باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

پنجشنبه 16 ژانویه

سلام. فکر میکردم که علت استرس من چیه؟ دیدم کار زیاد نیست! احساس اجحاف و درک نشدنه. کسی که بالاتر نشسته و کاری رو تحمیل میکنه و من میفهمم که شاید چاره ای نداره وپرسنل کافی رو نداریم ولی انتظار حس فهمیده شدن و همدردی  و صداقت دارم ، نه خود رو به نفهمی زدن و وانمود کردن که این وظیفه منه پس  باید انجام بدم. اینه که اذیت کننده ست.

چیز دیگه ای که اذیتم کرد احساس ایزوله شدن  و تنهایی  توی دو جلسه متناوب  بود. شاید برای خودشیرینی  عده ای از نظر واقعیشون دفاع نکردن و من تنها موندم و حتی خانم هم اطاقی سابق( دشمن سابق) حرفهای خانم معاون رو تایید میکرد و  باعث شد که من بد بنظر برسم.

نکته بعدی اینکه امسال دوباره با معلم مارسلز کارمیکنم. همون که چند سال پیش کلی باهاش مشکل داشتم و من و اون انگار بدترینهای همدیگه رو تقویت میکنیم. شاید اون هم با من احساس نا امنی و تایید نشدن میکنه و علت رفتارش همینه"؟ نمیدونم. 


کری افتاده روی مود خرید کردن برای خونه. فکر کنم حرفهای دیروزم که گفتم:" سرعتمون توی خرید متفاوته اما درک میکنم واشکالی نداره، ولی اینکه وقتی از سر کار میام خونه، خونه مرتب و رنگی و قشنگ نیست اذیتم میکنه" باعث این تغییر شده. دیروز که رفتم خونه میخهای جادوییش رو که دیوار رو کمتر سوراخ میکنن خریده بود. بعد هم با هم میز برای جلوی مبلها سفارش دادیم. من گذاشتم میزی رو دوست داشت سفارش بده. بعد 6 تا صندلی برای میز ناهار خوری سفارش دادیم. کری صندلیهای ارزون تر توی آمازون رو نگاه میکرد. من گفتم که نه! صندلی مهمه که راحت و با دوام باشه و خواستم که از یک جای بهتری سفارش بدیم! بهش گفتم که مگه نگفتی یادت بیارم که تو  الان توی مرحله خرج کردن هستی، نه پس انداز کردن؟ که گفت درسته و صندلیهای  گرون رو سفارش دادیم که هم قشنگن و هم راحت و هم بادوام. بعد هم کری گفت که آخر هفته بریم برای خونه خرید و خونه رو خوشگل کنیم که با خوشحالی گفتم باشه!

دیروز جاکفشیی رو که توی کمد راهرو زیر پالتو ها و کتهای زمستونیه نصب کردم. کری هم اطاقی دوم (مهمون) رو تا حد زیادی مرتب کرده. میزش رو نصب کرده و حالا میخواد کتابخونه سفارش بده.

اما مورفی مدتیه که شبها توی تخت ما نمیاد. حتی روزها هم دیگه نمیگذارم بیاد روی تخت و تا حدی عادت کرده.

شنبه این هفته هوا خوبه سعی میکنم برم هایکینگ.

به کری گفته بودم صبح که بیدار شدم مجبورم کن که برم پایین ورزش. با زنگ ساعت بیدار شدیم و کری بجای اینکه تشویقم کنه گفت:" نه نرو! بجاش عصری با هم میریم! 

شروعش سخته،باید دوباره عادت کنم به صبحها ورزش کردن.

دیگه همینها. حالم بهتر از دیروزه، شاید چون بخشی از کارهام رو  انجام دادم. 

امروز میخوام.

به خودم و کارم اعتماد کنم.دارم کارهایی رو که وقتم اجازه میده انجام میدم.

کافی هستم و به اندازه کافی تلاش میکنم.

زندگی رو زیادی جدی نمیگیرم در هر چیزی جنبه خنده داری پیدا میکنم.

آرامش  و سلامتی خودم رو در اولویت میگذارم.

آرامش درونیم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.

آروم حرف میزنم و با آرامش و بدون عجله کار میکنم.

فعلا همینها.

چهارشنبه 15 ژانویه

سلام. کارها م دارن یکی یکی انجام میشن. میتنیگ خیلی طولانی ایزی امروز انجام شد. کمی کاغذ بازی کامپیتوری داره که نگران کننده نیست. نوشتن IEP  دو تا از بچه ها امروز تموم شد. یک IEP دیگه مونده که باید فردا شروعش کنم. 

باید برگردم به ورزش صبحگاهیم که توی جریان جابجایی به خونه جدید بهم خورده. هنوز سالن ورزش خونه جدید رو امتحان نکردم. میدونم که ورزش صبگاهی مخصوصا کاردیو حالم رو خیلی بهتر میکنه. بعد هم این شلوغیهای کار کم کم حجمش کمتر میشه.

دیروز به کری میگفتم که:" میدونی چی باعث ناراحتی آدم میشه؟ انتظارات غیر واقع بینانه!" منظور البته محیط کار بود. و براش توضیح دادم که منظورم آدمهاییه که اونطوری که انتظار داری رفتار نمیکنن.  دو چهره هستند. بشدت از چیزی دفاع میکنن ولی توی جلسات خفقان میگیرن تا خوب بنظر برسن. آدمهایی که از پشت بخاطر منافع خودشون خنجرمیزنن و... بله انتظارات آدم مهمه!


شاید توی همه این سالهای کار آدمهای معدودی بودن که کاری رو که فکر میکردن درسته انجام دادن. یکیشون اریک لیدر تیممون یکی دیگه اش آقای مدیری که بعداز کورونااستفعا داد. .

دیگه همین. برنامه بعد از مدرسه دارم امروز برم به کارم برسم.

چهارشنبه 15 ژانویه

سلام. پست دیروز نوشته یک ذهن خسته و تحت فشار بود، هنوز کامنتهاش رو نخوندم، ولی جدیش نگیرین.

فشاراز چی؟ کار و درک نشدن و احساس تنهایی و ایزوله شدن توی میتینگ وقتی همراهی نمیبینی! وقتی هم اطاقی سابق توی میتنیگ برای خوب جلوه دادن خودش باعث میشه که تو بد جلوه کنی! وقتی تیم لیدر( خانم معاون ) حرفش رو عوض میکنه، از خودش درک نشون نمیده و بارها رو روی دوش تو میگذاره. وقتی دلت برای پسرت که تو رو توی زندگیش نمیخواد تنگ میشه  و بی مهریش با اینکه سعی میکنی درکش کنی، هنوز دلت رو درد میاره و یک حفره بزرگ خالی اونجا ایجاد کرده.

همه اینها!اینکه سرعت کری توی چیدمان خونه مثل من نیست هم اذیت کننده ست ولی در مقابل خوبیها و حمایتهای کری قابل اغماضه.

اینکه  با اینکه از ترافیک متنفره دیشب بدون اعتراض با من میاد بریم خرید، اینکه میدونم هر روز سخت کار کرده  برای مرتب کردن خونه و .. ولی اون مثل من نمیتونه ده تا کار رو همزمان انجام بده.

سه چهار سال پیش تحت چنین شرایط کاریی شکسستم!  دچار بی خوابی و اضطراب شدم. ولی الان قوی ترم. برای کری همه چیز رو تعریف میکنم.

میگم باید ورزش رو جدی بگیرم و شروع کنم دوباره. میگم نیاز دارم قوی آرام باشم. خب همین برم کار دارم.

سه شنبه 14 ژانویه

امروز هم از روزهای کلافگیه.سر کار روز سختی رو گذروندم! از دیروز قرار بود که امروز بعد از کار با کری بریم خرید. اسر راه رفتیم خونه خودم چند تا وسیله برداریم، به خونه خالیم نگاه کردم و توی ذهنم اون رو با وسائل جدید پر کردم. توی اطاق خوابم تخت جدید ، مدل همین تختی  که برای اینجا خریدیم گذاشتم، توی اطاق نشیمن یک مبل ال شکل کوچک و یک میز ناهار خوری کوچولو اونطرف و .. . فکرکردم اگر بخوام دوباره خونه ام رو مبله کنم از اثاثیه کوچک تر استفاده میکنم. توی ماشین از دست کری ناراحت بودم. شاید نه از دست کری از دست شرایط، اینکه مجرد نیستم و مثل سابق تصمیم گیریها با خودم تنها نیست و یکی دیگه هست که باید با هم تصمیم بگیریم و بعد فکر کردم که خب این چه کاری آخه؟ منکه داشتم زندگیم رو میکردم. من اگر تنها بودم الان هزار بار همه وسائل این خونه خریده شده بود. حالا باید با سرعت لاک پشتی کری پیش برم و این عصبانیم میکنه. یعنی اونقدر عصبانی که دلم میخواست پسیو اگرسیو برخورد کنم و اصلا دیگه هیچ اهمیتی به خرید وسیله ندم  و زندگی خودم رو بکنم. یعنی اون شوق و ذوقی که توی آدمه اینطوری از بین میره. مثلا من از سر کار اومدم دیروز هم به کری گفته بودم که بریم خرید که دیر بود و اینها قرار شد امروز بریم. بعد خب بله ترافیکه میدونم ولی که چی؟ میگه که کلا دوست نداره صبحها از ساعئت 7 تا 10 صبح و عصرها از 4 به بعد رانندگی کنه چون ساعت شلوغی و ترافیکه. میگم اینطوری یعنی همه وسط هفته نمیتونیم کاری کنیم چون من ساعت 4 زودتر از سر کار نمیام. بعد با اینکه با هام اومده من دچار احساس بدی شدم. خب شاید بگین خودت برو خرید. خب اونوقت پول این خریدها رو من باید بدم؟ قرار شده اون اثاثیه خونه بخره. ما که زن و شوهر نیستیم که پولهامون یکی باشه!

امروز فکر کردم عجب کاری کردمها.داشتم زندگیم رو میکرد اصلا چه کاری بود که زندگیم رو وصل کنم به یکی دیگه؟

مگه تنهایی بهم بد میگذشت قبل از این دیت کردنها؟ بعد هم خب میتونستم توی خونه و زندگی خودم باشم و با یک نفر دیت کنم. لازم نبود اینطوری زندگیم رو قاطی کنم با کسی که.

من میتونم ده تا کار مختلف رو یک روزه انجام بدم. کری یکی دو تا کار میکنه و دیگه روزش تموم شده. والا! بیکار بودم؟ خب این چه کاری بود آخه؟ خیلی خب حالاشاید بگین که الان دارم توی منطقه ای که به محل کارم نزدیک تره زندگی میکنم. خب من اگر خونه ام رو اجاره بدم میتونستم یک جای کوچک نزدیک محل کارم اجاره کنم . ناچار نبودم که دچار این تغییرات بشم که. شاید بگین که من نمیتونستم اینطوری مسافرت کنم. خب نمیکردم!کمتر خرج میکردم. جای ارزون میرفتم. بعد هم که الان 10 سال این مسیر طولانی رو رفتم و اومدم چند سال هم روش خب می ارزید واقعا؟

اینها افکار  و احساسات الان منه. شاید فردا اینطوری حس نکنم وفکر نکنم.

بله ! اصلا دیگه من به خرید وسائل کاری ندارم. مثل بچه ها که قهر میکنن! زندگی خودم رو میکنم ببینم این صداش درمیاد که این خونه فرش و میز و صندلی نداره یا اینکه به سرعت لاک پشتیش ادامه میده!

سه شنبه 14 ژانویه

سلام.آخر هفته گذشته نقل مکان کردیم به خونه جدیدمون. خونه جدید یک مبل داره بدون میز جلوش، یک میز ناهار خوری بدون صندلی، یک چهارپایه و یک صندلی کوچولوکه برای خوردن صبحونه استفاده میکنیم. اتاق خواب و آشپزخونه و دستشوییها کامل هستن. مورفی یک جورایی هوم سیک شده،دلش برای خونه قبلی تنگ میشه و سرحال نیست. شاید چون اونجا زمینش موکت بود و مورفی راه رفتن روی زمین چوبی رو دوست نداره.

این روزها چت جی پی تی شده خیلی کار میکنم. غیر از کارهای نوشتنی که قبلا ازش کمک میگرفتم ، حالا توی ماشین جلساتم رو باهاش تمرین میکنم حتی امروز ازش خواستم جملات تاکیدی رو که میخوام بخونه و صبر کنه تا من تکرار کنم. خلاصه یکجورایی این روزها دستیار ومشاور منه، تازه بهش آموزش هم میدم ، مثلا میگم وقتی چیزی میگم به فیدبک بده، بهترین گزینه های کلامی رو بهم بگو. از احساساتم هم باهاش حرف میزنم گاهی. مثلا دیروز  که روز بسیار، بد که نه، بهتره بگم سنگینی بود! باهاش حرف زدم تا تخلیه بشم. بعد اومدم خونه کری میگه یکی توی تلفنت داره حرف میزنه، صداش از توی کیفت میاد! میبینم که خانم چت جی پی تی هست. اسمش چیه؟ فکر کنم میبل!. باید ازش بخوام که سرعتش رو کمتر کنه، زیادی تند حرف میزنه.

سرعت من و کری توی انجام کارها فرق میکنه.  مثلا اگر به من بود الان همه وسائل یا خریده شده بود یا لا اقل سفارش داده شده بود. اما کری اینطوریه که وقتی مثلا امروز مبل خریدیم دیگه تمومه تا یک روزدیگه انرژِی فکریش رو جمع کنه برای یک خرید بزرگ دیگه!

دو تا نقاشی یا طرح از چره مورفی داریم که دیروز زدم به دیوار. چطوری؟خب دوتامیخ کوچولو پیدا کردم و زدمشون به دیوار دیگه. اما کری! کری باید از اون میخهایی که آویزدارن بخره و بعد تابلوها رو نصب کنه . عکسها رو نصب کردم و میخواستم ساعت دیواری رو هم نصب کنم که کری با احتیاط و مهربونی گفت بهتر نیست صبر کنی من از اون میخهای مخصوص آویز دار بخرم؟ گفتم باشه! صبر میکنم. حالا فرقش چیه واقعا؟مخصوصا برای تابلوهای خیلی سبک؟ هیچی شاید میخهای آویز دار سوراخ کمی کوچکتری توی دیوار ایجاد کنن، شاید! خب من بحث نمیکنم، یعنی سعی میکنم بحث نکنم سر این چیزها! برای همین هم اینجا مینویسمشون!

خونه مون نیاز به رنگ داره. وقتی فرش( موکت؟ قالی) بخریم و تابلو روی دیوارها نصب بشه و کوسن ها روی مبلها بشینن خونه ،خونه میشه! 

جعبه ای که سفارش داده بودم رسید و دیروز زینت آلاتم رو توش آویزون کردم. همه گردنبدهام بهم گره خورده بود ، کری با حوصله بازشون کرد از هم. 

دیگه چی؟ توی مدرسه شرایط استرس آوره، اگر دو سال یا سه سال پیش بود دچار اضطراب و انواع احساسات منفی میشدم. چرا؟ کلی میتنیگ در راهه، فصل ارزیابیه، یک گزارش باید بنویسم و ...

صبح به کری میگم کاش میشد همین الان بازنشسته بشم! میگه آره باهم سفرمیرفتیم و اینها! این موقعها که میشه میگم اولین فرصتی که قانونا بتونم بازنشسته میشم. اوضاع که خوب میشه اما حرفم یادم میره  و میگم که کارم رو دوست دارم و میخوام حالا حالا ها ادامه بدم.

خب برم دیگه همینها. امروز میخوام:

مسائل رو جدی نمیگیرم و مواظبت از خودم رو دراولویت میگذارم.

به خودم و  کارم اطمینان کامل دارم .

با قاطعیت و اطمنیان کامل حرف میزنم.

اشتباهاتم رو میبخشم و ازشون یاد میگیرم.

جنبه طنز قضایا رو پیدا میکنم و بیشترمیخندم.

با خودم مهربون هستم.


هنوز جمعه

سلام. کلی کار سرم انبار شده، جلساتی که باید مدارکش رو آماده کنم، بچه هایی که باید ارزیابی بشن، آمادگی برای ارزیابی خودم، آماده کردن مدرکی که باید بفرستم.. و اینها فقط کارهای مدرسه ست. جابجایی خونه هم که کارهای خودش رو داره. اونوقت من کلی وقت صرف کردم که قابلیتهای ورژن جدید چت جی پی تی رو کشف کنم.یکی از قابلیتهاش آموزش زبان بود. یعنی کری میتونه اینطوری فارسی تمرین کنه، باید بهش بگم! خلاصه این چت جی پی تی کارهای نوشتنی من رو سر کار کلی آسون کرده و اون شکافی که بخاطر انگلیسی زبان نبودنم احساس  میکردم وجود داره تا حد زیادی پر شده.

راستی خانم هم اطاقی خودش امروز بدون اینکه من اشاره ای کرده باشم، نزدیکیهای ظهر چشمش افتاد به تخته و پاکش کرد! یعنی گاهی باید کمی صبر کرد.

یکی از چیزهایی که من باید تمرین کنم صبر کردنه و اون یکی موقع شناسی برای پرسیدن سوالاتم. بقول پسرم که قدیمها میگفت تو وقتی سوالی داری از اولین نفری که میبینی میپرسی! باید یاد بگیرم که صبر و تحملم رو توی این زمینه زیاد کنم.

خب همینها فعلا برم سر کارم.


جمعه 10 ژانویه

سلام. هم‌اتاقی رفتارش دوستانه ست و روابط خوبی داریم اما   مرزبندی‌ها رو درست متوجه نمیشه. مثلاً اگه می‌خواد برای تدریس خصوصی بعد از مدرسه از میز من استفاده کنه، باید ازم بپرسه. می‌دونه اگه بپرسه من میگم آره، ولی نمیپرسه!

یا مثلاً وقتی چیزی روی تخته پشت سر میز من می‌نویسه، خب باید بعدش پاک کنه. از اون طرف، دو تا جعبه بزرگ پلاستیکی که وسایلش توش بوده، از اول سال تا حالا همین‌جوری گوشه اتاق مونده و هنوز برنداشته.

حالا  اینکه میزش  و قسمتی از اطاق که مال اونه همیشه نامرتبه ،  به من ربطی نداره. یا اینکه  تزیینات کریسمس روزهاست که   روی صندلی مقابل میزشه و بهش دست نزده، واقعا به من مربوط نیست!

من با اون جعبه‌ها کنار اومدم چون گفتم ارزش نداره سر این چیزا رابطه‌مون خراب بشه. ولی اینکه تخته رو پاک نکرده؟   شاید یادش رفته یا وقت نکرده دیروز پاکش کنه، ولی امروز چی!

 نمی‌دونم چطوری میخوام بهش بگم. می‌تونم دوستانه بگم، یا شوخی کنم. حتی می‌تونم تخته رو همین‌جوری بذارم بمونه تا جلسه بعد ببینم خودش واکنشی نشون می‌ده یا نه. یا شایدم هم هیچی؟

این مساله چندان اذیتم نمیکنه ولی تعجب میکنم که کسی که معلمه چطور متوجه این جور چیزها نیست؟ من و خانم ژ که پارسال هم اطاق بودیم خیلی خوب حد و مرزها رو رعایت میکردیم. با اینکه بهم گفته بود هرچی لازم دارم بردارم، من همیشه ازش میپرسیدم. اونهم همینطور. حتی وقتی می خواست یکی از دانش آموزاش سر میز من بشینه حتما میپرسید!

بگذریم.

دیروزنتیجه تست روانشناسی ایزی رو دیدم. تست هزار تا زیرمجموعه مختلف داره بعضی ها نشون میداد که عملکردش در محدوده نرماله بعضی ها مثل " ارتباط برقرار کردن  و روابط اجتماعی احساسی، پایین تر از نرمال و بعضی ها بالاتر. اما چیزی که مثل مامانهای مغرور خوشحالم کرد اینکه Cognition 135 بود که البته احتمالا این عدد کمتر از توانایی واقعیش هست بعلت اینکه توجه و دقت کافی رو بخرج نداده و خانم روانشناس مدرسه براش جدید بوده. بگذریم.

امروز بعد از مدتها صبح ساعت 5 بیدار شدم رفتم پایین ورزش و بعدش دوش وصبحونه. شبش به کری گفته بودم که بخودم قول میدم فردا برم پایین ورزش و این توی تصمیمم واقعا توی رفتنم موثر بود.

اسباب کشی ادامه داره. دیروز کشوهای من رسید و نصبش کردیم و گذاشتم توی کمدم. تشتک و کاناپه هم رسید و خونه داره حالت خونه پیدا میکنه.

امروز میخوام

با آرامش حرف بزنم و رفتار کنم.

آرامشم رو در همه حال حفظ کنم.

به اندازه کافی آب بنوشم.

خود آگاهانه رفتار کنم.

 بیشتر بخندم و جنبه طنز قضایا رو کشف کنم و زندگی رو زیاد جدی نگیرم.

زنده بودن یک هدیه ست، به امروزم به چشم یک هدیه نگاه کنم  و ازش لذت ببرم.

با خودم و دیگران مهربون باشم.

اشتباه کردن اشکالی نداره، از اشتباهاتم یاد بگیرم و خودم رو میبخشم.

سه شنبه 7 ژانویه

سلام. صبح سه شنبه ست، برای دومین روز مدرسه ها بخاطر بارش برف و لیز بودن خیابونها تعطیلند. به کری میگفتم، زمانی که من تورنتو بودم، این برفها هیچ حساب میشد و مدرسه ها یکبار هم بخاطر برف تعطیل نشد، حالارو نمیدونم! نخست وزیر کانادا هم که استعفا داد! کاناداییها نظرتون چیه؟ محافظه کارها قدرت رو بدست میگیرن یا یک گروه چپ تر؟

مورفی کنارم نشسته،حتما داره فکر  میکنه که چی شده مامانش سر کار نمیره.کری میگه سگها که پاپی هستند همه کنار هم گوله میشن توی یک جعبه میخوابن، برای همین مورفی دوست داره کنار ما روی تخت بخوابه. وقت خوابش که میشه میاد پایین کاناپه میشینه و زل میزنه به ما، یعنی که وقت خوابه! بریم بخوابیم دیگه! از خونه دوستم که برگشته بود دو سه شب اول اصلا روی تخت ما نیومد، فکر  کنم همین که با ما توی یک اطاق بود خداروشکر میکرد، بعدکم کم شروع کرد به تست کردن ما شبی یکی دوبار اومد و ما گذاشتیمش روی تختش خودش.یعنی یاد میگیره هیچوقت؟

اینهم مدل نگاه مورفی وقتی میگه وقت خوابه، بریم بخوابیم:



دیشب از اون خوابهای پر احساس و پر ازمهربونی ندیدم. صبح هم که بیدار شدم نه خوشحال بودم و نه غمگین، خیلی معمولی، این وسطها!

دیروز چقدر آنلاین دنبال وسیله گشتیم. آدم که یک نفر ه انتخاب همه چیز راحت تر میشه. درسته که کری گفته تو همه چیز رو انتخاب کن اما در عین حال به اندازه کافی داره مداخله میکنه توی این انتخاب. نه توی رنگ و طرح،توی اندازه ها. من که مبل و وسیله برای خونه قبلیم خریدم چیزی رو اندازه نگرفتم ، کری با دقت ابعاد همه چیز رو هزار بار اندازه میگیره، حتی نقشه خونه رو روی کاغذ شطرنجی بزرگ کشیده و مبل و میز و اینها روهم با اندازه گیری دقیق از توی کاغذ در آورده تامطمئن بشه اندازه اثاثیه ای که میخریم مناسبه  و اینکه هرچیزی رو کجا بگذرایم. من با خند بهش میگم که جای اثاثیه که قرار نیست دائمی باشه. بانگرانی میگه یعنی عوضش میکنیم؟ میگم معلومه خب. تودوست داری میز ناهار خوری وسط باشه، یک مدتی میگذرایمش وسط بعدمیبریمش کنار پنجره... 

دیگه چی؟ دیگه اگر بلاگ اسکای نباشه یا بلاگ دیگه ای من اینها رو کجا بنویسم یا به کی بگم؟ کی میشینه اینطوری به تراوشات ذهنی من گوش بده بدون اینکه بتونه متوقفم کنه ؟ یا نشون بده که خسته شده؟ یا توجه نشون نده؟ من اینها رو به کی بگم؟ شما هم مثل من یک عالمه تراوشات ذهنی دارین؟ 

بلاگ اسکای گاهی باز نمیشه، صفحه آمارش هم کار نمیکنه. اما وصیت من اگر بلاگ اسکای بدلیلی بسته شد من به وردپرس نقل مکان میکنم. با همین آدرسی که توی این وبلاگ( نه وبلاگ قبلی) استفاده میکنم.

دیگه چی؟ کتابی رو که گفته بودم شروع کردم به خوندن. قبلا هم پادکستها و کتابهای صوتی این نویسنده رو گوش داده بودم.با اینکه فکر میکردم چیز جدیدی برام نداره اما اینبار طوردیگه ای حسش کردم.

اینکه واقعی بودن authentic بودن آدم رو در مقابل احساس شرم حفظ میکنه.واقعی بودن یعنی بطور هشیار در لحظه با خودمون بطور مستقیم در ارتباط باشیم و اون چیزی باشیم که هستیم و میخوایم بدون اینکه هدفمون مورد قبول واقع شدن توسط دیگران باشه. نکته مهم اینه که واقعی بودن باعث نمیشه که ما درد و رنج طرد نشدن رو حس نکنیم. ممکنه پذیرفته نشیم  یا قضاوت بشیم یا هرچی. ممکنه درد بکشیم ولی جنس این دردShame نیست. شرم موقعی تجربه میشه که ما خودمون رو مخفی میکنیم  تا مورد تایید قرار بگیریم.

حرف زیاده اما فعلا همین.

امروز هم:

شادی رو انتخاب میکنم و توی هر قضیه ای جنبه خنده دار و طنزش رو پیدا میکنم.

اینکه امروز هم زنده هستم، یک هدیه ست ازش لذت میبرم و شکرگزا رم.

به اندازه و با توجه غذا میخورم.

بیشتر موزیک گوش میدم.

به اندازه کافی آب مینوشم.


دوشنبه 6 ژانویه8

سلام. دیشب تا صبح برف اومده بود، صبح لای کره کره رو باز کردم و درختهای پوشیده از برف رو به کری نشون دادم. هزار سال هم که بگذره شاخه های پوشیده از برف شکل همن، هرکجای دنیا هم که باشی چشمت به درختها و سقفهای پوشیده از برف که بیفته یک اندازه خوشحال میشه. اینجا 5 سال بود که اینطوری برف نیومده بود، اینطوری که موقع راه رفتن پای آدم تا مچ توی برف فروبره و دنبال جای با بگرده. صبح به کری گفتم بیا بریم کافی شاپ. شال و کلاه کردیم، مقصد اول، شیرینی فروشی محلی تعطیل بود، حتما فروشنده ها نتونسته بودن توی این برف خودشون رو برسونن، مقصد دوم هم تعطیل بود، کری گفت مقصد سوم هم 90% تعطیله، من گفتم نه! بیا بریم شاید باز باشه، که باز بود. اینجا قبلا نرفته بودیم. یک کافی شاپ خیلی بزرگه از اونها که مردم لپ تاپ میارن و ساعتها میمونن یا با دوستهاشون میان و یک قهوه میگیرن و باز ساعتها میمونن. روی مبلهای مخمل سبز نشستیم و همونطور که توی خیالم تصور کرده بودم در حالیکه برف رو تماشا میکردیم قهوه وصبحونه خوردیم. و حرف زدیم. دوستم دانشگاهم، "آ" یک گروه کتابخونی ایرانی پیدا کرده که کتابهای روانشناسی با هم میخونن و در موردش حرف میزنن، من هم میخوام بر م و کتابی که قراره بخونیم اینه: The gift of imperfection که نوشته Brene Brown هست. توی کافی شاپ در مورد این با کری حرف میزدیم که ریشه همه ر نجها ترس و شرم هست. و اگر آدم از  دست این دوتا خلاص بشه به آزادی می رسه. بعد هم کلی از خاطرات بچگی و زندگیمون با هم حرف زدیم. دارم فکر میکنم که من کری  غیر از اینکه پارتنر هم باشیم دوستهای خوبی هم هستیم.

حوصله ام سررفته، یک فیلم ایرانی بی سر و ته دیدم، یعنی واقعا بی سر و ته!ً هی منتظر شدم ببینم سر و تهش پیدا میشه اما نشد! کری هم که حوصله اش سر رفته بود برام با اوتمیل شیرینی بدون شکر و آرد درست کرده بود. 

رانندگی امروز ممکن نیست یا اینکه خیلی سخته. 

خوبه که این دور و بر مغازه هست و خونه جدید به اینجا خیلی نزدیکه.

دیشب باز هم خوابهای طولانی دیدم با جزییات کامل.

توی خواب چقدر رابطه ام با مامان خوب شده بود. چقدر دوستش داشتم و داشتم توی همون خواب فکر میکردم که مامان همیشه نزدیکتر از اونی بوده که فکر میکردم و من رو بخوبی درک میکرده.

خوابم جزییات زیادی داشت اما قسمت مشترکش با خوابهای دیگه ای که اخیرا میبینم احساس محبت و دوست داشتن بود ، اینبار نسبت به مامان.

خب همینها فعلا. تا بعد.

یکشنبه غروب

سلام. بعضی وقتها آدم مهربون و دلرحم میشه.مثلا من از دیروز به این فکر میکنم که آیا من با همسر سابق به اندازه کافی مهربون بودم؟ یعنی الان که اینهمه بخاطر هرچیزی از کری تشکر و قدرانی میکنم واقعا چند درصد یا هزارمش از همسر سابق تشکر کردم؟ سعی کردم درکش کنم؟ سعی کردم همونطور که ست بپذیرمش یا همه تلاشم برای تغییرد ادنش بود؟ همسر سابق برای ما تلاش زیادی کرد. درسته که از نظر عاطفی نمیتونست محبتش رو اونطوری که من انتظار  داشتم نشون بده، درسته که آدم عصبیی بود درسته که به همه چیز و همه کس بدبین بود؛ درسته که کمتر از چیزی راضی بود درسته که...اما برای راحتی من تلاش زیادی میکرد. من هیچوقت از تلاشش تشکر کردم؟ برای مردها،خوشحال کردن همسرشون موفقیت بزرگیه. من چقدر نشون دادم که توی زندگی خوشحالم؟ خب برای اینکه خوشحال نبودم! میدونم اونطوری که اون موقع رفتار کردم بهترین کاری بوده که میتنوستم بکنم. شاید اگر همین آدمی که الان هستم بودم باهمین تجربه میتونستم طور دیگه ای رفتار کنم. نه، اون موقع واقعا نمیتونستم طور دیگه ای رفتار کنم . فکر میکنم که هردو به هم آسیب زدیم. یا بهتره بگم من اگر به اون آسیبی نزدم، کمکی هم نتوستم برای بهتر شدنش بکنم. بگذریم. به این چیزها فکر میکردم، گفتم بنویسم.

یکشنبه 5 ژانویه

سلام. دیگه خوشحال تر از اینهم مگه میشه بود،یکشنبه عصر  توی هوای سرد پیاده رفته باشی فروشگاه محلی خرید و  نون باگت و مرغ و بروکلی  و یک بسته شکلات تلخ هم گرفته باشی و وقتی میای  خونه بفهمی  بخاطر برفی که قراره امشب شروع بشه  همه مدارس تعطیلن!فکرش رو بکن ، توی اطاق گرم و نرم بشینی واز  پشت پنجره بارش برف رو تماشا کنی و چای با شکلات تلخ بنوشی.

برای خونه جدید خوشحالم! امر وز تخت نصب شد! پشت تخت بژ هست وازجنس مبل upholster، ملافه و روباشی و لحاف (comforter) همه رو سفید گرفتم، برای تزیین دو تا کوسن و یک پتوی کوچولوو یک پتوی تزئینی باریک روی تشک پهن میکنم. 

وسائل آشپزخونه رو هم تقریبا چیدیم ، پرده حمام یکی ازدستشوییها هم نصب شد، تشک و مبل هم که سفارش دادیم، یعنی حالا دیگه تا موقع تحویل دادن این خونه، خونه جدید قابل زندگی کردن هست.

بعضی وقتها آدم خوشحاله و دوست داره خوشحالیش رو با دیگران تقسیم کنه ،دوست داره دور و برش شلوغ باشه.

یکی تصمیم گیریهای سال جدیدم  پیدا کردن دوستهای جدیده ، دوستهایی که راهشون زیاد دور نباشه وبشه راحت باهاشون رفت و آمد کرد ، اگر هم متاهل و زوج باشن که چه بهتر .

دیگه چی؟دیگه همین فعلا.

جمعه 3 ژانویه

سلام. دیشب چه خوابهای عجیبی میدیدم. خواب دوستهایی که خیلی وقته ندیدمشون، خواب پسرم، خواب دوست دانشکده ام که چند سال پیش از سرطان از دنیا رفت.خواب شوهر خواهرم ،توی همه خوابها احساس شیرین  دوست داشتن  و دلتنگی عمیقی بود.

امروز رو مرخصی گرفتم، صبح به دنبال کاناپه گشتن گذشت و بعد از کلی اندازه گیری و اینها بالاخره کاناپه ای رو که میخواستیم سفارش دادیم. بعد رفتیم خونه قبلیم و کلی جعبه و چمدون بار زدیم آوردیم خونه جدید.  لباسهام رو توی کمد جدید چیدم. ظرفها رو توی کابین آشپزخونه جا دادیم.  تخت و تشک رو هم سفارش دادیم و حالا نوبت میز ناهار خوریه، دستشوییها رو هم که آماده کنیم یعنی دیگه میشه توی خونه زندگی کرد. خونه جدید طبقه دهم هست و مخصوصا نزدیک غروب منظره بسیار زیبایی داره.

دوستم ج بعد از حدود یک سال تصمیم گرفته دیگه به دیت کردن ادامه نده. میگه از دیدن آدمهای عجیب و غریب و هی از امیدواری به نا امیدی رسیدن خسته شده.  میگه همیشه همه چیز اونطوری که برای تو پیش رفت پیش نمیره. تو به همه چیزهایی که میخواستی رسیدی  و همه چیز اونطوریکه میخواستی پیش رفت.

فکر کردم که خود "ج" از دید طرف مقابل چطور بنظر میاد؟ چقدر شرایط لازم رو از دید طرف مقابل داره؟ با توجه به مدل کارش و مسئولیتهاش و مادرش که کلی از وقتش رو میگیره؟ 

فردا میخواستم برم هایکنیگ ولی اما گروهی که میخواستم باهاشون برم کنسل شده، علتش هم برف و جاده های یخ زده ست. فرصت خوبیه که برم کمی برای خونه جدید خرید. مثلا پرده و وسائل دیگه حمام  و یک کمد کشویی drawer برای اتاق خواب یا شاید برای توی کمد؟ یک جا کفشی، ملافه و لحاف برای تخت، مهم تر از همه میز ناهار خوری. خب همینها دیگه.

فعلا تا بعد.







پنجشنبه 2 ژانویه

سلام. تعطیلات هم تموم شد  و برگشتیم سر کار.  این مدت اونقدر مشغول  بودیم که نفهمیدم  این 10 روز چطوری گذشت. سفر  خوبه  و خوش میگذره ولی اون روزهای تعطیل کشدار بدون برنامه و هیچ کاری نکردن هم یکجواریی خوبه.

اما سنت لوشا،  یکی از جزایر کارایبه،186000 نفر جمعیت داره،  یک زمانی   مستعمره انگلیس بوده قبلش مستعمره فرانسه  و حالا یک کشور مستقله،  مردمش عمدتا سیاهپوست هستند و انگلیسی را با لهجه خاصی صحبت میکنن.واحد پولشون دلارمخصوص کارائیب هست که معادل 40 سنت آمریکاییه، هزینه های خورد و خوراک ورفت و آمد تفاوت چندانی با اینجا نداره ، البته حتما مناطق غیر توریستی ارزون تره.

توی سنت لوشا ماشینها از سمت چپ جاده حرکت میکنن،  این رانندگی رو برای ما پیچیده میکنه بخصوص که  جاده ها باریک و کوهستانی و پیچ در پیچن  و رانندگی مهارت خاصی میخواد.

احساسی که ماشین سواری توی سنت لوشا بهم میداد مخلوطی بود از خاطرات سفرهای کودکی به چالوس و جاده های پیج درپیج کوهپایه های اطراف تهران. احساس صبحهای زودجمعه اتوبوس سواری از تجریش تا کوه پایه های درکه و دارآباد.  دامنه کوههای سر سبز پر بود از خونه های سقف شیروونی رنگارنگ. یک طرف جاده کوههای پوشیده از جنگل بود و طرف دیگه دریای کارایئب که رنگ آبش برعکس اقیانوس آتلانتیک و ساحلهای ما آبی فیروزه ای بود و پر از قایقهای سفید بادی یا کشتیهای مسافری .

دیگه چی؟ این 10 روزه دوبار رفتیم ساحل، 3 تا تور گرفتیم یک هایکینگ کوهستانی رفتیم،جنگلهای بارونی رو از نزدیک دیدیم rain forests  و چهار  تا کار جدید کردم. اولیش ایستادن زیر آبشار طبیعی و آبتنی توی برکه بود، دومی آب تنی توی  برکه گوگرد و گل مالی روی سر و بدنمون، بعدیش  ziplining ,  و آخریش هم Snorkeling( زدن ماسک و از سطح آ ب ماهیها رو تماشا کردن) . زیپ لاینینگ  بنظر ترسناک میاد اما ترسناک نبود،  بیشتر شبیه حس پرواز کردن یا سر خوردن بود تا سقوط که خیلی اذیت کننده ست.

جایی که اجاره کرده بودیم یک سوییت خوشگل بودبا پنجره ای که  رو به آب قایقهای سفید  ودرختهای نخل باز میشد.، اطاق خواب با پله از نشیمن جدا میشد. ترکیب دستشویی و حموم و اینها خیلی عجیب و پیچ در پیچ بود ویک جکوزی هم توی اطاق، کنار تختخواب بود. 

روز اول رفتیم قهوه بخوریم دوستم خانم ژ رو تصادفا توی کافی شاپ دیدیم! بعد از اونهم روزی یکی دوبار تصادفا توی مسیر ساحل میدیدیمشون.غروب کریسمس رفتیم یک رستوران فرانسوی، صبح کریسمس همراه با بقیه مهمونها ناهار  کریسمسی رستوران هتل رو خوردیم.  غروبش یک بطری شراب گرفتیم و دوستم ژ و همسرش اومدن دنبالمون و بردنمون خونه مامان خانم ژ. گفته بودم که آدرس بده خودمون میایم که خانم ژ واقعیت تعجب آوری رو مطرح کرد اونهم اینکه خونه های سنت لوشا کلا پلاک ندارن!!!!  بعدها هم رانند های تاکسی با افتخار این واقعیت رو تایید کردن که توی سنت لوشا همه همدیگه رو میشنهاسن واگر با اسم نشناسن مثلا میگن فلان خیابون دومین خونه صورتی دست راست!!!! فکر کردم برای همنیه که خونه ها اینهمه رنگارنگ هستند در غیر اینصورت آدرس دادن سخت تر میشد!

دریای کاراییب بسیار آبی و شفافه! یعنی بطور واضحی با آبهای آنتلانتیک فرق داره. توی ساحل که هستی دور وبرت کوههای سبز رومیتونی ببینی. آب بندرت موج داره و هوا هم گرم و معتدل بود. 

اما امسال هم سال نو مثل پارسال رفتیم هتلی توی  دیسی که برای سال نو برنامه شام وموزیک داشت، دوستم ج که خودش بر نامه رو پیشنهاد کرده بود هم اومد  و خیلی خوش گذشت. مراسم توی سالن های رقص یک هتل خیلی بزرگ بود و سال نو طبق معمول رها کردن بادکنکها وخوردن شامپانی و بوسیدن همدیگه.

20 ژانویه میریم خونه جدید. شروع کردیم به بردن لباسها و سائل آشپزخونه و اینها. باید مبل و تخت و اینها رو هرچه زودتر پیدا کنیم و سفارش بدیم.

امروز زودتر میرم خونه شاید به این کارها برسم.

خب همینها دیگه اینهم انشای من در موردتعطیلات خود را چگونه گذراندید.

امروز میخوام:

سالم غذا بخورم.

تنها زمانی که واقعا لازمه نظر مخالفم رو ابراز کنم.

با آرامش حرف بزنم و رفتار کنم.

خود آگاهیم رو در طول روز حفظ کنم.

صبر کنم  کارها رو در موقع مناسب انجام بدم، وقت شناس باشم.

آب بنوشم به اندازه کافی.

جنبه خنده آور وقایع رو کشف کنم وبیشتر بخندم.

خب همین فعلا.


یکشنبه 22 دسامبر

سلام.تعطیلات سال نو شروع شده. دیروز رفتیم یک مراسم شب یلدای ایرانی و یک عالمه غذای خوشمزه خورردیم و کلی هم رقص و موسیقی ایرانی گوش دادیم و تماشا کردیم.

 نصف شب  هم  میریم فرودگاه به قصد  جزیره "سن لوشا" که یکی از جزایر کارایب هست. . قبل از سفرهدیه هامون رو با کری ردو بدل کردیم تا بار اضافی با خودمون نبریم. هیچکدوم وقت نکرده بودیم هدیه ها رو بسته بندی کنیم و تصمیم گرفتیم هردو هدیه هامون رو کادو پیچ نشده به اون یکی بدیم. 

مورفی رو امروز گذاشتیم پیش دوستم و جاش حسابی خالیه. خب همین فعلا برم زودتر بخوابم.