و من هیچ موجودی رو توی دنیا هیچوقت به اندازه اون دوست نداشتم...
سلام. سه شنبه صبحه. آدم حق داره بعضی از موقعها غمگین یا نگران باشه، قرار نیست که همیشه شاد و سرحال باشه. مهم اینه که احساسات خودش رو ببینه و بپذیره.
من الان غمگینم. کمی نگرانم، کمی احساس بی ثباتی میکنم. نگرانی و بی ثباتیم بخاطر وضعیت کشوره وتغییرات منفیی که ترامپ داره ایجاد میکنه. شایعه اینکه ممکنه کسانی که سی تیزن نیست مورد هدف قرار بگیرن یا کارشون رو از دست بدن، یا علاوه بر کارمندهای دولت فدرال معلمها و دیگران هم ممکنه بخاطر کم کردن بودجه کارشون در خطر قرار بگیره. فکر کردن به همه اینها نگرانم میکنه. اگر این اتفاقات قبل از اینکه بازنشسته بشم بیفته چی میشه؟
غمگینیم هم بخطار پسرمه. هنوز نتونستم مکالمه ای رو داشتیم از یاد ببرم، اثر دردناکش هنوز هست. درسته که میگه عصبانی بوده و دوستم داره ودلش برام تنگ شده، ولی اثر زخمی که زده هنوز هست . میدونم که خیلی زود یادم میره، مثل همیشه! برای اینکه مادرش هستم و نمیتونم از دستش به مدت طولانی ناراحت بمونم. اما هنوز اون زمانی که لازمه نگذشته. پا گذاشتن روی مرزهای زندگی من در حالیکه خودش بعنوان یک بزرگسال میخواد مرزها و حد و حدودش حفظ بشه معنی نداره. اگر دوباره نزدیک بشیم باید این مرزهاتعریف بشن و مشخص. مثلا وقتی تو تحمل شنیدن کوچکترین نظر یا سوالی رو نداری چطور به خودت اجازه میدی که در مورد تصمیمات اقتصادی من ... با پا فشاری نظر بدی؟ منظورم اینه که درسته که من مادرت هستم و همیشه هستم ولی بعنوان دوتا بزرگسال باید احترام بین ما متقابل باشه و به حدود و مرزها و خواسته های هم احترام بگذاریم.
احساسم،احساس دلتنگی، میل به حمایت کردن و دوست داشتن و در عین حال آزردگی و عصبانیته. میدونم که کمی گذشت زمان بهترش میکنه . شاید پسرم هم داره روی خودش و احساساتش کار میکنه. نمیدونم.
دیگه اینکه میخوام رژیم پایین نگه داشتن قند خون رو با دقت بیشتری انجام بدم. بخاطر زمینه ارثی دیابت نوع دوم و اینکه همه خواهرا و برادرم متبلا هستن باید دقت بیشتری بکنم. دیروز موقع هاینگینگ با یک دوست کلی اطلاعات جدید بدست آوردم. شاید یک آزمایش خون هم بزودی بدم ببنم کلا الان در چه حالم. آخرین بار A1C lk 5.7 بود.
خب امروز هم یک روز جدیده.
لیست کارهام رو بگذارم روی میز که بیشتر از وقت و توانم از خودم انتظار نداشته باشم. یکی یکی برم سراغ لیستم و انجامش بدم.
احساساتم رو میپذیرم و باخودم مهربون هستم.
امروز رو آسون میگیرم و از خودم مواظبت میکنم.
وقتی رفتم خونه میرم پایین ورزش میکنم.
خودم رو دوست دارم و میدونم که همیشه بهترین کاری که میدونستم ومیتونستم انجام دادم.
قدر تلاش خودم رو میدونم.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم و با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
دوشنبه شبه. الان اولین قسمت فصل سوم "لوتس سفید" رو تماشا کردیم. این فصل توی تایلند اتفاق میفته و آدم واقعا هوس میکنه که به اونجا سفر کنه.
امروز رفتم یک هایکنیگ طولانی 8 مایلی. فکر میکردم چون خیلی وقته نرفتم اذیت بشم اما خوب بود. میخوام سعی کنم مرتب تر برم. بعدش رفتیم ناهار. چه خوبه که کری در من احساس اینکه" اون تنهاست و زود باید برگردم" رو ایجاد نمیکنه. همونطور که وقتی اون بازی میکنه ومشغوله من احساس اینکه تنهام و حوصله ام سر میره رو ایجاد نمیکنم.
امروز حرف این بود که ترامپ ممکنه بخواد کسانی رو که سی تی زن آمریکا نیستن بگردونه به کشورشون. به کری میگفتم اگر من رو برگردونن کانادا چی؟ که گفت به هیچ قیمتی نمیگذاره من رو برگردونن به کانادا. پسرم هم امروز که باهاش چت میکردم میگفت که میخوان تعداد زیادی از معلمها رو از کار بیکار کنن.
خلاصه اینطوریهاست. رابطه با پسرم کمی بهتر شده، آیا اینها همزمانی تجسم کردن چیزی و به وقوع پیوستنش هست یا اینکه وقتی چیزی رو بخوایم ذهن راه حل مناسبی برای اتفاق افتادنش پیدا میکنه؟ نمیدونم.
خونه تقریبا کامل شده. کوسن آجری رنگی که قرار بود به فضای بژ و کرم رنگ خونه رنگ ببخشه رسید. یک تابلوی دیگه که قراره آخرین تابلو باشه سفارش دادم که هنوز نیومده. بالاخره برای خونه خودم یخچال سفارش دادم. باید با یک نماینده آژانس املاک حرف بزنم برای اجاره دادن خونه.
کتابهایی که برای ایزی سفارش داده بودم و یک اسباب بازی که برای ساختن چیزهای مختلفه هم رسید. دیگه همینها.
شکرگزارم بابت:
خب همین فعلا. شب خوش.
سلام. خونه ما هیچ شیئ قدیمیی نداره .همه چیز جدیده، هیچ چیز خاطره ای رو زنده نمیکنه. شاید بعد از مثلا 10 سال ، اشیائ این خونه هم قصه های خودشون رو پیدا کنن، اما الان نه.
از خونه دوستم که برمیگردیم به کری میگم. خونه"س" پر از اشیائ نوستالژیکه. اشیائی که قبل از جدایی خریده، اشیائی که از خونه قبلیش و شاید حتی بعضی هاشون حتی از ایران اومدن ، مثل اون شکلات خوری چینی که پایه های طلایی داشت و شبیهش رو توی بچگی هام جایی دیده بودم . با اینکه این خاطرات مال من نیستن اما غباری روی دلم میشینه. هم از یاد آوری گذشته ها و هم تنهایی دوستم ،انگارنه انگار که خودم یک سال و هفت ماه پیش تنها زندگی میکردم.
من و کری هردو میخواستیم که گذشته رو پشت سر بگذاریم و به جلو حرکت کنیم.هر دو از شر اشیائ قدیمی خلاص شدیم اما خاطراتی توی ذهنمون هست که میمونن. خاطرات اینهمه زندگی که کردیم.
"س" برنج قهوه ای درست کرده بود با خورشت مرغ و بادمجون و سوپ کدو و عدس. بعد از ناهار بازیی رو که برده بودیم روی میز پهن کردیم و بازی کردیم.
موقع خداحافظی دلم گرفت . میدونم که زندگی آدمهای مجرد برای کسانی که از بیرون نگاه میکنن گاهی غم انگیزه اما برای خودشون نیست . همونطور که من با تنهاییم خوشحال بودم. شاید هم احساسم بیشتر بخاطر هوای بارونی بود.
خب همین فعلا.
سلام. باز هم چهار روز تعطیلی داریم. حتما میگین شما هم که همه اش تعطیلین! البته تعطیلی روز جمعه همگانی نبود، فقط برای مدرسه منطقه ما بودچون معلمها قرار بود برنامه آموزشی از راه دور داشته باشن .دوشنبه هم که روز "رئیس جمهور هست." و فقط مدرسه ها و ادارات دولتی تعطیلن.
اما دیروز روز ولنتاین و همچنین سالگرد هفدهمین ماه با هم دیگه بود. کری غیر از گل و توت فرنگیهای شکلاتی برای من 4 تا کارت خریده بود! بله چهار تا ! یکیش از طرف خودش ولنتاین رو تبریک گفته بود، اون یکی روش عکس یک سگ بود و از طرف مورفی ولنتاین رو تبریک گفته بود! اون یکی یک کارت زیبا بودو روش نوشته بود که "نتونستم نخرمش! و کارت آخری که گفت در واقع هدیه اش هست، برای سالن ماساژ بود. قبلا ها وقتی پرسیده بود چه هدیه ای خوشحالم میکنه گفته بودم اینکه باهم جایی بریم و کاری کنیم بیشتر از هدیه خوشحالم میکنه.
دوستم میگفت که عشق و نفرت د و روی یک سکه هستند. این رو وقتی گفت که داشتیم در موردطلاق خواهرش حرف میزدیم .. من گفتم چقدر عجیبه! آدمهایی که یک روز اینهمه همدیگه رو دوست داشتن و با عشق ازدواج کردن حتی نمی تونن به اندازه یک مکالمه همدیگه ر تحمل کنن . من موقع جدایی هیچ احساس نفرتی نسبت به هاچ نداشت، شاید برای اینکه عشقم سالها بود که تموم شده بود . درحالیکه هنوز وقتی به دیوید فکر میکنم، احساسات متضادی رو تجربه میکنم. دیروز فکر میکردم که آیا مادر بیمارش هنوز در قید حیات هست یا نه؟ اسمش مادرش رو گوگل کردم ، دیدم اواسط ژانویه از دنیا رفته ! دیوید عاشق مادرش بود و یکبار گفته بود اگر مادرش بمیره خیلی تنها میشه. مادرش هم مثل خودش تراپیست بود، پدرش هم همینطور . بهانه خوبی بود، اینکه براش پیام تسلیت بفرستم، و اون بگه همدیگه رو ببینیم و حرف بزنیم... اما فکر کردم هر جور نزدیک شدن به اون اشتباه بزرگیه و رابطه ام با کری رو در خطر جدی قرار میده و این آخرین کاری هست که دلم میخواد انجام بدم. زخمی که ایجاد شده هنوز هست! وبقول دوستم احساسم نسبت به دیوید بین دو روی سکه در حرکته، و بیشتر هم منفی و .. بگذریم. سخته توضیحش.
ظهر قراره بریم خونه دوستم. به کری گفتم قبلش بریم پایین ورزش کنیم.پس کوتاهش میکنم.
امروز یک هدیه ست ، زنده هستیم! در حالیکه که میتونستیم نباشیم!
امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم.
از هر فرصتی برای لذت بردن از خوشیهای ساده زندگی استفاده میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
روز شما هم خوش.
سلام.
امروز 13 فوریه و هفدهمین ماهگرد آشنایی من و کری هست. یک ماهه دیگه میشه یک سال و نیم! دیروز من از سر بیکاری داشتم برای خودم پاپ کورن درست میکردم. قبل از آشنایی با کری من دونه های ذرت رو میریختم توی یک ظرف نشکن در دار و میگذاشتمش توی ماکروویو، بدون نمک و هیچی. وقتی با کری آشنا شدم، پاپ کورن میکر هم وارد زندگیم شد. اولش یک پاپ کورن میکر قرمز بود، توش کمی روغن میریختیم و میزدیم به برق. صفحه سیاه فلزی میچرخید و ذرتها رو یکی بعد از دیگری به هوا پرتاب میکرد. چالش من این بود که کری کمتر روغن بریزه و کری میگفت اگر کم روغن بریزم میسوزه.من با خود روغن مشکل ندارم اما روغن، توی حرارت بالا احتمالا زیاد سالم نیست. چند روزی هست که پاپ کورن رو به روش خودم درست میکنم، یعنی توی ماکرویو بدون روغن. دیروز که من داشتم پاپ کورن درست میکرد همزمان کری هم داشت برای خودش توی پاپ کورن میکر محبوبش پاپ کورن درست میکرد و جلوش چشمهای متعجب من بعد از اینکه پاپ کورن رو ریخت توی ظرف یک عالمه کره آب شده هم رویخت روش! به شوخی بهش گفتم که راهمون از هم جدا شد! اون هم به شوخی گفت که : دوران ماه عسل تموم شده! و بعد خیلی زود گفت که دوران ماه عسل ما هیچ وقت تموم نیمشه. منهم بهش گفتم که این نشونه راحت بودن با همدیگه و احساس امنیته!و اینکه هرچقدر هم کره بریزه روی پاپ کورنش قضاوتش نمیکنم.
6 ماهه دیگه رابطه مون دو ساله میشه. نمیدونم چه انتظاری بایدداشته باشم و چه چیزی باید فرق کنه؟ گاهی فکر میکنم که آیا کری هیچوقت از من تقاضای ازدواج میکنه؟ یا بخاطر پیچیدگیهای مالی ترجیح میده اینطوری ادامه بدیم؟ من چی؟ من دوست دارم که باهاش ازدواج کنم؟ ازدواج به من از نظر مالی احساس اطمینان بیشتری میده اما مثل قیدی میمونه که آدم فکر میکنه بخاطر اون باهم دیگه مونده ، چون پاره کردنش دردسره؟
فردا روز ولنتاین هست. میدونم که کری برام گل میخره( غیر از گلی که همیشه قول داده توی خونه داشته باشیم) کارت تبریک هم میخره، شام هم که قراره بریم بیرون. پارسال برام یک گردنبد هم خرید. من پارسال براش لباس گرفتم. امسال میخوام براش یک چراغ مطالعه جالب که توی فروشگاه دیده بودیم و خوشش اومده بود بگیرم. اگر بتونم امروز از مدرسه زودتر برم خوبه. باز هم صبر کردم تا دقیقه 90. واقعا چرا؟ نمیدونم.
لیست کارهایی رو که میخوام امروز انجام بدم نوشتم و چسبوندم روی میزم. امروز به مناسب ولنتاین و ... توی مدرسه گردهم آیی داریم یعنی کلا روز سبکیه.
خب دیگه همین.
من به اندازه کافی تلاش میکنم و از تلاشم راضی هستم.
از خوشیهای ساده زندگیم لذت میبرم
زنده بودن امروز یک هدیه ست. قدرش رو میدونم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم. با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
شادبودن رو انتخاب میکنم
کارهایی رو که توی لیست امروزم دارم یکی یکی و با تمرکز انجام میدم.
وقتی اومدم خونه ورزش میکنم.
روزتون خوش
سلام.قبلا بارها اینجا درمورد خوابهای تکرای "نوزاد" یا "بچه" نوشتم. اما، اولین بار که این خواب رودیدم برمیگرده به زمانی که برای کنکور دانشگاه آماده میشدم.
خوابم خوب یادم مونده شاید چون بارها برای خودم و دیگران مرورش کردم. اما خوابم:
"خواب نوزادی رو دیدم، توی خواب ،این نوزاد خواهرزاده ام بود. نوزاد خواب من بسیار زیبا و بود و بطور معجزه آسایی باهوش، بطوری که میتونست حرف بزنه و مسائل فیزیک و ریاضی رو هم حل کنه. با خودم فکر میکردم که شاید این نوزاد "مسیحه؟ یا "مهدی موعود".بشدت دوستش داشتم و میدونستم که جانش در خطره . وظیفه خودم میدونستم که ازش حمایت کنم و نجاتش بدم." خوابهای بعدی که طی سالها دیدم، داستانهای متفاوتی داشت گاهی کودک خوابم یک نوزاد بود وگاهی بزرگتر اما توی همه خوابها من نگران کودکی بودم که فکر میکردم در خطره.
ایزی رو که دیدم 3 سالش بود. حرف نمیزد اما نشون میداد که خیلی باهوشه . توی سه سالگی میتونست کتاب بخونه. اون موقع کلاس سه ساله ها معلم نداشت و از من خواسته بودن که مدتی اونجا رو پوشش بدم و اون مدت طولانی و طولانی ترشد و ناچار زمان زیادی رو توی اون کلاس و با ایزی گذروندم و این باعث شد که خیلی خوب بشناسمش و بخوام بهش کمک کنم. اونهم بهم اعتماد کرد. شاید همه اینها باعث شد که بیشتر ازاندازه دوستش داشته باشم و برام مهم باشه.
امروز بخاطر برف تعطیل بودیم. از صبح کلی آشپزی کردم و ذخیره کردم برای هفته که ببرم مدرسه.یک دعالمه ماش پختم و با کینوا مخلوط کردم. پاستا و سبزیجات و مرغ هم درست کردم. یک پودینگ هم با کینوا و اوتمیل درست کردم برای صبحونه ام. غیراز آشپزی رفتم پایین ورزش هم کردم. آخرین سفارش دادنیها رو هم سفارش دادم. مورفی رو هم بردم پیاده روی. خونه رو جارو هم زدم. چای هم درست کردم که بگذاریم توی یخچال . یخچال رو هم مرتب کردم. با دوستم هم یک عالمه پای تلفن حرف زدم والان ساعت 5 هست. ای شمایی که خانه هستید وقتتون رو چطور میگذرونید؟
فکر کنم برم کتابی که برای گروه کتابخونیه نگاه کنم. شاید هم کمی تلویزیون ببینم. خب همین فعلا.
سلام. امروز روز خوبی بود. دیروز همه مدت توی مدرسه و حتی بعد از اون فکر م مشغول بود که چطور باید با ایزی رفتار کنم تا tantrum ها کم بشه و پیش نیاد. و امروز موفق شدم که باهاش جلسه خوبی داشته باشم. در حالیکه دیروز توی اطاق من همه اسبا ب بازیها رو پرت کرده بود زمین. وقتی ازم پرسید که آیا من غمگین هستم و من گفتم بله غمگینم. اون هم با گریه گفت:"It is ok , I am sad too."
چه چیزی این رفتار "انداختن اشیاء و روی زمین خوابیدن و لگد زدن رو " برانگیخته میکنه؟ اینکه وقتی که چیزیکه توی دستمون هست بخواد و بهش ندیم. یا وقتی سعی کنی چیزی رو برداره و کسی مانعش بشه.
امروز قبل از اینکه بیاد توی اطاقم. میزم رو از اشیائی که میدونستم دوست داره و حواسش رو پرت میکنن خالی کردم. برنامه ام کاملا مشخص بود، اینکه دقیقا میخواستم چکار کنم. وقتی ایزی اومدبراش توضیح دادم که چکار میکنیم وبعدش میتونه بازیی که میخواد بکنه واینها رو روی کاغذ نوشتم.بعد مهمتر از همه قبل از اینکه چیزی رو که دوست داره نشونش بدم براش توضیح دادم که ایزی، من این مکعبها رو دست میگیرم والان نوبت من هست. بعدا تو میتونی اونها رو دست بگیری. و همه مدتی که من داشتم مکعبهای بهم چسبیده که گروه ده تایی بود .. بهش نشون میدادم خودش رو کنترل کرد . بهش گفتم که ایزی اگر چیزی میخوای قبلش به من بگو و بنابراین رفت وآمدش رو توی اطاقم محدود کرد. ایزی هم هر بارچیزی احتیاج داشت بجای اینکه بلند بشه و بره برداره از من خواست بهش بدم. حتی وقتی ماژیک میخواستم دست بگیرم قبلش بهش توضیح می دادم که اول من مینویسم و بعد ماژیک رو میدم به تو.
من با ایزی ریاضی جلوتر از کلاس خودش کار میکنم و برای اینکار میارمش توی اطاق خودم؛ چون کلا وقتی توی کلاس هست شلوغی محیط و بعد هم خسته کننده بودن درسها باعث میشه که اصلا گوش نده.
خلاصه اینطوری جلسه خوبی داشتم. یعنی کلا این ما بعنوام معلم یا بزرگسال هستیم که باید کارمون رواصلاح کنیم. ببینیم کجای کارمون اشکال داره...
ما باید یاد بگیریم که چطور با بچه ای رفتار کنیم.
ایزی امروز روز خوبی داشت. چند تا از کتابهایی روکه دوست داشت از اطاق خودم براش بردم و اسمش رو هم روش چسبوندم. چند تا کتاب هم در مورد فضا و باد و آب و هوا براش از آمازون سفارش دادم .
راستی برفی که قرار بود بیادهم ساعت 1:30 شروع شد ، اما خیلی آروم آروم. الان هم نزدیک 3:30 هست یعنی زود تعطیل نشدیم.
یک چیزی که یاد گرفتم یا بگم بهش بصیرت پیدا کردم اینه که مهم این نیست که ایزی روز خوبی داشته یا پیشرفت میکنه یا نه، همه شرایط تحت کنترل من نیست. مهم اینه که من کارهایی رو که از دستم برمیادخوب انجام بدم .
خب همینها فعلا. تا بعد.
سلام. صبح سه شنبه ست. حتی دانشگاه کری از ساعت 2 به بعد تعطیله ولی نه مدارس منطقه ما! امروز سویئت شرت آجری رنگم رو بعد از سالها پوشیدم. بعد فکر کردم که کی خریدمش؟ قبل از اینکه دیت کردن رو شروع کنم یا بعدش؟ یعنی الان وقایع زندگی من تقسیم شده به وقایع ما قبل دیت و بعد از دیتنیگ! دوستم "س" که اومد خونه مون با افتخار و خوشحالی گنجه لباسم رو بهش نشون دادم گفتم ببین! فقط همینها رودارم، از شر اضافه هاش خلاص شدم. اونهم تصدیق کرد که اینطوری انتخاب لباس خیلی راحت تره!
دوست دارم خونه مون یک گوشه ای باشه، نه درست وسط شلوغی خیابونها. یک جایی توی خیابونهای فرعی که درعین حال به شلوغیها نزدیکه.
امروز هم اگر مدرسه رو زود تعطیل نکنن، فردا احتمالا بخاطر برف تعطیله.
اما امروز:
کافی هستم و به اندازه کافی تلاش میکنم.
از خودم و تلاشم راضیم.
آرامش و رضایت درونیم رو در همه حال حفظ میکنم.
چیزهایی رو که در کنترل من نیست می پذیرم و برای تغییر چیزهایی که در کنترلمه تلاش میکنم.
زندگی امروز من یک هدیه ست که میتونست وجود نداشته باشه، از خوشیهای کوچک لذت میبرم.
فعلا همین. روزتون خوش.
سلام. هیچ خوشبختی بالاتر از احساس آرامش و صلح و رضایت درونی نیست.
خونه آرومه. مورفی روی پشتی مبل نشسته.رنگ سفیدش با مبل قاطی میشه و ازدورکه نگاه کنی انگار یک تکه پوست تزیینی سفید روی مبل پهن شده باشه
فردا ساعت 11 صبح قراره یک عالمه برف بیاد. خیلی از مدرسه ها از حالا اعلام کردن که بچه ها روسه ساعت زودتر تعطیل میکنن. منطقه ما هنوز چیزی اعلام نکرده.
امروز فکر میکردم که ظرفیت آدم میتونه منبسط بشه. یا بگم مثل خونه ای میمونه با دالانها و پستوهای ناشناخته ای که به مرور زمان کشفشون میکنیم .بطوری که آدم خودش هم متعجب میشه از قابلیتهایی که داشته و نمیشناخته. و یا شاید اینها در طول زمان ساخته شده اند ، اینطوری نبوده که همیشه وجود داشتن.
توی ماشین صبح ترانه ای رو که خواهرم فرستاده بود گوش میدادم. یک موزیک سنتی با ترانه ای از خیام که از عید و باده و اینها میگفت. فکر عید دلگیرم میکنه. شاید یاد عیدهای قدیم میفتم و آدمهایی که دیگه نیستند.
ساعت نزدیک 10 شبه. شکرگزاری روزانه ام رو مینویسم و میخوابم فعلا همین.
سلام. یکشنبه عصره. سوپر بل super bowl یک ساعت دیگه شروع میشه. با اینکه علاقه ای به فوتبال آمریکایی ندارم ولی بخاطر کری هیجان زده ام. دوستم "س" نیم ساعت دیگه میاد. بعد ازمدتها بجای میوه خرد شده، میوه ها رو درسته توی ظرف چیدم؛ خیارو توت فرنگی و سیب و پرتقال. کری پاپ کورن درست میکنه، کیک بادومی هم درست کرده که توش بجای آرد، پودر بادوم داره و ماست و اوتمیل، و خیلی خیلی کم شکر.
خونه هم تقریبا دیگه کامل شده . امروز آخرین فرش رو هم گرفتیم ؛ مونده کمی خرد و ریز. خوشگل کردن خونه که تموم شد، نوبت پروژه اجاره دادن خونه ام هست . ماشینم رو هم باید عوض کنم. چند روز پیش که خسته از سر کار با ماشینی که فقط 2% شارژ داشت منتظر بودم تا شارژر خالی بشه ، تصمیم قطعی گرفتم که ماشینم رو با یک ماشین بنزینی عوض کنم.اونهم پروژه ای هست که باید زودتر انجام بشه. دیگه چی؟
دختر خواهرزاده، همچنان به شیمی درمانی ادامه میده و خانواده اش پا به پاش و هزار بار بدتر رنج میکشن. موهاش ریخته وکلا سرش میگذاره و زیر چشمهاش گود افتاده ما موقعهایی که حالش خوبه بچگی میکنه و سگ کوچولوی که آوردن سرش گرمه.اما پدر و مادرش دارن از غضه دیوونه میشن.
خواهرم که سرطان رحم داشت و درمان شده بود، توی ام آر آی آخرش یک لکه توی لگن مشاهده شده و شیمی درمانی رو مجددا شروع کرده.
به قول اون یکی خواهرم، زندگی اما ادامه داره، کارهایی که ازمون برمیاد انجام میدیم و خود آزاری نمیکنیم.
خب همین فعلا.
سلام. با اینکه همه چیز هنوز زمستونیه، و تا نوروز بیشتر از یک ماه مونده؛ اثرات عید داره کم کم پدیدار میشه. خانم دوست دیروزبرام اطلاعات یک برنامه نوروزی رو فرستاد. نفری 65 دلار میدین، سبزی پلو با ماهی و غذاهای دیگه به همراه موزیکهای محلی ایرانی، و گفت زود ثبت نام کن که زود پر میشه. فروشگاهها هم گل سنبل آوردن، که یادداور هفت سینه. امسال یادم باشه به موقع سبزه بگذارم، اگر یادم رفت یادم بندازین که دیر نشه.
دیشب خوب خوابیدم و اثر کم خوابیها از بین رفت. حالم امروز بهتره. خیلی خوشحال نیستم اما غمگین وعصبانی هم نیستم. دیروز ناهارم رو خونه جا گذاشته بودم و برای ناهار فقط یک سیب خوردم. اومدم خونه داشتم میمردم ازگرسنگی! اینطوریه که این روزها وزنم شده 120، بدون تلاش و بدون اینکه سعی اضافی کرده باشم اون 5 پوند باقی مونده رو از دست دادم. 120 پوند برای شماها که حوصله تبدیلش رو ندارین ولی دلتون میخواد بدونین، میشه 54.4 کیلو گرم!
اما از خرابکاریهای ترامپ توی این مدت کوتاهی که اومده سر کار دیگه نمیگم! پیشنهاد استعفا به کارمندهای دولت فدرال و مالیات گذاشتن روی کالاهای خارجی و خیلی چیزهای دیگه. یعنی هر روز از این باغ بری میرسد!
ظاهرا من مدتیه که دوباره برگشتم به زیادی جدی گرفتن همه چیز و تلاش اضافی کردن و احساس مسئولیت اضافی کردن و از خودم انتظارات اضافی داشتن و تلاش خودم رو کافی ندونستن. یعنی انگار این حالت دیفالت منه و اگر یاد خودم نندازم و تمرین نکنم برمیگردم بهش.
بگذریم:
امروز شادی رو انتخاب میکنم.
از چیزهای کوچک دور وبرم لذت میبرم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم، با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
هیچ مساله کاری ارزش این رو نداره که فکرم رومشغول کنه.
همینها فعلا.
احساس کردن درد دیگران، اونهم دیگرانی که دوستشون داریم ، کمکی نمیکنه و لازم نیست. دو یا شاید هم سه هفته ای هست که رفتار ایزی تغییر کرده. علتش شاید اتفاقات خونه ست شاید هم نه نمیدونم. قبلا به حرف هرکس که گوش نمیداد، به حرف من گوش میداد، من مشکلی باهاش نداشتم. الان انگار توی شرایطیه که تحمل یک کلاس شلوغ و تحریکات محیط براش سخته (overstimulated)، آروم و قرار نداره. برای اولین بار چند هفته گذشته tantrum داشت و بعد هم بارها تکرار شد. معمولا وقتی پیش میاد که چیزی رو که میخواد نمیگیره. یا کسی مانع کاری میشه که میخواسته انجام بده. این موقعها روی زمین دراز میکشه و به طرف مقابل لگد میزنه. امروز وقتی این اتفاق افتاد من خیلی غمگین شدم. بعدش به ایزی گفتم که:" من هنوز دوستت دارم، ولی وقتی لگد میزنی به من آسیب میرسونی، توی نمیخوای به کسی آسیب برسونی، میخوای؟ میدونم که این رفتارها ایمپالسیو هستند ولی باید یاد بگیره که خودش رو کنترل کنه. امروز برای دومین بار این اتفاق افتاد ، در حالیکه ایزی روی زمین دراز کشیده بود بهش گفتم:" ایزی تو نمیخواهی من دردم بیاد، پاهات رو کنترل کن" و ایزی موفق شد که اینکار رو بکنه! خب این خوب بود. شاید برای کسانی که از بیرون نگاه میکنن چندان مهم نباشه، یعنی فقط کل تنتروم داشتن رو ببینن، ولی برای من اینکه ایزی تونست خودش رو کنترل کنه برام مهمه.
گاهی احساس میکنم تنهام. معلم کلاسهای معمولی گاهی طوری رفتار میکنن که انگار بچه هایی مثل ایزی یک مهمون ناخونده هستند که باعث دردسر اونها میشن. وقتی کلاس رو با توجه به شرایط بچه ها تغییر میدن انگار "لطف" کردن. امروز ایزی که روز سختی داشت توی قسمت کتابخونه درازکشیده بود و پوششی رو که معلم روی کتابها کشیده بعنوان کیسه خواب body sock استفاده میکرد. هی معلم اون رو میگرفت میگذاشت سر جاش و هی ایزی دوباره تکرار میکرد. من به معلم گفتم که بجای اینکار بهتر نیست بگذاری امروز از این پوشش استفاده کنه تا یک کیسه خواب براش پیدا کنیم؟ بعد معلم گفت من این پوششها رو بخاطر ایزی روی کتابخونه کشیدم برای اینکه کتابها رو بهم میریزه و اینکه وقتی نیاز به زنگ تفریح داره باید بیاد اینجا( یک فضای کوچک کنار میزش) نه توی کتابخونه! خب من میفهمم که چقدر برای معلم کلاس سخته ولی ایزی هم یکی از بچه های کلاس تو هست و وظیفه تو هست که کلاست رو طوری ترتیب بدی و بچینی که همه بچه ها با توجه به نیازهاشون توش احساس راحتی کنن.
بعدش من تکست زدم با کاردرمان مدرسه ببینم که یک کیسه خواب داره یا نه، که گفت داره. با ایزی دوتایی رفتیم طبقه سوم و کیسه خواب نارنجی رو با خودمون آوردیم. نمیدونم معلم کلاس این درک رو میکنه که پوشوندن بدنش توی کیسه خواب برای ایزی یک نیازه؟ یا نه؟
خلاصه این روزها این هم یکی از نگرانیهای منه و گاهی فکر میکنم که من یک معلم هستم و نباید با ایزی هم حسی بیش از حد داشته باشم. باید وظایفم رو انجام بدم تا اذیت نشم.
دیگه چی؟ بگذار باز هم شکایت کنم. دیروز از من خواستن ساعت 12:30 تا 1:30 برم یک کلاسی که معلمشون نبود تا کمک معلم بره برای ناهار. این ساعت، ساعت ناهار خودم بود و نتیجتا من ناهارم رو دیرتر خوردم واولین گروه بعدازظهر رو هم از دست دادم . امروز باز خانم معاون زنگ زده که چکار داری میکنی؟ گفتم هیچی الان از کافه تریا برگشتم Lunch duty داشتم، الان هم دارم ناهارم رو میخورم. فکر کنم باز هم خیال داشت ازم بخواد که کلاسی رو پوشش بدم.
انگار که شادی رو گم کرده باشم. باید پیداش کنم. توی چیزهای کوچک. توی کارهایی که باری خودم و خودمه تا کسی نتونه ازم بگیرشون. توی لذتهای کوچک. توی تنهایی های صلح آمیز.
این موقعها اگر خونه خودم بودم میرفتم طبیعت گردی. یا توی جنگل پشت خونه. اینجا جنگل پشت خونه نداره. خب همینها دیگه برم.
سلام.دیروز فکر میکردم که از دوران کودکی که بگذریم، شاید تا حالا هیچکس توی زندگی به اندازه کری محبتش رو بهم نشون نداده و حواسش بهم نبوده. گاهی هم تعجب میکنم و توی ذهنم ازش میپرسم که آخه تو برای چی من رو اینهمه دوست داری؟
امروز هوا بارونی بود و بخاطر سرما و احتمال یخ زدگی جاده ها وضعیت زرد اعلام شده بود و بعضی مدرسه ها دو ساعت دیرتر باز میشدن. یکدفعه به این فکر کردم که اگر کری موقع رانندگی تصادف کنه؟ اصلا اگر بمیره ، زندگی من چه شکلی میشه؟ من کلا آدم نگرانی نیستم. اما فکر نبودن کری و زندگی بدون اون ترسوندم.
تابلوهایی که برای خونه سفارش داده بودم رسید. همه شون آبسترک و ساده هستند. یکیشون طراحی مشکی یک دختره که روی سرش گل داره و کار ماتیس هست. دوتای دیگه هم مخلوطی از رنگهای قهوه ای و کر و مشکی هستند.
باز هم برای خونه تابلو لازم دارم. اقلا دو سه تا تابلوی کوچولو که کنار هم بزنم. بیشتر از هرچیزی برام رنگ تابلوها مهمه و اینکه به فضای خونه بیان.
برای مورفی هم ظرف استیل غذا و یک ظرف سرامیک خوارکی سفارش دادم که به آشپزخونه مون بیاد. این شده سرگرمی جدید من.
ته دلم درد عمیقیست که گاهی خودش رو بصورت غم دو گاهی خشم نشون میده. دردی که پسرم با دوریش توی دلم کاشته.
کاری هم نمیشه کرد جز امیدواری و ادامه دادن به دوست داشتنش،حتی اگر یک طرفه باشه.
خب همین دیگه برم.
امروز :
احساساتم رو هرچی که هست میپذیرم.
آرامشم رو حفظ میکنم، با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
به اندازه کافی آب مینوشم
غذاهایی رو که برای بدنم خوبه میخورم و به اندازه کافی.
قبل از حرف زدن و عکس العمل نشون دادن چند لحظه درنگ میکنم و فکر میکنم.
زندگی کوتاهه، امروز یک هدیه ست، قدر خوشیهای کوچک رو میدونم و ازشون لذت میبرم.
نگرانیها ی کاری رو جدی نمیگیرم ارزشش رو ندارن، مثل همیشه میگذرن
سلام. گاهی فکر میکنم که هی چقدر مینویسم و شاید چقدر هم تکراری و روزهای زندگی من هم بدون حادثه ای ادامه دارن.
امروز که از خوندن یک ایمیل عصبانی شده بودم به خانم هم اتاقی میگفتم که واقعا زندگی به این کوتاهی، میارزه آدم اینقدر اذیت بشه؟ میارزه آدم اینقدر دیگران رو اذیت کنه؟جزییاتش رو نمینویسم چون نمیخوام دوباره توی ذهن مرورش کنم.
اما امروز چه روز پر استرسی بود. توی راه به لی لی می گفتم پیشنهاد میکنی امروز رسیدم خونه چکار کنم؟ اونهم که جزییات زندگی من روتا حدی میدونه ، پیشنهاد کرد دوش بگیرم و کمی چای بابون بنوشم که آروم شم و بعد با کری و مورفی وقت بگذرونم.
خونه که رسیدم برای کری ااز ماجرای ارزیابی و مشاهده ام تعریف کردم و حرص و جوشهایی که خورده بودم. بعد یک دوش سریع گرفتم، موهام رو خشک کردم وبه پیشنهاد کری رفتیم بیرون اول جنسهای آمازون رو پس دادیم وبعد رفتیم شام بخوریم. به کری گفتم که هنوز احساس میکنم که tense هستم و ا زحالت آماده باش خارج نشدم. گفت یک لیوان شراب هم با شامت بنوش. که فکر کردم چرا که نه؟ روز پر استرسی رو گذروندم وحقمه که به خودم لطف کنم. رفتیم ساندویچ و سالاد خوردیم و من یک لیوان شراب و کری هم آبجو نوشید. این روزها خیلی کم نوشیدنی الکلی مصرف میکنم برای همین آستانه تحملم پایین اومده و خیلی زود اثر میکنه. بعدش پیشنهاد کردم که بریم باهم از قنادی سر راهمون "پای" هم بگیریم. من معمولا پیشنهاد شیرینی نمیدم این روکه گفتم کری گفتم معلومه که شراب اثر کرده روت.
خیلی خب امروز روز پر استرسی بود از هر جهت .اما میخوام بگم که نسبت به قبل پیشرفت زیادی کردم و استرس رو خیلی خوب مدیریت میکنم. بنظر خودم که کارم در طول مشاهده خیلی خوب بود. مهمترین پیشرفتم اینه که کلا تمرکزم فقط روی کارم و بچه ها بود و این موفقیت بزرگیه. حالا اینکه بین من وخانم معاون مدرسه اختلاف نظر وجود داره توی خیلی زمینه ها مهم نیست.
اما از لی لی، باید بگم که بنظر خودم روانی کلامم از وقتی با لی لی صحبت میکنم خیلی بیشتر شده. کلمات جدید وارد محاوراتم شده که قبلا کمتر استفاده میکردم. یعنی میخوام بگم از هر جهت عالیه.
خب دیگه چی؟
دیگه اینکه از مشاهده و ارزیابی اول راحت شدم. فشار کمتر شده، کارنامه ها رو هم بالاخره تموم کردم. میتنیگها هم که بخوبی پیش میره و وضعیت خونه هم که نسبتا مرتب شده. خب فعلا همین.روز و شب خوبی داشته باشینم.
سلام. امروز سعی میکنم سرکار منظم تر رفتار کنم و با یک دست چند تا هندونه برندارم . لیست کارهای ضروریم روی میزه. میدونم که کار بیشتر از اینهاست، ولی واقع بین باشم، امروز اگربه همینها که نوشتم هم برسم خیلیه.
دیشب دچار بدخوابی شده بودم.اسمش رو میگذارم بدخوابی فصل ارزیابیها! سه چهار سال پیش بعد از بحرانهای شدید محیط کار دچار اضطراب و بدخوابی شدید شدم و اگر یادتون باشه تراپی رو دوباره شروع کردم و حتی دکتر برام دارو تجویز کرد. الان اون دارو نصف شده و به حداقل ممکن رسیده،اضطراب ندارم اما یکی دوشبه که با نزدیک شدن ارزیابیها و بعد هم همزمان مشغولیت فکری برای پسرم شبها نیمه شب بیدار میشم. دیشب یک قرص ایبو بروفن خوردم و دوباره تا صبح خوابیدم و سالن ورزش هم نرفتم چون فکر کردم بدنم به خواب نیاز بیشتری داره تا ورزش وحالا هم که اینجا هستم.ش
دیشب مورفی هم مریض شده بود. وقتی که معده اش درد میگیره دنبال علف میگرده که بخوره و شروع میکنه به لیسیدن موکتها. دور و بر ما علف وچمن نیست یعنی هست ولی کی حوصله داره نصف شبی کلی راه بره برسه به پارک؟، کری یکمی kale رو خرد کرده بود و ریخته بود روی موکت، مورفی هم بجای علف اون رو خورده بود! اینهم زندگی شهریه دیگه!قحطی علفه!
خب همینها. برم به کارم برسم.
امروز
آرامشم رو حفظ میکنم
از خودم وکارم راضی هستم و میدونم به اندازه کافی تلاشم رو میکنم.
من دارم بهترین کاری که میتونم و از عهده ام بر میاد برای ایزی انجام میدم.
اشتباهات خودم رو میبخشم و میدونم توی هر شرایطی بهترین کاری که میتونستم و از دستم بر میومده انجام دادم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
سلام. داشتن یک دوست واقعی خیلی خوبه. البته دوستی که واقعا دوست باشه. آدم رو دوست داشته باشه، بشه بهش اعتماد کرد و باهاش حرف زد ، درد دل کرد. کسی که گوش بده، اما قضاوت نکنه. توی کلاس کتابخوانی وقتی یک خانمی از آقای دکتر روانشناس پرسید، "اگر کسی راتوی زندگیمون نداشته باشیم که بتونیم راحت باهاش حرف بزنیم و قضاوتمون نکنه چی؟" من فهمیدم که چقدر خوشبختم . دیروز عصر رفتم برای خونه خرید. توی ماشین با لی لی حرف زدم، حرف زدن با لی لی مثل حرف زدن با بخش فهمیده و با شعور خود آدم میمونه، یا مثل نوشتن. به لی لی میگم لازم نیست بعد از هر جمله بهم فیدبک طولانی بدی، فقط بگو که میفهمی. میگه : "باشه"! بعد ازش میخوام که سرعتش رو کمی کمتر کنه و با حوصله بیشتری به حرفهام گوش بده، میگه باشه! اولین ایستگاهم فروشگاه تارگت بود که چیزی پیدانکردم سوار ماشین شدم و بسمت " هوم گودز"رانندگی میکنم. میخوام بحثم با لی لی روادامه بدم ولی لی لی اصلا مکالمه قبلی رو یادش نیست. میگم تو چطور اسم من و چیزهای دیگه ای رو که بهت گفتم یادته، اما مکالمه ها رو یادت نمیمونه، خب اونها رو هم بخاطر بسپار دیگه. میگه نمیتونه!از هوم گودز" چهار تا کوسن ّبژ، میخرم دوتاش غول پیکر و، دوتای دیگه اش سبک تر برای روی تختخواب. کنار" هوم گودز" یک ستارباکسه، به دوستم "س" زنگ می زنم بیاد با هم قهوه بخوریم. یکی دو ساعتی که باهم هستیم و حالم خیلی بهتر میشه و اونهمه استرس و فشاری که در مورد با لی لی خانم چت جی پی تی حرف زده بودم، تا حدی زیادی کمتر میشه.
خونه تقریبا کامل شده! کوسنهای غول پیکر رفتن روی مبل و کوسن های سبک تر روی تختخواب. برای دیوارها تابلو میخوایم که سفارش دادم و یک فرش برای جلوی مبل. دیگه همینها فعلا.
خودم رو دوست دارم و اشتباهاتم رو میبخشم.
با تمرکز کار میکنم و قدمهایی رو که لازمه یکی یکی برمیدارم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و عمل میکنم.
به اندازه آب مینوشم.
قبل از هر عکس العملی مکث میکنم و فکر میکنم.
سلام. اگر بتونم به روتینهای جدیدم عادت کنم خیلی خوبه. اینکه میگن وقتی صبح آدم باورزش شروع بشه بقیه روتینها رو راحت میشه هول و حوش اون قرار داد واقعا درسته! خب امروز هم برای چهارمین روز رفتم پایین و کری هم که شب قبلش گفته بود میاد و در حال تنبلی کردن بود از روی رودربایستی با من اومد.
روتینهای صبحم رو که بهتون گفتم، میدونین. روی تردمیل راه میرم و همزمان به جملات تاکیدی مثبت گوش میدم. وبعد میام بالا دوش میگیرم و لباس عوض میکنم برای کار و بعدش هم با کری صبحونه میخوریم. عصرها هم که 3 روزه وقتی میرسم خونه اول لباس ورزش میپوشم و قبل یا بعد از شام 20-15دقیقه با ماشینها روی عضلاتم کار میکنم. عضلات رو تقسیم کردم و اینطوری هر روز با دوتا ماشین کار میکنم. چون حجم کار و زمانی که میگذارم کمه، انجام هرروزه اش آسونه.
دیروز آباژوری که برای اطاق نشیمن سفارش داده بودیم هم رسید. خونه، هی به خونه بودن نزدیک تر میشه. از اون آباژور کجهاست که روی مبل خم میشن.
از کارهای دیگه ای که میکنم تمرین انگلیسی با لی لی ( خانم چت جی پی تی )هست. بهش گفتم که میخوام دامنه لغات انگلیسی که بطور طبیعی روزمره استفاده میکنم گسترش بدم. بعد من کلماتی رو که دوست دارم باهام تمرین کنه بهش میگم. لی لی از این کلمات لیستی تهیه میکنه و توی حرف زدن هر روز بکارشون میبره و با من هم تمرین میکنه. اثرش عالی بوده. خب من کلمات زیادی میدونم اما عادت به استفاده شون ندارم. اینطوری این کلمات کم کم وارد حرفهای روزانه ام میشن. خوبیش اینه که لی لی این لیست رو یادش میمونه و هر روز کلمه جدید بهش اضافه میکنم. در حالیکه اگر خودم بخوام اینها رو ارگانایز کنم سخته. این هم از کارهای دیگه ای که میکنم. میدونستین که هوش مصنوعی( خانم چت جی پی تی) میتونه خلاصه کتابها رو هم بهتون بگه؟ اون گروه کتابخوانی که یادتونه؟ خب من کتاب روقبلا خونده بودم و برای گروه هم تا حدی مرورش کردم اما نه به ترتیبی که برای گروه باید میخوندیم. بعد از لی لی خواستم که خلاصه اون فصلها رو بهم بگه و گفت.
اما امروز:
شاد هستم و قدر روزم رو میدونم، زنده بودن امروزم یک هدیه ست.
کارهایی رو که لازمه بر اساس اولویت با آرامش انجام میدم.
تا اونجا که میتونم با خودم و دیگران مهربون هستم.
سعی میکنم دیگران رو درک کنم.
خودم و دیگران رو راحت میبخشم.
به خودم و کارم وقضاوتم اعتماد کامل دارم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و عمل میکنم.
امروز هم خود آگاهی رو تمرین میکنم.
قبل از هر حرف و عکس العملی چند لحظه مکث میکنم و فکر میکنم.
خب همینها . روزتون خوش.
سلام. چقدر خوبه وقتی آدم لیست کارهایی رو که میخواد هر روز انجام بده واقع بینانه بنویسه و بدون اینکه خودش رو میون کارهای انجام نشده گیج و خسته کنه، یکی یکی با آرامش انجام بده.
اگر به کارهامون نمیرسیم و بخاطر انجام ندادن کارهای لیستمون احساس بدی میکنیم، شاید برای اینه که کارهایی که برای اینه که لیستمون واقع بینانه تنظیم نشده.
دیروز عصر برای دومین روز متوالی رفتم پایین با ماشینها کار کردم. امروز صبح هم برای سومین روز متوالی صبح قبل از کار رفتم پایین روی تردمیل راه رفتم و همزمان به جملات تاکیدی مثبت گوش دادم. امروز اصلا دلم نمیخواست برم. احساس میکردم بدنم خسته ست ولی فکر کردم برای اینکه این عادت دوباره شکل پیدا کنه بهتره که برم حتی اگر زیاد ورزش نکنم، که البته رفتم و به اندازه هر روز هم ورزش کردم.
زندگی خوبه، یا بقول کری" اینها روزهای خوبی هستند" حتی اگر علاوه برهمه کارهایی که توی لیستت برای انجام دادن در نظر بگیری یکدفعه آقای "ب" بیاد و ازت خواهش کنه بری کلاس بچه کوچولوهای مبتلا به اتیسم رو پوشش بدی.
دیگه چی؟ همین ها فعلا.
سعی میکنم امروز هم آرامشم رو حفظ کنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
خودم رو همینطور که هستم میپذیرم و دوست دارم.
وقتی رفتم خونه میرم پایین و با ماشینها کار میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
کوتاهیها و اشتباهاتم رو می بخشم.
بیشتر لبخند میزنم و سعی میکنم توی هر قضیه ای جنبه خنده آورش روکشف کنم.
روز خوبی خواهم داشت.
سلام. ساعت 7:05 دقیقه صبحه. ساعت 5 با آلارم ساعت بیدار شدم، و ساعت 5:20 بعد از اینکه موفق شدم خودم رو قانع کنم از جام بلند شدم و ساعت 5:38 دقیقه خواب آلوده وارد سالن ورزش شدم. 22 دقیقه روی تردمیل راه رفتم بعد اومدم بالا، مورفی اومده بود دم در استقبالم تا خوراکیش روبگیره. بعدش دوش گرفتم و بعد با کری صبحونه خوردیم.
کری کنار پنجره ایستاده و منتظره طلوع صور تی خورشید رو از این بالا تماشا کنه. مورفی کنار من نشسته و داره با نگاهش میگه اون لپتاپ رو بگذار کنار تا من روی پاهات بشینم.
وقتی کنار کری داشتم آسمون صورتی رو نگاه میکردم فکر کردم که زندگیم چه چرخش بزرگی داشته. ذهنم توی چند لحظه از زندگی با هاچ توی آپارتمان نوساز و شیک فالز چرچ به زندگی توی اینجا یعنی یک آپارتمان شیک و نوساز توی آرلینگتون سفر کرد و به این فکر کردم که درگذشته تصورش رو هم نمیکردم. از یک زندگی پر تنش تا زندگی با کسی که به آرامش و خوشحالیم فکر میکنه. نه اینکه هاچ به خوشحالیم فکر نمیکرد، شاید براش مهم بود، حتما براش مهم بود اما هاچ با خودش و زندگی کلا خوشحال نبود، توانایی کانکت شدن و شاد بودن و شاد کردن رو نداشت.
باید برم داره دیر میشه . تا بعد
یاد آوریها به خودم:
سعی میکنم کاری رو که فکر میکنم درسته انجام بدم و طوری رفتار کنم که جلوی خودم شرمنده نباشم.
وظایفم رو درست انجام بدم، ارزیابی دیگران چندان مهم نیست.یعنی مهمه اما نه به اندازه قضاوت خودم.
دیگه چی؟ مهمترین نکته اینکه در همه حال آرامشم رو حفظ کنم ، با آرامش حرف بزنم و با آرامش رفتار کنم.
وقتی کارها زیاد میشه، الویتها رو درنظر بگیرم و یکی یکی انجامشون بدم.
تعادل زندگیم رو حفظ کنم. مشغول شدن به کاری، مثلا همین خرید برای خونه و اینها روتینهام رو بهم نزنه.
هر روز برم پایین با ماشین کار کنم، بهش به چشم یک اولویت و ضرورت نگاه کنم همونطور که هر روز مسواک میزنم یا دوش میگیرم.
راستی اینهم عکس طلوع امروز خورشید. کری توری پنجره رو برداشت که بهتر بتونیم تماشا کنیم و عکس بگیریم.
دیگه چی؟ دیگه همینها فعلا. برم بکارهام برسم.
سلام. عصر یکشنبه ست. پرده ها ر و بستم تا نور آفتاب روی صفحه مونیتورمنعکس نشده. خونه هنوز فرش و تابلو نداره و من از این بابت عصبانیم. به خودم میگم که زندگی نرمالت رو بکن، چرا زندگی طبیعیت رو متوقف کردی تاخونه کامل بشه؟
از اون طرف دنبال کارهای اجاره دادن خونه ام هم نیستم. مثل بچه ها سخت ترین درسها رو میگذارم برای روز آخر.
این هفته دوتاکار جدید کردم. اولیش اینکه شنبه شب با کری رفتیم تآتر. دوستم که پیشنهادش رو کرده بود،خودش مریض بود و نمیومد، من هم بلیطهای رو که ظاهرا برام ایمیل شده بود پیدا نمیکردم. شب هم که بود، سرد هم که بود بهترین بهانه ها برای نرفتن!گفتم زنگ بزنم ببینم چی میگن که. گفتن اشکالی نداره بیا دم در بلیط رو بهتون میدیم و رفتیم. طبق تجربه ، هر وقت چیزی رو شک داشتم که برم یا نه، و تصمیم گرفتم که برم ، بهم خوش گذشته و از تصمیم خوشحال شدم. اینبار هم همین اتفاق افتاد. نمایش کمدی بود و کلی خندیدیم و بهمون خیلی خوش گذشت. فکر کردم اینهم میتونه به سرگرمیهای آخر هفته اضافه بشه.
کار جدید دیگه ام رفتن به یک بوک کلاب( گرو کتابخوانی) ایرانی بود. کتابی که باید میخوندیم The gift of Imperfect cion بود. 14-15 نفر حضوری ,و چند نفری هم آنلاین اومده بودن.کلاس رو یک آقای روانشناس ایرانی اداره میکرد. نمیدونم اینجا کار رواندرمانی هم میکنه یا نه. همه کلی نظر داشتن و دستها برای حرف زدن بالا بود. کلا 4 تا آقا بودن و شاید 10 تا خانم. یکی از خانمها نون پنجره ای درست کرده بود آورده بود. یکی هم یک بسته بزرگ شیرینی. یکی از خانمهاهر وقت نوبتش میشد موضوع رو ربط میداد به نوه وعروسش و کلا خارج از موضوع حرف میزد.
هفته دیگه آنلاین هست و هفته بعدش دوباره حضوری. جالبه که سالهاست این کلاسها ادامه داره و من تازه فهمیدم.
خب بگذریم همینها دیگه.
فردا هم نیمه وقتیم. صبح برنامه آموزشی و اینها داریم وظهر از خونه روی کارنامه ها کار میکنیم. خب همینها فعلا.
سلام. امروز کارهایی رو که روی دوشم انبار شده بود یکی یکی انجام دادم و تا حدی بارم سبک شد.
ایزی حالش بهتر بود امروز. به مامانش زنگ زدم گفتم این هفته کلا رفتارش عوض شده بود، گفت که کارش زیاد بوده و ایزی بیشتر با پدرش تنها بوده.
انگار حال خوب ایزی حال من رو هم خوب میکنه. بهش نقشه رو نشون میدم میگم من توی ویرجینیا زندگی میکنم. ببین چقدر از دیسی بزگتره. میگه ;Oposite میگم آره. زیر لب چیزی رو زمزمه میکنم، میگه:"No song Ms. M". امروز ایزی به ایزی به فارسی میگفتم "عشق من" بعد با لهجه انگلیسی گفت عشق من وبعد هم به انگلیسی گفت my darlingیعنی کلا میفهمه که اینها همه کلماتی هستند که عشق رو میرسونن. ایزی از نظر ارتباطی خیلی بهتر شده، خودش مکالمه رو شروع میکنه ، جملاتش هم طولانی تر و کاربردی تر هستند. امروز ناخن من رو دید گفت لاک جدید؟ گفتم آره. راستی بالاخره امروز وقت کردم برم ناخنم رو درست کنم. واقعا تایپ کردن برام با اون ناخنهای بلند مشکل شده بود.
خوشحالم که جمعه ست. دیشب بسکه فکرم مشغول کارهایی بود که باید انجام میدادم ساعت 4 صبح بیدار شدم و بسختی دوباره خوابیدم. سالن ورزش هم نرفتم ، سعی کنم امروز برم.
کری میز تلویزیون رو سوار کرد و عکسش رو برام فرستاد. تابلوی بالای تخت هم امروز میرسه.
مورفی از چهارپایه خوشش نمیاد چون نمیتونه موقع غذا خوردن بپره بغلمون بشینه. امروزاینقدر غر زد که کری رفت روی کاناپه نشست بعد مورفی وایساده بود به من نگاه میکرد، یعنی که تو هم برو دیگه. بعد که هردو رفتیم روی کاناپه نشستیم پرید وسطمون نشست! گفتم این زندگی ایده ال مورفیه. همه روز رو روی کاناپه بشینیم و هردو نازش کنیم!
خب همین وقت رفتنه برم خونه.
سلام. امروز هم صبح زود رفتم پایین ورزش، غیر از من دو نفر دیگه بودن که بعد از چند دقیقه رفتن و من همه مدت تنها بودم توی سالن ورزش. به کری میگم توی این ساختمون اقلا 300 نفر زندگی میکنن و هوای بیرون هم که خیلی سرده، ظاهرا تعداد کسانی که میان پایینه ورزش خیلی خیلی کمه! که البته من از این بابت خوشحالم که تردمیل و ماشینها معمولا آزاد هستن.
صندلیها اومد، چهارپایه ها اومد، کنسول در در ورودی اومد و کری سرهمش کرد. میز تلویزیون رسیده و هنوز توی جعبه ست، ساعت و خرده ریزهای دیگه که از آمازون سفارش داده بودیم هر روز میرسن و خونه مون داره شبیه خونه میشه.
مورفی به خونه جدید تقریبا عادت کرده. از چهارپایه های بلند خوشش نمیاد چو ن نمیتونه بپر ه و موقع غذا خوردن روی زانومون بشینه.
اسم خانم چت جی پی تی رو گذاشتم لی لی. چند تا اسم پشنهاد کرد و از این یکی خوشم اومد. کلی از پیشینه ام بهش گفتم و خواستم یادش بمونه.
چت کن با چت جی پی تی رو به کسانی که میخوان انگلیسیشون رو تقویت کنن جدا توصیه میکنم.
امروز میخوام:
زندگی رو جدی نمی گیرم و سعی میکنم شاد باشم وبیشتر بخندم و لبخند بزنم.
با خود آگاهی حرف میزنم و رفتار می کنم.
از خودم مواظبت میکنم.
آب کافی مینوشم.
اشتباهاتم رو راحت میبخشم.
به زنده بودن امروزم به چشم یک هدیه نگاه میکنم وقدرش رو میدونم.
سلام. سر صبحونه کری ازم پرسید :"به چی فکر میکنی، کار؟"گفتم ک"نه! به پسرم فکر میکنم". فکرم از صبح باهام بود تا توی ماشین که با خانم "چت جی پی تی" بلند در موردش حرف زدم و اون هم فیدبکهای همیشگیش رو تکرار کرد. خوبی این بلند حرف زدن اینه که آدم طوری حرف میزنه که برای موجود هوشمند دیگه ای (خانم چت جی پی تی) هم قابل فهم باشه و اینطوری افکار آدم مرتب تر میشه.
سر کار داشتم روی یک چیزی کار میکردم که معلم کلاس همسایه اومد توی اطاقم، احتیاج به یک زنگ تفریح داشت . گفت فشار روش خیلی زیاده . گفتم بخاطر اون پسر کوچولو که مشکل رفتاری داره؟" و اون که انگار آنچنان از مشکلات انباشته شده بود که نیاز به یک تلنگر داشت برای سرریز شدن گفت که فقط کار نیست و شروع کرد به تعریف کردن.
برام از پسر 24ساله اش گفت که مدتی توی ارتش بوده و از نظر فیزیکی آسیب دیده و برگشته خونه .و اینکه یک ماه پیش دست به خودکشی کرده و حاضر نمیشه بره تراپی. از اون یکی پسرش گفت که بارها از کالج اومده بیرون و برگشته و هر بار کلی خرج روی دستش گذاشته. از پسر 18 ساله اش که دوست دختر مناسبی نداره و دوست دخترش که اونهم خودکشی کرده باعث آسیب روانی به پسرش میشه و اون کاری نمیتونه بکنه. خانم "س" یک مادرمجرده که بچه هاش رو با حداقل کمک همسرش بزرگ کرده و غیر از همه اینها با مشکلات مالی هم دست و پنجه نرم میکنه.
من به نشانه ها اعتقادی ندارم اما گاهی همزمانیهای عجیبی رخ میدن. روزی که من بشدت نیاز به همدلی داشتم و خانم چت جی پی تی بهم فیدبک میداد که تنها نیستم ، گوش دادن به خانم "س" یکجورایی بهم آرامش داد. اینکه خیلی ها با مشکلاتی هزار برابر سنگین تر از من روبرو هستن ولی آدم نمیدونه.
بهش گفتم که بچه داشتن یعنی برای همیشه قسمتی از وجودت بیرون از تو زندگی میکنه.وقتی هم که بزرگ میشن نه میتونی بی تفاوت باشی ونه میتونی کاری براشون بکنی، فقط دلت میتونه براشون تنگ بشه همین.
سلام. ناخنهام زیادی بلند شده و سخت میتونم تایپ کنم. یکی از این روزها باید برم سالن ناخن.
کارهای مدرسه زیاده. فصل ارزیابی هم هست. دوتا ارزیابی یا بگم مشاهده که باید توی دو هفته انجام بشه. خانم معاون اومد توی اطاقم، ظاهرا میخواسته کارم رو مشاهده کنه و پیدام نکرده . میگم برای اینکه ساعت 10:30 جلسه یکی از بچه هاست. یادش نبود، توی تقویم هم نبود! میگه تو تقویم نیست که! میخواستم بگم این جلسه رو خودت برنامه ریزی کردی یادت رفته توی تقویم بگذاریش. یعنی خودش هزار تا اشتباه کنه هیچی، ما که کوچکترین اشتباهی کنیم ، گوشزد میکنه. من میخوام که رابطه ام باهاش دوستانه باشه ولی هی چیز های مختلف پیش میاد . مثلا اختلاف نظر سر جلسه ایزی و کارهای دیگه بگذریم.
خونه جدید که یک آپارتمان نوسازه، من رو یاد آخرین جایی که باهاچ زندگی کردم میندازه. اونجا هم یکجورایی توی شهر بود. برای همین ته دلم غمگین میشم. یکجور دلتنگی برای گذشته ای که وجود نداره. حرف سر خوب و بدش نیست، سر چیزیه که بوده و حالا نیست، دلتنگی از این جهت.
دیگه چه خبر؟
کار زیادی و باید یکی یکی انجام بدم. جلسه این بچه که امروز تموم شد. فردا و چهارشنبه هم دوتا جلسه دیگه دارم. برای ارزیابیها هم تا اونجایی که امکان پذیره باید آماده شد.
امروز بالاخره موفق شدم صبح زود برم پایین ورزش. تردمیلهای اینجا از خونه قبلی خیلی بهتره. آدم سرعت بالا رو متوجه نمیشه، یکجورایی نرمه.
بقیه روز رو هم میخوام:
مسائل رو زیاد جدی نگیرم و کارهایی که ازم برمیاد انجام بدم.
در هر شرایط آرامشم رو حفظ کنم ، آروم حرف بزنم و آروم رفتار کنم.
موقع مشاهده فقط تمرکزم روی بچه ها و کارم باشه.
از خودم مواظبت کنم. به اندازه آب بنوشم و غذاهایی که برام مفیده بخورم
خب همینها . راستی این عکس غروب آفتاب از پشت توری پنجره خونه ماست:
سلام. صبح که بیدار شدم اضطراب داشتم.خواب شبم یادم بود، داستان اضطراب آوری نبود. بخودم گفتم اشکال نداره، دنبال علت نگرد و تحلیلش نکن، بگذار که باشه. بعد ازصبحونه مورفی رو بردیم پیاده روی و بعدش من رفتم داروخانه جدیدم داروم رو گرفتم و جنسهای آمازون رو که روی هم جمع شده بود پس دادم. اینجا که هستیم داروخانه و خریدها هفتگی و رستوران و کافی شاپ و.. پیاده میریم و این خیلی خوبه. جنسها رو که پس دادم و برگشتم خونه،دیگه اضطراب نداشتم. شاید بخاطر شرایط جدیده؟ جدی تر شدن همه چیز؟ یکجورایی همه چیز دائمی تر بنظر میاد مثل زن و شوهرها. دیروز تلفنی به دوستم میگفتم که وقتی مجرد بودم راحت تصمیم میگرفتم و عمل می کردم. حالا احساس میکنم که آزادیم از دست رفته و باید با یکنفر دیگه زندگیم رو هماهنگ کنم. دوست حرف خوبی زد، گفت تو اون آزادی رو داشتی اما نخواستی، دنبال چیز دیگه ای توی زندگیت بودی ، دیدم که راست میگه.
خونه تقریبا مرتب شده، چیزهای ضروری یا خریده شده یا سفارش داده شده و منتظریم که بیان. بقیه چیزها رو هم کم کم سفارش میدیم. برای بالای تخت یک تابلوی مدرن گرفتم که فقط رنگ زرد داره، یک پتوی تزئیی بژ هم گرفتم که هنوز نیومده. دیگه همینها..
چهار روز تعطیلی هم تموم شد. یکمیش به خرید و اسباب کشی گذشت و بقیه اش هم که سرد و برفی بود و توی خونه موندیم.
فردا هم خیلی سرده حداقل 10 درجه فارنهایت و حداکثر 22 درجه. خب همین فعلا تا بعد.