باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

چهارشنبه 20 نوامبر

سلام. امروز هم برای ششمین روز متوالی رفتم پایین ورزش کردم. هنوز بصورت عادت در نیومده، یعنی هنوز با میل برگشتن توی رختخواب نرم و گرم دست و پنجه نرم میکنم ولی به هر حال میرم. یاد خودم میارم که میخوام وقتی پیر شدم سالم و توانمند باشم و این بهم انگیزه میده برای رفتن.

وقتی روی تردمیل هستم به کلیپهایی که مربوط به جملات تاکیدی مثبت هست و ذخیره شون کردم گوش میدم، یک متنی هم هست که باصدای خودم ضبط کردم و به اونهم گوش میدم. یک جایی شنیدم که ما باید وقتی توی شرایط معمولی هستیم خودمون رو برای نوسانات زندگی آماده کنیم، وقتی دچار بحران شدیم موقع مناسبی برای شروع مثلا ورزش و تمرین مدیتیشن واینها نیست، باید قبلا تمرین کرده باشیم.

، تازگیها بعد از تردمیل با ماشین هم کار میکنم، هر روز با یک ماشین ، که هم زیاد وقت نگیره و هم اینکه سختی کار نترسوندم. وقتی اومدم بالا دوش میگیرم. اینطوری سه کار مهم رو همون اول صبح انجام دادم، ورزش و گوش دادن به جملات تاکیدی و دوش گرفتن.

امروز هوا 50 درجه فارنهایته! یعنی هنوز برای این موقع سال کاملا گرمه.

بلیط و هتل گرفتیم برای تعطیلات زمستونی به یکی از جزایر کارائیب که قراره هدیه تولد من باشه. هیجان زده ام از سفر به یک کشور جدید.

راستی دیروز رفتم دکتر و روکش دندونم رو دوباره برام وصل کرد. گفت دندان چندان مستحکمی نیست و اگر روکش دوباره دربیاد باید فکر دیگه این بکنیم. یا بکشیم و هیچ کاری نکنی، یا بکشی و ایمپلنت کنی بجاش. "س" ایمپلنت کرده و فقط 4000 دلار بعد از بیمه از جیب خودش داده که زیاده.

امروز جلسه ایزی هست. یک جلسه طولانی و احتمالا پر از بحث و شاید اختلاف نظر. رسیدم مدرسه بایدکمی براش تمرین کنم.

ممنون از دستور عدسیها کلی ایده خوب گرفتم.

امروز هم میخوام:

زندگی رو زیاد جدی نگیرم و بیشتر بخندم.

با آرامش و تمرکزی حرف بزنم و عمل کنم.

به اندازه کافی برای همه چیز وقت دارم،

به قضاوت و کارم اطمینان کافی دارم.

سلامتی و جسم و روانم رو در اولویت میگذارم.

به اندازه کافی آب مینوشم.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

سعی میکنم به دیگران خوب گوش بدم ودرکشون کنم.

خب همین ها فعلا برم دیر نشه.

سه شنبه 19 نوامبر

سلام. امروز روز پر کار رو شلوغیه ولی بهر حال چند خطی مینویسم. 

توی مدرسه چند تا کار مهم  دارم که باید انجام بدم. جلسه ایزی و کار کردن روی مدارک یکی دیگه از بچه ها .همه  کارهایی  رو که باید هر روز سر کار انجام بدم روی یک یادداشت چسبدار مینوسم و روی میزم میگذارم تا یادم بمونه و ذهنم ازشو ن آزاد بشه.

ساعت 1 بایدمدرسه رو ترک کنم بقصد مطب دندانپزشک .

اگر بتونم وقت آرایشگر بگیرم غروب میرم آرایشگاهی که نزدیک خونه قبلیمه.

دیشب خوب و به اندازه خوابیدم و به موقع بیدار شدم رفتم  پایین و همه برنامه های صبحم رو به موقع انجام دادم.

دیروز برای صبحونه ام عدسی درست کردم. و چند تا کاسه هم گذاشتم توی فریزر. شماها چطور عدسی درست میکنین؟

شنبه دیگه کری میره یک سفر کوتاه و یکشنبه عصر برمیگرده. یک لحظه فکر کردم "حالا که کری نیست برم شب خونه کسی بمونم..."بعد یادم اومد که من ایران نیستم و  نه خواهری هست و نه خونه پدری در کاره که  نیست که بخوام شب اونجا بمونم. اصلا انگار نه انگار که تا همین پارسال تنها زندگی میکردم. یعنی بعضی چیزها با اینکه خیلی زمان ازشون گذشته گاهی از اون اعماق میان بالا. مثلا منکه بعد از اینهمه سال جدایی هنوز روی انگشتم دنبال حلقه ام میگردم و فکر میکنم که جایی جاش  گذاشتم.

دیروز به اصرار کری سریال Silo رو شروع کردم. قسمت اولش که جذاب و خوب بود.قراره هرشب یک اپیزود بیشترنبینیم.


امروز میخوام:

از زندگی لذت میبرم، توی هرواقعه ای جنبه طنز و خنده آوری کشف میکنم .

آرامش درونیم رو توی هر شرایطی حفظ می کنم.

با آرامش و تمرکز حرف میزنم و کار میکنم.

به اندازه کافی آب مینوشم.

روی خوردنم کنترل کافی دارم.

با دیگران با مهربونی رفتار میکنم .

خوب گوشم میدم و سعی میکنم شنونده رو درک کنم.

خب همینها فعلا. روزتون خوش و دلتون آفتابی.


دوشنبه 18 نوامبر

سلام. امروز از اون روزهایی بود که بهش میگن روزهای بدبیاری، البته بدبیاریهای کوچک. دیشب دیر خوابیدم و سر صبح هم بیدار شدم و خوابم نبرد.  و چون خوابم خیلی کم بود با وجود احساس عذاب وجدان به مدیر تکست زدم و مرخصی گرفتم . نرفتم.  دیگه گاراژی که ماشینمون رو میگذاریم اشتباهی حسابمون رو کنسل کرده بود که البته زیاد مهم نبود ودرست شد. بعد رفتم جنس آمازون رو پس بدم برعکس همیشه که راحت وسریع بود ،کلی طول کشید تا برچسب رو براشون ایمیل بزنم و اینها. دیگه ؟ آهان موقع برگشتن   روکش دندون عقبیم در اثر جویدن آدامس افتاد. بعد هم توی گاراژ هیچکدوم از شارژرهای خالی کار نمیکردن . دیگه  اینکه یادم رفت  خبر بدم که برای برنامه بعد از مدرسه نیستم و احتمالا بچه ها منتظر مونده بودن دیگه چی؟ همینها دیگه .

میخوام از  خانم تراپیست دوباره وقت بگیرم.

امروز بالاخره رنگ  برای دیوارهای خونه انتخاب کردم  رو برای آقای نقاش فرستادم و قراره آخر هفته شروع کنه.

فردا آخر وقت وقت دندون پزشکی گرفتم. باید زودتر از سر کار برم. کاش بتونه همون تاج قبلی رو بچسبونه .

یعنی که بهم خوردن خوابم دیشب کلی روی همه روزم تاثیر گذاشت.حالا داشتم چکار میکردم؟ داشتم توی وبسایت مخصوصی که مال این کاره حساب میکردم که اگرهر سالی بازنشسته بشم درآمد ماهانه ام چقدر خواهد بود واز این کارها، یا بقول کری داشتم پولهام رو میشمردم. خب همین دیگه برم.



یگشنبه 17 نوامبر

سلام. دیشب  خواب عجیبی میدیدم. دیدم با اینکه  دیوید توی زندگیمه ، اما میخوام شروع کنم به دیدن آدمهای دیگه و  فکر میکنم رابطه با دیوید جدی نیست و  اون کلا  آدم  متعهد و پایداری نیست  که بهش روش  حسابی باز کرد. و خوشحال و هیجان زده ام از اینکه میخوام وبسایتهای آنلاین دیتنیگ رو دوباره نصب کنم ، اما  یکدفعه یادم   که ای وای، مدتهاست که  دارم با کری زندگی میکنم و بهش  متعهد هستم و نمیتونم  کس دیگه ای رو ببینم.

دیروز با یکی از گروههای همیشگیم رفتیم هایکنیگ. بخشی از راه  تنهایی و بخشیش به همقدمی و هم صحبتی آدمهای جدید گذشت. 

بعد از هایکینگ طبق معمول این گروه، همگی رفتیم کافی شاپ. اون آقایی که توی هایکنیگ خودش رو بهم معرفی کرده بود؛ با فاصله یک صندلی کنار ما نشسته بود. من چای یخ گرفته بودم. من رو به اسم بارها صدا کرد و  گفت  بنظر میاد که وزن کم کردی؟ پرسیدم از کی؟ گفت از قبل.  فکر کردم که آیا ما قبلا ملاقات کرده بودیم ؟  نکنه قبلا باهاش دیت کردم و یادم نیست؟ بعد یادم اومد که نه، پارسال  که  هنوز  کری رو دیت نمیکردم توی هایکنیگ دیده بودمش و حرف زده بودیم، و من احساس کرده بودم که خوب با هم کانکت میشیم ، و با اینکه انتظارش رو داشتم اما پیشنهادی برای دیدار دوباره نکرده بود.  دیروز هم همینطور بود، با علاقه به چیزهایی که گفته بودم گوش داده بود و از جزییات پرسیده بود. من میتونستم بگم که با دوست پسرم آرلینگتون زندگی میکنیم اما نگفتم. چرا؟ دوست داشتم بطور موقتی احساس کنم که آزاد هستم و تعهدی به کسی ندارم ؟طبیعتا اگر پیشنهادی میکرد  بهش میگفتم که  مجرد نیستم ،  و اون دوباره مثل دفعه قبل پیشنهادی نداد.بخاطر ترس  از رد شدن ؟ پارسال هم ترسیده بود حتما ؟یا اینها همه تخیلات خوشیگفتگانه منه؟  

اینها رو گفتم که بگم دلیل خواب دیشبم احتمالا  این بود.




جمعه 15 نوامبر

سلام.ساعت حدود 7 صبحه، یک ربعه دیگه باید راه بیفتم برم. مورفی کنار من لم داده روی مبل و نگران هیچی نیست ، نه سر کار رفتن و نه مثل کری نگران ژاکتی که دیروز پوشیده بود والان داره دنبالش میگرده .

امروز هم برای سومین روز متوالی ساعت 5:30 بیدار شدم و 5:40 طبقه پایین روی تردمیل بودم.  برخلاف دو روز گذشته با تمام وجود دلم میخواست آلارم رو خاموش کنم و برگردم توی تختم ولی فکر کردم که حیفه  چالش 21 روزه ای رو که شروع کردم خراب کنم ، پس  بهر حال رفتم. دیشب خوابم  عمیق نبود، شاید بخاطر پاپ کورنهای آخر شب، یا شاید چون دیروز عصر خیلی کار فکری کرده بودم( مدارک بچه ها و جلسات و اینها) از اینها که بگذریم فکر مشغول چیزی نبود.

صبح زود ورزش کردن  روز آدم  رو روی غلتک ، غیر امی اندازه، غیر از اینکه همه روز رو انرژِی داره و حالش خوبه ، برنامه های دیگه آدم  هم منظم میشه. صبحها  به محض بیدار شدن به کلیپ هایی که میخوام و قبلاانتخاب کردم گوش میدم؛ بعد از ورزش  هم دوش میگیرم  و اینطوری از دوش گرفتن  قبل از خواب خلاص میشم، دیگه اینکه  سر فرصت و بدون  عجله صبحونه میخورم و حتی دارم اینجا هم مینویسم. 

این کاری بود که توی خونه خودم  نمیتونستم انجام بدم. باید رانندگی میکردم می رفتم سالن ورزش و بعد هم میومدم خونه دوش و لباس و راه دور و... یعنی ممکن نبود!

اما امروز:

میخوام زندگی رو زیاد جدی نگیرم و توی هرچیزی جنبه خنده آور و طنزش رو کشف کنم.

به خودم و کارم و قضاوتم اعتماد کامل دارم.

آرامش من قدرت منه.

با آرامش حرف میزنم و روی حرفها و کارهام تمرکز دارم.

امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.

از بدنم بخوبی مواظبت میکنم.

من روی خوردنم کنترل کامل دارم.

من به اندازه کافی تلاش میکنم وازخودم و تلاشم سپاسگزارم.

امروز با خودم و دیگران مهربون هستم و به دیگران آرامش و شادی هدیه میدم.

خب همین فعلا.

پنجشنبه 14 نوامبر

سلام.امروز صبح که   به  طرف خونه ام  رانندگی میکردیم ، احساس کردم  که خیلی  دوستش دارم،مثل کسی  که بعد از مدتی یک آشنای قدیمی رو میبینه خوشحال بودم .

هر تکه از اثاثیه ای که نگاه میکنم ، یادم میاد که   کی و از کجا خریدمشون و با چه دقت و سلیقه ای انتخابشون کردم . دیوارهایی که رنگشون زدم ، پرده هایی که بارها عوض کردم ، تابلوهایی که فروشگاهها رو اینهمه برای پیدا کردنشون گشتم، خونه که فقط در و دیوار نیست ،توش کلی  کار و فکر و انرژی و عشق و سلیقه انباشته شده .

به کری میگم واقعا ما آدمها چرا اینقدر وسیله داریم؟ چرا اینقدر نیازمندیم؟  مورفی طفلک چند تا اسباب بازی داره و یک ظرف غذا و آب و شاید یک جعبه هم دارو. ما چی؟ از سر تا پامون که نگاه کنی نیاز هستیم. فقط برای نظافت و نگهداری پوستمون  کلی وسیله لازمه از صابون مایع و شامپو و  کاندیشنرو  بگیر ولوسیون  تا انواع کرمها .

بگذریم. امروز مرخصی گرفتم که از سازمان خیریه بیان وسائلم رو بدم ببرن که نبردن، یعنی گفتن سنگینه و پله داری و از این حرفها. کارهای مدرسه هم هست که باید جمعه تحویل بدم و ناچار شدم لپ تاپم رو بیارم خونه. وسط کار مدرسه،هوس آشپزی کردم، سوپ کدو حلوایی درست کردم باشیر بادوم که خوشمزه شد. بعد هم نونهای تست رو گذاشتم توی فر که کورتون درست کنم. یعنی که هرچی هنره وقتی مشغول کارهای مدرسه میشم شکوفا میشه کلا.


راستی امروز برای دومین روز متوالی 5:30 صبح رفتم پایین ورزش. این دورزه خیلی خوشحال و پر انرژیم نمیدونم برای ورزش صبح زوده یا برای اینکه دارم هدفم رو دنبال میکنم. 

ساعت 6:30 هم میرم یوگاه.

هوا امروز خیلی خیلی پاییزیه ، مخصوصا وقتی نگاهم از پنجره به کوچه روبرو میفته و درختهای زرد. 

خب همین فعلا برم بقیه کار مدرسه رو تموم کنم.

چهارشنبه 13 نوامبر

سلام. اومدم چند خطی بنویسم و زود برم. امروز صبح یک چالش سه هفته ای رو شروع کردم. اونم اینه که روزهای کاری صبحها قبل از کار برم پایین وزرش کنم. امروز ساعت 5:30 بلند شدم ، لباسهام رو که قبلا آماده کرده بودم پوشیدم و رفتم پایین. ساعت 6:15 برگشتم بالا دوش گرفتم و آماده شدم برای مدرسه، بعد با کری صبحونه خوردیم، تازه  وقت اضافه هم آوردم. 

امروز فکر میکردم که بودن توی اینجا دو تا مزیت واضح برای من داره اونم کوتاه شدن مسیر رانندگیمه و دیگه اینکه طبقه پایین اتاق ورزش داریم که تردمیل و .. ماشینهای اساسی که برای عضله سازی لازم دارم هست . مزیت دیگه اش اینه که چون بعد از کار زود میرسم خونه میتونم برم کلاس یوگا. از این مزیت ها که بگذریم کم کم از شلوغی اینجا خسته شدم ودلم برای محیط خلوت وسر سبز خونه خودم تنگ شده.

امروز متمرکز و خوب کار میکنم و سر کار  ازوقتم استفاده میکنم.

توضیحاتی که لازم نیست نمیدم.

با آرامش کار میکنم و حرف میزنم .

روی کارهایی که میکنم تمرکز دارم.

 موقع ناهار میرم پیاده روی کوتاه این دور و برها.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

سعی میکنم شنونده خوبی باشم و با حوصله به همکارها م گوش بدم. 

آرامشم رو در همه حال حفظ میکنم و میدونم که قدرت من آرامش منه.

خب همین فعلا.

سه شنبه 12 نوامبر

سلام. سه شنبه صبحه و بعد از سه روز برگشتیم مدرسه! دیشب لباس ورزشی و حتی کفشهام رو گذاشته بودم دم دست  تا صبح زودپایین ورزش کنم.ساعت 5:30 بیدار شدم،  حتی ازجام هم بلند شدم، اما دوباره برگشتم توی تختخواب، ا نه از روی تنبلی، از روی یک تصمیم منطقی! دیشب خیلی کم خوابیده بودم و  فکر کردم یک ساعت خواب  مهمتر از ورزش کردنه. نصف شب ساعت  یک بیدا رشدم و   بعدش بین خواب وبیداری گذشت ، این وسط  خواب هم دیدم، خواب تکرای تهران، توی ایستگاه اتوبوس  دنبال بلیط گشتن! اینبار یک بلیط قدیمی مچاله شده  هم ته کیفم پیدا کردم، احتمالا مال موقعی بود که هنوز ایران بودم! کری میگه فکرت مشغول مدرسه بود که نمیتونستی بخوابی؟ میگم نه .  شاید  بخاطرگرسنگی بود؟ دیروز حدودهای 6 بقیه سالادی که از ظهر مونده بود خوردم و دیگه همین. شاید فکرم درگیر  سریالی بود که دیده بودم؟ داستان یک دختر ژاپنی مبتلا به اتیسم که تبدیل به یک وکیل موفق میشه . نگران ایزی بودم ؟ نه واقعا.

آخر هفته پر از فعالیتی بود، البته برای من! جمعه رفتم یک کلاس یوگای سنگین . مربی کللاس یک خانم شاید هفتاد و چند ساله با موهای براق سفید دم اسبی شده   بود،  خیلی هم  خوشگل و مهربون . شنبه صبحم  تلف شد به انتظار برای salvation army تا بیان وسائل خونه ام رو ببرن که زودتر از موعد اومدن و پشت در موندن. یکشنبه بعدازظهر به کری گفتم بیا بریم   جنگل گردی،  تمایلی نداشت بیاد ، گفت راهش دوره ،گفتم اشکالی من رانندگی میکنم و رفتیم، پحدود 4 مایل پیاده روی  بود در کنار آبشار و رودخونه.غروب  قرار بود  بریم بار یا Board room .از کری پرسیدم دوست داری بریم بار یا بریم بوردرومم؟ گفت هنوز از هایکنیگ خسته ست و ترجیح میده خونه بمونیم، موندیم خونه اما من که از نظر ذهنی برای بیرون رفتن آماده بودم حوصله ام سر رفت توی خونه.

دوشنبه کری خونه بود و  من رفتم یک  هایکینگ طولانی 7.5 مایلی . برگشتم با هم رفتیم بیرون سالاد خوردیم  . کری کمی پای کامپیتورش کار کرد و آماده شد برای بازیی که آخر هفته دیگه میخواد اداره کنه و منهم  کمی کتاب خوندم و بعد تصادفا یک سریال خوب پیدا کردم.

شاید دیشب فکر از این مشغول بود که آیا من وکری از نظر سطح انرژی چقدر بهم نزدیکیم؟و  آیا من زندگی با کری رو صرفا بخاطر آرامش و راحتی که بهم میده انتخاب نکردم؟


 پنجشبنه دوباره از salvation army بیان، ظاهرا باید مرخصی بگیرم. وسائلی رو که اونها نمیبرن باید بدم به اینهایی که junk آشغل میبرن بیان ببرن و کلی هم پول بدم بهشون. خونه که خالی شد ، میدم رنگش بزنن.

اما امروز :

فقط به کارهایی که قراره امروز انجام بدم تمرکز میکنم.

به اندازه کافی آب مینوشم.

به کارم و قضاوتم اعتماد کامل دارم.

من دارم بهترین کاری که میتونم برای بچه ها انجام میدم.

با آرامش حرف میزنم و عمل میکنم.

آرامش من قدرت منه.

به سلامتی خودم اهمیت میدم.

با خودم و دیگران مهربان هستم.

یادم باشه به آقای رنگ کار هم زنگ بزنم.

خب همین

جمعه 8 نوامبر

سلام. جمعه است، یعنی بهترین روز هفته. مخصوصا که حواست نبوده که دوشنبه هم بمناسبت Veterans Day تعطیله و صبح تازه فهمیده باشی که یک تعطیلات 3 روزه در پیشه.

آدم توی بعضی مقاطع زندگی لازمه تصمیم قاطع بگیره. معنی تصمیم قاطع این نیست که قراره همیشه پای تصمیمون بمونیم اما معنیش اینه که توی این شرایط این تصمیم رو میگیریم و حداقل خودمون میدونیم چی می خوایم.

من همین الان بطور رسمی تصمیم میگیرم که  دست از شک و تردید بردارم. می خوام با کری   توی یک خونه زندگی کنم و برای ساختن زندگیی که میخوام  از نظر عاطفی فکری و زمانی سرمایه گذاری کنم! 


راستی دیروز بعد از این سرماخوردگی طولانی بالاخره رفتم برگشتم به جهان زندگان و بعد از مدتها رفتم سالن ورزش برای یوگا. امروز هم یک کلاس یوگای دیگه هست که قراره سخت تر و پیشرفته  تر باشه که میخوام  برم و امتحان کنم.


خانم همکار کی میخواد این جعبه های بزرگ رو از توی اطاقمونه ببره واقعا؟ من بهش چیزی نمیگم البته.تجربه ثابت کرده که واقعا نمیارزه.

امروز شادی رو انتخاب میکنم.

به اندازه حرف میزنم و با آرامش.

آرامش من قدرت منه.

به قضاوتهام اعتماد دارم.

از خودم مواظبت میکنم.

من اولویت خودم هستم.

من شایسته یک زندگی راحت و شاد و آروم هستم.

همینها فعلا.


پنجشنبه7 نوامبر

سلام.پنجشنبه صبحه. چقدرامروز دیر از جام بلند شدم. بعدش هم با عجله شلوار مشکی نیمه ورزشی و تی شرت بنفشم رو که از گیفت شاپ کوهستان خریدم پوشیدم و بسرعت نشستم سرمیز صبحونه. به کری میگم که حالم بهتر از دیروزه وکمتر غمگینم. کری میگه که حال همه مون کم کم بهتر میشه و واقعیت (نتیجه انتخابات) رو میپذیریم.

دیروز سهام خیلی بالا رفت، موقتا یا هرچی. باید دید دردرازمدت وضعیت اقتصاد چطوری میشه.

 ذهن من هنوز  بین رانندگی طولانی بین خونه خودم ومحل کار و گزینه دیگه که اجاره یک محل توی آرلینگتون واجاره دادن خونه خودمه سرگردونه.

من که پس انداز خیلی کمی دارم، نه نگران آینده هستم نه بازار سهام و نه چیز دیگه ای.یا من خیلی بی فکرم و یا اینکه کری با همه پولی که داره بیشتر از من نگرانه و احتیاط میکنه. یعنی در کل من پولدار تر نیستم ولی بی نیازترم.

کری به من میگه که یاداش بندازم که لازم نیست نگران پول باشه، یادش بندازم که میتونه راحت خرج کنه. یعنی الان من نگران وضعیت مالی کری بیشتر  ازوضعیت مالی خودم هستم. کری عادت کرده برای آینده و بازنشستگی پس اندازکنه و  حالا که اون روز اومده  هنوزنمیتونه اون عادت رو ترک کنه.مثلا من اگربودم کلا به بیشترشدن پولم و اینکه چی اقتصادی تره ، خرید خونه یا اجاره اش و پولش رو توی بازارسهام گذاشتن و  اینها اصلا فکر نمیکردم و فقط هرطور که دوست داشتم زندگی میکردم.  شاید هم برای همینه که حتی اگر من و کری توی شرایط مساوی هم بودیم، من هیچوقت مثل اون پولدارنمیشدم.

اما کلا مهم اینه که اینها چقدر روی زندگی من اثر میگذاره یا نمیگذاره.

امروز هم آرامش رو انتخاب میکنم.

به خودم و قضاوتهام اعتمادکامل دارم.

شادی رو انتخاب میکنم.

میخوام زودتر سلامتی کامل رو بدست بیارم.(سرماخوردگی یا آلرژِی یا هرچی که هست دیگه کافیه.)

خب همینها فعلا. برم.


خب همین فعلا برم.


چهارشنبه 6 نوامبر

سلام.بعد از چهار روز ، برگشتم مدرسه!دو روز تعطیلات آخر هفته وبعدش روز کارنامه نویسی و دیروز  هم که انتخابات بود!

نزدیک 6 صبح که چشمهام رو بازکردم، کری داشت موبایلش رو نگاه میکرد،  ازش پرسیدم که چی شد؟ گفت: "ترامپ برد." انتظارش رو نداشتیم، درست مثل 8 سال قبل انتظارش رو نداشتیم ولی نه به اون بدی! 

خانم مدیر امروز دیرترازهمیشه و همزمان با من ماشینش رو پارک میکنه. یک کت بنفش یاسی پوشیده که با یک کیف همرنگش ست کرده. دم در که بهم سلام میکنیم انگاربا نگاهمون به هم یکجورایی تسلیت میگیم.

امروز پدر یکی از بچه ها برای بچه های کلاس اولی  داستان " رئیس جمهور آقای اردک" رو تعریف میکرد که کنایه از انتخاب شدن ترامپ هست. بعد در مورد رای دادن و اینها با بچه ها حرف زدآخرش هم برای تمرین، بچه  ها به یکی از 3 شخصیت :(بللک پنتر و آنا و مونا) رای دادن و رای ها رو شمردن.


دیروز رفتم خونه خودم، تا از شر بعضی چیزهای اضافی خلاص بشم. مهمترینش بوفه توی ناهار خوری بود که باید خالی میکردم تا بدمش بره. قراره از سازمان خیریه بیان بعضی ای اثاثیه رو ببرن و سائلی که به اندازه کافی برای سازمان خیریه خوب نیست هم  بعدا بگم پول بدم یک کمپانی دیگه ببره.

دیگه چی؟ مدیر بالاخره "همون ارزیابی رو که خودم میخواستم تایید کرد." یعنی موعدش گذشته و فعلا که تغییری نداده توش.

در مورد خونعه نمیدونم چکار میخوام بکنم. کری تصمیم گیری رو به من واگذار کرده و میگه فقط میخواد هرجا هستیم باهم زندگی کنیم. یک گزینه اینه که یک جا رو توی آرلینگتون درازمدت اجاره کنیم و منهم بخش کمتری از اجاره رو بدم، که در اینصورت باید خونه خودم رو اجاره بدم . گزینه دیگه اینه که با کری بریم خونه من زندگی کنیم.

خب فعلا همین.

جمعه 1 نوامبر

سلام.  آمار خیلی پایین خواننده ها نشون میده که احتمالا  دیروز وبلاگم از ایران قابل دسترسی نبوده. درسته؟

انگشت کوچک دست چپم از دیروز ورم کرده و تایپ کردن سخت شده برام. امیدوارم فقط ضرب دیدگی باشه و عفونت نکرده باشه.


گیاه ریحونم که دیروز تقریبا مرده بود،  حالش بهتر شده. میخوام ببرمش خونه چون یک تعطیلات آخر هفته طولانی درپیشه. دوشنبه که روز برنامه های آموزشی آنلاینه و تطعیلیم  و سه شنبه هم که روز انتخابات ریاست جمهوریه.

دیروز عصر دوستم اومد. با هم سه تایی شام خوردیم و بعد بازی کردیم، همون بازیی که من جدیدا یاد گرفتم رو بدوستم هم یاد دادیم. وقتی مهمون دارم رفتار کری حرف نداره. دیروز هم خرید کرد و هم شامی رو که خواسته بودم برامون درست کرد. هم خیلی خوش اخلاق  و مهربون بود. وقتی هم میخواستم ظرفها رو جمع کنم گفت نه تو بشین پیش دوستت و با هم فارسی حرف بزنین من آشپزخونه رو تمیز میکنم، هرچنهد همه مدت  انگلیسی حرف زدیم. بعد از شام  سه تایی همون بازیی رو کردیم که من جدیدا یاد گرفتم . فکر کنم این رو هم به برنامه  ای یک ساله ام اضافه کنم اینکه اقلا 5 تا بازی رو خوب یاد بگیرم.


ایزی امروز موقع جشن بادکنک بازی توی راهرو با بچه های دیگه بازی میکرد حتی دنبال یک بچه بزرگتر از خودش کرد و بادکنکش رو گرفت!  به مامانش زنگ زدم و براش تعریف کردم. کلا ،  غیر از معلهای کلاس ماهم باید جداگانه  هر دوهفته یکبار با خانواده ها تماس بگیریم و و اونها رو توی جریان پیشرفت بچه هاشون قرار بدیم. من تلفن زدن رو به ایمیل ترجیح میدم و تماسهام معمولا تلفنیه.


موضوع دیگه ای که ذهنم رو مشغول میکنه و یک  مکالمه طولانی با معلم ایزی  در موردش داشتم اینه که آیا ایزی به dedicated aid نیاز داره یا نه. این به معنی کسی هست که منطقه استخدام میکنه و وظیفه اش اینه که حواسش بطور اختصاصی به  یک دانش آموز باشه . من نظرم منفی بود برای اینکه وجود چنین کسی ایزی رو وابسته میکنه و جلوی استقلاش رو میگیره . و از طرفی کسانی که استخدام میکنن بنا بر تجربیات قبلی من تجربه و صلاحیت کافی ندارن و میتونن کنترلگر باشند. بنظر من بهتره ساعتهای ایزی از الان که 5 ساعت در هفته کمک توی کلاس و 2 ساعت خارج از کلاس هست مثلا به 10 ساعت توی کلاس برسه. و بعد اگر هنوز نیاز به کمک بیشتر احساس شد اونوقت برای dedicated aid اقدام بشه. هرچند اگر اقدام هم کنیم موافقت منطقه خیلی سخته و یک پروسه بسیار طولانیه!ً

خب همینها فعال.


پنجشنبه 31 اکتبر

سلام . امر وز باالاخره برگشتم سر کار.همون لباس جاودگری رو که چند سال پیش خریدم پوشیدم و بجای کلا ه بزگ ، امسال یک تل کوچول که یک کلاه نارنجی جادوگری بهش وصله به موهام وصل کر دم.

 ایزی توی این چند روزه ای که نبودم معلمهاشو بیچاره کرده بود. بطوری که وقتی وارد کلاسشون شدم همه از خوشحالی دست زدن!!!!

بچه ها مثل هر سال با لباسهاشون رفتن دور ساختمون رژه اما من نرفتم ، هوا هنوز یکمی سرده.

دوستم قراره عصر بیاد خونه مون، کری قراره براش میت لوف بپزه.

به کری میگم Baord game بازیهایی که بلدی به من هم یاد بده. دیروز بهم Port Royal رو یاد میده که با کارت بازی میشه و یادگرفتنش راحته. دو دست بازی میکنیم و من میبرم. البته با راهنماییهای کری. بازی کردن، مخصوصا یادگرفتن بازیهای جدید برای ذهن خوبه. از طرف دیگه یاد گرفتنشون باعث میشه من وکری فعالیتهای مشترک بیشتری با هم انجام بدیم.

به کری میگم. بیا یک "کد" درست کنیم برای موقعهایی که یکیمون داره زیادی چیزی رو توضیح میده یا وارد جزییاتی میشه که طرف مقابل اون موقع میلی به شندینش نداره.

کری موافقه. بعد از پیشنهاد چیزهای مختلف این علامت رو انتخاب میکنیم" بوسه فرستادن به دست و گفتن  I Love you" اینطوری حس بد اینکه از طرف بخوایم ساکت بشه و دیگه توضیح نده برطرف میشه. کری معتقده که ما خیلی خوب میتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم و از هرچیزی میتونیم با احساس امنیت با هم حرف بزنیم.

10 دقیقه دیگه جلسه دارم. متاسفانه اون جلسه ای که فکر میکردم در غیبت من دیروز تشکیل میشه، افتاد به امروز باید کامپیتور م رو بردارم برم طبقه دوم اطاق خانم معاون مدرسه.

میخوام آروم باشم. 

قدرت من توی آرامش منه.

زیاد توضیح ندم و حرف نزنم.

سکوت گاهی بهترین اسلحه ست.

خب همین برم.

چهاشنبه 30 اکتبر

سلام. برای سومین روز متوالی خونه هستم، با تعطیلات آخر هفته میشه 5 روز! دیشب  موقع خواب سرفه میکردم و  صبح صدام گرفته بود. فکر کردم اگر برم مدرسه هم کار چندانی ازم برنمیاد مخصوصا که جلسه هم داشتیم. 

همونطور که حدس میزدم کری نفهمید که ژل زدم. به لطف لوازم آرایش، لکه صورتم رو پوشوندم !لکه ا ی که فعلا قرمزه  وقراره  بعدش بنفش و زرد بشه تا از بین بره. خب بله اگر مثلا بعدا بفهمه و بگه تغییر کردی البته که بهش راستش رو میگم اما الان چه کاریه؟ بگم راستی من ژل زدمها؟که چی بشه؟

دلم میخوادغذای ایرانی درست کنم اما نمیدونم چی درست کنم که  پلو ، سیب زمینی، و  تخم مرغ نداشته باشه، سرخ کردنی نباشه و پروتئین کافی هم داشته باشه. 

کری آخرین امضاهای فروش خونه اش رو انجام داد. فردا خریدار آخرین امضاها رو انجام میده و کار تموم میشه و البته همه چیز کاملا آنلاین بود و لازم نبود ازجاش جم بخوره.

. چند روز پیش  از شرکتی که سقف خونه  کری رو درست کرده بود براش هدیه تشکر فرستادن، بازش کردیم توش شیرینی بود. میگم حالا هم که خودمون نمیخریم برامون می فرستند. شیرینهاخیلی کوچکن. من اول میرم توی آشپزخونه دوتا برمیدارم میام سر جام میشینم. بعد کری میره چند تا برمیادره میاد. بعد این سفر بین اطاق نشینمن و آشپزخونه هی تکرار میشه تا اینکه کل جعبه رومیاریم و با هم تمومش می کنیم .دیگه با هم راحتیم  ادای آدمهایی رو نمیاریم که نیستیم. آدمهایی که اینکه روی خوردنمونو کنترل داریم. امروز صبح کری مچ من رو میگیره که دارم از آجیلی که خریده ( مخلوط اجیل و چیزهای شیرین و تند دیگه) میخورم.میگه اونوقت تو ادعا میکنی که فقط یک مشت سبزیجات برات  کافیه و میوه دوست داری. میگم خب تو میخری که من ناچار میشم اینها رو بخورم.

بعد از یک ماه به اینجا عادت کردم. حتی به پیاده رویهای بین خونه و گاراژ. مرحله بعدی چیه؟ اینکه بعضی وسائلی که نمیخوام بدم بره مثل تخت خواب اطاق مهمون و اطاق خودم و بعد خونه رو بدم رنگ بزنن. چه بخواهیم بمونیم چه اجاره بدم، خونه بهرحال باید رنگ بشه. 

کری رفته استخر ومن در حال نیمه استراحت هستم. فعلا همین.

سه شنبه 29 اکتبر

سلام.

ماموگرافی بالاخره انجام شد.

خونه چه خوب و آرومه.عاشق وسط هفته هایی هستم که خونه می مونم حتی اگر بخاطر بیماری یا ماموگرافی باشه.

امروز به کری میگم من یک جای دستمال سفره میخوام سفارش بدم ببین کدوم رودوست داری؟ بعداز بررسی نسبت میزان کربوهیدرات و فیبر توی مواد مختلف با کری به این نتیجه میرسم که چیا سید (دونه چیا) برای صبحونه ام بهترینه و اون رو  هم  از آمازون سفارش میدم. میگه معلومه که حوصله ات سر رفته که داری دنبال یک چیزی میگردی توی آمازون جنس سفارش بدی. میگم آره...

خب همین برم آماده بشم برای دکتر پوست.برگشتم بقیه اش رو مینویسم.

عصر

دکتر گفت اون نقطه سفید نگران  کننده نیست، به مشکلات سیستم ایمنی مربوط نیست و کاریش هم نمیشه کر د.  بعدش هم نشستم روی اون صندلی و فرو رفتن سوزن توی گونه هام رو تحمل کردم. یک طرف صورتم خوبه اما انورش کبود شده. توی دستشویی دکتر کبودیها رو با لوازم آرایش پوشانم، کری زنگ زد که بیاد دنبالم که گفتم هوا خوبه و پیاده میام. هنوز که کری نفهمیده ژل زدم . اگر فهمید بهش میگم اگر نفهمیدهم که دلیلی نداره بهش بگم البته تاوقتی بتونم کبودیها رو بطور مناسبی بپوشونم.

فردا کری امضاهای آخرش رو میکنه و کار فروش خونه تموم میشه.


سه شنبه 29 اکتبر

سلام. به مکالمه ها توجه میکنم، دوستم "آ" زنگ میزنه و میگه وقت داری برای حرف زدن؟ میفهمم که منظورش یک مکالمه جدیه. میگم  آره اتفاقا امروز مریضم و از خونه موندن حوصله ام سر رفته . بعد اون برام از فشارهایی که روشه تعریف میکنه، دخترش که موقتا یکی دو هفته ای هست برگشته پیششون،خواهرش که درگیر مشکلات جداییشه، میدونم که "آ" همه چیزهایی رو که من میدونم میدونه و همه راه حلهایی که به ذهن من میرسه به ذهن اونهم میرسه و هدفش از این مکالمه اینه که من بهش گوش بدم، که البته گوش میدم. بعد چهره خندان "آ" توی عکسهای اخیرش که توی اینستا گذاشته یاد م میاد. عکس آخرکنسرتی هست که با دخترش رفته، همون روزی که موقع برگشتن دخترش اعصباش رو خرد کرده.   عکس بعدی با گروه دیگه از دوستاش  با زیباترین خنده ها که اصلا نمیتونی باور کنی  پشتشون آدمیه که بقول خودش  داره زیر فشار له میشه. به این فکر میکنم که آیا با این گروه از دوستهاش از حال واقعیش حرف میزنه، از نگرانیهاش؟. خب شاید هم هر آدمی علی رغم مشکلات زندگیش میتونه توی لحظاتی از ته دل بخنده و اون لحظات رو با گرفتن عکس همیگشی کنه و این اشکالی نداره . بگذریم....نکته اینه که "آ" به من اطمینان کامل داره و حتی از پیشرفتهای شخصیش و چیزهاییکه میخواد تغییرشون بده با من حرف میزنه و این خیلی خوبه .

بگذریم.

دیروز فیلم "کیک محبوب من " رو دیدم.  خب حتی برای من که اینجا زندگی میکنم این بی احتیاطیه بزرگیه که مردی رو که اصلا نمیشناسی اینطوری به خونه ات دعوت کنی. هرچند شاید رفتار چنگ زدن به آخرین امیدهای باقیمونده برای ارتباطه .اما حالا چی میشد اگر آخرش فرامرز سکته نمیکردو قصه به خوبی تموم میشد ؟ یک سریال ایرانی دیگه هم بود،که وقتی همه چی به خوبی تموم شد کارگردان شخصیت اول مرد فیلم رو توی تصادف رانندگی بدون  علت کشت.آخه مگه مرض داشتی؟ خب میگذاشتی لبخند روی لب بیننده ها بمونه دیگه.

باز هم بگذریم. وقت ماموگرافی دارم از اونجایی که ماشین من برقیه کری برای صرف جویی توی باطری کری من رو می رسونه. توی گاراژی که پارک میکنم شارژِر هست ولی خیلی اوقات اشغاله .

 عصر هم نوبت دکتر پوست دارم هم بخاطر لکه سفیدی که روی ساعد دستم هست و هم اینکه  میخوام ژل بزنم. زدن ژل ر و هنوز به کری نگفتم میخوام ببینم خودش متوجه میشه یا نه. اما لکه خیلی کوچکه  وقطرش حدود دو میلیمتر بیشتر نیست،چندان نگرانش نیستم فقط میخوام جلوی گسترشش رو بگیرم.

اما حالم بهتره. از بینیم کمتر آب میاد بجاش سرفه میکنم

امروز میخوام شاد بودن رو انتخاب کنم.

میخوام سلامتی رو انتخاب کنم.

میخوام چیزهایی رو که قدرت تغییرشون روندارم بپذیرم.

میخوام چیزهایی رو که میتونم تغییر بدم هم بپذیرم و دوست داشته باشم .

میخوام آرامش خودم رو در مقابل آدمهای بی منطق و نادان حفظ کنم.

آارمش من قدرت منه

همین فعلا.


دوشنبه 28 اکتبر

سلام. سرما خورده ام و مونده ام خونه. عطسه های وحشتناک میکنم و از چشم وبینیم  آب میاد. مورفی کنارم دراز کشیده. کری الان از استخر برگشت.  من از روی  حوصله سر رفتگی  آنلاین خونه ها  رو چک میکردم. نمیدونم هواست یا صبح یک روز کاری خونه موندن که بهم احساس  روزهای آخرین خونه ایکه با همسر سابق زندگی میکردیم میده. یک  کاندومینویم  نوساز و شیک توی فالزچ. نگاه کردم ببینم اونجا چیزی برای اجاره یا فروش هست؟ که نبود.

حوصله چیه؟ گاهی سر میره، گاهی آدم نداره؟ بعضی ها زیادی دارند، بعضی ها کم؟ توی دیکشنری آنلاین که نگاه میکنم میبینم یکی از معانی حوصله چینه دان مرغه! چینه دان بخشی از دستگاه گوارشی پرنده هست که برای ذخیره سازی غذا قبل از گوارش ازش استفاده میکنه. خب بگذریم.

فردا هم نوبت دکتر پوست دارم و هم ماموگرافی که باید برم. چهارشنبه دو تا میتنیگ هست که براش آماده نیستم چون امروز و فردا ر و مدرسه نرفتم. حالا یعنی باید چهارشنبه هم نرم احتمالا؟ نمیدونم.

خب همین.



یکشنبه 27 اکتبر

سلام. غروب یکشنبه ست. کری پشت  میز گرد کوچولوی دو نفره نشسته و  شام میخوره(یا حالا بزور چهار نفره). روی میز یک نکمپاش و گلدون کوچولو هم هست با یک شاخه گل رز قرمز مایل به نارنجی.گل رو از بین دسته گلی که کری خریده جدا کردیم و گذاشتیم روی میز، بقیه گلها روی پیشخوان آشپزخانه هستند. ایندفعه دسته گلم تم پاییزی داره ،زرد و نارنجی و بنفش . امروز فکر میکردم که چقدر خوشبختم که کسی هست که  ازم مواظبت کنه.قدر مواظبت شدن رو آدمهایی که مثل من سالها وقتی مریض شدن خودشون برای خودشون سوپ در ست کردن بهتر میدونن.

امروز صبح که رفتیم خونه ام سر بزنیم   از دیدن خونه ای که خالی و  تنها به حال خودش ر ها شده بود دلم گرفت .همون احساسی که وقتی بجاهایی میریم که قبلا توشون زندگی میکردیم پیدا میکنیم . شاید هم احساس برگشتن به فصل تموم شده ای  از زندگیم بود. هر چند  فقط یکماهه که اینجا هستیم .

یکی از فرقهای ایرانیها و آمریکاییها ( اونهایی که من باهاشون در تماس بودم) اینه که آمریکاییها  به ادم اصرار نمیکنن. مثلا من اگر مریض بودم و شوهر سابقم میگفت چیزی می خوری و من میگفتم نه، اون گوش نمیداد و برام سوپ یا آبمیوه و هرچی فکر میکرد خوبه میاورد. ولی اگر کری از من بپرسه چیز لازم داری و من بگم نه اون کاملا گوش میده و چیزی برام نمیاره 

توی مدرسه کلی کار هست ولی فکر نمیکنم بتونم فردا برم. سه شنبه هم وقت دکتر پوست دارم و هم وقت ماموگرافی که بهرحال ناچارم برم.

 راستی صبح خونه خودم که رفتم دیدم وزنم با لباس 123.5هست یعنی بدون لباس مثلا 122 که از وزنی که میخوام فقط 2 پوند فاصله دارم. 

ادم مریض که میشه دل نازک هم میشه؛ منهم  بین این همه آدم ،دلم برای موفرفری و زمانی که تورنتو   پیش هم بودیم تنگ شده.

این کلیپهای آرایشی که توی انیستاگرم میگذارن برای آرایش عروس و غیره.. چرا اینطوریه؟ همه لنز رنگی میگذارن و هم مثل عروسکهای کارخونه ای آخرش شبیه هم میشن .

کری برای اولین بار موهاش رو توی منطقه جدید کوتاه کرده و خیلی خوشحاله و گاه و بیگاه در مورد تجربه جدیدش حرف میزنه.

کری میگه هز ار سال هم فکر نمیکرد  که زمانی توی آرلینگتون توی یک آپارتمان اجاره ای با یک زن ایرانی زندگی کنه!!

منهم میگم زمانی که توی ایران دانشجوی گفتاردرمانی بودم هیچوقت فکر نمیکردم زمانی توی آمریکا، توی یک مدرسه دولتی معلم بشم و بایک مرد آمریکایی زندگی کنم!! اینها هم بازیهای زندگیست دیگه.

یکی از فواید زندگی با کری اینه که انگلیسی من بسیار روان تر شده.

خب همین دیگه برم.



یکشنبه 27 اکتبر

سلام. صبح یکشنبه ست .صبح با سردرد و گلودرد و گرفتگی بینی از خواب بیدار شدم .قرار بود دوستم بیاد سه تایی با کری بریم جورج تاون گردی، صبح تکست زدم که مریضم و رفتنمون کنسل شد. فکر کردم چند تا از اون دوستها داشتم که اگر میگفتم حالم خوب نیست و نمیتونم بیام، بگن میخوای من بیام بهت سر بزنم؟ یا اصلا نپرسن و بگن من بهر حال میام بهت سر میزنم؟  شاید توی همه این "سالهای دوراز خانه" موفرفری تنها کسی بوده که هر وقت مریض بودم بدون اینکه بپرسه اومده بهم سر زده. خیلی خب میدونم، دوستم هم میدونه که اگر کاری داشته باشم کری هست که ام مواظبت کنه وگرنه میپرسید که چیزی لازم دارم یا نه، ولی کلا میگم چند نفر از این دوستها داریم؟

شنبه 26 اکتبر

سلام . دیشب موقع خواب کری خیلی غیر رسمی و آروم گفت که راستی اسرائیل به ایران حمله کرده. من رو میگی؟؟؟ یکهو همه خاطرات جنگ و احساس مربوط ب حمله های هوایی و به شیشه چسب زدنها و صحنه های خیابونهای سنگر بندی شده  ،ریخت توی وجودم. اخبار رو نگاه کردم ولی چیز زیادی نفمیدم.

صبح با خواهرم و دوستم تلفنی حرف زدم و متوجه شدم که حداقل توی تهران اوضاع چندان نگران کننده نیست و حتی مردم خوشحال شدن که حمله ای که منتظرش بودن تموم شده و رفته!

یک هاینکینگ طولانی توی لیستمه. یک منطقه دور و جدید که  هر مسیر یک ساعت رانندگی داره! اولش تنبلیم اومد بعد فکر کردم که پارسال همین موقع بدون کوچکترین شکی میرفتم، پس نرفتنم یعنی راحت طلبی  و ترس از خارج شدن از نقطه امن! پس باید برم. 

امروز هم میخوام با آرامش ؛ هشیاری و تمرکز زندگی کنم.شن

میخوام سعی کنم دیگران رو رک کنم.

شنونده خوبی باشم.

میخوام خوشحالی رو انتخاب کنم.

خب همین تا بعد.




جمعه 25 اکتبر

سلام. خسته نشدین از این هر روز نوشتنهای من؟ این روزها وقتی میام  سر کار یکیمی وقت دارم بنویسم و این برام تبدیل به یکجور عادت شده. اما عادت جدید دیگه ام اینه که : دفتر یادداشت کوچولوم رو بجای کنار تخت، روی میز اتاق نشیمن میگذارم. شبها قبل از اینکه برم بخوابم توش می نویسم و صبحها بعد از خوردن صبحونه قبل از رفتن هم چند خطی توش مینویسم و اینها روی هم اگر 5 دقیقه وقت بگیره ولی همین 5دقیقه تاثیر فوق العاده ای روی روزم داره.

صبح که رسیدم اول یکی از معلمها در مورد ایمیلم به مدیر حرف زد و گفت اونهم دقیقا همین روتوی جلسه ای که داشتن مطرح کرده و  پیشنهاد کرد ازش یک سوال کوتاه بپرسم که راه فرار برای جواب دادن نداشته باشه. بعد اومدم توی اتاقم، هم اتاقی گفت که خانم مدیر داشته با آقای دفتردارجدید میگفته در صورت کمبود نیرو از ما( معلمهای استثایی) بعنوان آخرین نیرو برای پوشش دادن کلاسها استفاده کنن. 

بعد چشمم افتاد به گلدون خیلی کوچولوی ریحونی که خریدم و فکر کردم که بهتره جاش رو عوض کنم.از کلاس همسایه یک ظرف پلاستیکی سفید گرفتم، رفتم توی باغچه و گلدون رو با خاک نرم پر کردم بعد گلدون کوچولوی پلاستیکی اصلی رو با قیجی بریدم و ریحونم رو با خاک و ریشه هاش کاشتم . 

امروز داشتم با کری ازجریانات مدرسه حرف میزدم، هر چی که من میگفتم کری یاد جریانی از کار خودش میفتاد و مثلا میگفت سوپروایزر من هم اینطوری بود و بعدفلان و...

خیلی خب این یک مهارت ارتباطیه مهمه! اینکه وقتی کسی براتون چیزی تعریف میکنه گوش بدین! هی توی فکرتون دنبال چیزی مشابه نگردین که در موردش حرف بزنین فقط گوش بدین. صبح یک ربع اضافه وقت داشتم به کری گفتم که : دیروز یک پادکست گوش میدادم در مورد نحوه حرف زدن و ارتباط داشتن و اینها. البته این پادکست رو دیروز که نه ، قبلا گوش داده بودم. بهش گفتم:" میدونم بعضی وقتها که من در مورد چیزی حرف میزنم موقع مناسبی نیست. بعضی وقتها هم که تو در مورد چیزی حرف میزنی من توی مود گوش دادن به اون موضوع نیستم یا کار دارم یاذهنم مشغول چیز دیگه ای هست" براش در مورد اون پادکست گفتم و حالا چیزهایی رو که از اون پادکست یاد گرفتم اینجا هم مینویسم.

وقتی میخواهیم مکالمه ای رو شروع کنیم باید دوتاکار انجام بدیم. اول اعلام کنیم که هدفمون از گفتن اون حرفها چیه. و بعد  اینکه اون طرف آمادگیش رو داره یا نه. یعنی یکدفعه بدون اجازه نپریم وسط فضای ذهنی اون.

مثلا:

میخوام 5 دقیقه فقط غر بزنم و شکایت کنم وقت و حوصله اش رو داری؟

میخوام در موردی باهات مشورت کنم و میخوام نظرت رو بگی و بهم کمک کنی.

حالم خوب نیست و میخوام "فقط" بهم گوش بدی. می تونی؟

بعضی ها بطور طبیعی این مهارت رو دارن که وقتی طرف شروع میکنه به حرف زدن متوجه بشن که دنبال چیه ولی بعضی از شنونده ها این مهارت رو ندارن و باید مستقیم بهشون گفت.

امروز هم من به کری گفتم که وقتی در مورد مشکلات مدرسه حرف میزنم دوست دارم تو گوش بدی. برای من وقت مناسبی نیست که  برام در مورد موارد مشابهی که برای تو درگذشته اتفاق افتاده بگی. 

کری هم بهم گفت که گاهی که من موضوعی رو تعریف میکنم اون ذهنش مشغول چیز دیگه ای هست و نمیتونه خوب گوش بده و موافق بود که این روش، یعنی قبل از شروع صحبت به طرف اعلام کنیم که دنبال چی هستیم و از آمادگیش بپرسیم روش خوبیه!

خب همین گفتم شاید بدرد شما هم بخوره. برم ایمیل خانم مدیر و بخونم و جواب بدم.

اما امروز هم:

میخوام شنونده خوبی باشم و سعی کنم واقعا به گوینده گوش بدم و درکش کنم.

میخوام مهربون باشم وکسی رو خوشحال کنم.

میخوام آرامشم رو توی همه شرایط حفظ کنم.

آرامش من قدرت منه.

من در امنیت بسر میبرم و هیچکس نمیتونه به من آسیبی برسونه.

من تاثیرگذار و قوی هستم و کنترل زندگیم رو دراختیار دار.


پنجشنبه 24

سلام. عصر که اومدم کری   توی اتاق خواب پای کامپیتر بود. میدونستم  ازساعت 6-4 کار داره و نمیبینمش.  مورفی مثل همیشه از دیدنم شروع به خوشحالی و واق واق کردن کرد.کری که صدای مورفی رو شنید در اطاق رو بازکرد و گفت میشه نگذاری مورفی صدا کنه و توی اطاق من هم نیاد؟ من گفت میتونم نگذارم توی اطاق بیاد اما جلوی واق واقش رو نمیتونم بگیرم. بعد هم مشغول درست کردن غذام شدم، در حالیکه از رفتار کری ناراحت بودم. از اینکه در و که باز کرد سلام نکرد، مگه سلام و احوالپرسی چقدر وقت میگرفت اما از اون بدتر و دلیل اصلی ناراحتیم این بود که میگه یک کاری کن مورفی سر و صدا نکنه. خب مثلا چکار کنم؟ جلوی دهانش رو بگیرم.

میدونم که ناراحتی من شاید یاد آوری خاطره ای خیلی قدیمی باشه وقتی همسر سابق توی ایران برای فوق لیسانس آماده میشد و وقتی از سرکار میومد خونه در اطاق رو میبست که درس بخونه و وقتی پسرمون سر و صدا میکرد اعتراض میکرد.

نمیدونم اگر چنین خاطره ای نداشتم باز هم رفتار کری اذیتم میکرد یا نه؟

ناهار خوردم و رفتم سالن ورزش، کری تکست زد کجایی؟ گفتم اینجام و شام هم خوردم منتظر نباش. وقتی رسیدم ازم معذرت خواست که باهام سلام وعلیک نکرده. گفتم "از این موضوع ناراحت نیستم ولی اینکه میگی مورفی رو ساکت نگه دار، انتظار داری چکار کنم مثلا؟ اگر هم میخوای توی اطاق نیاد کافیه در رو ببندی. " گفت:" خب آخه هی در میزنه با پنجه هاش"گفتم جلوی اون رو هم نمیتونم بگیرم. 

بگذریم. نامه نگاری بامدیر هنوز ادامه داره. توی سالن ورزش ایمیل کارم رو چک کردم یک ایمیل جدید دیدم، برای همینه که میگن بعد از کار نباید ایمیل رو چک کرد. البته یکمیش رو بیشتر نخوندم وفکر کردم بقیه اش رو فردا میخونم و جواب میدم.

از وقتی که چت جی پی تی رو کشف کردم احساس میکنم قدرت قلمم بهم برگشته. ایمیلها رو با سرعت و اطمینان بیشتری مینویسم. کار اصلی نوشتن رو خودم انجام میدم اما مطمئن میشم که اشکال نوشتاری نداره.

قوی بودن راز همه چیزه.

باور میکنم که  آرامش من قدرت منه.

در همه حال آرامشم رو حفظ میکنم. خب همین.

پنجشنبه 24 اکتبر

سلام. امروز به خانم "ژ" میگم :" I am in a fighting mode" خانم ژ میخنده و میگه ظاهرا ازش لذت هم میبری! از وقتی شروع کردم همه کارهایی که از دستم برمیاد انجام میدم حالم بشدت خوبه. امروز خانم معاون به من میگه میشه کلاس فلان رو پوشش بدی؟ میگم با توجه به اینکه از من انتظار دارین 90% بچه هام تستها رو مثل بچه های بدون آی. ای. پی با موفقیت انجام بدن، نه! باید برم باهاشون کار کنم! خانم معاون میگه که امروز آخرین روزی هست که از ما(معلهای آموزش ویژه) کمک میخوان و ازمدیر خواسته که راه حل دیگه ای برای کمبود معلم پیدا کنن.  بعد هم برای معلمهای مدرسه ایمیل زدم که نه تنها فلان تست باید از ارزیابی من حذف بشه، بلکه نتیجه فلان تست  بچه هایی که آی.ای. پی دارن نباید برای ارزیابی اونها هم حساب بشه!چرا ؟ چون اون تست محدودیت زمانی داره و یک جوریه که نمیشه به بچه وقت اضافی داد، در حالیکه بچه های من توی برنامه فردی آموزشیشونه accommodation  های دارند که قانونا باید براشون فراهم بشه. بعد به اداره ارزیابی دیسی ایمیل زدم و بعد زنگ زدم و بعد برای یک جای دیگه ایمیل زدم. یعنی هر کاری ازدستم برمیومد انجام دادم و حالم الان خیلی خوبه.احساس قدرت و توانایی میکنم.

از صبح کلاس کوچولوهایی هستم که اتیسم دارن. ساعت ناهارم که یک ساعت بود رو رفتم سراغ ایزی و آوردمش اتاق خودم. ناهارم رو خوردم و بعد با هم نقاشی کشیدیم.

برای خانم "ب" تعریف میکردم جریان ارزیابیهامون رو. بهش میگم فکر میکنن تغییر دادن انتظاراتشون مثلا از 60 تا 90 درصد تغییری در کاری که ما با بچه هامون میکنیم داره؟ میگه:" نه! تو همیشه هرکاری میتونستی برای بچه ها کردی! دو ساله که داری برای ایزی میجنگی! " این جمله ذهنم رو مشغول میکنه. من دو ساله که دارم تلاش میکنم ایزی چیزهایی که لازمه بگیره.

خب همین فعلا برم.

چهارشنبه 23 اکتبر

سلام. امروز حالم از دیروز خیلی بهتره. دیروز  حتی موقع خواب ذهنم درگیر حل مسائل کاری . امروز توی مدرسه همه کارهایی که به فکرم میرسید رو انجام دادم، و همه ایمیلهای لازم رو زدم.

اول از همه به مدیر ایمیل زدم و درخواست کردم که ببینمش. مدیر جواب داد و توجیه کرد "هدف هایی رو که برای بچه ها مون درنظر گرفته بود.  رو توجیه کرد یک ایمیل دیگه زدم و جواب دادم که هدفهای بچه های ما برا ساس تواناییهاشون باید باشه نه دقیقا مثل هدف بچه هایی که آی .ای. پی  .ندارن. و توضیحات دیگه ...و درخواست جلسه حضوری کردم. بعدش زنگ زدم به اتحادیه و بالاخره موفق شدم باکسی که مسئول اینکار بود حرف بزنم، اون خانم گفت که از مدارس دیگه هم چنین تماسهایی گرفته شده و توصیه کرد که مکاتبه هام با مدیر رو بفرستم برای دفتری که مربوط به ارزیابیهای آخر ساله و اون رو هم ضمیمه ایمیل بکنم، که کردم. بعد هم ایمیلها رو برای بقیه همکارهام که کارشون مثل منه فرستادم و باهاشون حضورا هم  حرف زدم. 

اومدم خونه ، کری روز خوبی گذرونده بود و خوشحال بود . برای شام سوپ کدو حلوایی درست کرده بود و سالاد. براش از ماجراهای مدرسه تعریف کردم و اون گفت که بهم افتخار میکنه که برای تغییر چیزی که فکر میکنم درست نیست تلاش کردم. 

کری داره توی اطاق خواب توی کامپیتورش چیزی میخونه، منهم میخوام کمی دراز بکشم و ریلکس بشم و بعد ورزش کنم.

خب همین فعلا روزتون خوش.

چهارشنبه 23 اکتبر

سلام ، یک بچه کلاس چهارمی معلم کلاسش رو تهدید به قتل کرده. مثلا گفته:" اسلحه میارم میکشمت!" این اتفاق دیروز بعداظهر نزدیکیهای تعطیل شدن مدرسه افتاده و امروز توی کتابخونه جلسه داشتیم تا مدیر علت اومدن ماشین پلیس و رفت و آمدها رو توضیح بده. اینکه بچه کیه و دقیقه چی گفته، برای حفظ آبروی بچه محرمانه ست.

دیگه همین دیگه، من میخواستم با مدیر در مورد یکی از موارد ارزیابی آخر سال که دیشب همه فکرم ر مشغول کرده بودحرف بزنم، فکر کردم بهتره صبر کنم و بعد ا بهش ایمیل بزنم.

دیروز عصر در مورد یکی از موارد ارزیابی که هدف گذاری برای بچه ها و پیشرفت سنجیشونه جلسه داشتم. اونقدر عصبانی بودم ( البته درونا، نه اینکه نشون بدم) که اومدم خونه هنوز کلی استرس داشتم. روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم و کری مثل یک مربی خوب بهم میگفت با آرامش نفسم رو بدم توی و با آرامش بازدم کنم، صبح هم کلی در موردش باهاش حرف زدم. هرجی میخوام ریکلس باشم نمیشه با این آدمهای بی منطق و نفهم که فقط به موقعیت کاری خودشون فکر میکنن.

توی ماشین هم کلی جملات تاکیدی مربوط به آرامش کار کردم. همین فعلا.

امروز هم میخوام با هشیاری و توجه عمل کنم.

میخوام بدون عجله و با آرامش کار کنم.

میخوام به اندازه کافی آب بنوشم.

میخوام با واقعیتها( هرچند ناخوشایند) با پذیرش برخورد کنم.

میخوام کارهایی که ازم برمیاد انجام بدم و تسلیم بشم به چیزهایی که در اختیارم نیست.

میخوام توی موقعیتهایی که میتونم با همکارام و بچه ها مهربون باشم.

میخوام حرفهایی که لازم نیست نزم و توضیح اضافی ندم به کسی. 

همین فعلا.

سه شنبه 22 اکتبر

سلام  . دیروز که وقت کار کردن با  بچه ها رو شروع کردم  حالم خوب شد و وقتی رفتم خونه کری گفت خوشحاله که توی مو خوبی هستم  و دوباره احساس دوست داشته شدن میکنه!

فکر کردم که حال بدم نه ربطی به کوچکی خونه داشته ، نه دلتنگی برای محل قبلی  و نه احساس گیر کردن توی شهر. آدم گاهی  خوب نبودن حالش رو ربط میده به چیزهای دیگه. دیروز هوا آفتابی بود، ماشین رو  توی گاراژ پارک کردم  و پیاده رفتم "تریدر جوز"که مثل همیشه شلوغ بود،یک بسته سیب گرفتم و کرفس و یک بسته سبزی که مخلوطی بود از اسفناج و کیل و یک سبزی دیگه. بر خلاف خونه که قبلی که با ماشین میرفتیم خرید و یک عالمه چیز می گرفتیم الان فقط چیزهایی رو که لازم داریم میگیریم که حمل کردنشون تا خونه راحت باشه. اینجور خرید کردن من رو یاد زمانی میندازه که تهران زندگی میکردم و پیاده میرفتم خریدهای محلی.

رسیدم خونه کرفسها رو شستم و خرد کردم ، و بقیه چیزها رو گذاشتم توی یخچال و  منتظر شدم تا شام حاضر  بشه .  میت لوفی که کری درست می کنه خیلی خوشمزه ست ، هم بهترین غذای کریه و هم بهترین میت لوفی که تا حالا خوردم. بعد شام کمی نشستم و حرف زدیم و  بعد رفتم پایین ورزش . اومدم بالا   دوش  گرفتم و بعد با هم تلویزیون تماشا کردیم. بجای پاپ کورن،   هویج و کرفس خرد شده  آوردم سرمیز با دیپی  که از ماست یونانی و ادویه درست کرده بودم. 

 به کری میگم میخوام تا سنهای خیلی بالا مثلا 85 یا بیشتر عضلات خوبی داشته باشم و از نظر ذهنی و بدنی سالم باشم . کری میگه این دیسیپلین لازم داره، اینکه مثلا هر روز صبح قبل از اینکه بری سر کار بری پایین و ورزش کنی....

کاشکی یکبار دیگه هم زندگی میکردیم. حیف این بدن و ذهنی که سعی می کنیم اینهمه ازش مواظب کنیم و وقتی تموم شد دیگه تموم شده! 

-یک گلدون همیشه سبز (evergreen) برای تراس لازم دارم.

  -میخوام یکی رو پیدا کنم خونه ام رو  رنگ کنه. در مورد فروش یا اجاره یا خالی نگه داشتنش لازم نیست فعلا تصمیمی بگیرم.

-هنوز شکرگزاریهای شبانه رو مینویسم. بعضی شبها یادم میره اما فرداش دوباره ادامه میدم.

-چرا ما گاهی عجله داریم برای کارها وقتی که کمبود وقت هم وجود نداره؟ و رابطه هیجان  و احساس نا امنی که توی ما ایرانیها بیشتر از بقیه ست. 

اما امروز:

میخوام با خودم مهربون باشم ،اشتباهات کردن اشکالی نداره.

میخوام حرفهایی که لازم نیست نزنم و توضیحاتی که لازم نیست ندم.

میخوام با آرامش و بدون عجله کار کنم و حرف بزنم، چون وقت کافی برای همه چیز دارم.

میخوام با تمرکز کار کنم.

به تصمیم گیریها و قضاوتهام اعتماد دارم.

لبخند بزنم و سعی کنم مهربونی رو اطرافم پخش کنم.


راستی برنامه های یک ساله تون رو نوشتین؟ من نوشتم.