من ناراحتی یا نه؟  نگرانیهاتو با من تقسیم نمیکنی گاهی"

براش از احساساتم میگم و اینکه در دراز مدت دلم میخواد اینجا زندگی کنم  یا نه . براش میگم که این دو سه روزه خیلی بهم خوش گذشته و از اینجا بودن خیلی خیلی خوشحال بودم و احساس الانم احتمالا موقتیه و نمیخوام با بیان احساسات موقتیم ناراحتش کنم. میگم میدونم که اقامت یک ماهه ما مثل موندن توی یک هتل بزگه که قرار  نیست به آد م احساس خونه بودن و تعلق بده و اگر اینجا جایی رو برای درازمدت اجاره کنیم که  از اینجا  هم بزرگتر باشه و بهم احساس خونه بودن میده و ... 

دیگه چی؟ شنبه کری تا 5 با دوستهاش قرار بازی داشت . من و دوستم "س"  که دار دومایلی ما زندگی میکنه رفتیم هایکنیگ و از اونجا ناهار رفتم پیشش و تا عصر موندم. شام با کری یک رستوران جدید رو امتحان کردیم و برای اولین بار از کارت مشترکمون استفاده کردیم. یکشنبه برای صبحونه رفتیم کافی شاپ و بعدش فستیوال هنری خیابونی رو نگاه کردیم. ظهر پسر کری اومد وناهار رفتیم بیرون وعصر دوستم "س" بهمون سر زد .

دارم فکر میکنم که آیا رابطه ام با کری به اون استحکامی رسیده که برای خونه خودم فکری بکنم؟ مثلااجاره اش بدم؟ یا حتی در درازمدت بفروشمش و با هم یک جای مشترک بگیریم تا از دردسرهای اجاره دادن راحت بشم؟ اینها همه بلند فکر کردنه.

میدونم که نیاز به زمان بیشتری داریم. 

خب همین برم به کارهام برسم تا این پست دچار سرنوشت   پستهای نیمه کاره ای که توی خونه نوشتم  نشه.


جمعه 26 آپریل

سلام. ظرف ناهارم کنارمه، مرغ و سبزیجات که کری چند روز قبل درست کرده بود و اضافه اش رو توی فریزر گذاشته بودم. خانم"ژ" امروز رفته کالیفرنیا، رفته نودو پنجمین  سالگرد تولد گاد ما(Godmother) شوهرش . اگر خانم "ژ" اومده بود با خوشحالی بهش میگفتم که دکتر با کری تماس گرفته و گفته ;که مشکلش در مرحله ای نیست که نیاز به درمان داشته باشه. درسته که ما نظر دکترهای دیگه روهم میپرسیم ولی تا اینجاش هم خبر خوبیه! بعد براش تعریف میکردم  که توی همون طبقه ای که اقامت داریم ( طبقه دوم) یک  پارک کوچولو پیدا کردیم(یا یک تراس خیلی بزرگ) و صبح قبل از اینکه بیام با هم رفتیم اونجا  کنار بفشه ها قهوه   خوردیم و عکس هم انداختیم.

من وخانم ژ صبحها ، اولین مصاحبهای هم هستیم و معمولا خبرهای مهم زندگیمون رو بهم میدیم. مثلا اون برام تعریف میکنه که بمناسبت سالگردازدواجشون رفتن یک هتل خیلی خیلی شیک وگرون توی دیسی که قیمت هیچ غذایی کمتر از 100 دلارنبوده و شوهرش از طرف محل کار یک کوپن 100 دلاری برای اونجا داشته و با اینکه صورت حسابشون میشه 400 دلار ، ازشون هیچ پول اضافه ای نخواستهن ، یا اینکه  ناخنهاش رو لاک صورتی  خیلی ملایم زده چون نمیدونسته چه لباسی برای مراسم تولد میخواد بپوشه. و حتی من میدونم ناخنهای خانم "ژ" توی دو هفته و نیم چقدر رشد میکنه بگذریم..

خونه جدید رو دوست دارم، یا بهتره بگم با کری بودن توی خونه جدید رودوست دارم. برای اولین بار احساس میکنم داریم باهم زندگی میکنیم. نه خونه منه و نه خونه کری،"خونه ما"ست. بعد هم پله نداره و لازم نیست دائم در حال پله نوردی باشیم. همه چیز در چند قدمیمون واقع شده. مورفی هم که از پله های من کمی میترسه بنظرمیاداینجا رو بیشتردوست داره.

کری تفریبا همه عمرش رو توی حومه زندگی کرده. جایی که سرسبزه و از ترافیک خبری نیست و خونه ها همه بزرگن و جای پارک اصلا مساله ای نیست . همیشه فکر میکردم شاید زندگی توی  شهر براش سخت باشه، اما اون از من هم خوشحالتر و هیجان زده تره. دیروز نوبت تمرین با مربی ورزشم بود و  بعدش رفتم خونه قبلی یک چیز هایی رو بردارم، دیر رسیدم واومدم تلویزیون ببینم که کری گفت نه، تلویزیون نبینیم حرف بزنیم . بعد با اشتیاق از چیزهایی که دوروبر کشف کرده بود برام تعریف کرد.فروشگاههای که میشه پیا ده بهشون رسید، هول فودز و تریدر جوز و بعد هم گفت که توی طبقه خودمون یک باغچه کوچک هست که الاچیق و گل و نیمکت هم داره. احساس آدمهایی رو داریم که برای تعطیلات به یک شهر جدید رفتن. با اینکه این منطقه تا خونه قبلی کمتر از یک ساعت رانندگی فاصله داره.

کری میگفت اگر بخوای میتونیم یک ماه دیگه یعنی تاوقتی سال تحصیلی تموم میشه اینجا بمونیم. اما مسیر من، از  صبحها که حداقل در بهترین حالت یک ساعت طول میکشید به 20-25 دقیقه کاهش پیدا کرده حالا میتونم بجای ماشین قهوه رو توی خونه با کری بنوشم.  عصر ها که بین  یک ساعت و ربع تا یک ساعت و نیم طول میکشید به حداکثر نیم ساعت رسیده.

زندگی توی خونه جدید تا حدی من رو یاد زندگی مشترک  قبلی میندازه که توی یک کاندو زندگی میکردیم، البته قسمتهای خوبش فقط ،بهم احساس امنیتی میده که زندگی با هم دیگه توی خونه خودم این احساس رو بهم نمیداد.

خب همین دیگه برم توی بقیه زمان ناهارم ناخنهام رو درست کنم.


چهارشنبه 24 آپریل خونه نو

سلام. از خونه جدید مینویسم، من و کری به شوخی بهش میگیم قصر آرلینگتونمون(  our Arlington palace). قصر آرلینگتون یک کاندوی یک خوابه ست که توی طبقه دوم واقع شده. یک پنجره نسبتا بزرگ داره که رو به خیابو ن باز میشه اما هنوز درختها دیده میشن، این اولین چیزی بود که کری وقتی خونه رو از نزدیک دید بهم گفت. خونه از اونی که توی عکس دیده بودیم خیلی بهتر بنظرمیاد. تقریبا همه چیزهایی که ممکنه نیاز داشته باشیم اینجا هست. از ظرف وظروف و حوله و حتی شامپون و صابون و همه چیز. همه چیز راحته غیر از پارک کردن توی گاراژ که باید بهش عادت کنم. برای ما که راحت جلوی خونه پارک کردیم حالا باز کردن هزار تا در و تی کاراژ جا پیدا کردن وپارک کردن راحت نیست ولی خب بهش عادت میکنیم. امروز به کری میگفتم که این تغییر و برای هردومون خوبه. تغییر  باعث میشه از محدوده راحت خودمون بیایم بیرون، ساده ترینش اینکه باید کوچه پس کوچه های محل جدید رو یاد بگیریم و من باید یاد بگیرم از محل جدید تا سر کارم رانندگی کنم.

اما زندگی کلا ساده تره، برعکس خونه های خودمون اینهمه طبقه بالا طبقه پایین رفتن نداریم. وسائلمون هم فقط چیزهایی هست که لازم داریم.

برای اولین بار احساس میکنم داریم باهم زندگی میکنیم، زندگی مشترک. قبلش انگار کری با من زندگی میکرد اما الان با هم زندگی میکنیم و این احساس خوبیه.کمد بزرگ اطاق خواب رو دو قسمت کردیم یک قسمتش مال منه و یک قستمش مال اون. کلا این منظم بودن کری خیلی خوبه، اینکه مثل بعضی از مردها شلخته نیست. بعد هم کنار اومدن باهاش راحته. اون زودتر از من اومده بود و دیدم که شارژرم رو کنار تختم نصب کرده و ساعت الارمم رو هم تنظیم کرده و کنار تختم گذاشته. وسائل یخچال رو هم قبلا آورده بودو شام رو هم آماده کرده بود. منکه اومدم اول شام خوردیم و بعد کمی توی محل گشتیم و مورفی رو بردیم پیاده روی و بعد  من چمدونهام ر وباز کردم و همه چیز رو سر جاش گذاشتم . کری دوش گرفته و آماده ست که با هم سریال ببینیم.

 خوشحال  و هیجان زده ام که اینجا هستم. خب همین تا بعد...

چهارشنبه 24 آپریل

سلام. امروز میریم خونه جدید. کری عکس اتاقها و انداخته و برام فرستاده. در واقع ما این خونه رو فقط آنلاین دیدیم و امیدوار بودیم که بخوبی عکسهاش باشه که ظاهرا هست! تا دیشب هیچ علاقه و شوقی برای رفتن به خونه جدید نداشتم، مخصوصا بعد از گرفتن نتیجه بیوبسی کری، اصلا حوصله تغییر این مدلی رو نداشتم. به کری گفتم بهتر نیست کنسلش کنیم یا به تاخیر بندازیمش؟ کری گفت که تا وقت دکتر بگیره و بخواد اقدامی کنه اقلا یک ماهی طول میکشه و تا اون موقع ما دوباره برگشتیم همینجا.

کلا دیروز بعد از دریافت تسکت کری در حالت شوک بسر میبردم. با اینکه انتظارش رو داشتم،و با اینکه با خواهرزاده پزشکم حرف زدم که گفت بیماری در مراحل خیلی اولیه هست و سرطان پروستات خیلی کند رشد میکنه و واقعا خطری تهدیدش نمیکنه ولی بهرحال برام سخت بود. موقع شام کری بهم میگفت چهره ات مثل کسی بنظر میرسه که در حالت تعجبه. 

باید وسائلمون رو میبستیم،  یک چمدون برای لباسهایی که توی این یک ماه قرار بود بپوشم و یک چمدون برای بقیه چیزها.  ساعت 7 شاممون و خوردیم. فکر کردم بهترین کار برای دراومدن از این حالت ورزشه. به کری گفتم میخوای بریم سالن ورزش؟ که گفت آره احتیاج داره شنا کنه تا حالش بهتر بشه. با اینکه انتظارش رو داشت ولی ته دلش امیدوار بود که نتیجه بیوپسی بهترباشه . وقتی رسیدیم خونه با اینکه وقتمون محدود بود به کری گفتم بیا یک قسمت از سریالمون رو نگاه کنیم. بعد از نگاه کردن سریال کمدی و کمی شوخی کردن سر حساب مشترک و اینها  بعدش حالمون خوب بود.

ساعت از 12:30 ظهر گذشته و ساعت ناهارمه، یونیک که معمولا زنگ تفریح و ناهارش رو با مددکار مدرسه میگذرونه، توی اتاق، کنار من نشسته و داره غذا میخوره، خانم ژ ازم خواست ببرمش دفتر، چون خودش عجله داشت بره جلسه.  بردمش توی دفتر، و خانم دفتردار که کلافه بنظر میرسید گفت که وظیفه اون مواظبت از بچه ها نیست و منهم نمیتونستم توی راهرو ولش کنم یعنی داستانش درازه......

امروز بعد از مدرسه تدریس خصوصی دارم و بعدش میرم خونه جدید! خب دیگه همین برم به کارهام برسم، 

سه شنبه 23 اپریل

سلام.با اینکه زندگی درآرلینگتون قراره یک اقامت موقت یک ماهه باشه، ولی من هنوز هیچی نشده داره دلم برای خونه ام تنگ میشه. هم برای خونه و هم برای محله و هم جنگل پشت خونه و فروشگاهها و همه چیز. نمیدونستم که اینقدر به این خونه وابسته شدم.شاید چون این اولین خونه ای هست که مال خود خودم بوده و حالا با گذاشتن و رفتنش احساس میکنم که  دارم از استقلال یا اقتدار یا هر حسی که اسمش رو بگذارید میگذرم.

چقدر شبها خواب میبینم. خواب دیشببم زیاد بد نبود.فکر کردم شاید علت اینهمه آشفتگی شبانه خوردن چای زیاد قبل از خوابه. کری مرتب چای خنک درست میکنه و میگذاره توی یخچال که زیاد هم کمرنگ نیست.دیشب چای رو خیلی رقیق کردم و با شام خوردم. بگذریم. خواب دیدم که کری، که توی خواب شبیه شوهر خواهرم بود رفته یک جایی ، یک بازارتوی محیط باز یا شاید نمایشگاه، وبرای من لباس خریده، پلورهای پشمی.من خونه مامانم اینا هستم و گرسنمه و برای شام منتظرش نمیمونم وغذا م رو میخورم. وقتی میاد خیلی خسته ست، من از پلورها خوشم نیومده، میخوام بهش بگم ولی دلم نمیاد، بعد نگاه میکنم میبینم که یکی از پلورها واقعا اندازه و خوبه. بعد شوهر خواهرم که بازهم توی خواب "کری"هست،  انگشت پاش رو بهم نشون میده که در اثر راه رفتن زیاد یا حادثه ای زخمی شده، من میرم توی خیابون از یک وانت که توش کسی نیست دنبال باند و گاز برای بستن زخم میگردم. 

دیروز توی یک چمدون بزرگ لباسهایی رو که میخوام ببرم گذاشتم. توی یک چمدون کوچکتر هم بقیه چیزها رو . یک لیست هم دارم از کارهایی که قبل از رفتن باید انجام بدم و چیزهایی که باید ببرم. احساس میکنم که طفلکی خونه ام رو دارم تنها میگذارم و میرم. انگار که خونه روح داره و دلش ا زتنهایی میگیره. شاید هم چون این خونه ای هست که با پسرم بهش اسباب کشی کردیم و با جدایی ا زخونه احساس میکنم از اون خاطرات دارم میگذرم. 

خب همینها دیگه. امروز یک روز طولانیه که بعد از مدرسه هم میمونم. برم به کارهام برسم