سلام،دیروز روی تخت نشسته بودم، پردهها باز بود و آفتاب ملایم عصر از لای پرده میتابیدمورفی کنارم خوابیده بود و من توی سکوت و آرامش یک روز تعطیل داشتم لباسمو تعمیر میکردم، همون آرامش بچگی هام وقتی کار کردم مامان با چرخ خیاطی روتوی یک عصر تابستونی تماشا میکردم. مامان غرق در افکار خودش خیاطی میکرد، و من درفضایی لبریز از امنیت و آرامش با خرده پارچه ها برای عروسکهام لباس میدوختم. حالا اینجا هم "خونه " ست . دیگه مثل اون اوایل برام مهم نیست که همه چیز در بهترین جای ممکن باشه. مهم راحتیه، نه هماهنگی دائمی رنگها . الان دیگه لپتاپم روی میز ناهار خوریه و کتابی که دارم میخونم روی میز جلوی کاناپه .
آخر هفته خوبی بود، هنوز یادمه چطوری از تنهاییم لذت ببرم .جمعه رفتم خونه دوستم، بعدش یه کم مالگردی. دیروز هم یه هایکینگ خیلی خوب رفتم. هوا عالی بود، نه سرد، نه گرم، آفتابی. رفتیم مزرعه قشنگ با دریاچه و باغچههای گل. سهونیم مایل رفت، سهونیم برگشت—تقریباً هفت مایل و حدود 20 نفر اومده بودن
مثل همیشه قبل از رفتن، لیست شرکتکنندهها رو چک کردم. اریک هم اسم نوشته بود. فکر کردم برم یا نرم. تردیدم بخاطر چی بود ؟ترس از جاذبه دو طرفه ای که میدونستم هنوز وجود داره؟ از درگیری فکری که ممکن بود برام پیش بیاد. از ترس اینکه رابطه با کری به خطر بیفته؟ به همه اینها فکر کردم اما تصمیم گرفتم که برم. خودم رو قانع کردم که اریک با سابقه بد قولیهاش احتمالا نمیاد و اینکه نمیخوام برای اجتناب از دیدن کسانی که زمانی باهاشون دیت میکردم زندگیم رو محدود کنم.
وقتی رسیدم، همه روی چمن جلوی دریاچه جمع بودن . با چشمهام به آرومی دنبال اریک گشتم. ساعت که ۱۰:۱۰ شد و اریک نیومد، خیالم راحت شد که دیگه نمیاد، هم خیالم راحت شد و هم از نیومدنش غمی تو دلم نشست.
توی ماشین با دوستم "آ" مکالمه جالبی داشتم. آ تعریف میکرد که چقدر فلسفه زندگیش با دخترش متفاوته . هر چقدر "آ" تو زمینه ها ی مختلف از کار بگیر تا روباط انعطاف پذیره ، دخترش لجوجانه در پی بدست آوردن چیزی هست که میخواد ، اونهم به هر قیمتی! "آ" برام ماجراها روابط قبل ا ز ازدواجش رو مثال زده و بهم خوردن نامزدیها و اینکه روی یک مرد مشخص هیچقوت سرمایه گذاری عاطفی نکرده!! و شکایت از اینکه دخترش بر خلاف اون همه عشق و قلبش رو به رابطه ای که هیچ آینده ای براش نداره و چسبیده به کاری که عاشقشه ولی درآمد درست و حسابی هم نداره." اینها رو که گفت یاد اصطلاح" توی آب نمک گذاشتن افتادم" که "آ" قبلا در مورد اریک استفاده کرده بود. دو سه سال پیش. وقتی رابطه ام با دیوید ( البته از نظر خودم) جدی شده بود، با اریک کات کردم . "آ" به من گفته بود که این تصمیم اشتباهیه! اریک رو هم توی آب نمک نگه دار تا ببینی آخرش با دیوید به کجا میرسی . بگو داری میری مسافرت و از این حرفها.. اما من فکر کردم اریک اینقدر خوبه که حق داره واقعیت رو بدونه. اون موقع سه تا دیت بیشتر با اریک نداشتم و دیت چهارم رو کنسل کردم. ازش پرسیدم که اگر زمانی دوتایی مجرد بودیم اوکی هست که دوباره باهاش تماس بگیرم که گفت آره حتما! وقتی رابطه با دیوید بهم خورد. بهش تکست زدم ،چند بار توی هایکینگ دیدمش. همه مدت با هم راه میومدیم و حرف میزدیم. میدونست که کسی رو نمیبینم. اما قدمی جلو نگذاشت و حتی گفت که داره کسی رو میبینه و یکبار گفت که به رابطه monogamy اعتقادی نداره و..یعنی خلاصه نشد.
بگذریم.امروز روز مادره! اینور آبیها روزتون مبارک!تا یه ساعت دیگه میرم استخر. بعد پیش پسرم که گفته میخواد برای روز مادر برام غذا درست کنه—شاید هم از بیرون سفارش بده، نمیدونم. از استخر که برگشتم، حاضر میشم میرم اونجا. شاید مورفی رو هم با خودم ببرم.

و قهوه مون رو توی بالکن خونه مون نوشیدیم در حالیکه که قهوه می نوشیم و طلوع رو توی شیشههای ساختمونهای روبرو تماشا کردیم.
حاصل کارم یک عالمه تمیز کاری و راهی شدن بومهای کوچولو به سطل زباله بود. باید شیوه هنریم رو عوض کنم.