باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

چهارشنبه 18 دسامبر

سلام. حالم بهتره اما هنوز احساس خستگی میکنم.  بخاطر واکسنه و یا همزمان شده با سرماخوردگی؟ نمیدونم. دختر مانیکوریست که ناخنهام رو درست میکرد چشمهام رو بسته بودم  و آرزو میکردم جای خانمی باشم که داره ماساژ پا میگیره و میتونه اقلا نیم ساعتی چشمهاش رو ببنده و شاید بخوابه. 21 سال پیش وقتی که توی تورنتو کالج میرفتم ، دو تا از خانمهای همکلاس میخواستند برای سالن نو، برن بیرون ناخنهاشون رو درست کنن، اون موقع من همیشه خودم ناخنهام رو درست میکردم و تعجب کرده بودم که این کار برای بقیه  اینه همه عادیه.  حالا بیشتر از دو ساله که خودم مرتب همینکار رو میکنم

از دختر مانیکوریست خواستم تا برای سال نو دو تادونه برف هم روی ناخنهای قرمزم نقاشی کنه. دونه های برف رو با لاک سفید و قلموی خیلی ظریف نقاشی کرده و بعد با

 لاک اکلیلی نقره ای تزیینشون کرد. اینهم عکسش.

ساعت نزدیک 2 هست. کری امروز کلید خونه جدید رو تحویل میگیره. توی ذهنم بعضی چیزها رو توی جعبه میگذارم تا ببریم خونه جدید، مثلا شامپو و وسائل بهداشتی اضافی که اینجا داریم. چند روز پیش رفتم آشپزخونه/کافه تریای مدرسه جعبه خالی خواستم. از اون موقع هی مرتب برام جعبه خالی میارن، و گوشه اتاقم پر شده از جعبه! باید بگم که  دست نگه دارن.فکر  خانم مسئول آشپزخونه من رو دوست داره، هیچ کار خاصی براش نکردم شاید  چون با مهربونی بهش لبخند میزنم.

ایزی از نظر رشد ارتباطی و زبانی به نقطه عطف رسیده، اگر بشه چنین اسمی بهش داد. مدتی  توی حیاط مدرسه با یکی از بچه ها دنبال همدیگه میدویدن.  دیروزهم خودش  بهم گفت که : "I want to play with Madex"در حالیکه ایزی و بقیه بچه های مبتلا به اتیسم ، با بزرگترها راحت تر ارتباط برقرار میکنن، توی ارتباط با همس و سالهاشون مشکل دارن.  شاید علتش اینه که بزگسالها حمایت بیشتری ازشون میکنن یا بهتر متوجه میشن چی میخوان؟ نمیدونم.

دیروز با این همه خستگی کلی توی مال جدید گشتم، با ترس و لرز رفته بودم  چون از پارک کردن توی گاراژ اصلا خوشم نمیاد اونهم گااراژ شلوغ و پیچیده بعضی از مالها .  کلی راه رفتم و آخر دست خالی اومدم خونه. یک پیراهن هست دارم سعی میکنم آنلاین سفارش بدم اما بعلتی نمیشه. و خطا نشون میده.

 به کری میگم این تغییرات برای ذهن ما خوبه. مثلا هر خونه جدیدی که میریم باید مهارتهای جدید یاد بگیریم، حداقل برای من یکی جهت یابی و استفاده از گاراژ جدید یک چالشه.

ساعت نزدیک 2 ربعه بعدازظهره . خانم هم اطاقی شلواری رو که سفارش داده بود الان دریافت کرد و خوشحاله، من وقتم به دنبال پیراهن گشتن برای سالن نوگذشت

 صبح رفتم کلاس ایزی اینها که جشن بود. ایزی خیلی صبر و تحمل نشون داد تا جعبه کادویی که توی بازی باید مبادله میکردن باز نکنه. الان هم باید توی کلاس خانم "آ" باشم اما احتمالا جشنی چیزی دارن. خب همینها فعلا. پا شم برای خودم یک چای داغ بابونه درست کنم.


سه شنبه 17 دسامبر

سلام. یک عالمه کار هست که باید تا آخر ژانویه انجام بشه. اولیش  آخرین مراحل  اجاره  و تحویل کلید خونه جدیده، یکشنبه  مراسم یلداست،  فرداش باید مورفی رو بربریم خونه دوستم. دوشبنه نصف شب هم که پرواز میکنیم . 

بعد از سفر به فاصله یک روز مراسم سال نو هست . بعد هم حدود یک ماه زمان داریم تا خونه جدید رو برای اقامتمون آماده کنیم و آخر از همه هم  خونه من باید اجاره داده بشه. 

دیروز تویwayfair تخت پیدا کردم اما فکر کردم بهتره بعد از برگشتن از سفر سفارش بدم. مبل رو ترجیح میدم از نزدیک ببینم.  به کری میگم الان بهتره فقط روی آماده شدن برای سفرمون تمرکز کنیم، بعدا  به بقیه کارها فکر میکنیم. درسته که خریدکردن برای یک خونه نو بنظر هیجان انگیز میاد اما من دلم میخواد یک نفریک خونه آماده و خوشگل با وسایلی که میپسندم بهم تحویل میداد.

دیروز واکسن فلو و کووید زدم و دیشب  سردردو لرزداشتم.

کارهایی که الان باید بکنم خرید لباس برای مراسم سال نو؛ درست کردن ناخنهام، رنگ کردن موهام و بسته بندی وسائل برای سفره. 

امروز فکر میکردم درسته که من دوست دارم جزییات زندگیم رو با برادر و خواهر هام که توی ایران هستند درمیون بگذارم و از جزییات زندگیشون بدونم  اما جزییات زندگی من واقعاچقدر براشون مهمه؟  بعد ز اینهمه سال دوری  الان من  براشون خواهری هستم که یک روزی بود و الان نزدیک 24 ساله که رفته. عجیبه !نه؟

من و هم اطاقی امروز شبیه دوقلوها لباس پوشیدیم. هردو  پلور مشکی و شلوار خاکستری و شال قرمز.

هنوز برای کری پلور نخریدم. شاید امروز بعد از کار برم هم برای اون خرید کنم و هم لباس برای مراسم سال نو. روزها  خیلی زود تاریک میشن  هوا هم که سرده، آدم دلش میخواد مستقیم از سر کار بره خونه.

خب همینها فعلا.

امروز هم  از خودم مواظبت میکنم.

آب کافی مینوشم و به اندازه کافی استراحت میکنم.

زندگی رو جدی نمیگیرم ،جنبه خنده دار  اتفاقات اطرافم رو کشف میکنم و بیشتر میخندم.

به اندازه ای که لازمه توضیح میدم.

به قضاوت خودم اعتماد کاملا دارم.

بدنم روستایش میکنم و دوست دارم و با مهربونی باهاش رفتار میکنم.

با خودم و اطرافیانم مهربونم .

خوب گوش میدم و سعی میکنم دیگران رو درک کنم.

خب فعلا همنیها.


دوشنبه 16 دسامبر

سلام. امروز توی مود خرید  برای کریسمس بودم .اول برای خانواده خواهر زاده و دخترکشون و سگشون و مادربزرگ بچه ها، پیژامه های کریسمسیه یک شکل  سفارش دادم  . برای خودم و کری هم پیژامه کریسمسی گرفتم   و برا ی مورفی هم یک لباس قرمز مخملی با حاشیه های سفید ، شبیه بابا نوئل.

کار مفید دیگه ای که کردم این بود که رفتم CVS  واکسن فلو و کوویدم رو هم زدم تا برای مسافرت هفته آینده آماده باشم.

بوی پاپ کورنی که برای بچه ها درست  کردم توی اطاقم پیچیده ، امروز آخرین جلسه گرو تدریس خصوصی بعد از مدرسه هست .

فردا روز "دوقلوهاست" یعنی هر دو نفری قرار میگذارن و شبیه هم لباس میپوشن. من و هم اتاقی خیلی به سرعت تصمیم گرفتیم که هردو شلوار خاکستری و پلور مشکی و شال گردن قرمز بپوشیم با چکمه سیاه! امیدوارم یادم بمونه!

باید برای خونه جدید خرید کنیم. مهمترین اقلام، تخت هست و کاناپه توی اطاق نشینم. کری نقشه کوچک خونه رو به دقت زیاد روی کاغذ شطرنجی بزرگ کرده تا با توجه به اون تصمیم بگیریم اثاثیه ای که میخواهیم بخریم چه ابعادی باید داشته باشن. با کاغذ کاناپه و میز و اینها هم درست کرده که تصمیم بگیریم هر کدوم رو کجا میخواهیم بگذاریم. البته نه اینکه همه آمریکاییها اینقدردقیق باشن! کری کلا نقشه کشیدن و اینها رو دوست داره و آدم منظمیه. 

خب دیگه چی؟ برای کری ادوکلن خریدم، میخوام یک پلور هم بگیرم شاید هم یک گیفت کارت ماساژ پا برای هردمون.  

چند روز پیش کری داشت اسم حیوانات رو به فارسی یاد میگرفت. به اسب آبی و سگ آبی که رسیدیم مرده بود از خنده. میگفت بعد از "انگشت پا" اینها خنده دار ترین کلمات فارسی هستند که تاحال شنیده.

خب همین برم به کارم برسم.


یکشنبه 15 دسامبر

سلام. دیشب توی خواب از دست پدرم ناراحت بودم، نه بخاطر خودم، فکر کنم بخاطر مامان. توی صحنه ای پدرم داشت میخندید و من فکر میکردم چه خوبه اگر همین الان میمرد، بعد فکر میکنم اونوقت همیشه این احساس پشیمونی از آرزوی مرگش باهام میموند."

توی بیداری فکر کردن به پدرم همیشه لبخند روی لبهام میاره. شاید این خواب  نتیجه احساس دوگانه ای هست که مخصوصا توی بچگی داشتم، احساس همدلی با ماما ن که بابا رو مسئول همه خوشحال نبودنهاش توی زندگی میدونست و عشق به پدرم از طرف دیگه. اما علت دیدن این خواب رو نمیفهمم. شاید دیشب به همسر سابق فکر میکردم و ازش حرف زده بودم؟

.توی یک صحنه ای خودم رو میبینم که از طبقه دوم دارم پایین رو نگاه میکنم و مادرم با نگرانی میگه چرا اونجا ساکت ایستادی، چرا حرف نمیزنی و من میگم:" با کی حرف بزنم، کسی نیست! تو هیچوقت تونستی با من ارتباط برقرار کنی و  با هام حرف بزنی؟"

توی خواب بعدی چند نفری توی اتوبوس هستیم و مقصد میدان تجریش تهرانه . طبق معمول همه خوابها بلیط نداریم و داریم سعی میکنیم  پولهامون رو روی هم بگذاریم برای بلیط اتوبوس. بلیط 27 تومان و چهار ریال بود!

کری صبح به فارسی میگه :"خواب دیدی؟ میگم آره وبراش خواب تکراری اتوبوس رو تعریف میکنم و اینطوری تفسیرش میکنم که نداشتن بلیط و کلا این مدل خوابها نشونه نگرانی و ترس از عدم آمادگی کافیه که احتمالا بر ای من جابجایی به خونه و زندگی جدیده.

دیشب  از آپارتمان گردی برگشتیم خونه، کری شام" میت لوف" معروفش رو درست کرد .گفت دوست داری پیدا کردن خونه جدید رو با خوردن شراب جشن بگیریم که من گفتم نه بیا بجاش بریم بستنی   بستنی بخوریم. توی اون سرما با هم رفتیم مغازه بستنی فروشی که همیشه میریم و یک سکوپ( قاشق) بستنی رو با هم شریکی خوردیم. این قاشقهای کوچولوی بستنی من رویاد بستنیهای بچگیهام میندازه.

توی بیداری ، همه چیز خوبه، خوشحالم و گاهی مثل کسی که با باز و بسته کردن چشمهاش وارد دنیای جدیدی شده  فکر میکنم که اینهمه عشق و خوشبختی که قبلا نبود، یکدفعه از کجا اومده؟

کری میگفت:" تو به من نیاز نداری، اما میخوای که من توی زندگیت باشم".  فکر میکنم این به مردها احساس خوبی میده که یک زن اونها رو نه بخاطر پولشون یا ترس از تنهایی و .. توی زندگیش راه میده.. کری میدونه که من از همه کارها حتی کارهایی که گاهی وانمود میکنم برام سخته خیلی خوب برمیام و اگر توی زندگیم راهش دادم بخاطر نیاز مالی و ترس از تنهایی ابدا نیست، برای پر کردن حفره های خالی زندگیم نیست ، برای اضافه کردن به زندگیمه. فکر کنم برای همین تلاشش رو میکنه که این دوران ماه عسل 15 ماهه ادامه داشته باشه. منهم تلاشم رو میکنم.

من و کری هنوز مثل قبل وقتی از خونه میریم بیرون دستهای هم رو میگیریم. هنوز مثل قبل به هم ابراز علاقه میکنیم، هنوز هر روز وقتی من میرم سر کار خیلی طولانی همدیگه رو برای خداحافظی بغل میکنیم. هنوز فیدک یکشنبه ها ر و داریم، کری به قولش برای اینکه همیشه گل تازه توی خونه داشته باشیم وفاداره. هنوز تمام ماهگردها رو برام کارت و گل اضافه هم میخره و رستوران رزرو میکنه. هنوز من برای صبحها صبحونه درست میکنه و من همیشه تشکر میکنم. مدتیه که دیگه  مثل سابق احساس نمیکنم  احساس به فضای بیشتری دارم. هر دو وقتی باهمیم کارهای خودمون رو میکنیم و اینطوری نیست که مثل سابق کری بخواد همه لحظات کنار هم باشیم.

برای اجاره دادن خونه ام کلی کار در پیشه. کری  میگه :" میتونستی  خونه ات رو بفروشی باهاش سهام بخری  و از صاحبخونه بودن نجات پیدا کنی. ولی میدونم که تو دوست داری ملک داشته باشی" میگم آره من  به خرید ملک اعتماد بیشتری دارم."  

بله  میدونم که در دراز مدت خرید سهام بد نیست .اگر هم  سقوط کنه  نهایتا  برمیگرده سر جاش . اما  چیزی که کری بهش فکر نمیکنه  اما من ناچارم در نظر بگیرم اینه که اگر به دلیلی کری توی زندگیم نباشه ، یا کلا نباشه چی؟  اون وقت وضعیت من چی میشه؟ من بمونم و یک بازار سهام داغون ؟  و اگر بازنشسته شده باشم چطور خودم رو تامین کنم ؟بدون خونه! پول وسرمایه کری تا وقتی که باهم هستیم هست. نداشتن پشتیبان توی این سالها بهم یاد داده که همه سناریوها رو درنظر بگیرم. بنابراین تصمیم دارم خونه ام رو نگه دارم و سعی کنم قسطهاش زودتر ازمعمول پرداخت بشه. بعد اون وقت اگر من وکری خواسیتیم برگردیم به یک منطقه خلوت تر میتونیم بریم اونجا و یا میتونم اونجا رو بفروشم  و با هم یک جای دیگه رو بخریم.


خب همینها دیگه برم .

امروز میخوام

خودآگاه و با تمرکز رفتار کنم.

به اندازه کافی آب بنوشم.

غذایی که برای بدنم خوبه رو بخورم و به اندازه.

با مهربونی با خودم حرف بزنم.

حرکات کششی رو انجام بدم.

در هر شرایطی آرامش درونیم رو حفظ کنم.

من کافی هستم، و به اندازه کافی تلاش میکنم.


شنبه 14 دسامبر

سلام. امروزمن و کری  آپارتمان مورد نظرمون رو پیدا کردیم, هردو  خوشحالیم هم از اینکه ازگشتن دنبال خونه راحت شدیم و هم هیجان زده از رفتن به یک خونه بهتر و خرید اثاثیه جدید .خونه جدید تا اینجا 5 دقیقه پیاده روی داره، یعنی همین محلی هست که میشناسیم و دوست داریم. نمای قشنگی هم داره، اتاق نشیمن به اندازه کافی بزگه و یک شومینه کوچولو هم داره و کمد و گنجه هم به اندازه کافی و دو تا دستشویی که این خیلی مهمه و زندگی رو راحت میکنه.

دیگه چی؟ کری  میخواد شور/ترشی درست کنه. بعدرفت  یک شیشه مربای خیلی کوچولو خریده آورده برای شور درست کردن.و با دقت از روی دستور اینترنت داره سرکه و آب و نمک رو اندازه گیری میکنه،

خب همین فعلا. شب و روزتون خوش

ا

جمعه 13دسامبر

سلام.با درد سیاتیکم دست به گریبانم. علتش احتمال صندلیهای نامناسبه یا زیاد نشستن یا زیاد سر پا ایستادن یا کیفم که سنگیه و هر روز با خودم حملش میکنم تا گاراژ یا تردمیل با ارتفاع زیاد یا ..

باید مدتی روی سطح صاف فقط راه برم  و حواسم به نشستنم باشه.

امروز کلاس پنجمیها و سومیها برای سفر علمی/آموزشی میرن کاخ سفید. بچه های کوچولوی طبقه اول میرن برای تماشای تآتر، ایزی هم که سرماخورده ونمیاد یعنی کلا من وقت آزاد بیشتری از همیشه دارم. لیست کارهای امروز رو چسبوندم روی میزم تا انجامشون بدم.

دیروز با کری رفتیم خونه دیدیم. همه چیز خوب و براق و زیبا و نو بود اما کوچک! کری میگه توی اطاق نشیمن کوچک احساس خفگی میکنه. گشتن رو تازه شروع کردیم باید باز هم بگردیم. 

ایزی دیروز مریض بود، گفت که  میخواد بخوابه. بردمش اطاق نرس. کار داشتم، گفتم برم یا بشینم اینجا؟ گفت بشین اینجا! نشستم براش کتاب خوندم، نازش کردم تا مامانش اومد و بردش. خانم معاون مدرسه میگه مگه تو نباید توی کافه تریا بچه ها رو سوپروایز کنی الان؟ میگم ایزی مریضه! میگه ایزی که بچه تو نیست، بگذارش پیش نرس و برو. خانم نرس میگه مسئولیت ایزی(بخاطر مشکل اتیسم و مشکل ارتباطی) ر بدون همراه  قبول نمیکنه، این رو که به خانم معاون مدرسه میگم، میگه یعنی چی که قبول نمیکنه؟ و با خانم نرس حرف میزنه که میتونه به تنهایی از عهده ایزی بربیای  و این شغل تو هست. خانم نرس از دست معاون ناراحته و میگه اصلا به حرفش گوش نداده و حرف خودش رو زده. میگم اشکالی نداره جدی نگیر.

دیروز چیزی به کری گفتم که اشک توی چشمهاش جمع شد. گفتم:" با اینکه پدرت نقش کمرنگی توی زندگیت داشت و مادرت به خودش مشغول بود ،اما تو خیلی خوب زندگی خودت رو ساختی، برنامه ریزی مالیت عالیه بود ، خیلی خوب از خانواده ات مراقبت کردی و الان میتونی راحت زندگی کنی و خرج کنی و اینها رو فقط مدیون تلاش و برنامه ریزی خودت هستی و باید به خودت افتخار کنی. گفتم اینها  همیشه توی ذهنم بود اما  هیچوقت بلند بهت نگفته بودم.

فکر کنم اشکش از خوشحالی و احساس درک شدن بود. چون بعدش گفت که به هزار دلیل من رو هر روز بیشتر از قبل دوست داره.

امروز پانزدهمین ماهگرد اولین دیت من کری هست. کری رستوران رزرو کرده برای شام.همون رستوران مدیترانه ایکه درختهاش  با چراغ بنفش تزیین شده بود. فکر کنم با اینکه هنوز گلهایی که خریده حالشون خوبه ،گل هم میخواست بگیره چون داشت دنبال گلدون اضافی میگشت و من گفتم اینجا گلدون اضافی نداریم ولی میتوی از پارچ توی کابینت استفاده کنی. یادم باشه از خونه ام گلدون بیارم.

گردنبندهام بهم گره میخورن، میخوام یک ارگانایزر خوب بخرم، نمیدونم دیواری یا برای توی کشو یا چی.

اما امروز:

میخوام تا اونجا که میشه با تمرکز و هشیاری رفتار کنم( مایندول باشم).

حواسم به خودم و سلامتی خودم هست.

چیزهایی رو که برام خوبه میخورم و به اندازه.

به اندازه حرف میزنم و توضیح اضافه به کسی نمیدم.

آب مینوشم به اندازه کافی.

پنجشنبه 12 دسامبر

سلام. کامنت سما رو که خوندم فکر کردم، شایدخیلی ها فکر کنن که سالم غذا خوردن و ورزش کردن یک جور خود آزاریه و با لذت بردن از زندگی در تضاد ه، اما واقعا اینطور نیست.

مثلا خود ورزش کردن، بله درسته که من ساعت 5 بیدار میشم و ساعت 5:20 از جام بلند میشم میرم ورزش، درحالیکه یک نفر توی ذهنم داره سعی میکنه راضیم کنه که برگردم توی رختخوام نرم و گرم اما یک ساعت بعد که برگشتم، خوشحالم و لذت عمیقتری رو تجربه میکنم، احساس رضایت میکنم. یعنی گاهی مساله بر سر انتخاب لذتهای کوتاه مدت و دراز مدته. گاهی مساله بر سر به تعویق انداختن لذته. وقتی صبح زود ورزش میکنم و دوش میگیرم وجملات مثبتی رو که توی آیفونم دارم گوش میدم،همه روز پر انرژی و خوشحالم. خوردن هم همینطوره. من غذاهایی رو که میخورم دوست دارم و ازشون لذت میبرم. نخوردن شیرینی در طول هفته باعث میشه وقتی آخر هفته یک  قعطه ;کوچک pie رو شریکی با کری میخورم ازش خیلی بیشتر لذت ببرم یا وقتی میریم بستنی فروشی و یک Scoop بستنی میگیریم و تازه اون رو هم دوتایی میخوریم ازش لذت ببرم و برام حتی بیشتر از کافی باشه تا حدی که نتونیم تمومش کنیم.

اما امروز که رفتم پایین برنامه تردمیل رو روی کاردیو تنظیم کردم، اینطوری که وزن وسنم رو دادم و سرعت 4 رو انتخاب کردم و تردمیل برای ثابت نگه داشتن ضربان قبلم توی یک عدد خاص، ارتفاع رو زیاد کرد. توی 20 دقیقه 150 کالری سوزوندم و خوب بود. خوبییش اینه که ماشین خودش حواسش به ضربان قلبت هست و لازم نیست هی ارتفاع و سرعت رو خودت تنظیم کنی. بعد از تردمیل هم رفتم با وزنه های آزاد روی عضلات شونه کار کردم. بعد اومدم بالا قهوه رو آماده کردم، دوش گرفتم، برای خودم اوتمیل و چیا سید درست کردم. از حمام که اومدم بیرون کری میز صبحونه رو چید و باهم حرف زدیم و صبحونه خوردیم. صبحها زمان خیلی خوبیه و معمولا سر صبحونه مکالمات خوبی داریم. به توصیه کری نصفی از سکه هام رو فروختم اینطوری اگر بقیه سکه ها قیمتش بالا رفت خوشحال میشم و اگر کلا سکه ها سقوط کرد هم خوشحال میشم از اینکه نصفش رو نقد کردم.

یکی از نیاز های ما علاوه بر دریافت محبت، محبت کردن به دیگرانه. کری از این نظر خوبه. اجازه میده که ازش نگهداری کنم وبهش محبت کنم. هدیه رو با خوشحالی قبول میکنه وحتی میگه که چی دوست داره براش بخرم و از محبتهایی که دریافت میکنه قدردانی میکنه. اینها رو بیشتر متوجه میشم برای اینکه همسر سابق و حتی پسرم درست نقطه مخالف بودن. دریافت محبت ونوازش براشون سخت بود.  شاید چون احساس ضعف میکردن از اینکه نیاز به کمک دارن. برای همین هم شاید مریضهای بد اخلاقی میشدن. همسر سابق هیچوقت از هدیه هایی که میگرفت عمیقا خوشحال نمیشد. و همیشه طوری رفتار میکردکه نیاز به کمک کسی نداره.. بگذریم.

دوست آمریکاییم "ش" زنگ زد. همونی که یک بچه به فرزندی قبول کرده بود و بعد معلوم شد که بچه مبتلا به اتیسم بوده. خب من این دوستم رو دوست دارم اما یک علتی که باعث میشه کمتر بخوام ببینمش اولا راه دوره وعلت دیگه اینه که همیشه فرزندش حضور داره و من واقعا بعد از ساعت کار دلم نمیخواد از بچه ها و  اتیسم و .. بشنوم و حرف بزنم، البته ایزی کاملا استثناست!

امروز کلیدم رو گم کرده بودم؛ و هی میگفتم help, help! بعد به کری میگم میبیینی؟ مدل حرف زدن ایزی به من هم منتقل شده! کمک معلم کلاسشون هم میگفت که اونهم تو خونه مدل ایزی حرف میزنه و ضمنا مثل من هر روز برای دوست دخترش از ایزی تعریف میکنه.

خب دیگه همینها فعلا.

امروز شادی رو انتخاب میکنم.

امروز میخوام با تمرکز و هشیاری حرف بزنم وعمل کنم ( مایندفول باشم)>

امروز میخواد از خودم خوب مراقبت کنم و خودم رو در اولویت بگذارم.

امروز میخوا با آرامش و بدون عجله کار کنم و حرف بزنم، وقت به اندازه کافی دارم. 

خب همین فعلا.

چهارشنبه 11 دسامبر

سلام. صبح چهارشنبه ست. هوا نسبتا گرم اما بارونیه. من و آقای W توی کتابخونه نشستیم و منتظریم تابقیه بیان و جلسه هفتگی شروع بشه.

کری دیشب مریض بود، گلو درد و سرفه و گرفتگی بینی و سردرد نصف شب پا شدم بهش قرص و آبنبات مخصوص سرفه دادم. صبح یک عالمه ازم تشکر کرد و وقتی بهش گفتم که باید بیشتر میوه و سبزیجات بخوره تا ویتامین کافی رو دریافت کنه با قدرانی نگاهم کرد وگفت :" تو از من مواظبت میکنی!" و بعد به فارسی گفت که دوستم داره.

بعضی ها موقع بیماری بداخلاق میشن. من خودم شخصا از بیمارهای بسیار خوش اخلاق وصبور هستم. کری هم همینطوره. صبح گفت:" پا شم برات قهوه درست کنم؟" گفتم نه عزیزم من قهوه درست میکنم میخوای برای تو هم صبحونه درست کنم که گفت نه!بیماری کری و خوب نخوابیدن دیشب دلیل خوبی بود برای صبح ورزش نکردنم ،اما  اینجا متعهد میشم که عصر که از سر کار برگشتم خونه ورزش کنم. 

دیروز یک عالمه شکر خوردم، طبیعتا هم تقصیر کری هست. بهش میگم مگه نگفتم وقتی خوراکی میخری قایم کن. میگه آخه تو زود اومدی وقت نشد. البته دیروز خوراکی نخریده بود، بادوم رو آغشته کرده بود به سفیده تخم مرغ و گذاشته بود توی فر. منهم یکدفعه یاد بادوم سوخته های افتادم  که  قبلا درست میکردم افتادم و بدون اینکه به ترانه مطنقی وجودم اجازه بدم وارد کار بشه، راهی آشپزخونه شدم و پیمانه ای شکر راهی ماهیتابه کردم و گذاشتم کاراملی بشه و بعد بهش گردو اضافه کردم و ...اینطوریها!!

کری از چند تا بازی جدید خریده ( بازی های game board) دوروزه که یکیش رو با هم  بازی میکنیم. فکر میکنم این بازیها بهتر از نشستن و سریال نگاه کردنه. این از کارهایه که میخوام بیشتر انجام بدم. وقتی توی این بازی جدید مهارت پیدا کردم یک بازیه دیگه رو شروع میکنیم. بازیها ساده هستند ولی بهرحال استراتژی , محاسبه لازمه برای بازی کردن و برنده شدن و محاسبه ریاضی.

هر تغییری دیسیپلین میخواد، هر موفقیتی دیسیپلین میخواد، یاد گرفتن هر کار جدیدی دیسیپلین میخواد! دیسپیلین یعنی وقتی با منطق و عقلمون تصمیم به انجام کاری گرفتیم انجامش بدیم،  و این گاهی چقدر سخته! اینها رو برای خودم مینویسم که یادم بمونه!

امروز میخوام:

شادی رو انتخاب کنم.

زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم و سعی میکنم از روزم لذت ببرم.

مهم ترین وظیفه من مواظبت از خودمه، به نیازهای بدنم توجه میکنم.

به اندازه کافی آب مینوشم.

خوراکیهایی که برای بدنم  مفیده مصرف میکنم.

سکوت من قدرت منه!

به اندازه کافی و به موقع حرف میزنم.

شکرگزارم:

از سلامتی بدنم.

از زانوهام که با مهربونی من رو همراهی میکنن

از شغلم

از روزی که در پیشه..

همینها فعلا.


سه شنبه 10 دسامبر

سلام. الان بیشتر از 3 هفته هست که صبحها قبل از کار میرم پایین ورزش . گاهی به موقع میرم و بعد از تردمیل با وزنه هم کار میکنم بعضی وقتها که دیره، بخودم میگم اشکالی نداره عصر که برگشتم  با وزنه کار میکنم،  اما معمولا نمیکنم ،این  عصر رفتن هنوزعادت نشده.مهم نیست که هنوز اونطوری که دوست دارم برنامه ام منظم نیست، مهم اینه که ادامه میدم. 

خواهرم دیروز خوشحال بود.کلاس خودشناسی که برگزار میکنه وارد هزارمین جلسه اش شده  و جشن گرفته بودن! بله هزارمین جلسه! میگفت کاش ایران بودی و خوشحالیهام رو باهات تقسیم میکردم میگم خب همینجا، از راه دور هم میشه! 

خواهرزاده که دخترکش بیمار شده، انتظار داره خواهرم برای کمک و حمایت بیاد آمریکا  و ماهها بمونه. خواهرم میگه که زندگیش اینجاست، کلاسهاش اینجاست، میگه به اندازه کافی از همسر بیمارش پرستاری کرده و دیگه توان نظاره کردن بیماری دخترک رو نداره.. میگه پسرش خودش مهاجرت و تنهایی رو انتخاب کرده. 

هوا مه آلوده. بعد از کار میرم خونه ام برای بسته بندی باقی مونده ها.

امروز میخوام شادی رو انتخاب کنم.

زندگی رو جدی نمیگیرم همیشه چیزی برای خندیدن وجود داره.

مواظبت از جسم و روانم رو در اولویت میگذارم.

با آرامش رفتار میکنم و حرف میزنم.

امروز هدیه ارزشمندیه که قدرش رو میدونم و ازش لذت میبرم.

همین فعلا.




یکشنبه 8 دسامبر

سلام. 

این روزها سریال Shrinking رو میبینم  و فعلا که دوستش دارم و خوبه.

کری بزودی از یک سفر دو روزه برمیگرده. خونه رو مرتب کردم و بعد از بیشتر از یک سال خورشت سیب درست کردم با مرغ و برای غلیظ شدنش کدو حلوایی را پوره کردم و بهش اضافه کردم.

این دوروزه که تنها بودم ؛ خوب بود. فکر کردم که حتی اگر با کری زندگی نمیکردم دوست داشتم خونه ام رو اجاره بدم وبیام اینورها تا هم به کارم نزدیک تر بشم هم اینکه توی محیط شاد تر و شلوغ تری زندگی کنم.چقدر خواسته ها و احساساتم تغییر میکنه. نسبت به زندگی ، اینکه کجا زندگی کنم ، تنها یا با کری...

دیروز رژه سال نوی اسکاتلندیها بود با دوستم رفتیم. امروز هم از صبح رفتیم مال و یک د عالمه راه رفتیم و حرف زدیم. دوستم حرفی زدکه به فکر فرو رفتم، اینکه من دوست ندارم اشیا ئ اضافی داشته باشم و  هر وقت مثلا لباس یا کفش جدیدی بخرم یکی از قدیمیها رو بدم بره یا لباسهایی رو که مثلا یک ساله استفاده نکردم بره، این یک انتخاب شخصیه که بدرد من میخوره. 

دیگران ممکنه از نگه داشتن و ذخیره کردن لباسها و اشیائی که دارن لذت ببرن. ممکنه با این روش خوشحال باشن.

درست و غلطی وجود نداره. من چرا فکر میکردم که راه من درسته؟ این یک انتخاب و یک جور سلیقه هست فقط.


توی مال که راه میرفیم، جای خالی کسانی رو که ملاقات کردم میدیدم ، اکثر رو فقط برای دیت اول و خوردن یک قهوه، جز آقای گیاهخورار سگ دوست،  و جز اریک که همیشه دیر میرسید . خب بگذریم. همین فعلا


چهارشنبه 4 دسامبر

سلام.دیروز از سر کار اومدم ، کری شام درست نکرده بود، با عجله سوپ عدس درست کردم و بعد با هم رفتیم خونه من برای  بسته بندی وسائل. نزدیک 9 برگشتیم خونه و تا خوابیدیم دیر شد. امروز میخواستم خودم رو قانع کنم که حق دارم بیشتر بخوابم و ورزش نکنم "ترانه" عاقل و منطقی وجودم بهم نهیب زد که اگز ورزش نکنم از اینکه به تعهدی که به خودم دادم عمل نکردم احساس بدی خواهم داشت، پس غر غر کنان ازجام بلند شدم و آماده شدم و رفتم پایین ورزش. صبحهایی که میرم پایین ورزش، همون اول صبحی از سه تاکاری که میخوام هر روز انجام بدم خلاص شدم ، یکیش ورزش، یکیش گوش دادن به جملات تاکیدی و اون یکی دوش گرفتن.

دیروز ایزی داشت یک کلمه رو مینوشت، بعد از اینکه اشتباه نوشته بود غمگین شد و با حالت بغض گفت  It is worng. من بغلش کردم و گفتم Izzy it is ok to be wrong. 

امروز فکر میکردم به بچگی های خودم. برای اولین بار احساس کردم که چه بچه فوق العاده ای بودم. یعنی برای اولین بار نسبت به اون دخترک کوچولوی 5-6 ساله احساس محبت زیادی کردم. فکر کردم که اگر من ترانه امروزی بودم و اون مثل ایزی بچه ای بود که باهاش کار میکردم بهش چی میگفتم و باهاش چطور رفتار میکردم.

سکه ها همچنان بالا میرن واین سرگرمی و دلخوشی جدیده منه، البته تا وقتی که یکدفعه همه چیز خراب بشه و اونوقت دیگه دلم نمیخواد نه به سکه ها فکر کنم و نه ازش حرف بزنم، درست مثل 4-5 سال گذشته که اصلا فراموش کرده بودم سکه ای دارم.

خب همینها دیگه.

امروز:

خودم رو دوست دارم و به نیازهای خودم توجه میکنم.

چیزی رو زیاد جدی نمیگیرم.

به اندازه حرف میزنم ، لازم نیست کسی رو قانع کنم

امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.

با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.

آرامش درونیم رو در هر حالتی حفظ میکنم.

به اندازه آب مینوشم.

خوردنم تحت کنترل خودمه.

همینها فعلا.


سه شنبه 3 دسامبر

سلام. امروز صبح کری هم با من اومد طبقه پایین برای ورزش. آلارم ساعت رو برای 5 صبح تنظیم کردیم. زنگ دوم  ساعت 5:20 هست یعنی 20 دقیقه برای تنبلی وقت داریم  داریم. خوب آلوده اما با سرعت آماده شدیم و رفتیم پایین. 25 دقیقه تردمیل و بعدش با وزنه وماشین کار کردیم برای یک ربع. و بعد دوش و صبحونه و حرف زدن سر میز صبحونه و الان هم که اینجاهستم. به این میگن یک شروع خوب برای یک روز خوب.

امروز حالم خوبه. فهمیدم که علت حال بد دیروزم بییشتر مدرسه بود و اینکه احساس میکردم اونطور که باید نمیتونم باهاشون کار کنم. پارسال هم توی کلاس باهاشون کار میکردم اما قسمت عمده و مفید کار وقتی بود که میبردمشون توی اطاقم و توی گروهای کوچک باهاشون کار میکردم و حالا این قسمت رو یک نفر دیگه انجام میده که اونهم تعداد دانش آموزاش زیاده وخلاصه.. یعنی میخوام بگم علتش بیشتر این بود. و حالا دارم به خودم میگم که کارهایی که میتونم انجام میدم و بقیه اش دست من نیست واقعا.

مدتیه برای صبحونه به اوتمیل ، دونه های چیا هم اضافه میکنم دیگه از این سالم تر نمیشه واقعا! چیا پرتئین و مواد معدنی خوبی داره  خیلی هم آدم رو سیر نگه میداره.

به کری میگم اگر ایندفعه کسی برامون شکلات هدیه آورد درسته میندازمش بیرون یا میبرم میگذارم مدرسه برای بقیه معلمها. بقیه " پای " رو که از مهمونی مونده بود داریم هر شب میخوریم. اینطوری چطوری قند خونم از دفعه پیش پایین تر میاد؟

این سکه های دیجیتال هم آفت جون هستند واقعا. من همه اپلیکیشنهایی رو که فکر میکردم باعث میشدن مدام موبایلم رو چک کنم پاک کردم حالا این یکی جای اونها رو گرفته. مدام قیمتها رو چک میکنم. نمیدونم شاید باید اپلیکیشن ر و از موبایلم پاک کنم ولی حتی در اونصورت هم میتونم قیمت سکه ها رو گوگل کنم.

امروز عصر که از مدرسه اومدیم میریم خونه من برای بسته بندی بقیه وسائل.

دیروز زنگ زدم و اینترنت خونه ام رو قطع کردم. 

وقت کردم باید یک یخچال سفارش بدم. یخچال قبلی اون قسمتی که آب رو فیلتر میکرد خراب شده بود و یکی اومد بردش.

چند کار کوچک دیگه هم هست که باید قبل از اجاره دادن خونه انجام بشه.

امروز هم شادی  و آرامش رو انتخاب میکنم.

با خودم مهربون هستم و اشتباهاتم رو راحت میبخشم.

روی کارم تمرکزی میکنم و بهترین استفاده از وقتم رو میکنم.

با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

چیزهایی رومیگم که گفتنشون لازمه و دیگران میخوان که بنشون.

دیگه همین ها فعلا.


گک

دوشنبه 2 دسامبر

سلام.دیروز خونه ام خالی خالی شد. همه رفتنیها رفتن. اونهایی که مونده، یعنی وسائل شخصی  ولباس و ظرف وظروف هم باید دوباره بررسی و غربال بشه.

گرفتن خونه با هم و خرید وسائل و اجاره دادن خونه ام میترسوندم. درسته که تقریبا یک ساله با هم زندگی میکنیم ولی این فرق میکنه . مخصوصا که کری گفت که لازم نیست توی پرداخت اجاره خونه جدید شرکت کنی؛ و پولی که بابت اجاره خونه  میگیری  رو برای قسط خونه استفاده کن. اولش  خوشحال شدم. اما بعد فکر کردم شاید  این احساس که کس دیگه ای مخارج زندگی من رو میده ، میترسوندم. انگار یکجورایی برام زندگی مشترک قبلی رو تداعی میکنه. و ترس از دست دادن قدرت و کنترل روی زندگیم .میدونم که شرایط اصلا قابل مقایسه نیست ، کری با همسر سابق فرق داره، من از نظر اقتصادی هر وقت که بخوام میتونم مستقل زندگی کنم.  هر وقت بخوام میتونم جایی رو اجاره کنم وبرم ، یعنی دست و پام بسته نمیشه .پس این احساس از کجا میاد؟  احساس مدیون شدن؟ بدهکار شدن؟

این روزها سکه های دیجیتال ( بیتکوین و ..) دوباره رونق پیدا کردن و قیمتشون داره بالا میره. من 2018 خودم رو درگیرشون کردم، حجم زیادی سکه خریدم  وفروختم و آخر تعداد محدودیشون رو نگه داشتم که چون بازار خیلی کساد بود اصلا یادم نبود کجا ذخیره شون کردم. خلاصه با کلی تلاش پیداشون کردم، اونهم توی وبسایتی که توی آمریکا باز نمیشد با کلی تلاش و .. بالاخره تونستم منتقلشون کنم به یک وبسایت دیگه. حالا باز هم بالا و پایین رفتن قیمتها شده سرگرمی این روزها.


خب همین فعلا.

شنبه 30 نوامبر

سلام. امروز هم رفتم خونه ام و وسائلم رو کند و کاو کردم. یک عالمه لباس اضافه و حوله و چیزهای دیگه  جمع شد توی دو تا کیسه زباله بزرگ.

فردا صبح هم باید بریم بقیه کارها رو بکنیم .کری چند تا جعبه وسائل اشپزخونه با خودش آورده که توی زیرزمینه،حالا یک عالمه قابلمه و قاشق چنگال و ظرف وظروف داریم که باید بهترینهاشو انتخاب کنیم و بقیه رو بدیم بره.

،اگر خونه من قبل از اسباب کشی به خونه جدیدمون اجاره داده بشه، اونوقت باید یک انبار اجاره کنیم برای اون مدت. وگرنه که وسائل رو مستقیم میبریم خونه جدید.


14 روزه که صبحها میرم ورزش، الان دیگه عادت کردم و سختم نیست، در طول روز هم انرژی بیشتری دارم.

سکه های دیجیتال به برکت انتخاب ترامپ دارن رشد میکنن، چند سالی میشد که حتی نگاهشون هم نکرده بودم و نگران بودم که اصلا میتونم پیدا شون کنم یا نه! 

راستی موهام رو هم کوتاه کردم. ایندفعه بهش گفتم من بهت اعتماد دارم هرجور دوست داری کوتاه کن. چون بهرحال به حرف من چندان گوش نمیده و کار خودش رو میکنه.

دیگه همین فعلا.



شنبه 30 نوامبر

سلام. ده سال پیش درست روز بعد از تنکس گیوینگ ( Black Friday) به خونه فرفکس اسباب کشی کردم و دیروز من کری خالی شدن تدریجی خونه ام رو تماشا میکردیم. وسائلی که با دقت از اطاق خواب و اطاق نشیمن با دقت از راه پله ها به پایین حمل میشد تا به دیوارهای تازه رنگ شده آسیبی نرسونه.از رفتن وسائلم غمگین نشدم مخصوصا که میدیدم بجای اینکه دور ریخته بشن به خونه های دیگه نقل مکان میکنن و خانم و آقایی که قراره صاحب جدیدشون باشن از داشتنشون خوشحالن. تنها زمانی که غمگین شدم وقتی بود که توی اطاق پسرم  نشسته بودم و  به وسائلش نگاه میکردم  که 10 سال پیش  با علاقه خریده بودیم،و بعد همه خاطراتی که با هم توی خونه داشتیم یادم اومد. بقول دوستم "آ" انگار که اطاق خالی پسرم همه اون احساساتی رو که خواسته بودم کنترل کنم یا از خودم قایم کنم برانگیخته بود و زخمش مثل مثل جای خنجر تیزی دردناک بود.


کری از کل این جریانات یعنی تصمیم به اجاره دادن خونه و خالی کردن و آماده کردن خونه خیلی راضی و خوشحاله، اینها برای اون به معنی اینه که من از دو دلی در اومدم و میخوام با هم زندگی جدیدی بسازیم. بشوخی میگه حالا که تو هم مثل من بی خانمانی  ناچاری با من بمونی . بعد با شوق و ذوق  از پیدا کردن  خونه جدید حرف میزنه و اینکه با هم وسائل نو  میگیریم و از این حرفها.

تغییر توی سن بالا سخته و من و کری  توی یک ساله اخیر یک عالمه تغییرات اساسی توی زندگیمون داشتیم . امروز به کری میگم چیزهایی که داریم که از آسمون نیومده، هردو خواستیم و تلاش کردیم و از تغییر کردن خودمون و شیوه زندگیمون نترسیدیم.

اما راستی تنکس گیوینگ، به خوبی برگزار شد و امسال هم کری مثل همه سالها که این رو زو رو برای خانواده اش بوقلمون و چیزهای دیگه درست می کرد، آشپزی کرد اما برای دوستهای من. "آ" و همسرش و اون یکی دوستم "ج"هم اومده بودن . دوستم "ج" میگه که من و کری خیلی مهمون نواز هستیم Wonderful hosts و اون چیزی که باعث میشه به مهمونها خوش بگذره بیشتر از همه چیز ، خوشحالی واقعی صاحبحونه و احساس راحتیشونه.

من وکری از قبل با هم راحت تریم. من دیگه احساس نمیکنم فضای یک نفره کافی ندارم. هردو وقتهای یک نفره خودمون رو هم داریم. کری هم دیگه  مثل من  سعی میکنه اشیائ اضافی نداشته باشه از من میپرسه بنظر تو چند جفت جوراب لازمه نگه دارم و من میگم 14 جفت برای دو هفته و او ن بقیه رو میریزه دور

اما در حالیکه این دوران از بهترین دورانهای زندگیمه غم دوری کردن پسرم مثل خنجری تیز گاهی دردناکه.

امروز:

شادی رو انتخاب میکنم و از دیدن زیباییها لذت میبرم.

به دیگران خوب گوش میدم و سعی میکنم و سعی میکنم درکشون کنم.

از بدنم بخوبی مراقبت میکنم آب کافی مینوشم و به اندازه ای که لازم دارم غذا میخورم.

موقع انجام هر کاری حضور و تمرکز دارم.

در هر حالتی آرامشم رو حفظ میکنم . با خودم در صلحم و ذهنم آرومه.

به قضاوت وانتخابهام اعتماد کامل دارم.

شادی و آرامش  درونی من  تحت کنترل خودمه.



چهارشنبه 27 نوامبر

سلام.  برای خونه مون یکی از این گیاههای مخصوص کریسمس گرفتیم. یک درختچه رزماری هم میخوایم بگیریم که هم خوشبو هست هم میتونه نقش درخت کریسمس رو بازی کنه برامون.

امروز چه روز خوبی بود. با اینکه تعطیل بودم 6:30 صبح، یعی یک ساعت دیرتر ازروزهای کاری، بلند شدم و رفتم پایین ورزش. بعد اومدم بالا دوش گرفتم  وصبحونه  خوردیم و با  کری رفتیم ماشینم رو بردیم تعمیرگاه. خوشبختانه هنوز  گارانتی داشت و ناچار نشدم برای درست کردن شارژر چیزی از جیبم بدم. بعضی از نرم افزارها رو باید آپدیت میکردن ، و عصری ماشین رو تحویل گرفتم.

کار نقاشی خونه تموم شده و امروز که رفتیم همه جا تمیز و مرتب بود.برای اجاره دادن یک عالمه کار دیگه هم هست که باید لیستشرون رو بنویسم و قدم به قدم انجام بدم. تصمیم گرفتیم  که من خونه ام رو به محض اینکه تونستم اجاره بدم و برای بقیه وسائلی که توی زیرزمین هست ، تا وقتی به خونه دائمی ترمون نقل مکان نکردیم یک انبار اجاره کنیم.

عید شکرگزاری امسال ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری دارم ، غیر از سلامتی خودم و پسرم و کارم و خونه ام و امنیت و ، من و کری توی  زندگی همدیگه هستیم و این برای هردومون جای شکرگزاری داره . علت رابطه موفق من و کری غیر از دوست داشتن همدیگه اینه که:

نظرمون رو بهم دیگه تحمیل نمیکنیم.

بابت چیزهای کوچک از هم تشکر میکنیم ، برامون عادی نمیشه و فکر نمیکنیم که وظیقه طرف مقابله.

سر چیزهای کوچک بحث نمیکنیم و هردو خیلی راحت کوتاه میایم.

اگر مساله ای برامون روشن نیست و فکرمون رو مشغول میکنه حتما در موردش حرف میزنیم. یعنی من که حرف میزنم کری هم فکر میکنم همینطوره.

باهم مشورت میکنیم و نظر همدیگه رو میپرسیم.

هردو آدمهای منظمی هستیم. ولی نه در اون حد که باعث ناراحتی طرف مقابل بشه. ایراد نمیگیرم و غر نمیزنیم.

به انتخابهای همدیگه احترام میگذاریم.

سعی نمیکنیم طرف مقابل رو شبیه خودمون کنیم.

دیگه چی؟ مهم تر از همه محبتمون رو به هم نشون میدیم.

بابت همه اینها سپاسگزارم.



سه شنبه 26 نوامبر

سلام.  امروز آخرین روز مدرسه قبل از تعطیلات تکنس گیوینگ هست. صبح با خوشحالی از تصمیمی که بالاخره گرفتم وارد مدرسه شدم. فکرهای نیمه کاره انرژِی زیادی میبرن و وقتی بالاخره تصمیمی میگیرم انگار که باری رو به زمین گذاشته باشیم. وسائلم روگذاشتم توی اتاقم که یکی ازمعلمها گفت ظاهرا توی کتابخونه جلسه است، توی آسانسور از یک معلم دیگه پرسیدم که گفت نه! به هرحال رفتم چک کنم دیدم 5-6 نفر توی کتابخونه دور میز نشسته اند و دو سه نفر روی زمین روی مت های مخصوص یوگا با همون لباس کار دارن حرکتهای کششی انجام میدم. چشمشون که به من خورد دعوتم کردن و من هم  رفتم نشستم! فهمیدم یکی از اون جلسات مربوط به "سلامتی و احساس خوب" هست که گاه وگداری برگزار میشه.  روی میز از این نقاشی هایی بود که برای ریلکس شدن رنگ میکردن .تصاویری بودکه رنگ میکنن. من هم یکیش رو برداشتم و شروع  کردم  به رنگ کردن و همزمان حرف زدیم از چیزهای مختلف. یعنی اینکه من  تا نیم ساعت مشغول رنگ کردن نقاشی ها بودم! 

صبح از ورزش که برگشتم با کری یک مکالمه طولانی داشتیم . مکالمه اینطوری شروع شد که من پرسیدم اگر بخاطر من نبود دوست داشتی کجا زندگی کنی آرلینگتون یا فرفکس (خونه من)  و بعد به اینجا رسید که کری گفت خونه ات رو اجاره بده و پولش رو برای رهن خونه ات پرداخت کنم. من پرسیدم که آیا اون نمیخواد من توی اجاره جای جدید شرکت کنم که گفت نه. بعد من گفتم که اگر رهن خونه رو زودتر پرداخت کنم میتونم زودتر بازنشسته بشم که کری گفت، که من کارم رو دوست دارم و اون نمیخواد که من برای بازنشسته شدن از طرف اون احساس فشار کنم. خلاصه تصمیم گرفتم خونه ام رو اجاره بدم. اگر قرار نباشه برای خونه جدید سهمی توی اجاره داشته باشم اونوقت پولی که از بابت اجاره دریافت میکنم ارزش ردرسرش رو داره وکمک میکنه به زودتر پرداخت شدن رهن خونه ام.

قدم بعدی اینه که خونه رو از وسائل خالی کنم و مراحل اجاره دادنش رو طی کنم.

عصر باید ماشین رو ببرم تعمیرگاه. یک جا یادداشت بگذارم تا یادم نره!

خونه رو باید تمیز کنیم برای پنجشنبه که دوستم و همسرش میان.

ناخنهام رو هم دیروز لاک قرمز زدم.

دیگه چی؟ فعلا همین.

امروز :

موقع کار کردم تمرکز داشته باشم.

از وقتم سر کار خوب استفاده کنم.

موقع غذا خوردن تمرگز داشته باشم و از غذام لذت ببرم.

به اندازه و به موقع حرف بزنم.

آرامش من قدرت منه.

از بدنم بخوبی مواظبت کنه.

غذایی رو که برای بدنم خوبه بخورم و به اندازه.

به اندازه آب بنوشم.پ

میخوام برای گوش دادن و شناختن دیگران وقت بگذارم.

همین فعلا.

دوشنبه 25 نوامبر

سلام. صبح دوشنبه ست.  صبح رفتم پایین ورزش. به کری میگم ، وقتی به علتی برنامه هامون بهم میخوره، مثلا برنامه غذایی یا ورزش یا هرچی، گاهی باخودمون قهرمیکنیم انگار که داریم بخودمون میگیم حالا که نتونستم اونجوری که می خوام انجامش بدم ، اصلا ولش میکنم. اما اگر بتونیم بعد از هر لغزیدنی برگردیم توی جاده اصلی بالاخره به مقصد میرسیم و هدف  یعنی حرکت توی همون جاده.  لغزیدن برای من یعنی اینکه روز جمعه کمبود خواب داشتم و نرفتم پایین ورزش ولی اشکالی نداره! امروز دوباره رفتم. آخر هفته هم یک عالمه شیرینی خوردم. چرا؟ چون کری با خودش از تولد یک عالمه خوراکی آورده بود. اما اشکالی نداره از امروز برمیگردم به تغذیه سالم خودم.

صبح وقت گرفتم که ماشینم رو فردا ببرم برای تعمیر.

راستی دیروز که با کری رفتیم ماشینم رو از خونه قبلیم برداریم به خونه سر زدیم، من فکر کردم نهایتا خونه رو آماده کرده باشن برای رنگ زدن اما در و که باز کردیم دیدیم که همه جا رو رنگ زدن و خونه ام خیلی قشنگ شده آدم حیفش میاد بگذاردش و بره یا حتی اجاره اش بده. از ماشین که پیاده شدیم به کری میگم آخیش اینجا چقدر آروم و خلوته! نه ترافیکی و صدای ماشین نه چراغ راهنمایی که برای رد شدن از خیابون منتظر سبز شدنش باشیم. شاید بعد از تمام شدن این 5 ماه، هر دو به اندازه کافی از تجربه زندگی شلوغ شهری اغنا شده باشیم و دلمون بخواد برگردیم خونه من دوباره.

اما این هفته، یک هفته کوتاهه، دوشنبه و سه شنبه میایم مدرسه و بعدش بخاطر  عید شکرگزاری سه روز تعطیلیم و دوروز هم که تعطیلات آخر هفته هست و رویهم میشه 5 روز تعطیلی.

از دوستم ژ دستور پخت مخصوص بوقلمونش رو میگیرم . قراره "آ" و همسرش برای ناهار بیان پیشمون. کری همیشه توی آشپزخونه بزرگش برای تکنس گیوینگ و کریسمس آشپزی کرده، میگه که میتونه توی این آشپزخونه کوچک با وسائل محدود هم آشپزی کنه..نمیدونم!

امروز میخوام شاد باشم و از محیطم لذت ببرم.

آرامش رو در همه حال حفظ میکنم. 

آرامش من قدرت منه

به اندازه حرف میزنم.

به دیگران خوب گوش میدم و سعی میکنم درکشون کنم.

کاری رو که فکر میکنم درسته انجام میدم.

به قضاوتم ایمان دارم.

به اندازه و چیزهایی رو که برای بدنم خوبه میخورم.

به اندازه کافی آب مینوشم.

به اطرافیانم محبت میکنم چون از خوشحالیشون خوشحال میشم.

خب همین فعلا.

یکشنبه 24 نوامبر

سلام.دیشب خواب دیدم که توی "یک  ساختمون قدیمی چند طبقه هستم با پله های مارپیچ قدیمی . توی یک ویترین یک گلدون کار همدان و چندتا تابلوی ایرانی نظرم رو جلب میکنه. به قیمتها نگاه میکنم که خیلی خیلی بالاست. یک نفر بهم میگه نگاه کن  توی ایران  اینها خیلی خیلی ارزونتره اونوقت مردم پا میشن میان آمریکا! میگم مردم از سرو صدا فرار میکنن میان اینجا ."


دیروزبا ماشینم ماجراها داشتیم. صبح برای شارژ ماشینم رفتم همون جای همیشگی ، اما همه شارژرها اشغال بود. مدتی منتظر شدم بعد  فکر کردم میرم اون یکی شارژ  که تو ی مسیر نخونه خودمه .قرار بود کلید رو بگذارم برای آقای نقاش که فرداش بیاد رنگ کاری رو شروع کنه. رفتم ایستگاه جدید ، ماشینم رو وصل کردم ، اما شارژر کار نکرد و خطا نشون داد.فکر کردم اشکال از شارژره . رفتم یک ایستگاه دیگه اونهم همینطور و آخرش فهمیدم که اشکال از ماشین خودمه،  با 20% باطری نمیتونستم برم تعمیرگاه.  ماشین دو تا  قسمت داره، یکیش مربوط به شارژ معمولیه و اون یکی مربوط به شارژ سریع. اون قسمتی که مربوط به شارژ سریع هست اتصالش به علتی برقرار نمیشد، فکر کردم شارژر خونگی ممکنه کار کنه. رفتم خونه خودم  ماشینم رو به شارژر وصل کردم که خوشبختانه کار کرد. به دوستم که قرار بود عصرش همدیگه رو ببینیم زنگ زدم من  رو برداشت . اول با هم رفتیم آرایشگاه تا موهاش رو کوتاه کنه و  بعدش رفتیم ناهار بیرون و بعدش خونه من.


دیروز که کری نبود من تا ساعت 11.5 شب بیدار بودم. درست همون الگوی قبل از کری که توی خونه خودم داشتم.   فکر کردم که  علت این دیر خوابیدم و  زیاد تلویزیون دیدن چیه ؟ به این نتیجه رسیدم که  تغییر سخته، حتی اگر معنیش تغییر از حالتی به حالت دیگه باشه. اینکه از جام بلند بشیم و آماده بشم برای خواب یک تغییره و  سخته برای همین به تاخیر میندازمش. 


من فیلم کیک محبوب من رو قبلا دیده بودم  . دیشب هرچی گشتم فیلم کامل رو پیدا نکردم. کجا میشه دیدش؟


توی خونه هیچ میوه و خوراکیی نداریم. شاید شال و کلاه کنم پیاده برم خرید.

امروز:

 آرامش و شادی رو انتخاب میکنم.

آرامش من قدرت منه.

کارها رو با تمرکز و حضور انجام میدم.

امروز یک هدیه هست! ازش لذت میبرم.

امروز یک شروع تازه ست. 

هر لحظه یک شروع تازه ست.

به اندازه کافی آب مینوشم.

چیزهایی رو میخورم که برای بدنم خوبه و به اندازه میخورم.

با خودم و اطرافیانم مهربون هستم. 

همینها فعلا.







شنبه 21 نوامبر

سلام. شنبه صبحه.دیشب توی خوابم دنبال تلفظ درست یک کلمه انگلیسی میگشتم، مثل موقعهایی که آدم تب داره و هی یک خواب  بطرزکلافه کننده ای تکرار میشه و تکرار میشه...توی خواب فکر میکردم که پاشم و توی موبایلم چک کنم ولی تنبلیم میومد.فکر میکردم که کری رو بیدار کنم و ازش بپرسم؟ 

سر صبحونه میگم کری  event رو چطوری تلفظ میکنی؟ اکسنتش (accent) کجاست؟ کری چند بار کلمه event رو بصورتهای مخلتف تلفظ میکنه و بعد میگه بگذار چک کنم!!! میگم ای بابا این زبان اصلی تو هست ، تو که نباید چک کنی. خلاصه آخرش به این نتیجه می رسیم که هر دو تلفظ توی لهجه های مختلف درسته و من خیالم راحت میشه.

کری روز طولانی در پیش داره. میره پسرش رو از فرودگاه برمیداره و بعد میرن خونه اون یکی پسرش که دو ساعت رانندگی با اینجا فاصله داره  تولد عروسش و بعد عصری میره یک جای دیگه که با اون جا 1.5 فاصله داره برای اداره یک بازی و بعد شب برمیگرده خونه پسرش میمونه و فردا صبح با اون یکی پسرش بر میگردن خونه تا پسرش دوباره سوار هواپیما بشه وبرگرده بره خونه اش.

دیشب باید باطری ماشینم رو برای امروز شارژ میکردم ولی هوا تاریک بود وسرد بودو بارون هم میومد و من هم ژاکت مناسب نبرده بودم. رسیدم خونه کری گفت بریم بیرون شام بخوریم؟گفتم من سردمه و پام رو از این در بیرون نمیگذارم. کری رفت بیرون پیتزا گرفت و برگشت.

کری که بره ، من اول میرم ماشینم رو شارژ میکنم بعد میرم خونه قبلی کلید رو میگذارم زیر پا دری برای آقای نقاش و همکاراش تا بیان خونه ام رو آماده کنن برای رنگ.

یک هایکنیگ ساعت 12 هست که میتونم اون رو برم، هرچند که جای پارک درست و حسابی نداره. و یا اینکه میتونم فردا برم هایکنیک.

بعضی ها وقتی ناراحت هستند هم میخندن. مثلا دیروز دوستم "ج"  میگه که از سفر پسرش دلتنگه، اما این رو با لحنی شاد و با خنده میگه! گاهی آدمها احساسشون رو پشت خنده قایم میکنن چون میترسن اگر نقاب خنده رو بردارن غم و درد بطرز غیر قابل کنترلی فوران کنه.

امروز؟

 شادی رو انتخاب میکنم.

از مصاحبت  و با خودم بودن لذت میبرم.

به اندازه کافی آب می نوشم.

از سکوت و آرامشی که توی خونه هست لذت میبرم.

من برای خودم کافی هستم.

با تمرکز و آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

خب همینها فعلا.



جمعه 22 نوامبر

سلام. امروز جمعه ست یعنی بهترین روز هفته. نزدیکیهای تعطیلات آخر سال که میشه کمیته "آفتاب" مدرسه که کارش برنامه های اجتماعی و مراسم و اینهاست  برای لباس پوشیدنمون برنامه میده. مثلا دیروز قرار بود هرکس لباس تعطیلات مورد علاقه اش رو بپوشه. من یک دامن قرمز که طرح چارخونه کریسمسی داره پوشیدم. امروز هم روز لباس مشکی هست. این تغییرات کوچولو باعث خوشحالی و هماهنگی میشه و من دوستش دارم. هرچند که روز اول که روز پیژامه بود، پیژامه نپوشیدم.

دارم فکر میکنم که زندگی من و کری بهم  آمیخته شده و حالا جدا کردنش چقدر برای هردو سخته.

بگذریم. تا بعد.

امروز :

زندگی رو جدی نمی گیرم و جنبه خنده دار قضایا رو کشف می کنم و بیشتر می خندم.

شادی و آرامش درونی من تحت کنترل خودمه.

با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

روی کارهایی که میکنم تمرکز دارم.

به اندازه آب مینوشم.

روی غذا خوردنم کنترل کامل دارم و گزینه های بهتر رو انتخاب میکنم.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

به دیگران خوب گوش میدم و سعی میکنم درکشون کنم.

من در امانم و کسی نمیتونه به من آسیبی برسونه.

همینها فعلا.

پمچشنبه 21 نوامبر

سلام. این بچه های کودکستانی 5-6 ساله واقعا چقدر مهربون ودوست داشتنی هستند. از همکلاسیهای ایزی حرف میزنم     که بعضی هاشون  اینقدر حواسشون به ایزی هست و ازش حمایت میکنن، بدون اینکه کسی ازشون خواسته باشه.! انگار آدمها ذاتشون رو از همین بچگی نشون میدن . مثلا امروز بچه ها با معلموشن بینگو ی اعداد بازی میکردن. من کنار ایزی نشسته بودم، نه اینکه ایزی قادر به انجام اینکار نباشه، اما لازم بود  توجهش رو به بازی جلب کنم.  ایزی دوبار برنده شد بچه ها واقعا خوشحال شدن و براش دست زدن. 

یکی از فواید حضور  بچه های متبلا به اتیسم در کلاسهای معمولی اینه که بچه ها از همین کوچکی تفاوتها رو مییبینن و  براشون عادی میشه .ضمنا  حمایت کردن از همدیگه رو یاد میگیرن و  فرصتی برای مهربونی وحمایت کردن پیدا میکنن.

 

امروز ایزی نقاشی روی جلد کتاب ریاضیش رو که  کار ونگوگ  برای چندمین بار بهم نشون میده و   اینبار میگه "my favorite painting" نمیدونم جریانش چیه، شاید تابلو مشابهش رو خونه دارن یا جایی دیده؟ باید از مامانش بپرسم.

مامان ایزی بعد از جلسه دیروز وقتی تنها شدیم ازمن پرسید  که آیا ایزی توی مدرسه غمگینه؟ گفتم نه! غمگین نیست ، ایزی معمولا خوشحاله و خیلی خوب از پس نگهداری خودش و مال و اموالش برمیاد ولی گاهی خسته و کلافه میشه از روزهای طولانی .منکه اینقدر به ایزی فکر میکنم ببینید دیگه مامانش چقدر نگرانه، و کلا همه مادرهایی که با چنین مسائلی درگیرن.

بگذریم. امروز میرم کلاس یوگا.تصمیم گرفتم سه شنبه و پنجشنبه ها برم. صبح هم برای هشتمین روز رفتم پایین ورزش کردم.

چقدرخوبه که فردا جمعه ست.

خب همین فعلا.