باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

دوشنبه 17 جون

سلام. ساعت دقیقا 1:54 دقیقه آخرین روزسال تحصیلی  2023-2024 هست. ایزی کنار من شسته توی یک دستش بستنی چوبیه و توی اون دستش موبایله منه و داره به موزیک مخصوص بچه ها گوش میده.

کامنت منجوق رو که خوندم و اینکه نوشته بود که از  مرگ میترسه. فکر کردم که  نزدیکترین توصیفی که از زندگی و مرگ توی ذهنم میاد امواجی هست که هرچیه به  ساحل نزدیکتر میشن کوچکتر میشن تا اینکه بالاخره توی یک نقطه تموم میشن، اما دریا هنوز ادامه داره. خب اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه اینه که منکه نباشم چه فرقی میکنه که دریا باشه یا نباشه؟ مرگ از این جهت ترسناکه که میل ذاتی به ادامه پیدا کردن داریم، البته موقعهایی که خوشحالیم و همه چیز آفتابیه.این میل به ادامه داشتن هم برای موجودی که فانیذو‌موقتیهدبکجورایی بدجنسی بنظر میادها. شماذاینطوری فکر نمیکنین؟

صبح یک بحث فسلفی هم با ایزی داشتیم. بهم میگه مامانم کجاست؟ میگم خونه ست. میگه خونه کجاست؟ میگم خیابون فلان. میگه خیابون فلان کجاست؟ میگم توی واشنگتن دیسیه. میگه واشنگتن دیسی کجاست؟ میگم توی ایالت متحده آمریکا. میگه آمریکا کجاست؟ میگم توی قاره آمریکای شمالیه. میگه قاره آمریکای شمالی کجاست؟ میگم توی کره زمینه. میگه کره زمین کجاست؟ میگم توی فضاست. میگه فضا کجاست؟ میگم نمیدونم! میگه بریم پیداش کنیم!


دیگه اینکه این  روزها مشغول فروش وسائل اضافی هستم خصوصا وسائل ورزشی که توی زیرزمین داریم. کری هم برنامه ریزی میکنه برای کارهایی که قبل از فروش خونه اش لازمه. خب همین فعلا برم.



جمعه 14 جوین

سلام. امروز دیگه شاهکارکردم، بجای 7 ساعت   7:13 دقیقه از خونه اومدم بیرون و چون ترافیک نبود بطرز عجیبی به موقع رسیدم . دوستم خانم ژ  با شلوارک و کلاه ورزشی اومده، قراره با کلاس سومیها برن داون تاون گردی. توی این هوای گرم؟ برای من رفتن به جاهای دیدنی واشنگنتن مثل یک مجازاته، بسکه با بچه های مدرسه رفتم و یا کلا هرکس اومده اینجا خواسته بره موزه و بنای یادبود و اینها.

از اون روزهاییه که نمیدونم چکار کنم. به شلی زنگ میزنم تا بالاخره همدیگه رو ببینیم. بعضی از روابط و دوستیها هستند که از یک سطحی بالاتر نمیرن یعنی رشد عمودی یا بگم رشد کیفیتی ندارن. چند وقت یکبار همدیگه رو میبینیم، گاهی تلفنی حرف میزنیم.. وقتی شلی بچه نداشت، یعنی بچه ای رو به فرزندی قبول نکرده بود امیدی به  توسعه رابطه مون بود . اما بعدش؟ نه! معاشرت با آدمهای بچه دار دردسر داره. مخصوصا که شلی وسواسیه و هر پرستار بچه ای رو نمیپسنده و میخواد بچه اش رو همیشه با خودش بیاره.  صبح بهش زنگ زدم دیدم فرصت خوبیه ، قرار شدبرای ناهار همدیگه رو این دور و برها ببینیم.این روزها همه سرگرم بسته بندی هستند و اگر زمان ناهارم طولانی تر بشه کسی متوجه غیبتم نمیشه. دیروزهم  از ساعت نزدیک یک تا 2:30 توی سالن ناخن بودم و  بعد با ناخنهای صورتی خوشگل دست و پا اومدم بیرون.

دیروز نهمین ماهگردمون  بود. به کری گفته بودم که شام نریم بیرون. رسیدم خونه یک کارت روی میز بود، خدا میدونه توی این نه ماهه کری چند تا کارت به من داده!  وقتی رسیدم داشتم از گرسنگی میمردم. پیشبند بسته بود و داشت  پیتزا درست میکرد. پیتزایی که کری درست میکنه از پیتزای بیرون بیشتر دوست دارم ،نونش  رو با  آرد سفید و آرد کامل گندم درست میکنه و حسابی برشته میشه. اولش  سالاد خوردیم و بعدش پیتزا با شراب قرمزی که بمناسبت ماهگردمون خریده  بود. دیروز  من  تصمیم گرفته بودم که بطور آزمایشی ببینم الکر زیاد چه اثری روم میگذاره.  مثلا 4 تا گیلاس یا بیشتر  بنوشم چی میشه؟ هیچوقت دچار Hangover  و حال بد بعد از مصرف الکل نشده ام و هیچوقت طوری نبوده که  نهفمم چی کار دارم میکنم یا کار عجیبی بکنم. اثر چهار تا گیللاس بهم خوردن تعادل موقع راه رفتن بود  اما همچنان خودم معتقدبودم که  فکرم خیلی خوب کار میکنه . هرچند بعدش کری بهم گفت که سه ساعت تموم پشت هم حرف زدم ! یادمه که وقتی داشتیم در مورد رابطه مون حرف میزدیم پرسیدم که آیا به  ازدواج فکر میکنه یا نه؟ نه اینکه توی گفتنش کنترل نداشته باشم، اما تصمیم گرفته بودم  که بپرسم. بعد اون به من گفته بود  که معلومه که به ازدواج فکر میکنه اما میترسه که حرف زدن ازش من رو فراری بده! دیگه اینکه توی همون حالت داشتم  از بدنم معذرت خواهی میکردم و اینکه میدونم که  الکل زیاد   اصلا براش خوب نیست و توضیح میدادم که این بار  میخواستم آزمایش کنم ببینم چی میشه و دیگه تکرارش نمیکنم و ضمنا از ذهنم هم کلی تشکر میکردم که اینقدر خوب کار میکنه!!

اما ترازو، من 127 پوند هستم الان! درسته میدونم بخشیش عضله ست که قبلا نداشتم ولی نه همه اش. مثلا فرض کنیم دو پوندش عضله ست؟ بقیه اش چی؟ باید حواسم به رژیم غذاییم باشه.

دیروز که حرف میزدیم به کری میگفتم ببین، این همون  آینده ای هست که بهش فکر میکنی. آینده همینه! نمیدونم از کی و چه سنی، ولی من الان حال آدمی رو دارم که انگار باید وسائلش رو جمع و جور کنه. مثل کسی که بلیط قطاری روگرفته و آماده رفتنه. منظورم اینه که با اینکه دوست دارم تجربه های جدید رو امتحان کنم و زندگی رو دوست دارم، ولی فکر کردن به مرگ و رفتن برام اونقدر عادی و طبیعیه که نگو. شما ها هم اینطوری هستین؟

ساعت نزدیک 10 هست  و من بازهم گرسنمه! الان بیشتر از 6 ماهه که این برنامه روزه پاره وقت رو ادامه میدم. یعنی بعد از شام چیزی نمیخورم تا ناهار فرداش و باهاش کاملا راحت بودم. اخیرا چند روزیه که گرسنه میشم. شاید چون توی محل کار زیادی ریلکسیم و کارمون تموم شده؟ نمیدونم. الان یکی از اعضای انجمن خانه و مدرسه بهم یک پاکت داد حاوی 115 دلار به منظور قدردانی آخر سال! فکر کنم باهاش برای خودم پیراهن بخرم؟ یا دیگه چی؟ نمیدونم. خب همین تا بعد.

همین فعلا تا بعد.


پنجشنبه 13 جون

سلام. دو سه روزی بود که بشدت مضطرب بودم. میشه گفت الان خوبم. میگن وقتی مضطربی دنبال علت نگرد، موقع مناسبی برای تجزیه تحلیلی نیست. با خودت مدارا کن تا بگذره! امروز تونستم مثل یک ناظر عاقل از بیرون به احساساتم نگاه  کنم. تا وقتی اون ناظر عاقل ( عاقل کلمه مناسبی نیست ولی کلمه دیگه ای پیدا نمیکنم!) هست همه چیز خوبه. کسی که با وجود همه آشفتگیهات میتونه از بیرون با آرامش تماشا کنه و بگه که اشکالی نداره اگرامروز مضطرب هستی .الان که می نویسم یکی از بچه ها داره (Morning announcement ) پشت بلندگو حرف میزنه.  هر روز اول صبح جملات تاکیدی مثبت رو میگه تا بقیه بچه ها تکرار کنن، بعد یک سری توصیه ها در مورد تمیز نگه داشتن مدرسه و اینها و اسم کسانی که تولدشونه رواعلام میکنه و چیزها ی دیگه و  بعد هم منوی غذای کافه تریا رو اعلام میکنه،  انگار که بچه ها گزینه دیگه ای هم دارن، مثلا اگر دوست نداشتن برن یک رستوران دیگه؟ 

امروز field day هست. بچه ها از صبح توی حیاط مدرسه برنامه های تفریحی ورزشی دارن.  براشون یک ماشین بزرگ زرد رنگ که روش عکس کارتونی حیواناته جلوی در عقبی مدرسه پارک کرده و من می تونم از پنجره اتاقم تماشاش کنم. به خانم ژ میگم تنها قسمتی که از این روز دوست دارم همین ناز کردن حیواناته . حیوانات مزرعه ای و یک سالی مار و عقرب و سوسمار هم  آورده بودن، من مار و سوسمار رو انداختم روی شونه ام و باهاشون عکس انداختم. خیلی از معملها امروز شلوارکوتاه پوشیدن و تی شرت و کلاه ورزش سرشون گذاشتن. برای بچه ها توی حیاط مدرسه   پشمک و پاپ کورن درست میکنن و برای پیتزا میخورن و بعدش بستنی .  برای من خانم ژامروز یک روز گرم  وطولانی تموم نشدنیه البته بغیر از قسمت حیواناتش.

خانم ژ میخواد به بهانه گرفتن جعبه برای بسته بندی آخر سال بره Costco. کارت کاستکوی من خیلی وقته باطل شده و چند سالیه که نرفتم و دلم برای کاسکو رفتن تنگ شده. کار دیگه ای که امروز میتونم بکنم اینه که وقت ناهارم برم سالن ناخنی که نزدیک مدرسه ست و نگران یکمی دیر شدن نباشم و ایندفعه ناخنهای پام رو هم درست کنم. وقتی میگم ناخن پا یاد کری میفتم. وقتی بهش میگم توی فارسی کلمه ای  معادل toe نداریم ، بنظرش خیلی خنده دار میاد و قاه و قاه میخنده  از اینکه ما میگیم :foot finger. 

دیشب پسر کری اومد. دو روز پشت هم! کری خیلی سعی میکنه من وپسرش رو بهم نزدیک تر کنه. مثلا اگر با هم برن قدم بزنن اصرار میکنه که بیاد تو تا بامن سلام و علیک کنه! درحالیکه واقعا لازم نیست، این  چیزیه  طبیعی اتفاق بیفته یا نیفته.

به کری میگم تو فکر میکنی ما هنوز داریم دوران ماه عسل رو میگذرونیم؟ میگه آره ولی میتونه خیلی طولانی باشه.

توی یک جا خوندم که دو سال اول یک رابطه هنوزدوران ماه عسل هست. من فکر میکردم که مثلا یک سال اول دوران ماه عسل هست که دو طرف خوش و خندان هستند. میدونم که اینها هیچکدوم دقیق نیست و همینطوری یکی یک چیزی گفته ولی کلا، میشه کاری کرد که دوران ماه عسل طولانی بشه و همیشه ادامه داشته باشه؟ فکر کنم به تلاش طرفین بستگی داره.

مثلا خود من، خب اون اوایل بیشتر بخودم می رسیدم. با اینکه تلاشم رو میکنم  ولی خب وقتی با کسی زندگی میکنی، کم کم تو رو توی حالتهای مختلف میبینه دیگه. حواسم باشه که همیشه تلاشم رو بکنم. خب دیگه همین. برم ببینم بیرون چه خبره.


چهارشنبه 12 جون

سلام. خیلی وقتها یاد نوشتن میفتم، ولی خب واقعا وقت نمیشه، مخصوصا سر کار که  این روزها بیشتر وقتم  به جمع و جور کردنهای آخر سال میگذره، هم بسته بندی وسائل و هم کامل کردن مدارک بچه ها و کارنامه ها و اینها.

از صبح گرسنمه ، فکر کنم چون چند روزه که  برای وعده های اصلی غذا سالاد داریم و احتمالا دارم کم غذا میخورم .توی مدرسه بوی خوبی پیچیده. من بعد از کووید هنوز بوها رو خوب تشخیص نمیدم، فقط میتونم بگم بویی شبیه شیرینیه.  گرسنمه و از اون موقعهاییه که اگر خوراکی دم دستم باشه به احتمال زیاد میخورم . شاید هم بوی  غذای سرخ شده ست؟ امرو ز فارغ التحصیلی پنجمیها بود، من توی اتاقم مشغول بودم و نرفتم. هیچکدوم از بچه هایی که من باهاشون کار کرده بودم جزوپنجمیها نبودن برای همین چندان برام مهم نبود. فقط من و خانم ژ رفتیم توی راهرو و موقعی که رد میشدن براشون هورا کشیدیم.بعضی از دخترها پیراهن ساده تابستونی پوشیده بودن وبعضی ها در حد یک عروسی لباسهای زرق و برق دار.

 کارهام تقریبا تموم شده فقط مونده بسته بندی، البته اگر سر و کله کارهای جدید پیدا نشه! مثل خانواده این پسر کوچولوهه که گفتن با آی ای پی مشکل دارن! واقعا دیگه حوصله هیچ میتنیگی رو ندارم.

اما زندگی خودم این روزها، به آرومی جریان داره. مدتیه که برگشتم خونه خودم. گفته بودم؟ تصمیم گرفتم که تا آخر تابستون خونه ام رو اجاره بدم و با کری  بریم یک جایی نزدیک تر به داون تاون که به محل کارم هم نزدیکتره اجاره کنیم. 

یک کارهایی باید توی خونه انجام بشه ، تعمیر بعضی چیزها، خالی کردن زیرزمین از وسائل ورزشی و اینها، تلفنهایی که باید زده بشه و مهمتر از همه پیدا کردم مستاجر مناسب.

کری تصمیم داره خونه اش رو بفروشه و این روزها گاهی میره وسائلش رو جمع و جور میکنه و تکلیف درو ریختنیها و اونهایی که میخواد نگه داره رو مشخص میکنه. احساس میکنم رفتن به خونه و زیر ورو کردن وسائل غمگینش میکنه. از طرفی نمیخواد اونجا زندگی کنه و از طرفی دل کندن براش سخته.

برنامه ورزشم ادامه داره. پرفکت  و عالی نیست ولی ادامه میدم. یعنی مثلا شده بعضی روزها خسته بودم نرفتم  ولی نوبت بعدی رو رفتم. یعنی کلا راضی هستم و سعی میکنم از خودم در این مورد انتقاد نکنم.

هایکنیگهای آخر هفته هم ادامه داره. صبحها توی ماشین به جملات تاکیدی مثبت و موزیک و رادیو گوش میدم و موقع برگشتن توی ماشین پادکست گوش میدم که حوصله ام سر نره. کتابی که میخونم... نه چندان. انگیزه چندانی برای خوندنش ندارم.  

دیگه اینکه من و کری روتنیهای خودمون رو کم کم شکل میدیم. مثلا من سعی میکنم صبحها اونقدر زود بلند بشم که بتونم قبلا از رفتن با هم توی بالکن قهوه بنوشیم و کمی حرف بزنیم.  این موقعها مورفی که تازگی سلمونی رفته و خیلی هم خوشگل شده یا روی پای من می شینه و یا روی پای کری. عصرها که میام خونه با هم شام میخوریم معمولا حدود ساعت 6 یا زوتر. بعدش من میرم سالن ورزش، کری گاهی صبحها میره  شنا و گاهی هم با من میاد.  شبها با هم میوه میخوریم و فیلم و سریال میبینیم یا حرف میزنیم . شبها قبل از خواب سعی میکنیم کمی کتاب بخونیم. جمعه ها پیتزا میخوریم. هفته ای یکبار موقع فیلم دیدن پاپ کورن درست میکنیم. هفته ای یکبار میریم بار . روزهای تعطیل من مثل سابق میرم هایکنیگ گاهی با کری و  گاهی تنهایی.آخر هفته ها میریم بیرون غذا میخوریم و سعی میکنیم فعلایت تفریحی پیدا کنیم. راستی فردا سالروز نهمین ماه آشناییمون هست. سه ماه دیگه میشه یک سال! باور کردنش سخته نه؟

میخوام برای روز پدر از قول مورفی برای کری هدیه و کارت بگیرم. اون توی هر موقعیتی برای من یک کارت تبریک مناسب میگیره. آخر هفته تولد پسر کری هم هست. هدیه اش رو قبلا گرفتیم. 

هوا گرم شده این روزها سعی میکنم بجای لباس خریدن، قدر لباسهایی رو که دارم بدونم و   خوب ازشونه استفاده کنم مثلا همه پیراهنهای تابستونیم رو به نوبت بپوشم. یعنی دارم سعی میکنم چیزهایی رو که دارم  دوست داشته باشم. خب دیگه وقتشه که وسائلم رو جمع کنم برم خونه. خدا کنه ترافیک سنگین نباشه. فعلا همین.



یکشنبه 2 جون

سلام. صبح یکشنبه ست. مورفی روی کاناپه کنار من نشسته. چتریهاش  حسابی بلند شده و  میریزه توی چشمهاش، هفته دیگه باید بره سلمونی. کری داره ویتامینهاش رو برای هفته ارگانایز میکنه،  و الکسا برامون از بیانسه چیزی پخش میکنه، یک یکشنبه صلح آمیز و بدون نگرانی و دغدغه ست.

آخرهفته خوبیه . جمعه  کری با مترو  اومد مدرسه ما و از اونجا   با ماشین من رفتیم ساختمون غربی موزه هنر، که اون دفعه با هم ندیده بودیم.  تازگیها  به ابرها بیشتر از همیشه نگاه میکنم، هم توی نقاشیها و هم توی آسمون. بعد از موزه رفتیم  غذا خوردیم  و از اونجا رفتیم باغ مجسمه ها که دوستم برای کنسرت بلیط گرفته بود. این روزها کلا راحت تر از احساساتم حرف میزنم. به دوستم میگم که تنها کسیه که از دوران دانشجویی با من خاطره مشترک داره و چقدر برام مهمه و دوستش دارم. دوستم میگه که ما توی مقاطع مختلف زندگی با هم برخورد میکنیم انگار که قراره توی زندگی هم باشیم. راست میگه. خیلی از چیزهایی رو بعد از ازدواج با هاچ از دست داده بودم  به زندگیم برگردوندم، دوستم "آ" هم یکی از اونهاست .  ایران  بودیم و تازه ازدواج کرده بودم ، هاچ دوست نداشت که با "آ" و همسرش رفت و آمد کنیم و ارتباطمون کم کم قطع شد و  حالا اونور دنیا  من  و کری با "آ" و همسرش معاشرت میکنیم، دنیای عجیبیه! بعد از ازدواج با هاچ کوهنوردی و طبیعت گردی های من قطع شد ه بود و حالا با دوستی که هم  اسم دوست دوران کوهنوردیمه میریم کوه. دوستی که با ازدواج با هاچ از دست داده بودمش.

چند روز پیش توی مدرسه وقتی میخواستم به دوستم زنگ بزنم اشتباهی به مادر هاچ (مادر شوهر سابق) زنگ زدم و اون با خوشحالی برام پیغام گذاشت و منهم  دلم نیومد که بگم اشتباهی زنگ زدم و کلی حرف زدیم.  بهش گفتم که سال گذشته کشف کردم که هاچ  9-8 سال پیش ازدواج کرده و احتمالا علت قطع رابطه ناگهانی و بدون مقدمه اش با مادر ونابرادریهاش همین بوده. بعد هم گفتم که از زنش هیچ بک گراندی توی آمریکا ندیدم و احتمالا خارجیه. مادر هاچ  اروپا زندگی میکنه ، کلی اصرار کرد که برم و بهشون سر بزنم و از این حرفها. اگر پسرم علاقه ای به معاشرت با مادر بزرگش داشت حتما میرفتم. خب دیگه چی؟

دیروز یک هایکنیگ خیلی خو ب  7 مایلی رفتم و  همه سه ساعت رو با "س" حرف میزدیم و بعد هم دعوتش کردم خونه مون ، برای  همبرگر ذغالی که کری قرار بود برام درست کنه.  قبلش به کری تکست زدم که راحته که س هم بیاد که گفت بله و غذا هم به اندازه کافی داریم و کلا عصر شنبه خوبی بود.

دیگه چی؟ آهان وقتی عصری داشتیم با کری میرفتیم بیرون کلید توی خونه جا موند و ما موندیم بیرون ناچار شدیم از همسایه ها کمک بگیرم. آخرش همسایه بغلی رفت توی بالکن ما و از پنجره که باز بود اومد توی خونه و در رو باز کرد. اما نکته جالب اینه که چقدر هردمون خونسرد و آروم بودیم. و هیچکدوم احساس بدی اون یکی نمیدادیم که مثلا تقصیر تو بود که کلید جاموند و اینها. شاید هم  اکثر  زن و شوهر ها و زوجها اینطورین با هم ، ولی برای من که سالها با آدمی زندگی کرده بودم که همیشه توی همه چیز دنبال مقصر میگشت این تجربه خوشایند و متفاوته.  خب همینه دیگه برم . تا بعد.

جمعه 31 می

سلام. هم اتاقی سابق که یادتونه؟ خواننده های قدیمی احتمالا یادشونه. خب من و این همکار اپیزودهای زیادی از خاطرات ناخوشایند با هم داریم. یعنی از 10 سال پیش که من کارم رو اینجا شروع کردم بارها با هم مشکل پیدا کردیم و هر بار موفق شدیم که رابطه رو دوباره برقرار کنیم و باز به محض اینکه بدلیلی کار مشترکی باهم پیدا کردیم، مثلا هم اتاقی شدیم دوباره آبمون با هم توی یک جوی نرفته. یعنی بعضی آدمها کلا نباید با هم کار کنن.  هیچی! میخواستم بگم الان دورانی هست که دوباره توی راهرو بهم سلام میکنیم و لبخند میزنیم و حتی بخاطر مشکلات مشترک کاری با هم ابراز همدردی میکنیم، مثلا اینکه الان که تقریبا آخر ساله و بچه ها دارن برای فارغ التحصیلی و برنامه های تفریحی آخر سال آماده میشن و یا اینکه تست میدن، هنوز دومین ارزیابی سالانه مون انجام نشده!

امروز طبق معمول ساعت 6 ساعتم زنگ زد. اما نمیدونم چی شد که وقتی چشمام رو باز کردم 6:30 بود، دیگه وقت نبودکه با کری توی بالکن صبحونه بخوریم. لباس که پوشیدم دیدم کری اومده بالا، میگه برای ناهارت ساندویچ بادوم زمینی میخوری یا ساندویچ بوقلمون؟ میگم بوقلمون. وقتی میخوام برم یک نایلون میگذاره توی ساک غذام. نگاه میکنم میبینم علاوه بر ساندویج برام یک بسته کوچولو بادوم ویک سیب و پرتقال و کمی گرنولا هم گذاشته. اینکارش خیلی خیلی بدلم میشینه. ازش یک عالمه تشکر میکنم و میگم هیچوقت کسی اینطوری برای من ناهار بسته بندی نمیکنه، حتی خودم.

دیشب بعد از اینکه شام خوردیم و اینا من رفتم سالن ورزش. کری قرار بود با پسرش که نزدیکیهای من زندگی میکنه برن پیاده روی .وقتی برگشتم، دیوید هنوز اونجا بود. کری دو تا پسر داره. من با پسر بزرگش که با همسرش زندگی میکنه احساس راحتی بیشتری میکنم. اونهم با من راحته. اما با پسر کوچکترش دیوید نه. دیوید رابطه خیلی نزدیکی با مادرش داشته ،  معلومه که داره سعی میکنه برای ایجاد صمیمیت ،اما با من راحت نیست. من هم  هنوز نمیدونم باید چی باشم؟ یک دوست هم سطح؟ یک بزرگتر؟ نمیدونم واقعا. دیروز اما همه چیز بهتر بود. وقتی رسیدم توی اتاق نشیمن نشسته بودن. براش هندوانه خنک بردم. بعد حرف از نقاشی و اینها شد. عکس نقاشیهاش رو بهم نشون داد و از ورزش و اینها حرف زدیم.

ته نگاهش نسبت به قبل اطمینان بیشتری رو میدیدم. 

دیگه چی؟ دیگه اینکه دیروز دوستم زنگ زد. گفت لاتاری برده؛ این رو که گفت من با خوشحالی گفتم چقدر؟ بعد گفت بابا پول نبردم که اسم نوشته بودم برای یک کنسرت و 4 تا بلیط بردم گفتم اگر دوست دارین با هم بریم ببینیم. حالا امرو زقراره کری باید نزدیک مدرسه من بعد اول بریم موزه هنر قسمت کلاسیکش که اون دفعه ندیدیم و بعد شام بخوریم و بعد باهم بریم کنسرت. 

کودکستانیها دارن برای مراسم فارغ التحصیلی آماده میشن. ما کلا اینجا 3 مدل فارغ التحصیلی داریم. کلاس پنجمیها که از مدرسه میرن، کودکستانیها که میرن کلاس اول و بعد کلاسهای پیش -کودکستانی که میرم کودکستان. همیشه مراسم فارغ التحصیلی من رو به یاد روزی میندازه که برای مصاحبه اومدم اینجا. پارکنیگ شلوغ بود و خانواده ها با ماشنیشون جلوی ماشنیم رو بلاک کرده بودن.

چقدر حرف زدم. برم به کارهام برسم دیگه.


پنجشنبه 30 می

سلام. پست قبلی رو اشتباهی توی وبلاگ قبلیم منتشر کرده بودم، الان آوردمش اینجا.

پنجشنبه صبحه. اگر صبحها دیرتر از 6 بیدار نشم، فرصت دارم که کمی نرمش کنم، بموقع آماده بشم و قبل از رفتن توی بالکن با کری قهوه بنوشیم. صبح هوا خنک بود و بجای پیراهن رنگارنگ تابستونی که دیشب انتخاب کرده بودم، شلوار جین مشکی پوشیدم با تاپ راه راه سیاه و سفید و روش یک کت بلند یشمی.

این روزها بساط نقاشی من و کری روی میز ناهارخوری پهنه. تمرکز من اینه که بتونم یک آسمون و ابرهای خوشگل بکشم. ویدئوهای یوتوب رو نگاه میکنم تا به شیوه کشیدن ابر آشنا بشم. به کری میگم وقتی ابر و آسمون رو یاد گرفتم، روی کشیدن دریا واقیانوس کار میکنم و بعدش درخت و جنگل

آسمونم حاضره امروز کشیدن ابرها رو شروع میکنم.

راستی هتل هم برای ونکوور گرفتیم. کلا سفر به کانادا مثل سفر به اروپا هیجان زده ام نمیکنه چون قبلا تورنتو بودم وکلا مشترکات بین کشورهای آمریکای شمالی زیاده. و شاید هم نمیخوام زیاد هیجان زده باشم برای اینکه این مدت بخاطر نوبت دکتر و غیره، دوبار سفرمون روکنسل کردیم.

یک نکته بی ربط، اینکه هدف مردها توی زندگی خوشحال کردن همسر/پارتنرشون هست. برای همین بهترین راه برای اینکه خوشحالشون کنیم و  برای استحکام رابطه مهمه که بهشون نشون بدیم تلاششون برای خوشحال کردنمون موفقیت آمیز بوده.

نشون بدیم، کوچکترین تلاشی رو که میکنن میبینیم وبراش ارزش قائلیم.

من خودم گاهی یادم میره این چقدر با ارزشه که کسی  صبحها حواسش هست که دیرم نشه و قبل از اینکه بیام پایین قهوه ام رو برام آماده میکنه و یا اینکه ازم میپرسه شام چی دوست داری درست کنم؟ کسی حواسش به چیزهایی که میگم هست. مثلا اگر بگم باید بالکن رو تمیز کنم و این گلدونهای خالی رو بندازم بیرون، فرداش میبینم بدون اینکه ازش خواسته باشم بالکن رو تمیز کردو گلدونها روانداخته توی کیسه زباله. کری تقریبا هر روز ازمن میپرسه که آیا باهاش خوشحال هستم یا نه؟ و هر روز اقلا یکبار بهم میگه که دوستم داره.

اگر من غمگین باشم اون فکر میکنه که نتونسته توی خوشحال کردنم موفق باشه و من براش توضیح میدم که مثلا خسته ام یا توی مدرسه روز طولانیی داشتم.و..

امروز ساعت 2 میرم خونه . قراره یکی بیاد و دستشوییها رو نگاه کنه. اگر بخوام خونه ام رو اجاره بدم باید یک سری تغییراتی بدم و بعضی چیزها رو مرتب کنم. 

خب همین دیگه برم بکارم برسم. راستی از سال تحصیلی 12 روز بیشتر نمونده.

چهارشنبه 29 می

سلام.یک عالمه نوشته نیمه تموم دارم که فرصت نکردم تمومشون کنم و بصورت چکنویس موندن و بعدکه رفتم سراغشون دیدم که حالم عوض شده و میلی به تمون کردنشون ندارم.

دارم فکر میکنم ااین روزها نگیزه ام برای نوشتن چیه ؟ ثبت کردن زندگیم؟ انگار که اگر اینجا ننویسمش بدون اینکه اثری بگذاره تموم شه و رفته؟ میل و پافشاری  به ادامه دادن چیزی که شروع کردم؟ میل به بیان کردن خودم؟ تعهد به نوشتن؟

آدم وقتی حالش خوبه و خودش رو دوست داره اطرافیانش رو هم بیشتر دوست داره. اینکه میگن دوست داشتن خود، شرط دوست داشتن دیگرانه واقعا درسته. مثلا من وقتی که روز خوبی ندارم کری رو کمتر دوست دارم  و به انتخابم شک میکنم و به چیزهایی فکر میکنم که بهم حق میده از دستش ناراحت باشم، به چیزهای کوچک، مثلا چی؟ مثلا ادامه دادن به پوشیدن شلواری که بهش گفتم براش گشاد شده و حتی با کمربند هم خوب بنظر نمیاد. دیگه چی؟ عوض نکردن ماشینش. البته عوض نکردن ماشینش میتونست اصلا برام مهم نباشه اگرهر چند وقت یکبار نمیگفت که میخواد ماشینش رو عوض کنه. دیگه چی؟ همین  فعلا، چیز دیگه ای به ذهنم میرسه.حتی چیزهای کوچک هم تواحساس آدم مهمن. مثلا وقتی قهوه صبحش  رو نخورده  یا کمتر خوابیده ، یا گرسنه ست ، همه اینها توی دوست داشتن خودش و دیگران موثره.

وقتی خوشحالم و خودم رو دوست دارم و قهوه صبحم رو خور دم به چیز های خوب فکر میکنم. اینکه کری هنوز برام گل میخره تا توی گلدونها همیشه گل تازه باشه. با اینکه دوتا گلدون ارکیده داریم که هردو  گل دارن اما اونها حساب نیست. یا اینکه هنوز صبحها زودتر از من میره پایین و برام قهوه درست میکنه. یا روزهای تعطیل برام صبحونه درست میکنه یا اینکه ماهگرد آشناییمون یادش نمیره یا اینکه مرتبا بهم ابراز علاقه میکنه و هرچی که میگم و میخوام یادش میمونه و اینکه هیچوقت با لحن دستوری حرف نمیزنه یا هیچوقت سر چیزهای کوچک بحث نمیکنه و رفتارش احترام آمیزه و هزار تا رفتار خوب دیگه.

کری دیروز غمگین بنظر میرسید. ازش میپرسم که چی شده. میگه ناراحته از اینکه تابستون من رو با عمل جراحیش خراب میکنه. بهش میگم که تابستون من خراب نمیشه. قبل از عمل جراحی سفرمیکنیم .  دیشب بلیط هم  گرفتیم که بعد از تعطیل شدن مدارس بریم ون کوور،امیدوارم برنامه این سفر دیگه بهم نخوره. ون کووراز اون جاهایی هست که همیشه دلم میخواست ببینم، ترنج عزیز هم ون کوور زندگی میکنه و احساس میکنم اونجا یک دوست قدیمی هم دارم. دلیل دیگه اش هم اینه که برادر کری که سالهاست ندیدش ،اونجا زندگی میکنه. اما برادر کری، برادر کری توی  نوجوانی به کانادا مهاجرت کرده و سعی کرده سی تیزن شیب آمریکاییش رو  لغو کنه.نمیدونم دقیقا علتش چیه. شاید چون توی نوجوانی اعلام کرده که "گی "  هست و جامعه اون زمان مخصوصا توی  ایالتی که زندگی میکرده آمادگی پذیرش این مساله رو نداشته و باهاش خوب تا نکردن، یا شایددلائل سیاسی باعث شده که بخواد آمریکایی بودن رو مثل لباسی که بهش نمیاد از تنش در بیاره و بجاش تبعیت کانادا رو بپذیره؟ نمیدونم.

ا زکارهای خوب دیگه ایم اینه که  شبها هنوز کتاب میخونم. دیروز هم رفتم سالن ورزش خودم که نزدیک خونه ست. همه اش فکر میکردم که اون مربی ورزش خصوصی سر وکله اش پیدا میشه و میگه که میخوام باهاش جلسه بگیرم یا نه. شاید از هفته دیگه دوباره ادامه بدم. فعلا میخوام بحال خودم باشم و کسی بهم کاری نداشته باشه. خب همین برم به کارم برسم.


جمعه 24 می

سلام. نمیدونم دوباره چه بلایی سر اینترت آوردن که نمیتونم با ایران حرف بزنم. برای کری که میگم اولش فکر میکنه مشکله تکنولوژیه و فکر میکنه ایران مشکل تکنولوژی داره. میگم نه بابا عمدا کاری میکنن که اینترنت کند بشه وکار نکنه!

امروز آخرین روزیه که اینجا هستیم و فردا صبح خونه رو تحویل میدیم و برمیگردیم . از طرفی خوشحالم که میرم خونه ام و از طرفی دلم برای زندگی توی آرلینگتون تنگ میشه. 

راستی گفتم که با کری رفتیم Paintbar?. یک کارگاه نقاشی/بار  بود که برای سه ساعت  وسائل نقاشی دراختیارمون قرار می دادن و یک مدل تا از روش نقاشی کنیم و بعد نقاشیمون رو باخودمون بیاریم خونه. غیر از ما 7-8 زوج دیگه هم اومده بودن. همزمان  میتونسیتم شراب و قهوه و خوراکی هم سفارش بدیم. کلا خیلی خوش گذشت مخصوصا که من و کری با هم همزمان یک فعالیت مشترک انجام میدادیم .بعد هم  ساعت  9 شب هم هردو تابلو بدست خوشحال و خندان بطرف ایستگاه اتوبوس حرکت کردیم. خوبی آرلینگتون اینه که با یک اتوبوس میشه راحت و سریع همه جا رفت. نتیجه این کلاس این بود که هردو تصمیم گرفتیم وقتی یک آپارتمان دو خوابه گرفتیم یک اتاق رو بگذاریم برای نقاشی. 

خب دیگه چی؟ امروز فکر میکردم که چرا بعضی از ما ایرانیها اینقدر به قضاوت دیگران اهمیت میدیم یعنی در مقایسه با آمریکاییهایی که من میشناسم. نه اینکه اونها اهمیت ندن، هرکسی به درجاتی اهمیت میده ولی مدلش فرق میکنه. مثلا دوستهای ایرانی من از اینکه عکسشون رو توی وبسایتهای دیتینگ بگذارن اجتناب میکنن و میترسن که کسی ببیندشون. یا از چیزهای شرمنده هستند که هیچ دلیلی برای شرمندگی وجود نداره براش. بعدادرموردش مینویسم. باید برم فعلا. 

خب تا بعد...


سه شنبه 21 می

سلام. صبح که اومدم بعضی از بچه لباس خوشگل پوشیده بودن،فهمیدم که کلاس پنجمیها میرن  "کندی سنتر". خیلی ازمعلمها هم لباس رنگارنگ تابستونی پوشیدن.  از وقتی اومدم آرلینگتون پام رو توی هیچ مغازه لباس فروشی نگذاشتم، و در عوض کلی رستوران و کافی شاپ وبستنی فروشی رفتم. سعی میکنم از لباسهایی که دارم استفاده کنم و چیز اضافه ای نخرم، اما دلم یک لباس رنگارنگ و خوشگل تابستونی میخواد.

این آخر هفته اینجا مونده و سعی میکنیم از روزهامون استفاده کنیم. به کری میگم امروز از اون استودیوی نقشای وقت بگیره که بریم کمی اونجا رنگ بازی کنیم. چهارشنبه قراره  کری وقت ناهار بیاد مدرسه و  با هم بریم ناهار بخوریم. 

راستی دیشب وسائل نقاشیم اومده باید امروز برم از "میل باکس" برشون دارم.

جمعه شب باید وسائلمون روجمع کنیم و شنبه برگردیم خونه من. اینجا رو دوست دارم؛ ولی خونه ام رو هم دوست دارم.اولین خونه ای هست که مال خود خودم بوده و بعد از جدایی خریدم.

کری بارها ازم میپرسه که میخوام همیشه باهاش بمونم و من معمولا میگم تا وقتی که همدیگه رو دوست داریم و خوشحالیم !

دیروز یک فیلمی بود در مورد زن و مردی که دوست بودن و مرده خواستگاری میکنه و زنه میگه نه، با اینکه دوستش داره ولی قصد ازدواج نداره. میدونم وقتی این فیلم رو با هم میبینم هردو به این موضوع فکر میکنیم. شاید کری فکر میکنه که اگر از من تقاضای ازدواج کنه من قبول میکنم یا نه؟ و من فکر میکنم که آیا احتمالش هست که مثلا توی اولین سالگرد آشناییمون ازم تقاضای ازدواج کنه؟ اما خب در موردش حرف نمیزنیم. خودم هم نمیدونم واقعا این رو میخوام یا نه. شاید دو طرف وقتی فکر میکنم بهم قولی ندادن؛ برای نگه داشتن همدیگه هنوز تلاش میکنن، اما وقتی قول دادن که با هم بمونن وهمه چیز رسمی شد دیگه دست از تلاش کردن برمیدارن. شاید همون هول و ولای اینکه طرف میمونه یا نه باعث بشه که رابطه تازه بمونه؟ نمیدونم.

خب برم به کارم برسم.