باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

سه شنبه 16 جولای

سلام . وقتی به دوستم میگم پسرهای کری بعد از عمل نیومدن ببیننش، میگه زمانه عوض شده و همه بچه ها اینطورین و از این حرفها. واقعا اینطوریه؟ درسته پسرهاش سر کار میرن و  میدونن که  تابستونه و من وقتم آزاده، اما تلفن که میتونن بزن؛ نمیتونن؟ یعنی دوستهای من زودتر از پسرهای کری برای احوالپرسی زنگ زدن! دیوید که خونه اش نزدیکه منه،  هرچند وقت یکبار ماشین کری رو قرض میگیره و...

دیوید الان زنگ زده، و کری تلفن رو گذاشته روی اسپیکر، دیوید از کری میپرسه   که" فردا  با ترانه میری دکتر؟" من  فکر کردم میخواد ببینه که اگر من کار دارم اون با پدرش بره بیمارستان، حالا نگو میخواد ماشین رو برداره!بعد هم که میهفمه ما خونه کری هستیم و پیاده نمیتونه بیاد میگه حالا چکار کنم و اینها.... کری هم بدون اینکه فکر کنه   به من میگه که ترانه تو میتونی بری دیوید رو بیاری؟ منهم درجوابش بلافاصله میگم :"نه !یعنی اونقدر حرصم در میاد که نگو. بعد از چند ثانیه توضیح میدم که میخوام برم سالن ورزش!

خب همین دیگه گفتم بنویسم! در موردش هنوز با کری حرف نزدم؛ خب بچه هاشن. نه اشاره ای کردم به اینکه نیومدن و نه اینکه اینقدر  دیر زنگ زدن و اینها. چه فایده ای داره ناراحتش کنم اما کلا میگم، یعنی این یک مساله فرهنگیه یا چی؟

بگذریم. همین فعلا.

نوشته شده : یکشنبه 14 جولای

سلام.  یکشنبه ست  و من هنوز اینجا ( خونه کری) هستم. انگار هرچی خونه ها  بزگتر میشن ، آدمها  بهمون نسبت از هم دورتر میشن. تاون هاس من با تاون هاس دست چبی و دست راستی دیوار مشترک داره، خیلی وقتها آقای همسایه بغلی رو میبینم و باهم حرف میزنیم یا به همسایه اونور کوچه دست تکون میدم، فروشگاه محلی هم شلوغتر از اینجاست. اون یک ماهی که آرلینگتون بودیم که دیگه هیچی، از تماس انسانی سرشار شدیم. پشت پنجره یا از توی بالکن کوچک میشد صبحها مردم  رو تماشا کرد که شتابان  جایی میرفتن. توی راهرو و آسانسوربه همسایه ها سلام میکردیم و یا فقط لبخند میزدیم . توی خیابون پر از آدم بود، پیاده میشد تا کافی شاپها و رستورانها رفت، میشد  مترو و اتوبوس سوار شد.

 کشف کردم چیزی که توی خونه کری کمه، پنجره ایه که رو به خیابون باز بشه. یعنی پنجره زیاد داره ولی اولا که اتاق نشینمن طبقه اوله و بعد هم پنجره های آشپزخونه و اتاق نشیمن به محوطه سبز پشت خونه/حیاط باز میشه. 

ا مروز صبح هم به خرید و فروش چینی آلات و اینها گذشت، خانمی که اسم ایرانی داشت چهره آشنایی داشت  وقتی پرسید که آیا همدیگه رو قبلا جایی ندیدیم؟ یادم اومد که توی شهرکوچک دیده بودمش. خودم روا اینطوری معرفی کردم:" هاچ رو یادته؟ من همسرش بودم." گفت بودی؟ گفتم آره دیگه توضیحی ندادم و اونهم سوالی نکرد. توی شهر کوچک زندگی میکرد. بزگترین دختر یک خانواده ایرانی بود، یکی از خانواده های ایرانی مقیم شهر کوچک که باهاشون رفتم و آمد داشتیم.  یادمه وقتی   دختر جوانی بود، موهای براق و بلند مشکی و چشمهای درشت داشت و  خیلی هم خوب میرقصید، یک دوست پسر هندی هم داشت .یک دفعه که توی مهمونی با لباس زرق وبرقی عربی میر قصید پدرش که کمی هم مست بودباهاش رقصیده بود و به شوخی گفته بود شیرم حلالت. حالا دیگه چشمهاش به اون درشتی نیست ،موهای مشکیش رو هم  با بی د قت ترین وضع ممکنه پشت سرش بسته بود و  با لباسی متناسب با یک خواب آلودگی یک  یکشنبه  ظاهر شده بود، تاپ مشکی بدون آستین و خیلی گشاد، احتمالا بدون زحمت پوشیدن "برا" و شلوارک و دمپایی لای انگشتی و شونه هایی که انگار مسئولیت  زندگی روش سنگینی میکرد، از اون روزها 16 سال گذشته بود و الان باید چهل وچند ساله باشه. گفت شوهرم آمریکاییه  و توی همون مدت که فنجان نعلبکیهای چینی روبسته بندی میکرد گفت که از  جامعه ایرانیها فاصله گرفته چون حوصله "دراما"نداره و خانواده شوهرش آدمهای ساکتی هستند، گفتم دلت برای ایرانیهای شلوغ و اونهم دراما تنگ نمیشه؟ گفت نه. 

حوصله ام سر رفته. فکر نکنم دیگه بخوام جنس جدیدی رو برای فروش بگذارم. آلبومها ، ظرفهای چینی ،دایرةالمعارف هزار جلدی و عروسکها کابوس کری بودن و من با فروش و دور ریختنشون به قلب دشمن حمله کردم.

خب همین فعلا تا بعد. 

شنبه 13 جولای

سلام. چهارمین روزه که بعد از عمل کری اینجا هستم و حالا دیگه همه جزییات رو یاد گرفتم. اینکه چطور با قهوه جوشش کار کنم و برای درست کردن سه تا ماگ قهوه چقدر قهوه و آب لازم دارم. یا اینکه چایی سرد رو به شیوه اون درست کنم یا اینکه جای وسائل آشپزخونه اش کجاست و اینکه درهای گاراژ چطور باز و بسته میشه و درهای خونه مثل خونه من از تو قفل نمییشه و ....

از وقتی اومدم غیر از پرستاری از کری دوتا کار مفید دیگه انجام دادم. یکیش اینکه بقیه آلبومها و همینطور قاب عکسهاش رو توی جعبه بسته بندی کردم که بعدا وانت اجاره کنن و ببرن خونه پسرش. بعدهم  رفتم سراغ بوفه چینی آلاتش که ازوقتی دارم باهاش دیت میکنم مرتب شکایت میکنه که نمیدونه باهاشون چکار کنه. ظرفها رومرتب کردم و اونهایی که ارزش فروختن نداشت بسته بندی کردم برای اینکه بدیم به خیریه، از بقیه هم عکس انداختم و گذاشتم توی marketplace  فیس بوک برای فروش. غیر از آلبومها وظرهای چینی، عروسکهای تزیینی هم از اون چیزهاییه که کری نمیدونست باهاشون چکار کنه. شاید بعد از اینها برم سراغ عروسکها. کری می گه اگر توی یک ماه اینجا بمونی، همه وسائل خونه من رو یا میدی خیریه یا برای فروش میگذاری.

صبح بارون میومد اما به هرحال با دوستم رفتیم هایکنیگ  دور دریاچه "برک" گشتیم که شد حدود 5 مایل. قبل ازرفتن صبحونه برای خودم و کری آماده کردم و مورفی ر وهم بردم پیاده روی. کری کلی تشکر میکنه. بهش میگم توی این 6 ماه که باهم زندگی میکنیم تو 180 بار برای من قهوه و صبحونه و ناهار درست کردی. من فقط سه روزه که دارم برای تو غذا درست میکنم.

امروز کری برای اولین بار رفت بیرون پیاده روی. چهارشنبه که سوندش رو دربیاره راحت میشه هرچند هنوز نباید وزن سنگین بلند کنه و مشکلات دیگه هم هنوز داره که باید بمرور حل بشه. خب دیگه چی؟ 

دیگه اینکه این چند روزه فعالیت بدنیم هم خیلی زیاد بوده، دیروز بدون اینکه برم پیاده روی فقط 12000 قدم راه رفتم. امروز هم که صبح رفتم پیاده روی و تا الان که ساعت 3 بعداظهره بیشتراز 15000 قدم راه رفتم.

خب فعلا همین.

پنجشنبه 11 جولای

سلام. جراحی کری دیروز انجام شد و حالش هم خوبه. اثر جراحی 5 تا سوراخ کوچک و یک سوراخ نسبتا بزرگه روی شکمش هست که staple کردن و کیسه سوندی که بهش وصله.  اسم رباتی که  جراحی رو انجام داده داوینچی هست. داوینچی 6 تا بازو داره که وارد بدن میشن و قادر به عملیات ظریف و دقیق هستند و با کامپیتور کنترل میشن، آدم یاد بازیهای کامپیوتری میفته.. از وقتی که اومدیم خونه چندین بار سعی کردم بنویسم اما نصفه مونده. دیروز که از خستگی داشتم میمردم.  مریضی که نتونه خودش راه بره کلی کار داره، خونه کری هم بزرگه و برعکس خونه من که دست دراز کنی به هرچی میخوای می رسی هی باید توش راهپیمایی کنی و اضافه بر همه 4 بار پیاده روی روزانه مورفی هم بود. بگذریم. حالا خوبه که بهتر شده و دردش هم کم شده. دیگه چی؟ دیگه  حداقل یک هفته اینجا هستم و احساس میکنم کارم زیاد. این مدت همیشه کری قهوه و صبحونه درست میکرد و مورفی رو صبحها میبرد پیاده روی. حالا من باید زودی دوش بگیرم و صبحونه آماده کنم و مورفی رو ببرم پیاده روی. ناهار رو هم معمولا کری درست میکرد یا بیرون میخورد یم  و حالا باید به ناهار هم فکر کنم و بقیه کارها یعنی حسابی احساس خونه دار بودن میکنم. اما کری مریض خوب و صبور و خوش اخلاقیه. وقتی داشتیم از بیمارستان برمیگشتیم ازم خواست که آروم ترمز بگیرم برای اینکه بخیه هاش درد میگیره. من هم گفتم باشه سعی میکنم تا اونجا که میشه آروم برم و رفتم. و  یادم اومد که بیشتر از 15 سال پیش هم هاچ همین رو ازم خواسته بود و عکس العمل من متفاوت بود. دیسکش رو عمل کرده بود و داشتیم از رستون بطرف شهر کوچک رانندگی میکردم و اون همین رو ازم خواست اما لحنش تند و انتقادی بود و من یادمه که بهش جواب دادم که الان موقع مناسبی برای اشکال گرفتن از رانندگی من نیست  والبته سعی کردم که حواسم باشه که ملایم تر ترمز کنم .یعنی  میخوام بگم هر دو یک چیزی رو خواسته بودن اما نحوه درخواست کردنشون عکس العمل کاملا  متفاوتی رو ایجاد کرد.

مورفی خیلی غمگینه . کری که دیروز بیمارستان بود من اومدم خونه ببرمش پیاده روی ، دنبال کری میگشت. الان هم که کری نمیتونه اجازه بده روی پاش بشینه . حتما داره فکر میکنه که چه کار کرده که کری دیگه دوستش نداره.

زندگی اینجا یک جورایی برام جالبه . هی به در و دیوار خونه نگاه میکنم و فکر میکنم که مثلا اگر این تغییرات رو بدیم چقدر خوب میشه، هرچند که مشکل اصلی الان دور بودن خونه از محل کارمنه. اما واقعا خونه داربودن هم عالمی داره ها. صبح پاشی برای خودت دوش بگیری، صبحونه درست کنی سگت رو راه ببری خرید بری ورزش کنی....

خب دیگه چی؟ فعلا همین شاید برم کمی نقاشی کنم.

سه شنبه 9 جولای

سلام. آقای آرایشگر که داشت موهام رو کوتاه میکرد، کیف میکردم که دارم از شر این موهای اضافی خلاص میشم. سه چهار تا عکس از زوایای مختلف بهش نشون داده بودم  تا متوجهش کنم که  کوتاه که میگم  یعنی چی. هرچند بعدش بهم  پیشنهاد کرد که  جلوی موهام رو بطور غیر قرینه بلندتر نگه دارم و اگر خوشم نیومد بیام تا برام کوتاهش کنه.  وقتی کارش تموم شد کلی ازش تشکر کردم و خوشحالیم رو از نتیجه کار نشون داد م . و وقتی که  اومدم پول بدم دیدم از همیش10 دلار گرونتر شارژم کرده حالا نمیدونم ربطی به  ذوق زدگیم داره یا کلا قیمتش رو گرون کرده ؟ 

آرایشگاه و کارهای خونه که تموم شد وسائلم رو  گذاشتم توی ماشین و اومدم خونه کری. کری یکجورایی غمگین بود. یادم نیست حدود 27 سال پیش که جراحی داشتم شبش   چه حالی داشتم.غمگین بودم یا نگران، یا هیچکدوم. با همه غمگینیش  توی گلدون برای من گل گذاشته. و یادش بود که  برای دهمین ماهگردآشناییمون   که سه روز دیگه ست شام بریم بیرون . 

لباسهام ر توی کمد آویزون کردم. وسائل نقاشیم رو گذاشتم روی میز ناهار خوری. برای عینک و کامپیوتر و چیزهای دیگه ام جای مناسب رو پیدا کردم. فردا روز طولانیی هست. ساعت 5:30 باید بیمارستان باشیم. اینکه شب نگهش میدارن یا نه بستگی به شرایطش داره. بیمارستان تا خونه اش یک ربع بیشتر فاصله نداره. نزدیکیهای ظهر میام خونه مورفی رو میبرم پیاده روی و خودم هم ناهار میخورم.

دیگه چی؟ سریال ملکه شارلوت رو جدیدا تموم کردیم و همینطور فصل سوم بریجرتون. . از ملکه شارلوت خیلی خوشم اومد اگر ندیدین ببینین حتما.

خب همین دیگه تا بعد.


سه شنبه 9 جولای

سلام. تغییر همیشه من رو هیجان زده میکنه. مثل الان که دارم وسائلم رو جمع میکنم برم خونه کری. رنگها و وسائل نقاشیم روی میزه تا یادم بمونه ببرمشون. جارو برقی وسط اتاقه تا قبل از رفتنم خونه رو تمیز کنم.کری وجدانش ناراحته و فکر میکنه که با عمل جراحی و دوران نقاهت بعدش داره تابستون من رو خراب میکنه.  بهش میگم که سفر خوبی باهم رفتیم و تابستونم خراب نشده . در عین حال دارم فکر میکنم  قبل از تموم شدن تابستون یک برنامه سفر دیگه برای خودم ترتیب بدم. میتونه یک سفر به آتلانتا باشه برای دیدن خواهرزاده و خانواده اش، میتونه یک سفر با پسرم باشه به پورتوریکو یا یک جای دیگه. میتونه یک سفر به تورنتو باشه برای دیدن موفرفری، میتونه یک سفر ساحلی باشه با دوستام... باید برنامه ریزی کنم.

پسرم این روزها به من نزدیک تر شده. البته فقط به من! دیروز بهم تکست زد که مسموم شده. گفتم بیام پیشت؟ اول گفت نه و بعد گفت آره. رفتم پیشش و براش نوشیدنی هم بردم. خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم و یک عالمه حرف زدیم ،مثل اون قدیمها. برام از مسافرتش تعریف کرد واینکه دوست دارم یکبار هم با هم بریم؟ مثلا آخر تابستون؟ گفتم ببینم چی میشه . هدف من الان حفظ رابطه با پسرمه، اینکه رابطه اش با کری چطور باشه مرحله بعده. تلاش میکنم که وقتی با همیم نه نصیحیت و توصیه ای بکنم در مورد زندگیش و نه اینکه در مورد کری حرفی بزنم مگر اینکه بپرسه. مثلا وقتی روی تختش خوابیده و پرده بسته است میپرسم که پرده رو با زکنم؟ و وقتی میگه نه دیگه اصرار نمیکنم که بگذار نور بیاد و از این حرفها. پرده و کرکره بسته از چیزهاییه که من بهشون حساسم. درطول روز نیاز به نور دارم و اینکه بتونم بیرون رو ببینم. یا وقتی میبینم که مثلا اتاق نشینمنش نیاز به جارو داره، ازش میپرسم که حالا که حالت خوب نیست کاری هست برات انجام بدم؟ دوست داری اتاقت رو تمیز کنم؟ و اگر بگه نه دیگه نمیپرسم. یا وقتی میگم که مثلا دوست داری برای ناهارت غذای ساده درست کنم؟ و وقتی میگه نه. دیگه اصرار نمیکنم. اگر اونهم یاد میگرفت که مرزها رو رعایت کنه و به زندگی من دخالت نکنه و  اصرار و توصیه های مالی نکنه، مثلا اینکه تاون هاسوم رو بفروشم و خونه بخرم یا یک خونه رو تبدیل به دوتا خونه بکنم یا ماشینم رو بفروشم و ماشین برقی دیگه ای بخر م که مایل بیشتری بهم بده و یا توصیه های ورزشی که بهم میکنه... با هم هیچوقت مشکلی پیدا نمیکردیم.

وقتی گفت مریضه و خواست که برم ، بطرفش پرواز کردم و فکر کردم که مادر عجب موجود عجیبیه. پسرم بعد ازجدایی با پدرش تماسی نگرفت و پدرش احساس طرد شدن کرد ، بعد انگار نه انگار که بچه ای داره. مثل بچه ها قهر کردن و حتی حال پسرش رو از من هم نپرسید.

اما بین من و پسرم هرچی که پیش اومد، هرطوری که رفتار کرد، من رابطه رو حفظ کردم. به دو هفته یکبار تکست زدنها ادامه دادم، همیشه بهش اطمینان دادم که توی هر شرایطی، قهر یا آشتی یا هرچی، همیشه میتونه بهم تکنیه کنه و همیشه دوستش دارم و براش هستم! دیروز فکر میکردم که  در ارتباط با پسرم صبر باورنکردنی بخرج دادم!رابطه با اون  تمرین بزرگی بوده  برای اینکه  یاد بگیرم واکنشی برخورد نکنم ، قبل از حرف و رفتارم مکث کنم و  سنجیده عمل کنم،  و احساس و موقعیت دیگران رو درک کنم . 

ساعت یک بعدازظهر وقت آرایشگاه دارم. آرایشگرم نبود و این تنها وقتی بود که تونستم بگیرم. میخوام موهام رو کوتاه کوتاه کنم، کوتاهتر از همیشه. اینطوری خشک کردن و مرتب کردنش راحت تر میشه و تغییر خوبی هم هست.

ساعت 10 صبحه. کری وسائلش رو برد، مورفی رو هم برد. من هم  اول میرم سالن ورزش بعد میام خونه رو مرتب میکنم و بقیه وسائلم روجمع میکنم. فردا صبح زود باید بریم بیمارستان و شاید تا یک هفته یا بیشتر خونه اون باشیم، وقتی بهتر شد برمیگردیم اینجا. حالا این وسط کری سرفه هم میکنه. خودش فکر میکنه حساسیت یا عکس العمل به کلر زیاد آب استخره، نمیدونم. ولی اگر آدم موقع عمل سرفه کنه چی میشه؟  دست دکتر خط نمیخوره؟قرار شد در این مورد از دکترش بپرسه. لپ تاپم رو هم میبرم تا اونجا بتونم بنویسم. چیزهای دیگه این هم توی ذهنم هست اما بعدا در موردش مینویسم. فعلا همین.

شنبه 6 جولای

سلام. کری دار توی آشپزخونه یک چیزی درست میکنه، یک عالمه روغن داغ کرده و حلقه های پیاز رو اول توی آرد و ادویه و تخم مرغ می غلتونه و  سرخشون میکنه. میگه:" تو وقتی حوصله ات سرمیره کمدها و کشوهات رو ارگانایز میکنی و من آشپزی میکنم."  دارم توی ذهنم با  مهربونی تمرین میکنم که  تعارفش رو رد کنم.

صبح توی هوای دم گرفته و داغ تابستونی با دوستم "س" رفتیم پیاده روی طولانی،  اولین چیزی که بهم گفت که این که  وزن اضافه کردم ،  یکی دیگه از دوستهام هم گفته بود. از وقتی من با کری زندگی میکنم ، اون سالم تر میخوره ووزن کم کرده، من ناسالم تر میخورم و وزن اضافه کردم. مثلا من شکلات و تنقلات توی خونه نگه نمیداشتم، اون نگه میداره. من بعد از شام  چیزی نمیخوردم، اون خیلی از شبها پاپ کورن درست میکنه. حالا بیشتر از قبل  غذا بیرون میخوریم و چیزهای دیگه. با اینکه سعی میکنم ولی خب سخته، مخصوصا وقتی که آدم گرسنشه. دیگه با جدیت بهش گفتم که  شکلات و تنقلات  رو در درسترس و معرض دید من نگذاره و بهم تعارف  نکنه .

هوا چرا اینقدر گرمه؟ امروز 8:30  صبح پیاده روی رو شروع کردیم اما باز هم گرم بود، نمیشد نفس کشید .برعکس ونکوور که بعد از دو سه روز هوای آبری و بارونی از هوای گرم و آفتابی لذت مییبردیم.

اوه راستی چند روزی میشه که برگشتیم. اولا که هوا خنک بود، و بعضی روزها ژاکت بهاره میپوشیدیم.  هم ونکوور بشدت زیباست هم کوه داره و هم دریا و پراز پارکها و تریلهای زیباست. درختها از نوع درختهایی هستند که همیشه سبز میمونن یعنی چهره جنگلها کاملا متفاوته  و  با اطمینان میتونم بگم که  ونکوور هم از واشنگتن دیسی و هم از تورنتو بسیار زیبا تره، هرچند که هیچ جا حومه آدم نمیشه.

کری توی سفر خوب بود به خواسته های من اهمیت میداد و برای  همه چیزهایی که من میخواستم برنامه ریزی میکرد ، توی خرج کردن  هم راحت بود.  سفر باهاش بهم احساس امنیت و راحتی میداد . اما بعد یک جایی از سفر  به این  فکر کردم که آیا اگر تنهایی سفر میکردم خوشحال تر بودم یا نه؟ وجود کری به من امنیت و راحتی میده اما خوشحالی چی؟ کری آدم درستکاریه، آدم مهربون و راستگوییه، آدم منظم و مرتبیه مهم تر از همه من رو خیلی دوست داره و دوست داشتنش فقط به حرف نیست ، دوست داشتنش رو همه جوره نشون میده . بخاطر من میخواد توی دانشگاه کورس فارسی بگیره و.. اما چیزی که کمه  انرژی و هیجان حیاتی یا به اصطلاح zest هست. انگار که عواطفش  روی یک خط مستقیم حرکت میکنه. به اندازه من از چیزهای کوچک خوشحال نمیشه و شادی و هیجان باید از طریق من وارد این رابطه بشه. البته آمریکایی که من دیدم همه یک جورایی اینطورین.

کری ظرف حلقه های پیاز سرخ شده رو که بوی خوبی میده گذشته کنارم. میگه نوشیدنی چیزی مینوشی؟ میگم چای سرد. برام چای میاره. یک دونه حلقه پیاز میگذرام دهنم. میگه فقط میخوای امتحان کنی تو غذای سرخ شده دوست نداری. لبخند میزنم و میگم که دوست دارم ولی تصمیم دارم نخورم. میگه " منهم چون حوصله ام سر رفته بود درست کردم."

اما کمی از سیاست بگیم، این روزها خیلی ها از مکالمه ترامپ و بایدن حرف میزنن و عمیقا نگرانن که چی میشه.

قرار بود پسرم رو برای ناهار ببینم، کنسلش کرد. حالم گرفته شد رفتم نوردسترام رک خرید درمانی. برای خودم یک کلاه تابستونی خریدم و برای کری یک پیراهن ویک تیشرت پولو. بهش میگم باید بجاش دوتا تیشرت قدیمیت رو بدی برن. میگه خودت اون دوتایی رو که کمتر دوست داری انتخاب کن. وقتی داشتم توی نوردسترام رک دنبال لباس براش میگشتم یکهود دیدم که دارم توی لباسها دنبال اون   پیراهن پولوی آبی که یکبار  دیوید پوشیده بود و گفته بودم قشنگه میگردم!

چند روز پیش چهارم جولای بود، روز استقلال آمریکاد فکر کردم که پارسال این موقع چکار میکردم؟ وبلاگم رو که خوندم دیدم که مشغول دیت کردن با کرگ بودم! یک سال گذشت.  بعد فکر کردم که چقدر مکالمه با کرگ خوب و عمیق بود و دلم برای اینجور مکالمه ها تنگ شده اما خب، همه چیز رو نمیشه توی همه پیدا کرد.

خب بگذریم . کری سریال ملکه شارلوت رو شروع کرده برم ببینم. تا بعد.

سه شنبه 25 جون

سلام. ساعت 8 صبحه. کری رفته دکتر. مورفی دستهاش رو گرفته به صندلی من و ایستاده و با نگاهش داره بهم میگه   اون لپ تاپ رو بگذار کنار و من رو بغل کن که هم  نرمتر و هم قشنگترم. کل نیازهای مورفی خلاصه میشه توی  توجه و نوازش، غذا و آب و خوراکی و پیاده روی و بیرون رفتن. امروز صبح که کری می خواست ببرش پیاده روی،  مردد ایستاده بود و به من نگاه میکرد و منتظر من بود تا سه تایی با هم بریم پیاده روی، مورفی خیلی زود به رفتارهای جدید عادت میکنه، از وقتی تطعیلم خیلی اوقات دو تایی میبریمش پیاده روی و فکر کرده که این یک رسم جدیده. وقتی میخواستیم عادتش بدیم به خوابیدن روی کاناپه کوچک کنار تختمون، بهش برای تشویق یک تکه خوراکی مخصوص میدادیم. حالا یاد گرفته تا میاد توی اتاق ما میپره روی کاناپه تا خوراکی بگیره.

امروز خیلی کار دارم. نوسازی دستشویی که از دیروز شروع شده هنوز ادامه داره. اینهم از کارهایی بود که باید قبل از اجاره خونه انجام میدادم. کار مهم دیگه ای که باید میکردم فروش وسائل ورزشی توی زیرزمین بود که هنوز هم ادامه داره. وسائل ورزشی که میگم یعنی چندین ماشین بزرگ ورزشی  و چندین نیمکت ورزشی و کلی وزنه و دامبل و سه تا دوچرخه معمولی و دوچرخه ثابت و تردمیل و ...

حدودا نصف وسائل رفته و فروش هنوز ادامه داره. این وسط چیزهای دیگه ای رو هم که لازم نداشتم فروختم مثل یک لامپ رومیزی و دو تا تابلوی خیلی بزرگ اقیانوس و..

فردا میریم میریم فرودگاه، چمدونم رو هم باید ببندم. البته بعد از اینکه خرده کاریهای دیگه دستشویی تموم شد. دیگه چی؟

آهان راستی اولین مهمونی رو توی خونه مون دادیم، مهمونی برای Brunch . ;کری کلی پنکیک درست کرده بود  و بیکن و چیزهای دیگه. همه هم خیلی سر حال و خوشحال بودن شاید چون یک صبح آفتابی روز تعطیل بود. یکی از چیزهایی که توی زندگی با کری میبینم مخصوصا توی مهمونی که داشتیم اینه که کری به اندازه من خودش رو توی کارهای خونه و آشپزی مسئول میدونه، اینطوری نیست که احساس کنم  داره"به من کمک میکنه." توی زندگی با همسر سابق انگار من مسئول این کارها هستم و همه اش وظیفه منه و اون داره کمک میکنه و باید ازش قدردانی کنم بخاطر کمکش.

دوست جدیدی که اومده بود خونه مون میگفت  خونه تون به آدم احساس امنیت و آرامش میده. این تعریف یا تعارف از اینکه غذاها خوشمزه بود و خوش گذشت و اینها خیلی بیشتر بدلم نشست. میدونم این احساس آرامشی که دیگران احساس میکنن بخاطر  رابطه امن و احساس آرامشی هست که بین من کری  جریان داره.

 آشناییمون داره   به دهمین ماهش نزدیک میشه و چشم بهم بگذاریم میشه یک سال! کری با مهربونی و توجه مستمرش جای خودش رو توی زندگی و قلبم باز کرده ، توجه و محبتی که توی این مدت  اگر بیشتر نشده باشه ، کمتر هم نشده. حالا دیگه حضورش توی زندگیم اونقدر طبیعیه که انگار همیشه بوده... خب بگذریم. برم بکارم برسم.