باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

سه شنبه 19 آگوست

سلام. دیروز دوشنبه، اولین روز باز شدن مدرسه برای ما بود، بچه ها هفته دیگه میان. امسال به ابتکار "کمیته آفتاب" که مسئول برنامه های اجتماعی مدرسه ست   برای ناهار رفتیم  یک  جایی برای ناهار و برای تمرین  " تبر اندازی"،  درست نوشتم"تبر"! تا مدرسه خودمون ده دقیقه رانندگی داشت وقتی رسیدیم  اول ناهار خوردیم و بعد بعضی ها رفتن سراغ اتاقهای پرتاب تبرو بعضی ها با بازیهای دیگه سرگرم شدن. تبرهای من که هیچکدوم به هدف فرو نرفت. خیلی شانس میاوردم به تخته مربوطه برخورد میکرد.کلا روز سرگرم کننده و خوبی بود.

امروز همه روز رو  برنامه آموزشی داشتیم،  اونهم یک مدرسه دیگه . بعد از کووید این اولین باره که  برنامه آموزشیمون آ حضوریه  امروز فهمیدم که برنامه آموزشی  ماه اکتبر هم که فکر میکردم  آنلاینه و چندان جدی نیست هم حضوریه. حالا نمیدونم مسافرتم رو چکار کنم. تاریخش رو عوض کنیم که کلی دردرسره. یا اینکه به یک بهانه ای نرم؟ 

فیلم Arrival رو دیدم ؛ ساخت 2016 ست . اگر از فیلمهای تخیلی عملی خوشتون میاد بد نیست.

هنوز برنامه کار ما معلوم نیست، اینکه اطاقم رو با کی شریک میشم و یا اینکه با کی کار میکنم امسال.خوشبختانه امسال یک خانم هماهنگ کننده داریم و مستقیم با خانم معاون در ارتباط نیستیم چندان البته به غیر از ارزیبایها!

خانم معاون دیروز تولدش بودو یک تاج زرق و برقی سرش گذاشته بود. باهاش که چشم در چشم شدم، تولدش رو تبریک گفتم.   گاهی اونقدر مظلوم بنظر میاد که آدم دلش میسوزه و یادش میره اتفاقاتی رو که افتاده.  مثلا وقتی موقع ناهار میخواست با بشینه روی مبل و بعد خانم معلم موزیک بهش گفت اینجا جای فلانیه و اون یک جور مظلومی  پا شد و رفت من دلم براش واقعا سوخت.

بگذریم. همینها فعلا. فردا هم باید برم یک مدرسه دیگه. بدی این مدرسه ها اینه که جای پارک درست و حسابی ندارن.

خب همین فعلا. شب و روزتون خوش.


یکشنبه 17 آگوست

سلام. فردا برمیگردیم مدرسه! تعطیلاتی که اینهمه منتظرش بودیم هم اومد و رفت. بچه ها رو کلاس بندی هم کردن. ایزی  توی اون کلاسیه که چند سال قبل مارسلز بود. معلم اون کلاس رابطه خوبی با مارسلز نداشت . درسته که مارسلز کلا مشکل فرار کردن  داشت ولی رفتار و شخصیت اون معلم هم بی تاثیر نبود. مارسلز رابطه خوبی با من داشت و به حرفم گوش میداد. بهش گفتم ببین وقتی توی راهرو با منی ، یا توی اطاق من  لطفا فرار نکن دردسر میشه برای من باشه؟ اون طفلکی هم گوش میداد.  وقتی برش میگردوندم به کلاسش و میرفتم ،بلافاصله فرار میکرد. خلاصه میخواستم بگم امسال ایزی توی همون کلاسه! اولا این یعنی که من وقتی زیادی رو توی اون کلاس میگذرونم امسال ،بعد هم نگران ایزی هستم که چطور با این خانم معلم کنار میاد ! اگر اینها رو به خانم تراپیست بگم میگه این یک جور خطای فکریه. داری تعمیم میدی، چون مارسلز با اون خان معلم کنار نیومده معلوم نیست که ایزی هم کنار نیاد و از این حرفها.. بگذریم.

راستی دیروز موهام رو کوتاه کوتاه کردم. اینطوری شستن و خشک کردن و مدل دادنش خیلی راحته. ناخنهام رو هم الان لاک زدم. یعنی کلا آماده ام برای سال جدید. 

کری مدتی پیش یک تقویم دیواری خریده  که زده به یخچال و بعد همه تعطیلات من تا آخر سال رو روش علامت گذاری کرده. میگه هدف جدیدش اینه که ماهی یکبارمسافرت بریم!! هر ماه ما معمولا یک روز تعطیلی داریم که با تعطیلات آخر هفته میشه 3 روز و گاهی بیشتر. اولین تعطیلات  روز "بومیهای آمریکا/کلومبوس دی سابق/ هست  که با روز کنفرانس معلمها  و تعطیلات آخر هفته و مرخصی که میگیرم میشه 5 روز. هنوز سال تحصیلی شروع نشده منتظرم تا تعطیلات 5 روزه برسه و بریم سفر.

برای مدرسه دلشوره دارم. وقتی آدم مشکلی داره میره سراغ سوپروایزر، من پارسال رو درویی مستقیم با این خانم داشتم حتی با اتحادیه هم تماس گرفتم و اینها... بگذریم.

دیگه اینکه کتابم ادامه داره. گفته بودم که مراحل مختلف رشد رو مرور میکنیم و خاطراتمون رو مینویسیم و اینها. این یک طرف قضیه هست طرف دیگه عکس العملمون به این احساسات  گاهآ دردناکه. مدیتیشنی که انجام میدیم برای هر  مرحله نامه هایی که می نویسیم، احساس شرمی متوجه میشیم برامون ایجاد شده و جملات تاکیدی و اینها.

 

دیگه همین فعلا. خوش باشین.


جمعه 15 آگوست

سلام.

هنوز دارم کتاب Homecoming رو میخونم. خودن کتاب  بخاطر تمریناتی که داره خیلی طول میکشه.  شاید قبلا گفته باشم اساس کتاب  اینه که کودک   درون ما توی مراحل مختلف رشد آسیب دیده و زخمی شده. باید این زخمها رو شناسایی کرد دردها رو تجربه و بعد بهشون پرداخت ودرمانشون کرد. این مراحل شامل نوزادی، نوپایی، قبل از دبستان، دبستان و نوجوانیه. 

شرایط زندگی و خاطراتمون رو توی هر مرحله بر اساس چیزهای که یادمونه و میدونیم میونیسیم .هر مرحله چند نامه نگاری هم داره و مدیتیشن و جملات تاکیدی که با صدای خودمون ضبط میکنیم و گوش میدیدم.

من الان نوشتن در مورد دوران دبستان رو تموم کردم و یکی ازچند نامه ای رو که باید می نوشتم، نوشتم.

تمرین دیگه اینه که این نوشته ها رو با کسی به اشتراک بگذاریم تا ما رو بشنوه و احساسمون به رسمیت شناخته بشه Validate بشه. در دوران تمرینات ممکنه غمگین یا عصبانی هم بشیم. باید احساسمون رو ببینیم و بپذیریم.

چند روز پیش غمگین بودم. خب آدم که تنهاست لازم نیست احساسش رو قایم کنه یا نگران اطرافیان باشه ولی وقتی با کسی زندگی میکنی خب طرف مقابل براش سوال ایجاد میشه که چی شده. 

دیشب به کری گفتم بشین میخوام باهات حرف بزنم.   گفتم که :" ببین من امروز غمگین  بودم.  علتش هم کتابی هست که دارم میخونم .این کتاب در مورد مراحل مختلف رشد و تجربه یک سری احساساته که ممکنه  باعث بشه گاهی احساس غم یا عصبانیت بکنم. میخواستم بدونی که این بخاطر این نیست که از دست تو ناراحتم و یا تو کار اشتباهی کردی. " براش توضیح دادم که دلم میخواد بتونم آزادانه ، احساس واقعیم رو تجربه کنم و ناچار نباشم برای اینکه اون ناراحت نشه خودم رو خوشحال نشون بدم،  گفتم که  ممکنه نیاز داشته باشم تنها باشم ، یا تنهایی برم قدم بزنم ، حتی اینطوری بنظر برسه که از نظر عاطفی دور و غیر قابل دسترس هستم ولی این موقتیه و ربطی به دوست داشتن و دوست نداشتن اون نداره .عکس العمل کری خیلی خوب بود. گفت کاش زودتر بهم گفته بودی. من همه اش فکر میکردم از د ست من ناراحتی. بعد هم گفت که "چه خوشحال باشی و چه غمگین من دوستت دارم و نمیخوام بخاطر من وانمود کنی که خوشحالی." احساس کردم باری از دوشم برداشته شد.

دوشنبه میریم مدرسه. 9 تا ظرف غذا آماده کردم توی فریزر. یک سری کینوا با تفو و سبزیجات و یک سری هم کینوا  با سینه مرغ و سبزیجات. این وسط هر وقت هم از غذای تازه مون زیاد بیاد روز بعدش میبرم مدرسه.

تعطیلات خوبی بود. سفر پرتقال، سفر به شهر ساحلی، 23 فیلم سینمایی که تاحال دیدم ، هفته ای دو سه بار استخر، کلی پادکست گوش دادن، خوندن چند کتاب، هایکنیگ، رسیدگی به وام پسرم و راحت شدن از دست ماشین برقی، پیدا کردن یک گروه دوست تازه، کلی رستوران و گردش توی دی سی وحوشبختانه  با وجود اینهمه بیرون غذا خوردنها وزنم رو حفظ کردم! اوه راستی تراپیست جدید هم پیدا کردم!

خب همینها دیگه فعلا. تا بعد.


دوشنبه 11 آگوست

سلام. جلسه تراپی امروز خوب بود.  وقتی به خانم تراپیست گفتم که دیروز بدون دلیل احساس خشم میکردم، اون رنگ خشمم رو پرسید ، فکر نمیکرد که من کلا از اونهایی هستم که برای هر چیزی رنگی قائلن و قبلا خودم تصویر خشمم رو بصورت خاکستری سیاه با لکه های زیتونی تصور کرده بودم و وقتی در مورد رنگ "کنترل" شدن پرسید من گفتم مخلوطی از صورتی وخاکستری!  این خانم  بیشتر از تراپیست قبلی حرف میزنه، اما خب تجزیه و تحلیلهای مفید  هم میکنه و باعث میشه که چیزهایی یاد بگیرم،

توی یک قسمیت از حرفهاش گفت هر روز برای خودت یک اجازه نامه صادر کن برای کارهایی که بطور معمول انجام نمیدیشون، مثلا به خودت بگو امروزاجازه میدم به خودم که مثلا یک کار رو نیمه کاره رها کنم، یا با صدای بلند آواز بخونم یا ... کارهایی که من هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید یعنی همه مثالهایی که میزد چیزهایی بودن که من قبلا برای خودم اجازه نامه صادر کرده بودم. حالا باید بیشتر فکر کنم در موردش. توی مسیر پیاده روی این قسمت از جلسه تراپی رو برای کری تعریف کردم و پرسیدم که تو  چه کارهایی رو انتخاب میکردی که بخودت اجازه  انجامش بدی؟ و بعد که اون از من پرسید و من گفتم نمیدونم گفتش که تو همیشه اینکار رو میکنی. از من سوال میکنی و بعد که از خودت می پرسم جوابی نداری. بعد حرف سر ساعت خواب و بیداری و اینها شد و کری گفت که دوست داره ساعت 6 بیدار بشه  و اینها. من حس کردم همه این مدت سعی می کرده بخاطر من دیرتر بیدار بشه و حالا دیگه میخواد برگرده به اون چیزی که قبلا بوده. که گفتم هر ساعتی میخوای بیدار شو  و من اگر خواستم بیشتر بخوابم بهش میگم که برای صبحونه منتظر من نباشی. 

توی راه میخواستیم هندونه هم بخریم که فروشگاه دیگه بسته شده بود. چقدر چرت و پرت نوشتم. بگذریم.

جاده خاطرات

پست تکراری، ( تیر ۱۴۰۰در جواب پیام رضوان جان:                                             

           «داشتم فکر میکردم  اون قدیمها ما  چه خانواده بزگی بودیم و  چقدر پشتمون بهم گرم بود، بعد مثل آخرین برگهای باقی مونده روی یک درخت پاییزی  ، هی  تنها و  تنها تر شدیم.

   خانواده پدری و مادری من هردو بزرگ بودند. مادرم 7 تا خواهر و برادر داشت و هر کدومشون کلی بچه. یادمه که بازدید های نوروزی  تا خود سیزده بدرو حتی بعدش طول میکشید . وقتی هم  مراسمی بود کلی آدم دور هم جمع میشدند.  مرکز این جمع شدنها  و مرکز ثقل بیشتر خاطرات بچگی من، خانه پدربزرگ بود،  یک خانه قدیمی سه طبقه  توی محله شاهپور تهران . از خونه ما که شمال شهر بود تا اونجا، برای من که بچه بودم و بی حوصله، مثل یک سفر طولانی  بود.یادمه وقتی  به  میدون حسن آباد و سینمای تاج  میرسیدیم  کلی  خوشحال میشدم از اینکه  آخرهای راهیم و دیگه  به خونه پدبزرگ رسیدیم.  مادر بزرگ خیلی زود از دنیا رفت و طبقه پایین خونه خیابون شاهپور ،محل زندگی  پدربزرگ و دوتا دایی  مجرد بود ،  طبقه سومش اون یکی دائی و همسرش  زندگی میکردن و  طبقه دوم هم اتاق  پذیرایی و ناهار خوری بود.  اتاقهای پایین تو در تو بودن و با یک در بهم وصل میشدن . روی طاقچه گچی  اتاق جلویی یک  ساعت شماطه دار قدیمی نقره ای بود که وسطش یک جوجه هر ثانیه سرش رو جلو و عقب میبرد و کنارش  کتابهای مذهبی  پدر بزرگ . روی زمین  هم  یک سماور نفتی بود با استکانهای کمر باریک  و قندون و بساط چای. اتاق عقبی   متعلق به  دائی های مجرد بود و  به دیوارش   یک عکس بزرگ سیاه  و سفید یک هنرپیشه زن  خارجی رو چسبونده بودن . سر طاقچه هم شیشه های  سفید و آبی  رنگ یکجور ادوکلن قدیمی  مردونه  چیده شده بود . ته اتاق اما   یک پنجره داشت که به یک حیاط خلوت باز میشد. توی حیاط خلوت یک یخچال کوچولو بود که  یک گربه پلاستیکی تزئینی از زمانی  که یادم میاد روش نشسته بود.  مهمونیهای معمولی  طبقه پایین و توی اون دوتا اتاق تو در تو برگزار میشد، مهمونیهای عید طبقه دوم توی اتاق مهمونخونه.  موقع ناهار یا شام ،همه فامیل دور یک سفره خیلی طولانی   روی  زمین می نشستند . غذاها معمولا خورشت قیمه بادمجون، قورمه سبزی و خوراک مرغ بود ، به همراه سالاد شیرازی و ماست و خیار و نوشابه و دوغ. دایی  قبلش  به همه مردهای فامیل  پیژامه تعارف کرده بود تا راحت بتونن روی زمین بشینن. بعد از ناهار  اتاقها رو زنونه مردونه میکردن و زنها  دراز به دراز توی همون اتاق عقبی میخوابیدن و روشون شمد نازک سفید چهار خونه یا چادر نماز میکشیدن. و مردها توی اتاق جلویی.بوی اون چادرها هنوز یادمه.

توی حیاط خونه  درخت خرمالو  و اناربود  و  یک حوض کوچولو ی ستاره  ای .  موازی با دیوار آجری حیاط ،  گلدونهای شویدی و شمعدونی  چیده شده بود.  ماشین دایی همیشه  وسط حیاط ، زیر یک روکش متقال سفید پارک بود. اگر بدلیلی شب اونجا میموندیم  دایی برامون روی پشت بوم  پشه بند میزد و صبح ها با صدای  کلاغها  بیدار میشدیم و  به رو ی شیروانی های فلزی  خونه های همسایه و پرواز کلاغها چشم باز میکردیم.

روز عاشورا و تاسوعا خونه  پدربزرگ  جمع بودیم. من بزرگتر که شدم  با شور و شوق لباس مشکی و  روسری دانتل مشکی می پوشیدم و   با مامان و خاله ها   سر خیابون دسته تماشا میکردین  و  شربت گلاب و تخم شربتی  میخوردیم. 

یکی دیگه  از  قدیمی ترین خاطرات من برمیگرده به زمانی  که  برای استقبال یا بدرقه  دائی به فرودگاه مهرآباد میرفتیم . اون روزها خارج رقتن هنوز مهم تلقی میشدو  دایی که  افتخار فامیل بود سالی چند بار برای دوره تخصصی کامپیوتر میرفت آلمان. مهم نبود که  نصف شب پرواز میکرد یا  سحر برمیگشت  و مهم نبود که   چند  بار در سال این اتفاق می افتاد،هر بار همه فامیل از کوچک و بزگ قطار میشدیم و   میرفتیم فرودگاه و اون هر بار با چمدونهای پر از سوغاتی برمیگشت.

دائی آلمانی دومین نفری بود که سرطان گرفت و  از جمع خاله ها و دائی ها رفت. یک ماه قبلش خاله آرایشگرم را سرطان برده بود .. رفتن این دوتا شوک بزرگی بود ولی بعد از او ن  کم کم به این رفتنها عادت کردیم . مامان هم رفت  و دائی های دیگه هم رفتند و بابا و شوهر خواهر و عمو ...غیر از مرگ، آفت مهاجرت هم خیلی از  برگها رو با خودش برده بود،   حالا  که آدم نگاه میکنه میبینه از اون پشت گرمی ها خبری نیست و از اون همه آدم دیگه کسی نمونده. خونه شاهپور هم  بی کس  و تنها یک گوشه ای   با اون هم خاطره هنوز  زندگی میکنه. »

یکشنبه 10 آگوست

سلام. دیروز صبح سه نفری با دوستم  س و یکی دیگه از دوستهام رفتیم هایکنیگ6.5 مایلی. بعدش من  و س  رفتیم شهر قدیمی  الکساندریا برای ناهار و 4-3 مایل هم اونجا راه رفتیم وجای شما خالی بستنی هم خوردیم. ساعت 4 رسیدم خونه، کری همه صبح رو داشت مدارکش رو مرتب کرد تا اونهایی رو که دور ریختین دور بریزه و اونهایی رو که اطلاعات شخصی دارن قبل از دور ریختن بریزه توی ماشین و خردشون shred ;کنه. دوش گرفتم و کمی استراحت کردم و به کری گفتم میخوای امروز عصر چکار کنیم؟ و البته خونه موند و تلویزیون دیدن یک گزینه نیست که که گفت بریم Wharf بندر. این روزها که آخرین روزهای تعطیلات تابستونه دلم میخواد اززمان استفاده کنم.. آماده شدیم و پیاده رفتیم ایستگاه مترو و از اونجا بندر. 

  




 اونجا هم کمی گشتیم و بازار ماهی رو تماشا کردیم و بعد شام خورردیم و روی آتش مارش مالو کباب کردیم و اینها و با مترو که برگشتیم خونه کلا نزدیک 14 مایل راه رفته بودم! اون بالا هم عکسهاش رو گذاشتم . خب همین فعلا.


جمعه 8 آگوست

سلام. من مدتهاست که یاد گرفتم چیزهایی رو که لازم ندارم، فقط به دلیل اینکه ازشون خوشم اومده نخرم. توی فرشگاهها کلی چیزهای خوشگل میبینم ، لیوانهای قشنگ، ظرفهای خوشگل، اشیائ تزیینی.. اما اولین سوالی که از خودم میکنم اینه که آیا واقعا بهش نیاز دارم؟ یا آیا این شِی تزیینی خوشگل به خونه من میاد؟ کجا میخوام بگذارمش؟ جواب دادن به این سوالات باعث میشه که نظرم رو عوض کنم.اگر هم از چیزی خیلی خوشم بیاد و بخرمش، حتما با بیرون انداختن یا هدیه دادن اون قبلیه، جا رو براش باز میکنم. مثلا اگریک دست لیوان جدید بخرم، (که البته نمیخرم!) حتما یک دست لیوان قدیمی تر رو میدم به خیریه. در مورد لباس هم جدیدا موفق بودم همینکار رو بکنم. اولا هیچ لباسی رو برای اینکه قیمتش واقعا مناسبه نمیخرم، موقع خرید از خودم میپرسم آیا من از این استفاده خواهم کرد؟ آیا لازمش دارم؟ آیا واقعا دوستش دارم؟ یاد گرفتم هر وقت چیزی رو که خیلی خیلی دوست نداشتم بخاطرقیمت مناسب خریدم در واقع پولم رو تلف کردم و بعد بالاخره اون چیزی رو که واقعا دوست داشتم هم خریدم!با این سیاستها الان که 8 ماه از ورود من و کری به خونه جدیدمون میگذره دچار پدیده "وسائل اضافه" و انبار کردن نشدیم. توی خونه قبلی که بودم هم چندان وسیله اضافه ای نداشتم طوری که زیرزمین/انبار خونه ام جز وسائل ضروری مثل بیل و پارو اینها چیزی نبود. هرچیزی یا استفاده میشد و یا راهی گودویل( مغازه دست دوم فروشی وابسته به خیریه ) میشد. شاید هم چون اینجا،  خرید دوباره وسائل واقعا چندان سخت نیست، شاید اگر منهم ایران بودم با احتیاط بیشتری به وسائلم نگاه میکردم و برای روز مبادا نگهشون میداشتم، هرچند اینجا هم دوستانی رو دارم که همه چیز رو زیادی نگه میدارن و هرچند من توی ایران هم همینطوری بودم. بگذریم.

امروز کری یک چیزی گفت که قلبم براش پر کشید( بهش بشدت احساس محبت کردم). یک موقعی ,وقتی حرف از سفر به ایالتهای مختلف شده بود  بهش گفته بودم که "سیاتل" از اون شهرهاییه که دوست دارم برم.امروز میگفت که دختر دوستت "س" سیاتل هست نه؟ گفتم آره چطور؟ گفت اهل کوهنوردی هم هست؟ گفتم آره. برای چی؟ گفت فکر کردم اگر برای دیدن سیاتل بریم تو حتما دوست داری اونجا کوهنوردی کنی و زانوی من  اجازه پیاده روی توی جاهایی با پستی و بلندی زیاد رو نمیده  فکر کردم به دوستت هم بگی با ما بیاد به بهانه دیدن دخترش و بعد شما با هم بتونین برین کوهپیمایی! این رو که گفت قلبم از شدت محبت واقعا فشرده شد و این رو بهش گفتم. و بعد گفتم که اگر بخوام برم اونجا هم گروههای کوهپیمایی و اینها هست نیازی نیست که دوستم س یا دخترش بیان و از این حرفها. یعنی میخوام بگم که یک آدم اینقدر میتونه مهربون باشه و بفکر نیازهای کسی که دوست داره.

دیگه چی؟ دیگه اینکه دلم برای ایران تنگ شده. به کری میگم ببین، ایران برای من حکومت ایران و حتی مردم ایران نیست، ایران برای من دریای خزره، برای من کو ه البرزه ، چیزی ورای زمان و مکان و تاریخ و دلم الان برای همه اونها تنگ شده. 

خواهرم زنگ زد و کلی حرف زدیم، چند روز رفته شمال. از پنجره بالکن بهم دریا رو نشون داد، انگار دریای خزر هم با اینهمه اقیانوسی که اینجا دیدیم فرق میکنه و زیباتره. با دوربینش توی خونه راه رفت و همه چیز رو بهم نشون داد با اینکه یک ساعت باهم بودیم اما انگار یک چیزی کمه. چیزی که از پشت دوربین نمیتونی بهش دست پیدا کنی. دلت میخواد طرف مقابل رو از نزدیک حس کنی. دلم میخواد اونجا بودم. با هم میرفتیم  پیاده روی. دلم میخواد با هم چایی می نوشیدیم دلم میخواد با هم از نزدیک حرف میزدیم و  موزیک گوش میدادیم. یعنی یک روزی میشه؟ خب همینها فعلا. برم دیگه.

اوه راستی من امروز با سینه مرغ پخته شده و دال عدس پخته شده و تخم مرغ یک چیزی مثل کتلت درست کردم. بد نشد اما خیلی عالی هم نبود مزه اش، معمولی. شاید برای اینکه نمیخوام سیب زمینی بزنم. کسی دستوری پختی داره برای کوکو یا کتلت سینه مرغ بدون سیب زمینی؟


پنجشنبه 7 آگوست

سلام. بالاخره اینجا تنهایی مترو سواری کردم. نه اینکه سخت باشه ها نه، ولی به سیستم اینجا آشنا نبودم و همیشه با یکی که با تجره بود رفته بودم. با کری هم که میرم حواسم نیست و مسیرها رو یاد نمیگیرم.دیروز رفتم نشنال مال که فارمرز مارکت بود، میخوام مسیرهای دیگه رو هم برم و دی سی رو خوب یاد بگیرم.

امروز هم یک روز تابستونی خوب بود. هوا آفتابی و  متعادل بود نه خیلی گرم و نه خیلی سرد . صبحونه مون رو خوردیم و  اول رفتیم دانشگاه دنبال کار پارکنیگ کری برای ترم پاییز بعد هم به پیشنهاد من دوتایی رفتیم پارکی که دریاچه داره و 4 مایل راه رفتیم. به کری میگم اینها آخرین روزهای تابستونی منه و بزودی از دستم راحت میشی و کسی نیست که هی پیشنهاد هایکنیگ و پارک و اینها بده.

دیروز کری با ناراحتی میگه میدونی  اینکه  ترامپ بودجه برای کارهای تحقیقی و اینها کم کرده یعنی چی ؟ میگم یعنی چی ؟  یعنی اینکه دیگه ما(آمریکا) توی زمینه های علمی و   پزشکی پیشتاز جهان نیستیم!. حالا باید اینها رو از اروپا و کانادا وارد کنیم واقعا غم انگیزه ! بعد فکر میکنم که میان ماه من تا ماه گردون.. یا وقتی موقع ناهار ازدوران تین ایجریش تعریف میکنه و اینکه  که مهمترین دغدغه اش مثل بقیه  پسرها  16 ساله داشتن   ماشین بودکه لازمه دوست دختر پیدا کردن بود و  ازدوران تین ایجری  من میپرسه..باز هم فکر میکنم که دغدغه های اون روزهای ما کاملا متفاوت بود.


من  این "مذهب" مدرن  رو واقعا درک نمیکنم  چیزهایی مثل انرژی مثبت ، مخصوصا فرستادن انرژی مثبت از راه دور برای دیگران، کارما و تکامل روح توی بدنهای مختلف و ... خیلی چیزهای دیگه اما دیگه وقتی که تلاش میکنن با رنگ و لعاب مثلا عملی اونها رو به خورد دیگرانی بدن دیگه غیر قابل تحمل میشه. بعد میبینین یک سری آدم تحصیل کرده نشستن دارن طوری در مورد   تکامل روح و حتی تناسخ و اینها حرف میزنن انگار که نوسینده کتاب یک بار یا چند بار خودش مرده و زنده شده که با این دقت از این جریانات خبر داره و بعد هم اینکه رو ح انرژیه! خب چطور انرژِِِِییه؟ انواع انرژی مشخصا بعد هم این مساله تناسخ و این حرفها از نظر ریاضی هم مشکل پیدا میکنه.تعداد آدمهایی که می میرن و بدنیا میان و اینها بعد ما با کمبود جسم نسبت به روح مواجه میشیم! بعد هم که نظرت رو میگی ، میگن که ما به چیزی نیاز داریم که بهمون آرامش بده! بگذریم.

خب همین فعلا. کری داره پیتزا درست میکنه، منهم تفو درست کردم با کینوا. 

تع بعد.




سه شنبه 5 آگوست

سلام. دیروز به کری میگم بالاخره  فهمیدم دوست دارم کجا زندگی کنیم. بعد براش ازشهر کوچکی که کنار  دریاست و ساحل صخره ای و چشم انداز کوهستانی سبز و کوچه های  شبیدارو  حتی سنگفرش شده تعریف میکنم.از خونه خوشگلمون تعریف میکنم که زیاد هم بزرگ نیست ولی یک تراس خوشگل و  یک باغچه داره که توش گل و سبزیجات میکاریم. صبحها  مثل الان ، کری برامون قهوه درست میکنه  ، بعد از صبحونه در حالی که کلا ه حصیری بزرگم رو میگذارم سرم   با  دوچرخه میریم    بازار هفتگی میوه و سبزیجات و ماهی میخریم. بعد میایم خونه و باهم آشپزی میکنیم و شبها با شام شراب مینوشیم  چند دوست خوب هم داریم که برای شام دعوتشون میکنیم. این اولین باره که کری هم توی تصویری از آینده ترسیم میکنم حضور داره.  اینها رو که براش  تعریف میکنم میگه  تا ابد که وقت نداریم ، باید زودتر بریم بگردیم اینجایی رو که گفتی پیدا کنیم. اینجایی که گفتم ممکنه  توی اسپانیا باشه  یا پرتغال یا ایتالیا یا یونان ؟ شاید جایی توی خودآمریکا یا یکی از جزائر کاراییب؟ 

از خیال پردازی که بگذریم ،  روزهای تابستون من با آرامش جریان دارن .با دوستهام و با کری وقت میگذرونم. همچنان شنبه ها میرم هایکنیگ و یکشنبه ها استخر و این وسطها پارکها ، رستورانها و کافی شاپها رو با کری کشف میکنیم. گاهی با هم آشپزی میکنیم ، حرف میزنیم با هم فیلم میبینیم البته بندرت، معمولا من فیلمهای خودم رو میبینم واون فیلمهای خودش رو. باهم پیاده روی میریم و گاهی من تنهایی و وقتی تنهایی میرم معمولا پادکست گوش میدم یا تلفنی با دوستهام حرف میزنم.  هرچی زمان میگذره بیشتر متوجه میشم که چقدر برای پیدا کردن کری خوش شانسی آوردم یا بعبارتی باید از تلاش و استمرار خودم تشکر کنم . کری هم  مرتب  بهم میگه که   چقدر خوش شانس بوده که من رو پیدا کرده و اینکه  هر روز بیشتر از قبل من رو دوست داره. الان که حدود 23 ماه از شروع رابطه مون میگذره ، هنوز به قولش وفادار بوده و  همیشه گلدونمون پر از گلهای تازه ایه که برام میخره و هنوز صبحها قهوه درست میکنه و هنوز موقع راه رفتن هر جا که هستیم دست هم رو میگیریم .  و حتی میتونم بگم که دوستیمون عمیق تر و اعتمادمون بهم از قبل بیشتر شده. از اینها که بگذریم، دیگه:

اینروزها  پادکست Science vs روموقع پیاده روی گوش میدم که خوبه.

فیلمهای Nomadland وThe rider رو دیدم.

یا تراپیست جدید پیدا کردم. هنوز نمیتونم در موردش نظر بدم.

امروز با دال عدس نون درست کردم. نسبت یک پیمونه دال عدس دوبرابر آب یکمی نمک و یکمی بینکینگ پودر، بگذارید خیس بخوره بعد بریزن توی مخلوط کن و بعد ته ماهیتابه رو چرب کنین( یا نکنین) و مثل پنکیگ درستش کنین.

با یک گروه خانم ایرانی دوست شدم.یعنی دوستم من رو معرفی کرد.هم با هم کتاب میخونن و هم کارهای تفریحیه دیگه مثل هایکنیگ و سفر و مهمونی و اینها حالا بعد مینویسم در موردش.

خب همینها فعلا.

جمعه اول آگوست

سلام. صبح با رخوت و بی حوصلگی چشمهام رو باز میکنم، داره بارون میاد. اگر بخاطر مورفی نبود بیشتر از اینها توی تختم  میموندم، خواب آلوده لباس میپوشم تا مورفی رو ببرم پیاده روی. توی  مسیر یک خانم قد بلند با موهای بلند بلوند و دوتا پسر بچه ، توجه مورفی رو  جلب میکنن، بچه کوچک اجاز میگیره و مورفی روناز میکنه. پسر  بزرگتر ساکته.فکر میکنم  که مادر بودن چقدر سخته و به همه پیچیدگیها و دردسرهای بچه داشتن فکر میکنم و خداروشکر میکنم که این دوران رو گذروندم.

از پیاده روی که برمیگردم قهوه ام رو درست میکنم  و بعد ازنوشیدن همون  دوسه جرعه اول احساس شادی و زنده بودن یکسره  وارد جریان خونم میشه، از بی حوصلگی صبح  دیگه خبری نیست.  یعنی واقعا میشه به این سرعت ؟به این میگن اعتیاد به کافئین! پر میشم  از  امید و هیجان ازپیشبینی  همه چیزهای خوبی که در پیشه و همه رنگهایی که میتونم باهاش روزم رو نقاشی کنم.

راستی دیشب خواب دیدم که :" مدرسه ابتدایی بودیم  .همه  بزرگسال بودیم و  مدرسهاز  اطاق بزرگی تشکیل شده  بود که در سفیدی داشت .  کسی  داشت در رو هل میداد و    میخواست  وارد بشه ، من در رو بزور نگه داشته بودم و میپرسیدم که قبل از وارد شدن باید بگی که  کی هستی. مردی که پشت در بود چهره صلح آمیزی داشت ، از لای در بچه ای رو بهم نشون داد، یک پسر بچه مثلا 6 ساله بود  خیلی دوستش داشتم، شاید پسرم  بود، اجازه دادم بیاد تو و  با اینکه بچه بزرگ  بود اما براحتی  بغلش کردم و به همه نشونش دادم. و گفتم که درها برای ورودش همیشه بازه."

اما دیروزم چطور گذشت؟ بخش زیاد از  صبحم که به لاک زدن ناخنهای دست و پام گذشت، اون هم با چه دقتی.   یک لایه پوشاننده زدم، دو لایه لاک و بعد لایه محافظ. بین هر لایه هم کلی صبر کردم تا کاملا خشک بشه حالا  لاک قرمز مایل به زرشکیم  براق و زیبا و بدون نقص بنظر میاد. بین لاک زدنها با خواهرهام تلفنی حرف زدم و گفتگو رو کشوندم به خاطرات قدیمی .  خواهرم میگفت که خاطرات قدیمی چه فایده ای داره؟ و خودش خاطرات رو مخصوصا اگر خوب نباشن ، خودبخود فراموش میکنه.گفتم که شماها تنها منابع و پلهای ارتباطی من با گذشته هستین و دلم میخواد تا اونجا که میشه بدونم، نگفتم اینها احتملا  برای تمرین کتابی که دارم میخونم بدردم میخوره.

نزدیکیهای ظهرتکه  بزرگ ماهی سلمون رو  نصف کردم. نصفش رو گذاشتم  توی ماهیتابه برای ناهارم و نصفش رو برای امروز. همه چیز آروم و خوب بود. اولین باره که من تعطیلم و کری تنهایی میره مسافرت. احساس کردم خونه مال خودمه، احساس زنهای خونه دار رو کردم بعد از مدتها. بعد از ناهار  یک فیلم سینمایی اشک دربیار دیدم به اسم  CODA . (بچه شنوای یک خانواده ناشنوا).  بعداز فیلم هنوز یک عالمه از روز باقی مونده بود. شال و کلاه کردم رفتم  پیاده روی 3.5 مایله. توی راه کری زنگ زدو برام  با جزییات  بیشتر ا زهمیشه از همه چیز تعریف کرد، فکر کردم که یعنی حالا با من احساس نزدیکی بیشتری میکنه. بعد از حرف زدن با کری ، با دوستم که تورنتو ست حرف زدم. از وقتی کار جدید پیدا کرده حالش خیلی بهتره، به زندگی امیدوار تره حتی ازم نظر تخصصی پرسید در مورد لاک زدن! . رسیدم خونه یکمی سریال تکراری دیدم و Sudoku بازی کردم و  برای شام سالادی که قبلا درست کرده بودم خوردم و بعد احساس بی حوصلگی کردم و دلم برای کری تنگ شد و  کلی آجیل و هر چی دم دستم بودم .و روز اولم اینطوری گذشت.

الان هم ساعت 9:30 صبحه.میخوام روی تمرین مربوط به کتابی که میخونم کار کنم. بیک مدیتیشن یک ساعته ست که باید  با صدای خودم ضبط کنم و بعدا بهش گوش بدم .این کتاب رو به کسانی که میخوان روی کودک زخمی درون کار کنن خیلی خیلی توصیه میکنم. اسمش هست : Homecoming . . البته باید تمریناتش رودقیق انجام بدین.


هو ابارونیه. صبح که مورفی رو بردم پیاده روی احساس زمانی رو داشتم که توی آپارتمان فالز چرچ زندگی میکردیم  کوکی سگمون رو توی یک روز پاییزی میبردم پیاده روی. شاید چون هوا سرد و بارونی بود و این اولین باره که توی هوای اینطوری توی آپارتمان مورفی رو میبرم پیاده روی. خب دیگه همینها. برم به کارم برسم. شما هم روزتون خوش.

 

۳۱ جولای

سلام. حدود ۴:۳۰ صبحه، با زنگ ساعت بیدار شدیم و کری آماده شد که بره فرودگاه .تا دم در بدرقه اش کردم، فکر کردم که انگار نه انگار که تا دوسال پیش تنها بودم، حالا با رفتنش انگار چیزی کمه ، احساس امنیت،تکیه گاه. مورفی هم زابراه شده، بهش اشاره میکنم که یعنی میتونه بیاد روی تخت. فقط وقتی بیداریم منتظر میمونه دعوتش کنیم، وگرنه نصف شب که خوابیم یواشکی میپره بالای تخت . 

سه شنبه 29 جولای

سلام،

دیشب با کری  اولین اپیزود  Star Trek، ( پیشتازان فضا) البته، جدیدترین سری رو  رو تماشا کردیم.کری شب با مهربونی  گفت: «تو  فیلم‌های علمی تخیلی دوست نداری، فقط به خاطر من تماشا کردی، نه؟»
گفتم: «نه، خودم خواستم تماشا کنم.»

واقعیتش اینه که قبلاً یکی از اپیزودها رو اتفاقی با کری دیده بودم و فکر کرده بودم خیلی هم بد نیست. اون اپیزود بیشتر تم عاشقانه داشت و خبری از جنگ و اینها  نبود. موضوعش درباره‌ی رقابت عشقی آقای اسپاک  بود با یه نفر دیگه .

اما اپیزودی که دیشب دیدم باعث شد بفهمم واقعاً علاقه‌ای به تماشای بقیه‌ی سریال ندارم. حتی یه‌کم از خودم عصبانی بودم که چرا تا آخر نگاهش کردم!ولی کری خیلی خوشحال بودو میخواست برام در مورد کاراکترها و وقایع و پیشینه شون توضیح بده. بهش میگم:«تو در مورد شخصیت‌ها و وقایع  با چنان علاقه و دقتی حرف می‌زنی که انگار واقعاً وجود دارن!»

کری گفت: اینها جزو پاپ کالچر آمریکان و همه  در موردش می‌دونن.پرسیدم:«یعنی اگه  تصادفا جلوی یه آمریکایی رو توی خیابون بگیری و بپرسی Volcun یعنی چی، می‌تونه جواب بده؟»
(در دنیای Star Trek، "ولکان‌ها" اولین موجودات فضایی بودن که با انسان‌ها ارتباط برقرار کردن. شناخته‌شده‌ترین شخصیت ولکان هم اسپاکه.)

کری گفت: بله، هر آمریکایی می‌دونه.بعد توضیح داد که جنگ بین شخصیت‌های این سریال و بقیه‌ی ستاره‌ها در واقع جنگ بین دموکراسی و دیکتاتوریه.مثل جنگ بین آمریکا و کشورهای غربی از یه طرف، و روسیه، چین، کره شمالی و ایران از طرف دیگه.این رو که گفت چیزی توی من تکون خورد. گفتم:«این جنگها و اختلافات  اصلاً سر دموکراسی نیست، سر قدرته، سر پوله، سر منابع طبیعیه!گفتم مثلاً اگه ایران با وجود دیکتاتوری مذهبی‌ش، به آمریکا اعلام دوستی می‌کرد و شعار جنگ با اسرائیل رو کنار می‌ذاشت و طرف آمریکا می‌ایستاد، فکر می‌کنی برای آمریکا مهم بود که ایران دموکراسی نداره؟

همون‌طور که برای آمریکا دموکراسی در عربستان مهم نیست، یا اینکه شاه ایران دیکتاتور بود براش اهمیتی نداشت.
یا همون‌طور که به سرنگونی مصدق و بازگردوندن شاه کمک کرد!

بعد هم اشاره کردم به کودتای شیلی که در اون دولت آلنده، رئیس‌جمهور منتخب، توسط نظامی‌ها به رهبری پینوشه سرنگون شد و همه‌چیز با حمایت و دخالت مستقیم آمریکا، انجام شد. من  حرف می‌زدم، کری با آرامش نگاهم می‌کرد و گوش می‌داد.

آخرش معذرت‌خواهی کرد که باعث شده احساساتی بشم.، بدون اینکه خودم بفهمم، خیلی احساساتی شده بودم.
نمی‌دونستم این احساسات هنوز این‌قدر عمیق تو ذهنم و درونم هستن.

... بگذریم.

همین دیگه، خواستم اینا رو بنویسم.

دوشنبه ۲۸ جولای

سلام. صبح دوشنبه ست .بعداز مدتها خوشحالی و آرامش عمیقی ته دلم رو‌غلغلک میده. به کری میگم یک تراپیست پیدا کردم که قراره ساعت ۴ تلفنی باهاش حرف بزنم ببینم برنامه ها مون جور میشه یا نه. می پرسه که آیا با اون خوشحال نیستم و اینکه اون چکار میتونه بکنه خوشحالترم کنه؟  فکر میکنم که :«دو سه میلیون دلار که ناچار نشم برگردم توی اون محیط کار سمی، این خوشحالم میکنه» اما بجاش میگم که با اون احساس خوشحالی میکنم اما هر وقت به برگشتن به مدرسه فکر میکنم اضطراب پیدا میکنم و برای همین میخوام یک تراپیست رو ببینم.

تراپیست جدید داشتن ، یک چالشه! تراپیست قبلی، متوسط بود یا پایین تر، ولی من  رو میشناخت، اما میخوام یک تراپیست موثر تر رو امتحان‌کنم. تراپیست جدید هم یک خانم ایرانیه و دکتری داره، قبلی هم دکترای روانشناسی  داشت ولی تجربه عملی زندگی بهم‌نمیخورد، بگذریم.

به پکج‌های اون خانم «مربی مهارتهای زندگی» لایف کوچ نگاه میکردم، همونی که باهاش یک‌جلسه مقدماتی داشتم. از دیدن قیمت دوره ها شگفت زده شدم! این خانم پادکستهای خوبی داره که بک تریبون خوبه برای فروش دوره ها و‌همینطور لایف کوچینگ آنلاین. غیر از لایسنیس روامدرمنگری که داره، میگه که شاگرد مکتب آنتونی رابینزه و اینطوری لایف کوچ شده.نمیتونم‌بهش ایرادی بگیرم، تصمیم گرفته که خیلی پول دار بشه و‌معتقده‌که‌کارش ارزش این قیمتهای بالا رو داره، شاید هم داره. اگر توی شرایطی بودم که پول برام‌مهم نبود،امتحان میکردم، هرچند هنوز فکر میکنم برخوردش تخصصی نبود، قاطی کردن کوچبنگ و‌تراپی با هم و شروع چیزی وقتی هنوز قیمت رو به من اعلام نکرده. و وقتی گفتم که گفتم در موردش فکر میکنم‌و‌تماس میگیرم و اون اصرار کرد که در مورد چی‌‌میخوام‌فکر‌کنم و من گفتم هزینه اش از چیزی که تصور میکردم خیلی بالاتره و‌بعد پرسید چقدر بودجه در نظر گرفتی. راستش اعتمادم از بین رفت. انگار داشتم برای خرید یک‌کالا‌چونه‌میزدم. میدونم که اون فروشنده هست وسرویسی رو‌ارائه‌میده‌ و من خریدارم ولی وقتی حرف ارتباط نزدیک‌انسانی میشه بکجورایی چونه زدن سر مبلغ برام خوشایند نیست. خانم تراپیستی  بود که‌ سر بیمه مشکل داشتیم‌و‌ با اینکه ریسک این بود که بیمه کاور‌نکنه‌جلسات رو ادامه‌میداد‌و‌میگفت که نگران نباشم و‌تراپی قرار نیست مشکلی به مشکلاتم اضافه کنه.بگذریم.


کنجکاوم بدونم دوستم ج‌و آقای دیت به کجا رسید کارشون. دیشب ساعت ۹ بهش زنگ زدم، گفت آقای دیت قراره بره خونه اش و بعدا بهم زنگ میزنه!این در حالیه که همه روز رو با هم بودن و این یعنی که رلبطه شون وارد مرحله جدیدی شده.


حالا که بر باد رفته رو بعد از سالها دوباره میبینم، جنبه های نژاد پرستانه اش واضح و آشکاره ، اینکه ماجرا از دید یک جنوبی نوشته شده. هرچند علی رغم تحریف تاریخ و قهرمان نشون دادن جنوب توی جنگ داخلی و غیره از نظر جنبه های فیلم‌ شناسی هنوز فوق العاده ست.

خب همین فعلا. من برم کتابم رو بخونم . روزتون‌خوش.


یکشنبه غروب

سلام، یکشنبه غروبه. از بیرون که امدیم، کری گفت داره دنبال یک فیلم میگرده‌‌که با هم ببینیم، که گفتم توی مود فیلم نیستم ولی اون هر چی دوست داره ببینه. کتابم رو باز کردم که بخونم‌اما صدای تلویزیون نمیگذاشت تمرکز کنم، رفتم توی اتاق بازم صدا اذیتم میکرد، یاد دفعه قبل افتادم و اینکه تصمیم گرفته بودم متفاوت عمل کنم . به کری گفتم که:« عزیزم صدای تلویزیون اذیتم میکنه، اگر تو‌ گوشی بگذاری من میتونم اینجا کنارت بشینم و کتاب بخونم.» و‌اونهم با روی باز قبول کرد و‌حالا هردو‌خوشحالیم

یکشنبه ۲۷ جولای

سلام، من خوبم و زندگی جریان داره.دیروز شنبه بود و طبق معمول صبح رفتم هایکینگ.‌توی مسیر با دو تا آقا مکالمه طولانی داشتم،‌معمولا وسط حرفهام وقتی که پیش بیاد خاطر نشان میکنم که مجرد نیستم، مثلا میگم:"با پارتنرم رفته بودیم پرتغال» یا :«از پارتنرم خواسته ام پاکت خوراکیهاشو قایم کنه و جلوی دید من نگذاره.» اینطوری طرف مقابل اگر احتمالا دنبال شروع رابطه ای باشه وقتش تلف نمیشه.با آقای اولی که همیشه هایکهای مشترک زیادی داشتیم در مورد سفرهامون حرف زدیم ، ومن فهمیدم که سوییس ونروژ چقدر قیمتها بالاست ، البته سوییس رو میدونستم ولی نه تا این حد.‌آقای دومی در مورد رژیم غذایی و دیگه اینکه ۶ بچه داشت که قرار بود شنبه دیگه برای صبحونه خونه اش جمع بشن و میگفت نمیدونه بیگل هایی رو که اضافه میاد چکار کنه، اگر توخونه باشه رژیم غذاییش ر و در نظر نمیگیره و میخوردشون! گفتم یا بده بچه هات ببرن و اگر نمیشه بریزشون دور! بعد هم گفتم اگر چیزی رو که برات ضرر داره یا قرار نیست بخوری، برای اینکه تلف نشه یعنی با بدنت مثل سطل آشغال رفتار کردی. بگذریم. 

خونه که اومدم دوش گرفتم ومثلرهمیشه برای کری از مکالماتی که داشتم حرف زدم، فکر کنم این باعث میشه احساس راحتی و اعتماد بیشتری کنه به تنها رفتنهای من. برای ناهار هم به پیشنهاد من با مترو رفتیم گلریا و کلی هم راه رفتیم وبعد تایسن یک رفتیم بستنی خوردیم و برگشیم خونه.‌خونه که رسیدیم زنگ زدم به دوستم س که از قبل از سفرم ندیده بودمش،

کری بیسکیت درست کرده بود ومن هم سالاد کیل . بعد هک کری رفت سریالی که دوست داشت رو دید و ما برباد رفته رو تماشا کردیم. 

امروز هم که یکشنبه ست، صبح با کری رفتیم استخر و بعد فروشگاه تارگت تا کاسه بزرگ بخریم برای پاپ کورن .‌خب این هم گزارش آخر هفته.  خوش باشین

چهارشنبه 23 جولای

با اون خانم life coach  (مربی مهارتهای زندگی) که گفتم یک جلسه معارفه داشتم، یادتونه، بهم گفت باید پوست روانیت رو کلف کنی. حالا من دارم پوست روانیم رو کلفت میکنم. یکی از کارهایی که میکنم نوشتنه. نوشتن زیاد! 

کری کنار من زندگی میکنه اما نمیدونه توی دنیای درونی من چی میگذره. لازم هم نیست بدونه چندان. در همین راستا یک کتاب دیجیتال و یک کتاب صوتی سفارش دادم.

خب  همین فعلا.