باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

جمعه 16 آگوست

سلام. دیروز با خانم آژانس فروش املاک حرف زدیم. توصیه کرد که  کری  خونه اش رو از بقیه وسائل باقیمونده خالی کنه ، اولش  یک آگهی برای فروش وسائل؛ بعدش سازمان خیریه تا بقیه رو ببرن و در آخر هم کسانی که خرده ریزها و آشغالها روببرن. کری غمگین بود تا حدی ، وقتی پرسیدم گفت که این پایان یک فصله و با اینکه دوست داره گذشته رو پشت سر بگذاره ولی خب غم انگیزه. و من میدونم که این غم چند روزه اخیر  تا حد زیادی مربوط  به  ساید افکتهای  فیزیکی و روانی جراحیه. 

امروز بعد از دو روز رخوت و  دلتنگی حالم خوبه. شک داشتم که   علتش کم شدن میزان دارو  توی بدنمه که کم کم داره خودش رو نشون میده ( نمیگم عوارض قطع دارو چون زمانش گذشته)،  یا علت حال بدم، هم احساسی  یکی دوماه اخیر با آدمهای اطرافمه  . امروز صبح که بیدار شدم به این فکر کردم که  مدتیه  در گیر  نگهداری از آدمهای دیگه بودم  و از خودم مواظبت نکردم، و با خودم خلوت نکردم. تنها  همین  تصمیم  که  خودم رو دراولیت بگذارم ،بدون اینکه کاری  کرده باشم ، حالم رو خوب کرد.فکر کردم که   درد دیگران رو احساس کردن و با اونها    پایین رفتن به کسی کمک نمیکنه حتی اگر این دیگران " کری" باشه. غم کری و  ساید افکتهای روانی و فیزیکی جراحی  هم نمی خوام من رو پایین بکشه.من میتونم ازش حمایت کنم اما  نمیتونم خوشحالی رو تزریق کنم  غمگین شدن من فقط باعث غمگین تر شدن دوتاییمون توی یک چرخه معیوب میشه.

نمیدونم چه اتفاقی افتاد اما  حالم خوبه و صبح برخلاف چند روز گذشته از فکر اجاره کردن خونه جدید خوشحال بودم و  فکر کنم کری هم این خوشحالی رو توی نگاه  من دید، چون اونهم لبخند میزد.

دارم  کلسترول و قندم رو کنترل میکنم. صبحونه جدیدم این روزها یا نون تست و آواکادو ،  اوتمیل با  میوه و آجیل، یا  ماست یونانی و میوه و آجیل هست. قند اضافه شده و میوه های شیرین و آردهای سفید و برنج و اینها هم تا اونجا که میشه  نمی خورم. غذای بیرون رو هم محدود میکنم به هفته ای یکبار . کری فکر میکنه که بالا رفتن کلسترول و قند توی یک سنی اتفاق میفته و ژنتیکیه و ربطی به رژیم نداره ولی من  فکر میکنم که می تونم   بدون استفاده از دارو  کنترلش کنم و سه ماه دیگه که  برگردم  برای آزمایش خون همه چیز برگشته به حالت خوب قبلی.

بعد از بیشتر از یک سال برای اولین باره که ناخنهام لاک ندارن. میخوام صبح برم ناخنهام رو درست کنم.بعدش میرم سالن ورزش و  بعد از ظهر هم قراره با کری بریم چند جا رو توی آرلینگتون برای اجاره کردن  ببینیم. 

راستی دوستم "ج" داره با آقای مشاور کالج دیت میکنه . شغلش رو که گفت  پرسیدم که فلان جا زندگی نمیکنه؟ که گفت آره!! و معلوم شده خودشه. خوبی وبلاگ من اینه که از همه دیتهام رو با جزییات نوشتم. یادم بودکه بر خورش Passive aggressive بود و کنترلگر بنظر میرسید و علت ندیدنش همین بود. به دوستم گفتم که این آدم رو ببینه و خودش قضاوت کنه.


خب همینجا تمومش کنم تا مثل نوشته های قبلی بصورت چکنویس رها نشده. روزتون خوش.

چهارشنبه ۱۴ آگوست

سلام. بعداز چهارسال، بلالخره رفتم متخصص زنان. بعد از شنیدن در مورد سرطان خواهرم ( که درمان شد)و سابقه سرطان توی خانواده مادری  خانم دکتر توصیه کرد که  تست ژنتیک بدم .احتمالا بیمه ام پوشش میده و اگر هم نه ، هزینه اش خیلی بالا نیست. و البته که با توجه به اینها خانم دکتر مخالف estrogen patch بود!علت درخواستم این بود که جدیدا مخالفت با هورمون تراپی کمتر شده و‌دوستم که شخصا امتحان کرده برام‌از تجربه مثبتش تعریف کرده بود. حالا نتیجه تست بیاد ببینم چی میشه.

الان‌که مینویسم بعد از مدتها روی تخت خودم دراز کشیدم . بعد از دکتر اومدم‌صندوق پستم رو‌چک‌کردم،موهام رو رنگ زدم و الان هم جای شما خالی ماسک صورت زدم.درسته که دیگه به خونه کری عادت کرده بودم و‌دلم‌برای اینجا تنگ‌نمیشد اما اینجا بودن بعداز مدتها احساس خوبیه.

دیگه اینکه دیروز یازدهمین ماهگردمون رو جشن  گرفتیم. هر چی میگذر اعتمادم به کری بیشتر میشه و درستی انتخابم رو بیشتر باور میکنم ، یعنی که واقعا شانس آوردم و‌اونهم‌البته همینطور. خصوصیات اخلاقی من و کری خیلی با هم جوره  و‌ ظاهرا E harmony ( یکی از سایتهای آنلاین دیتینگ )توی این مورد خیلی موفق بوده. الان دیگه میتونم تصور کنم که بقیه عمرم رو با هم زندگی کنیم. دیگه اینکه اخر هفته با کری بر میگردیم اینجا، یعنی خونه من و بعد که یک جا رو‌اجاره می کنیم‌که به محل کارم نزیکتره.  اونوقت اون خونه اش رو میفروشه  و من هم خونه رو میگذارم برای اجاره.خلاصه چند ماه شلوغ در پیشه.

وقتی به کری میگم وای، مدرسه ها داره باز میشه، یادم‌میاره که برگشتن به مدرسه بعنی دوباره دیدن «ایزی» و با این حرفش غم و غصه تموم شدن تعطیلات کمتر میشه برام. 

خب دیگه فعلا همین.

دوشنبه ۱۲ آگوست

سلام. فرودگاه هستیم و خیلی زودتر از اونی که باید رسیدیم ،چون باید ماشین اجاره ای رو‌تا قبل از ظهر تحویل میدادیم. با مادر دخترک حرف زدم، که زیاد خوب نبود. میگفت توی آخرین پرتودرمانی دکتر گفته شانس خوب شدن  ۶۰٪ هست، میگفت موهای دخترک شروع کرده به ریختن و‌حالا دیگه باید در مورد کوتاه‌ کردن موهاش باهاش حرف بزنن، میگفت دوستهای پسرک توی مدرسه ازش پرسیدندکه خواهرش مرده ؟آدم نمیدونه این موقعها چی بگه، مخصوصا اگر تجربه مشابهی نداشته باشه. گفتم که هر وقت با کسی حرف بزنی بهم زنگ بزن.

دنیا پر از این چیزهاست ولی ما  فراموش میکنیم تا وقتی که در فاصله نزدیک اتفاق بیفتن.چه دخترک خوب بشه یا نه، هنوز بچه های بیماردیگه ای هستند که مادرهاشون نگرانن و رنج می کشند، یعنی خوب که فکرش رو کنید آدم احاطه شده با انواع احتمالات دردآور ، و‌ما وانمود می کنیم که نیستن و بدون فکر کردن بهشون برای آینده دور و‌نزدیک برنامه ریزی میکنیم، تا اتفاقی بیفته و همه برنامه ها رو‌بهم بزنه و مسیر زندگی عوض بشه.کار دیگه ای هم نمیشه کرد، زندگی همینه و‌هرکس سهم خودش رو‌داره .مرگ رو‌هم گاهی فراموش میکنیم درحالیکه به یادش بودن زندگی رو میتونه راحت تر کنه برامون .

من خیلی اوقات به این فکر  میکنم که مثلا ممکنه یک ساعت بعد دیگه نباشم و‌به این فکر میکنم که اگر نباشم ، که دیگه نیستم که غصه نبودنم‌رو‌بخورم. البته برای اونهایی که بچه کوچک دارندحتما فرق میکنه اونها ‌حتی حق« مردن با خیال راحت» رو هم‌ندارن،  بگذریم.

دلم برای کری تنگ شده. فردا یازدهمین ماهگرد با هم بودنه یعنی یک ماه دیگه میشه یک سال! یک سال!!! باورتون‌میشه؟ انگار همین دیروز بود که خیلی جدی و‌ با سماجت دیت میکردم .اون اواخر دیگه خیلی ناامید کننده شده بود و هر بار به دوستهام میگفتم‌که این دیگه آخرین نفره، و بعد باز ادامه پیدا‌میکرد. دوستم‌میگفت‌که‌خاله‌و‌شوهر خاله اش تا آخر عمر عاشقانه زندگی کرده بودند یعنی تا وقتی که آقا در دهه نود سالگی از دنیا میره. ممکنه برای من و‌کری هم‌ اینطوری باشه؟ کری برای حفظ رابطه همیشه تلاش کرده، منهم همینطور ، پس اگر هردو ادامه بدیم احتمالا میشه. ما توی  یازده ماه‌گذشته هیچوقت بهم‌بی احترامی نکردیم، حتی وقتی از هم ناراحت بودیم، بلند حرف نزدیم، قهر نکردیم بجاش همیشه در موردش بالغانه حرف زدیم، همون ماجرای فیدبک دادن یکشنبه ها. اگر همین روش رو ادامه بدیم‌حتما میشه.

خب دیگه همین فعلا

یکشنبه ۱۱ آگوست

سلام.اولا که از کم کردن داروم دو هفته گذشته و فعلا که خوبم، حداقل عوارض قطع دارو چندان بد نبوده ، بعد از باز شدن مدرسه ها و جریان کار بهتر میشه اثر کم کردن دارو رو بررسی کرد.

اما این کار من هم اینجوریه  که انگارهرسال  وارد کارزارمیشیم و‌باید از هفت خوان رستم بگذریم و هر سال روز از نو‌و‌روزی از نو. جون آدم به لب میرسه از اون همه ارزیابی ،جلسه ،کارهای قانونی و‌کاغذ بازی و کلنجار رفتن باصد تا معلم و‌راضی نگه داشتنشون ،در حالی که آسون ترین بخشش،کار با بچه هاست. 

امروز آخرین روز سفره ، بهترین قسمت سفر لذت بردن ازدریای بی نهایت زیبا، پیاده روی توی کوچه های سنگفرش قدیمی ، تماشای کبوترهای توی میدون ، گوش دادن‌به موزیک زنده ، کشف کافی شاپها و‌غذاهای جدید، نوازش گربه های خبابونی ، بود .راستی امروز توی ساحل برای اولین زنبور انگشتم رو نیش زد. با وجود اونهمه زنبور توی حیاط مدرسه تاحالا این اتفاق نیفتاده بود و من فکر میکردم زنبورها کلا علاقه ای به من ندارند.

دیگه اینکه این مدت دو‌تا پیراهن تابستونی خنک خریدم، یکیش سبز کاهوییه و‌برگهای تیره تر داره، اون یکی پارچه اش طرح افریقایی داره که تا حدی هم شبیه رومیزیهای اصفهانه رنگهاش. یک تی شرت هم برای کری سوغاتی خریدم، بعد فکر کردم یکی هم برای پسرم بگیرم  ، که بر خلاف انتظارم‌خیلی خوشحال شد.

دیگه همین فعلا.

به جودی:از اون ساندویچی که  گفته بودی ساندویج گرفتم که خیلی خوب بود، مرسی


جمعه ۹ آگوست

سلام.۱۳ روزه که داروم رو نصف کردم وامروز کاملا خوب بودم . دوزی که مصرفمیکنم پایین ترین دوز ممکنه، کپسولها رو هم که نمیشه نصف کرد، مرحله بعدی شاید این باشه که قرصها رویک روز در میون مصرف کنم ، البته الانکه نه شاید بگذارمش برای تعطیلاتبعدی.

اما چه تابستون شلوغی بود امسال. سفر ونکوور، جراحی کری و نقل مکان دو هفته ای به خونه اش، فروش وسائل اضافه و خلاص شدن از شر عروسکها و‌چینی آلات، بیماری دخترک و سفر آتلانتا،و‌حالا هم که با پسرم پورتوریکو هستیم. این وسطها وسائل ورزشی توی زیزمین  رو هم فروختم و‌دستشویی اتاقم رو هم نوسازی کردم.

محل اقامت ما درست وسط شهر قدیمیه سن حوان هست ،محدوده کوچکی که بعد از سه روز همه اش رو دیدیم ،از قلعه ها ی قدیمی تا گالری هنر و غیره.بعد تصمیم گرفتیم ماشین اجاره کنیم، ماشین هم که یعنی آزادی! روز اول رفتیم ساحلی که یک ساعت رانندگی فاصله داشت و امروز هم دو ساعت رانندگی کردیم و‌رفتیم یک شهر ساحلی دیکه ، جایی که توی ساحل درختهای نخل بود و آب اقیانوس خیلی شفاف و تمیز بود، اونقدر که میشد کف آب رو دید، موج هم خیلی کم داشت و بهترین دریایی بود که تا حالا رفته بودم. خب دیگه چی؟ از اون تنش اولی که بین من و‌پسرم بود خبری نیست، انگار که آب دریا همه اش رو با خود برد.یا شاید من یاد گرفتم که تفاوتها رو بپذیرم.

خب همین فعلا.


سه شنبه ۶ آگوست

سلام.ده روزه که قرصم رو نصف کردم،گفته بودند یکی از سخت ترین داروهاست برای قطع کردن، ولی واقعا نبود. البته کری میگه حضور اون و‌نقش اکسی توسین روند قطع دارو رو آسون کرده.

 .

ساعت  ۷.۵ صبحه و پسرم هنوز خوابه.اینجا یک سوییت کوچولو هست با همه چیزهای لازم اما طبقه اوله و‌نور طبیعی به اندازه کافی نداره، پسرم ابنجا رو‌گرفت و‌من پنجره ها و‌چشم انداز رو‌چک‌نکردم، البته که شکایتی نمیکنم ولی حواسم رو‌جمع میکنم برای دفعات بعد. کری، اما میدونه چشم انداز چقدر برای من مهمه. وقتی می رفتیم خونه ببینیم، اولین چیزی که هردو نگاه میکردیم پشت پنجره ها بود. 

اینجا که هستیم San Juan,،توی پورتوریکو واقع شده که یکی از جزایر کارائیبه.فاصله اش به ما ، دوبرابر فاصله ما با فلوریداست، یعنی به اندازه یک پرواز ۴ ساعته دوره.زمانی مستعمره اسپانیا بوده و الان متعلق به آمریکاست. درحالیکه زبان اول اسپانیایی هست و کمترین شباهت ممکن رو به آمریکا داره .اینجا  من رو یاد بچه یتیمی  می ندازه که حق و حقوقی نداره و خانواده ای که به سرپرستی قبولش کردن بین اون و بقیه بچه ها فرق میگذارن.

دیروز خانم نظافتچی اومده بود دم در تا مطمئن بشه حوله به اندازه کافی گذاشته. من انگلیسی حرف میزدم واون اسپانیایی و هیچکدوم یک کلمه زبون اون یکی رو نمیفهمید، انگار نه انگار که اینجا هنوز آمریکاست، تا اینکه پسرم اومد و‌با اسپانییایی مختصرش نجاتمون داد!

دیروز از یک سوپر محلی یک چیزهایی گرفتیم تا همه وعده  ها رو بیرون غذا نخوریم. داشتم برای پسرم ساندویچ درست میکردم، احساس میکردم که  هزار ساله این کار رو‌نکردم، احساس خوبی بود. مثل خودم‌که‌وقتی با پسرک کوچولوم‌میرفتم‌خونه‌ خیابون پالیزی مامان و‌بابا حسابی لوسمون میکردن .اونهم نیاز به مواظبت و‌لوس شدن داشت. 

اما یک‌چیز دیگه، اینجا پر از گربه های خیابونیه!چیزی که توی آمریکا ( ایالات) وجود نداره.

خب همین فعلا.


یکشنبه 4 آگوست

سلام. وقتی آتلانتا بودم، داشتم مثل خیلی موقعهای دیگه،  احساسم رو نسبت به دیوید ارزیابی میکردم  که دیدم  برای  اولین بار هیچ احساسی بهش ندارم.  دلم براش تنگ نشده بود، دوست نداشتم ببینمش، برام جذابیتی نداشت، و حتی   فکر کردن به اون روزها چیزی رو در درونم بدردنمی آورد.  تنها کسی که دلم براش تنگ شده بودو  میخواستم پیشش بگردم کری بود!

 احساس  من به کری وارد مرحله جدیدی شده، نمیدونم کی شروع شد قبل از سفرم به آتلانتا یا بعدش، اما فکر میکنم که دارم عاشقش میشم. این یک هفته دوری برای اینکه  بفهمم  چقدر  دوستش دارم و چقدر بهم نزدیکیم برای هردومون لازم بود، بخصوص برای من.

این مدت که نبودم کری کلی از وسائلش رو بسته بندی کرده که بده به خیریه یا به بچه هاش. دیروز اومده با خوشحالی  جعبه آچار و اینهاش رو نشون میده میگه ببین فقط همین ها رو میخوام با خودم بیارم. بعد میگه که حسابی توی مود دور ریختن وسائل اضافه قرار گرفته و این تحت تاثیر حضور منه.

اما دخترک، الان خونه ست و  دردش میشه گفت از بین رفته، تهوع بعد از کیمو هم همینطور.  فعلا ظاهرا همه چیز خوبه تا کیموی بعدی  که باید 24 ساعت برن بیمارستان و بعد هم عوارضش. دکتر گفته بود موها بعد از سه هفته میریزن، مامانش میخواد موهاش رو کوتاهه پسرونه بزنه تاچشم دخترک عادت کنه . یک پاپی هم خریدن که البته دو هفته "بره مدرسه" تا  دستشویی رفتن رو یاد بگیره وبعد بیارنش خونه چون توی خونه کسی وقت نداره بهش دستشویی رفتن یاد بده. بچه ها هردو برای اومدن پاپی لحظه شماری میکنن.

امروز با کری رفتیم مال. هر بار که هیجان زده میشد میگفت : من برای تو یک پیراهن قشنگ میخرم." چند وقت پیش به شوخی بهش میگفتم میدونی تا حالا چند تا پیراهن به من بدهکاری؟ حداقل 10 تا که با بهره دیر شدنش میشه 20 تا! میگفت خب چکار کنم خودت نمیای بریم بخریم. چند بار هم که اینور و انور رفته بودیم و من تصادفی نگاه کرده بودم از چیزی خوشم نیومده بود. امروز رفتیم دوتا پیراهن تابستونی برام خرید که  برای سفر فردام با خودم میبرم. درسته که من هرچی بخوام میتونم خودم برای خودم بخرم، ولی وقتی مردی چیزی برای آدم میخره احساس بهتری داره. فکر کنم مردها هم از خرید هدیه برای زنها لذت میبرن. 

فردا صبح قراره با پسرم بریم پورتوریکو و با اینکه دلم برای کری تنگ میشه اما هیجان زده و خوشحالم.

خب همین فعلا.


پنجشنبه اول آگوست (روزپنجم ۴)

سلام.توی فرودگاه منتظر پروازم هستم.دیروز اولین شیمی درمانی دخترک انجام شدو‌صبح مامانش با یک حال زاری از بیمارستان اومد‌تا پسرک رو ببره مدرسه .شب دخترک بشدت بالا آورده بود و‌هیچکدوم نتونسته بودن بخوابن . گوگل میکردم که آیا شیمی درمانیهای بعدی بهتر خواهد بود که دیدم‌نه، قراره کم کم بدتر هم بشه بخاطر جمع شدن تدریجی دارو در بدن شاید. دیروز خواهرزاده گفت   کنسر مرحله ۳ هست، گفتم پس چطور؟ گفت طبق پاتولوژی و یافته های جدید. نمیدونم میدونسته و‌نمیخواسته بگه یا چی؟به هرحال موقع مناسبی برای کند و کاو نبود.

آیا بدن ظریف دخترک دوام میاره؟ عوارض ماندگار اینهمه مواد روی ذهن و بدن کوچکش چیه واقعا؟ 

همسر خواهرزاده ‌ناامید بود میگفت تومرکوچک نشده چرا پس؟ گفتم زمان میخواد.

بدترین چیز اینه که آدم نور خوب شدن رو در انتهای این راه تاریک نبینه.میگفت :« دلم‌میخواد یک تکمه رو بزنم‌و‌من «ل» دیگه نباشیم، نمیتونم اینهمه اذیت شدنش رو تحمل کنم.»

توی فرودگاه هستم و‌موبایلم به شارژر وصله. صبحونه اوت میل خوردم با بلوبری یخ زده و‌گردو. برای ناهارم کمی آجیل بسته بندی کردم با یک آواکادوی متوسط و دوتا آلو. دیگه اینجور تغذیه اگر نتونه قند وکلسترولم را به دوران pre-Careyقبل از دیت کردن کری برگردونه، هیچی نمیتونه، واین در حالیست که کری از دلتنگی برای من شروع کرده به تمرین باقلوا درست کردن! راستی از وقتی قرصم را نصف کردم اشتهام کمتر شده، حالا موقتیه یا دایمیه نمیدونم. چقدر گرممه، از بینیم هم آب میاد، حتما عوارض کم کردن داروست. یاد این تریاکیها می افتم‌که‌مواد بهشون نمیرسه و‌فین فین میکنن. از همه اینها که بگذریم، حالم‌خوبه، یعنی امیدوار و‌آفتابیم و اینکه‌کسی که دوستش دارم منتظرمه بی شک توی خوب بودن حالم موثره.

امروز داشتم فکر میکردم‌که‌این‌چند ماهه برای خیلیها مفید بودم، برای کری هم توی دوران‌جراحی و هم کلا پیشرفتهای شخصی و خوشحالیش، برای خانواده خواهرزاده، برای دوستم‌ «ج» که بقول خودش من  dating coach هستم براش،...

دوستم آ میگفت‌تو‌سهمت رو از سرطان گرفتی، یا دینت رو ادا کردی و یک‌چیزهایی توی این زمینه که یعنی مثلا دیگه خودت هیچوقت دچار نمیشی! این دوستم کلا استعداد زیادی توی ربط دادن چیزهای بی ربط بهم داره. تمایل به باور داشتن اینکه شعوری ماورای دلایل علمی پشت پدیده هاست و بعد میشینه فکر میکنه ببننه کی چکار کرده و‌بر اساس اون دردها و‌بیماریها رو تقسیم میکنه!

بیربط باربط: آدم‌میدونه که خوراکیهای سوپر  پروسس شده برای سلامتی بده ، اما فقط وقتی به علت مواجهه نزدیک با بیماریها دقت و باور بیشتری بخرج‌میده می بینه این طیف فقط شامل گوشتهایی مثل سوسیس و کالباس واینها نیست، بلکه انواع سودا‌ها، چیپس و‌پفک‌و‌ غلات آماده برای صبحونه، عذاهای سرخ شده توی حرارت بالاو... رو هم شامل میشه، پس سالم تر بخوریم.

خب دیگه  فعلا همین.

چهارشنبه 31 جولای( روز چهارم 4.6)

سلام.  نصف کردن داروم فعلا  که زیاد بد نبوده. عوارض جانبی خفیف و قابل کنترل، مثل تهوع و سردرد خفیف، احساس گرما، کمی خستگی ، اما نه بیشتر از 3 روز قبل. ظاهرا همینه که هست و اگر قرار بود بدتر بشه تاحالا شده بود.

امشب آخرین شبیه که اینجا، من میرم اما اینها میمونن با کلی  غم و نگرانی و یک برنامه درمانی طولانی و سخت  40 هفته ای.شیمی درمانی کلی مسائل جانبی  و نگهداری و اینها داره. یعنی اینها یا توی بیمارستان هستن یا مطب دکتر یا درحال کشمکش با ساید افکتهای شیمی درمانی و شاید این وسطها روزهای آروم و خوش هم داشته باشن.

اما اینجا توی بیمارستان کارهای قشنگی میکنن، مثلا امروز دخترک رو جراحی کردن و  یک port به شاهرگ توی قفسه سینه اش وصل شد تا  از اون به بعدتزریقات از اونجا انجام بشه. به همین مناسبت  یک قورباغه پشمالو براش آورده بودن  که مثل خودش روی سینه اش یک تویوب وصله و روش رو چسب زدن. قوباغهه روسری هم سرش بود، هرچند دخترک هنوز روحش از بلایی که قراره سر موهاش بیادخبر نداره. 

به خواهر زاده میگم حواستون به حال همدیگه  باشه و اگر نیازی بودکمک تخصصی  بگیرین، مشاوره یا دارو یا هرچی که لازمه. خلاصه یعنی زندگیشون حداقل برای یک سال آینده از این رو به اون رو شد.


فردا همه اینها رو پشت سر میگذارم و میام خونه.  خوشحالم که برعکس همیشه که  تنهایی از سفر برمیگشتم و کسی منتظرم نبود، الان کری منتظرمه و با اینکه روزی یکی دوبار با هم حرف می زنیم دلم براش تنگ شده. خب همین فعلا

سه شنبه 30 جولای ( روز سوم: 4.3/5)

سلام. سومین روزیه که داروم رو نصف کردم و هنوز نمیدونم چه انتظاری باید داشته باشم ,اینکه آیا  ساید افکتها برام قابل کنترل هستند وکلا آیا زمان مناسبی رو برای کم کردن دوز داروم انتخاب کردم؟ 

امروز آستانه تحملم پایین تراز دیروز بود و تحریک پذیر تر بودم. نمیدونم کجای این منحنی قرار گرفتم، اونذبالای بالا، یا هنوز توی سر بالایی هستم و حال بدتری رو باید انتظار داشته باشم .گوگل میگه  ساید افکتها معمولا یکی دو هفته طول میکشه که  البته طولش تحت تاثیر عوامل مختلف میتونه متفاوت باشه.

دخترک از دیروز عصر هنوز بیمارستانه .  دارن سعی میکنن بین مریضهای دیگه  عمل رو انجام بدن اما  هنوز میسر نشده.

امروز با خواهر زاده و پسرک رفتیم آفیس دیپو، لوازم مدرسه خریدیم. دلم برای پسرک میسوزه که شروع سال جدید براش همراه شده با این شرایط بهم ریخته.احساس کردم حضور من برای خواهر زاده دلگرمیه ، همین کمکهای کوچک مثل  پیدا کردن وسائل از روی لیست و همین که میدونه یکی دیگه هم هست .  بعد از خرید من خواهر زاده و پسرک میایم خونه. برای شام خودم و خواهرزاده که بامن رژیم غذایی مشابهی داره مرغ و سبزیجات درست کردم و سالاد.برای پسرک عدسی  و سالاد وهمه رو روی نیز میچینم .از وقتی اومدم این اولین باره که همزمان غذا میخوریم و این احساس خوبی بهم میده ، مخصوصا که   خیلی وقته کسی از خواهر زاده مواظبت نکرده و براش میز نچیده.

امشب باز من و پسرک تنها هستیم بعد از شام پسرک درها رو چک میکنه تا مطمئن بشه که همه قفل هستند بعد با هم فیلم میبینیم و من برای دل  پسرک  که باچشمهاش هی دنبال تایید توی چهره من میگرده ،وانمود میکنم دارماز فیلم لذت میبرم.گاهی پسرک رو اشتباهی به اسم پدرش صدا میزنم، توی ذهنم پدرش هنوز همون پسر کوچولوییه که وقتی خودم بچه بودم بدنیا اومد. خب همین دیگه فعلا.

هنوز دوشنبه 29

سلام. دخترک و پدر و مادرش بیمارستان هستند.  پسرک توی اطاق مهمون کنار تخت من روی زمین تشک انداخته و خوابیده. از کلاس فوتبالش که برگشت براش ساندویچ درست کردم، بعدش با هم کمی بازی کردیم بعد براش سموتی درست کردم. حرف از دخترک شد، ازم در مورد سرطان سوال کردگفت سرطان یعنی مرگ؟ گفتم نه! خیلی هاخوب میشن. سال گذشته پدربزرگشون در اثر سرطان درگذشت و با اینکه کسی در مورد سرطان دخترک باهاش حرف نزده اما  هر بیماری  طولانی و متفاوتی  سرطان رو به ذهنش میاره، شاید هم توی گفتگوها ناخواسته چیزی به گوشش خورده. براش توضیح میدم که خواهرش برنامه درمانی نسبتا طولانی در پیش داره ولی حالش خوب خوب میشه. میگه دلم نمیخواد دخترک(ل) درد داشته باشه. میگم دردش هم خوب میشه. میگم دوست داری امشب توی اطاق من بخوابی میگه آره. برام کتابی رو که خودش در مورد زندگی یک بابا قورباغه و بچه هاش درست کرده میخونه، کمی روی تختم دراز میکشم تا خوابش ببره و بعد میام بیرون.

 برنامه  جراحی مقدماتی و  کیموی دخترک  جلو افتاد . جراحی ا بتدایی  شامل گذاشتن لوله توی گوشش میشه تا درد و فشار کم بشه و انتقال سوزن مربوط به تزریق از روی مچ دست به قفسه  سینه. بعد نمیدونم یک یا دو جلسه شیمی درمانی انجام میشه تا تومور کوچک بشه و بعد درش میارن.

پسرم ماهها پش  دختری رو دیت میکرد که بخاطر سرطان از دنیا رفت. مدت بروز علائم تا مرگ چند ماهی بیشتر طول نکشید. حالا از وقتی متوجه بیماری  دخترک  شده حالش رو روزی چند بار با وسواس چک میکنه. در مورد نوع سرطان و مراحل درمان و اینها با دقت میپرسه . و اصرار داره که دخترک باید بره بهترین بیمارستان ممکن توی آمریکا  برای عمل. و وقتی من میگم که پدر و مادرش خودشون حواسشون هست و اینجا بیمارستان خوبیه میگه که برای راحتی خودشون نباید بهترین درمان رو از اون دریغ کنن .اول حواسم نبود اینهمه علاقمندی به جزییات  برای چیه، بعد متوجه شدم که اینطوری میخواد جلوی مرگی رو که قبلا نتونسته بود بگیره، بگیره! 

راستی بلیط گرفتم برای پنجنشبه عصر، خوبه که کیمو هم جلو افتاد ، اون مرحله شوک اولیه هم  گذشته و از این به بعد باید به یک برنامه دراز مدت فکر کنن. 

پنجشنبه صبح اولین روز مدرسه پسرک هم هست، اگر مادرش در درسترس نباشه من میبرم ش مدرسه. طفلکی شروع مدرسه باید با شوق و ذوق باشه، مامانش هنوز براش وسائل مدرسه نگرفته، موهاش هم باید کوتاه بشه.

امروز  همچنان حالم خوبه. نمیدونم این اثر نصف کردن دارو قراره بعدا شروع بشه یا چی؟

دیگه اینکه دلم برای کری تنگ شده.

دوشنبه 29 جولای ( روز دوم: 4.6/10 )

سلام. 4 روزه که اینجا هستم. غیر از غم بیماری دخترک، زمانهای خوبی هم داشتیم، مثل بازی و شوخی و خنده با پسرک، پیاده روی اطراف خونه، توی مال گشتن با همسر خواهر زاده و برای دقایقی فراموش کردن و یا شاید وانمود کردن که همه چیز عادیه و این هم یکی از آگوستهاییست که برای دیدنشون اینجا هستم.دخترک ماه آگوست بدنیا اومده، موقع تولدش، پسرک یک سال و نیمه بود و من امده بودم پیششون. از اون موقع 6 سال گذشته و اون نوزاد سالم و کوچولو که توی بیمارستان بغلش کرده بودم شرایط سختی رو میگذرونه. آگوستهای دیگه ای هم اومدم. آگوستی که اون یکی خواهرزاده از ایران اومده بود تا گرین کارتش رو زنده نگه داره، و آخرین بار آگوست سال گذشته ، وقتی تازه با آقای گیاهخوار (کرگ) برک آپ کرده بودم و اون سفر برام گریزگاه خوبی بود. با همسر خواهرزاده میریم خرید بهش میگم وقتی برگشتم باید تکلیف غذا خوردنم رو با کری روشن کنم، بیرون غذا خوردنها و‌ماهی نخوردنش باعث شده برنامه من بهم بخوره. خانم خواهرزاده میخنده و میگه از اون "ویگنه" که بهتره که حتی نمیتونستی براش هدیه بخری! راست میگه کرگ خیلی سفت و سخت ویگن بود و  برای انتخاب هدیه تولدش دردسر داشتم.اول میخواستم ادوکلن بگیرم بعد فهمیدم عطرهایی رو که توش از آزمایش حیوانات استفاده شده باشه مصرف نمیکنه  و همینطور لباسهایی که میپوشه نباید یکجورایی باعث آزار حیوانات شده باشه . کرگ رو از نیمه های جون تا نیمه های جولای دیت میکردم، یعنی پارسال چنین موقعهایی. کرگ خصوصیات خیلی خوبی داشت. شنونده فوق العاده خوبی بود و جزییات خیلی خوب یادش میموند و علاقه زیادی به شناختن من داشت و شاید تنها موردی بود که برای برک آپ کردن باهاش عمیقا غمگین شدم. آخرش برای تولدش بهش گیفت کارت برای ماساژ هدیه دادم .

دیگه چی؟ از جمعه که نتایج آزمایش خونم رو چک کردم دارم درست غذا میخورم.اینجا مینویسم تا یادم بمونه :

یکشنبه: صبحونه : اوت میل و میوه               ناهار: سالاد مرغ               شام: ماهی وسالاد

دوشنبه: صبحونه ماست ، آجیل و آواکاد          ناهار: عدس پخته         شام ماهی و  میوه

سه شنبه: صبحونه : آواکادو  و ماست  و گردو        ناهار: ماهی و سالاد و بعدش میوه       شام:

امروز  روز دوم نصف کردن دارو هست . از نظر فیزیکی کمی خسته تر از معمولم ویک سردرد خیلی خفیف. از نظر روانی، کاملا خوبم. دیشب هم خوب خوابیدم وازکابوسهایی که وقتی یادم میرفت داروم رو بخورم میدیدم خبری نبود.  

نتیجه پاتولوژی دخترک نشون داد که از شایعترین و درمان پذیرترین نوع سرطان هست و منشاء عضلانی داره. 

دارند سعی میکنن که عمل و شیمی تراپی رو جلو بندازن.

بلیط برگشت گرفتم برای پنجشنبه عصر.

برای بچه ها یک پاپی گرفتن و قرار شده که بدن به کسی تا تربیتش کنه و د ستشویی رفتن رو بهش یاد بده و بعدبیارنش خونه. سگ برای روحیه بچه ها و خودشون عالیه!

خب هین فعلا.

یکشنبه 28 جولای 4.5

سلام. هوا داره تاریک میشه. روی تخت ، توی اطاق مهمون نشستم، پتوی سدری رنگ نرم و مخملی رو  روی پاهام کشیدم و  مینویسم، خونه ساکته، دخترک با مامانش رفته بخوابه، پسرک  داره Mac and cheese میخوره.غذاش که تموم میشه میاد پیش من. با پسرک خیلی بهتر از خواهرش میتونم ارتباط برقرار کنم و دوست داشتنش یک مدل دیگه ست، شاید چون شبیه بچهگیهای پدرشه. با هم کلی بازی میکنیم و میخندیم. بهش میگم صبح که بیدار شی تو هستی و من، مامان و بابا خواهرت و میبرن دکترو براش توضیح میدم که زود برمیگردن و مثل قبل قرار نیست برن بیمارستان.

امروز قرصم رو نصفه خوردم. خانم دکتر گفت یک هفته با دوز پایین مصرف کن ببین چی میشه. اگر خیلی اذیت شدی برگرد به دوز قبلی و بعد از مدتی دوباره امتحان کن. نمیدونم فردا چطوریه ولی امروز مودم بد نبود، صبح خسته بودم و ذهنم  مه گرفته بود  که با ورزش خوب  شد.  هنوز  بلیط برگشت نگرفتم،  اولین شیمی درمانی دخترک پنجشنبه هست و خواهرزاده میگه تا  اون موقع بمون.اگر بمونم،فقط دو روز پیش  کری هستم و بعدش هم که با پسم میریم سفر. احساس میکنم اینطوری زیادی تنها میمونه.

 من و خواهر زاده امروز  فیلم  Oppenheimer رو  دیدیم. چند بار کری پیشنهاد کرده بود گفته بودم  نه ، اما امروز دیدم خواهرزاده وقت چندانی برای تماشای فیلم نداره و گذاشتم که اون انتخاب کنه. اولهاش خوب بود ولی آخرهاش واقعا هردو خسته شدیم. 

این چند روز که نیستم کری مرتب زنگ و تکست میزنه نمیدونم اون چقدر دلش تنگ میشه ، اما ،دلتنگی من ملایمتره، شاید برای اینکه سرم  اینجا گرمه، یا دوست داشتن اون بیشتراز منه. گاهی فکر میکنم که  کری رو دوست دارم ، چون  اون من رو دوست داره، به من توجه و محبت میکنه  و نیاز من رو به دوست داشته شدن برطرف میکنه، آیا اگر اینها نبود من بازهم کری رو دوست داشتم؟ یعنی بخاطر خودش؟

راستی این بالا شماره میگذارم برای بررسی  واکنشم به کم کردن دارو .ببینم چطور پیش میره. 5 یعنی معمولی (  مثل قبل از کم کردن دوز دارو) و 1 یعنی خیلی بد.

خب همینها فعلا.

شنبه 27 جولای

سلام. امروز صبح دکتر  تماس گرفت و گفت نتیجه MRI  دخترک رضایت بخش بوده و کنسر stage 1 هست،که این خبر خیلی خوبی بود. یا  بقول خواهرزاده ام، کمتر بد بود! حالا مرحله بعدی تصمیم گیری در مورد حراجی  و برنامه شیمی درمانی و اینهاست که قراره پنجشنبه انجام بشه.

پدر و مادر، حالشون بهتره، از مرحله شوک تا حد زیادی خارج شدن ولی خب هنوز راه طولانیی درپیشه.

مادر نگران ریختن موهای دخترکه . میگه:" اگر موهاش بریزه نمیگذارم بره مدرسه تا اذیت نشه "و نگرانیهای دیگه مثلا  اینکه   دخترک عاشق موهای بلندشه و حتی  حاضر نیست یک اینچ کوتاهشون کنه ویا  اگر بعد از ریختن موها ب  فرفری دربیان چی ؟  دخترک از موهای فرفری بشدت بدش میاد!  و نگرانی از شیمی درمانی و  اینکه اگر دخترک  اذیت بشه و نخواد بیا د ... ؟  و اصلا  اگر دخترک شامل اون 10 یا 15 درصدی که خوب نمیشن باشه چی؟

صبح توی حیاط با پسرک و پدرش بدمینتون بازی کردم، و  بعد  رفتم یک پیاده روی طولانی 3 مایلی. بعد پسرم تماس گرفت، قرار شد  دوباره با هم بریم سفر.  دارم فکر میکنم که کری چقدر تنها میمونه. 

خیلی عجیب بود، امسال  برنامه سه تا سفر بخاطر سرطان کنسل شد . اولیش سفر پرتغال و  فلوریدا بخاطر مشکل کری و سفر آخر هم بخاطر دخترک .

خب همین فعلا تا بعد.


جمعه ۲۶ جولای، غروب

سلام، خوشبختانه نتیجه سی تی اسکن  خوب بود و تومر جای دیگه ای  دیده نشد، نتیجه MRI امشب حاضر نمیشه. فکر کنم امشب همه بریم خونه . دوشنبه دخترک دوباره بر میگرده بیمارستان.  

چه آسمون قشنگی هم هست از پشت پنجره اتاق ۵۶۴،خوب همین فعلا.



جمعه ۲۶ جولای

سلام. دیروز ساعت ۶:۳۰ رسیدم آتلانتا. برای ناهار فقط کمی آجیل و‌میوه خورده بودم، دیدم کسی که خونه شون نیست واز شام هم خبری نیست ،توی فرودگاه یک ساندویج مرغ خوردم  و‌بطرف ایستگاه اوبر حرکت کردم. فرودگاه آتلانتا چقدر بزرگ و شلوغه. از فرودگاه تا خونه شون که حومه شمال شهره هم   کلی راهه. رمز در رو‌ بهم داده بودن ،در را که باز کردم زیبایی حیاط و گلها قبل از همه چیز توجهم رو‌جلب کرد وبعد هم البته خالی بودن غم انگیز خونه. آشپزخونه بهم ریخته  بود و یخچال پر از غذاهایی بود که انگار از یک مهمونی که اخیرا برگزار شده بود باقی مونده بود.آشپزخونه  رو کمی مرتب کردمً.گشظ

نزدیک ۱۰ یکی از دوستهاشون اومد دنبالم و‌با هم اومدیم بیمارستان. هردو‌ذهنمون‌ تحت تاثیر خبر ناگهانی یکجورایی خسته و مه آلود بود، پدر و مادرش از ما هزار درجه بدتر! دخترک‌هم خواب بود.یکمی موندیم و‌برگشتیم. امروز صبح صبحونه خوردم،  یخچال رو از غذا های مونده تمیز کردم، ظرفها رو گذاشتم توی ماشین، خونه رو تمیز کردم و‌با ماشین همسر خواهرزاده اومدم بیمارستان، با ترس و احتیاطی که آدم اولین بار ماشینی رو امتحان میکنه. دخترک قرار بود امروز صبح MRI داشته باشه، اما هی عقب میندازن چون تیم بیهوشی ناچاره اولویت رو به موردهای اورژانس بده. برای سرگرم کردنش با دخترک پازل درست کردیم، عکس سگ دیدیم. صبحش هم برای خوشحالی بچه ها سگ تو اتاقها می بردن و‌توی اتاق دخترک گلدن ریتریور آورده بودن تا ناز کنه. الان که می نویسم بچه هنوز از صبح چیزی نخورده و‌سرم بهش وصله و پدر و‌مادرش از عقب افتادن MRI دارن حرص میخورن، مخصوصا که ظاهرا stage بیماری رو مشخص میکنه. دخترک  روحیه اش خوبه و‌خوشحاله، حال پدر و‌مادرش هم از دیروز بهتره. انگار که دارن کم‌کم به مرحله پذیرش نزدیک میشن.

کری حق داشت، واقعا لازم نبود بیاد!خوب شد واکنش فکر نکرده نشون ندادم!همین فعلا.


پنجشنبه 25 جولای

سلام. آدم از چند دقیقه بعدش خبر نداره.قرار بود یکشنبه با پسرم بریم سفر. دیروز سالن ناخن بودم که دیدم از همسر خواهر زاده ام  که  آتلانتاست چندین میس کال دارم. کسی نیست که وقتی جواب ندم دوباره زنگ بزنه، برای همین نگران شدم. کارم که تموم شد  بهش زنگ زدم، در حالی که گریه میکرد گفت‌که دختر6 ساله شون خیلی مریضه. خیلی ترسیدم،پرسیدم چی شده؟ توی چند دقیقه توضیح داد که  دخترک غدد لنفاویش ورم کرده و توی یک  هفته گذشته مرتب دکتر بردنش و حالش داره بدترمیشه . علتش عفونت و غیره هم  نیست و دکتر گفته همین امشب ببریدش بیمارستان برای بیوپسی! گفت که میخواسته توی جریان باشم و اگر میتونم برم اونجا.

خواهرزاده ام  خودش فوق تخصصش در زمینه سرطانه بنابراین اگر بیماری پیش پا افتاده ای بوداینهمه نگرانی نمیشدن .امروز داشتم با کری فکر می کردم که اگر برم باید سفرم رو با پسرم کنسل کنم واینکه صبر کنم ببینم چی میشه و از این حرفها که همسر خواهر زاده با گریه زنگ زد و گفت  :« ترانه زودبیا! سرطانه! خواستم با خواهرزاده ام حرف بزنم که خانمش گفت حالش بده و نمیتونه حرف بزنه!

خواهرم که ایرانه هنوز توی جریان نیست. حالم بد بود، به کری گفتم که باهام میای؟دلایل مختلف آورد که نمیتونه بیاد.  اول گفت که من نباشم اونها راحت ترن ،این موقعها وجود یک غریبه خوب نیست. گفتم برای ساپورت کردن من بیا، بعد گفت که پنجشنبه و شنبه بازی داره، بعد گفت که نباید بار سنگین بلند کنه که من گفتم لازم نیست توی مسافرت بار سنگین بلند کنی من دوست دارم که باهام باشی. بعد یادش اومد که فردا قراره ماشین جدیدش رو تحویل بگیره.

خب اگر ترانه قبلی بود احتمالا نتیجه گیری میکرد که دوست داشتن کری واقعی نیست و‌اینکه من اولویت کری نیستم و از این حرفها..اگر ترانه قبلی بود رنجیده شدنش رو خیلی زود نشون میداد ، شاید حتی پسیو اگرسیو برخورد میکرد. ولی امروز من روی احساسم درنگ میکنم و زود نتیجه گیری نمیکنم. کاری نمیکنم که بعدا ناچار به عذرخواهی بشم.اجازه میدم کری بهم کمک کنه ، میگذارم برسوندم فرودگاه، بالغانه برخورد میکنم، صبر میکنم تا احساسم رو‌پردازش کنم.

اما کری، دیروز دو هفته از عملش میگذشت، رفتیم دکتر. خوشبختانه خانم دکتر از نتیجه جراحی خیلی راضیه و معتقده که توده سرطانیه فقط محدود به پروستات بوده و کاملا دراومده، هرچند لازمه که فعلا هر سه ماه تست خون بده برای اطمنیان. همچنان تا 4 هفته دیگه کار سنگین نکنه و از این حرفها.

بلیط دارم برای ساعت 4 امروز یعنی 4 ساعت دیگه. برای پروازم به پورتوریکو تونستیم کردیت بگیریم ولی نصف پول محل سکونت رو از دست دادیم. خب دیگه چاره ای نیست. بلیط آنتالنتا رو یکسره گرفتم چون نمیدونم کی برمیگردم  و چون آخرین لحظه بود، خیلی هم گرون تر از معمول ولی چاره ای نیست. وقتی یکی پای تلفن با گریه داره میگه زود بیا چکار میشه کرد؟

از کری ناراحتم هنوز ،باید با من میومد ولی خب فعلا.

تا بعد.

چهارشنبه 23 جولای

سلام. باورکردنی نیست ولی کری بالاخره ماشین خرید!   علت اصلیش هم این بود که  ماشین پسرش  خرابه و دائم  ماشین اونو  قرض میگرفت. من بهش گفتم ببین دیوید که دائم ماشین تورو قرض میگیره،  خب ماشینت رو بده به اون  و برای خودت ماشین بخر. خلاصه بالاخره طلسم شکست و امروز آنلاین ماشین سفارش داد و همه کارهاش هم آنلاین انجام شد و قراره جمعه بیارنش دم خونه!

اینقدر این مدت از ماشین خریدن حرف زده بود که من رو کلافه کرده بود. 

به من میگه این یک ساله اخیر زندگیم پر از تغییر بوده، راست میگه! اولا که اومد خونه من با هم زندگی کردیم،  بعدش  کورسهای دانشگاهی گرفت ، بعد زندگی یک ماهه مون توی آرلینگتون،  عمل جراحی ، خرید ماشین و  حالا هم که داره خونه رو برای فروش آماده میکنه. اون اوایل به شوخی یا جدی بهش گفتم بیا با هم یک تاتوی همشکل بگیریم، گفت توی  اولین سالگرد آشناییمون اینکار رو می کنیم و  حالا داریم به یکسال نزدیک میشیم. بهش میگم این یک کار رو که بکنی دیگه بچه هات قانع میشن که پدرشون عقلش رو از دست داده.

خب دیگه چی؟ دیگه اینکه روزهای آروم و شیرینی رو میگذرونیم.صبحها کری صبحونه درست میکنه، با هم  میریم پیاده روی کوتاه دو مایلی، من میرم سالن ورزش، کری هنوز حالش برای ورزش جدی مساعد نیست و خونه میمونه، وقتی اومدم  باهم ناهار درست میکنیم، جالبه که دارم به آشپزی علاقمند میشم ،بعد از ناهار من کتاب میخونم یا گاهی میخوابم، عصر باماشین میریم گردش قهوه میخوریم گاهی شام بیرون گاهی هم ، برمیگردیم خونه شام رو با هم آماده میکنیم، بعد از شام سریال میبینیم و درموردش حرف میزنیم گاهی پاپ کورن هم درست میکنیم و البته این وسط 4 بار هم مورفی رو میبریم پیاده روی. احساس میکنم که توی یک تعطیلات خوشایند هستم.

 توی   کارهای خونه  با هم مشکلی نداریم. بدون این روی تقسیم کار توافقی کرده باشیم کارها رو انجام میدیم.مثلا من لباسها رو میریزم توی ماشین و اون سر راهش اگر بالا باشه میریزه توی خشک کن، اگر اون مشغول درست کردن ناهار باشه ،  من سالاد درست میکنم، اگر من در حال درست کردن ناهار باشم اون میز رو میچینه. هیچکدوم تمایل و حوصله  بحث کردن  و اثبات نظر خودمون نداریم و تا اونجایی که میشه از چیزهای بی اهمیت میگذریم. کار دیگه ای که همچنان بعد از گذشت 10 ماه هردو انجام میدیم  تشکر کردنه. از چیزهای کوچک تشکر میکنیم و نشون میدیم که متوجه شدیم. مثلا اگر کری  حواسش هست و بخاطر من کرکره ها رو باز میکنه من بهش میگم که مرسی که بخاطر من کره کره ها رو باز میکنی. یا چیزهای دیگه.توی این مدت 10 ماهه یا بیشتر رفتارمون همیشه محترمانه بوده،  حتی وقتی از دست هم عصبانی بودیم با هم بلند حرف نزدیم. گاهی کری به من میگه ببخشید که دیروز بد اخلاق بودم. و من هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که منظورش چیه و کی بد اخلاق بوده. فکر میکنم که ا10 ماه  کافیه که آدم بیشتر  جنبه های رفتاری همدیگه رو دیده باشه. یعنی توی مریضی، توی مسافرت توی عصبانیت توی سرخوردگی توی خستگی...

فیدبکهای یکشنبه ها نه به مرتبی سابق، ولی هنوز ادامه داره، که هم شامل فیدبکهای مثبت میشه . من از کری تشکر میکنه برای اینکه روز شنبه که میرفتم هایکنیگ با اینکه خونه بود، نه تنها من رو دچار عذاب وجدان از رفتن و تنها گذاشتنش نکرد بلکه ،  صبح زود بیدار شد و  صبحونه درست کرد و حتی توی بستن ساندویج و میوه و اینها بهم کمک کرد و حواسش بود که دیرم نشه. مقایسه میکنم  با رفتار بعضی از مردها من الجمله هاچ.. بگذریم.

کری از یک پادکست یاد گرفته که  برای خوشحال بودن تکرار یک جمله کلمه ای خیلی کمک میکنه و اون جمله اینه که :These are the good days. حالا من هم هر وقت یادمه تکرارشون میکنم. ا

خب همین ها دیگه. برم بخوابم.

دوشنبه 22 جولای

سلام. تاحالا هزار تا پست نوشتم که  بصورت چکنویس رها شده  و از اونجایی که احساس آدم توی روزهای مختلف  متفاوته ،تموم کردنشون معنایی نداشته.

خب اما امروز؟ چقدر دیر بیدار شدیم. یک روز تابستونی که هیچ چی نمیتونست مانع موندنمون توی رختخواب بشه جز یک چیز یا بگم یک نفر و اون" مورفی" بود که باید میبردیمش پیاده روی. مورفی توی اتاق خواب منتظر میمونه تا همه با هم بریم پایین بعد دنبالمون راه میفته .دلم میخواد میدونستم توی ذهنش چی میگذره و چی باعث میشه که وقتی یکیمون منتظر بمونه؟ یا شبها موقع خواب اونقدر صبر میکنه تا هردمون بریم طبقه بالا و بعد میاد. واقعا فکر میکنه که مسئول نگهداری ازماست؟

12 روزه که اینجام و دیگه به خونه کری عادت کردم. با اینکه کری  آماده ست که برگردیم خونه من ، اما من عجله ای ندارم .توی آشپزخونه راحتم، سوپر مارکتها رو بدون جی پی اس میرم،  توی محل پیاده روی میکنم ، تریلهای اینجا رو پیدا کردم ، مهم تر از همه اینکه   شانس آوردم که سالن ورزش خودم  با سالن ورزشی که به کری نزدیکه ادغام شدن واجازه استفاده از این سالن ورزش رو هم دارم. 

اما این مدت که ننوشتم،  کری بهتره و فعالیتهای روزانه اش رو انجام میده. دوباره مثل قبل برای من صبحانه و قهوه درست میکنه و من بیشتر از قبل که هنوز جراحی نکرده بود توی پختن غذا و پیاده روی مورفی شرکت میکنم .چند روزی به دور ریختن و دادن وسائل به مغازه های خیریه ( دست دوم فروشی) گذشت. عروسکهای زن کری رو توی 7 تا پلاستیک خیلی خیلی بزرگ جا دادم و برای همیشه از کابوس اینکه "باهاشون چکار کنم" خلاص شد. حالا خودش شروع کرده به کند و کاو توی وسائلش و اینکه کدومها رو میخواد با خودش بیاره خونه من و کدومها رو میخواد بده برن.

دیگه اینکه توی این 12 ، دوبار هایکنیگ رفتم، یک بار با دوستم رفتیم قهوه خوردیم ،  پسرم رو دیدم و باهام غذا خوردیم و کلی راه رفتیم و حرف زدیم و حتی قرار شد یک هفته دوتایی با هم بریم مسافرت .هنوز  میلی به دیدن "کری" نداره  ، اما مثل قبل هم نیست که وانمود میکرد وجود نداره و اصلا اسمش رو هم نمیاورد.  حالا در موردش حرف میزنه، حتی حالش رو بعد از حراجی از من پرسید.

به کری که گفتم که با پسرم میریم مسافرت، گفت به این زودی ؟ فقط 2 هفته اینجا بودی. اما بعد از مدتی گفت که کار خوبیه ولازمه که روی رابطه ام با پسرم کار کنم و امیدواره که بزودی بتونه اون رو ببینه.

اینقدر این مدت اینور و اونر رفتم که فکر میکنم یکی دو پوندی وزن کم کرده باشم.  خورد و خوراکم رو هم بیشتر کنترل میکنم. تا اونجایی که میشه حذف شکر مصنوعی و آرد سفید و برنج سفید و اینها و بقیه چیزها هم متعادل.

خب همین فعلا تا بعد