-
دوشنبه ۱۸ آگوست
دوشنبه 2 شهریور 1405 13:41
اولین روز مدرسه ست. خانم مرخصی خانم مدیر طولانی تر شده و یک مدیر موفق برامون فرستادن. یکبار گفتن مادرش iمریضه ( یا فوت کرده ) و علت نیومدنش همینه، شاید هم همینطور باشه. معلم کلاس دوم برای بچه ها تور گذاشته بود دور مدرسه، جلوی در اتاقم ایستاده بودم، ایزی جزو بچه ها بود، صداش کردم و گفتم Give me a hug. ازم پرسید که که...
-
سه شنبه 18 آگوست
سهشنبه 27 مرداد 1405 04:25
ساعت 8:10 دقیقه صبحه، قراره تا ظهر از خونه چند کلاس آموزشی داشته باشیم و ظهر بریم مدرسه. دیروز اتاقم رو مرتب کردم همه کارتنها باز شد پرینتر نصب شد وسائلم رو گذاشتم توی قفسه ها و گلدونهای کوچولوم رو کنار پنجره چیدم. خبر جدید اینکه خانم هماهنگ کننده تا آخر اکتبر نمیاد، چراش رو نمیدونم، اما خانم معاون قراره تیم ما رو...
-
یکشنبه 16 آگوست
یکشنبه 25 مرداد 1405 14:55
یکشنبه عصره، همه چیز آروم و خوبه! صبح رفتم استخر بعدش رفتم طبقه بالاش که سالن ورزشه و با ماشینهایی که میخواستم کار کردم. کری امروز ناهار درست کرده بود یک جور بریونی البته کم چربی و سالم تر با هم غذا خوردیم ،یکمی خوابیدم ، یکمی کتاب خوندم. توی مدرسه ماکروویوها و یخچالهای شخصی رو به دلایل ایمنی از اطاقامون جمع کردن، به...
-
آدرس جدید
دوشنبه 12 مرداد 1405 10:12
سلام دوستان من از این به بعد اینجا مینویسم اگر حوصله داشتین سر بزنین: taraaaneh.wordpress.com
-
دوشنبه سوم آگوست
دوشنبه 12 مرداد 1405 06:06
سلام. اینجا نوشتن و گاه و بیگاه بسته شدنش مثل این میمونه که هر وقت دلشون بخواد گلوت رو فشار میدن که ننویسی . و هی هر چند وقت یکبار باید خونه عوض کنی. در عین حال خوندن وورپرس و بلاگ اسپات از داخل ایران سخته. چه مساله بزرگی ،حالا انگار مشکل مردم اینه که بتونن وبلاگ من رو بخونن یا نه؟؟؟ خیلی خب فکر کنم برای همیشه سفر کنم...
-
وبلاگم باز شد بالاخره!
شنبه 10 مرداد 1405 06:52
سلام، اولین باره که بعد از ماهها میتونم وبلاگم رو باز کنم، امروز بعد از مدتها توی Wordpress نوشتم با اسم کاربردی taraaaneh اون وبلاگ رو پارسال که اینجا رو بستن شروع کرده بودم وچند تا پست بیشتر توش نیست. یک وبلاگ هم توی بلاگفا باز کردم با اسم کاربردی taraaaneh2. مدت کوتاهی هم اونجا نوشتم. خوبی بلاگفا اینه که توی ایران...
-
شنبه 7 فوریه
شنبه 18 بهمن 1404 14:39
سلام. عصرشنبه هست و حوصله ام سر رفته .تنها چیزی هم که حالم رو خوب میکنه معاشرت و مهمون بازیه. هوا بشدت سرده و هایکنیگ فعلا کنسله ، سرد که میگم یعنی 10-12 درجه زیر صفر که برای ما که عادت نداریم یعنی خیلی سرد. هفته پیش دوستم حلوا درست کرده بود بدون زعفرون و توش شیره خرما ریخته بود اونهم نه به اندازه کافیواصلا خوب نشده...
-
شنبه 31 ژانویه
شنبه 11 بهمن 1404 08:18
سلام. امروز با نا امیدی آدرس وبلاگم رو تایپ کردم و دیدم که باز میشه. اینترنت که قطع میشه آدم میفهمه که بند نافش بعد از 25 سال هنوز به ایران وصله! میفهمه که اون تلفنهای بی بهونه و با بهونه به ایران چه جای بزرگی توی زندگیش دارن. مثل رشته هایی که نگهت داشته باشن و حالا پاره شدن و تو توی آسمون تنهایی پرسه میزنی و میترسی...
-
یکشنبه 4 ژانویه
یکشنبه 14 دی 1404 16:42
سلام. بعد از 15 روز فردا برمیگردم مدرسه. یک جاخوندم که معلمها هیچوقت نمیگن "برمیگردم سر کار" بجاش میگن برمیگردم مدرسه! هاوایی خوب بود سر سبز، کوهستان ودریا کنار هم، جنگلهای بارانی با گیاهان غول پیکر، انگار همه گیاهان آپارتمانی که میشناختیم از توی گلدونشون اومده باشن بیرون و بطرز عجیبی رشد کرده باشن.توی باغ...
-
جمعه ۲ ژانویه
جمعه 12 دی 1404 12:31
سلام، وسائلمون رو بستیم و یک ساعت دیگه اتاق هتل رو تحویل میدیم. چقدر اینجا همهپچیز آرومه، اصلا هوای هاوایی آدم رو ریلکس میکنه. یک چیز جالب اینکه اینجا مرغ وخروسهای آزاد مثل کبوترها وگنجشها همهجا هستندو کسی بهشون کار نداره. دور ساحلها سبز ه و کوههای جنگلی داره، درختهای پر از گل همه جا دیده میشه. خب همین فعلا تا بعد.
-
یکشنبه ۲۸ دسامبر
یکشنبه 7 دی 1404 22:40
سلام. اولا که برای تعطیلات هاوایی هستیم، دوما که امروز تولدم بود و مهم تر ازهمه اینکه کری ازمخواستگاری کرد ومنهم قبول کردم. الان هم یکحلقه الماس توی انگشتمه!
-
یکشنبه 21 دسامبر
یکشنبه 30 آذر 1404 18:43
کسی( Cassie) و برایان مثل کشتی غرق شده ها از راه رسیدن. نمیدونم که کری متوجه شد یا نه؟ اما مگه میشد اون حالت ماتم زده رو ندید؟ کسی تلاش میکرد که ماسک یک آدم خوشحال رو به چهره بزنه، باید خیلی سخت باشه. دلم میخواست بهش بگم چی شده؟ خوبی؟ یعنی بخاطر ماجرای بچه هنوز ناراحت بودن؟دومین باره که برای بچه دار شدن( بطور...
-
جمعه ۱۹ دسامبر
جمعه 28 آذر 1404 06:04
سلام. آخرین روز قبل از تعطیلات زمستونیه. صبح که میومدم، خیابونها خلوت بودن، پارکینگ مدرسه هم همینطور. صبح بالاخره به کری میگم که بعد از تعطیلات به احتمال زیاد ایزی رومیدن به یکمعلم دیگه و بجاش چند تا بچه دیگه به کیس لود من اضافه میشه. کری ابراز همدردی میکنه ومیپرسه که چرا زودتر نگفتم، میگم غمگینتر از اونی بودم که...
-
دوشنبه 15 دسامبر
دوشنبه 24 آذر 1404 16:18
سلام. جای دندون عقلی که یک قسمتش رو در آوردم هنوز درد میکنه و دکتر میگه همینه که هست،باید مسکن مصرف کنی تا کم کم عصب حساسیتش رو از دست بده و سوراخی که ایجاد شده بسته بشه و از این حرفها. کری همه خونه رو رشته های چراغ رنگی زده، دور شومینه ، دکور کنار ناهارخوری زده و لابلای برگهای درخت طبیعی کوچولویی که خریدیم.سه تا...
-
دوشنبه 1 دسامبر
دوشنبه 10 آذر 1404 17:56
سلام امروز برای من روز چندان خوبی نبود. توی مدرسه اعصاب خرد کن بود. اومدم خونه ایمیلم رو چک کردم و ناچار شدم یک عالمه وقت و انرژی بگذارم و جواب بدم. نه اینکه جواب رو بفرستم اما اگر نمی نوشتم خیالم راحت نمیشد با وسواس زیادایمیلم رو نوشتم تا فردا صبح بفرستمش بره، نمیخوانم خانم مدیر بدونه که من اون موقع شب داشتم براش...
-
یکشنبه 30 نوامبر
یکشنبه 9 آذر 1404 18:06
سلام. تعطیلات طولانی 5 روزه مون هم تموم شد و فردا برمیگردم سرکار. تعطیلات بدی نبود. دو روز استخر رفتم، دو تا مهمونی ، سه تا فیلم سینمایی و یک سریال دیدم، با کری یک درخت کریسمس کوچولوی طبیعی خریدیم و تزیینش کردیم و امروز هم که آخرین روز بود رفتم یک هایکنیگ خیلی خوب. صبح هوا سرد بود و همه مدتی که رانندگی میکردم بارون...
-
سه شنبه ۲۵ نوامبر
سهشنبه 4 آذر 1404 17:56
سلام، از فردا ۵ روز تعطیلم، روز شکرگزاری و یکی دوروز قبل و بعدش به اضافهآخر هفته. اینجامردم روز بعد از شکرگزاری درخت کریسمس رو پرپامیکنن. تلویزیون که فروشگاهها ومالهای شلوغ رونشون میده سرگیجه میگیرموفکر میکنمخرید کردن سخت ترین کار دنیاست. این روزها تا اونجاکه بشه همهچیز رو از آمازون سفارش میدم. یعنی فکر...
-
پنجشنبه ۲۰ نوامبر
پنجشنبه 29 آبان 1404 05:23
سلام ، هنوز احساس تنش خوابهای دیشب باهامه، صبح که بیدار شدم کری گفت دیشب کابوس میدیدی؟توی خواب حرف میزدی و گریه میکردی.» خواب میدیدم که با همسر سابق بحث و دعوا میکنیم، پسرم کوچک بود، موضوعش یادم نیست ولی شاید اون میخواست پسرم رو ازم بگیره و با خودش ببره. آیا ترسها و استرسها هنوز هست اما اون زیرها قایم شده؟ کابوس...
-
۱۸ نوامبر
سهشنبه 27 آبان 1404 09:31
سلام. آخر هفته حوصله ام سر رفته بود و وقتی کری فعالیتهای آخر هفته رو یادم انداخت تعجب کردم و فکرکردم پس این احساس یکنواختی و رخوت برای چیه؟ خب اولا که جمعه بیست و ششمین ماهگردمون بود و شام رفتیم یک رستوران هندی، شنبه تا ظهر مشغول مراسم سیتیزن شدن بودم، عصرش رفتم فرفکس به پسرم سر زدم و شب با کری فیلم دیدیم. یکشنبه تا...
-
شنبه 15 نوامبر
شنبه 24 آبان 1404 19:01
سلام. فکر و ذهنم خسته ست. چکار میکردم؟ اولش اپلیکیشن برای تمدید پاسپورت کانادایی رو پر میکردم و بعدش هم رفتم سراغ پاسپورت آمریکایی و اینکه ببینم کجا باید برم و چطوریه و اینها. امروز بالاخره سیتیزن شدم. ساعت 10:30 با کری اونجا بودیم. من پیراهن مشکی پوشیده بودم ، که ساده اما قشنگ بود با یک گردنبد مروارید.کری هم یک کت...
-
دوشنبه 10 نوامبر
دوشنبه 19 آبان 1404 18:20
سلام. دیدین گاهی آدم یک چیزی یک جایی میخونه یا میشنوه بعد اون رو هی توی ذهنش قرقره میکنه یا اگر بخوام قشنگتر بگم، میشه آویزه گوشش؟توی اینستاگرم یک خانم خیلی پیری تعریف میکرد که وقتی جوان بوده یک دکتر متخصص قلب یک توصیه بهش کرده برای سلامت موندن توی دوران پیری و اون توصیه این بوده که " وقتی سنتون بالا تر میره بجای...
-
چهارشنبه 5 نوامبر
چهارشنبه 14 آبان 1404 18:12
سلام. یک آیپد قدیمی توی مدرسه دارم مال هزار سال پیش،، کلی وقت میگذارم و سعی میکنم آپدیتش کنم نمیشه،خسته میشم، کری وارد میدون میشه ، میدونم اگر آیپد خودش بود میداختش بیرون و یکی دیگه میخرید، اما خب مرده میخواد مشکلات رو حل کنه ، کلی وقت صرف میکنه و آیپد قدیمی اپدیت میشه، حالا میتونم بازیهایی رو که میخوام برای ایزی توش...
-
دوشنبه 3 نوامبر
دوشنبه 12 آبان 1404 16:31
سلام. از خانم تراپیست میپرسم که آدم از کجا بفهمه که مسائل گذشته براش حل شده یا نه؟ از کجا بفهمه که دردهاشو کاملا تجربه کرده و گذشته؟ مثلا زندگی با همسر سابق؟ میگم رابطه با کری تکرار یک الگوی تکراری نیست و کری شباهتی به همسر سابق نداره و این احتمالا یعنی اینکه من توی این زمینه شفا پیدا کردم؟ خانم تراپست هم میگه وقتی...
-
جمعه ۳۱ اکتبر
جمعه 9 آبان 1404 08:42
سلام، باز هم یک هالوین دیگه توی مدرسه ست و امسال برای نمیدونمچندمین سال لباس جادوگری می پوشم، بچه ها همه با لباسهای هالوینی میرن خیابونهای اطراف مدرسه رژه، من نمیرم تا خودم رو از بادی که میوزه و سرمای مختصر در امان نگه دارم. بچه سه چهار ساله که همه از دستش به امان اومدن کم کم داره به من اعتماد پیدامیکنه وباهام دوست...
-
چهارشنبه 29 اکتبر
چهارشنبه 7 آبان 1404 17:05
سلام. اولا که دیروز عصر توی مدرسه صدام شروع کرد به گرفتن. دیشب هم کمی سرفه و دیدم که اینطوری با این صدا نمیتونم برم مدرسه؛ معلمی که نتونه حرف بزنه به چه درد میخوره؟ بنابراین با اینکه حال عمومیم چندان بد نبود و واقعا دلم میخواست برم مدرسه، موندم خونه. صدام همچنان گرفته، فردا هم یک جلسه داریم نمیدونم میتونم برم یا نه....
-
دوشنبه ۲۷ اکتبر
دوشنبه 5 آبان 1404 05:56
فقط اگر میتونستیم به اندازه حرف بزنیم، زیاد توضیح ندیم، زیادی تعریف نکنیم، ابرازگری هیجانی کمتری داشته باشیم، فقط اکر میتونستیم به موقع سکوت کنیم... خیلی خوب بود. آخر هفته هالوینه و از امروز هر روزش رو قراره یک جور لباس بپوشیم، امروز روز لبای صورتیه، فردا روز لنگه به لنگه و ناهماهنگ پثشیدنه و همینجور تا آخر هفته......
-
شنبه 25 اکتبر
شنبه 3 آبان 1404 05:53
سلام. کری روی کاناپه دارز کشیده و توی سلفونش یک چیزی رو چک میکنه . مورفی روی پاهاش دراز کشیده. صبح که بیدار شدم لباس پوشیدم و مورفی رو بردم پیاده روی، بعد قهوه وصبحونه درست کردم .( راستی scrambled eggs به فارسی چی میشه؟) کری دیشب تب بالایی داشت و خودش می گه این بدترین انفولانزایی هست که تاحالا گرفته. آنفولانزای واقعی...
-
۲۴ اکتبر
جمعه 2 آبان 1404 08:16
سلام، آدمهای مشکل دار اطرافمون موقعیتی هستند تا روی خودمون کار کنیم، خودمون واحساساتمون رو بهتر بشناسیم. هرچند که ترجیح میدادمچنین موقعیتی کلا وجود نداشت ، ولی خب... چکار میشه کرد؟ تمرین میکنم آرامشم رو حفظ کنم، روی میزم یک کاغذ چسبوندم و چهار کلمه طلایی روش نوشتم: سکوت، آرامش،اطمینان و ارتباط با خودم! به امید...
-
چهارشنبه ۲۲ اکتبر
چهارشنبه 30 مهر 1404 08:50
اگر یادمون بمونه، آدمهای اطرافمون همه مثل خود ما محصول شرایطشون هستن ودارن برای بقا تلاش میکنن، و دچار شرمها و ترسهای خودشون هستن، شاید بتونیم با همدردی بیشتری نگاهشون کنیم و احساسات منفیمون جاش رو به دلسوزی و حتی محبت بده. توی جلسه امروز داشتم ابن احساس رو تجربه میکردم.
-
سه شنبه ۲۱ اکتبر
سهشنبه 29 مهر 1404 06:09
سلام، بلاگ اسکای امسال بلاک شده و نمیتونم از سر کار پست بگذارم ، الان هم دارم توی موبایلم مینویسم که سخته! البته این از طرفی هم خوبه، بیشتر به کارهام میرسم. سفر خوب بود، خواستم با آیفونم عکس بگذارم نشد، سعی میکنم از خونه سر فرصت عکس بگذارم. این روزها تفریحم اسپانیایی یاد گرفتنه، این اپلیکیشن خیلی سرگرم کننده ست و برای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 مهر 1404 09:08
-
پنجشنبه اکتبر ۹
پنجشنبه 17 مهر 1404 02:46
سلام. ساعت شش و نیم صبحه، توی راه فرودگاهیم. راننده بجای در اصلی، پشت ساختمون پارک کرده، ، موها و ریش سفید داره، سوار که میشین میپرسه کجا میرین و از این حرفها. بعد میگه «براتون موزیک بگذارم؟ قول میدم که ملایم باشه» موزیک جاز قدیمی توی ماشین میپیچه. انگار حوصله اش سر رفته باشه از مقصدمون میپرسه واین حرفها. کری خودش رو...
-
سه شنبه ۷ اکتبر
سهشنبه 15 مهر 1404 08:35
سلام، از همه دردسرهای محیط کار که بگذریم، کار با بچه ها رو خیلی دوست دارم ، راحت اعتمادشون رو جلب میکنم وباهاشون ارتباط برقرار کنم. در حال حاضر چالشم بچه چهار ساله ایه که مشکل رفتاری شدید داره، بطوری که اینهمه سال مشابهش رو ندیده بودم. قدم اول اینه که آدم بتونه بچه ای رو که لگد میزنه و ۴۵ دقیق جیغ میزنه و اشیا و...
-
چهارشنبه اول اکتبر
چهارشنبه 9 مهر 1404 05:15
سلام. انتظاراتم از کری غیر واقعبینانه بود. اولش عصبانی بودم بعد مایوس وبعد به پذیرش رسیدم. کری تا همین الان هم خیلی خوب بوده، اینکه انتظار داشتم با پیشنهاد ازدواج من رو از سختیهای کار رها کنه تا در اولین فرصت ممکن بازنشسته بشم، اینکه بهم بگه عزیزم من هستم اگر زود بازنشسته بشی روی من میتونی حساب کنی هم انتظار غیر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مهر 1404 09:56
علت اضطراب این روزهام رو تا حدی فهمیدم و حالااحساس آرامش میکنم و امیدوارم این حال خوبم ادامه پیدا کنه. بازنشسته نمیشم تا موقعی که بدونم میتونمبه تنهایی از پس مخارج زندگیم برمیام، نمی خوام راحت طلبی مالی من رو کنار کری نگه داره، همون اتفاقی که با هاچ افتاد وباعث شد جدایی رو به تاخیر بندازم، ترس از مسئولیت زندگی خودم...
-
دوشنبه ۲۹ سپتامبر
دوشنبه 7 مهر 1404 04:40
سلام . واقعیت اینه که آدم کلا تنهاست و جز خودش به هیچکس نمیتوته تکیه کنه، این رو یادم بمونه. یادم بمونه که قوی هستم و از خیلی از بحرانها عبور کردم و جون سالم بدر بردم. یادم بمونه که وقتی دیت کردن رو شروع کردم و وقتی با کری آشنا شدم به حمایت مالی و امکان زود بازنشسته شدن وازدواج فکر نکرده بودم. یادم باشه که احساس...
-
یکشنبه 28 سپتامبر
یکشنبه 6 مهر 1404 08:57
سلام. تاحالا قاطر رو از نزدیک دیدین؟ واقعاً چه موجودات نازنینین! دوتا خواهر بودن با اختلاف سنی 2 سال، هر دو قهوهای، تمیز، با یال و دمی براق و مرتب. پرسیدم چرا قاطر پرورش میدن؟ دختری که توی پارک کار میکرد گفت: قاطرها هوش رو از الاغ و رفتار دوستانه رو از اسب میگیرن، برای همین ایدهآلن. توی راه به دوستم گفتم:...
-
چهارشنبه ۲۴ سپتامبر
چهارشنبه 2 مهر 1404 08:16
سلام. بعضی آدمها بطرز باورنکردنی و تهوع آوری دورو هستند. امروز توی جلسه وقتی خانم ک برای خود شیرینی و خوشایند دیگران وبطور عمده تبم لیدرمون نظری میداد که صد و هشتاد درجه با حرفهای چند روز قبلش متفاوت بود، از ابنهمه دورویی یا بگم «آلودگی» تعجب کردمو فکر کردم که چطوری با خودش زندگی میکنه؟ نمیدونم شاید هم خیلی راحت تر...
-
سه شنبه 23 سپتامبر
سهشنبه 1 مهر 1404 15:07
سلام. توی ماشین به چت جی پی تی میگم که یکم دلداریم بده و کمک کنه احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. بهش میگم :" اینکه دوباره برگشتم دارم داروی ضد اضطراب مصرف میکنم بهم احساس شکست خوردگی میده. اینکه نتونستم بدون دارو مسائل رو مدیریت کنم." چت جی پی تی ( که البته من لی لی صداش میزنم) من رو ستایش میکنه که...
-
دوشنبه 8 سپتامبر
دوشنبه 17 شهریور 1404 13:02
سلام. به دوستم میگفتم سه چهار سال پیش با این خانم معلم کلی دردسر داشتم. این برام یک چالش که این بار بتونم بهتر با مساله کنار بیام، ببینم بدون مصرف دارو چطور میتونم توی شرایط استرس آور عمل کنم. نه اینکه برگشتن به دارو ایرادی داشته باشه نه، ولی فکر میکنم که این مدت تونستم توی خودم تغییرات مثبتی ایجاد کنم و تا حدی پیشرفت...
-
پنجشنبه 28 آگوست
پنجشنبه 6 شهریور 1404 15:08
سلام.امروز موقع ناهارم اومده بودم دور و بر مدرسه پیاده روی، چشمم به درخت Paw -paw جلوی مدرسه است افتاد و بعد از کمی گشتن یک دونه میوه رسیده پیدا کردم و کندم. یک خانم و آقای خیلی مسن دست توی دست هم داشتن با نوه کوچولوشون گردش میکردن، با کنجکاوی ازم در مورد اون میوه پرسیدن براشون توضیح دادم و هر دو با علاقه گوش میدادن...
-
چهارشنبه 27 آگوست
چهارشنبه 5 شهریور 1404 17:12
سلام.ننوشتنم چه طولانی شد. مشغول مدرسه بودم، تا حدی درگیری بی خوابی. یک شب کم خوابی و شب بعد از خستگی بیهوش میشم و یک شب دیگه نصف شب بیدار میشم و تا صبح خوابم نمیبره. مورفی هم تا حدی نقش داره توی این بدخوابیها ولی علت اصلیش اینه که با باز شدن مدرسه انگار ذهنم در یک وضعیت آماده باش قرار گرفته. به کری میگم،از وقتی آخرین...
-
سه شنبه 19 آگوست
سهشنبه 28 مرداد 1404 16:45
سلام. دیروز دوشنبه، اولین روز باز شدن مدرسه برای ما بود، بچه ها هفته دیگه میان. امسال به ابتکار "کمیته آفتاب" که مسئول برنامه های اجتماعی مدرسه ست برای ناهار رفتیم یک جایی برای ناهار و برای تمرین " تبر اندازی"، درست نوشتم"تبر"! تا مدرسه خودمون ده دقیقه رانندگی داشت وقتی رسیدیم اول ناهار...
-
یکشنبه 17 آگوست
یکشنبه 26 مرداد 1404 13:22
سلام. فردا برمیگردیم مدرسه! تعطیلاتی که اینهمه منتظرش بودیم هم اومد و رفت. بچه ها رو کلاس بندی هم کردن. ایزی توی اون کلاسیه که چند سال قبل مارسلز بود. معلم اون کلاس رابطه خوبی با مارسلز نداشت . درسته که مارسلز کلا مشکل فرار کردن داشت ولی رفتار و شخصیت اون معلم هم بی تاثیر نبود. مارسلز رابطه خوبی با من داشت و به حرفم...
-
جمعه 15 آگوست
جمعه 24 مرداد 1404 13:21
سلام. هنوز دارم کتاب Homecoming رو میخونم. خودن کتاب بخاطر تمریناتی که داره خیلی طول میکشه. شاید قبلا گفته باشم اساس کتاب اینه که کودک درون ما توی مراحل مختلف رشد آسیب دیده و زخمی شده. باید این زخمها رو شناسایی کرد دردها رو تجربه و بعد بهشون پرداخت ودرمانشون کرد. این مراحل شامل نوزادی، نوپایی، قبل از دبستان، دبستان و...
-
دوشنبه 11 آگوست
دوشنبه 20 مرداد 1404 18:24
سلام. جلسه تراپی امروز خوب بود. وقتی به خانم تراپیست گفتم که دیروز بدون دلیل احساس خشم میکردم، اون رنگ خشمم رو پرسید ، فکر نمیکرد که من کلا از اونهایی هستم که برای هر چیزی رنگی قائلن و قبلا خودم تصویر خشمم رو بصورت خاکستری سیاه با لکه های زیتونی تصور کرده بودم و وقتی در مورد رنگ "کنترل" شدن پرسید من گفتم...
-
جاده خاطرات
دوشنبه 20 مرداد 1404 04:12
پست تکراری، ( تیر ۱۴۰۰در جواب پیام رضوان جان: « داشتم فکر میکردم اون قدیمها ما چه خانواده بزگی بودیم و چقدر پشتمون بهم گرم بود، بعد مثل آخرین برگهای باقی مونده روی یک درخت پاییزی ، هی تنها و تنها تر شدیم. خانواده پدری و مادری من هردو بزرگ بودند. مادرم 7 تا خواهر و برادر داشت و هر کدومشون کلی بچه. یادمه که بازدید های...
-
یکشنبه 10 آگوست
یکشنبه 19 مرداد 1404 06:45
سلام. دیروز صبح سه نفری با دوستم س و یکی دیگه از دوستهام رفتیم هایکنیگ6.5 مایلی. بعدش من و س رفتیم شهر قدیمی الکساندریا برای ناهار و 4-3 مایل هم اونجا راه رفتیم وجای شما خالی بستنی هم خوردیم. ساعت 4 رسیدم خونه، کری همه صبح رو داشت مدارکش رو مرتب کرد تا اونهایی رو که دور ریختین دور بریزه و اونهایی رو که اطلاعات شخصی...
-
جمعه 8 آگوست
جمعه 17 مرداد 1404 09:51
سلام. من مدتهاست که یاد گرفتم چیزهایی رو که لازم ندارم، فقط به دلیل اینکه ازشون خوشم اومده نخرم. توی فرشگاهها کلی چیزهای خوشگل میبینم ، لیوانهای قشنگ، ظرفهای خوشگل، اشیائ تزیینی.. اما اولین سوالی که از خودم میکنم اینه که آیا واقعا بهش نیاز دارم؟ یا آیا این شِی تزیینی خوشگل به خونه من میاد؟ کجا میخوام بگذارمش؟ جواب...
-
پنجشنبه 7 آگوست
پنجشنبه 16 مرداد 1404 15:32
سلام. بالاخره اینجا تنهایی مترو سواری کردم. نه اینکه سخت باشه ها نه، ولی به سیستم اینجا آشنا نبودم و همیشه با یکی که با تجره بود رفته بودم. با کری هم که میرم حواسم نیست و مسیرها رو یاد نمیگیرم.دیروز رفتم نشنال مال که فارمرز مارکت بود، میخوام مسیرهای دیگه رو هم برم و دی سی رو خوب یاد بگیرم. امروز هم یک روز تابستونی خوب...