باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

جمعه 20 سپتامبر

جمعه صبحه.چقدر این روزها زیاد مینویسم.صبح توی ماشین موزیک شاد گوش دادم و فکر کردم این جمله که خوشحالی یک انتخابه کاملا درسته. اینکه چقدر همه چیز رو جدی بگیریم و اینکه به اشتاباهاتموم و ناملایمات بخندیم و بتونیم توی هرچیز جنبه خنده دارش رو کشف کنیم یک انتخابه. من لازم دارم یاد خودم بیارم که سه سال پیش که اوضاع مدرسه بهم ریخته بود و همه چیز رو زیادی جدی گرفتم و بدترین احتمالات ممکن رو در نظر گرفتم برام چه عواقبی داشت. تجربه بی خوابی و اضطراب و باور کردن احساس نا امنی که واقعی نیست، خطراتی که واقعی نیستند اتفاقات بدی که قرار نیست توی دنیای واقعی بیفته و فقط توی ذهن ما وجود داره.احساس اینکه شغلم در خطره، و بعد توی ذهنم تا آخر خط رفتن!

یادم بمونه که نمیخوام چیزی رو زیادی جدی بگیرم و هیچکس نمیتونه به من آسیبی بزنه و موقعیت کاری من کاملا امن هست!اینکه لازم نیست توی محیط کار پرفکت باشم! اینکه لازم نیست دیگران خوشحال باشن که کلا بخطار ماهیت کار من و سر و کار داشتن با هزار تا آدم امکان پذیر نیست. هدف من لذت بردن از کارمه همین! این رو باید سعی کنم یادم بمونه!

و مواظبت از خودم و اولویت دادن بخودم! اینها رو باید یادم بمونه!

کار من مواظبت از کری هم نیست! کری بزرگساله من مسئول احساسات اون هم نیستم!

از باغچه گل کندم گذاشتم توی گلدون روی میزم. یک روز آفتابی قشنگه. جمعه ست. میخوام انتخاب کنم که امروز خوشحال باشم و از کارم لذت ببرم همین.

پنجشنبه 19 سپتامبر (شب)

سلام. از امشب برنامه "سریال ندیدن" رو به اجرا گذاشتم. البته من دیکتاتور نیستم اگر کری میخواد چیزی ببینه خب ببینه ولی من میخوام شبهای وسط هفته  رو به چیزهای دیگه بگذرونم. دیشب  بسکه آ این فیلمه هیجانی و پر از کشت و کشتار بود خیلی بد خوابیدم.

داشتم یک وبلاگی میخوندم در مورد نگرانیهای قبل از مهاجرت. نگرانیهای خودم که یادم افتاد خنده ام  گرفت. مثلا  اینکه من که جهت یابیم زیاد خوب نیست چطوری کوچه پس کوچه های تورنتو رو یاد بگیرم. یا اینکه مثلا اینکه باید تاریخ میلادی رو با تاریخ شمسی تطبیق بدم و یادمه تا مدتی هم اینکار رو تمرین میکردم. یا اینکه مثلا با ایمیل چک میکردم ببینم پسرم قبل از سفر چطوی باید برای درسهاش به زبان انگلیسی آمادگی پیدا کنه. چیزهایی هم که با خودمون آورده بودیم دیدنی بود مثلا یک عالمه خودکار بیک  و دفتر که بزودی همه اش راهی سطل آشغال شد انگار که توی تورنتو دفتر و قلم پیدا نمیشد. یک فرش ایرانی بزرگ نسبتا سنگین هم آورده بودیم که توی هر اسباب کشی بلای جونمون بود تا آخرش به یک دوستی فروختمش و راحت شدم.

مورفی رفته سلمونی و خوشگل و شده. یک چیز جدید که کشف کردیم اینه که سیب هم دوست داره و با ولع خاصی سیب میخورد.

فردا جمعه ست. باید هایکنیگهای آخر هفته رو چک کنم. همینطور میخوام ارتباطاتم رو گسترش بدم. و ژورنال نویسی رو هم همینطور.

اگر من وکری با هم فیلم نبینیم دیگه چه کار مشترکی میمونه برای انجام دادن؟ شاید آشپزی یا پیاده روی یا نقاشی یا کتاب خوندن هم زمان؟ 

خب همین فعلا. شب و روزتون خوش.

پنجشنبه 19 سپتامبر

سلام.  صبح رفتم روی ترازو دیدم وزنم رسیده به 122.4 پوند و خوشحال شدم. هدف بعدیم دیدن 121 پوند روی ترازو هست. راستش کارخاصی نمیکنم فقط خوردن شکر و آرد سفید رو به حداقل رسوندم و تنقلاتی مثل چیپس رو که توی مدرسه برای بچه ها میخریدم قطع کردم. خب هدف اصلیم  اینه که نتیجه آزمایش خون بعدیم بهتر باشه و کم شدن وزنم از تبعاتشه که البته خوبه چون برمیگردم به وزنی که دوسال پیش بودم.

میدونین که خانم تراپیست چند ماهیست من رو مرخص کرده. دارم فکر میکنم دوباره جلساتم رو شروع کنم با اون یا هر خانم تراپیست فارسی زبان دیگه ای.

اما ازموفقیتهای دیگه ام اینه که موبایلم رو بندرت چک میکنم. یعنی اینستاگرام رو محدودکردم به یک ساعت در روز و وبلاگم رو هم که بلاک کردم از روی موبایلم. 

امروز صبح دوباره برای کری توضیح دادم که در طول روز فرصت تنها بودن و ریکلس کردن ندارم و دوست دارم وقتی میام خونه کمی تنهایی استراحت کنم که متوجه شد و گفت که کاملا میفهمه و اونهم اگر در طول روز با اونهمه بچه در تماس بود به چنین زمانی نیاز داشت.

دیروز داشتم به ایران رفتم فکر میکردم و به کری میگفتم که نمیدونم آیا الان ایران رفتم تصمیم خوبی هست یا نه؟که کری گفت فکر نمیکنه دولت ایران زیاد آمریکاییها رو دوست داشته باشه!! خندیدم،  و گفتم درسته برای تو چندان امن نیست. البته من منظورم خودم بود اون فکر کرده بود که میگم دوتایی باهم بریم.

هوا اینجاتابستونیه و ما سعی میکنیم تا اونجا که میشه لباسهای تابستونیم استفاده های آخر رو بکنیم.

میخوام برم توی باغچه مدرسه برای اتاقمون  گل بچینم و بگذارم توی گلدون. گلها اون پشت هستند ودیده نمیشن ، فکر نمیکنم چیدنشون اشکلای داشته باشه.

 تولد کری هم نزدیکه . کفشهایی که براش سفارش داده بودم رسید، یک سنگ مخصوص درست کردن پیتزا هم خواسته بود هم همنیطور، یک تیشرت یقه دار هم براش میخرم، کری از خرید لباس  اصلا خوشش نمیادو خیلی دوست داره من براش لباس بگیرم. دیگه اینکه باید یک رستوران هم برای تولدش رزو کنم. پارسال برده بودمش یک رستوران توی دیسی و اونکه از رانندگی و ترافیک متنفره  موقع رانندگی خیلی ساکت بود و برخلاف همیشه دست من رو هم نگرفته بود. حتما داشته فکر میکرده بااینهمه رستوران و کباب فروشی و اینها که اینورها هست چرا ما باید رانندگی کنیم بریم دیسی؟  موقع برگشتن که ترافیک کمتر بود سرحالتر بود و دست من رو گرفته بود. امسال باید یک رستوران کم ترافیک پیدا کنم. 

دیگه اینکه کری همه کارهای مربوط به آمادگی خونه برای فروش رو انجام داده، قراردادها رو بسته ، با بیمه تماس گرفته و قرار شده هزینه درست کردن سقف رو تقبل  کنن. نوسازی رو هم همینطور. من هم دارم فکر میکنم خونه ام رو بدم رنگ بزنن . چه بخوام اجاره بدم چه بفروشم و چه توش زندگی کنیم بهرحال خوبه که رنگ بشه. دیگه چی؟

 همین فعلا.


































































چهارشنبه 18 سپتامبر

سلام. ساعت نزدیک 9 شبه و آخرین بخش قسمت سوم فیلم سینمایی Lord of the rings رو  دیدیم و تموم شد. میخوام از این به بعد فیلم و سریال دیدن رو محدود کنم به جمعه و شنبه و یکشنبه . 

  امروز وقتی رسیدم  ماهی توی فر بود و  نیم ساعتی تا آماده شدن شام وقت بود .به کری گفتم من میرم بالا،  نیاز دارم که " توی تنهایی " کمی ریلکس کنم .گفت من مزاحمت نمیشم و تنهات میگذارم. اول رفتم دوش گرفتم و بعد چشمهام رو بستم و  دراز کشیدم،و اجازه دادم که افکار آزادانه توی ذهنم بدون اینکه کنترلشون کنم حرکت کنن و خیلی خیلی احساس خوبی بود، هرچند که باز هم احساس میکردم کسی منتظرمه و با اون احساس آزادیی که آدم تنهاست فرق میکرد.

  با هم شام خوردیم و بعدش هم 45 فیلم دیدیم ؛ و من شروع کردم به نوشتن و کری هم گفت که خسته هست و میره بالا .

 خیلی خب من میفهمم کری  به اندازه  کافی وقت  برای تنها بودن داشته و وقتی من میام خونه دوست داره بامن زیاد وقت بگذرونه ،ولی من از صبح تنها نبودم  و دوست دارم  غیر از زمانی که برای شام و حرف زدن سر شام با همیم یا مثلا تی وی میبنیم بقیه اش رو کسی بهم کاری نداشته باشه و باهام حرف هم نزنه .دوست دارم بحال خودم باشم، چه کتاب بخونم یا تنهایی سریال ببینم یا بنویسم یا حتی  همینطوری تنها بشینم و خیره بشم به در و دیوار. میفهمین چی میگم؟ دیروز خیلی خودم رو کنترل کردم  که عکس العملی برخورد نکنم  و از این بابت خوشحالم. امروز با زمان تنهایی بعد از خونه اومدن شروع کردم و بتدریج زمانهای دیگه ای رو هم اضافه میکنم . کری آدم با شعوریه و میفهمه که این ربطی به دوست داشتنش نداره.


مدتیه که از غذا خوردنم راضیم . توی مدرسه  برای بچه ها اسنک نمیخرم که خودم هم نخورم . ظهر ها از غذایی که از خونه بردم خیلی لذت میبرم چون خیلی گرسنمه. شبها هم  شامی که کری آماده میکنه رو با میل زیاد میخورم .امروز کری ماهی درست کرده بود. نصف سینی ماهی سلمون با سبزیجات کم روغن طرف دیگه سینی ماهی سفید با سبزیجاتی که با روغن بیشتری آغشته شدن. خب دیگه چی؟ دیگه همینها . امروز حالم بهتر بود. گاهی آدم یادش میره که قرار بوده زندگی رو جدی نگیره و هدفش فقط این باشه که از کاری که میکنه لذت ببره. خب همین فعلا.

چهارشنبه 18 سپتامبر

سلام. وقتی سرو کارمون با "آدمهای سمی" میفته متوجه میشیم که هنوز چقدر لازمه روی احساساتمون کار کنیم. دیروز اومدم خونه حالم زیاد خوب نبود بعد هم  کلی توی ترافیک روز بارونی گیر کرده بودم واقعا نیاز داشتم مدتی تنها باشم تا خودم رو جمع و جور کنم. اومدم خونه میت لوفی رو که از دیروز داشتیم با هم گرم کردیم و شام خوردیم بعد به کری گفتم قبل از اینکه آماده بشم برم  سالن ورزش میخوام یکمی دراز بکشم و ریکلس بشم. داشتم میرفتم بالا که اون گفت من هم باهات میام. توی دلم داشتم با صدای بلند میگفتم که یعنی من یک لحظه نمیتونم توی این خونه تنها باشم؟ عصبانیتم رو نشون ندادم. لباسم رو عوض کردم و دراز کشیدم. اونهم دراز کشید بعد شروع کرد برام از موضوعی که توی اسرائلی اتفاق افتاده بود تعریف کنه که متوقتش کردم و گفتم نمیخوام چیزی از اخبار بشنوم میخوام ریکلس باشم. که معذرت خواست و ساکت شد. یعنی دیروز اونقدر عصبانی بودم که نگو. البته بعد رفتم ورزش کردم بهتر شدم. موقع خواب هم چای بابونه نوشیدم. بعدا باید بهش بگم که من دوست دارم زمانی که ریکلس میکنم تنها باشم. عجب گیری کردمها واقعا. خب میدونم که خوبه کسی هست که آدم رو دوست داره و میشه بهش تکیه کرد و از این حرفها ولی من به تنهایی خودم هم نیاز دارم. حالا دارم فکر میکنم توی آپارتمون کوچولوی آرلینگتون این تنهایی چقدر امکان پذیره؟ باید در موردش باهاش حرف بزنم.

فعلا همین تا بعد.

دوشنبه 16 سپتامبر

سلام.  دوشنبه صبحه . امروز از دیدن صبحونه ایکه کری برام درست کرده بود اونقدر خوشحال شدم که نگو و خوشحالیم رو هم نشون دادم. گوجه های گیللسی و خیار ها رو حلقه کرده بود و آواکادوها رو با حوصله خرد کرده بود و کنارش دوتکه نون تست و کمی گردو گذاشته بود. داشتم فکر میکردم اگر جامون عوض میشد من چقدرحوصله این کارها رو داشتم. یعنی اگر اون میرفت سرکار و مثلا من بازنشسته بودم، حاضر بودم بخاطر اون هرروز ساعت 6 صبح بیدار بشم ؟

مدرسه هستم و تا  تاشروع تدریس خصوصی  چند دقیقه ای وقت دارم .بگذارید در مورد این برنامه تدریس بنویسم. اینجوریه که  یک ربع بعد از تعطیل شدن مدرسه معلمایی که برای این برنامه اسم نوشتن، با بچه هایی که اونها هم برای تدریس خصوصی اسم نوشتن کار میکنن. من دو روز در هفته اسم نوشتم ، روزی یک ساعت و توی یک گروهم 4 و توی اون یکی 5 تا دانش آموز دارم که باهاشون "خوندن"کار میکنم. معلمها بابت هر جلسه یک مبلغ ثابت دریافت میکنن، و بدون در نظر گرفتن  اینکه چند نفر توی گروهشون هستند یا بعضی از بچه ها غایب هستند یا نه این مبلغ فرقی نمیکنه. پول تدریس خصوصی توسط والدین بچه ها به کسانی که این برنامه رو اداره میکنن پرداخت میشه. اینجوریه که من روزهای دوشنبه و چهارشنبه بجای ساعت 3:30 ساعت 4:45 مدرسه روترک میکنم.

امروز توی راه در مورد دیوید فکر میکردم و کشف کردم که چقدر رفتارش سرد بود، چقدر فاصله داشت . دارم فکر میکنم که آیا از این نظر شبیه  کسی نبود  ؟   آیا جذابیتش بخاطر همین اخساس آشنا نبود ؟نمیدونم. 

دیروز دومین قسمت فیلمLorg of the rings  رو با کری دیدم. علتش هم این بود که  کری به من گفته بود مگه میشه توی آمریکا باشی و بعضی فیلمها رو ندیده باشی.  بعد از فیلم بهش گفتم که بخاطر هیچکس دیگه ای جز تو امکان نداشت ، دن 6 ساعت تمام برای دیدن این دوتافیلم سینمایی وقت صرف کنم.

خب همین دیگه باید برم.



یکشنبه 15 سپتامبر

سلام.  بهتر از دیروزم. هنوز نمیدونم این  درد عضلانی به سیاتیک مربوطه یا  همراه با حال تهوع و سردرد خفیفی که دارم  همه اش با هم علائم یک بیماری ویروسیه؟ 

امروز کلی با کری در مورد محل سکونت مشترک حرف زدیم    و آخرش هردو به این نتیجه رسیدیم که  بخاطر پیچیدگیها  و مشکلاتی که سرمایه گذاری مشترک  ممکنه ایجاد کنه فعلا بعنوان   یک گزینه بهش نگاه نکنیم و   به اجرای  برنامه کوتاه مدت 5 ماهه مون اکتفا کنیم.

امروز حوصله ام سر رفته بودو بعد از دو روز خونه موندن  با کری پیاده رفتیم یک رستوران/بار نزدیک خونه. من  چای بدون شیرینی داشتم و فقط چند جرعه  از موهیتویی که کری سفارش داده بود نوشیدم اما حسابی خوشحالم کرد. شاید هم شعف و  خوشحالیم از تغییر محیط و  خوب شدن حالم بود یا تماشای درختهای پاییزی، نمیدونم. 

الان که مینویسم مورفی تکیه داده به من و تایپ کردن برام سخت شده. فردا دوشنبه ست.خوشحالم که همه جا داره پاییزی میشه و خوشحالم که فردا میتونم برم سر کار.

اوه، راستی خبرگزاریها از یک برنامه سوئ قصد جدید به ترامپ خبر دادند.

فعلا همین.

شنبه 14 سپتامبر

سلام. دیروزعصر توی مدرسه حالم خوب نبود و ساعتهای آخر خودم رو بزور سراپا نگه داشته بودم، حالت تهوع  وسردرد داشتم  و خستگی مفرط. رسیدم خونه علاوه برگلهایی که کری مرتب برام میگیره  یک گلدون جدید گل هم روی میزبود  با دوتا پاکت کارت تبریک، یک بسته شکلات  و یک جعبه کوچولو.  کری هم  پیشبند بسته بود و داشت طبق قرارمون پیتزا درست میکرد .  یادمه که ماههای اول آشنایی  کری پرسیده بود  برای جشن یک سالگیمون چی میخوام و من  بدون اینکه فکر کنم گفته بودم گوشواره الماس  و حالا میدونستم توی اون جعبه کوچولو چیه. قرار بود بعد از پیتزا بریم کافی شاپی که پارسال رفتیم و فردا شبش  بریم شام بیرون اما حال من اصلا خوب نبود. بعد از شام  روی کاناپه دراز کشیدم و امیلی در پاریس دیدیم. امروز هم تا همین الان که دوش گرفتم توی رختخواب بودم و قرار شاممون  هم کنسل شد. حالم گرفته نیست از اینکه سالگردمون اونطوری که انتظار داشتم پیش نرفت،  مهم اینه  که تونستیم یک سال با شادی و آرامش کنار هم بمونیم و محبتمون توی این یک سال  اگر بیشتر نشده باشه کمتر هم نشده. خب همین فعلا.

راستی این رو بعد از اولین ماهگرد آشناییمون نوشتم:

" کری میگفت که فلان روز یک ماه از زمانی که چت کردیم میگذره. گفتم فکر میکنی که تا سالروزمون هنوز با هم هستیم؟ گفت  خیلی اطمینان داره که تا سال دیگه هنوز با هم باشیم و اگر با هم باشیم برای هدیه سالگردمون برام الماس میخره. این رو برای این گفت که بشوخی در مورد خریدن الماس حرف زده بودم. در حالیکه  نه  به بخاطر سپاری سالروزها چندان حساسم  و نه  گرفتن هدیه الماس برام مهمه. اما قدردانی  و ابراز خوشحالی کردم   از اینکه ماهگرد آشناییمون رو یادشه و  بشوخی گفتم برای گرفتن گوشواره  الماس هم که شده تلاش میکنم که با هم بمونیم."


جمعه 13 سپتامبر ( اولین سالگردمون!)

سلام. امروز سالگرد اولین دیتی هست که با کری داشتیم. خوبی وبلاگ اینه که میتونم برگردم و وقایع رو با جزییات مرور کنم. این پستی هست که سال گذشته بعد از اولین ملاقاتمون نوشتم:


"ساعت  نزدیک 9:30 شبه. نیم ساعته که برگشتم . از مدرسه رفتم خونه بسرعت لباس عوض کردم و آماده شدم. تاپ سبز نقشدارم رو  پوشیدم با دامن جین سفید. 5 دقیقه بعد داشتم توی پارکینگ کافی شاپ همیشگیم پارک میکردم که آقای دیت( کری) رو از روی عکسش شناختم،  پشت میز و صندلی فلزی جلوی کافی شاپ نشسته بود و آماده شده بود که به من زنگ بزنه و بگه منتظرمه که من شیشه پنجره رو کشیدم پایین و گفتم :" سلام من اینجام." تی شرت یقه دار زرشکی پوشیده بود و باشلوار اسپرت. قد و اندام متوسطی داشت.نه خیلی خوش قیافه بود و نه بد قیافه. موهای قهوه ای روشن که کنار شقیقه ها خاکستری بود. رفتیم تو برعکس همیشه که میرم میشینم، کنارش توی صف ایستادم، گفت چیز دیگه ای جز قهوه میخوری؟ یک شیرینی بزرگ رو نشون دادم گفتم این رو بگیر با هم بخوریم. خونه که رفتم وقت غذا خوردن نداشتم و گرسنه ام بود. حرف زدن با "کری" برای من  راحت بود،  اونهم شاید دو سه دقیقه اول کمی استرس داشت اما بعدش نه. قضاوتم توی همون چنددقیقه اول این بود که راستگو، عمیق و باهوشه و زندگی درونی غنیی داره.÷ حرف زدن بیشتر باهاش ،قضاوتم رو قوی تر  کرد. از ساعت 6:30 تا 8:45 داشتیم حرف میزدیم. مشکل پیدا کردن موضوع نداشتیم و حرف زدنمون شبیه مصاحبه نبود اصلا.بقول معروف طول موجمون انگار یکی بود به من گفت که حرف زدن با من راحته! گفت قوی و مستقل، باهوش  و خوشحال هستم . فقط نمیدونه که آیا جایی برای یک مرد در زندگیم هست یا نه؟و آیا این چیزی هست که واقعا میخوام؟ که گفتم بله. و من پرسیدم که آیا از رابطه 4 ماهه ای که میگفت یک ماهه تموم شده  دل کنده؟ که گفت آره. گفتم مطمئنی؟ گفت آره!

"کری" چشمهای آبی  عمیقی داره ،که نگاه کردن بهشون  آدم رو به عمق روحش وصل میکنه.  احساس میکنی که اگر مستقیم نگاهش کنی اونهم  میتونه روحت رو احساس کنه! خیلی حرف زدیم. حرفهایی که معمولا توی دیت اول نمیزنن، رابطه قبلی، مشکلات بچگی، کلا همه چیزهایی که مردم سعی میکنن قایمش کنن و  تا وقتی که بطرف مقابل اطمینان پیدا نکردن برای خودشون نگه میدارن. وقتی داشت از چیزی که بشدت آسیب پذیر نشونش میداد حرف میزد، دستم رو روی دستهاش گذاشتم و اون دستهام رو گرفت و نگه داشت. به من گفت که منتظره  ببینه من هم    گاردم  رو می اندازم یا نه. گفتم گاردی ندارم هرچی میخوای بپرس. در مورد علت طلاقم پرسید که گفتم و در مورد اینکه هیچوقت با مردی از نظر عاطفی احساس نزدیکی و دوستی کردم که جواب دادم.احساس نکردم داره به حریم خصوصیم وارد میشه، همه چیز طبیعی و  راحت بود.بهم گفت من بیشتر از 5 مایل راه بیام اشکالی نداره؟ خندیدم گفتم پیاده روی بیشتر از 5 مایل جزو شرایطم نیست! 

دیگه اینکه گفت که دوست نداره عجله کنیم و فکر میکنه که بهتره فرصت بدیم و اجازه بدیم که دوستمیون شکل بگیره اول موافقی؟ گفتم این چیزیه که منهم دنبالش هستم، عجله ای ندارم و دلم میخواد برای شناختن همدیگه زمان بگذاریم.

پرسید که دوست دارم دوباره همدیگه رو ببینیم که گفتم آره. قرار شد شنبه عصر بیاد دنبالم و با هم بریم بیرون."کری " پتانسیل این رو داره که من در دراز مدت ,عاشقش بشم ، شاید هم زودتر . حواسم باشه که تا وقتی نشناختمش خودم رو از نظر عاطفی درگیر نکنم  و اشتباهات قبلی رو تکرار نکنم ."

میخواهیم وقتی از سر کار اومدم بریم همون کافی شاپ و همون چیزهایی رو سفارش بدیم که سال پیش سفارش دادیم. حتی من فکر کردم هرکدوم جداگانه بریم مثل دیت اول و من همون لباسی رو بپوشم که پارسال پوشیده بودم.

خب همین برم به کارهام برسم.

پنجشنبه 12 سپتامبر

سلام. پنجشنبه صبحه. از چهارشنبه که رد شیم میفتیم توی سرازیری آخر هفته. امروز موفق شدم به موقع بیام بیرون و دیر نرسم . صبحها هر روز کری ازم میپرسه برای صبحونه چی میخوام و من بین سه گزینه اوتمیل، آواکادو با تست و ماست و میوه، یکی رو انتخاب میکنم. کری  آشپزی کردن برای دیگران رو دوست داره و از این جهت خیلی خوش شانسم. هرچند دیشب با پسرش رفت بیرون و من شام غذای آماده ای رو که داشتم در آوردم .دیروز که رسیدم   از یک ساعت و چهل و پنج دقیقه رانندگی و توی ترافیک گیر کردن خرد و خمیر بودم و از طرفی هم از دست خودم عصبانی که  برنامه ورزشم بخاطر تدریس خصوصی دو روز در هفته بهم خورده.  نتیجه اش شد پر خوری عاطفی. چی خوردم ؟ نودل خام با شکر قهوه ای! و بعدش برای پیشگیری از تکرار حوادث مشابه، کل شکر قهوه ای رو راهی سطل آشغال کردم  .برای کری که تعریف میکنم، میگه غضه نخور آخرهاشه، آرلینگتون که بریم از رانندگی طولانی راحت میشی! 

صبح با خواهر زاده حرف  زدم. روند شیمی درمانی دخترک ادامه داره و حالا یک دوره 33 روزه رادیو تراپی هم بهش اضافه شده. کلا یک هفته در ماه حال دخترک خوبه و بعدش درگیر درمان و عوارض بعدیشه، مثل خستگی و تهوع و اینها.  از خواهر زاده میپرسم که آیا خوشبین هست به درمان که میگه غده کوچکتر شده اما بهرحال بسیار اگرسیو هست و بعد از دوره درمان، حتی اگر موفقیت آمیز باشه تا 5 سال باید نگران برگشتن بیماری باشن.

از حال خودشون میپرسم و اینکه مواظب سلامتیشون هستن یا نه که میگه همه روتینهاشون بهم خورده، نه غذای درست و حسابی دارن و نه میتونن ورزش کنن. فکر میکنم به یک نفر نیاز دارن که بهشون برسه و کاش میتونستم براشون کاری کنم.  مادربزرگ دخترک( مادر همسر خواهرزاده) قراره بره پیششون ولی خب نمیدونم  حضورش چقدر میتونه مفید باشه . معمولا پدر و مادرها میان یکی رو میخوان که ا زخودشون مواظبت کنه و حواسش بهشون باشه . مخصوصا که نه زبان درست و حسابثی میدونن و نه رانندگی میکنن و ..

وجود ایزی باعث شده جدی تر از همیشه و با انگیزه بیشتر بخوام در مورد آموزش به کودکانی که ADHD دارن یاد بگیرم. یعنی غیر ازکارهایی که میکنه دیگه چکار میشه براش کرد؟

کمک معلمی رو که توی کلاس ایزی هست دوست ندارم، معلم کلاس هم معتقده که گزینه مناسبی نیست . باید با مدیر در موردش حرف بزنم.

دیروز از کاردرمانگر مدرسه پرسیدم که آیا ایزی با تو تماس چشمی داره؟ گفت که خیلی بندرت و اگر هم داره بسیار کوتاه  مدته! یکجورایی از اینکه ایزی اینکه راحت توی چشمهای من و بمدت طولانی نگاه میکنه خوشحالم. یعنی که با من راحته و احساس نمیکنه من به حریم خصوصیش تجاوز میکنم.من با ایزی  خیلی آروم و بدون  تحکم حرف میزنم.  بهش فرصت  میدم تا کامنتهام رو پردازش  کنه و نهایت سعیم رو میکنم که بفهمم چی میگه و به حرفهاش و رفتارهاش بسیار Responsive هستم، شاید  برای همین اینقدر باهام احساس امنیت میکنه و بیشتر از هرکس دیگه ای باهام مکالمه داره.

خب دیگه چی؟ باید از دکتر پوستم وقت بگیرم یک نقطه سفید کوچولو روی  دستمه ، که احتمالا باید دارو بزنم تا بیشتر نشه. وقت برای ماموگرافی و اندازه گیری تراکم استخوان هم باید بگیرم. روز و روزگارتون خوش.

چهارشنبه 11 سپتامبر

سلام. صبح چهارشنبه ست. باز هم دیر رسیدم اما اقلا امروز میتونم دیر رسیدنم رو توجیه کنم ، Back to school night بود و ساعت 8:15رسیدم خونه. دیروز  تا 6 عصر که خانواده هابیان وقتم مال خودم بود. اول رفتم سالن ناخن برای پدیکور.  و درحالیکه  ترانه های ابی رو گوش میدادم آقای مانیکورست ناخنهام رو درست میکرد. بسیار آرامشبخش بود. میخواستم برای ماساژ هم برم اما دیدم دیر میشه.

بعد به کری زنگ زدم که شام منتظرم نباشه و همینجا یک چیزی میخورم .رفتم  "کاوا" ا سالاد مرغ و بیرون نشستم و مردم رو تماشا کردم.

دیشب debate انتخاباتی بود. کری پاپ کورن درست کرد و با هم دیدیم. سرگرم کننده بود و  "کاملا" خیلی خوب بود و برنده debate بود . وقتی ترامپ گفت مهاجرها سگ ها و گربه ها رو میگیرن میخورن و مصاحبه کننده گفت که ولی هیچ گزارش وشکایتی از گم شدن حیوانات خانگی دریافت نشده من کری با صدای بلند خندیدیم، کلا سرگرم کننده بود.

من هنوز برنامه هفتگی ندارم. باید با خانم معاون صبحت کنم؟ خب دیگه همین گفتم امروز رو هم ثبت کرده باشم.

سه شنبه 10 سپتامبر

سلام. صبح سه شنبه ست. امروز دقیقا 7:08 از خونه اومدم بیرون و برای اینکه زیادی دیر نرسم ناچار بودم  هی خط 7-8 وض کنم و فضاهای خالی رو پر کنم . صبح به موقع بیدار شدم اما سر صبحونه با کری حرف میزدیم و دیر شد. داشتم تعریف  میکردم  که فکرم   مشغول بود و خوابم نمیبرد.نگران ایزی بودم و اینکه چکار میشه براش کرد. میدونم که بعد از  کار بخش دوم زندگی آدم شروع میشه و نباید مسائل کار رو با خودش بیاره خونه اما خب....مساله اینه که ظاهرا من دارم با ایزی هم احساسی میکنم،  درست یا غلط .احساسش رو خوب میفهمم و  اینکه توی جمع احساس گم شدگی و تنهایی میکنه، اینکه هنوزانطباق با کلاس جدید براش سخته.  اینکه کمک معلمی رو که روش حساب میکردم به خاطر کمبود نیرو به کلاس دیگه ای منتقل کردن و  اینکه به بچه ای که ADHD دار ( علاوه برا تیسم) چطور میشه کمک کرد و ه همه اینها.

امروزBack to School Night هست. یادم رفته توی ایران هم چنین شبی هست یا نه. ولی اینجا اینجوریه که دو سه هفته بعد از شروع سال تحصیلی، والدین  میان تا در جریان برنامه های روزمره بچه هاشون قرار بگیرن و کلاسهای درسشون رو ببینن. از ساعت 3:30 که کارم تموم میشه تا ساعت 6 که والدین میان، بیکارم و فکر کردم بهترین موقع هست که برم ناخنهای پام رو درست کنم.

دیروز یک موضوع دیگه هم فکرم رو مشغول میکرد. مسئول برنامه های بعد از مدرسه ازم خواسته  بود توی جابجایی بچه ها از کلاسشون به کافه تریا کممکش کنم، چیزی که وظیقه من نیست.  گفته بود که ساعت 3:15 برم کلاس وبیارمشون پایین، فکر کردم کلا 5 دقیقه طول میکشه و لی بعد معلوم شد که اینطوری نیست و باید بچه هایی رو کلاب دارن حاضر غایب کنم و ساعت 3:25 برم بیارمشون که اقلا 10 دقیقه ای کل ماجرا طول میکشه و ناچار میشم بجای 3:30 مثلا 3:40 از مدرسه برم بیرون. بهش ایمل زدم که فقط روزهایی که خودم برای برنامه بعد از مدرسه میمونم میتونم و روزهای دیگه نمیتونم. پرسید که چرا؟ اول فکر کردم نباید بپرسه که چرا،دارم لطف میکنم! اما بهرحال گفتم که برای اجتناب از ترافیک شدید باید مدرسه رو دقیقا سر 3:30 ترک کنم. کلا این جریان احساس بدی بهم داد دیروز. اینکه از من چیزی میخواد که وظیقه ام نیست و همون دو روز رو هم باید قدردانی کنه نه اینکه انتظار داشته باشه بیشتر از اون انجام بدم . بگذریم. هیچکس از نه شنیدن خوشش نمیاد اما این مساله من نیست.

آیا کم کردن مصرف دارو باعث شده احساساتم قوی تر بشه؟ یعنی بیشتر احساس کنم؟ مثلا در مورد ایزی و بقیه بچه ها؟ این خوبه یا بده؟ نمیدونم.

موقع رانندگی پادکستهای  سولماز برقگیر رو گوش میدم و توصیه میکنم که شما هم گوش بدین.

دیگه چی؟ دیگه همین فعلا. تمومش کنم تانصفه بصورت چکنویس رها نشده. روزتون خوش.

دوشنبه 9 سپتامبر

سلام. یک دوشنبه آفتابی پاییزیه. زندگی  به آرومی جریان داره. به کری میگم  تا وقتی با هم توی خونه جدید زندگی نکردیم احساس نمیکنم که فصلی کهنه زندگیم بسته شده و فصل نو باز شده، توی خونه ای که از اولش مال هردومون باشه ، بدون پیشینه و بدون هیچ خاطره ای.

کری مراحل آمادگی خونه برای فروش رو یکی یکی پشت سر میگذاره . جمعه از یک شرکتی اومدن و وسائلش رو توی 4 تا کامیون گنده بار زدن و بردن.  دیروز که باهم رفته بودیم  تا در مورد بعضی اشیائ باقیمونده تصمیم بگیریم، از تماشای خونه خالی دلم گرفت. برای  من سخته وای به حال کری که حتما روزی با کلی امید و شادی  وارد این خونه شده، سالها  اونجا زندگی کرده و بچه هاش اونجا بزرگ شدن. تماشای   اثاثیه ای که هرکدوم  با عشق و علاقه خریده شدن  و با نامهربونی و بدون دقتی توی وانتهای بز گ پرتاپ میشن  تا راهی زباله دونی بشن سخته. شکستینها میکشنن، پیچ ومهره ها باز میشن و وردودی جلوی پارکنیگ پر از پیچ و میخ و خرده شیشه ها یی میشه که پیدا کردنشون از بین نقشهای سنگفرش پیاده رو سخته. وقتی میرسیم اولین کاری که میکنیم با دقت میخها رو  از روی سنگفرش پارکینگ پیدا میکنیم. با اینکه  کری دیگه هیچوقت توی این داریوی پارک نمیکنه اما . میگه نگران کسانیه که بعد از اون اینجا پارک میکنن  

مبلهای چرمی فرسود زرشکی که بارها  روشون کنار هم نشسته بودیم رفتن، اتاق خوابها همه خالی شدن، دیوارها از تابلوها پاک شدن. کابینتهای آشپزخونه خالی شدن. با کری آخرین چیزهایی  رو که فکر میکنیم ممکنه بدردمون بخورن بسته بندی میکنیم . بعد سر تلویزیون رو میگیرم و میگذاریم توی ماشین و بعدش جعبه اشیائی رو که بسته بندی کردیم. به کری میگم  وقتی اومدین توی این خونه  حتما خیلی خوشحال بودین. میگه آره پسرها با خوشحالی  از پله ها بالا و پایین میرفتن  واز  اینکه میتونن بپرن پایین خوشحال بودن.

عصر که میرسیم خونه هردو خسته ایم.وسائل رو میگذاریم توی گاراژ خونه من تا بعدا در موردشون تصمیم بگیریم.همسر کری علاقه زیادی به خرید و جمع کردن ظرف و لباس و وسائل تزیینی داشته. برای من که عادت به نگه داشتن چیزهای اضافی ندارم این همه وسیله اضافی فاجعه ست . به کری میگم بیا باهم  یک زندگی ساده و بدون وسائل اضافی داشته باشیم و چیزهایی رو که لازم نداریم نخریم و نگه نداریم.

مرحله بعدی برای کری تعمیرات جزیی و رسیدگی به باغچه ست . یک نکته که برای من جالبه اینه که کری چقدر به همه راحت اعتماد میکنه مثلا وقتی میگه امروز تعمیرکار میاد تا کارهایی رو که لازمه بگه ، اولین چیزی که بذهن من میاد اینه که کری باید  حواسش باشه و لازم نیست دربست به حرف آقای تعمیرکار گوش بده برای اینکه ممکنه خرج تراشی کنه و  درآمد اضافه برای خودش بسازه ، ولی کری اصلا به چنین چیزهایی فکر نمیکنه . حالا این خصلت ناشی از تفاوت فرهنگی و بزرگ شدن توی کشوری هست که همیشه ناچار بودی چهار چشمی مواظب منافعت باشی  یا اینکه یک خصلت فردیه نمیدونم.

دیشب کری به شوخی میگه حالا که  همه وسائلم رو دادم رفته بی خانمانم  جز اینجا (خونه من) جایی رو ندارم. میگذاری من و مورفی اینجا بمونیم؟ میگم اینجا خونه خودته و هرچی اینجا هست مال خودته.

اعتماد و محبتم به کری روز به روز بیشتر میشه. ماهها قبل که پرسیده بود  چقدر بهش اعتماد دارم ، گفته بودم70% و خودم فکر میکردم که 70% درصد بالاییه. دیروز که پرسید گفتم:" 90% شاید هم بیشتر. پرسیدم :"تو چقدر به من اعتماد داری؟" گفت" اونقدر که بخاطر تو آتیش زدم به خونه و زندگیم."  هنوز فیدبک یکشنبه ها مون  رو انجام میدیم. هر چند دیگه چندان  چیزی به ذهنم نمیرسه، کاری  که اذیتم کرده باشه یا بخوام طور دیگه ای انجامش بده. چیزهای کوچک، مثلا میگم : " توی پاپ کورن دفعه دیگه کمتر نمک بریز! کری فیدبک یکشنبه ها رو دوست نداره. میگه که چیزی به ذهنش نمیاد من  وادارش میکنم که بهش فکر کنه.

آخر هفته سالگرد یکسالگیمونه میریم همون رستورانه که توی شهر کوچکه. خب همین فعلا. تا بعد.


جمعه 6 سپتامبر

سلام. جمعه صبحه. مثل همه جمعه ها شلوار جین پوشیدم با  ژاکت جین و یک بلوز سورمه ای که بته جقه ایهای ریز داره و کمربند و.. صبح که میام پاین، کری از لباسم تعریف میکنه و میگه که استایلم رو دوست داره. توی ماشین که دارم بطرف محل کار رانندگی میکنم یادم میاد همه اون موقعهایی رو که هاچ از لباس پوشیدنم ایراد گرفته بود. همیشه هم اینطوری نبود البته، بندرت بودن زمانهایی که از لباسم تعریف کرده بود ولی اونقدرا نگشت شمار،که یادم مونده. مثلا زمانی که توی شهر کوچک مهمونی رفته بودیم و من پرسیده بودم که لباسم رو دوست داشته و اون گفته بود از همه بهتر بنظر میرسیدم. بگذریم.

دیروز طی یک اقدام انقلابی دسترسیم به وبلاگم رو از توی موبایلم بلاک کردم. یعنی حالا دیگه نمیتونم وبلاگم رو توی گوشی باز کنم.

امروز برای کری تعریف میکردم که دوران آنلاین دیتنیگ 5-6 تا آپلیکیشن داشتم و عادت کرده بودم که دائم چکشون کنم و تکستها روجواب بدم. حتی گاهی توی چراغ قرمزها تسکتهایی رو که برام فرستاده بودن چک میکردم و این شده بود یک عادت دائمی. بعد که رابطه ام با کری جدی شد همه اون اپها رو پاک کردم. اما در عوض وبلاگم رو دائم چک میکردم، کامنتها و حتی آمار وبلاگم رو . برای جلوگیری از اینکار وبلاگ رو از صفحه اصلی موبایلم حذف کردم اما به هرحال دسترسی به وبلاگ از طریق تایپ آدرس هنوز میسر بود تا اینکه مدتی بودفکر میکردم چکار کنم که این عادت رو ترک کنم که بالاخره دیروز سرچ کردم و تونستم کلا بلاگ اسکای رو توی وبلاگم بلاک کنم. یعنی فقط وقتی پای لپ تاپم هستم میتونم کامنتها رو چک کنم یا وبلاگ دیگران رو بخونم و براشون کامنت بگذارم.

دارم کتاب صوتی Dopamine nation روگوش میدم. تا اینجاش که بیشتر در مورد عادتهای مختلف حرف میزنه، اگر نکته جالبی برام داشت اینجا مینویسم.

اما چیزی که این روزها بهش فکر میکنم اینه که اگر ما بتونیم "رسیدن به لذت" روبه تعویق بندازیم زندگیمون  بشدت بطرز مثبتی تغییر میکنه.

ریشه خیلی از کارهایی که میکنیم و ازشون راضی نیستیم اینه که نمیتونیم برای رسیدن به "لذت" صبر کنیم. مثلا چی؟ مثلا همین چک کردن مدام یک وبلاگ یا یک وبسایت یا.. برای اینه که نمیتونیم مثلا صبر کنیم . مثل اینه مثلا قراره توی یک قوطی برامون شکلات بگذران و ما بجای اینکه مثلا آخر  روز یا سر ساعت معینی بریم همه شکلاتها یی رو که جمع شدن برداریم و بخوریم، هر یک ساعت یکبار میریم و شکلاتی رو که اونجاست برمیداریم و میخوریم. و بعد کم کم بجای ساعتی یکبار ممکنه هر 5 دقیقه بریم ببینیم که آیا شکلاتی اونجا هست یا نه؟ میفهمین چی میگم؟

خب برای چیزهای دیگه هم همینه. مثلا فکری که توی ذهنمونه و میخواهیم زود در موردش حرف بزنیم  و لذت تخلیه شدن رو تجربه کنیم در حالیکه جای مناسبی برای گفتنش نیست و تبدیل میشه به پر حرفیها و اظهار نظرهای غیر لازم. چون همونطور که بارها قبلانوشتم تخلیه از هرنوعش لذت بخشه.

و لذت خوردن که بجای اینکه صبر کنیم مثلا تا موقع وعده بعدی غذا، دوست داریم لذت های کوتاه ریزه خواری رو تجربه کنیم چون نمیتونیم برای لذت بزرگتر صبر کنیم.

و مثال بعدیش اینه که لذتهای کوچک رو به لذتهایی که نتیچه اش رو در درازمدت میبینیم ترجیح میدیم. شما چیز دیگه ای به ذهنتون میاد؟

دیگه چی؟ دیشب بعد از دو سه شب که خوابم عمیق و شیرین نبود خوب خوابیدم. یک مساله ای ذهنم رو مشغول میکرد که در موردش با کری حرف زدم فکرکنم علت خوب خوابیدنم همین باشه. 

امروز قراره از یک سازمان خیریه بیان واثاثیه بزرگ خونه کری رو ببرن. عصری من باید برم چیزهایی  رو که دوست دارم ظرف و ملافه و اینها رو جدا کنم . فردا هم سری دوم کسانی که آشغالها رو میبرن میان تا باقیمونده چیزها رو ببرن. مرحله بعدی اینه که تعمیرکار بیاد و تعمیرات جزیی انجام بده و بعد خونه رو بده کاملا تمیز کنن و بعدیکی بیاد باغچه رو خوشگل کنه و بعد میخواد کانترهای آشپزخونه رو درست کنه و بعد هم که فروش خونه ست.

به کری میگم از وقتی با من آشنا شدی زندگیت  پر از تغییر شده. میگه آره و تو بهترین تغییر زندگی من بودی. خب اولش که من وارد زندگیش شدم و بعد  اومد با من زندگی کرد و بعد با هم  یک ماه رفتیم  آرلینگتون و بعد جراحی و بعد هم همه اون چیزهایی که فکرش رو مشغول میکرد و مانع فروش خونه میشد مثل یادگاری های زنش و آلبومها و عروسکها و چینی الات که به کمک من از شرشون خلاص شد و بعد  خریدن ماشین و حالا هم که به فروش خونه نزدیک میشه.

فردا یک هاینگ خوب هست که دوست دارم برم. کری میگه توی سفر 10 مایل اینور و اونور رفته و زانوش تونسته تحمل کنه و دوست داره هایکنیگها رو با من بیاد.بهش میگم که دوست دارم بیاد اما اگر بخاطر زانویش نیاد  ناراحت نمیشم. هر  وقت میرم هاینگ میگه "س" هم میاد؟ میگم که توی هایکنیگ فردا نمیاد و توضیح میدم که با تنهایی رفتن و اینکه کسی رو نشناسم اصلا مشکلی ندارم هرچند اینقدر توی گروهای مختلف رفتم که همیشه چهره های آشنا همه جا میبینم.

امروز هم برام قهوه درست میکنه و اوتمیل که با موز یخ زده میخوردم و مثل همیشه ازش تشکر میکنم هم برای قهوه و هم اوتمیل. فکر میکردم که اگر سالها با هم زندگی کنیم من هنوز برای قهوه و صبحونه ازش تشکر میکنم تا نشون بدم که میدونم وظیفه اش نیست و از روی مهربونی اینکار رو میکنه. 

-دیروز برای سومین روز متوالی رفتم باشگاه و برنامه ای که قرار بود انجام دادم. همینجا از خودم تشکر میکنم ، با اینکه خیلی خسته بود و کمبود خواب داشتم برای نشکستن زنجیره عادتهام رفتم.

خب همین فعلا.

پنجشنبه 5 سپتامبر

سلام. شاید حضور کری در طول هفته، یعنی زندگی باهم توی یک خونه خوب هم باشه . چون باعث میشه  روتینهام رو از روی همراهی با هم و  تا حدی رودروایستی بهتر انجام بدم. 

دیروز اومدم خونه همونطور که قبلا بلند اعلام کرده بودم روی کاناپه اولش دراز کشیدم و به کری گفتم ساکت بودنم برای این نیست که از چیزی ناراحتم فقط دوست دارم ریکلس باشم. خیلی اوقات که من ساکتم کری نگران میشه که از چیزی ناراحتم. بعد احساس کردم مثل موقعهایی که تنهایی و بی خیال دراز میکشم نیست چون کری برام از روزش تعریف میکنه و از روزم میپرسه. خب اگر خونه مون ، مثل خونه کری بزرگ بود  میرفتم روی اون تک مبلی که کنار پنجره اطاق نشینمنه می نشستم و به بیرون نگاه میکردم. همون مبلی که همیشه همسر سابقش روش می نشست، شاید اونهم هر وقت نیاز به تنهایی داشت اونجا مینشست؟

بعد از مثلا ریکلس شدن اول رفتم بالا لباس ورزش پوشیدم و بعد  رفتم توی آشپزخونه دست بکار  درست کردن سالاد شدم . سبزیجات رو خرد کردم و با کنسر نخود و کینوایی که قبلا پخته بودم مخلوط کردم و شد سالاد. و همراهش برشهای خیلی نازک از نونی که چند روز پیش خریده بودم و هنوز داشتیم. بعد از شام هم یک ربعی نشستیم و بعدش با هم رفتیم سالن ورزش. وقتی میریم سالن ورزش فقط توی ماشین با هم هستیم، اون میره شنا و من میرم سراغ ماشینها. راستی یک برنامه برای ورزشم درست کردم و زدم به یخچال. چون  عملا نمیرسم با همه ماشینهایی که میخوام  کار کنم و ناچارم اولویت بندی کنم. سه گروه کردم ورزشها رو هر روز به نوبت یک گروه رو انجام میدم و روی برنامه ای که یخچال چسبوندم چک مارک میزنم. هر برگه برای دو هفته جای چک مارک داره.وقتی پر شد میگذارمش اینجا که شما من رو تشویق کنین. مثل برنامه پیاده روی یکی دوسال پیش. 

دیروز با کری حرف عشق و اینها شد و اینکه نظرمون درموارد عشقهای ناگهانی یا عشق در یک نگاه چیه . هردو موافق بودیم که اینجوراحساسات که گاها اسم عشق روش میگذاریم و  بعد از شناخت طرف مقابل تغییر میکنه و کمتر میشه باعشقی که ماه بهم داریم فرق میکنه. کری میگفت عشق یک تصمیمه برای شناختن و دوست داشتن طرف مقابله که البته بدون اترکشن اولیه ممکنه نیست.میگفت از اول نسبت به من اترکشن وجود داشته ، و احساسش نسبت به من با مرور زمان وشناختنم بیشتر و بیشتر شده من هم با این تعریف  موافقم. اینکه این احساست رو چطور اسم گذاری میکنیم قراردادیه، میتونیم روی همه اش اسم عشق بگذاریم یا نگذاریم اما واقعیت اینه که  ما از دو تا احساس متفاوت حرف میزنیم : یکی اون احساس  که باعث میشه هرکدوم از طرفین بهترین پتانسیلهای خودش رو نشون بدن، براشون خوشحالی و آرامش میاره، با گذشت زمان و شناخت همدیگه بیشتر و عمیق ترمیشه توی پذیرش و سرمایه گذاری عاطفی و زمانی هست، درک و احترام هست یک طرفه و اون یکی:  اترکشن و احساس قویی ناگهانی و بدون شناخت  که معمولا با درد و رنج و آه و اندوه همراهه.

بگذریم. دیگه چی؟ آهان راستی دیشب نتیجه تست بیوپسی رو چک کردم که خوش خیم بود. یعن کاری لازم نیست بکنم جز اینکه سال دیگه برای پاپ اسمیر برم.

 یک نکته ای که بنظر من خیلی مهمه یا بگم یک توانایی مهم اینه که بتونیم  لذات رو به تعویق بندازیم. یادم باشه در موردش بنویسم.

امروز هم میخوام:

قبل از حرف زدن و عمل کردن تامل کنم و چند  ثانیه فکرکنم.

روی کارهام تمرکز داشته باشم و خود آگاه باشم.

آرامش بیرونی و درونیم رو حفظ کنم

با کسی وارد بحث نشم مگر در حد دادن اطلاعاتی که قبلا نمیدونه.



هنوز چهارشنبه

باز هم سلام. بیرون چه آفتاب قشنگیه. امروز یک روز بینهایت قشنگ پاییزه، آفتابی ، نه خیلی گرم و نه خیلی سرد. ایزی کنارم نشسته. حالا دیگه ایزی اون بچه سه ساله ای نیست که باید یک کلمه حرف رو بزور از دهنش میکشیدیم بیرون و وقتی صداش میزدیم هیچ عکس العملی نشون نمیداد. حالا به سوالات من بلافاصله جواب میده و با شنیدن اسمش عکس العمل نشون میده. 

کودکستانیها، مثل بقیه کلاسها اول سال ارزیابی مقدماتی دارن هم برای خوندن  و هم برای ریاضی که البته کامپیوتری هست. ایزی  تند و تند جوابها رو میزد طوری که معلمش که از دور نگاه میکرد فکر کرد تصادفی و بدون اینکه سوال رو بخونه جواب میده. منکه نزدیکش نشسته بودم میدیدم که نه، سوالها رو میخونه و جوابهاش هم درست هستند. ایزی با مقررات کلاس تفریبا کنار میاد، هنوز دوست داره که بیاد اتاق من. با اینکه اتاقش طبقه بالاست من وقت آزادم، یک ربع یا بیشتر میارمش توی اطاقم ، بازی میکنه با هم حرف می زنیم. البته ایزی با اینکه توی کلاس خوشحاله تمایلی به بازی و ارتباط با بچه های دیگه نشون نمیده.

توی مدرسه یک معلم دیگه هم هست که مثل من عاشق ایزیه و هواشو خیلی داره. چند روز پیش میخواست ایزی رو بغل کنه که من بشوخی گفتم که ایزی دیگه بچه نیست ویک پسر بزرگه و اون با افسوس گفت که میبینی؟ Our baby is growin gup

چیزهایی که روشون تمرکزدارم:

با تمرکز کار کردن ، نه فقط کار منظورم اینه که به کاری که میکنم توجه داشته باشم و با آرامش انجامش بدم.

توضیح یا اطلاعاتی که لازم نیست به کسی ندم 

با حرفهام کاری کنم که دیگران نکات مثبت خودشون رو ببینن

خب همین فعلا

چهارشنبه4 سپتامبر

سلام. اولا مرسی از  کامنتهای خیلی خیلی خوبتون. خوشحالم که دوستهام اینهمه مهربون، فهمیده، با شعور و باهوشن و برام وقت میگذارن و مینویسن. کامنتهاتون بهم احساس درک شدن میده و همینطور خیلی اوقات ایده های جدید که ازشون استفاده میکنم. بازهم مرسی.

خب از کجا بنویسم؟ دیروز کری میگه امروز چقدر زود رسیدی؟ دیروز  زود از مدرسه اومدم بیرون و سر ساعت 3:30 ماشین رو روشن کردم! وقتی رسیدم کری گفت شام بریم بیرون؟ که گفتم نه. اگر به کری باشه هفته ای 5-6 بار بریم بیرون  غذا میخوریم، اما من دوست دارم بیشتر خونه غذا بخوریم که سالمتره. با کمک  هم سبزیجات رو خرد کردیم( کرفس و فلفل دلمه ای و هویچ و چیزهای دیگه)  من یک تکه ماهی سلمون و اونهم یک نوع ماهی دیگه که دوست داره رو کنار هم توی یک سینی توی فرگذاشتیم و شام کمتر از نیم ساعت بعد حاضر بود. توی این فاصله  رفتم بالا لباس ورزشم رو پوشیدم که بعد از شام قبل از اینکه تنبلی و خستگی غلبه کنه بریم سالن ورزش و رفتیم. درسته که بودن کری باعث میشه که  نتونم بیخیال و آزادنه توی خونه بگردم   ولی در عین حال باعث میشه که برنامه هامون رو بخاطر هم مرتب ترانجام بدیم. مثلا من اگرتنها بودم حوصله درست کردن اون شام خوشمزه و سالم رو نداشتم. من اگرتنها بودم شاید اینقدر اینور و اونور مینشستم که دیر میشد ، یا دیرتر سالن ورزش میرفتم یا نمیرفتم. دارم فکر میکنم شاید اون ترانه وجودم که نظم و دیسیپلین رودوست نداره از حضور کری خوشحال نیست؟  اما" اون ترانه " رو هم باید خوشحال نگه داشت .  دیروز به کری گفتم ببین من که میرسم خونه دوست دارم  بلافاصله روی کاناپه دراز بکشم و ریلکس باشم . حالا تو  تو تا گزینه داری یا بشین روی اون صندلی کناری و یا اگراینجا میشینی من سرم روی میگذارم روی پات و دراز میکشم که اون گزینه دوم رو انتخاب کرد. یعنی دارم فکر میکنم که با تغیرات کوچک شاید بشه از طغیان اون " ترانه فردگرا" جلوگیری کرد! 

حالا من اینها رو می نویسم شاید شما فکر کنین که مثلا کری یک فرشته ست وباید با من کنار بیاد؟ خب من اینجا از خوبیهای خودم نمینویسم زیاد. مثلا چی؟ خب مثلا دیروز بعد از ورزش دوش گرفتم و اومدم پایین تا با هم سریال ببینیم. کری داشت یک گیم توی آیفونش بازی  میکرد، صداش رو هم قطع نکرده بود. بهش میگم سریالمون روببینیم؟ میگه باشه. من میشینم توی اینستا خودم رو مشغول میکنم، فکر میکنم بگم که صدای بازی رو قطع کنه؟ بعد فکر میکنم که لازم نیست الان بهش بگم خودش بزودی گیمش رو قطع میکنه و تا جایی  که تکرار نشه لازم نیست در موردش حرف بزنم. بعد از شاید 5-6 دقیقه میگم. سریال ببینیم؟ میگه یک دقیقه دیگه.  از وقتی که میگه یک دقیقه، چهار دقیقه دیگه میگذره. من بدون اینکه چیزی بگم ریموت تلویزیون رو برمیدارم و سریال رو توی نتفلیکس پیدا میکنم و روشنش میکنم. صدای  گیمی که داره بازی میکنه هنوز میاید، من بدون اینکه چیزی بگم تی وی رو اونقدر بلند میکنم که صدای گیم مزاحم شنیدنم نباشه. بعد از یک دقیقه یا کمتر بازیش رو قطع میکنه و ازمن درمورد اون قسمتی که از دست داده میپرسه و بعد میگه بزن از اول میگم باشه!  و در موردش اصلا حرف نمی زنیم. یعنی تا این حدصبر و تحمل بخرج میدم. البته  که مطمئنم من هم توی این مدت رفتارهایی داشتم  که کری بدون اینکه بهم بگه تحملشون کرده چون یک الگوی رفتاری نبودن و میدونسته ارزش حرف زدن ندارن.

 امروز بقول کری خیلی پروفیشنال لباس پوشیدم. یک شلوار سبز نیمه اسپرت با کت سبز تیره تر کمی بلند و زیرش یک تی شرت راه راه سفید  و مشکی و گردنبد مناسب. انتخاب لباس برای مدرسه شده باز هم یکی از سرگرمیهای خوش آیند من.

از کامنت کامشین در مورد اینکه یک جایی رو انتخاب کنیم که اونجا کسی مزاحم اون یکی نشه  و.. با صدای بلند  خندیدم.

تلفنی با برادرم حرف میزدم. بهش گفته بودم که  وبلاگ دارم. بهش گفتم میخوای بخونیش گفت حتما. زندگی کوتاهه چرا  که نه؟ 

خب همین فعلا برم کامنتهای قبلیتون رو جواب بدم و بعددیگه کارم هم شروع میشه. امروز قراره خانم معاون مدرسه برنامه هفتگیمون رو بده. 

سه شنبه 3 سپتامبر

سلام. دیشب چقدربد خوابیدم. فکر م مشغول بود عصبانی و تحریک پذیر بودم.دیشب کری اومد، مورفی خودش رو کشت از خوشحالی، انگار که هزارساله ندیدش.  اول کلی دورش چرخید و  از سر وکولش آدم بالا رفت ،دم تکون دادو لیسش زد(  بوسش کرد) و بعدش شروع کرد به پارس کردن یا بقول کری letcure دادن که کجا بودی و چرا رفتی و از این حرفها.

دیشب خوابم نمیبرد هی از این شونه به اون شونه میشدم و فایده نداشت. شاید چون دیروز ورزش نکرده بودم، شاید چون زود رفته بودم توی رختخواب و بزور سعی کرده بودم بخوابم؟ شاید  هم چون فکرم مشغول بود ؟ شاید هم فقط برای اینکه یادم رفته بود قرصم رو بخورم. 

کامنتها رو که خوندم متوجه شدم اون چیزی که دلم بر اش  تنگ میشه توی خونه تنها موندنه. من صبح میرم سر کار و با کلی آدم وقت میگذرونم، وقتی میام خونه دوست دارم از هر قید و بندی آزاد باشم ، تنها باشم. و هیچ کاری نکنم و با کسی هم  حرف نزنم.  دوست ندارم نقش هیچکس رو بازی کنم حتی یک دوست دختر خوب. کری کار نمیکنه و صبحها تنها خونه ست یا ورزش میکنه یا میره دانشگاه ، یعنی وقتش مال خودشه و اندازه کافی توی خونه تنهاست، من هیچوقت تنها خونه نیستم! بیشتر وقتهایی که من هستم کری هم هست! من دلم برای بی هدف توی خونه گشتن و هیچ کاری نکردن تنگ شده و این رو توی این چهار پنج روزی که کری نبود فهمیدم.البته که کری هیچ تقصیری نداره، من خودم ازش خواستم  که بمونه و با این حال  هر چند وقت یکبار هم از من میپرسه که خوشحال هستم و دوست دارم که اون با من زندگی  میکنه و من میگم آره.

مساله اختلاف مدل زندگیه و انتظاراته.من  که از سر کار برمیگردم دوست دارم روی کاناپه دراز بکشم و با کسی هم حرف نزنم  و یک سریال الکی ببینم ،ولی کری روی کاناپه کنار من نشسته. برای شام مننتظر من بوده معمولا شام درست کرده. اگر من خودم بودم یک چیزی از توی فریزر یا  توی یخچال در میوردم و جلوی تی وی میخوردم.  وبعدش میرفتم سالن ورزش یا میرفتم تنهایی پیاده روی.

اینها به دوست داشتن کری ربطی نداره.  دیروز که توی چشمهاش نگاه میکردم دیدم که چقدر زیاد دوستش دارم . اما احساس و نیاز خودم رو هم نمیخوام  زیر سوال ببرم، ممکنه به کری نگم به خودم  که میتونم بگم.

دیروز احساس میکردم خونه ام تصاحب شده!تنهاییم ازم گرفته شده.مجبورم با کس دیگه ای  زندگیم رو هماهنگ کنم خب آخه چرا؟

به  کری میگم که تو نبودی من فهمیدم که دوست دارم یکشنبه ها بیشتر بخوابم. یکشنبه ها برای صبحونه متنتظر من نباش میخوام یکشنبه ها بی نظم زندگی کنم. اونهم لبخند میزنه و میگه خب هردو دیر صبحونه میخوریم منهم دوست دارم بیشتر بخوابم. 

میدونین؟ من دلم برای اینکه کسی برای چیزی منتظرم نباشه تنگ شده. منتظر اینکه آماده بشم بریم بیرون منتظر نباشه صبحها برای صبحونه برم پایین و.. خب همین فعلا برم بکارم برسم.



دوشنبه دوم سپتامبر ( روز کارگر)

سلام. دوشنبه صبحه. هوا آفتابیه. صبح که بیدار شدم  کری هنوز تکست نزده بود. براش به فینگلیش نوشتم که خوب خوابیدی؟ که بلافاصله بهم زنگ زد. گفتم تو نیستی کی  برای من قهوه درست کنه؟. گفت بگون مورفی بخواه برات قهوه درست کنه  صبح مورفی رو بردم پیاده روی که سرک کشید توی پارکینگ همسایه دست چبی، آقای بداخلاق . آقای بد اخلاق،  از اون روز که کلید خونه رو جا گذاشته بودیم و ازش کمک خواستیم ، دیگه بد اخلاق نیست ٌ هنوز تماس چشمی برقرار نمیکنه ولی جواب سلاممون رو با لخبند میده و با مورفی هم کلی خوش و بش کرد.  مورفی هم سگ با مزه و دوست داشتنییه مخصوصا وقتی چتریهاش بلند میشه و میریزه توی صورتش!

دو سه شبه که در طول خواب  اضطراب دارم؛ مثل موقعی که آدم خواب بدی میبینه و وقتی بیدار میشه احساس بدش هنوز ادامه داره. خوابم اصلا یادم نیست اما میتونم حدس بزنم چی ذهنم رو مشغول میکنه.

امروز یک  خوراکی  جدید برای صبحونه درست کردم.  اینطوری که دونه های سویا رو با ریحون و مقدار کمی روغن زیتون و آبلیمو و گردو با گوشت کوب برقی میکوبید تا  خمیر سبز رنگی بدست بیاد که میشه با نون تست بجای پنیر و اینها مصرف کرد.


امروز تصادفا داشتم به سخنرانی جدید خانم دکتر فلاح گوش میدادم در مورد تبادل عاطفی بین دو پارتنر . یعنی اینکه بتونن بااحساس امنیت از ترسها و امیدهاشون با هم حرف بزنن و شنیده بشن. فکر کردم که این دقیقا چیزی بود که توی ازدواجم نبود و حالا برای من و کری هست. کری رو دوست دارم ؟ بله خیلی زیاد ! فکر کردم که شاید با تغییر بعضی چیزها بتونم خوشحال تر باشم . مثلا وقت گذروندن بیشتر با خودم، یا داشتن روزهایی که تنهایی میگذرونم در عین اینکه با هم هستیم؟  باید در موردش فکر کنم.

دلم برای کری تنگ شده ؟ بله و خوشحالم که امروز عصر میاد .اما دلتنگیش  درد آور نیست یعنی غمگین و افسرده ام نمیکنه. بدون اونهم میتونم کاملا خوشحال باشم.  شاید هم اینطوری بهتر و سالمتره.

بعد هم یک چیز دیگه ،من اینجا بلند فکر میکنم گاهی. بلند فکر میکنم که مثلا جدا زندگی کنیم خوشحالترم یا دوتایی توی یک خونه؟ اون چیزی که واقعا میخوام چیه؟ اینطوری نیست که در این مورد تصمیمی گرفته باشم و یا حتی به تصمیم گرفتن نزدیک هم باشم. هرچند اگر چنین تصمیمی هم بگیرم، یعنی ببینم از زندگیم چی میخوام و چطوردوست دارم زندگی کنم، هیچ اشکالی نداره.

خب دیگه چی؟ همین فعلا . تا بعد.

یکشنبه اول سپتامبر (شب)

سلام. مورفی کنار من نشسته. از توی آشپزخونه صدای ماشین ظرفشویی میاد. ساعت 10 شبه و من دارم  توی ذهنم خوبیها و بدیهای تنهایی و زندگی مشترک روی توی کفه های ترازو میگذارم و مقایسه میکنم.

شاید من جزو اون آدمهایی هستم که  وقتی خوشحالترن که  کسی توی زندگیشون باشه   اما با هم توی یک خونه زندگی نکنن؟ یعنی به فاصله بیشتر و زمانهای تنهایی بیشتری نیاز دارم ؟  مثلا اگر من و کری هرکدوم خونه خودمون رو داشتیم و مثلا آخر هفته ها همدیگه رو میدیدم خوشحالتر نبودم؟ خب اولش اینطوری شروع شد بعدکری هی دلش تنگ میشد و هی   این راه دور رو اومد و رفت که من به بودنش عادت کردم و  آخرش قرار شد بمونه. اما فرض کن  که هرکس زندگی خودش رو داشت  و اینقدر همه چیمون با هم قاطی نمیشد؟ بهتر نبود ؟ شاید  اما  اگر من هم این رو میخواستم، کری نمیخواست.

آیا من خسته شدم و حوصله ام سر رفته ؟ از پیشبینی شدگی؟ از ثبات؟ نمیدونم.

اما امروز، صبح رفتم مالگردی و ناهار  بعد اومدم خونه مورفی رو بردم پیاده روی و آماده شدم با دوستم رفتیم بولینگ که بد نبود. بعد اومدم خونه کلی از اپیزودهای امیلی در پاریس رو نگاه کردم .

فردا کری میاد. دو هفته دیگه میشه یک سال که با همیم! خب همین دیگه. مورفی خوابش میاد و منتظره که باهم بریم طبقه بالا . شب خوش.

یکشنبه اول سپتامبر

سلام. زندگی جریان داره. کری هنوز سفره و صبحها و شبها و حتی بین روز  تکست میفرسته و  زنگ میزنه  و گاهی تعجب میکنم از اینکه اینهمه دوستم داره. خب من هم که رفتم سفر یادش بودم و بهش زنگ میزدم اما علتش این بود که سفر من چندان شادی آ فرین نبود، اولی که بخاطر کنسر دخترک بود و بعدی هم با پسرم که چالشهای خودش رو داشت. اما اگر یک سفر تفریحی با دوستهام بود یا سفری مثل سفر کری که اینهمه دورش شلوغه باز هم یاد زنگ زدن بهش میفتادم اونهم چند بار در روز؟.من کری رو دوست دارم  و  با اینکه جمله I love you رو هزار بار در روز بهم میگیم  اونطوری نیست که وقتی نباشه احساس کنم چیزی کمه و رنج بکشم. 

 وقتی همسر سابقه اون اوایل ازدواج و حتی بعدش میرفت مسافرت حساس میکردم که قسمتی از وجودم کنده شده و نیست . بطرز وحشتناکی دلم براش تنگ میشد، دلم میخواست پیراهنهاش رو بغل کنم و بو کنم یعنی تا این حد! شاید هم چون اون عشق نبود یکجور وابستگی بود. شاید عشق سالم همینه که آدم با تنهایی خودش هم راحت و کامله؟

امروز با احساس خوشحالی از خواب بیدار شدم. خب بگذارید بگم که کری آدم سحرخیزیه. مثلا اگر به خودش باشه صبحها چه تعطیل و چه غیر تعطیل دیرتر از 7 بیدار نمیشه. وقتی هم بیدار میشه دوش میگیره بعد میاد پایین برای هردومون قهوه و صبحونه درست میکنه.  منهم که میدونم اون صبحونه درست کرده و تا من نیام پایین نمیخوره، ناچارا بلند میشم و دوش میگیرم و میرم پایین. درسته که کری هیچوقت توی این همه مدت که با همیم یکبار هم نشده که  بهم بگه پس کجایی چرا نمیای؟ منتظرتم. و هرچقدر هم آماد شدن و پایین رفتن من طول بکشه چیز ی نمیگه و منتظر میمونه ولی خب من خودم رو موظف میدونم که منتظرش نگذارم. اما این چند روزی که نیست هرچقدر بخوام میخوابم.  البته دیروز که بخاطر هایکنیگ خودم باز هم 7 صبح بیدار شدم. اما امروز تا 9 خوابیدم. از مزیتهای دیگه مجردی اینکه دیروز  وقتی با گروه رفتیم  هایکینگ  و بعدش کافی شاپ ، عجله ای برای  برگشتن به خونه نداشتم و وقتی همه رفتن من و "س" و اون یکی دوست ایرانی موندیم و یک عالمه حرف زدیم . ارگانایزر گروه  به "س" گفته بود که توی کاندومینیومشون  سالن بولینگ دارن و  نمیدونم چی شد که "س" یکدفعه برگشت به ما گفت که میاین فردا عصر بریم خونه آقای ارگانایزر برای بولینگ؟ که من واون یکی دوست ایرانی هم گفتیم بله! البته که آقای ارگانایزر گروه آدم خیلی خیلی خوب و مسئولیه ولی "س" متوجه نیست که شاید آقای ارگانایزر که مجرد هم هست توی ذهنش به امکان دوستی و نزدیک شدن فکر میکنه هرچند مهم نیست. 

دیگه اینکه دیشب یک عالمه هندوانه خوردم که نباید میخوردم بخاطر میزان قند بالاش، بعدش همه خونه رو جارو گردگیری کردم، لباسها و ملافه ها رو شستم، کمد لباسم رو تا حدی مرتب کردم، بعد رفتم Loft یک شلوارک سورمه ای و یک بلوز نقش دار سورمه ای که خیلی بهش میاد و کنار هم گذاشته بودن گرفتم با یک بلوز سبز کله غازی خوشگل. شب هم تا   11 بیدار بودم و  یک فیلم رومانتیک آبکی دیدم .  امروز  میخوام بعد از مدتها برم کلاس یوگا و بعد تنهایی برم توی مال غذا بخورم .

دیگه دارم از این مجردی چهار روزه لذت میبرم. آیا علتش اینه که من کلا برای مجردی ساخته شدم؟ یا این مجردی وقتی لذتبخشه که میدونم موقتیه و میدونم کسی هست که دوستم داره و برمیگرده؟ نمیدونم!

راستی وزنم امروز زیر 124 پوند بود. انگیزه ام چیه که میخوام چند پوند کم کنم؟ اینکه همه لباسهام بهتر بنظر میرسن به تنم چون خیلیهاشون رو وقتی خریدم که از الان 5 پوندی کمتر بودم.

دیگه اینکه امروز فکر میکردم اگر بدونیم و عمیقا باور کنیم که زندگیمون  موقتیه ، مثل پروانه ای که عمرش اینهمه کوتاهه از خوشحالی و برای جشن  گرفتن این روزها که هستیم پرواز میکنیم. خب همین.

جمعه 30 آگوست

سلام.حالا که کری  نیست میفهمم آدم وقتی  که تنهاست چقدر بیشتر دلش میخواد بنویسه. دیروز بارونی بود، رعد و برق هم میومد و مورفی بدجوری از رعد وبرق و بارون میترسه و به هیچ وجه حاضرنبودبیادبیرون برای دستشویی و پیاده روی. ناچار شدم بارهاامتحان کنم  و هر بار جیشن نکرده فرارمیکرد  میومد تو.  طفلکی توی اطاقها رو میگشت و میومد توی چشمهای من نگاه میکرد  یعنی که " کجاست ؟"بخاطر تنهاییمون ،شب گذاشتم کنارم روی تخت بخوابه.

اما دیروز عصرم   چه آشفته بود. رسیدم خونه شروع کردم  به سریال دیدن، و در حدمرگ خوردن. اولش  هندوانه  رو قاچ کردم و کلی  خوردم و بعدش توت فرنگی وبلوبری. برای شام ماهی و سبزیجات گذاشته بودم توی فر و با اینکه زود سیر شدم همه اش رو خوردم. بعد دلم  خواست باز هم بخورم ، انگار خوردن باعث میشد که چیزی رو که نمیخوام حس نکنم . اون چی بود؟ تنهایی ؟ بی حوصلگی ؟ نمیدونم !رفتم توی پنتری را گشتم چیزی پیدا نکردم جز کنسرو  سس کرن بری ، یکمیش رو خوردم و بعد بقیه   کنسرو رو انداختم تو سطل آشغال بعدش گردو و بادوم خوردم. بعدش دلم یک چیز شیرین خواست و کمی شکر قهوه ای ریختم روی گردوها و خوردم  و بعد هم پاکت شکر قهوه ای رو یک جایی انداختم که دستم بهش نرسه. بعد از خوردن  نشستم یک عالمه سریال قدیمی دیدم. میخواستم برم باشگاه اما همه وقتم با بیرون بردن مورفی تلف شده بود. 

مدتها بود که روز اینطوریی نداشتم. منظورم اینطوری خوردن عاطفی و اینهمه بی هدف سریال دیدنه. 


صبح هوا بهتر بود مورفی حاضر شد بیاد  پیاده روی. برای صبحونه  قهوه داشتم با نون تست و آواکادو که توی ماشین خوردم. اولش بی حوصله  بودم تا حدی اما  بعد از نوشیدن  قهوه انگار خورشید توی دلم طلوع کرد. دیشب با کری حرف زده بودم، صبح هم اول  برام پیام صبح بخیر فرستاد و بعد حرف زدیم.  براش از دیروز بعد از ظهرم تعریف میکنم و میگم اینها تقصیر " نبودن تو هست." 

امروز روز بهتریه. خودم رو برای  خوردن  عاطفی  واونهمه سریال دیدن سرزنش  نمیکنم. بر میگردم به همون وضعیت Mindfulness که بودم، یعنی حواسم به خودم هست. 

صبح برای اتاقم یک گلدون گیاه مصنوعی آوردم، چند تا گیاه کاکتوس مصنوعی هم دارم که شاید بیشتر از 10 ساله که برای تزیین اتاقم ازشون استفاده میکنم، اونها رو هم گذاشتم سر طاقچه. اتاقم خوشگل و مرتب شده.  یعنی اون نیمه اش که مربوط به منه.

یک پادکستی هست مربوط به یک خانمی که توی کاناداست به اسم سولماز برقگیر که تازگیها توی ماشین گوش میدم و خوبه.

دیروز داشت در مورد رابطه بلاتکلیف حرف میزد که چقدرمیتونه آسیب رسون  باشه . دقیقا مثل رابطه ایه که با دیوید داشتم.  دیوید  ازنظر وقت  برای من سرمایه گذاری نمیکرد، حرفی از برنامه ریزی برای آینده نبود، من رو به دوستان و خانواده معرفی نمیکرد، احساساتش رو ابراز نمیکرد ، علاقه ای به شناخت من نشون نمیداد ، اسمی رو رابطه مون نمیگذاشت ،تکست ها تلفنهاش مرتب نبود، جلوی من جنبه آسیب پذیرش رو نشون نمیداد ،  برنامه های مشترک نداشتیم ، بدون اینکه به  من با پسرش رفت مسافرت که البته این تیر آخر  بود!

گاهی از دست خودم عصبانی میشم که چطور متوجه نشدم و ادامه دادم؟ بعد  یاد خودم می آرم که اولین تجربه یک رابطه بود بعد از یک ازدواج طولانی و بیشتر از اون نمیدونستم.

کری درست نقطه مخالف بود! از همون اول جلسه اول خیلی مستقیم گفت که دنبال یک رابطه جدی دراز مدته و قلبش رو برای این رابطه باز  نگه داشته. از همون ماه اول خواست من رو به دوستها و خانواده معرفی کنه. از همون اول برام وقت گذاشت، احساسش رو بیان کرد، توی همون جلسات اول آسیب پذیریش رو نشون داد، تکستها و تلفنهاش همیشه مرتب بود و هست. همیشه از آینده ایکه  که کنار هم میخواست داشته باشیم حرف زدم.

منظورم اینه که شماهایی که اینجا رو میخونین و من نمیشناسمتون حواستون باشه توی یک رابطه "بلاتکلیف " وتعریف نشده قرار نگیرین. مگر اینکه این چیزی باشه که خودتون هم میخواین و دنبال رابطه جدیی نیستین.

خب دیگه چی؟ یک تعطیلات آخر هفته طولانیه. من با حضور مورفی نمیتونم  7-6 ساعت بیشتر از خونه دورباشم چون باید بیام ببرمش برای پیاده روی و دستشویی.شنبه میرم هایکنیگ و بقیه اش هم هنوز زیاد معلوم نیست، شاید با دوستهام برنامه ریزی کنیم برای جایی. اما امروز یادم باشه که:

زندگی رو زیاد جدی نگیرم و همه جا زیباییها و نکات مثبت رو ببینم.

از خودم مواظبت کنم و نیازهای  خودم رو دراولویت بگذارم.

آرامش درونی و بیرونیم رو حفظ کنم، سنجیده و خودآگاه (mindful) حرف بزنم و عمل کنم 

خب فعلا همین تا بعد.


هنوز پنجشنبه 29 آگوست

سلام. روز  پنجشنبه  هم داره تموم میشه. نه هنوز برنامه ام رو بهم دادن و نه لیست بچه هام رو.

صبح به تست گرفتن اول سال از بچه های بزگتر گذشت ، و بقیه اش رو بین گذروندن چند تا کورس و گذروندن توی کلاس ایزی تقسیم کردم. اما ایزی، فعلا که با شرایط جدید کنار میاد وخودش رو خوب تطبیق داده و روزهای طولانی بدون ساعت خواب و اسنک بعدازظهر رو خوب تحمل میکنه.

 امروز که میرم خونه کری منتظرم نیست. با اینکه گاهی دلم برای  تنهایم تنگ میشه ، اما    هنوز هیچی نشده احساس میکنم که جاش چقدر خالیه. دیشب رفتیم شام بیرون. قبلا  ها قبل از اینکه فرصت کنم منوی رستوران رو درست نگاه کنم ، کری  غذاهایی رو که فکر میکرد دوست دارم بهم نشون میداد. اینقدر بهش  به شوخی و جدی گفتم که لا زم نیست برای پیدا کردن  نوشیدنی و غذا به من کمک کنه  تا بالاخره یاد گرفت . دیروز بعد از اینکه غذایی  رو که میخواستم پیدا کردم، ازش  پرسیدم حدس میزنی  من چه غذایی رو انتخاب کردم؟ گفت فلان چیز رو، که دیدم درسته!  یعنی که سلیقه من رو کاملا یاد گرفته!

گرسنه و خسته ام. صبح کری باید برای فرودگاه زودتر بیدار میشد و منهم کم خوابیدم. برسم خونه اول از هرچیز باید مورفی رو ببرم پیاده روی و بعدش یک فکری برای غذام بکنم. برای ناهار عدس وکینوا خوردم شاید، برای شام ماهی وسبزیجات بگذارم توی فر. 

راستی جواب پاپ سمیرم سلولهای غیر طبیعی نشون داد. دکتر گفت سرطانی نیستند ولی برای اطمینان بیشتر بایوپسی انجام داد که تاحدی درد داشت. نتیجه بایوپسی رو دو سه هفته دیگه میدن، چندان نگرانش نیستم.

خوشبختانه نتیجه تست ژنتیکم آمادگی برای هیچکدوم  از سرطانهایی رو قرار بود اندازه گیری کنه نشون نداد.

خب دیگه همین تا بعد.




پنجشنبه 29 آگوست

سلام. بچه های پیش کودکستانی برگشتن. و راهروی طبقه اول شلوغ شده. میرم به دو تا از کلاسها سر میزنم. به پسر بچه چهار ساله اخمویی که اولین  روزش توی این مدرسه ست  و دم در ایستاده و حاضر نیست بره تو میگم:" ببین دو تا کار میتونی  بکنی، یکی اینکه اینجا بایستی و حوصله ات سر بره و یا اینکه با من بیای و بریم اسباب بازیها رو کندو کاو کنیم کدوم یکی رو دوست داری؟" میگه که بریم سراغ اسباب بازیها. دو تا از بچه هایی که  قراره باهاشون کار کنم نیومدن و برمیگردم توی اطاقم.

ایزی امسال کودکستانیه و طبقه بالاست و طبیعتا بیشتر وقت من اونجا میگذره. ایزی دور و بر من که هست احساس امنیت بیشتری میکنه چون میدونه که منظورش رو خوب میفهمم و چون زبانش رو  بهترمیفهمم بیشتر حرف میزنه .جدید برام از تجربیاتش هم تعرف میکنه مثلا اینکه رفته استخر یا اینکه توی خونه همسترداره.

امروز صبح  کری رو راهی فرودگاه کردم. برای چهار روز میره آتلانتا. اولین باره که توی تقریبا یکسال اخیرمن میمونم و اون میره مسافرت.  صبح برای اولین بار بعد از مدتها خودم برای  خودم صبحونه درست کردم و بعد مورفی رو بردم پیاده روی و با عجله راهی محل کار شدم، صبحونه ام  رو هم برخلاف همیشه توی ماشین خوردم. فردا باید کمی زودتر بیدار بشم. خب دیگه چی؟  تازگیها خود  آگاه ترم یا بگم دارم روی mindfullness  بودن تمرین میکنم. یعنی حواسم به کارهایی که میکنم و حرفهایی که میزنم هست  وسعی میکنم با تمرکز کار کنم و حرف بزنم. ولی خب تمرین میخواد.

امروز هم سعی میکنم آرامش درونی و بیرونیم رو حفظ کنم، حرفهایی که لازم نیست نزنم. روی رفتارم تمرکز داشته باشم. زندگی رو زیاد جدی نگیرم ، زیباییها رو توی هر شرایطی ببینم، از زندگی لذت ببرم ، اولویت خودم باشم و از خودم مواظبت کنم. خب همینها فعلا. برم طبقه بالا سراغ بچه ها. برنامه هفتگیم هم که هنوز آماده نشده. حتی لیست بچه هایی که باید باهاشون  کارکنم هم  بهم ندادن!!بقول کری هرجایی دوست داری برو و لذت ببر. خب همی فعلا.

سه شنبه 27 آگوست

سلام. باز هم مدرسه ها شروع شد و اوایل سال من  بیشتر وقت میکنم بنویسم.با  هم اتاقی جدیدم فعلا که کنار میام. اون کار خودش رو میکنه و من کار خودم رو. گاهی این وسط در مورد موضوعات بی خطر حرف میزنیم مثل غذا و  اینها. در طول زمان یاد گرفتم که برای صمیمی شدن  عجله نکنم. همیشه میشه صمیمی شد  و رابطه رو جلو برد اما عقبگرد کردن  سخته.  دیگه اینکه یاد گرفتم به کار کسی دخالت نکنم، توصیه ای نکنم مگر اینکه ازم بپرسن، پیشنهاد کمک نکنم مگر اینکه ازم کمک بخوان و اگر پیشنهادمیکنم در حد معوقل باشه . یاد گرفتم که  مهربون باشم اما لطف اضافی  به کسی نکنم؛ اطلاعات  اضافی ندم چه در زمینه کاری و چه درزمینه مسائل شخصی و مهم تر از همه اینکه  پشت سر هیچ همکاری حرف نزنم ، تصمیم دیگه اینکه  عکس العملی برخورد نکنم و همیشه  این احتمال رو در نظر بگیرم که ممکنه قضاوتم درست نباشه. اینها رو بیشتر از این جهت مینویسم که خودم یادم بمونه.

رابطه من و خانم ژ ، هم اطاقی قبلی ، توی دوسال گذشته خیلی خوب بود.   بهم اعتماد کامل داشتیم و مطمئن بودیم که هردو چه رودرو و چه پشت سر هم، از هم حمایت میکنیم. میدونستیم  که حرفی که بهم میزنیم  همونجا میمونه و جای دیگه پخش نمیشه . در مورد زندگی روزانه خارج از مدرسه هم کلی با هم حرف میزدیم و‌مشورت میکردیم ،خانم ژ اولین کسی بودکه هروز که میومدم مدرسه میدیدمش وباهاش حرف میزدم. همدیگه رو توی حالات مختلف دیده بودیم عصبانیت، شادی، خستگی،..  

امسال قراره معاون  مدرسه که درواقع مسئول آموش ویژه هم هست برنامه هفتگی ما رو تعیین کنه. برنامه ریزی همیشه از سخت ترین کارهای ما بود. مثل یک پازل که باید هزار تا نکته رو درنظرمیگرفتیم.

توی خونه با کری در موردکارم حرف میزنم، نه زیاد البته اما اونقدرکه حالا تصویر کلی داره از آدمهایی که باهاشون کار میکنم.

دیگه اینکه میخوام یک کلاس  یوگا دور و بر مدرسه پیدا کنم. 

خب همین فعلا . برم به بچه ها سر  بزنم.



دوشنبه 26 آگوست

سلام.خیلی وقته میخوام بنویسم و نمیشه. حالا میفهمم وقتی بعضی ازشماها میگین وقت نمیکنین بنویسین یعنی  چی. کلا آدم که تنهاست وقت و میل برای نوشتن بیشتر داره.

امروز صبح میخواستم به کری برای دومین بار بگم که وقتی نصف شب مثلا ساعت 2 بیدار میشی، با من حرف نزن برای اینکه  بد خواب میشم. اما تااومدم این رو بگم، ازم معذرت خواست برای اینکه دیشب قبل از اینکه من کارم تموم بشه و بیام بخوابم خوابش برده بود. اونقدر معذرت خواهیش واقعی بود که دیگه در مورد نصف شب بیدارشدنم چیزی نگفتم. فقط گفتم کنه من باید از این به بعد زودتر دوش بگیرم و کارهام رو زودتر تموم کنم.

مدرسه شروع شده. دیگه خانم ژ هم اطاقم نیست. هم اطاقی جدید قراره هماهنگ کردن گروه هم کمک کنه. این خوبه که درنبودخانم ژ بیشتر  میتونم روی کارم تمرکز کنم ولی خب دلم برای حرف زدنهامون تنگ میشه و اینکه هروقت هر کدوم نیاز به چیزی داشتیم، کمک،اونوراتاق نشسته بود. 

دیگه اینکه ایزی امسال کودکستانیه. حرف زدنش بهتر شده ولی هنوز طول میکشه تا قوانین کلاس جدید آشنا بشه. من یک دلم پیش ایزیه که نکنه چیزی بخواد و کسی حرفهاشون نفهمه.

 بااون معلمی که دو سال پیش آبمون توی یک جو نمی رفت یک دانش آموز دارم. غیر از اون بقیه معلمها خوبن . اون معلمی که  میگم کلا شخصیت سمی و منفی و ایرادیی داره. هیچوقت از هیچی لازم نیست و همیشه در حال شکایت کردنه.

دیگه چی؟ چند روز در مورد وضعیت اقامتمون ذهنم مشغول بود. آخرین تصمیم اینه که 5 ماه یک جا رو مبله اجاره کنیم و بعد تصمیم بگیریم که کجا میخواهیم خونه بخریم. من فکر میکردم که با هم شریکی بخریم اما بعد از حرف زدن با دوستهام متقاعد شدم که بهتره خونه خودم رو با اینکه از اجاره دادن خوشم نمیاد، اجاره بدم و بگذارم کری خونه رو با پول خودش بخره و من توی مخارج کمک کنم. 

راستی آخر هفته یک فیلم دید م به اسم   blink twice که جالب بود و فکرم رومشغول کرده. خب فعلا همین دیگه برم به کارم برسم.

پنجشنبه 22 آگوست

سلام. با اینکه کار توی مدرسه  این چند روزه جدی نیست وبچه ها هنوز نیومدن اما وقتی میرسم خونه بشدت خسته ام و  نمیدونم قبل از تعطیلات چطور میتونستم بعد از کار برم باشگاه. البته خب امروز مستقیم نیومدم خونه، اولش رفتم فروشگاه خیریه/دست دوم فروشی ماشینم رو که پر شده بود از اجناسی بخشیدنی، خالی کردم . خونه که اومدم کری نبود، برای خودم ماهی گذاشتم توی فر، کری  برای خودش  ساندویچ خرید و با هم شام خوردیم از خستگی ول شدم جلوی تلویزیون و یک شوی قدیمی نگاه کردم. حتی نای حرف زدن هم نداشتم .

این روزها چیزی که فکرم رو مشغول میکنه اینه که بریم آرلینگتون یا همین جا بمونیم. وقتی این خستگی و طولانی بودن راه رو تجربه  میکنم فکر میکنم که بهتره دردسرهای اجاره دادن خونه ام رو تقبل کنم.دیشب اونقدرفکرم مشغول بودکه خوابم نمیبرد. 

اما تجربه قطع کردن کم کردن دوز قرصم بگم. دو هفته اول عوارض قطع دارو رو تجربه کردم. الان دیگه عوارض قطع داره کم شده اما احساس میکنم به خوشحالی سابق نیستم. دقت و حوصله ام کمتر شده، حتی دیشب بشدت غمگین بودم و خوابم هم نمی برد. اینها دیگه عوارض قطع دارو نیست، اینها عوارض مصرف نکردن دوز مناسبه. خب حالا چی؟ حالا به خودم زمان بیشتری میدم ببینم چی میشه.

اما امروز توی مدرسه توی اطاقم داشتم ناهار میخوردم که دیدم یک خانمی توی حیاط شبیه مامان ایزیه بعد هم خود ایزی رو دیدم که داشت توی حیاط بازی میکرد.. وقتی دیدمش پر درآوردم و رفتم بیرون. قدش بلند شده بود، نگاهش هشیار تر بودو از همیشه با هوش تر بنظر میرسید. حرف زدنش هم پیشرفت کرده بود. با یکی دیگه از معلمها  بردیم کلاس جدیدش رو بهش نشون دادیم. این قسمت خوب روزم بود. دیگه اینکه خانم ژ رفته طبقه بالا و یک هم اطاقی جدید دارم. برنامه ریزی امسال اینطوریه که من و یک معلم دیگه که اونهم جدیده میریم توی کلاسها ویکی ازمعلمها(هم اطاقی سابق) توی اطاق با بچه ها کار میکنه. اگر قبلا بود دنبال عیب و ایرادهای عملی این برنامه ریزی میگشتم و هزار تاسوال میومد توی ذهنم و هزار تادلیل که این برنامه ریزی بدردنمیخوره، اما الان با آرامش  بیشتری قبول میکنم و حتی از این تغییر استقبال هم میکنم.

راستی خانواده خواهرزاده یک سگ کوچولو آوردن که کلی همه شون رو خوشحال کرده.

خب همین خسته ام برم دوش بگیرم و زودتر بخوابم.