سلام!
چند وقت پیش یه پادکست گوش میدادم درباره هوش مصنوعی. و اینکه میتونه باعث تنبلی ذهن بشه. یه تحقیقم انجام شده بود که نشون میداد آدمهایی که مدتی برای نوشتن مقاله از هوش مصنوعی کمک گرفته بودن، بعد از یه مدت نسبت به گروه کنترلی (که از AI استفاده نکرده بودن) توانایی کمتری برای نوشتن مقاله بدون کمک داشتن. هرچند که هوش مصنوعی فقط یه ابزاره، و اینکه چطور ازش استفاده میکنیم مهمه.یه مثال جالب هم زد. گفت سالها پیش مردم همین نگرانی رو دربارهی گوگل و اینترنت داشتن. میگفت میگفتن مردم دیگه کتاب نمیخونن و راحت همهچی رو سرچ میکنن و این باعث میشه اطلاعات سطحی بشه یا ذهن آدم تنبل شه. حتی زمان انتشار اولین دایرهالمعارف هم همچین واکنشی نشون داده بودن! یعنی شاید چند سال دیگه استفاده از هوش مصتوعی کاملا عادی بشه و نگرانیهای امروزمون دربارهی AI خندهدار به نظر برسه.
با دوستم "آ" در مورد حافظه و اینها حرف میزدیم. میگفت مادرشوهر هشتاد و چند سالهاش هر شب وقایع روزش رو با جزئیات مینویسه. همین کار باعث شده حافظهی فوقالعادهای داشته باشه.
یادآوری چیز خوبیه، مثلا تربیت وقایع و یا بیاد آوری اسمها. من جدیدا سعی میکنم اسم هنرپیشهها و شخصیتها رو بهخاطر بسپرم.
نوشتن گزارش روزانه با جزییات کامل وقایع هم خوبه هرچند وقت زیادی میگیره و فکر نمیکنم بعداً خوندنش خیلی به دردم بخوره. مثلاً اینکه ساعت چند بیدار شدم یا چی خوردم شاید مهم نباشه. ولی اینکه اون روز به چی فکر میکردم یا چه حسی داشتم، اینا مهم تره.
صبح با کری رفتیم مال. اون رفت قهوه بخوره، منم رفتم چند تا لباس پس بدم و چیزای دیگه بخرم. وقتی برگشتم، گفت: "نمیدونی چی شد! "این دخترهایی که تبلیغ کرم مرطوبکننده و ضدچروک میکردن، یه اشانتیون بهم دادن، بعد یهو دیدم نشستم تو مغازه دارن زیر چشمم کرم میزنن! بعدشم هی میخواستن محصولات دیگه رو نشونم بدن، فرار کردم!"
بهش گفتم: "دیدی؟ فقط یه ساعت تنها گذاشتمت! فقط خوبه چیزی نخریدی!"
دیگه چی؟ آها! سودوکو به بنبست خورده! الان رسیده به اون مرحلهی سختش که دیگه فقط با یاد گرفتن استراتژیهای خاص میشه جلو رفت.
فعلاً همین. تا بعد!
سلام، مهمونی دیشب خونه «ج» خوش گذشت، غیر از ما وآقای دیت، یک زوج دیگه هم دعوت بودن. آقاهه ایتالیایی الاصل بود، باز هم یک ایتالیایی دیگه که اینجا بدنیا اومده اما هنوز شدیدا خودش رو ایتالیایی میدونه. خونه ج خوشکل شده بود ، با یک عالمهگل طبیعی که هدیه آقای دیت بود. شاخکهام رو تیز کردم تا آقای دیت رو بشناسم اما آقای دیت هیچمکالمه خود بخودی رو شروع نکرد، بله به مکالمات به خوبی عکس العمل نشون میداد، رفتار دوستانه ای داشت به سوالات جواب میداد ولی چیزی تعریف نکرد. وقتی آدم بدون اینکه ازش بخوانشروع میکنهچیزی تعریف میکنه آدم میفهمه روحش کجاها پرسه میزنه. بله آقای دیت باهوش بود به اندازه کافی شوخ طبع بود،با علاقه مندی زیادی به دوستم «ج» نگاه میکرد، توی باغچه اش گل هیدرنجیا و سبزی خوردن ودرخت گیلاس و آلبالو داشت، خوب بلد بود قورمه سبزی درست کنه، دیگه چی؟ همینها رو فهمیدم.احساس کردم کمی گیج بود، نمیدونست چی میخواد، پاهاش جای محکمی نبود،شاید از طلاقش کمی گیج بود چقدر دیشب غذا ونوشیدنی خوردم . حتی از جخواستمتوی قهوه ترک شکر بیشتری بریزه، بعد هم ته فنجان آقای دیت رونگاه کردم، کفتم دو تا ماهی شبیه هممیبینم که دارن با هم حرف میزنن ویکماهی دیگه که داره صحنه رو ترک میکنه، کری نگاه کرد وگفت این که داره میره یک کوسه هست، آقای دیت گفتاونهمسر سابقشه و همه خندیدن،
به کری میگم غذا ها رو دوست داشتی؟ میگه خورشت قورمه سبزی ، سبزی زیاد داشته!! و دیگه اینکه ج نباید توی چای دونه های بلوبری بریزه چون خطرناکه . با اولی موافق نیستم میگم قورمه سبزی اینطوریه اساسش سبزی اما در مورد چای باهاش موافقتمرواعلاممیکنم .
غذا ی سالمخوردن رو از امروز شروع میکنم. فعلا همین روزتونخوش.
سلام. سه دست لباس روی تخته تا از بینشون یکی رو انتخاب کنم برای شب خونه دوستم. «ج» یکماهی میشه که آقایی رو دیت میکنه و ما ودوستهای دیگه اش رو دعوت کرده برای آشنایی. بین جوآقای دیت همه چیز به کندی پیش میره. کری توی دیت اول به منگفت که قلبش رو برای ورود یک آدمجدید به زندگیش باز کرده، توی دیت دوم شام رفتیم بیرون وموقع پیاده روی بعد از شام دستهای همدیگه روکرفته بودیموحتی وقتی ازم پرسید اجازه دادمکهببوسدم. کمتر از یکماهمن رو بهدخانواده اش معرفی کرد وبعد اونقدر بیندمسیر خونه من وخودش رانندگی کرد که من فکر کردم اگر بمونه برای هردومون راحت تره و پیشنهاد کردم که بمونه وکلید خونه ام رو بهش دادم!برای جو آقای دیت اینطوری نیست، ج قلبش رو برای آقای دیت باز نکرده و در حال شناسایی و کند و کاووه. حالا ما امشب آقای دیت رو از نزدیک میبینیم.
مادر هاچ( همسر سابق) زنگ زد، همومن داستانهای قدیمی، که چه مادر خوبیه ومن رو هنوز عروس خودش میدونه واز این حرفها، آخرش ناچار شدم بگم کار دارم وخداحافظی کنم وگرنههنوز پای تلفن بودم.
دیگه همین تا بعد.
سلام. رانندگی می کنیم بطرف خونه و پادکست Science vs رو گوش میدیم. آیا واقعا درصد مبتلایان به اتیسم بیشتر شده؟ داده ها نشون میده که اتیسم شدید با علائم واضح میزانش کمتر هم شده واتیسم خفیفه که زیادتر شده و نتیجه گیری میشه که تعریف اتیسم ومعیارها برای تشخیصش فرق کرده.
اپیزود جدید در مورد موثر بودن کریتین توی عضله سازیه.
کری صبور و مهربونه و خواسته های من یادش میمونه وسعی میکنه بهشون عمل کنه. سفر ساحلی با کری رو مقایسه میکنم به سفرهایی که تنها میرفتم.
میراندا، همکار مدرسه که دنیاگردی میکنه بعد از ازدواج با پسر هندی الاصل هنوز هم به تنها سفر کردن هاش ادامه میده. همین فعلا. خوش باشین.
سلام. من خوبم. چند تا چکنویس نوشتماما وقت نشد تمومشون کنم. بعداز سفر پرتقال چند روزی سرما خوردگی داشتم، بسکههواپیما سرد بود ، یا شاید از کسی گرفتم. بهتر که شدم با کری اومدیم Ocean city, که یکی از نزدیکترین ساحلهاست به ما، الان هماز هتل مینویسم. بعد از سفر پرتقال خونه بودنداینجا( آمریکا) رو بیشتر حس میکنم و در عیندحال اینکه توی اروپا به جرییات بیشتر اهمیت میدن و همهپچیز زیباتره وهزار ساعت همدتوی یک رستوران بشینی تا نخواهی کسی برات صورتحساب نمیاره! فعلا همین. خوش باشین.
سلام. ما دیروز از سفر پرتقال برگشتیم. نگران برگشتنم بودم که به خوبی گذشت. پسرم نگرانم کرده بود که تا سیتیزن نشدی از کشور خارج نشو و از این حرفها . خوشبختانه نه معطلم کردن و نه سوال و جوابی و هیچی. مدارکم رو دیدن و گفتن خوش اومدی به خونه.
دو شهر پورتون و لیسبون رو دیدیم و همه چیز خوب بود. جالبه که برخلاف همیشه که هرجا میرم اقلا یک مکالمه فارسی دور وبرم میشنوم اینبار اصلا ایرانی دور وبرم ندیدم. کلی رستوران و کافی شاپ رفتیم و کلیسا و قصر و قلعه دیدیم و روی رودخونه قایق سواری کردیم و سوار تله کابین شدیم و از کوچه پس کوچه های سنگفرش شده سربالایی بالا و پایین رفتیم و البته یکبار ساحل هم رفتیم که به خوبی ساحلهای خودمون( آمریکا) اصلا نبود.
قیمت مواد غذایی توی مناطق غیر توریستی از اینجا تا بهتر بود. قیمت خونه و اینها هم میگن بهتره. برای همینه که بعضی ا زآمریکاییها برای بازنشستگی میرن پرتقال یا اسپانیا که هم هواش خوبه و هم هزینه زندگی بهتره.
امروز به استراحت و هیچ کاری نکردن گذشت . یک روز طولانی و دلچسب. خونه که اومیدم همه چیز مرتب بودچون قبل از رفتن خونه رو تمیز کرده بودیم. چمدونها رو هم همون دیروز باز کردیم و لباسها رو ریختیم تو ماشین. یعنی امروز عملا چندان کاری نداشتیم.
راستش همه این شهرهای توریستی اروپایی مثل همن. اینقدر این مدت آدم دیدم که وقتی اومدم آرلینگتون بنظرم خلوت اومد.
دوست دارم مسافرت بعدیم یک جزیره خوشگل و سبز که چندان هم شلوغ نیست.از هرچی رستوران و کافی شاپ و مناطق توریستیه واقعا هر دو اشباع شدیم.
سلام. امروز یک جلسه دیسکاوری کال داشتم با یک خانمی تراپیست هست و در ضمن بصورت آنلاین برای ایرانیها life coaching میکنه . مکالمه قرار بود 15 دقیقه طول بکشه و انتظار من این بود که بعد از پرسیدن یک سری سوالات اساسی این خانم بهم میگه چه پکجی بدردم میخوره وهزینه اش چقدره.
خب اولا که بجای یک ربع جلسه نزدیک 1 ساعت طول کشید و بعد هم مثلا جراحی که دل و روده بیمار رو باز کنه و بعد که بیمار دچار خونریزی شد بگه خب حالا اینها هزینه درمانه و.... بعد از جلسه حالم بد بود و هنوز هم حال بدم کماکان ادامه داره!
داریم میریم سفر پرتقال. بعدا در موردش مینویسم اوبر منتظره.
سلام.
دیشب دو تا خواب دیدم. اولی احتمالاً تحت تأثیر فیلمی بود که شب قبل دیده بودم، به اسم Marriage Story؛ که فیلم خیلی خوبی هم بود. شاید هم در طول روز به ازدواج با کری فکر کرده بودم. خواب دیدم با کری سوار ماشین هستیم و من بهش میگم: «باور میکنی که حالا زن و شوهر هستیم؟» و هر دو از این تغییر هیجانزده بودیم.
اما خواب دوم:
بعد از مدتها دوباره خواب یک بچه را دیدم. خواب دیدم در مدرسه هستم و خانم مدیر، بچه کوچکی را بغل کرده. من بچه را از بغلش میگیرم و بغل میکنم. بعد از مدتی فکر میکنم این بچه مزاحمه و نمیتونم به کارهای خودم برسم. با خودم میگم: «اصلاً چرا خانم مدیر این بچه رو قبول کرده؟ این باید توی مهدکودک باشه، نه اینجا.» فرق این خواب با خوابهایی که طی سالها دیدهام این بود که برخلاف گذشته، نسبت به نوزاد احساس محبت و مسئولیت شدید نمیکردم، نگرانش هم نبودم و فکر میکردم مسئولیتش با من نیست.
ساعت ۸:۳۰ صبحه. صبحونه نخور ده نشستم اینجا .قرص مخصوص پوکی استخوانم رو که هفته ای یکبار مصرف میکنم نیم ساعت پیش خوردم. تا نیم ساعت بعد از اون، جز آب نباید چیزی بخورم و نباید هم دراز بکشم. همزمان با نوشتن اینها، اخبار غزه به گوشم میرسه و تصاویر بمباران مناطق مسکونی رو تماشا میکنم. برای ما که ماجرا تموم میشه، دیگه نگرانی برای بقیه دنیا خیلی باقی نمیمونه. در حالی که ترس و نگرانیها همچنان برای خیلیها بیرون از مرزهای ما ادامه داره. شاید هم باید همینطور باشه. نمیشه دردها و نگرانیهای همه دنیا رو به دوش کشید؛ خیلی سنگینه.
کری میگه نابود کردن حماس ممکن نیست، چون همهجا لونه دارن و تنها وقتی میشه از دستشون خلاص شد که خود فلسطینیها دیگه نخوانشون. من درست توی جریان اخبار نیستم و ، ولی فکر میکنم شاید حمایت فلسطینیها از حماس به این دلیله که کارد به استخونشون رسیده، فشار زیادی روشون بوده و امید دیگهای ندارن.
کری ماگ قهوه رو میگذاره کنارم، صبحونه که بخورم، میرم پایین کمی ورزش، بعد با کری میریم استخر و ظهر هم قراره دوستم رو برای ناهار توی مال ببینم.
فردا شب راهی سفر میشیم و هنوز بستن چمدونها رو شروع نکردیم... شاید امشب.
اما امروز:
خودم رو دوست دارم و میبخشم.
یادم میمونه که زندگی یک کمدیه؛ گاهی تلخ، اما هنوز میشه خندید.
بیشتر میخندم.
سلام. وقتی بلاگاسکای بسته بود، حس دورافتادگی داشتم؛ حالا که برگشته،خیالم راحته حتی اگر مرتب ننویسم احساس میکنم دوست و آشناها کنارم هستند.
جمعه، تصمیم گرفتم برم یک هپیآور که توی میتآپ پیدا کرده بودم. به کری گفتم که میای؟ داشت برای سفر یکروزهاش با دوستهاش آماده میشد و گفت نه! گفتم پس من با دوستم "س" میرم، به شوخی گفت: «نری یکی رو پیدا کنی منو ول کنی!» از وقتی با کری آشنا شدم اولین بار بود که میرفتم میت آپ هپی آور.
ماشینمون رو توی پارکنیگ همیشگی پارک کردیم و ساعت 5 اونجا بودیم. بار شلوغ بود ، ارگانایزر که یک خانم ایرانی بود چند دقیقه بعد از ما از راه رسید. موهای بلند فرفری بلوند داشت و سرتا پا مشکی پوشیده بود ، بلوز مشکی با شلوارک مشکی و کمربند طلایی . وقتی فهمید ایرانی هستیم به گرمی مارو بعنوان دوستهای ایرانیش به همه معرفی کرد. توی اون جمع، انرژی خوبی جریان داشت ، خیلی هاشون سالها بود که همدیگه رو میشناختن و مثل فامیل بودن برای هم . فکر کردم چقدر خوبه که جایی بری و دیگران اسمت رو بدونن وبشناسنت.
دختری که کنار بار نشسته بود و توی اون شلوغی کتاب میخوند و به دیگرانی که سعی می کردن چیزی سفارش بدن و آرامشش رو بهم میزدن چپ چپ نگاه میکرد ، این موضوعی شد برای مکالمه با آقای بغل دستیمون و حرف کشیده شد به دایان توی سریال Cheers , و بعد فریژر و اینکه چه قسمتیش رو دوست داشتیم و بعد میت آپهایی که رفتیم و اینها .. بعد من رفتم ، یه Rosé سفارش دادم و با الهام از آقایی که یک کاسه آجیل دستش بود، بیک کاسه آجیل ، هم سفارش دادم .خانم ارگانایزر تعریف کرد که آقای آحیل بدست که اصالتا چینی با کره ای بود، دکتر متخصص آلرژی و بسیار هم آدم متواضعی بود . این وسط با یک خانم قد بلند خانم هندی و دو تا خانم دیگه هم آشنا شدم و چند مکالمه طولانی و کوتاه هم داشتم. و ساعت 7:30 وقتی که اثر Rose ;کاملا برطرف شده بود شاد و خندان برگشتیم خونه.
فگر کردم که اگر من جای کری بودم و کری تنهایی با دوستش میرفت آیا من راحت بودم؟ بعد که احساسم رو بررسی کردم دیدم که نه ، مشکلی نداشتم.. همونطور که از مسافرت رفتنش نگران نمیشم و همونطور که کری میگه اگر این چیزیه که خوشحالت میکنه باید انجامش بدی.، یعنی با هم بودن باعث نشده کارهایی رو که دوست داریم انجام ندیم.
این از جمعه ، اما شنبه صبح کری رفت سفر و من هم رفتم با گروه هایکنیگ و عصرش هم سری زدم به پسرم. یکشنبه صبح هم که استخر وامروز هم که غروب یکشنبهست و کری عصر از سفرش برگشته.
دیشب فیلم «دکتر ژیواگو» رو دیدم. داستانش در دل انقلاب روسیهست و چقدر بعضی انقلابها شبیهان، چه اسلامی، چه کمونیستی. دیدنش توصیه میشه.
موهام رو قهوهای کردم، کمی تیرهتر از چیزی شد که میخواستم، ولی مهم نیست؛ کمکم روشنتر میشه.
خب همین فعلا. روزگارتون خوش
سلام!باز هم برگشتیم خونه! درسته که وردپرس مطمئنتره و فیلتر هم نمیشه اما خونه یه چیز دیگهست.
آدرس وردپرس من رو که دارین:
Taraaaneh.wordpress.com اگر یه وقت اینجا بسته شد، همونجا مینویسم.
نمیدونین وقتی توی وردپرس کامنتهای صبا و مانی رو دیدم، چقدر خوشحال شدم. درست مثل مهاجری که توی سرزمین غریب، چشمش به چند تا دوست و آشنا میافته ،واقعاً همونقدر!
دقیقا یک هفته از تعطیلات تابستونیم میگذره. غیر از دنبال کردن اخبار و تماس با تهران تونستم روتینها ی دیگه ای هم برای خودم درست کنم . سعی میکنم زود بیدار شم. یک روز در میون، با کری میریم استخر؛ روزهای دیگه هم سالن ورزش. عصرها هم بعد از شام میریم پیادهروی. توی همین پیادهرویها سعی میکنم اسم گلها رو به انگلیسی یاد بگیرم و تا حالا اینا رو یاد گرفتم:
اطلسی (Petunia)، کوکب (Dahlia)، شاهپسند (Lantana)، وربینا (اسم فارسیش رو دقیق نمیدونم)، گل ادریسی (Hydrangea)، سوسن (Black-eyed Susan).
تماشای فیلمهای کلاسیک هم بخش دیگه از این روزمرگیهامه. تصمیم گرفتم دهتای برتر دهههای ۳۰، ۴۰ و ۵۰ و ..میلادی رو ببینم. دیدن فضای فرهنگی اون زمانها خیلی جالبه..
آشپزی هم میکنم، بیشتر از قبل . او راستی با عدس قرمز ( دال عدرس) یکجور نون درست کردم که خیلی خوب شد..
کتاب خوندن هم که ادامه دار.کتاب Funny in Farsi رو تموم کردم و الان نزدیکهای آخر کتاب My Crazy Summer هستم.
بین اینها، کارهای دیگه هم انجام میدم، مثل تلفن به دوستها و هایکنیگها و گردشهای آخر هفته واینها. اما اینها روتینهای ثابت زندگیام توی این روزها هستن. روتینها مهمن روتینها باعث میشن تعادل زندگی آدم توی زلزله های بیرونی حفظ بشه. خب همینها فعلا.
مواظب خودتون باشین.
سلام. امروز با نا امیدی اینجا رو چک کردم که بعد از مدتها باز شد! اومدم یک سلامی بکنم و آرزو کنم که همه تون خوب باشین.
وقتی اینجا کار نکنه من توی wordpress مینوlیسم
Taraaaneh.wordpress.com.
خب همین برمیگردم به زودی.باید مورفی رو ببریم دکتر برای چک آپ .