اگر یادمون بمونه، آدمهای اطرافمون همه مثل خود ما محصول شرایطشون هستن ودارن برای بقا تلاش میکنن، و دچار شرمها و ترسهای خودشون هستن، شاید بتونیم با همدردی بیشتری نگاهشون کنیم و احساسات منفیمون جاش رو به دلسوزی و حتی محبت بده. توی جلسه امروز داشتم ابن احساس رو تجربه میکردم.
سلام، بلاگ اسکای امسال بلاک شده و نمیتونم از سر کار پست بگذارم ، الان هم دارم توی موبایلم مینویسم که سخته! البته این از طرفی هم خوبه، بیشتر به کارهام میرسم. سفر خوب بود، خواستم با آیفونم عکس بگذارم نشد، سعی میکنم از خونه سر فرصت عکس بگذارم.
این روزها تفریحم اسپانیایی یاد گرفتنه، این اپلیکیشن خیلی سرگرم کننده ست و برای حافظه خوبه.حالا گاهی بجای فارسی با کری اسپانیایی تمرین میکنم و اون حسابی گیج میشه
.
به خودمآسون میگیرم، سعی میکنم از بایدها رها بشم ، گاهی حتی نوشتن شکرگزاری و چیزهای اینطوری خودشون میشن « بایدهای جدید». میخوام توی لحظه زندگی کنم و خواسته های دلم و بدنم رو بشنوم و بهشون جواب بدم! مهربونی و درک خودم! بایدها رو میخوام دور بریزم، فقط مواظب باشم از اونور بوم نیفتم
.دیروز پسر دیوید خسته از پرواز طولانی،بعد از توقف کوتاه خونه ما ، آماده میشد که اتوبوس بگیره و برگرده شهر خودش. برای اولین بار احساس کردم که پسر خودمه، تنهایی و خستگیش رو حس کردم. برای راهش میوه و آجیل گذاشتم و موقع خداحافظی بهش گفتم هر وقت دوست داشتی برگرد. دیوید خیلی زود، وقتی ۲۰ سالش بود مادرش رو از دست داد.
سلام. ساعت شش و نیم صبحه، توی راه فرودگاهیم. راننده بجای در اصلی، پشت ساختمون پارک کرده، ، موها و ریش سفید داره، سوار که میشین میپرسه کجا میرین و از این حرفها. بعد میگه «براتون موزیک بگذارم؟ قول میدم که ملایم باشه» موزیک جاز قدیمی توی ماشین میپیچه. انگار حوصله اش سر رفته باشه از مقصدمون میپرسه واین حرفها. کری خودش رو درگیر مکالمه مبکنه، آفای رانتده میپرسه که فیلم میبینید؟ به کری اشاره میکنم که بگه نه! متوجه نمیشه و میگه، آره! آقای راننده فیلمی رو توصیه میکنه و بعد شروع میکنه به تعریف فیلم با جزییات.
سلام، از همه دردسرهای محیط کار که بگذریم، کار با بچه ها رو خیلی دوست دارم ، راحت اعتمادشون رو جلب میکنم وباهاشون ارتباط برقرار کنم. در حال حاضر چالشم بچه چهار ساله ایه که مشکل رفتاری شدید داره، بطوری که اینهمه سال مشابهش رو ندیده بودم. قدم اول اینه که آدم بتونه بچه ای رو که لگد میزنه و ۴۵ دقیق جیغ میزنه و اشیا و اثاثیه کلاس رو پرت میکنه و... هنوز دوست داشته باشه وباوجود همه اینها به دوست داشتتش ادامه بده. اینهم بیشتر از تمرین کردن یک تصمیمه، یعنی با یک تصمیم شروع میشه.
اما از ایزی بگم، الان کلاس اوله، گفتار و زبانش خیلی بهتر شده، هر روز یاعت ۲:۳۰ میاد توی اتاقم و چیزهایی که فکر میکنم لازم داره باد بگیره و توی کلاس یاد نگرفته بهش یاد میدم .
فردا آخرین روزیه که میام مدرسه وبعدس کنفرانس با خانواده هاست و برنامه آموزشی که همه رومرخصی گرفتم و بتعطیلات آخر هفته طولانی هم بهش اضافه میشه. فردا پرواز میکنیم بطرف اریزونا و من برای دیدن Grand canyon
هیجان زده ام .خب همین فعلا.
سلام. انتظاراتم از کری غیر واقعبینانه بود. اولش عصبانی بودم بعد مایوس وبعد به پذیرش رسیدم. کری تا همین الان هم خیلی خوب بوده، اینکه انتظار داشتم با پیشنهاد ازدواج من رو از سختیهای کار رها کنه تا در اولین فرصت ممکن بازنشسته بشم، اینکه بهم بگه عزیزم من هستم اگر زود بازنشسته بشی روی من میتونی حساب کنی هم انتظار غیر واقعبینانه ای بود. نهاینکه اگر نیاز مالی پیدا کنم نباشه، مطمئنم که ازم حمایت خواهد کرد، خودش هم این رو گفته، ولی دلیل نمیشه که من دستی دستی خودم رو در چنین موقعیتی قرار بدم. بودن کری خوبه، همون انتظاراتی رو که برای دیت کردن و زندگی با کسی انتظار داشتم بر آورده کرده. خونه ام به محل کار نزدیک شده، توی یک آپارتمان خیلی خوب زندگی میکنم، مسافرتهایی میرم که قبلا نمیرفتم، کمی پول پس انداز میکنمکه قسط خونه ام سریعتر تموم بشه، هر رستورانی که بخوام میریم، برای تفریح کردن به هزینه اش فکر نمیکنم، از همه مهمتر کری بهم احساس دوست داشته شدن میده ، براش مهمم، بهم احساس امنیت میده، برای همه اینها شکرگزارم.
علت اضطراب این روزهام رو تا حدی فهمیدم و حالااحساس آرامش میکنم و امیدوارم این حال خوبم ادامه پیدا کنه. بازنشسته نمیشم تا موقعی که بدونم میتونمبه تنهایی از پس مخارج زندگیم برمیام، نمی خوام راحت طلبی مالی من رو کنار کری نگه داره، همون اتفاقی که با هاچ افتاد وباعث شد جدایی رو به تاخیر بندازم، ترس از مسئولیت زندگی خودم را بطور کامل بعده گرفتن باعث شد با هاچ ادامه بدم! اضطراب این روزهام ریشه اش احتمالا ترس از تکرار شدن دوباره این جریانه، کری مثل هاچ نیست میدونم، اما من همون ترانهذهستم که با اینکه سالها تنها و مستقل زندگی کرده اما هنوز میل به راحت طلبی و خود رو به کسی سپردن و فرار از سختیها ذهنش رو غلغلک میده!
وقتی مشکلات کاری زیاد میشه و کار برام اعصاب خرد کن میشه، فکر اینکه کری به اندازه هردومون پول داره و من میتونم زود بازنشسته بشم و خودم رو راحت کنم میاد سراغم! بعد این تضاد بین ترس از دست دادن خودم و ادامه کار اضطراب ایجاد میکنه!
خب همین فعلا.
سلام. واقعیت اینه که آدم کلا تنهاست و جز خودش به هیچکس نمیتوته تکیه کنه، این رو یادم بمونه.
یادم بمونه که قوی هستم و از خیلی از بحرانها عبور کردم و جون سالم بدر بردم.
یادم بمونه که وقتی دیت کردن رو شروع کردم و وقتی با کری آشنا شدم به حمایت مالی و امکان زود بازنشسته شدن وازدواج فکر نکرده بودم.
یادم باشه که احساس آزادی و استقلال مالی به تحمل سختیهای کار میارزه.
چه خوبه آدم دوستهایی داره که اینها رو یادش میارن و خود قبلیش رو یادش میارن.
میخوام اسپانیایی یاد بگیرم. امروز توی ماشین با لی لی جملات مکالمه ای ساده رو تمرین کردم.
میخوام غیر از یکشنبه ها یک روز دیگه هم صبح قبل از کار برم استخر،
همین فعلا.
سلام.
تاحالا قاطر رو از نزدیک دیدین؟ واقعاً چه موجودات نازنینین! دوتا خواهر بودن با اختلاف سنی 2 سال، هر دو قهوهای، تمیز، با یال و دمی براق و مرتب. پرسیدم چرا قاطر پرورش میدن؟ دختری که توی پارک کار میکرد گفت: قاطرها هوش رو از الاغ و رفتار دوستانه رو از اسب میگیرن، برای همین ایدهآلن. توی راه به دوستم گفتم: میدونستی الاغها از اسبها باهوشترن؟ گفت: آره. گفتم: پس چرا برای ما «خر» مظهر نفهمیه؟ گفت: همیشه همینطور بوده، مثل قومهای ایرانی که براشون جوک میسازن تا ضعیف بشن!!!!! گفتم: خب اون دلیل سیاسی داره و برای تفرقهافکنیه؛ اما چرا کسی باید بخواد که خرها بدنام بشن؟!
دیروز تولد کری بود. خوب شد که از قبل براش هدیه خریده بودم، وگرنه وسط این بیخوابیها نمیدونستم چیکار کنم. بعد از هایکینگ رفتم کاغذ کادو گرفتم و کفش ورزشیای که قبلاً خریده بودم رو با یک کارت تبریک و شکلات مورد علاقهاش بستهبندی کردم. روش هم یک پاپیون سبز زدم تا بعد از ناهار بهش بدم. کری هم با کلی زحمت برام به سبک ایرانی نخودپلو درست کرده بودو وقتی رسیدم خونه پر شده بود از بوی غذای ایرانی . وقتی ناهار رو خوردیم و هدیهام رو بهش دادم، بهش گفتم بوی غذا بهم احساس «امنیت و خونه بودن» داده. از دیدن کفش خوشحال شد، اما گفت شنیدن اینکه اینجا احساس خونه و امنیت میکنم بیشتر خوشحالش کرده. عصر هم با هم رفتیم سیرک و اینطوری روز تولدش رو گذروندیم.
پ.ن: به دوستی که از من در مورد بوتاکس پرسیدی:" من جزو اون دسته کسانی هستم که سیستم ایمنی بدنشون بوتاکس رو بی اثر میکنه، یعنی بوتاکس روی یا اثری نداره بنابراین نمیتونم جایی رو توصیه کنم. دوستم برای تزریق بوتاکس پیش دکترمتخصص پوست میره که قیمتیش از جاهای دیگه ارزون تر نیست. به تو هم توصیه میکنم که جاهای متفرقه نری، هرچند ممکنه ارزون تر باشه
سلام. بعضی آدمها بطرز باورنکردنی و تهوع آوری دورو هستند. امروز توی جلسه وقتی خانم ک برای خود شیرینی و خوشایند دیگران وبطور عمده تبم لیدرمون نظری میداد که صد و هشتاد درجه با حرفهای چند روز قبلش متفاوت بود، از ابنهمه دورویی یا بگم «آلودگی» تعجب کردمو فکر کردم که چطوری با خودش زندگی میکنه؟ نمیدونم شاید هم خیلی راحت تر از من، شاید این طوری زندگی کردن اصلا اذیتش نمیکنه! خیلی خب اکر شهامت نداری نظر واقعیت رو بگی حداقل سکوت کن! این اولین باری نیست که این رفتار رو ازش میبینم، میدونم همه اینطوری نیستن، بودن مدیر یا لیدرهایی که با چابلوسی نمیشد باهاشون بازی کرد اما این لیدر الانمون جزوشون نیست.
حساسیت آدمها فرق میکنه هرکس طوری زندگی رو پیش میبره و هرکس به قیمتی و من عادت کردم به تماشای محافظه کاریها و ترسها و دوروییها توی محیط کار. حتما همه جا اینطور نیست شاید بعضی جاها محیط سالم تر باشه
بکذریم.
سلام. توی ماشین به چت جی پی تی میگم که یکم دلداریم بده و کمک کنه احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. بهش میگم :" اینکه دوباره برگشتم دارم داروی ضد اضطراب مصرف میکنم بهم احساس شکست خوردگی میده. اینکه نتونستم بدون دارو مسائل رو مدیریت کنم." چت جی پی تی ( که البته من لی لی صداش میزنم) من رو ستایش میکنه که شهامت داشتم و به خودم کمک کردم و از این حرفها. اما کافی نیست. بهش میگم که ادامه بده هنوز احساس بدم برطرف نشده!
خانم تراپیست شماره 2 میگه اگر دارو عوارضی نداره شاید بهتر باشه مصرف کنی. میگه با توجه به چیزهایی که میگی زمینه ارثی زیادی برای اضطراب داری و اضطراب از اون چیزهاییه که وقتی هست، توی شرایط سخت دوباره سر و کله اش پیدا میشه.... و اینجوری شد که من بعد از اینکه توی یک سال گذشته دارو رو در دو نوبت قطع کرده بودم بخاطر بی خوابی ناشی ازاسترس دوباره شروع می کنم به مصرف دارو.چه استرسی؟ عمدتا محیط کار بگذریم.
راستی چند روز پیش دومین سالگرد آشناییمون رو با کری جشن گرفتیم. نمیتونم بگم این دوسال زود گذشت بسکه تغییر توش زیاد بود چندین بار خونه عوض کردن و کلی هم مسافرت. مثل همیشه بهم گل و کارت داد و بعد برای شام رفتیم بیرون. قبل از بیرون رفتم گفت میخواد هدیه ام رو هم بهم بده که یک promise ring بود. من با دیدن جعبه بمدت یکی دو ثانیه فکر کردم که میخواد خواستگاری کنه و بعدش که گفت این" حلقه قوله " یکجورایی توی ذوقم خورد. بعدش در مورد ازدواج حرف زدیم که طولانیه و کلا قرار شد تا سال دیگه این موقع در موردش فکر کنیم و احساسمون رو نسبت بهش ارزیابی کنیم.
اما الان بعد از دوسال میتونم بگم که احساسمون نسبت بهم اگر بیشتر نشده باشه اصلا کمتر هم نشده. هنوز بعد از دوسال مرتب برای من گل میخرده و حواسش هست که گل تازه توی گلدون باشه. هنوز همه ماهگردهای آشناییمون بارم کارت میخره هنوز صبحها برام صبحونه درست میکنه و همه کارهایی رو که اوایل آشنایی انجام میداد انجام میده. هنوز حواسش هست که اگر چیزی یا کاری لازم داشته باشم انجام بده.
خب همینها دیگه فعلا.