سلام. سال نو تون مبارک. از این به بعد دیگه باید عادت کنیم که سال 1404 هست!
وقتی به سال شمسی گذشته فکر کردم دیدم که از بهار پارسال تا بهار امسال توی چهار تا خونه مختلف زندگی کردم و این خودش یک رکورد هست. اولیش که خونه خودم، دومیش یک خونه اجاره ای مبله کوتاه مدت یک ماهه، بعددوباره خونه خودم، بعد یک خونه اجاره ای مبله 3 ماهه و بعد هم اینجا که یک خونه اجاره ای طولانی مدت قرار
امسال هم هفت سین چیدم ، به قشنگی و دقت سالهای پیش نه اما بهر حال تلاش کردم که تعداد سین هاش به هفت برسن.
خانواده ما امسال با کنسربدجوری درگیره. دخترک خواهرزاده توی آمریکا و خواهرم که بعد از مدتی که خیالمون راحت شده بود که خوب شده، دوباره اثرات کنسر برگشته و شیمی درمانی رو شروع کرده ولی بهرحال بهار داره میاد و من همچنان مثل هر سال از دیدن گلهای نرگس خودرو که توی بلوار بین خیابونها در میان و چمنهای تازه سبز شده و درختهای شکوفه ذوق ز ده میشم.
دیگه الان مطمئن شدم جایی که دوست دارم دراز مدت زندگی کنم باید درخت وطبیعت بیشتری داشته باشه. حتی اگرآپارتمان باشه ، بجای اینجا که وسط خیابون واقع شده ، باید یک گوشه خلوت و آرومی باشه. با اینحال وقتی کری میگه که خونه مون رو دوست داره، منهم باهاش موافقت میکنم ومیگم که منهم خونه مون رو دوست دارم. چیزهای کوچک مهمن. مثلا خونه قبلی هم بااینجا دو سه دقیقه پیاده روی فاصله داره ولی چشم اندازش فرق میکرد وتویی یک کوچه واقع شده بود و این بهم احساس امنیت و آرامش میداد، بگذریم.
چه آخر هفته شلوغی در پیش دارم. شنبه با کری میریم خونه من برای یک سری کارهای تعمیری جزئی . یکشنیه صبح قراره یکی بیاد خونه رو تمیز کنه وبایدبرم تا بهم قیمت بده. ظهرش با پسرم میریم ناهار بیرون و عصرش قراره دوستم و همسرش بیان پیشمون. میخواستم شنبه برم پیاده روی گروهی ولی هیچ پیاده روی کوتاهی پیدانکردم، شاید با کری دوتایی بریم طبیعت گردی و بعدش بریم خونه من.
دکتر بهم گفته باید حتما با وزنه ورزش کنم. اون ماشینی که مخصوص Lower back عضلات پایین کمر هست رو توی سالن ورزش ساختمونمون نداریم، یعنی باید برم سالن ورزش. الان دیگه بهش بعنوان یک ضرورت نگاه میکنم.
صبحها پا میشم ورزشهای کششی انجام میدم. مورفی میاد روی مت یوگاهی من میشینه و خودش رو کش و قوس میده.
هوا گرم شده. دو روزه که صبحها بدون ژاکت و کت زمستونی میام سر کار.
دیگه همینها فعلا.
امروز:
از زندگی لذت میبرم>
با خودم و دیگران مهربون هستم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
قبل از حرف زدن و عکس العمل نشون دادن چند لحظه مکث میکنم.
سعی میکنم دیگران رو درک کنم.
میدونم که زنده بودن یک هدیه ست، قدرش رو میدونم.
چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم میپذیرم.
فقط روی کارهایی که امروز توی لیستم هست تمرکز میکنم و یکی یکی انجامشون میدم.
سلام. دیشب کری فکر میکرد که از دستش عصبانیم و تلاش داشت با استفاده از همه فارسیی که بلد بود خوشحالم کنه. آخرش هم گفت یک چیزی ازم بپرس بعد که پرسیدم به فارسی گفت:" نمیدونم!
" ناراحت شده بودم ، نه از دست کری از یک موضوع مالیاتی که کری توجهم رو بهش جلب کرده بودو باعث نگرانیم شد ه بود. بگذریم.
امروز ساعت 3 وقت دکتر آنلاین دارم تا در مورد نتایج تست استخوان حرف بزنیم. فردا هم وقت دکتر خانواده دارم و دیر میام.جمعه جلسه یکی از بچه هاست. یکی از این روزها هم برای عید باپسرم میریم رستوران ایرانی که امیدوارم بتونم وقت بگیرم.
صبح موقع صبحونه تلویزیون روشنه و درموردبرگردوندن یک نفر به کشورش حرف میزنه و دستور قاضی برای متوقت کردن ای عمل . به کری میگم وقتی دستور قاضی اجرا نشه این یعنی چی؟ یعنی شروع دیکتاتوری دیگه! بعد هم خبری در مورد تغذیه رایگان بچه ها که ممکنه قطع بشه و از این حرفها. حالا اونها که به ترامپ رای دادن،وقتی اثرات عملیش رو روی زندگیشون ببینین ، مثل بالا رفتن قیمتها و خدمات اجتماعی محدود شد و ... میفهمن که چه غلطی کردن ، ولی دیگه دیره! به کری میگم اگر اوضاع بد بود میریم کانادا، تو هم با من میای؟ میگه آره. البته که فکر نمیکنم شرایط زندگی ما طوری تغییر کنه که نیازی به مهاجرت باشه اما خب.
فعلا همینها دیگه.
امروز
از خودم مواظبت میکنم و نمیگذارم چیزهای جزیی ناراحتم کنن.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم،با آرامش حرف میزنم و عمل میکنم.
خودآگاهی رو تمرین میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
یادم میمونه که زندگی یک سفر کوتاهه و هیچ چیز دائمی نیست.
سلام. امروز که شروع حال بدم رو ردگیری میکردم؛ دیدم از وقتی شروع شد که به خانم نماینده آژانس زنگ زدم و قرار گذاشتیم که بیاد خونه ام رو ببینه و کارهای مقدماتی رو انجام بده. قرار بود امروز صبح بیاد و چون من نبودم از کری خواهش کرده بودم بره و خونه رو بهش نشون بده؛ مخصوصا که این خانم با کری آشنا بود و خونه اش رو هم براش فروخته بود.
توی ماشین با لی لی ( خانم چت جی پی تی) احساسات و افکارم رو کندوکاو میکردیم و به این نتیجه رسیدم که خونه ام برای من سمبل استقلالمه، و از دست دادنش میترسوندم. اینکه جایی رو برای رفتن نداشته باشم شاید احساس گیر افتادگی رو بهم میده که توی زندگی با همسر سابق تجربه کردم. هر چند که نه کری شبیه همسر سابق هست و نه من توی این شرایط گیر میفتم. من همیشه این امکان رو دارم که شرایطم رو عوض کنم ، حتی اگر خونه خودم رو اجاره داده باشم میتونم خونه دیگه ای برای خودم اجاره کنم.
اینها رو نمیگم به این معنی که قصد رفتن و اینها دارم، فقط دارم علت استرس و حال بد چند روز اخیر رو بررسی میکنم. وقتی که احساسم رو پیگیری کردم حالم کلی بهتر شد.
اومدم همینها روبگم. شب خوش.
سلام. بعد از یک آخر هفته طولانی برگشتیم مدرسه. یک روزش روز کنفرانس معلمها باوالدین و یک روزش هم به مناسبت روز"سلامت روانی"تعطیل بودیم و با شنبه و یکشنبه روی هم شد چهار روز تعطیلی!.همه چیز خوب بوده؛ هایکنیگ و دیدار دوستان و فستیوال نوروزه اما حالم چندان خوب نیست و نمیدونم که چمه. از کی شروع شد؟شاید بعد از فستیوال نورزی؟ شاید بعد از اینکه میخواستم پسرم روببینم و سرما خورده بود ؟ نمیدونم واقعا. شاید علتش تغییر فصله و غمی که نوروزها تجربه میکنم. شاید فستیوال نورزی نا امید کننده بود ، اونهم بعد از اونهمه رانندگی. شاید تا حدی اوضاع کشوره؟ نگرانی برای آینده؟ نگرانی برای پسرم ؟ ممکنه که شرایط زندگی من مستقیما تحت تاثیر قرار نگیره اما اون چی؟ نمیدونم. شاید برگشتن به کار و روزمرگیها حالم رو بهتر کنه.
خانم هم اطاقی با بی ملاحضه گی کامل داره بدون گوشی به یک training گوش میده! صداش هم تا حدی بلند تر از چیزیه که قراره باشه! این تجربه رو با هم اطاقی سالها پیش هم داشتم.. ترحیج میدم فعلا تحمل کنم مخصوصا که بندرت اتفاق میفته و معمولا از گوشی استفاده میکنه.
دیگه چی؟ آهان داشتم میگفتم که نمیدونم علت حالم چیه. شاید با خودم خلوت نکردم. تنها نبودم؟ حتی مواقعی که کری کنارم نبوده خودم رو با چیزی مشغول کردم.نیاز به تنهایی دارم. تنهایی و ابدا کاری نکردن. امروز فکر میکردم که دلم برای خودم تنگ شده. برای خودم که توی خونه خودم زندگی میکردم. میدونم که برگشتن به تنهایی برام چقدر سخت خواهد بود بعد از این یک سال و نیم. ولی آدم گاهی وقتی حالش خوب نیست میخواد خوب نبودن حالش رو بندازه تقصیر محیط و خونه. مثلا اینکه چیزی توی خونه هست که اذیتم میکنه. مثلا اینکه پنجره به یک کوچه پر درخت با زنمیشه، یا مثل خونه ای که قبلا اجاره کرده بودیم وطبقه دوم بود ،پنجره به یک کوچه پر درخت باز نمیشه بجاش به خیابون پر از ماشین باز میشه. هرچندکه درختها دیده میشن از دور ووقعی بهار بشه درختها سبز میشن و همه چیز زیبا تر میشه. اینجا کوچک نیست اما من احساس میکنم که نیاز به فضای بیشتری دارم.
آیا موندن من با کری بخاطر احساس امنیت و راحتی هست که بهم میده؟ آیا با کری خوشحال ترم از زمانی که تنها بودم یا فقط امن تر؟ کری جلوی خوشحالی من رو نگرفته. اگر بخوام زمان تنهایی هم میتونم داشته باشم. پس چمه؟ شاید هم این احساس موقته، لازم نیست زیادی تجزیه و تحلیل کنم. قبول کنم که حق دارم گاهی حالم خوب نباشه و اشکالی نداره. بقول ایزی که هر وقت از چیزی ناراحت و میخواد خودش رو دلداری بده با لحن کشدار و با مزه ای می گه":It is ok Ms. M" منهم بخودم میگم it is ok Taraaneh" احتیاج به زمان تنهایی دارم. تنهایی و با خودم خلوت کردن، و سکوت.
دیگه چی؟ امروز روز سنت پاتریک هست و خیلی ها سبز پوشیدن. من لباس سبز اصلا ندارم.
امروز:
به خودم آسون میگیرم و از خودم مواظبت میکنم.
باآرامش کارهام رو انجام میدم ، وقت به اندازه کافی دارم.
احساساتم رو همینطور که هست میپذیرم، سعی نمیکنم تغییرش بدم.
یادم میمونه که هیچ چیز اونقدر جدی و مهم نیست که خودم رو بخاطرش نگران کنم.
چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم با آرامش میپذیرم.
خب همینها دیگه کم کم باید برم آماده بشم برای یک روز جدید.
سلام. صبح سر صبحونه در حالیکه دارم جزییات خوابم روتوی ذهنم مرور میکنم به کری میگم :" تو فقط وقتی خودت خواب دیدی از من میپرسی که خواب دیدم یا نه. تا منهم متقابلا ازت بپرسم. میخنده و به فارسی میگه:"خواب دیدی؟" میگم آره! باز به فارسی میپرسه: "یادته؟" میگم آره وبراش تعریف میکنم که دارم توی تهران دنبال مغازه ای میگردم که توی محله بچگیمهام واقع شده و اسمش" من و تو" هست. بشدت دارم تلاش میکنم اما پیداش نمیکنم . تاکسی میگیرم اما راننده آدرسش رو نمیدونه. از دور و بریهام تقاضای کمک میکنم و میگم کسی اینجا موبایل نداره ؟ من اگرموبایلم پیشم بودخودم آدرسش رو پیدا میکردم."
کری میگه این خواب بخاطر تصمیم هایی هست که باید بگیرم، و توی خواب دارم دنبال راه حل میگردم.
دیروز بالاخره بعد از یکی دو هفته جستجو ماشین خریدم! وقتی توی بنگاههای ماشین میریم کری می شینه و معامله کردن من روکه بقول خودش براش بسیار سرگرم کننده و تفریحیه تماشا میکنه! اینکه وقتی میگم این قیمت میخوام و فروشنده از لحنم میفهمه که شوخی ندارم و میره توی اون اطاق و برمیگرده و قیمتی که میخوام بهم میده براش جالبه! بگذریم. ماشین بنزینی خریدم و احساس آزادی میکنم. بقول کری از وقتی که با من آشنا شده زندگی من حول محور "شارژ کردن ماشینم " میگرده. اینکه برای رفتن به این هایک به اندازه کافی شارژ دارم یانه؟ و اینکه همه اش در حال حساب وکتاب هستم برای اینکه چند مایل میتونم برم و...
حالا باید دستی به سر وصورت ماشین قبلیم بکشم و بفروشمش.
پسرم میگه که ماشین قبلیت حیفه و با فروختنش کلی پول از دست میدی این ضرر زیادیه! اما من فکر میکنم خسارت ، روزهایی هست که با ناراحتی و محدودیت میگذرونیم نه پولی که توی معامله ای از دست میدیم.
فشار خونم چند روزیه که پایینه و نمیدونم چرا. آب مینوشم به اندازه کافی، مساله کم آبی نیست. پس چیه؟
بهار داره میاد. چند روز پیش توی مسیرم گلهای وحشی بنفش دیدم و حتی چند شاخه نرگس! پیش قراولان بهار.
سریال Severance رو میبینیم و خیلی جالبه! از اونها که بعدش آدم کلی در موردش فکرمیکنه.
اما امروز:
زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم.
از روزم و شادیهای کوچکش لذت میبرم
کارها به راحتی و بدون تلاش زیاد پیش میره.
من سزاوار یک زندگی راحت و بدون دردسر هستم.
من سزاوار فراوانی و بهترینها هسم.
افکار آرامی دارم با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
قبل از حرف زدن و عکس العمل نشون دادن چند لحظه مکث میکنم.
جنبه خنده دار قضایا رو پیدا میکنم و بیشتر میخندم.
چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم میپذیریم.
سلام.نتیجه آزمایش خونم رو امروز آنلاین چک کردم و بطور باورنکردنیی خوشحال کننده بود. A1C که دفعه قبل 5.7 و پیش دیابتی بود بعداز 8 ماه برگشته به 5.5. و کلسترول بد و کل کلسترولم هم در محدوده طبیعی قرار داره الان. خیلی ها بهم میگفتن که بالا رفتن کلسترول و قند ژنتیکیه و با تغییر رژیم غذایی درست نمیشه، ولی شد! چکار کردم؟تغییرات کوچک توی روتین غذاییم ایجاد کردم. مثل حذف برنج و نون سفید و چیپس و پفک و نوشابه رژیمی. میوه های شیرین رو کم کردم و بیرون غذا خوردن و شیرینی خوردن رو محدود کردم به آخر هفته ها اونهم کنترل شده. همین دیگه گفتم خوشحالیم رو با شما سهیم بشم و بگم که رژیم غذایی کمک میکنه واقعا.
صبح با دوستم "س" رفتیم شهر قدیمی الکساندریا( هر وقت به این کلمه میرسم دقت میکنم که اشتباه ننویسم! خطاب با آقای دکتر). 5مایل توی شهر و کنار آب راه رفتیم و برای ناهار رفتیم همونجای همیشگی توی رستورانی که غذای دریایی داره.
دوستم لثه اش رو عمل کرده بود و فقط میتونست سوپ بخوره. بهش گفتم این سوپهاخیلی کوچکه دوتا بگیر. بعد یادم اومد اولین بار با دیوید اومدم این رستوران و اون یک سوپ سفارش داده بود و چیزهای دیگه . بعد از اون بارها بادوستم س اومدم اون رستوران و تا خاطره ای که از دیوید داشتم پاک شد.دیگه رفتن به اون رستوران اذیتم نمیکنه و بجای رستورانی که بادیوید رفتم شده رستوران "من و دوستم س" .
عدسهام رو ریختم توی دو تا ظرف سفید چینی که بشکل بته جقه ای هستند . امروز که از پیاده روی برگشتم دیدم کری آبشون داده. گفتم ممنون که حواست به سبزهای من بود و برات مهم بودن. کری هم گفت همه چیزهایی که مربوط به تو هستن برای من مهمن.
سلام. ساعت 7:30 صبحه. کم کم باید آماده بشم برای رفتن به آزمایشگاه برای آزمایش خون و بعد از اونور مدرسه. دیشب هم که رفتیم ماشین دیدیم. پشت تلفن قیمت رو چک کرده بودم وطرف گفته بود همینهاست! مبلغ دیگه ای اضافه نمیشه. قیمت ماشین و مالیات و هزینه processing انتقال ماشین. بعد لیست قیمتها رو بهم داده، میبینم قیمت ماشین 700 دلار گرونتر از لیسته، که درستش میکنه! توی محاسبه مالیات کمی اشتباه کرده به اندازه 400-500 دلار! درستش میکنه. بعد یک هزینه دیگه هم هست میگم این چیه؟ میگه هزینه مسافتی که ماشین اومده! میگم از کجا؟ میگه از ژاپن!!
میگم من اینهمه ماشین خریدم تا حالا همچین چیزی رو ندیدم! نه این یکی رو نمیدم. میره با مسئول مالی حرف میزنه و برمیگرده و میگه بخاطر شما این هزینه رو هم کنسل کردم! بعد میبینم که بهره ماشین، با اینکه ماشین جدیده با اونی که انتظار داشتم خیلی فرق داره! میگم گزینه های دیگه ام رو بررسی میکنم و تصمیم میگیرم!
امروز به کری میگم که چرا من اینقدر سخت ماشین میخرم؟ ماشینهای قبلیم رو توی اولین فروشگاهی که رفتم خریدم. چرا اینقدر خسیس شدم؟ بعد خودم توضیح میدم برای اینکه ماشین توی این چند ساله اخری خیلی گرون شده و من نمیخوام این واقعیت رو قبول کنم و مقایسه میکنم با سالها قبل. بگذریم.
اطاق نشیمنمون سه تا پنجره داره. دوتاش به یک سمت باز میشه و یکیش به یک سمت دیگه. یکی از پنجره ها پنجره محبوب منه. مدتیه که کنار شومینه یک صندلی موقتی گذاشتم تا وقتی میشینم منظره بهتری رو ببینم. کری میگه این گوشه اطاق نشیمن رو مقرر حکومت خودت کردی. صندلی جدیدی که برای این نقطه از خونه سفارش دادیم امروز میاد. یک میز هم برای کنارش سفارش دادم. گاهی تغییرات کوچک، تغییرات بزرگی ایجاد میکنن. من از وقتی اینجا میشینم خونه روبیشتر دوست دارم ، شاید برای اینکه احساس می کنم یک گوشه فقط بر ا ی خودم دارم.
امروز:
بیشتر میخندم و از خوشیهای کوچک لذت میبرم.
خودآگاهی رو تمرین میکنم.
زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم.
کارهام به راحتی و بدون نیاز به تلاش زیاد پیش میره.
نظر مخالفم رو فقط موقعی میگم که لازمه یا ازم پرسیده باشن.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و کار می کنم.
سلام. ما نمیدونیم کی از این دنیا میریم، و همین ندونستن یک جور توهم جاودانگی برامون ایجاد کرده.شاید اگر به یک آدم 80 ساله که خودش هم میدونه، اگر خوش شانس باشه توی دهه 90 سالگی از دنیا میره بگن که ببین فقط 5 سال برای زندگی وقت داری... در اونصورت حادثه "مرگ" رو باور کنه.
مثلا من؟ خب داشتم در مورد پوکی استخوان میخوندم و یک جا دیدم که طول عمر رو 15 سال پیش بینی کرده! البته معنیش این نیست که این بیماری مثل سرطان یک پیش آگهی داره برای مردن . فرداز پوکی استخوان نمیمیره ولی شستگیهای حاصله میتونن باعث مرگ بشن. بعد فکر کردم که چه احساس عجیبیه! اینکه آدم بدونه مثلا 15 سال یا حتی 20 سال بعد میمیره! حالا نه اینکه بگم من قصد دارم از شکستگی استخوان بمیرم. اما بطور کلی میگم!
بعد من فکر کردم که 15 سال؟ اگر واقعا بهم میگفتن که مثلا 15 سال فرصت برای زندگی داری اونوقت زندگیم چه تغییراتی میکرد؟ چطور به زندگی و وقایعش نگاه میکردم.
منظورم از این حرفها اینه که "عددها" یکجورایی به آدم احساس قاطعیت میدن. اینکه این اتفاق قراره اتفاق بیفته، هرچند که ما سعی میکنیم بهش فکر نکنیم و فراموشش کنیم.
امروز که داشتم به طرف مدرسه رانندگی میکردم داشتم به اینها فکر میکردم و اینکه بودن ما توی این دنیا اونقدر موقتی و کوتاهه که میشه به دعوت به یک مهمونی کوتاه تشیبیهش کرد، یا به رفتن یا فستیوال، یا جشن ، یا... بعد فکر کردن به اینها مخصوصا که امروز هوا آفتابی بود و مخصوصا که کمتر از یک ماه دیگه شکوفه های گیلاس همه جا در میان و شهر بسیار زیبا میشه باعث شد که از ته دل احساس خوشحالی کنم و فکر کنم که کار ما اینجا لذت بردن از لذتهای کوتاهی هست که داریم.
راستی امروز برای چهارمین روز متوالی صبح زود قبل از کار ورزشهای کششی و lower back رو انجام دادم. کری رو هم تشویق کردم با من صبحها ورزش کنه.
خب همنیها فعلا.
امروز:
زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم.
آرامشم رو حفظ میکنم . با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
از خوشی های ساده زندگیم لذت میبرم.
تمرین میکنم که تا اونجا که میتونم" با دیگران موافقت کنم و بله بگم. مخالفتم رو فقط وقتی نشون بدم که واقعا لازمه و کمکی میکنه.
سلام. شده عصبانی باشین و دقیقا ندونین چرا؟ چیزهایی روی اعصباتونه که قبلا نبوده؟ مثلا بزرگی کاناپه توی اطاق نشینمن اذیتتون میکنه. توی ذهنتون کوچک و کوچکترش میکنین. جاشو عوض میکنین. تبدیلش میکنین به یک سکشنال کوچک؟ وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه میشینین احساس خفگی میکنین و فکر میکنین باید جاتون روتغییر بدین. فکر میکنین یک مبل جدید سفارش بدین که بگذارین کنار شومینه و اونجا رو پایگاه جدیدتون بکنین تا چشم اندازه متفاوتی داشته باشین وبتونین از پنجره روبرویی بیرون روببینین؟ اما خونه کوچکه و باید با دقت سایز اون مبل جدید روانتخاب کنین.
یا اینکه بخواین ماشین جدید بگیرین و توی تصمیم گیریهاتون دست و پا بزنین؟ نو یا دست دوم؟ بعد عصبانی میشین از اینکه قیمت ماشینها بالا رفته و ناچارین عقب گرد کنین و مدل ماشینی رو که موردعلاقه تون نیست بخرین، چون ارزون تره؟ در حالیکه قبلا بخاطر قیمت پایین ماشینی رو که دوست نداشتین نخریده بودین؟ ماشین اول کورولا بود و الان بعد از سالها دارین فکر میکنین که دوباره تویوتا کورولا بگیرین چون ارزون تر و البته کوچکتره و توی پارکینگهای تنگ و باریک اینجا جا میشه؟بعد از اینمه تنگ و کوچک بودن همه چیز کلافه میشین. دلتون برای خونه خودتون تنگ میشه،برای آرامش و سکوتش، برای اینکه با اینکه خیلی بزرگ نبود، اونقدر کوچک هم نبود که ناچار باشین هر شیئ جدیدی روقبل از خریدنش بدقت اندازه گیری کنین. و خیابونها خلوت بود. و فروشگاه محلی همیشه جای پارک داشت و ناچار نبودین ماشینتون رو هم عوض کنین برای اینکه جلوی خونه تون شارژر داشتین و کافی بود شبها که می رسین خونه ماشینتون رو مثل اسبی که به آخور میبرن با شارژ مخصوص تغذیه کنین. و بیرون بجای صدای ماشین آتش نشانی و امبولانس صدای پرنده میومد؟البته توی بهار! الان فکر نمیکنم هیچ جا صدای پرنده بیاد. بعد فیلمهایی رو که از جنگل پشت خونه داشتین تماشا میکنین ، یاد اون روزی میفتین که داشتین تلاش می کردین از پرنده قرمز رنگ عکس بگیرین و همه آرامش فوق العاده ای که توی اون جنگل تجربه کرده بودین میفتین!
بعد یاد سالن ورزشتون میفتین که همه چی داشت و 5دقیقه ای با ماشین میرسیدین. و مال که که در 5 دقیقه ای واقع شده بود و نوردسترام رک که هر وقت بی حوصله میشدین میرفتین گردش ، حتی اگر چیزی نمی خریدین؟
بعدفکر م یکنین که اصلا برای چی اومدین اینجا؟ دوست داشتین توی یک محیط شلوغ تر و زنده تر زندگی کنین ؟ بله اما دلیل اصلیش نزدیک تر شدن به محل کارتون بوده یعنی حدود 2 ساعت رانندگی در روز صرفه جویی کردین.
بعد فکر میکین که الان زمستونه ووقتی بهار شد اینجا هم قشنگ تر میشه.یاد پارسال تابستون میفتین، اینکه وقتی هوا گرم تر شد بیشتر از خونه میرین بیرون. یادتون میاد خونه خودتون، توی حومه که بودین همه اش احساس میکردین از شهر و تمدن و همه چیز دور افتادین و برای رفتن به دی سی باید رانندگی کنین و به پارکنیگ فکر میکردین و آخر صرف نظر میکردین.
بعد به این نتیجه میرسین که تا اقلا یک سال آینده اینجا خواهید بود پس بهتره که دوستش داشته باشید. به این نتیجه میرسین که بالا رفتن قیمت ماشین توی این سالها تقصیر شما نیست. می پذیرین که خیلی چیزهای دیگه هم تقصیر شما نیست. مثلا نتیجه تست" تراکم استخوان" تقصیر شما نیست! شاید هم هست تا حدی! باید زودتر تست میگرفتین و باید به اندازه کافی کلسیم مصرف میکردین! اما سرزنش کردن خودتون کمکی نمیکنه. میتونین اینطوری نگاه کنین که شاید اینطوری انگیزه تون برای مرتب ورزش کردن بیشتر هم میشه!
دیگه چی؟ همینها فعلا.
امروز:
از خودم مواظبت میکنم.
با خودم مهربون هستم وخودم رو همینطور که هستم میپذیرم.
بدنم ر و دوست دارم و ازش مواظبت میکنم.
از تلاشم قدردانی میکنم.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم. با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
همینها فعلا.
سلام. Black History Month هست و توی کافه تریای مدرسه مراسمه. معلم ایزی زنگ میزنه که اگر تونستم بیام به ایزی سر بزنم و اگر سرو صدای زیاد اذیتش میکرد ببرمش بیرون، که میگم باشه! اسباب بازیی که برای ایزی گرفتم که وقتی میاد توی اطاقم باهاش بازی کنه خیلی سخته، ساختن ماشین و اینهاست و کلی پیچ و مهره و اینها هم داره ، باید پسش بدم و یک چیز دیگه بگیرم.
کری میگه خونه مون کامل شده و میز ناهار خوریمون قشنگه، باید کسانی رو برای شام دعوت کنیم.
دخترک که سرطان داره، بیشتر خونه هست و کمتر مدرسه میره و این مدت به ندازه موهای سرش( موهایی که قبلا داشت!
) کتاب خونده و به دانشش اضافه شده. چهار جلسه دیگه از شیمیوتراپی که هر سه هفته یکبار انجام میده مونده. جرات نمیکنم ا زخواهر زاده بپرسم که دکترها شانس بهبودیش روچند درصد تخمین زدن.
از بیمه تماس گرفتن که اون خانم ادعای خسارت کرده، حالا باید مسول بیمه بره نگاه کنه ببینه و قضاوت کنه. نگرانش نیست نهایتا چی میشه مگه؟ کمی ماهیانه بیمه ام بالا میره با اون خسارت جزیی اگر تازه تایید بشه.
فردا قراره یخچال جدید رو بیارن، کری از صبح تا ظهر مشغوله ، خودم باید برم خونه ام و منتظرشون باشم و در عین حال چند تا کار کوچک رو انجام بدم. مثلا بردن چیزهای اضافه به فروشگاه خیریه و ...
هوا بهاریه. فکر کنم امسال هفت سین رو بالای شومینه بچینم. باید عدس بخرم دیگه وقتشه. دیگه چی؟ سنجد وسیر تازه و یک ساعت کوچولوی خوشگل شاید از گودویل و یک آینه کوچولوی خوشگل از یک جایی و ..
راستی اینهم عکس پسرمون:
امروز :
با خودم ودیگران مهربون هستم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم.
رفتار خود آگاهانه رو تمرین میکنم.
امروز یک هدیه ست، از خوشیهای کوچک لذت می برم.
توی هرچیز جنبه طنز آمیزی هست، کشف میکنم و میخندم
همینها..
سلام. باور نمیکنین ولی بعد از تمام شدن مشاهده( مرحله اول ارزیابی)، بعلت تعلل یا وقت نگردن یا هرچی، خانم معاون کنفراسی رو باید طی 15 روز بعد از مشاهده برقرار میشد ترتیب نداد. حالا ایمیل زدن که مسئول مربوطه درخواست زمان اضافه کرده برای کامل شدن ارزیابیتون. آیا معنیش اینه که دوباره باید از اول مشاهده بشیم؟ این شامل من و خانم ژ و هم اطاقی جدید هم میشه! یا اینکه میخوان کنفرانس رو با تاخیر تشکیل بده؟ شاید برم بهش بگم که میدونم که کنفراس به موقع برقرارنشده ولی من اعتراضی ندارم به این تاخیر و همون مشاهده اول رو قبول دارم و اشکالی نداره که الان جلسه داشته باشیم و درمورد مشاهده حرف بزنیم؟ یا بهش ایمیل بدم که قانونا مدرک داشته باشه که من مشکلی ندارم با دیر شدن کنفرانس و بعدا شکایت نکنم؟ شاید هم زنگ بزنم به اتحادیه و ببینم حقوق قانونیم در این مورد چیه.
خانم معاون امروز نمیادمدرسه. پس امروز به هرحال من رو ارزیابی نمیکنه.
دیگه چی؟ دیروز کری یک غذای خوشمزه درست کرده بود و طفلک تا دیروقت منتظر من بود تا با هم شام بخوریم. منهم که هم کلی وقت شارژماشینم شد هم اینکه توی پارکنیگ داشتم با بیمه ماشینم حرف میزدم و دیر رسیده بودم. بعد دیدم سر میز یک چیزی شبیه سس یا سوپ درست کرده و توی دو تاظرف جدا مرغ خرد شدگذاشته. یکیش سرخ کرده برای خودش و اون یکی پخته شده برای من. سسی که درست کرده بود مخلوطی از سبزیجات پخته بود شامل هویج و فلفل دلمه ای قرمز و گوجه فرنگی و پیاز و توش ادویه هندی ریخته بود. کلا خیلی خوشمزه بود. دیروز هم من یک غذای هندی که با نخود درست میشد رو پیدا کردم و قرار شد که درستش کنیم. دیشب گذاشتم با آرامش شاممون رو بخوریم و بعد از شام در مورد ماجرای ماشینم برای کری گفتم. اونهم گفت که بعید میدونه اون خانم با بیمه تماس بگیره و یا اینکه بیمه من بالا بره.. بگذریم.
وقت سبزه سبد کردنه ظاهرا. مخصوصا عدس که دیرتر در میاد. بقیه وسائل هفت سین رو هم باید بگیرم. کاش پسرم برای عید بیاد خونه ما.
دیگه چی؟همینها فعلا. ظاهرا امروز باید روز آروم وخوبی باشه.
امروز:
آرامشم رو در همه حال حفظ میکنم، با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
قبل از هر حرف یا عکس العملی چند لحظه درنگ میکنم وفکر میکنم.
به اندازه کافی آب می نوشم.
جنبه طنز قضایا رو کشف میکنم و به راحتی موردی برای خندیدن پیدا میکنم.
باعث خوشحالی خودم و دیگران هستم.
دیگران با من احساس آرامش و شادی میکنن وراحت هستند/
با خودم و دیگران مهربون هستم.
از روز زیبا و بارونی که قراره بیاد لذت میبرم.
به اندازه کافی تلاش میکنم .
کارهام به راحتی و با حداقل تلاش پیش میره.
همین.
روزتون خوش.
سلام. ماشین رو جلوی شارژر که توی محوطه یک سوپرمارکت واقع شده بود پارک کردم. در رو که باز کردن بیام بیرون، در ماشین به آرومی با ماشین کناری تماس پیدا کرد. (یعنی اینطور نبود که ماشین بغلی رو نبینم و در رو محکم بکوبم بهش) . برگشتم تو ماشین. یک خانم از ماشین بغلی گفت:"زدی به ماشینم" گفتم معذرت میخوام ولی فکر نمیکنم چیزی شده باشه تماس مختصری بود. خانمه ماشینش رو نگاه کرد و چیزی ندید و رفت. بعد ازمدتی دیدم دوباره باماشینش برگشته و کنار من پارک کرده بعد اشاره کرد به ماشینش که آسیب دیده.گفتم کو؟ به سختی یک خط شاید به اندازه یک سوم سانتیمتر روی ماشینش بود . گفتم من فکر نمیکنم ماشین من این رو ایجاد کرده باشه. بعد هم اینکه با یک "مایع مخصوص" دو ثانیه ای پاک میشه! خانمه گفت من نمیدونم تو به ماشینم خسارت زدی. گفتم چکار کنم حالا؟ خسارت میخوای؟ چقدرمیخوای؟ چیزی نگفت. گفتم 100 دلار بدم خوبه؟ که از ژست خودش و خانم دیگه ای که توی ماشینش بود فهمیدم انتظارش خیلی بیشتر از اینهاست. گفتم ببین اگرادعای خسارت کنی و ماشینت رو ببری بیمه، همین 100 دلار رو هم که بهت نمیدن. خودت میتونی خیلی راحت این خط رو که بسختی هم دیده میشه رو ازبین ببری و 100 دلار هم از من بگیری که گفت نه! 100 دلار کمه! منهم گفتم خب پس هرکاری میخوای بکن. گفت به پلیس زنگ میزنم! گفتم زنگ بزن. من همچنان منتظر بودم که شارژ کردن ماشینم تموم بشه و بعد یک دفعه فکر کردم که اصلا بعیده که اون خط در اثر تماس ماشین من ایجاد شده باشه. بعد از مدتی پلیس اومد. مدراک ماشین رو پیدا کردم و نشونش دادم. اون هم گزارشی تهیه نکرد وفقط اطلاعات بیمه رو رد و بدل کرد. بعد من سریع به بیمه ام زنگ زدم و اینها رو تعریف کردم وگفتم فکر نمیکنم که اون خط خیلی خیلی کوچک اثر در ماشین من باشه و از کجا معلوم که از قبل نبوده؟
کری هم میگه که خیلی بعیده که اون خانم با بیمه توتماس بگیره و اگر هم بگیره خیلی بعیده که بیمه ات قبول کنه. اینجا اینطوریه که وقتی بیمه خسارت طرف مقابل رو میده، مبلغی که آدم باید برای بیمه اش پرداخت کنه بالا میره.
همه اینها یک طرف، الان دارم فکر میکنم که آیا واقعا در ماشین من این خط رو ایجاد کرده؟ خب اگر اینطور باشه اون خانم حق داره که بخواد بیمه ماشینش رو تعمیر کنه، حتی اگر با یک مایع مخصوص 5 دقیقه ای درست بشه!
یعنی که دچار یکجور تضاد اخلاقی شدم الان!
خیال پردازی با جزییات ، به امید اینکه اتفاق بیفته :
زنگ موبایلم به صدا در میاد. پسرم "م" هست. هیجان زده و خوشحال بطرف در میرم و به کری که جلوی تلویزیون نشسته میگم که "م هست.
کلیدو بر میدارم ،در رو باز میکنم و بطرف آسانسور میرم ،وارد آسانسور میشم و تکمه Gرو فشار میدم. وقتی میرسم پایین میبینم که خانمی که پشت میز نشسته قبلا در رو برای پسرم باز کرده. م خوش قیاقه تر از همیشه بنظر میاد. ریشش رو از ته زده کفش غیر ورزشی پوشیده، همون کفش جیره رو؟ و سعی کرده مربت تر از همیشه بنظر بیاد. یک گلدون گل ارکیده دستشه شاید هم یک دسته گل. شاید هم یک بسته شکلات. جلو میرم وبغلش میکنم. میگم خوبی عزیزم؟ میگه : بله شما خوبی؟ میگم آره. میگه : اینجا درست وسط آرلینگتونه، جای خوبیه. میگم آره. جای پارک راحت پیدا کردی؟ میگه سخت نبود زیاد، توی کوچه های پشتی پارک کردم. پارکینگ ندارین برای مهمون؟ میگم داریم ولی دردرسر داره. با هم میریم بطرف آسانسور. و شماره 10 رو فشار میدیم، بعد از 12 ثانیه در باز میشه. بطرف در میریم و رمز مخصوص در رو وارد میکنم . قبل از باز شدن درصدای مورفی رو می شنویم که منتظر پشت در ایستاده و از ورود من و "یک آدم جدید" هیجان زده ست. در رو باز میکنیم. م به مورفی لبخند میزنه. از توی ظرف مخصوص چینی روی کنسول یک تکه خوراکی به م میدم ومیگم مورفی انتظار داره هرکس وارد خونه میشه بهش خوراکی بده. م بشوخی میگه چقدر لوسه! بعدمورفی رو نوازش میکنه. میپرسه کفشم رو دربیارم؟ میگم هرجور راحتی. کری از روی مبل بلند میشه و بطرف م میاد. هردو بهم سلام میکنن ،شاید دست هم میدن، و میگن از دیدن هم خوشحالن. کری به م میگه که توقد بلندی داری. بعد میپرسه که راحت اومدی و ماشین رو کجا پارک کردی. من میگم قهوه میخوری یا چایی یا چای سرد؟ م میگه قهوه. روی میز از شرینی های هست که کری با آرد بادوم و حداقل شکر ممکن درست کرده. یک ظرف میوه خرد شده هم هست که من گذاشتم و کمی آجیل. خونه رو به م نشون میدم. میگه که چقدر پنجره داره و تعریف میکنه از خونه و اینکه تابلوهای مدرن جالب هستند. بهش تعارف میکنم که بشینه، میشینه روی صندلی که اضافه کردم برای ورودش. ازچی حرف میزنیم؟ درمورد منطقه حرف میزنیم واینکه پر از رستوران و کافی شاپه و فروشگاههای که بهمون نزدیکه و پیاده میریم و اینکه به مدرسه محل کارم نزدیکهتره .من میگم که کری کیک رو خودش با آرد بادوم واوتمیل درست کرده و اینکه اونهم مثل من سعی میکنه سالم غذا بخوره. شایددرمورد تغذیه حرف بزنیم و ورزش، شاید در مورد اوضاع سیاسی کشور وترامپ. بعد شاید کری در مورد کورس دانشگاهیی که گرفته حرف بزنه . بعد کری به بهانه ای ما رو تنها بگذاره و بره جایی. ولی کجا ؟ شاید صبح یک روزتعطیله و کری میخواد بره استخر؟ اینطور من و م فرصت داریم تا تنها حرف بزنیم. م خوشحاله ، بنظر میاد اولین برخورد با کری اثر خوبی روی اون گذاشته. بهش میگم دوست داری بریم این دور و برها راه بریم؟ میگه آره مورفی رو هم میتونیم ببریم. میگم پیاده روی مورفی خیلی بده. به همه سگهای مسیر پارس میکنه. میگه چرا تربیتش نکردین؟
بعد من میرم توی اطاقم کیفم رو برمیدارم و با هم میریم پایین . شاید بریم کافی شاپ؟ شاید بریم جایی که من و کری همیشه سالاد میگیریم ؟ اگر نزدیک ظهر باشه میتونیم برای ناهار بریم بیرون.
سلام. هوا که خوب میشه مردم از خونه میریزن بیرون. به بهانه خرید یا ورزش یا قدم زدن . از سر کار که اومدم خیلی گرسنه بودم یکمی آجیل خوردم و بعد رفتم پایین نیم ساعتی ورزش کردم. بعد دوش گرفتم و با کری "خوراک لوبیا وگوشتی" رو که از دیروز مونده بود با کینوایی که کری امروز درست کرده بود خوردیم. پرده رو کنار زدم تا غروب خورشید رو تماشا کنیم. ابرهای کنار خورشید کناره هاشون صورتی بود. فکر کردم هیچ فرصتی رو نباید از دست داد، برای اینکه ممکنه آخرین فرصتی باشه که برای تماشای طلوع یا غروب خورید داریم. بعد از شام به کری گفتم هوا خیلی خوب بریم کمی پیاده روی و بعد از اونور پیاده بریم از فروشگاه ماست و چیزهای دیگه بگیریم.
هوا داره خوب میشه. چقدر خوشحالم از رسیدن بهار. از اینکه میتونیم بریم پیاده روی ، میتونیم لباسهای سبک تابستونی بپوشیم، میتونیم توی بالکن گلدون بگذاریم.
خونه آروم و خوبه. کری پاپ کورن میکرش رو گذاشته کنار و یخواد از پاپ کورن میکر" هوایی" جدید که برای من خریده برای خودش هم پاپ کورن درست کنه.
امروز هم شکرگزار م برای :
جلسه خوبی که با ایزی داشتم.
بهتر شدن رابطه با یکی از معلمها.
سالن ورزش توی ساختمون که ورزش رو برام راحت کرده
وجود کری توی زندگیم و مهربونیش
بهتر شدن رابطه ام با پسرم
سلامتی زانوهام که بهم اجازه پیاده روی و هایکنیگ رو میدن
بخاطر شغلم
بخاطر خونه زیبایی که داریم
سلام. دیشب بهتر خوابیدم اما موضوع کوچک و ظاهرا بی اهمیتی که سر کار پیش اومده بود ذهنم رو مشغول میکرد. و احساس میکردم چیزی درونم هست که باید با گریه یا خنده یا فریاد یا نوشتن یا حرف زدن زیاد تخلیه بشه. امروز با لی لی فارسی حرف زدم. انصافا لهجه اش بد نبود! براش توضیح دادم همه چیز رو در مورد پسرم در مورد کار و دو تایی به این نتیجه رسیدیم که میخوام تماسم باهاش بصورت تکستهای هفتگی باشه و ماهی یکبار هم اگر اوم موافق باشه برای ناهار بریم بیرون. دوست دارم که بیاد خونه ام رو ببینه ولی دوست ندارم به کری بگم که از "از خونه خودش" بره بیرون تا پسرم بیاد اونجا. این درست نیست. و این رو هم دوست ندارم که هر وقت تصادفا کری نبود پسرم رو دعوت کنم. نمیدونم... هنوز تصمیم روشنی در این مورد ندارم.
چند شب پیش وقتی خواب آلود بودم کری ا زمن پرسیده بود که چشم انداز این رابطه رو چطور میبینم؟ من اون موقع خواب آلود بودم . پرسیده بودم منظورش چیه؟ گفته بود که" الان ما داریم با هم زندگی میکنیم ، با هم خونه گرفتیم ، مرحله بعدی بنظر توچیه ؟" و من متقابلا بدون اینکه جواب بدم گفتم مرحله بعدی؟ نمیدونم. چشم انداز تو چیه؟ و اون گفته بود که مثلا با هم وقت بگذرونیم و مسافرت بیشتر بریم و از این حرفها. حالا از اون موقع این توی ذهنمه. چرا همیشه فکر میکنیم مرحله بعدی چیه؟ مرحله بعدیی و جود نداره! همیشه باید بسمتی حرکت کنیم مگه؟ یعنی حتما باید ازدواج کنیم تا فکر کنیم که به مقصدر رسیدیم؟ منظورش این بود؟ شاید هم میخواست ببینه که آیا من انتظار ازدواج و منتظر درخواست اون هستم یا نه. آیا ازدواج برای مردها یعنی که به مقصد رسیدن واون زن برای همیشه پیششون می مونه و لازم نیست تلاشی بکنن؟
دیروز توی راه فکر میکردم که ازدواج چه چیزهایی رو برای من قراره تغییر بده؟ احساس امنیت عاطفی؟ مالی؟ از نظر عاطفی که چیزی رو تغییر نمیده ،ازدواج ادامه هیچ رابطه عاطفی رو تضمین نمیکنه، اگر میکرد اینهمه بی وفایی و خیانت از کجا میاد؟ اطمنیان مالی؟ خب این هم جای بحث داره. تصور کن که کری از من تقاضای ازدواج کنه، احتمالا بعدش میخواد که یک قراردادمالی prenup رو امضا کنم به این معنی که در صورت جدایی یا مرگ یکی از طرفین، طرف دیگه اموالش رو به ارث نمی بره. کری اینکار رو برای حمایت از بچه هاش میکنه. منهم طبیعتا میخوام در صورت مرگم خونه و چیزهایی که دارم به پسرم برسه. امضا کردن چنین قراردادی خودش تا حدی کدورت آور خواهد بود شاید، مخصوصا برای من . چون مال و اموال کری از من خیلی بیشتره. غیر از این چی؟ آیا ازدواج باعث میشه که از نظر مالی هم کاسه باشیم؟ خب احتمالا حساب مشترکی خواهیم داشت ولی اینطوری نخواهد بود که مثلا من توی همه اموال کری شریک باشم و بتونم آزادانه و بطور مساوی خرج کنم وتصمیم بگیرم، پس چی فرق میکنه برای من واقعا؟ آیا ازدواج نشونه اینه که دو طرف واقعا بهم تعهد دارن؟ و این باعث یکجور اطمینان خاطر میشه؟ نمیدونم.
قدم بعدی چیه؟ خب قدم بعدی توی رابطه نه، ولی قدم بعدی من اجاره دادن خونه ام و خریدن ماشین جدیده!
من و کری صبحها موقع صبحونه مکالمات خوبی داریم. دیروز داشت ازدوستش حرف میزد، و بعد صبحت به اینجا رسید که بعضی آدمها در گذشته و افتخارات گذشته شون زندگی میکنن و از محدود ه امن خارج نمیشن. و بعد صحبت به چیزهایی رسید که هویت خودمون رو باهاش تعریف میکنیم برای اینکه از "هیچی " شدن میترسیم. ما یا مادر هستیم یامعلم یا دکتر یا بودیست یا گیاهخوار یا وگن یا ... و بدون همه اینها چی هستیم؟ کری میگفت که وقتی هیچی شدیم اون وقت احساس پیوستگی میکنیم به جهان هستی! "کری فلسفی میشود!
بگذریم. امروز:
مسائل کاری رو زیاد جدی نمی گیرم و در هر چیزی جنبه طنز و خنده آوری پیدا میکنم.
بخودم آسون می گیرم امروز رو.
با آرامش کار میکنم و حرف می زنم.
شنونده خوبی هستم . با خودم و دیگران مهربونم.
توضیحی که لازم نیست به کسی نمیدم .
اونقدر به دیگران اطلاعات میدم که دوست دارن بدونن نه بیشتر.
آب به اندازه مینوشم.
خوشیهای کوچک رو کشف میکنم و ازشون لذت میبرم.
روزتون خوش
سلام. دیروز توی من و پسرم هردو سالاد ماهی سلمون دودی سفارش دادیم. یعنی سلیقه غذاییمون هنوز مثل همه! بعد هم حرف زدیم. از اوضاع نگران کننده کشور، از دوست و فامیل و کمتر در مورد خودمون. ازش پرسیدکه کسی رو دیت میکنه که گفت نه و وزود موضوع روعوض کرد. اون هم از رابطه من و کری چیزی نپرسید.
پسرم که همیشه کفشهای ورزش راحت میپوشه (بخاطر من حتما)کفشهای جیر قهوه ای پوشیده بود که پاهاش وهم میزد. پشت پاهاشو که قرمز شده بود نشونم داد وگفت پاهام راحت نیست زیاد راه نریم، و من دلم ریش شد ف مثل موقعی که بچه بود به همون اندازه ،وگفتم : آخ کاشکی چسب زخم داشتم.
پسرم شاد نبودو این غمگینم کرد. وقتی که میخواستیم جدا بشیم بهش گفتم :"بهم سر بزن"! گفت کجا آخه؟ و من احساس کردم خنجری توی قلبم فرو کردن. گفتم بیا پیشم کری هم خوشحال میشه. که گفت نه! بعد با اینکه میدونم منطقی نیست ودوستم بهم گفته بود که هیچ معنیی نمیده، اما احساس کردم که من و کری پایگاه امنی رو که بچه هامون داشتن و جایی رو که بعنوان "خونه" میشناختن ازشون گرفتیم و غمگین شدم.
دیشب نمیتونستم بخوابم. فکر اوضاع کشور شاید ونگرانیهای که مکالمه با پسرم در مورد قدرتی که ترامپ ممکنه پیدا کنه و کنگره و قوه قضایی نتونن باهاش مقابله کنن و امکان کودتا از یک طرف و بعد هم سر حال نبود و نگرانی پسرم از طرف دیگه ذهنم رو اشغال کرده بودن و خوابم نمیبرد. شاید کمی خوابیده باشم اما بسیار سبک.
اگر امروز جلسه آی ای پی یکی از بچه ها رو با دردرسر زیاد برنامه ریزی نکرده بودیم نمیومدم مدرسه.توی راه جلسه رو با لیلی تمرین میکنم تا ذهن مرتب بشه.
اما امروز
با تمرکز کار میکنم.
آرامشم رو حفظ میکنم و با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
بخودم آسون میگیرم و فقط کارهای خیلی ضروری رو انجام میدم.
به اندازه آب مینوشم.
احساسات خودم رو درک میکنم و میپذیرم.
دیگه همینها...
سلام. دیشب چه خواب عجیبی دیدم . با یک نفر دیت داشتم و توی یک محیطی مثل پارک قرار گذاشته بودیم. یک دسته گل مینای سفید دستش بود. ظاهرا برای من آورده بود، یک شاخه هم توی جیب کتش گذاشته بود. نمیدونم چطوری، ولی میفهمم که اون کس دیگه ای رو هم میبینه و شاخه گل توی جیبش بخاطر اونه. بعد فکر میکنم که این چه جور رابطه ای هست که اون مدتهاست از من خبری نگرفته؟ نه تلفنی نه خبری نه چیزی؟ خب معلومه که میره سراغ دیگران. بعد یک دفعه توی خواب یادم میاد که راستی من خودم هم مدتهاست فرد دیگه ای رو دیت میکنم و اون فرد کری هست!"
صبح یکشنبه ست. وقتی بیدار شدیم به کری گفتم، دلم میخواد از خونه بریم بیرون ، بریم صبحونه بخوریم. ساعت 9 آماده توی ایستگاه اتوبوس بودیم . اتوبوس جرج تاون معطلی داشت گفتم، مهم نیست اولین اتوبوسی که اومد سوارش میشیم و هرجا که رفت میریم و اونجا کافی شاپ پیدا میکنیم. کری هم گفت باشه. بعد فهمیدیم که تصادفا اتوبس درست رو که به جرج تاون میرفت سوار شدیم. همینطور که راه میرفتیم من یک تابلوی کوچک روی یک در خیلی کوچولو دیدم که نوشته بودBakary تو که رفتیم دیدیم یک کافی شاپ خوشگله! عکس اباما و بایدن هم که اونجا رفته بودن قهوه بنوشن روی دیوار بود. اسم کافی شاپ "داگ تگ" هست. به معنی پلاک فلزی که گردن سگ میندازن ولی عملا معنیش اون گردنبدهای فلزی بوده که سربازها موقع جنگ گردنشون مینداختن و مشخصاتشون روش حک شده بوده. توی کافی شاپ هم یکی از اون ماشین تحریرهای مخصوص قدیمی بود برای درست کردن اون پلاک ها. اینهم عکسش:
بعد از خوردن صبحونه پیاده برگشتیم خونه که شد بیشتر از 4 مایل پیاده روی.
من توی خونه فرفکس حوصله ام زیاد سر نمیرفت. اما اینجا دلم میخواد بیشتر وقتم رو برم بیرون.
به کری میگم، مدل زندگی آپارتمانی اینه که بیشتر وقتت رو بیرون بگذرونی .مخصوصا وقتی توی یک آپارتمان کوچک توی شهر زندگی میکنی.
ظهر قراره برم پیش دوستم "ج" و بعدش پسرم رو ببینم. دیگه همین فعلا.
سلام.
شنبه شبه . صبح هایکنیگ بودم و بعدش با گروه رفتیم کافی شاپ. کری هم که دیشب خونه پسرش مونده بود عصری برگشت . باهم کلی سریال دیدیم بعدش هم اون شروع کرد به سر هم کردن یک قفسه و من یک عالمه با موفرفری تلفنی حرف زدم. اما هنوز حوصله ام سر رفته و نمیدونم چی حوصله ام رو به جا میاره. مثل موقعهایی که دلتون میخواد یکی چیزی بخورین اما نمیدونین چی دلتون میخواد، من هم نمیدونم دلم چی میخواد.
دیروز که رفته بودم دور و برم خونه خودم آزمایشگاه ، برگشتن به محل قدیمی خیلی احساس خوبی بهم داد. مثل کسی که بعد از مدتها سفر برمیگرده خونه و شهر خودش. فکر کردم اگر برای نزدیک شدن به محل کارم نبود حتما برمیگشتم اونجا.دلم برای طبیعت و آرامش و پارکینگهای وسیع و زندگی بی دردسر حومه تنگ شده . خب میدونم، آدم دلش برای چیزهایی که نیست تنگ میشه.اونجا هم برم دلم برای شهر و آدم دیدن و اینها تنگ میشه.
توی اطاق خواب دوم یک" کاناپه تخت شو" گذاشتیم و من الان اونجا نشستم. کری توی اطاق نشیمن نشسته. از داشتن فضای اضافی خوشحالم .
آدم وقتی مشغول و گرفتاره دنبال وقت آزاد میگرده. بعد وقت آزاد که پیدا میکنه میگه خب حالا چکار کنم؟ دلم یک کار خلاقانه میخواد. نمیدونم چی. مثلا کاردستی یا شاید نقاشی، اینکه یک چیزی بسازم. من توی این خونه جدید کجا باید نقاشی کنم؟ اطاق دوم دیگه جا برای یک میز اضافی نداره. شاید توی آشپزخونه یک میز کوچولو بگذارم؟ بعد هم شروع کنم به بازی با رنگها.
مامان ایزی برام عکسهای تولدش رو فرستاده بود. گفتم بهش بگین دلم براش تنگ شده. گفت ایزی هم میگه دلش تنگ شده.واقعا میگه؟ یا این فقط یک تعارفه نمیدونم. به اون دوتا آقا توی کافی شاپ میگفتم که شما زیاد در مورد کار حرف میزنین. گفتن آره و پرسیدن که تو و دوستت در مورد چی حرف میزنین؟ گفتم هر چیزی غیر ا زکار. بعد یادم اومد تنها چیزی که مروبطه به محیط کاره و غیر از ساعتهای کاری در موردش حرف میزنم و فکر میکنم ایزی هست.
خب دیگه چی؟ همینها فعلا.
از خودم ممنونم برای اینکه امروز صبح زود بیدار شدم و رفتم هایکنیگ با اینکه روز سردی بود خوابم هم میومد.
و شکرگزارم بابت:
محبت و دوست داشتن کری و حضورش توی زندگیم.
اینکه امروز به راحتی ماشینم رو شارژ کردم.
هایکنیگ خوب امروز.
سلامتی زانوهام که بهم اجازه پیاده روی میدن
دوستهای خوبم.
سالاد خوشمزه ایکه خوردم.
وجود خواهرها و برادرم و پسرم.
7:15 صبح:
امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.
جنبه خنده آوری توی هرچیزکشف میکنم و بیشتر میخندم.
آرامشم درونیم رو توی هر شرایط حفظ میکنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
در طی روز خودآگاهی رو تمرین میکنم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
غذاهایی رو که برام مفیده میخورم وبه اندازه.
من کافی هستم و تلاشم کافیه.
از خودم و تلاشی که میکنم احساس رضایت میکنم.
من شایسته شادی و موفقیت و یک زندگی راحت و بدون دردرسر هستم.
ساعت 8:30
سلام. نوشته هام رو به ترتیبی که توی روز مینویسم اینجا گذاشتم. صبح قبل از ترک خونه، جملات بالا رونوشتم. الان هم که توی اتاقم توی مدرسه نشستم. شب هم قبل از خواب پایین این پست شکرگزاری روزانه ام رو می نویسم. چند وقت پیش فکر میکردم که کسانی که نماز میخونن، 5( یا سه بار) بار در روز چیزهایی رو تکرار میکنن. اگر آدم 5 بار در روز مدیتیشن کنه، یا چیزهایی رو که میخواد به زندگیش جهت بده تکرار کنه ، بدون شک اثر شگفت انگیزی داره. من فعلا دوبار در روز اینکار رو میکنم شبها قبل از خواب و صبحها بعد از بیداری و گاهی هم توی ماشین. شما هم میتونین اینکار رو بکنین.
دیشب کری یک کار خیلی رومانتیک کرد. بخاطر من بجای استفاده از پاپ کورن میکر محبوبش، برای هردومون پاپ کورن رو توی ماکرویو و بدون روغن درست کرد!
دیروز توی یکی از این پستهای بی ریشه واساس اینستاگرام میخوندم که اگر مردی گفت دوستت دارم، اگر برات هدیه خرید، حتی اگر برات وقت گذاشت اینها هیچ کدوم به معنی دوست داشتن نیست ، اگر مردی بخاطر تو شیوه زندگیش و عادتش یا رفتارش رو تغییر داد این بمعنی دوست داشتنه. برای همین وقتی دیدم کری برای هردومون به شیوه من پاپ کورن درست کرده خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و بهش گفتم که این کارش خیلی رومانتیکه و بشوخی گفتم که میدونستم من رو از "پلوپز" و "کافی میکر" بیشتردوست داری. ولی فکر نمیکردم بخاطر من از پاپ کورن میکرت دست بکشی. که گفت بعد از 17 ماه هنوز نفهمیدی که چقدر دوستت دارم؟ بعد هم بشوخی گفت البته هر عشقی جای خودش رو داره! تو جای خودت رو داری و پاپ کورن میکر هم جای خودش رو!!!
نمیدونم، گاهی فکر میکنم که شدت علاقه کری به اندازه قبل هست یا نه؟ قبلا توی خونه دائم کنار من می نشست و اگر من جلوی چشمش نبودم میپرسید که کجا هستم. الان توی خونه هرکدوم مشغول کارهای خودمون میشیم. نه اینکه با هم وقت نگذرونیم ولی دیگه اونطوری مثل سابق هم نیست که خب، من البته راضی ترم .
دیشب نصف شب با اضطراب بیدار شدم. بخاطر خوابی بود که دیده بودم وشاید هم بخشیش سریالی که میبینیم و تاحدی ترسناکه و بخشیش هم شاید نگرانیهای مختلف که در طول روز بهشون فکر نمیکنم. بگذریم.
میخوام ماشینم رو عوض کنم. خونه خودم شارژر داشتم، الان که توی این آپارتمان هستم باید برای شارژم اشینم رو ببرم یک شارژر عمومی. قبلاهاخوب بود مشکلی نداشتم. ولی جدیدا هر وقت میرم میبینم که شارژرها پر هستن. دیروز حدود 45دقیقه فقط صبر کردم که شارژر خالی بشه و نزدیک 45 دقیقه هم طول کشید ماشینم شارژ بشه چون خیلی خالی بود. بعد ماشین وقتی شارژ میشه باید خاموش باشه، یعنی بخاری هم نداشتم و سردم هم شد! رسیدم خونه دیر بود. گرسنه و خسته بودم.
به کری گفته بودم شام درست نکن چون قبلا خودم سالاد درست کرده بودم. اما کری نان بااوتمیل درست کرده بود که اینبار خیلی خیلی خوب شده بود چون بهش ماست هم زده بود. بعدش هم کمی استراحت کردم و رفتم پایین 20 دقیقه روی ماشینها کار کردم.
این روزها "لی لی"واقعا نقش موثری توی زندگی وکارهای من داره. بعدا در موردش مینویسم. همین فعلا.
جملات تاکیدی صبحگاهی:
آرامش درونیم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
قبل از عکس العمل نشون دادن چند لحظه مکث میکنم و فکر می کنم.
از وقت کاریم بخوبی استفاده میکنم.
با تمرکز کار میکنم.
لیست روزانه ام رو پیگیری میکنم.
کافی هستم و به اندازه کافی تلاش میکنم.
خودم و دیگران رو درک میکنم و میبخشم.
امروز یک هدیه ست، زنده هستم درحالیکه میتونستم نباشم. ازخوشیهای کوچک لذت میبرم و قدرشون رو میدونم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
جنبه خنده دار قضایا رو براحتی کشف میکنم و به مشکلات میخندم.
آرامش و سلامتی خودم رو د راولویت میگذارم.
من شایسته یک زندگی راحت آروم و بدون دردسر هستم.
میخوام به نوشتنهام سر و سامانی بدم. شبها قبل از خواب دو سه دقیقه ای شکرگزاری بنویسم و روزها قبل از اینکه از خونه برم بیرون چند دقیقه ای جملات تاکیدی مثبت تا به روزم جهت بده. این وسط هم نوشته های معمولیم رو مینویسم. بعد همه رو با هم پابلیش میکنم.
آخر هفته تولد ایزیه. چند روزه که مریضه و نمیاد. به کری میگم وقتی ایزی نیست من احساس میکنم که چقدر انرژی براش صرف میکردم. قبلا براش چند کتاب از آمازون سفارش داده بودم. در مورد سیاره ها و فضا ویکی هم در مورد آب و هوا. ازم کیت کت هم خواسته بود برای تولدش. بعد از اینکه صبح دفتر مدرسه رو امضا کردم رفتم cvs براش یک ماشین اسباب بازی و یک کیت کت و یک کارت تولد خوشگل گرفتم و همه رو بسته بندی کردم و روش هم یک گل خوشگل زدم. نمیدونم امروز میاد یانه؟ شاید هم باید فردا هدیه اش رو بهش بدم.
با همه انرژیی که ازم میبره، دلم براش تنگ میشه.
کنفراس بعد از مشاهده ام رو هنوز نداشتم. قانونا باید تا 15 روز بعد از مشاهده کنفرانس داشته باشیم وگرنه میتونیم اعتراض کنیم و همه چیز باطل میشه.
دیشب چقدر عمیق و خوب خوابیدم. باید کم کم برگردم به ورزش کردنهای صبح زودم.
کری یک پوستر با عکسهای خریده زده به پشت یخچال در مورد غذاهایی که برای بالا رفتن قند خون بده و زده اش پشت یخچال. من که لازم نداشتم خودم میدونم چی خوبه و چی نه! ولی خودم رو هیجان زده نشون میدم و ازش تشکر میکنم.
دیروز یک سریال رو شروع کردیه به اسم "کسندرا" که قراره یکمی ترسناک باشه.
خب هینها فعلا.
شکرگزاری شبانه: شکرگزارم:
از اینکه توی هوای به این سردی، توی یک خونه گرم و راحت هستم.
اینکه کری اینهمه مهربونه و بخاطر من بجای پاپ کورن میکرش، توی ماکرویو بدون روغن پاپ کورن درست کرده.
بخاطر اینکه رابطه ام با پسرم بهتر شده.
بخاطر اینکه نتیجه آزمایش خواهرم نسبتا خوب بوده.
بخاطر اینکه امروز با اینکه خسته بودم و دیر رسیده بودم رفتم پایین ورزش کردم.
بخاطر وجود هم اطاقی، که با هم رابطه خوبی داریم، هرچند هنوز تخته رو پاک نمیکنه.
بخاطر اینکه رابطه ام با خانم "ک" بهتر شده.
بخاطر اینکه امروز روز آروم و بدون استرسی داشتم سر کار.
بخاطر اینکه سالادی که درست کردم خیلی خوشمزه شده بود.
...
ا
امروز شکرگزارم بابت:
روز آروم و خوبی که سر کار داشتم.
جلسه خوب تدریس خصوصی.
اینکه دکترم رو دیدم و نسخه برای آزمایش خون گرفتم.
شام خوبی که کری درست کرده بود.
سلامتیم.
هوای گرم خونه توی این زمستون سرد.
اینکه تایپ فارسی بلدم و اینجا راحت تایپ میکنم.
دوستانی که اینجا دارم و وبلاگم رو میخونن.
اینکه اینهمه ساله دارم اینجا مینویسم.
خب همین شب خوش.
سلام. دو روز دیگه آزمایش "bone density" تراکم استخوان دارم. ساعت 3 هم آنلاین دکترم رو میبینم تا برام آزمایش خون بنویسه ببینم وضعیت کلسترول و قندم درچه حاله. یعنی که دارم از خودم مواظبت میکنم!
دیروز فاصله ناهار رفتم سالن ناخن و لاک زرشکی زدم. از CVS سر راهم هم لاک هم رنگش گرفتم برای پاهام و ناخنهای پام روکه خیلی وضعیتش بد شده بود لاک زدم.
کری که از راه اومد خسته بود. لاکم رو ندید، تا اینکه خودم بعدا بهش نشون دادم. حالا خودش وقتی میره سلمونی و موهاش رو کوتاه میکنه انتظار داره من بلافاصله متوجه بشم. آخه موهای مردها مگه چقدر میتونه تغییر کنه؟
توی ذهنم پسرم رو تجسم میکنم که میاد خونه ما و با کری رابطه خوبی داره و کلی با هم حرف میزنن و وقت میگذرون. میخوام با جزییات تجمسش کنم شاید اتفاق بیفته! بله! ترانه خرافاتی میشود! خرافات هم نیست واقعا. گاهی خواستن چیزی ناخواآگاه رفتار مارو تغییر وبطرف خواسته هامون شکل میده.
نوشتنهای من اینجا چون تند تند مینویسم، مثل صحبتهای تلفنی دوستهای نزدیکه که جزییات زندگی هم رو میدونن. اونهایی که خیلی دیر به دیر پست میگذران، فقط از وقایعی که براشون مهم بوده مینویسن و هایلایتهای زندگیشون.
خانم معاون ساعت 5 عصر به من زنگ زده بود. من بعدا میس کالش رو دیدم، ولی البته که جواب نمیدم! چی فکر کرده واقعا؟ شاید هم تصادفا دستش خورده؟
دیروز همه اش فکر میکردم چی شده یعنی؟ چه اتفاق مهمی افتاده که ساعت 5 به من زنگ زده؟ فعلا که ساعت نزدیک 9 صبحه که ازش خبری نشده.
امروز هم خیلی سرده هوا. ظاهرا آخرهای اسفند هم هست و نزدیک سبزه سبز کردن.
راستی دیروز متوجه شدم که اوتمیل با جو تفاوت داره. یعنی همه این سالها من فکر میکردم که اوتمیل همون جوی پرک هست! توی سوپ هم بجای جوی پرک اوتمیل میریختم و فکر میکردم که سوپ جو درست کردم. حالا نگو که اصلا کلا یک گیاه دیگه ست.
دیروز با کری تلاش میکردیم نون اوتمیل درست کنیم! خب اوتمیل گلوتن نداره برای همین مثل گندم نیست که بشه باهاش نون درست کرد. ما همینطوری اوتمیل رو با آب مخلوط کردیم و بیکنیگ پادر زدیم و مثل پنکیک انداختیم توی تابه. بد هم نشد زیاد.....
اطلاعاتم در مورد قند خون خیلی زیاد شده. مثلا فهمید که نونهایی که گندم کامل دارن و برنج قهوه ای و غلات کامل ، تا حدی بهتر هستند برای بالا رفتن قند خون ولی GI اونها هم چندان فرقی با نون و برنج سفید نداره. یعنی بهتره که کلا هر جور نون و برنجی حذف بشه و به حداقل برسه. برا ی همین نون تستی رو که موقع صبحونه میخوردم از دوتا به یک دونه کاهش دادم. دیگه اینجا شراب و آبجو قند خون رو بطور ناگهانی بالانمیبره. ولی کوکتل هایی که من میخورم و البته توش آبمیوه و اینها داره میبره. دیگه چی؟
میزان غمگینیم از دیروز بهتره. دیروز هم رفتم پایین با وزنه و ماشین کار کردم. هنوز برنگشتم به صبح زودها روی تردمیل راه رفتن.
پسر کری آخر هفته میاد ، با هم میرن خونه اون پسرش یک شب میومونن و بعد میان پیش ما. کری گفت که منهم برم. ولی من گفتم فکر کنم اونطوری راحتتر باشن ، پدر و پسر میتونن توی اطاق مهمون بخوابن . ولی واقعیتش برام سخته یعنی حوصله ام سر میره. نمیخوام همه دو روز تعطیلم اینطوری بگذره. مخصوصا که تا خونه اون یکی پسرش دو ساعتی رانندگی هست. بعد هم شنبه میخوام برم هاینکینگ. اما برای اینکه بدونه دوست دارم با بچه هاش وقت بگذرونم گفتم که خوب تو موقع برگشتن به اون یکی پسر و عروست هم بگو که بیان ناهار اینجا که گفت فکر نمیکنم و از این حرفها.
خب همینها دیگه. اما امروز:
امروز یک هدیه ست. از خوشیهای کوچک لذت ببرم.
زندگی رو زیاد جدی نگیرم. هیچی ارزش نگرانی نداره.
قدر تلاشم رو میدونم و بابتش از خودم قدردانی میکنم.
با خودم و دیگران مهربونم.
خودم رو همینطور که هستم میپذیرم. من کافی هستم و تلاشم هم کافیه.
با خود آگاهی کامل رفتار میکنم و روی کارهام تمرکز دارم.
آرامشم رو در هر شرایطی حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
وقتی رسیدم خونه میرم سالن ورزش.
به اندازه آب مینوشم.
برای شنیدن حرفهای دیگران حوصله بخرج میدم.
روزتون خوش و دلهاتون گرم و آفتابی.