-
پنجشنبه 5 سپتامبر
پنجشنبه 15 شهریور 1403 05:03
سلام. شاید حضور کری در طول هفته، یعنی زندگی باهم توی یک خونه خوب هم باشه . چون باعث میشه روتینهام رو از روی همراهی با هم و تا حدی رودروایستی بهتر انجام بدم. دیروز اومدم خونه همونطور که قبلا بلند اعلام کرده بودم روی کاناپه اولش دراز کشیدم و به کری گفتم ساکت بودنم برای این نیست که از چیزی ناراحتم فقط دوست دارم ریکلس...
-
هنوز چهارشنبه
چهارشنبه 14 شهریور 1403 10:59
باز هم سلام. بیرون چه آفتاب قشنگیه. امروز یک روز بینهایت قشنگ پاییزه، آفتابی ، نه خیلی گرم و نه خیلی سرد. ایزی کنارم نشسته. حالا دیگه ایزی اون بچه سه ساله ای نیست که باید یک کلمه حرف رو بزور از دهنش میکشیدیم بیرون و وقتی صداش میزدیم هیچ عکس العملی نشون نمیداد. حالا به سوالات من بلافاصله جواب میده و با شنیدن اسمش عکس...
-
چهارشنبه4 سپتامبر
چهارشنبه 14 شهریور 1403 04:57
سلام. اولا مرسی از کامنتهای خیلی خیلی خوبتون. خوشحالم که دوستهام اینهمه مهربون، فهمیده، با شعور و باهوشن و برام وقت میگذارن و مینویسن. کامنتهاتون بهم احساس درک شدن میده و همینطور خیلی اوقات ایده های جدید که ازشون استفاده میکنم. بازهم مرسی. خب از کجا بنویسم؟ دیروز کری میگه امروز چقدر زود رسیدی؟ دیروز زود از مدرسه اومدم...
-
سه شنبه 3 سپتامبر
سهشنبه 13 شهریور 1403 05:07
سلام. دیشب چقدربد خوابیدم. فکر م مشغول بود عصبانی و تحریک پذیر بودم. دیشب کری اومد، مورفی خودش رو کشت از خوشحالی، انگار که هزارساله ندیدش. اول کلی دورش چرخید و از سر وکولش آدم بالا رفت ،دم تکون دادو لیسش زد( بوسش کرد) و بعدش شروع کرد به پارس کردن یا بقول کری letcure دادن که کجا بودی و چرا رفتی و از این حرفها. دیشب...
-
دوشنبه دوم سپتامبر ( روز کارگر)
دوشنبه 12 شهریور 1403 06:09
سلام. دوشنبه صبحه. هوا آفتابیه. صبح که بیدار شدم کری هنوز تکست نزده بود. براش به فینگلیش نوشتم که خوب خوابیدی؟ که بلافاصله بهم زنگ زد. گفتم تو نیستی کی برای من قهوه درست کنه؟ . گفت بگون مورفی بخواه برات قهوه درست کنه صبح مورفی رو بردم پیاده روی که سرک کشید توی پارکینگ همسایه دست چبی، آقای بداخلاق . آقای بد اخلاق، از...
-
یکشنبه اول سپتامبر (شب)
یکشنبه 11 شهریور 1403 18:23
سلام. مورفی کنار من نشسته. از توی آشپزخونه صدای ماشین ظرفشویی میاد. ساعت 10 شبه و من دارم توی ذهنم خوبیها و بدیهای تنهایی و زندگی مشترک روی توی کفه های ترازو میگذارم و مقایسه میکنم. شاید من جزو اون آدمهایی هستم که وقتی خوشحالترن که کسی توی زندگیشون باشه اما با هم توی یک خونه زندگی نکنن؟ یعنی به فاصله بیشتر و زمانهای...
-
یکشنبه اول سپتامبر
یکشنبه 11 شهریور 1403 07:13
سلام. زندگی جریان داره. کری هنوز سفره و صبحها و شبها و حتی بین روز تکست میفرسته و زنگ میزنه و گاهی تعجب میکنم از اینکه اینهمه دوستم داره. خب من هم که رفتم سفر یادش بودم و بهش زنگ میزدم اما علتش این بود که سفر من چندان شادی آ فرین نبود، اولی که بخاطر کنسر دخترک بود و بعدی هم با پسرم که چالشهای خودش رو داشت. اما اگر یک...
-
جمعه 30 آگوست
جمعه 9 شهریور 1403 04:59
سلام.حالا که کری نیست میفهمم آدم وقتی که تنهاست چقدر بیشتر دلش میخواد بنویسه. دیروز بارونی بود، رعد و برق هم میومد و مورفی بدجوری از رعد وبرق و بارون میترسه و به هیچ وجه حاضرنبودبیادبیرون برای دستشویی و پیاده روی. ناچار شدم بارهاامتحان کنم و هر بار جیشن نکرده فرارمیکرد میومد تو. طفلکی توی اطاقها رو میگشت و میومد توی...
-
هنوز پنجشنبه 29 آگوست
پنجشنبه 8 شهریور 1403 11:29
سلام. روز پنجشنبه هم داره تموم میشه. نه هنوز برنامه ام رو بهم دادن و نه لیست بچه هام رو. صبح به تست گرفتن اول سال از بچه های بزگتر گذشت ، و بقیه اش رو بین گذروندن چند تا کورس و گذروندن توی کلاس ایزی تقسیم کردم. اما ایزی، فعلا که با شرایط جدید کنار میاد وخودش رو خوب تطبیق داده و روزهای طولانی بدون ساعت خواب و اسنک...
-
پنجشنبه 29 آگوست
پنجشنبه 8 شهریور 1403 05:04
سلام. بچه های پیش کودکستانی برگشتن. و راهروی طبقه اول شلوغ شده. میرم به دو تا از کلاسها سر میزنم. به پسر بچه چهار ساله اخمویی که اولین روزش توی این مدرسه ست و دم در ایستاده و حاضر نیست بره تو میگم:" ببین دو تا کار میتونی بکنی، یکی اینکه اینجا بایستی و حوصله ات سر بره و یا اینکه با من بیای و بریم اسباب بازیها رو...
-
سه شنبه 27 آگوست
سهشنبه 6 شهریور 1403 08:53
سلام. باز هم مدرسه ها شروع شد و اوایل سال من بیشتر وقت میکنم بنویسم.با هم اتاقی جدیدم فعلا که کنار میام. اون کار خودش رو میکنه و من کار خودم رو. گاهی این وسط در مورد موضوعات بی خطر حرف میزنیم مثل غذا و اینها. در طول زمان یاد گرفتم که برای صمیمی شدن عجله نکنم. همیشه میشه صمیمی شد و رابطه رو جلو برد اما عقبگرد کردن...
-
دوشنبه 26 آگوست
دوشنبه 5 شهریور 1403 10:08
سلام.خیلی وقته میخوام بنویسم و نمیشه. حالا میفهمم وقتی بعضی ازشماها میگین وقت نمیکنین بنویسین یعنی چی. کلا آدم که تنهاست وقت و میل برای نوشتن بیشتر داره. امروز صبح میخواستم به کری برای دومین بار بگم که وقتی نصف شب مثلا ساعت 2 بیدار میشی، با من حرف نزن برای اینکه بد خواب میشم. اما تااومدم این رو بگم، ازم معذرت خواست...
-
پنجشنبه 22 آگوست
پنجشنبه 1 شهریور 1403 16:33
سلام. با اینکه کار توی مدرسه این چند روزه جدی نیست وبچه ها هنوز نیومدن اما وقتی میرسم خونه بشدت خسته ام و نمیدونم قبل از تعطیلات چطور میتونستم بعد از کار برم باشگاه. البته خب امروز مستقیم نیومدم خونه، اولش رفتم فروشگاه خیریه/دست دوم فروشی ماشینم رو که پر شده بود از اجناسی بخشیدنی، خالی کردم . خونه که اومدم کری نبود،...
-
جمعه 16 آگوست
پنجشنبه 25 مرداد 1403 12:00
سلام. دیروز با خانم آژانس فروش املاک حرف زدیم. توصیه کرد که کری خونه اش رو از بقیه وسائل باقیمونده خالی کنه ، اولش یک آگهی برای فروش وسائل؛ بعدش سازمان خیریه تا بقیه رو ببرن و در آخر هم کسانی که خرده ریزها و آشغالها روببرن. کری غمگین بود تا حدی ، وقتی پرسیدم گفت که این پایان یک فصله و با اینکه دوست داره گذشته رو پشت...
-
چهارشنبه ۱۴ آگوست
چهارشنبه 24 مرداد 1403 09:02
سلام. بعداز چهارسال، بلالخره رفتم متخصص زنان. بعد از شنیدن در مورد سرطان خواهرم ( که درمان شد)و سابقه سرطان توی خانواده مادری خانم دکتر توصیه کرد که تست ژنتیک بدم .احتمالا بیمه ام پوشش میده و اگر هم نه ، هزینه اش خیلی بالا نیست. و البته که با توجه به اینها خانم دکتر مخالف estrogen patch بود!علت درخواستم این بود که...
-
دوشنبه ۱۲ آگوست
دوشنبه 22 مرداد 1403 12:01
سلام . فرودگاه هستیم و خیلی زودتر از اونی که باید رسیدیم ،چون باید ماشین اجاره ای روتا قبل از ظهر تحویل میدادیم. با مادر دخترک حرف زدم، که زیاد خوب نبود. میگفت توی آخرین پرتودرمانی دکتر گفته شانس خوب شدن ۶۰٪ هست، میگفت موهای دخترک شروع کرده به ریختن وحالا دیگه باید در مورد کوتاه کردن موهاش باهاش حرف بزنن، میگفت...
-
یکشنبه ۱۱ آگوست
یکشنبه 21 مرداد 1403 18:45
سلام.اولا که از کم کردن داروم دو هفته گذشته و فعلا که خوبم، حداقل عوارض قطع دارو چندان بد نبوده ، بعد از باز شدن مدرسه ها و جریان کار بهتر میشه اثر کم کردن دارو رو بررسی کرد. اما این کار من هم اینجوریه که انگارهرسال وارد کارزارمیشیم وباید از هفت خوان رستم بگذریم و هر سال روز از نووروزی از نو. جون آدم به لب میرسه از...
-
جمعه ۹ آگوست
جمعه 19 مرداد 1403 17:36
سلام . ۱۳ روزه که داروم رو نصف کردم وامروز کاملا خوب بودم . دوزی که مصرفمیکنم پایین ترین دوز ممکنه، کپسولها رو هم که نمیشه نصف کرد، مرحله بعدی شاید این باشه که قرصها رویک روز در میون مصرف کنم ، البته الانکه نه شاید بگذارمش برای تعطیلاتبعدی. اما چه تابستون شلوغی بود امسال. سفر ونکوور، جراحی کری و نقل مکان دو هفته ای به...
-
سه شنبه ۶ آگوست
سهشنبه 16 مرداد 1403 03:37
سلام . ده روزه که قرصم رو نصف کردم،گفته بودند یکی از سخت ترین داروهاست برای قطع کردن، ولی واقعا نبود. البته کری میگه حضور اون ونقش اکسی توسین روند قطع دارو رو آسون کرده. . ساعت ۷.۵ صبحه و پسرم هنوز خوابه.اینجا یک سوییت کوچولو هست با همه چیزهای لازم اما طبقه اوله ونور طبیعی به اندازه کافی نداره، پسرم ابنجا روگرفت...
-
یکشنبه 4 آگوست
یکشنبه 14 مرداد 1403 16:57
سلام. وقتی آتلانتا بودم، داشتم مثل خیلی موقعهای دیگه، احساسم رو نسبت به دیوید ارزیابی میکردم که دیدم برای اولین بار هیچ احساسی بهش ندارم. دلم براش تنگ نشده بود، دوست نداشتم ببینمش، برام جذابیتی نداشت، و حتی فکر کردن به اون روزها چیزی رو در درونم بدردنمی آورد. تنها کسی که دلم براش تنگ شده بودو میخواستم پیشش بگردم کری...
-
پنجشنبه اول آگوست (روزپنجم ۴)
پنجشنبه 11 مرداد 1403 11:04
سلام.توی فرودگاه منتظر پروازم هستم.دیروز اولین شیمی درمانی دخترک انجام شدوصبح مامانش با یک حال زاری از بیمارستان اومدتا پسرک رو ببره مدرسه .شب دخترک بشدت بالا آورده بود وهیچکدوم نتونسته بودن بخوابن . گوگل میکردم که آیا شیمی درمانیهای بعدی بهتر خواهد بود که دیدمنه، قراره کم کم بدتر هم بشه بخاطر جمع شدن تدریجی دارو...
-
چهارشنبه 31 جولای( روز چهارم 4.6)
چهارشنبه 10 مرداد 1403 18:51
سلام. نصف کردن داروم فعلا که زیاد بد نبوده. عوارض جانبی خفیف و قابل کنترل، مثل تهوع و سردرد خفیف، احساس گرما، کمی خستگی ، اما نه بیشتر از 3 روز قبل. ظاهرا همینه که هست و اگر قرار بود بدتر بشه تاحالا شده بود. امشب آخرین شبیه که اینجا، من میرم اما اینها میمونن با کلی غم و نگرانی و یک برنامه درمانی طولانی و سخت 40 هفته...
-
سه شنبه 30 جولای ( روز سوم: 4.3/5)
سهشنبه 9 مرداد 1403 19:47
سلام. سومین روزیه که داروم رو نصف کردم و هنوز نمیدونم چه انتظاری باید داشته باشم ,اینکه آیا ساید افکتها برام قابل کنترل هستند وکلا آیا زمان مناسبی رو برای کم کردن دوز داروم انتخاب کردم؟ امروز آستانه تحملم پایین تراز دیروز بود و تحریک پذیر تر بودم. نمیدونم کجای این منحنی قرار گرفتم، اونذبالای بالا، یا هنوز توی سر...
-
هنوز دوشنبه 29
دوشنبه 8 مرداد 1403 18:24
سلام. دخترک و پدر و مادرش بیمارستان هستند. پسرک توی اطاق مهمون کنار تخت من روی زمین تشک انداخته و خوابیده. از کلاس فوتبالش که برگشت براش ساندویچ درست کردم، بعدش با هم کمی بازی کردیم بعد براش سموتی درست کردم. حرف از دخترک شد، ازم در مورد سرطان سوال کردگفت سرطان یعنی مرگ؟ گفتم نه! خیلی هاخوب میشن. سال گذشته پدربزرگشون...
-
دوشنبه 29 جولای ( روز دوم: 4.6/10 )
دوشنبه 8 مرداد 1403 10:07
سلام. 4 روزه که اینجا هستم. غیر از غم بیماری دخترک، زمانهای خوبی هم داشتیم، مثل بازی و شوخی و خنده با پسرک، پیاده روی اطراف خونه، توی مال گشتن با همسر خواهر زاده و برای دقایقی فراموش کردن و یا شاید وانمود کردن که همه چیز عادیه و این هم یکی از آگوستهاییست که برای دیدنشون اینجا هستم.دخترک ماه آگوست بدنیا اومده، موقع...
-
یکشنبه 28 جولای 4.5
یکشنبه 7 مرداد 1403 16:02
سلام. هوا داره تاریک میشه. روی تخت ، توی اطاق مهمون نشستم، پتوی سدری رنگ نرم و مخملی رو روی پاهام کشیدم و مینویسم، خونه ساکته، دخترک با مامانش رفته بخوابه، پسرک داره Mac and cheese میخوره.غذاش که تموم میشه میاد پیش من. با پسرک خیلی بهتر از خواهرش میتونم ارتباط برقرار کنم و دوست داشتنش یک مدل دیگه ست، شاید چون شبیه...
-
شنبه 27 جولای
شنبه 6 مرداد 1403 19:17
سلام. امروز صبح دکتر تماس گرفت و گفت نتیجه MRI دخترک رضایت بخش بوده و کنسر stage 1 هست،که این خبر خیلی خوبی بود. یا بقول خواهرزاده ام، کمتر بد بود! حالا مرحله بعدی تصمیم گیری در مورد حراجی و برنامه شیمی درمانی و اینهاست که قراره پنجشنبه انجام بشه. پدر و مادر، حالشون بهتره، از مرحله شوک تا حد زیادی خارج شدن ولی خب هنوز...
-
جمعه ۲۶ جولای، غروب
جمعه 5 مرداد 1403 16:51
سلام، خوشبختانه نتیجه سی تی اسکن خوب بود و تومر جای دیگه ای دیده نشد، نتیجه MRI امشب حاضر نمیشه. فکر کنم امشب همه بریم خونه . دوشنبه دخترک دوباره بر میگرده بیمارستان. چه آسمون قشنگی هم هست از پشت پنجره اتاق ۵۶۴،خوب همین فعلا.
-
جمعه ۲۶ جولای
جمعه 5 مرداد 1403 12:14
سلام. دیروز ساعت ۶:۳۰ رسیدم آتلانتا. برای ناهار فقط کمی آجیل ومیوه خورده بودم، دیدم کسی که خونه شون نیست واز شام هم خبری نیست ،توی فرودگاه یک ساندویج مرغ خوردم وبطرف ایستگاه اوبر حرکت کردم. فرودگاه آتلانتا چقدر بزرگ و شلوغه. از فرودگاه تا خونه شون که حومه شمال شهره هم کلی راهه. رمز در رو بهم داده بودن ،در را که باز...
-
پنجشنبه 25 جولای
پنجشنبه 4 مرداد 1403 08:37
سلام. آدم از چند دقیقه بعدش خبر نداره.قرار بود یکشنبه با پسرم بریم سفر. دیروز سالن ناخن بودم که دیدم از همسر خواهر زاده ام که آتلانتاست چندین میس کال دارم. کسی نیست که وقتی جواب ندم دوباره زنگ بزنه، برای همین نگران شدم. کارم که تموم شد بهش زنگ زدم، در حالی که گریه میکرد گفتکه دختر6 ساله شون خیلی مریضه. خیلی...
-
چهارشنبه 23 جولای
سهشنبه 2 مرداد 1403 18:07
سلام. باورکردنی نیست ولی کری بالاخره ماشین خرید! علت اصلیش هم این بود که ماشین پسرش خرابه و دائم ماشین اونو قرض میگرفت. من بهش گفتم ببین دیوید که دائم ماشین تورو قرض میگیره، خب ماشینت رو بده به اون و برای خودت ماشین بخر. خلاصه بالاخره طلسم شکست و امروز آنلاین ماشین سفارش داد و همه کارهاش هم آنلاین انجام شد و قراره...
-
دوشنبه 22 جولای
دوشنبه 1 مرداد 1403 09:28
سلام. تاحالا هزار تا پست نوشتم که بصورت چکنویس رها شده و از اونجایی که احساس آدم توی روزهای مختلف متفاوته ،تموم کردنشون معنایی نداشته. خب اما امروز؟ چقدر دیر بیدار شدیم. یک روز تابستونی که هیچ چی نمیتونست مانع موندنمون توی رختخواب بشه جز یک چیز یا بگم یک نفر و اون" مورفی" بود که باید میبردیمش پیاده روی....
-
سه شنبه 16 جولای
سهشنبه 26 تیر 1403 11:26
سلام . وقتی به دوستم میگم پسرهای کری بعد از عمل نیومدن ببیننش، میگه زمانه عوض شده و همه بچه ها اینطورین و از این حرفها. واقعا اینطوریه؟ درسته پسرهاش سر کار میرن و میدونن که تابستونه و من وقتم آزاده، اما تلفن که میتونن بزن؛ نمیتونن؟ یعنی دوستهای من زودتر از پسرهای کری برای احوالپرسی زنگ زدن! دیوید که خونه اش نزدیکه...
-
نوشته شده : یکشنبه 14 جولای
یکشنبه 24 تیر 1403 17:30
سلام. یکشنبه ست و من هنوز اینجا ( خونه کری) هستم. انگار هرچی خونه ها بزگتر میشن ، آدمها بهمون نسبت از هم دورتر میشن. تاون هاس من با تاون هاس دست چبی و دست راستی دیوار مشترک داره، خیلی وقتها آقای همسایه بغلی رو میبینم و باهم حرف میزنیم یا به همسایه اونور کوچه دست تکون میدم، فروشگاه محلی هم شلوغتر از اینجاست. اون یک...
-
شنبه 13 جولای
شنبه 23 تیر 1403 12:21
سلام. چهارمین روزه که بعد از عمل کری اینجا هستم و حالا دیگه همه جزییات رو یاد گرفتم. اینکه چطور با قهوه جوشش کار کنم و برای درست کردن سه تا ماگ قهوه چقدر قهوه و آب لازم دارم. یا اینکه چایی سرد رو به شیوه اون درست کنم یا اینکه جای وسائل آشپزخونه اش کجاست و اینکه درهای گاراژ چطور باز و بسته میشه و درهای خونه مثل خونه من...
-
پنجشنبه 11 جولای
پنجشنبه 21 تیر 1403 13:45
سلام. جراحی کری دیروز انجام شد و حالش هم خوبه. اثر جراحی 5 تا سوراخ کوچک و یک سوراخ نسبتا بزرگه روی شکمش هست که staple کردن و کیسه سوندی که بهش وصله. اسم رباتی که جراحی رو انجام داده داوینچی هست. داوینچی 6 تا بازو داره که وارد بدن میشن و قادر به عملیات ظریف و دقیق هستند و با کامپیتور کنترل میشن، آدم یاد بازیهای...
-
سه شنبه 9 جولای
سهشنبه 19 تیر 1403 17:11
سلام. آقای آرایشگر که داشت موهام رو کوتاه میکرد، کیف میکردم که دارم از شر این موهای اضافی خلاص میشم. سه چهار تا عکس از زوایای مختلف بهش نشون داده بودم تا متوجهش کنم که کوتاه که میگم یعنی چی. هرچند بعدش بهم پیشنهاد کرد که جلوی موهام رو بطور غیر قرینه بلندتر نگه دارم و اگر خوشم نیومد بیام تا برام کوتاهش کنه. وقتی کارش...
-
سه شنبه 9 جولای
سهشنبه 19 تیر 1403 05:58
سلام. تغییر همیشه من رو هیجان زده میکنه. مثل الان که دارم وسائلم رو جمع میکنم برم خونه کری. رنگها و وسائل نقاشیم روی میزه تا یادم بمونه ببرمشون. جارو برقی وسط اتاقه تا قبل از رفتنم خونه رو تمیز کنم.کری وجدانش ناراحته و فکر میکنه که با عمل جراحی و دوران نقاهت بعدش داره تابستون من رو خراب میکنه. بهش میگم که سفر خوبی...
-
شنبه 6 جولای
شنبه 16 تیر 1403 16:54
سلام. کری دار توی آشپزخونه یک چیزی درست میکنه، یک عالمه روغن داغ کرده و حلقه های پیاز رو اول توی آرد و ادویه و تخم مرغ می غلتونه و سرخشون میکنه. میگه:" تو وقتی حوصله ات سرمیره کمدها و کشوهات رو ارگانایز میکنی و من آشپزی میکنم." دارم توی ذهنم با مهربونی تمرین میکنم که تعارفش رو رد کنم. صبح توی هوای دم گرفته و...
-
سه شنبه 25 جون
سهشنبه 5 تیر 1403 05:53
سلام. ساعت 8 صبحه. کری رفته دکتر. مورفی دستهاش رو گرفته به صندلی من و ایستاده و با نگاهش داره بهم میگه اون لپ تاپ رو بگذار کنار و من رو بغل کن که هم نرمتر و هم قشنگترم. کل نیازهای مورفی خلاصه میشه توی توجه و نوازش، غذا و آب و خوراکی و پیاده روی و بیرون رفتن. امروز صبح که کری می خواست ببرش پیاده روی، مردد ایستاده بود و...
-
دوشنبه 17 جون
دوشنبه 28 خرداد 1403 10:11
سلام. ساعت دقیقا 1:54 دقیقه آخرین روزسال تحصیلی 2023-2024 هست. ایزی کنار من شسته توی یک دستش بستنی چوبیه و توی اون دستش موبایله منه و داره به موزیک مخصوص بچه ها گوش میده. کامنت منجوق رو که خوندم و اینکه نوشته بود که از مرگ میترسه. فکر کردم که نزدیکترین توصیفی که از زندگی و مرگ توی ذهنم میاد امواجی هست که هرچیه به ساحل...
-
جمعه 14 جوین
جمعه 25 خرداد 1403 05:58
سلام. امروز دیگه شاهکارکردم، بجای 7 ساعت 7:13 دقیقه از خونه اومدم بیرون و چون ترافیک نبود بطرز عجیبی به موقع رسیدم . دوستم خانم ژ با شلوارک و کلاه ورزشی اومده، قراره با کلاس سومیها برن داون تاون گردی. توی این هوای گرم؟ برای من رفتن به جاهای دیدنی واشنگنتن مثل یک مجازاته، بسکه با بچه های مدرسه رفتم و یا کلا هرکس اومده...
-
عکس مورفی قبل و بعد از آرایشگاه
پنجشنبه 24 خرداد 1403 07:00
-
پنجشنبه 13 جون
پنجشنبه 24 خرداد 1403 06:01
سلام. دو سه روزی بود که بشدت مضطرب بودم. میشه گفت الان خوبم. میگن وقتی مضطربی دنبال علت نگرد، موقع مناسبی برای تجزیه تحلیلی نیست. با خودت مدارا کن تا بگذره! امروز تونستم مثل یک ناظر عاقل از بیرون به احساساتم نگاه کنم. تا وقتی اون ناظر عاقل ( عاقل کلمه مناسبی نیست ولی کلمه دیگه ای پیدا نمیکنم!) هست همه چیز خوبه. کسی که...
-
چهارشنبه 12 جون
چهارشنبه 23 خرداد 1403 11:33
سلام. خیلی وقتها یاد نوشتن میفتم، ولی خب واقعا وقت نمیشه، مخصوصا سر کار که این روزها بیشتر وقتم به جمع و جور کردنهای آخر سال میگذره، هم بسته بندی وسائل و هم کامل کردن مدارک بچه ها و کارنامه ها و اینها. از صبح گرسنمه ، فکر کنم چون چند روزه که برای وعده های اصلی غذا سالاد داریم و احتمالا دارم کم غذا میخورم .توی مدرسه...
-
یکشنبه 2 جون
یکشنبه 13 خرداد 1403 06:10
سلام. صبح یکشنبه ست. مورفی روی کاناپه کنار من نشسته. چتریهاش حسابی بلند شده و میریزه توی چشمهاش، هفته دیگه باید بره سلمونی. کری داره ویتامینهاش رو برای هفته ارگانایز میکنه، و الکسا برامون از بیانسه چیزی پخش میکنه، یک یکشنبه صلح آمیز و بدون نگرانی و دغدغه ست. آخرهفته خوبیه . جمعه کری با مترو اومد مدرسه ما و از اونجا با...
-
جمعه 31 می
جمعه 11 خرداد 1403 06:21
سلام. هم اتاقی سابق که یادتونه؟ خواننده های قدیمی احتمالا یادشونه. خب من و این همکار اپیزودهای زیادی از خاطرات ناخوشایند با هم داریم. یعنی از 10 سال پیش که من کارم رو اینجا شروع کردم بارها با هم مشکل پیدا کردیم و هر بار موفق شدیم که رابطه رو دوباره برقرار کنیم و باز به محض اینکه بدلیلی کار مشترکی باهم پیدا کردیم، مثلا...
-
پنجشنبه 30 می
پنجشنبه 10 خرداد 1403 04:43
سلام. پست قبلی رو اشتباهی توی وبلاگ قبلیم منتشر کرده بودم، الان آوردمش اینجا. پنجشنبه صبحه. اگر صبحها دیرتر از 6 بیدار نشم، فرصت دارم که کمی نرمش کنم، بموقع آماده بشم و قبل از رفتن توی بالکن با کری قهوه بنوشیم. صبح هوا خنک بود و بجای پیراهن رنگارنگ تابستونی که دیشب انتخاب کرده بودم، شلوار جین مشکی پوشیدم با تاپ راه...
-
چهارشنبه 29 می
پنجشنبه 10 خرداد 1403 04:39
سلام.یک عالمه نوشته نیمه تموم دارم که فرصت نکردم تمومشون کنم و بصورت چکنویس موندن و بعدکه رفتم سراغشون دیدم که حالم عوض شده و میلی به تمون کردنشون ندارم. دارم فکر میکنم ااین روزها نگیزه ام برای نوشتن چیه ؟ ثبت کردن زندگیم؟ انگار که اگر اینجا ننویسمش بدون اینکه اثری بگذاره تموم شه و رفته؟ میل و پافشاری به ادامه دادن...
-
جمعه 24 می
جمعه 4 خرداد 1403 08:55
سلام. نمیدونم دوباره چه بلایی سر اینترت آوردن که نمیتونم با ایران حرف بزنم. برای کری که میگم اولش فکر میکنه مشکله تکنولوژیه و فکر میکنه ایران مشکل تکنولوژی داره. میگم نه بابا عمدا کاری میکنن که اینترنت کند بشه وکار نکنه! امروز آخرین روزیه که اینجا هستیم و فردا صبح خونه رو تحویل میدیم و برمیگردیم . از طرفی خوشحالم که...