باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

یکشنبه 21 دسامبر

کسی( Cassie)  و برایان مثل کشتی غرق شده ها از راه رسیدن. نمیدونم  که کری متوجه شد یا نه؟  اما مگه میشد اون حالت ماتم زده رو ندید؟ کسی تلاش میکرد که ماسک یک آدم خوشحال رو به چهره بزنه، باید خیلی سخت باشه. دلم میخواست بهش بگم چی شده؟ خوبی؟ یعنی بخاطر ماجرای بچه هنوز ناراحت بودن؟دومین باره که برای بچه دار شدن( بطور آزمایشگاهی) تلاش میکنن و نمیشه، اما  اون که ازش یک ماهی گذشته. شاید باهم دعواشون شده بود؟ کسی  مثل همیشه یک جامپ سوت مشکی تنشه با یک پیراهن یا تی شرت زیرش. این لباس مورد علاقشه. آرایش نمیکنه، موهاش معمولا دم اسبیه، ناخنهاش کوتاه و بدون لاکه ، کلا خیلی ساده ست. توی ماشین اینها میاد توی فکرم اما به کری چیزی نمیگم. و نمیگم که تو هم دیدی که کسی چقدر غمگین بود؟

توی رستوران  من سالاد سزار سفارش دادم با ماهی سمون، کسی یک سبد گربه ماهی سفارش  ( به فارسی چی میگن بهش)؟ داد با سیب زمینی و اینها، کری   کیک خرچنگ و، برایان؟ باور نمیکنین که برایان از منوی برانچ یک وافل بزگ با یک عالمه خامه و توت فرنگی سفارش داد! مثل بچه هاست، بچه ای که دوست داره پدربشه.

برای  دوستم "س" که کریسمس میاد پیشمون  یک ماگ سفید خریدم که برگهای سبز برجسته داره و دو جفت دستکش بلند زمستونی مروارید دار.  میدونم که  ممکنه ازشون استفاده نکنه  ولی خب، باز کردن هدیه حتما خوشحالش میکنه. یک تی شرت آبی پولو هم برای کری خریدم و گذاشتم زیر درخت و همه اینها به اضافه هدیه های برایان و کسی رو توی نیم ساعت از نوردسترام رک گرفتم. بعدش اومدیم خونه و آماده شدیم و رفتیم مرکز "ریو" تا با بچه ها ناهار بخوریم.

کری از رسیدن کریسمس هیجان زده ست و هی میگه چهار روز دیگه کریسمسه. برای من دو تا هدیه گذاشته زیر درخت. احتمالا یکیش عطره و اون یکی؟ نمیدونم. هنوز هم هی میپرسه دیگه چی میخوای؟ میگم گیفت کارت میخوام برای سالن ناخن! بعدش یکمی هم احساس بدی پیدا میکنه. گیفت کارت مثل پوله. انگار ازش پول خواسته باشم.

دیروز کری از من میپرسه که برنامه ام برای بازنشگستی چیه؟ میدونم که دوست داره من از این نگرانیهای کاری خلاص بشم و بیشتر مسافرت بریم و اینها. ولی از اونجایی که ما دو تا آدم مجزا هستیم ،  من مسئول زندگی مالی خودم هستم بنابراین تصمیمی میگیرم که برای خودم و آینده ام مناسبه . میگم:" تا وقتی که وام خونه ام پرداخت بشه کار میکنم" و بعدش هم  یکمی احساس مظلومیت هم میکنم.یعنی  هنوز این مساله رو هضم نمیکنم، یعنی فکرم میفهمه ولی "دلم" نمیفهمه که که اگر ما شریک زندگی  یا پارتنر هستیم پس چرا من نگرانیهای مالی من مال خودمه؟ نگرانی که ، نمیدونم اسمش رو چی بگذارم، برنامه ریزی؟ مسئولیتها؟ بگذریم. همینها فعلا . شب و روزتون خوش.

جمعه ۱۹ دسامبر

سلام. آخرین روز قبل از تعطیلات زمستونیه. صبح که میومدم، خیابونها خلوت بودن، پارکینگ مدرسه هم همینطور. 

صبح بالاخره به کری میگم که بعد از تعطیلات به احتمال زیاد ایزی رو‌میدن به یک‌معلم دیگه و بجاش چند تا بچه دیگه به کیس لود من اضافه میشه. کری ابراز همدردی میکنه و‌میپرسه که چرا زودتر نگفتم، میگم غمگینتر از اونی بودم که بتونم در موردش حرف بزنم، از جلسه آی ای پی ایزی و.. دیگه تعریف نمیکنم، یکبار برای تراپیستم تعریف کردم و کافیه.  

کری میگه بریم برای تو خرید کریسمس، اما من میلی به خرید ندارم، همه لباسها تکراری و‌مثل همن، حتی توی نوردسترام سرسری گشتم چیزی چشمم را نگرفت، یعنی چیزی لازم‌ندارم. اینکه آدم علاقه اش رو به چیزهایی که قبلا دوست داشته از دست میده نشونه بدیه؟ نمیدونم ، شاید هم‌موقتی باشه.  

۷۷ روزه که بدون‌وقفه اسپانیایی کار میکنم، کلمات توی ذهنم میچرخن و‌دنبال فرصتن تا بیرون بیان، گاهی جملات ساده رو‌با خانم‌همکار تمرین مبکنم، خانم همکار اصالتا مکزیکیه ولی اونهم‌مثل‌من داره از روی Duolingo

اسپانیایی یاد میگیره، اون درس ۳۱ هست و من درس ۲۱ و موفرفری هنوز درس ۱۹ و‌کری هم که مورچه وار روزی ۵ دقیقه کار میکنه درس ۶ یا هفت. 

خانم همکار برای دانش آموزاش شکلات و‌اینها خریده و‌داره بسته بندی میکنه براشون، کلا براشون زیاد خرید میکنه‌ناهار از بیرون، چیپس و‌از این‌چیزها.    

-راستی درد دندونم داره بهتر میشه .

خب همین برم به کارهام برسم.

دوشنبه 15 دسامبر

سلام. جای  دندون عقلی که یک قسمتش رو در آوردم هنوز درد میکنه و دکتر میگه همینه که هست،باید مسکن مصرف کنی تا کم کم   عصب حساسیتش رو از دست بده و سوراخی که ایجاد شده بسته بشه و از این حرفها.

کری همه خونه رو رشته های چراغ رنگی زده، دور شومینه ،  دکور کنار ناهارخوری زده و لابلای برگهای  درخت طبیعی کوچولویی که خریدیم.سه تا جوراب کوچولو هم از پایین شومینه آویزون کردیم  که حرف اول اسمهامون روشه، یکی برای من یکی برای کری یکی هم برای مورفی! دیگه چی؟ آهان یک   گوزن طلایی هم کنار گلدون گل و شمعهایی روی شومینه اضافه شده.

امروز مرخصی گرفتم و با کری رفتیم خرید کریسمس من برای اون یک کت زمستونی، یک کت اسپرت و یک پلور گرفتم. نوبت من که شد چیزی پیدا نکردم ، یعنی چیزی چششم رو نگرفت .  به کری گفتم که خودت زحمتش رو بکش و سورپرایزم کن.  دارم فکر میکنم شاید یک هدیه دیگه براش بخرم و کادو پیچ کنم که سورپرایز بشه اما نمیدونم هنوز چی.

 راستی امروز داشتم با کری حرف میزدم میخواستم بگم دامن، اشتباهی کلمه اسپانیایش( فالدا) رو  بکار بردم! کلی هم ذوق کردم از این بابت که دارم به اسپانیایی فکر میکنم. امروز دقیقا 72 روزه که بدون وقفه دارم اسپانیایی میخونم. خوندن و نوشتم برام آسون تر از شنیدن و حرف زدنه.

دیگه چی؟موهام رو کوتاه کوتاه کوتاه کردم.  کری دلداریم میده و میگه که قشنگ شده ولی خودم فکر میکنم زیادی کوتاهه اما اشکالی نداره  میدونم دو سه هفته دیگه خیلی خوب میشه اما بهر حال. من و کری یک شوخی با همدیگه داریم که هر  چیزی پیش میاد میگیم که این مشکل یا این مساله رو اگر از فضا بهش نگاه کنیم چقدر کوچکه! it is so tiny  from the space حالازیادی کوتاه شدن موهای منهم همینطور.

27 ماه از آشنایی من و کری میگذره و بقول اون هنوز در دوران ماه عسل بسر میبریم. هنوز همچنان برای من مرتب برای من گل میخره و نمیگذاره گلدون گل بدون گل بمونه. هنوز ماهگردها برام کارت میخره و بهم تبریک میگه و هنوز صبحها برام صبحونه درست میکنه هنوز موقع پیاده روی دست همدیگه رو میگیرم. هرچی میگذره دوست داشتنمون بزگتر و عمیق تر میشه. بعد از اینهمه مدت هنوز باهم با احترام رفتار میکنیم>هیچوقت از همدیگه انتقاد نمیکنیم، ایراد نمیگیریم، بدون اینکه اون یکی بخواد نظر نمیدیم، قصد کنترل همدیگه رو نداریم، قصد نداریم جلوی آزادی همدیگه رو نمیگیرم،  برای هر کار کوچک یا بزرگی از هم تشکر میکنیم حتی اگر هر روز تکرار بشه . مهم تر از همه  به هم گوش میدیم و در مورد همه چیز با هم حرف میزنیم. 

خب همینها دیگه تا بعد.

دوشنبه 1 دسامبر

سلام امروز برای من روز چندان خوبی نبود. توی مدرسه اعصاب خرد کن بود. اومدم خونه ایمیلم رو چک کردم و ناچار شدم یک عالمه وقت و  انرژی  بگذارم و جواب بدم. نه اینکه جواب رو بفرستم اما اگر نمی نوشتم خیالم راحت نمیشد با وسواس زیادایمیلم رو نوشتم  تا فردا صبح بفرستمش بره، نمیخوانم خانم مدیر بدونه که من اون موقع شب داشتم براش  جواب مینوشتم. 

هی فکر می کنم که عمر کوتاهه و ارزش حرص خوردن نداره ولی مگه میشه؟ تا من باشم که همه چیز رو با دقت داکیومنت کنم، برای همه چیز باید مدرک نوشتاری داشت، مخصوصا توی این محیطهای سمی که هر کس برای بقای خودش بقیه رو هل میده زیر اتوبوس ( اینجا اینجوری میگن). بعد هم توی اطاق معملها پر از خوراکی بود، من رفته بودم برای ایزی  که هی میگفت گرسنمه پاپ کورن بیارم ، چشمم خورد به بسته های شکلات و اینها ...بعد هم خودم رو توجیه کردم که استرس دارم و اشکالی نداره. 

راستی صبح با کری رفتیم اطاق ورزش . قرار گذاشتیم اگر توی یک ماه موفق شدیم حد اقل 12 روز ساعت  6 بریم پایین ورزش کنیم به خودمون جایزه بدیم، جایزه هم  اینه که بریم یک ساعت ماساژ بگیریم.

خیلی خب. ایمیل رو نوشتم دیگه دلیلی نداره بهش فکر کنم. کارهایی که میشد انجام بدم انجام دادم. 

هی فکر میکنم زندگی کوتاهه نمیارزه اما...

یکشنبه 30 نوامبر

سلام. تعطیلات طولانی 5 روزه مون هم تموم شد و فردا برمیگردم سرکار. تعطیلات بدی نبود. دو روز استخر رفتم، دو تا مهمونی ، سه تا فیلم سینمایی و یک سریال دیدم، با کری یک درخت کریسمس کوچولوی طبیعی خریدیم و تزیینش کردیم و  امروز هم که آخرین روز بود رفتم یک هایکنیگ خیلی خوب. صبح هوا سرد  بود و  همه  مدتی که رانندگی میکردم بارون میومد ، فکر کردم تا ساعت 9:30 که قرار هایکنیگ بود شاید بارون بند بیاد، قبلا هم اینطوری شده بود.  نزدیک 9:15 توی پارکنیگ بودم  و مثل بقیه توی ماشینم نشسته بودم وچشم دوخته بودن به قطره های بارون روی شیشه جولی ماشین. درست سر ساعت 9:30 بارون قطع شد!76نفر اسم نوشته بودن و  فکر کردم ما 33 نفرکه با وجود بارون اومدیم خوشبین ترینها هستیم ! بارون بند اومده بود و هوا به اون سردی که قرار بود باشه نبود یا بقول دوستم هوای بد وجودنداره ، پوشش آدم باید مناسب باشه. مسیر بسیار زیبایی بود، رودخونه و جنگل و ...

  بعد از هایکنیگ بعضی وقتها دسته جمعی همه میرن ناهار و اینها. من از وقتی با کری زندگی میکنم مستقیم میام  خونه  اما امروز دلم میخواست بمونم و  گفتم برای ناهار منتظرم نباشه. یک گروه جدید بود و همصحبتی با آدمهای جدید برام جالب بود. وقتی اومدم خونه خیلی خوشحال و پر انرژی بودم نه فقط برای هایکینگ  و ناهار گروهی، بیشتر برای اینکه به خودم حق داده بودم کاری رو که خوشحال میکنه انجام بدم.

دیگه اینکه درخت چراغونی شده کریسمس و گوزن طلایی شومینه و جورابهایی که کری به پایین شومینه وسط کرده به خونه حال و هوامی کریسمسی داده.

بالاخره برای پاسپورت آمریکایی اقدام کردم. حالا باید پاسپورت کاناداییم رو تمدید کنم. مشکل اینه که عکس پاسپورت کانادایی مشخصات و اندازه اش فرق میکنه، باید یک جا رو پیدا کنم که اون استاندارها رو رعایت کنن.

دیگه اینکه  دارم کتاب Outlive  رو می خونم. فعلا که بد نیست . خب همینها فعلا..




سه شنبه ۲۵ نوامبر

سلام، از فردا ۵ روز تعطیلم، روز شکرگزاری و یکی دوروز قبل و بعدش به اضافه‌آخر هفته.  

اینجا‌مردم روز بعد از شکرگزاری درخت کریسمس رو پرپا‌میکنن. تلویزیون که فروشگاهها و‌مالهای شلوغ رو‌نشون میده سرگیجه میگیرم‌و‌فکر میکنم‌خرید کردن سخت ترین کار دنیاست. این روزها تا اونجا‌که بشه همه‌چیز رو از آمازون سفارش میدم. یعنی فکر رانندگی و‌ترافیک و‌شلوغی رو‌که میکنم‌پشبمون‌میشم. کری میپرسه برای کریسمس چی میخوام، هرچی فکر میکنم‌چیزی به فکرم‌نمیرسه. خودش ازم یک‌کت مشکی خواسته! خوبه که همیشه میگه چی میخواد و‌کار من رو راحت میکنه.    

-دو‌جور روغن طبیعی سفارش دادم برای مو‌و‌برای پوست، ساید بهتر از مرطوب کننده باشه.

-اسپانیایی خوندن ادامه داره، الان دیگه‌خیلی چیزها میتونم‌به اسپانیایی بگم.

خب همین.