سلام.تعطیلات بهاره هم تموم شد و فردا باید بریم سر کار. امروز توی ماشین موقع برگشتن خیلی احساس خوشحالی میکردم، به کری میگم نمیدونم بخاطر قطع دارو دچار بالا و پایین رفتن مود شدم یا اینکه بخاطر بهار و خوب شدن هوا و کارهایی هست که میتونیم بکنیم؟
موقع پیاده روی، وقتی خونه از خونه های خوشگل و با کاراکتر آرلینگتون رد میشیم هوس میکنم که توی یک خونه زندگی کنم.جایی که پاهام رو زمین باشه، انگار آپارتمان به اندازه کافی بهم احساس خونه بودن نمیده. بعد با کری به خونه ها نگاه میکنیم و تصمیم میگیریم که کدومشون خوشگل ترن. میگم تصور کن که روی تراس یکی از این خونه ها میشنیم و یا به گلدونهامون آب میدیم و ...بعد هم میگم که اینها فقط خیالپردازیه! جایی رو که هستم دوست دارم و لازم نیست تا یکی دو سال دیگه تصمیمی بگیریم.
کری میگه وقتی توی مهمونی یا کلا هر وقت از ایزی حرف میزنه چشمات از خوشحال برق میزنه. بعد من به چیزهایی فکر میکنم که من رو به هیجان میارن مثلا: عکس انداختن از طبیعت و بعد پست کردن توی اینستا، طبیعتی گردی،حرف زدن از بچه هایی که باهاشون کار میکنم به ویژه ایزی، دیگه چی من رو به وجد میاره؟ شما رو چی به وجد میاره؟
بگذریم. راستی امروز روز هفتم قطع دارو بود و از این بابت از خودم تشکر میکنم. حالم بهتر از قبل بود. کمی سردرد داشتم ولی کمتر از قبل.
خب همین فعلا. شب خوش.
سلام. ششمین روز از قطع دارو هم بخوبی گذشت. ظاهرا از سربالایی خبری نیست و داره همه چیز بهتر میشه.صبح با کری و بچه ها رفتیم یک هایکنیگ کوتاه و بعدش رانندگی کردیم بسمت باغ گیاه شناسی. توی این جمع غیر ازمن فقط پسر بزرگ کری به گیاهان و دونستن اسمهاشون علاقمند بود. برای من باورکردنی نیست که طبیعت گردی اولویت اول کسی نباشه، همونطور که وقتی فهمیدم کسندرا کارهای دیگه رو به طبیعت گردی ترجیح میده واقعا تعجب کردم.
شام با کری و بچه هاش رفتیم یک رستوران خیلی خوب که طبقه 21 هتل حیات واقع شده و همه شهر از اونجا پیداست. بخاطر بازی تیم فوتابشون همه آسمون خراشها نور آبی رنگ داشت.رابطه با پسر بزرگ کری و همسرش راحت بود اما با دیوید نیاز به تلاش دو جانبه زیادی بود! شاید برای اینکه دیوید مجرده و از طرفی به مادرش خیلی نزدیک بوده. خودم رو که جای اونها میگذارم می بینم سخته تماشای اینکه زن دیگه ای جای مادرشون رو گرفته و حضور من یکجورایی تداعی کننده نبودن "مادر" هست. خیلی سوالات توی ذهنمه. رابطه کری و همسرش چطور بوده؟ دینامیک رابطه شون چطوری بوده ؟ شاید زمانی با کسندرا اونقدر نزدیک بشم که بتونم در این موردها باهاش حرف بزنم.
توی ماشین به کری میگم که شب خیلی خوبی بود و با اینکه خیلی زیاد خرج شده اما کار خوبی کرده که بچه ها رو اگر به خودشون بودهیچوقت چنین جای گرونی نیمومدن. کری آرزو میکنه که دفعه دیگه پسر منهم توی جمعمون باشه .
قبلا ها وقتی با پسرم یا دوستهام حرف میزدم میگفتم که اگر مثلا فلان مقدار پول داشته باشیم باهاش چکار میکنم و بعد با دقت بعد با دقت برای خرج کردنش برنامه ریزی میکردیم، یعنی سعی میکردیم با حلوا حلوا کردن دهنمون رو شیرین کنیم. مدتها بعد از اینکه با کری زندگی میکردیم فهمیدم که کری دقیقا همون مبلغی رو داره که من روش برنامه ریزی میکردم ! وقتی فهمیدم بشدت تعجب کردم از کارهای دنیا. درسته که چنین پولی از آسمون برسر من نبارید، اماکری دقیقا همون مبلغی رو گفت که من باهاش خیال پردازی کرده بودم! انگار کری مثل شاهزاده ای بود که با اومدنش همه ناممکنها رو برام ممکن کرد. و همه درهای بسته با اومدنش باز شدن. این واقعا اتفاقیه که افتاد حالا هرجور که میخوایم میتونیم تفسیرش کنیم غیر از اینکه من برای رابطه با آدمی که چنین پس اندازی داره آگاهانه برنامه ریزی کرده باشم.
خب فعلا همین.
شکرگزارم برای :
حضور کری توی زندگیم.
برای حضور پسرم.
برای رفاه مالی که دارم.
برای سلامتیم.
برای شغلی که دوست دارم.
بخاطر عشقی که وجود ایزی به زندگیم آورد.
برای زندگی که برای خودم ساختم.
برای دوستهای خوبم.
خب همینها فعلا. شب خوبی داشته باشیم.
سلام. امروز که پنجمین روز قطع دارو هست هم بخیر گذشت . ظاهرا قرار نیست که چندان سخت باشه. امروز مهمون دوستهای کری بودیم.کری گفته بودکه مری ودوستش قراره برامون حسابی آشپزی کنن. من به خوش بینی کری نبودم و می دونستم که زنهای آمریکایی زیاد به خودشون سخت نمیگیرن که البته حدسم کاملا درست بود! غذای سرد داشتن، نون ساندویچی و چند نوع کالباس "؟) نه اینکه من دوست نداشته باشم ولی از خوشبینی کری خنده ام گرفت. اما معاشرت با مری و اون یکی دوستشون خوب پیش رفت و حتی بهم خوش گذشت. ظاهرا این همه سال پیاده رویهای گروهی و تمرین برای حرف زدن با آدمهای کاملا غریبه باعث شده که با همه احساس راحتی کنم.
عصر میریم خونه پسرش دیوید، دیویدبا خوشحالی خونه اش رو بهمون نشون میده. اون یکی پسرش و همسرش هم تازه رسیدن و خسته راهن.
به کری میگم تو باید بخاطر خانواده خوبی درست کردی به خودت افتخار کنی. بچه هات به هم نزدیکن و دوست دارن دور هم جمع بشن.
خب اینهم از امروز . فعلا همین.
سلام. عصر پنجشنبه ست . روی تخت هتل نشستم و پاهام رو دراز کردم. کری دراز کشیده و چیزی رو توی موبایلش چک میکنه. مورفی با خوشحالی از اینور به اونور تخت بزرگ جولان میده و فکر میکنه که به این میگن یک زندگی ایده ال. 6 ساعت تمام روی پای مامان نشسته باشی و بابا هم کنار دستت و بعد بیای توی اطاقی که یک تخت بزگ داره که برخلاف خونه بهت اجازه میدن روش جولان بدی.
اما از شارلوت بگم که فعلا شهر قشنگیه. درختهای زیبا منظم و خیابونهای صاف و تمیز داره با ساختمونها زیبا و پر از کاراکتر .نه خیلی خلوته و نه به شلوغی اطراف دی سی. هم میشه از طبیعت سهم برد و هم ساختمونهای زیبا و شهر نشینی.
امروز چهارمین روز قطع دارومه و بین حال خوب و بد درنوسان بودم. سرم درد و سرگیجه میومد و میرفت، گاهی حال تهوع خفیفی هم داشتم و احساسی مثل یک سرماخوردگی خفیف. هفته اول و دوم که بگذره یعنی که سختیش گذشته. هرچند واقعا زیاد هم سخت نیست.
امروز توی ماشین به هاچ و همسر جدیدش فکر میکردم و اینکه ازش 9 سال کوچکتره. هرچی که میگردم سابقه ای از این خانم پیدا نمیکنم، شاید برای اینکه اسم خانوادگیش رو بعداز ازدواج تغییر داده و یا شاید آمریکایی نیست وبرای همین هیچ سابقه ای ازش موجود نیست. آیا با هم کنار میان؟ آیا با هم خوشحالن؟
دیروز با پسرم حرف میزدم واینکه بخاطر مورفی نمیتونیم با هواپیما بریم، که پسرم گفت که ازش مواظبت میکنم. " این رو نشونه خوبی تلقی میکنم . چون قبلا که ازش خواسته بودم یک نصف روز مواظب مورفی باشه قبول نکرده بود. از وقتی رابطه مون بهتر شده دلم خیلی براش تنگ میشه و از خدا میخوام که بزودی عضوی از خانواده ما بشه و باهامون رفت و آمد کنه.
سالها پیش خانم تراپیست خواسته بود بنویسم که خودم روتوی 5 یا سه سال آینده کجا میبینم. نوشته بودم که توی رابطه با کسی هستم وحتی نوشته بودم که توی یک کاندومینیوم قشنگ توی آرلینگتون زندگی میکنم که بیرونش پر از درخته. با همین دقتی که نوشته بودم آرزوهام به تحقق پیوست.
حالا وقتشه که قلم و کاغذ رو بردارم و برای سه و 5 سال آینده چیزهایی رو که میخوام بنویسم. شاید این چند روزی که اینجا هستیم این کار رو کردم.
خب همین فعلا.
سلام، امروز سومین روزیه که قرصم رو نمیخورم ، صبح که میرم دستشویی قرص های دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه توی جعبه قرصهام بلاتکلیف نشستن. چشمهام روکه باز میکنم، ساعت از 8 گذشته، فکر و بدنم از خوابهای طولانی که دیدم خسته ست انگار واقعا همه جاهایی روکه خواب دیدم رفتم. حتی توی یکی از خوابهام داشتم تلفنی خوابم رو برای دوستم تعریف میکردم.
توی اولین خوابم ، هنوز خونه پدری هستم مردی که شاید هاچ هست میاد دنبالم، پدر و مادرم رو قانع میکنم که دیگه رابطه ما درحدی هست که باهم وقت بگذرونیم. میریم یک هتل که توی مریلنده، دو تا از دوستهای دانشگاهیم هم هستند. توی اطاق هتل نشستیم، از پنجره درگیری خیابونی رو تماشا میکنیم و همصدا با گروههای مخالف سرود میخونیم.صبح که میشه احساس خطر میکنم. میگم اگر دستگیرمون کنن چی؟ اگر بپرسن انگیزه تون از اومدن به این هتل چی بوده؟ هاچ میگه مخصوصا که تو لباس قرمز هم پوشیده بودی، انگار که لباس قرمز به معنی حمایت از گروه سیاسی خاصی بود.
توی خواب دیگه ای مهمان خونه همسر اول کری هستم. یک خونه خیلی خیلی بزرگ که مثل هتل یک عالمه اطاق داره و انگار برای پذیرایی از مهمان ساخته شده. توی کمدها پر از سبدهای خالی و جا برای لباس و اینجور چیزهاست. خود کری هم حضور داره و از مهمونها پذیرایی میکنه. خواهرم هم توی مهمونی حضور داره، یکی از اقوام کری شاید برادرش داره برای خواهرم فال میگیره. چهره اش شبیه دعا نویسهای فیلمهای فارسیه. توی قسمت دیگه ای، مردی که میدونیم مجرد نیست داره سعی میکنه با زنی که نمیدونم خواهرمه یا شاید مو فرفری دوست بشه. مردک یک بچه کوچولو هم همراهش که خواهرزاده اش هست .جزییات زیادی هست از حوادث اون خونه کهخوب یادم نیست، . بعد میبینم که سوار ماشین میشیم و میریم خونه خواهرم توی تهران.خواهرزاده ام از چیزی غمگینه؛ کنارش دراز میکشم مثل موقعهایی که بچه بود. یکهو یادم میاد که فرداش یک روز کاریه وباید برم مدرسه. فکر میکنم به کری بگم بیاد دنبالم؟
فردا قراره بریم خونه پسر کری که توی ایالت کارولینای شمالیه، بخاطر وجود مورفی ناچاریم بجای هواپیما 6 ساعت رانندگی کنیم چون مورفی کمی بزرگتر از اونه که توی سبد مخصوص سگها جا بشه.
خب همین. گفتم خوابم رو تا یادمه بنویسم.
امروز:
با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
در زمان حال حضور دارم، جایی برای رفتن و رسیدن کلا وجودنداره.
از خوشیهای ساده زندگیم لذت میبرم.
باخودم و اطرافیانم مهربون هستم.
زنده بودن یک هدیه ست، یک حق نیست. قدرش رو میدونم.
سلام. دیروز یادم رفته بود قرصم رو بخورم. فکر کردم الان که تعطیلم وقت مناسبیه برای ترکش. قرصی که مصرف میکنم پایین ترین دوز ممکنه و چون کپسوله امکان نصف کردنش براحتی نیست. مگر اینکه مثل مانی جان، کپسول رو باز کنم و دارو رو نصف کنم و بریزم توی کپسولهای جدید که کار راحتی نیست و به عنوان آخرین راه حل و اگر اینطوری خیلی اذیت شدم بهش نگاه میکنم
اما االان که اوایل روز دومه یکمی سرگیجه دارم و یک سردرد خیلی ملایم که کاملا قابل تحمله. حالم هم خوبه. فقط با تماشای پایتخت 20 گریه کردم که نمیدونم به مصرف نکردن دارو مربوطه یا شما هم گریه کردین؟
بعد هم کلی زعفران ساییدم و توی آب حل کردم چون شنیدم که شادی آوره . خب همینها دیگه.
سلام. دیروز ماهگرد آشناییمون بود و رفتیم یک رستوران لبنانی. موزیک سنتی عربی پخش میش، دکوراسیون شرقی بود. بعد از شام هم توی استکانهای بلوری چای برامون چای آوردن.یک دفعه احساس کردم که چقدر دلم برای مشرق زمین تنگ شده. مثل کسی که بدنش نیاز به چیزی داره، احساس کردم که دلم گرمای آفتاب و فرهنگ شرقی میخواد . به کری میگم دلم میخواد برم یک کشور شرقی، مثلا ترکیه یا مالزی یا حتی مراکش.نمیدونم دلم برای چیه شرق تنگ شده . مردمش؟ فلسفه اش؟ آفتابش؟
بچه که بودم پا درد داشتم گاهی دستهام هم حتی درد میکرد. یک جو ردرد عضلانی. دکتری نبود که مامان من رو نبرده باشه و آزمایشی نبود که نداده باشم اما کسی چیزی پیدا نکرده بود و همه میگفتن که سلامت هستم و وقتی بزرگ بشم خوب میشه که خوب هم شد. وقتی پا درد داشتم خواهرم پاهام رو ماساژ میداد، گاهی هم بابا خلاصه هرکس دور و بر بود. ولی فقط اونجوری که خواهرم ماساژ میداد دردم رو خوب میکرد. الان خواهرم بعد از هر شیمی درمانی استخوان درد داره. فکر میکردم که کاش من بودم و میتونستم پاهاش رو ماساژ بدم. همونطور که اون پاهای من رو ماساژ داده بود. الان دیگه نا امنی ایران نیست که باعث میشه نرم، ترس گرفتاری موقع برگشتن به اینجاست. برای سیتیزن شیپ اپلای کردم. خدا کنه زودتر بیاد.
امروز اولین روز تعطیلات بهاری من بود. بهم خوش گذشت. رفتم محل قدیمی، خرید کردم تنهایی و بدون عجله بعد رفتم سالن ناخن، و ناخنهام صورتی خوش رنگ شد.خونه که اومدم کری از استخر برگشته بود، و ناهار هم خورده بود. لباسسهام رو بهش نشون دادم و بعدش برای ناهار کینوایی که از دیشب مونده بود رو با نخورد و کیل خوردم. بعدش دوتایی با هم رفتیم ماساژ. به کری میگم اگر بازنشستگی هم مثل این باشه که من عاشقش هستم.
خب دیگه همین فعلا. تا بعد.
سلام. عصر یکشنبه ست. توی پیاده روی آفتابی اما سرد دست توی دست هم راه میریم. به کری میگم اگر من رو همونطور که الان میشناسی میشناختی باهام دیت میکردی؟ میگه :"آره You are delightful, and fun، بعداز دیت دوم بااون خانمی که air B&B داشته بهم زدم و به همه گفتم که تو از بقیه دیتهام بهتری" بعد هم از من میپرسه که:" تو چی، تو اگر من رو به خوبی الان میشناختی با اون آقایی که ماشنیهای مسابقه ای داشت بهم میزدی؟" میگم ، آره. میگه ولی اون زندگی هیجان انگیز تر نبود ؟ جواب میدم که اینجور چیزها فقط برای مدتی هیجان انگیزه و بعد عادی میشه و اینکه چیزهای مهم تری لازمه تا رابطه رو پایدا رنگه داره. همونطور که توی سکوت بقیه راه رو میریم به این فکر میکنم که اگرمن بجای کری اون آقا رو دیت میکردم و کری به جای من اون خانمی که Air B&B داشت زندگی هرکدوممون الان چه شکلی بود؟ نمی دونم! یک سیب رو که بالا بندازی هزار چرخ میخوره تا بیاد پایین. شاید من با اون آقا خوشحال تر بودم، شاید زندگی هیجان انگیز تربود، شاید هم نه! آدم بعضی جاها باید انتخاب کنه و گاهی هم هیچوقت نمیفهمه که انتخابش درست بوده یا نه!
کری معتقده که دوست ایرانی من کاملا شبیه زنهای آمریکایی شده و بزرگترین وجه تشابهش با زنهای آمریکایی اینه که بی وقفه از خودش حرف میزنه ! برای کری تعریف میکنم که دوستم، وقتی با هم هستیم شنونده خوبیه ،انگار این زبان انگلیسیه که اون رو تبدیل به آدم دیگه ای میکنه. شاید هم وقتی باهمیم سعی نمیکنه احساسات واقعیش رو زیر نقاب پر حرفی و خوشحالی ساختگی پنهان کنه. کری میگه اون خانمی که قبل از من میدیده کاملا مثل دوستم پر حرف بوده و اگر باهاش مونده بود حتما دیوونه شده بود تا حالا.
گاهی اوقات اتفاقات کوچکی میفته که باعث میشه قدر کری رو بیشتر از همیشه بدونم. مثلا امروز! صبح رفتیم فروشگاه تا من یک چیزهایی رو پس بدم و عوض کنم. ماشین توی گاراژ سر پوشیده بود و به فروشگاه هم خیلی نزدیک نبود. وارد که شدیم کری پرسید لباسها رو آوردی؟گفتم که اوه..نه ! موند توی ماشین. کری بدون اینکه خمی به ابرو بیاره یا غر بزنه گفت من میرم میارمشون. گفتم که منهم باهات میام. گفت نه عزیزم تو خریدت رو بکن من میرم کیسه لباسها رو میارم.
توی دنیای همسر سابق هیچ کس حق اشتباه کردن نداشت، حتی خودش! وقتی این دوران به اشتباهات کوچک و بزرگی فکر میکنم که همه انسانی هستند و کاملا طبیعی ، یادم میاد که زندگی با هاچ مثل راه رفتن روی پوست تخم مرغ بود ، حتی اگر چیزی نمیگفت زبان بدنش و انرژی منفی که منتقل میکرد حال آدم رو بد میکرد. برای کری 3 تا پیراهن برداشتم تا ببینم کدوم اندازه اش هست و یکیش رو برداره. لباسها رو امتحان کرد و گفت که دوتاشون رو دوست داره و هر دو رو میخواد! برای من که سالها با مردی زندگی کردم که محبت کردن هدیه گرفتن نوازش دیدن و خلاصه هر جور دریافت محبت یا کمکی براش سخت بود و دنبال مدرک میگشت تا بخودش ثابت کنه که دنیا و آدمهاش بد هستند، اینکه کری توانایی دریافت محبت رو داره و چیزی رو که میخواد میگه، خوشحالم میکنه. ما آدم ها همونطور که به محبت دیدن نیاز داریم به محبت کردن هم نیاز داریم. زندگی با آدمی که درها رو برای دریافت محبت بسته سخته!
راستی امروز نوزدهمین ماهگرد آشناییمونه. کری باز هم گل گرفت مثل هر ماه! رستوران رزور کرده مثل هر ماه. میگم پس کارت تبریکم کو؟ میگه خریده ولی میخواد سر فرصت توش برام بنویسه.
هفته ای که میاد به مناسبت تعطیلات بهاره تعطیلیم. فردا صبح آزمایش خون دارم برای Celiac disease . فعلا همینها.
سلام. بعضی روزها مثل امروز تو ی کارم احساس خوشحالی و موفقیت میکنم و علت اصلیش ایزی هست . ایزی مدتیه که متوجه شده cash machine که توی قسمت اسباب بازیهای کلاسه یک ماشین حساب واقعیه و از اون موقع اون ماشین شده شیئ مورد علاقه اش. براش مساله مینوشتم و بعد میخواستم که خودش number sentence رو بنویسه و جواب رو پیدا کنه و بعد با ماشین حساب یکبار دیگه جواب رو ببینه.
باهاش غیر از جمع و تفریق، ضرب هم کار کردم. مهفوم ضرب رو میدونست ولی نمیدونست چطوری جمله ریاضیش رو بنویسه. اینقدر این بچه باهوشه که یکبار یک چیزی رو بهش میگی، اگر حواسش باشه یاد میگیره. بیشتر از 45 دقیقه باهاش کار میکردم و هر بار میپرسیدم ایزی بسه؟ میخوای استراحت کنی؟ میگفت نه! بعد هم کلی جمع و تقریقهای بزرگ که برای کلاس اول یا دومه ذهنی بهش دادم که حل کنه. من میدونستم که ایزی توی محاسبه کردن خیلی خوبه ولی فکر نمیکردم که مسائل کلامی رو هم بتونه بفهمه و خوب حل کنه.
یکی از علتهایی که ایزی سر کلاس سرگردونه و به حرف کسی گوش نمیده و تکالیفش رو انجام نمیده اینه که حوصله اش سر میره . علت دیگه اش هم اینه که بصورت آموزش یک به یک بهتر یاد میگیره تا وقتی معلم همزمان به 20 تا دانش آموز درس میده.
هر وقت چشمم به آینه میفته و اینکه مدل موهام اونی نیست که میخواستم ، یاد خاله آرایشگرم میفتم که و قتی با غصه بهش گفتم چتریهام رو خودم خراب کردم . گفته بود:" هیچوقت غصه موهات رو نخور، مو درمیاد. توی زندگی چیزهای دیگه ای هست که قابل برگشت نیست." نمیدونم منظورش بیماری خودش بود؟ یا تصمیمهایی که توی زندگی گرفته بود؟ خاله ام اون روزها با سرطان کبد درگیر بود.
نگران دخترک هستم اما میترسم که زنگ بزنم و بپرسم.حجم دردی که پدر و مادرش تجربه میکنن غیر قابل تصوره. میدونم از 40 جلسه شیمی درمانی که داشته شاید حدود 3 تا دیگه باقی مونده باشه. دخترک بشدت ضعیف شده موهاش رو از دست داده اما هنوز روحیه خوبی داره و پای تلفن با خواهرم کلی بلبل زبونی میکنه.
دیگه برم، باید روی کارنامه ها کار کنم.
سلام. دیشب برای من و کری شب خوبی نبود. کری توی خوابش، توی یک کوچه تنگ و پر جمعیت گیر افتاده بود بطوری که نصف شب گفت نیاز به فضای بیشتری داره و رفت توی سالن خوابید. من هم فکرم پر بود از مسائل مدرسه و وقتی نصف شب بیدار شدم بسختی دوباره خوابم برد. برای اینکه خوابم ببره توی فکرم خودم رو از مسائل بیرون جدا کردم و یک گوشه ای خالی توی ذهنم گیر آوردم و اونجا قایم شدم.
اگر طیف برونگرایی و درونگرایی رو درنظر بگیریم کری به انتهای درونگرایی نزدیکتره، بودن تو ی محیطهای خیلی شلوغ ازش انرژی زیادی میگیره. بهش میگم که شاید خوابش مربوط به وقایع روز میشه که برای اداره یک بازی رفته بود دبیرستان و بقول خودش یکی از بچه ها یک بند حرف میزد؟ یا شاید بخاطر مراسمی که روز یکشنبه رفته بود دی سی؟ نمیدونم. هرچی که هست فکر نمیکنم بخاطر حضور من باشه یعنی من فضا روبراش تنگ کرده باشم.
آدمها اون اوائل رفتارهای هم رو زیر ذره بین میبرن ، سبک و سنگین میکنن قضاوت میکنن، اما بعدا به جایی میرسن که پذیرش، درک و همدردی جای قضاوت رو میگیره. مشکلات و دردهای همدیگه رومال خودشون میدونن. فکر کنم من وکری به این مرحله رسیده باشیم که حتی نقصها و کامل نبودنهای همدیگه رو هم دوست داریم. من کری رو بخاطر اینکه گاهی آخر شبها برای خودش با شکر و کره و شکلات و چیزهای دیگه fudge درست میکنه یا ناهارها مرغ سرخ کرده از بیرون میگیره یا بازی کامپیتوری میکنه قضاوت نمیکنم. کری من رو بخاطر اینکه میشینم پشت هم سریال نگاه میکنم یا اگر بر خلاف چیزی که میگم یک عالمه کشمش و بادوم میخورم و رژیمی که میخواستم رعایت نمیکنم یا دیر پا میشم و وقت نمیکنم ورزش کششی انجام بدم قضاوت نمیکنه. این یعنی دوست داشتن و احساس امنیت.
کری آدم خیلی مودبیه این همه مدت من نشنیدم که مثل اکثر آمریکاییها کلمه F یا اینها رو بکار ببره. هنوز وقتی مثلا نمکدون یا دستمال سفره میخواد قبلش میگه "لطفا" . خب من هم همینطور هستم. با اینکه هزار بار رمز تلفنم رو بهش گفتم هنوز وقتی کاری برای کاری لازمه، خودش ازم میخواد که تلفنم رو باز کنم. منهم تاحالا هیچقوت بدون اینکه بهش گفته باشم سر تلفنش نرفتم. یعنی حریم همدیگه رو رعایت میکنیم. دیگه چی؟
این آخرین هفته قبل از تعطیلات بهاره هست . هرچند امرو زهوا کاملا زمستونیه. خب همین فعلا.
امروز علی رغم وقایع بیرونی:
آرامشم رو حفظ میکنمف با آرامش حرف میزنم و رفتارمیکنم.
زندگی کوتاهه، ما قطره هایی بیش نیستیم از زمانی که دارم لذت میبرم.
باعث خوشحالی خودم و دیگران میشم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
مسائل رو جدی نمیگیرم.
تمرین خودآگاهی میکنم.
سلام.امروز سه شنبه ست. حتی چهارشنبه هم نیست. اینجا چهارشنبه که میشه میگن : !Happy Hump day هامپ یعنی کوهان شتر، یعنی اینکه هفته به وسطش رسیده.خب دیگه چی؟ دیروز روزخوب و آرامشبخشی بود، رفتم پایین ورزش، بارون هم بند اومده بود و به کری پیشنهاد کردم باهم بریم پیاده روی. سر راه کری گفت که حوصله شام درست کردن نداره وبریم بیرون شام بخوریم بعد پیشنهاد داد بریم رستوران ایرانی. خوبی این محل اینه که همه جا میشه پیاده رفت. فکر کردم که چه خوبه که هر روز همین کار رو بکنیم مخصوصا الان که روزها دارن طولانی تر میشن.
نمیدونم من و کری کجا شنیدیم یا خوندیم که ما مثل قطره های آب میمونیم که به دریا برمیگردیم و یک چیزی توی این مایه ها. وقتی از چیزی نگرانم کری میگه که نگران نباش ما مثل قطره های آب میمونیم یعنی که مشکلاتمون ناچیز و بی اهمیتن. من امروز میگم که ما مثل قطره های آب میمونیم ولی گاهی بعضی از قطر های آب بقیه قطر ها رو اذیت میکنن. بعضی از قطره های آب میخوان جای بیشتری از بقیه قطره ها بگیرن. گاهی دلم میخواد به کری بگم که زندگی کوتاهه. چطوره که من کارم رو ول کنم و باهم بریم سفر؟ دور دنیا رو بگردیم؟یک ماه اینجا بمونیم و یک ماه اونجا؟ میدونم که این تصمیم اشتباهه. بخاطر ماهیت انسانی. من الان یک آدم مستقلم با درآمد و کار خودم. شاید همین کری وقتی ببینه که من از نظر مالی بهش وابسته هستم میتونه به راحتی تغییر کنه. یعنی باید تا بازنشستگی صبر کنم. ولی عمر کوتاهه نیست؟
اوضاع کشور نگران کننده ست. ترس از اینکه آمریکا بسمت دیکتاتوری حرکت کنه. اول کسانی رو که توی تظاهرات ضد اسرائیل شرکت کردن میگیرن و به کشورشون برمیگردونن و بعد کم کم دامنه حرکتشون گسترده تر میشه و شاید کسانی رو که با سیاستهای ترامپ مخالفت میکنن.
دو سه هفته ای میشه برای سیتیزن شیپ اقدام کردم. کاش این پروسه سریع انجام بشه.
اوایل آپریله ولی هوا امروز مثل یک روز زمستونی سرده.
امروز
آرامشم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.
توی هر شرایطی موضوع خنده داری برای خندیدن وجود داره.
زندگی یک هدیه ست ، قدرش رو میدونم و ازش لذت میبرم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
خود آگاهی رو تمرین میکنم.
زندگی رو به خودم آسون میگیرم.
سلام. امروز بچه ها تعطیل بودن . من نصف روز رو جلسه داشتم و نزدیکیهای ظهر اومدم خونه. خونه بودن وسط هفته رو دوست دارم. احساسش به خوشایندی روزهای بچگیه که همه دنیا مدرسه میرفتن و ما خودمون رو به مریضی می زدیم و مدرسه نمیرفتیم.وقتی اومدم خونه پرده ها کنار بود و آسمونو درختهای نورس بارون خورده از پشت پنجره پیدا بود. آرامش خونه بهم احساس "خونه بودن" داد . مدتیه که شک و دودلی توی دلم جاش رو به احساس اطمینان داده و اینکه میتونم بقیه عمر خودم رو در کنار کری تصور کنم. بقول کری ما هنوز در دوران ماه عسل بسر میبریم.با اینکه نسبت به قبل زمانهای تنهایی بیشتری داریم و وقتی خونه هستیم هر کدوم کار خودمون رو میکنیم ولی هنوز کری هنوز مثل قبل برای من گل میخره و صبحونه درست میکنه و هنوز ماهگردهامون رو جشن میگیریم و هنوز موقع راه رفتن دست هم رو میگیریم و هنوز هزار بار در روز احساسمون رو بصورت کلامی ابراز میکنیم.
شنبه بعد از هایکنیگ رفتم به خونه ام سر بزنم و صندوق پست رو هم چک کنم. پسرم مشغول سر و هم کردن وسائل جدیدش بود. منکه بودم تختش رسید و بعدش هم کاناپه اش.ذوق و شوق زیادی برای تزیین خونه داره و خوشحالیش ، خوشحالم میکنه. فکر میکنم که تصمیم درستی گرفتم.
خواهرم چندان حالش خوب نیست. دومین سری شیمی درمانی داره تموم میشه و اونقدر ضعیف و خسته ست که اگر نتیجه ام.آر. آی رضایتبخش نباشه ، بعیده که بخواد دوباره یک سری شیمی درمانی جدید رو شروع کنه. مثل شمعیه که داره کم کم خاموش میشه.
کری داره چای درست میکنه. مورفی کنار من روی کاناپه لم داده. من لباس ورزش پوشیدم تا برم پایین با ماشنیها کار کنم. اگر بارون بند بیاد بعدش با کری میریم این دورو بر پیاده روی. شاید بریم برای بالکن گلدون هم بگیریم. اینهم عکس بیرون پنجره.
خب همین فعلا.
سلام. صبح عکس سه تاییکه با دوتا ازدوستام کناردریاچه "ریو" گرفتیم به کری نشود میدم و میگم:" نزدیک سه سال از این عکس میگذره".من تازه توی وبسایتهای آنلاین دیتینگ ثبت نام کرده بودم و هنوز کسی رو ندیده بودم. داشتیم با دوستام در مورد دیت کردن حرف میزدیم، کلی هم شوخی کردیم وخندیدیم و بهمون خوش گذشت. لباسی که توی اون عکس پوشیده بودم ، شد یونیوفورم دیتینگ من. کری میگه :" این لباست رو یادمه با همین توی وبسایت عکس گذاشته بودی."
به کری میگم شاید جمعه یکسره بعد از کار برای دیدن دوستی دوباره برم"ریو". توی ماشین یادم میاد که امروز روز ورزش پشت هست. دیروز هم که رفتم آرایشگاه و نرفتم پایین روی تردمیل کارکنم. یعنی اینکه اگر برای ورزشم اولویت قائل نشم هزار دلیل موجه و غیر موجه هست برای کنسل کردنش. مثلا دیروز ناچار نبودم برم آرایشگاه. وقتی آقای آرایشگر ساعت 6 به بعد وقت نداره، من باید ورزشم رو در اولویت میگذاشتم و سعی میکردم آخرهفته که وقت بیشتری دارم وقت بگیرم حتی اگر ناچار میشدم مثلا یک هفته صبر کنم. یا قرار برای دیدن یک دوست روز جمعه بعد از مدرسه باعث میشه که نتونم اون روز ورزش کنم.خلاصه اگر به چیزی مخصوصا ورزش اولویت ندیدم خیلی راحت توی کارهای دیگه گم میشه. بنابر این تصمیم گرفتم که دیدن اون دوست رو بگذارم برای آخر هفته که وقت بیشتری دارم.
اما آرایشگاه دیروز، خب آقای آرایشگر لهجه داشت وفکر کردم که شاید از یک کشور اروپایی شرقیه اما بالاخره وقتی حرفش شد و وقت مناسب پیدا شدم متوجه شدم که لبنانیه. کارش به خوبیه آرایشگر قبلیم نیست، فکر نکنم که دوباره برگردم اونجا.
دیشب توی خواب ا ضطراب شدیدی داشتم. خواب دیدم که" خونه پدری هستم. خواهرم اونجاست و درهای خونه رو قفل کرده ومن بیرون موندم، بهم میگه که این خونه دیگه متعلق به من نیست.من سعی میکنم تلفنی با پدر و مادرم تماس بگیرم و ازشون کمک بخوام." وقتی بیدار شدم احساس اضطراب تا مدتها با هام بود. هنو ز هم ته مونده هاش هست.
خوابم رو برای کری تعریف میکنم و میگم وقتی دیشب پسرم گفت بعضی از وسائلش رو منتقل کرده خونه من و وقتی بهم گفت که فشار آب کمه و من گفتم میگم یکی بیاد نگاه کنه و.. اجاره دادن خونه برام واقعیت پیدا کرد. اینکه دیگه حقی نسبت به خونه خودم ندارم. کری بغلم میکنه و میگه که اینجا خونه تو هست و اصلا حضور من توی این خونه توی آرلینگتون بخاطره تو هست و از این حرفها.
خیلی خب دیگه باید برم.
امروز
شادی رو انتخاب میکنم.
توی هر شرایطی چیزی برای خندیدن هست.
از بهار زیبا لذت میبرم.
زنده بودن امروز یک حق نیست، یک هدیه ست. ارزشش رو میدونم.
آرامشم رو توی هر شرایطی حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
قبل از حرف زدن و عمل کردن چند لحظه ای مکث میکنم.
به خودم و قضاوتم بیشتر از هر کس دیگه ای اعتماد دارم.
سلام. درد ناحیه شکمم که گفته بودم خود بخود برطرف شده ، درد عضلات پام هم که نگرانم میکرد همینطور. حالم خوبه !مدتیه که دوباره ورزشهام رو دوباره شروع کردم. امروز فکر میکردم که هزار بار به علتهای مختلف از خط خارج شدم و دوباره برگشتم و همیشه در حال تلاش برای بهتر کردن برنامه ورزشم بود. اینکه صبحها بهتره یا عصرها یا اینکه چند روز کاردیو کنم و ورزشهای قدرتی رو به چند گروه تقسیم کنم ...و هیچ وقت هم راضی نبودم. شاید هم همینه که هست و کاری نمیشه کرد. جلوی مریضی و چیزهای دیگه رو نمیشه گرفت و مهم م اینه که بعد از هر وقفه ای دوباره به مسیربرگردیم. اما برنامه جدیدم اینه که صبحها بلافاصله بعد از خواب ورزشهای کششی انجام میدم، مجموعه ای از حرکات یوگا با تمرکز روی مهره های کمر. عصرها، روز اول دو تا ورزش پشت و یک ورزش شونه، روز دوم ورزش عضلات پایینی کمر، دو تا ورزوش مخصوص هیپ و ورزش سینه، روز سوم تردمیل. و بعد هی به نوبت تکرار میشن. میدونم که ایده آلش اینه که هر روز کاردیو کنم ولی خب همه یا هیچی هم روش خوبی نیست .
امروز برام به اندازه یک هفته گذشت بسکه طولانی بود. یکی از بچه ها م که مشکل رفتاری داره و برگشته و من ناچار شدم که همه روزم رو غیر از موقع ناهار توی اون کلاس بگذرونم. مشکل بچه Opossitional defiant disorder هست و با همه چیز مخالفت میکنه. کارمن این بود که behavior Plan (برنامه کنترل رفتار؟) را اداره کنم. با اینکه کار بدنی زیادی نکردم ولی واقعا خسته شدم.ضمنا نتونستم با بقیه بچه هام هم کار کنم.
امروز وقت آرایشگاه دارم. همینطور تصادفا یک آرایشگاه رو توی منطقه مون پیدا کردم و برای امروز وقت گرفتم خدا کنه که خوب باشه.
پسرم منتقل کردن وسائلش رو شروع کرده. تخت و میز و اینها از آمازون سفارش داده چون فکر میکنه قدیمیها ارزش آوردن ندارن. احساس خوبیه که اون توی خونه من میخواد زندگی کنه. از این شرایط خوشحالم.
خب همینها فعلا. وقت اینه که وسائلم رو جمع کنم و برم خونه.
سلام. صبح دوشنبه ست. توی مسیرم این روزها پر از توریسته. توریستهای دروبین بدستی که از شکوفه ها عکس میگیرن. قشنگترین قسمت درختهای پر شکوفه کنار رودخونه ست که مثل فیلمهای ژاپنی سایه شون میفته توی آب. امروز یک محوطه پر از لاله های زرد و قرمز و صورتی و بنفش هم دیدم، ادلم میخواست میتونستم ماشین رو کنار بزنم و از شون عکس بگیرم. شاید امروز به کری پیشنهاد کنم که با مترو بریم داون تاون. صبح که کری من رو دید گفت لباست چقدر بهاریه. شلوار جین سفید با بلوزی که گلهای بنفش و صورتی داره و برای اولین بار امسال کفش سفید تابستونی هم پوشیدم، هوا 80 درجه فارنهایته یعنی کاملا تابستونیه.
رادیو رو که باز میکنی خبر از کار برکنار شدن کارمندهای دولت فدرال رو می شنوم و اخبار نگرانکننده دیگه. اینترنت ورادیو و تلویزیون همه جا پر از خبره. اما چه کار میشه کرد؟ همیشه همین بوده. حداقل برای ما ایرانیها. دنیا همیشه پر بوده از خبر جنگ و کشت و کشتار و بی عدالتی. نمیشه که زندگی نکرد. میتونیم بخش کوچکی از ذهنمون رو بگذاریم برای اخبار نگران کننده و با بقیه اش به زندگیمون ادامه بدیم. نمیتونیم بگذاریم این نگرانیها همه ذهن و زندگیمون رو پر کنن.
دیروز که برای دیدن پسرم رفتم خونه خودم بعد از مدتها از دیدن اونهمه زیبایی متعجب شدم. یادم رفته بود که بهار اونجا چقدر قشنگه. درختهای شکوفه صورتی و ارغوانی توی کوچه ها، بوته های یاس زرد، از همه زیباتر درخت ماگنولیای اونور خیابون که پیاده رو رو با گلبرگهاش پوشونده بود. فکر کردم که بعد از باز نشستگی حتما دوباره برمیگردم حومه زندگی میکنم. هرچند که الان منظره خونه آرلینگتون هم خیلی زیبا شده. سقف خونه ها که از لابلای درختهای خشک توی زمستون دیده میشد الان لابلای سبزی نورس جوانه ها ودرختهای پر شکوفه قایم شدن. بیرون رو نگاه میکنی یکسره سبزه.
وقتی پسرم اولین وسائلش رو به خونه آورد ودیدم که یک تابلوی بزرگه و یک فرش، فکر کردم که اونهم شبیه منه!هر وقت به خونه ای اسباب کشی میکردم قبل از هرچیز به تابلوی دیوارها فکر میکردم. تابلوی بزرگش رو زد به دیوار و فرش کوچولوش رو پهن کرد. هیجان زده بود و با خوشحالی از چیزهایی که میخواست بخره و کارهایی که لازم بود بکنه حرف میزد.خوشحال بود که از اون آپارتمان کوچک و پر سرو صدا و همسایه مزاحمش دور میشه. هی بخودم یادآوری میکردم که اینجا حالا خونه اون هست و در مورد تزیین خونه وسائل تا وقتی نظرم رو نپرسیده چیزی نگم. با پسرم که میریم" هوم سنس" تا یک چیزهایی بگیره، یاد زمانی میفتم که با هم به این خونه اومده بودیم و اون توی بعضی خریدها همراهیم کرده بود. یک قابلمه و ماهیتابه میگیره و بعد فکر میکنه بهتره همه چیز رو از آمازون سفارش بده.
خب همینها فعلا.
امروز
از زیباییهای زندگی لذت میبرم.
انگیزه های دیگران رو درک میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
آرامش درونیم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
خود آگاهی رو تمرین میکنم.
سلام. اولین قرص پوکی استخوان رو امروز مصرف کردم. مصرف این قرص قواعد خاصی داره. مثلا اینکه باید با شکم خالی و با آب خالص خورده بشه،حتی نه با قهوه یا چای و.. تا نیم ساعت هیچ غذا یا نوشیدنی یا حتی داروی دیگه ای نباید مصرف بشه. و مهم تر اینکه به مدت نیم ساعت نباید دراز بکشم یا خم بشم. یعنی مسیر معده تا سر باید در حالت مستقیم بمونه.
دیروز توی دی سی فستیوال شکوفه های گیلاس و همینطور جشن بادباکها بود.پیاده رفتیم ایستگاه مترو و از اونجا خط نارنجی رو سوار شدیم. صبح جمعیت توی راهروهای مترو موج میزد. بعد هم بخاطر شلوغی زیاد یا شاید از سر لطف کارتهامون رو برای مترو شارژ نکردن. من برای اولین بار توی عمر بادبادک هوا کردم. بچه که بودم خواهر بزرگم برای من وبچه های خودش با روزنامه و کاغذهای رنگی بادبادک درست کرده بود اما یادم نمیاد که خودم شخصا بادبادک هوا کرده باشم. روی چمنها ،کنار یک چادر رنگی، روی زمین بادبادکهای خوشگل دراز کشیده بودن. رفتم جلو گفتم:" می تونم یکی از این ها رو بردارم؟" خانمه پرسید که این ها برای بچه هاست ،بچه دارم؟ گفتم که نه ولی دوست دارم که بادبادک داشته باشم. گفت باشه وقتی که کارت باهاش تموم شد برش گردون تا دیگران هم باهاش بازی کنن.
کری که توی بادباک هوا کردن تخصص داشت، بهم گفت باید سریع بدوم تا بادبادک بره هوا، مخصوصا که باد هم نمیومد. بعد از بادبادک بازی بطرف "بنای یادبود" حرکت کردیم. همه جا پر بود از شکوفه های گیلاس و آسمون پر بود از بادباکهای رنگی با دنباله های طولانی و باشکلهای مختلف، پرنده، پروانه،هواپیما، اژدها،.. توی یک محوطه بزرگ چمن بود. بادبادک بازها ، بادبادکهاشون رو هماهنگ با موزیک میرقصوندن.
کری داره کارهای مالیات من رو انجام میده و بهش میگم که با این کارش چه بار بزرگی ازدوشم برمیداره و چقدر برام مهمه.
زمانی که بعد از خوردن قرص باید صبر میکردم تموم شد. میتونم صبحونه بخورم و بعدش کم کم آماده بشم برای یک هایکنیگ که ساعت 10 شروع میشه.
امروز
باآرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
از زیباییهای اطرافم لذت میبرم.
به قضاوت و تصمیمهای خودم اعتماد میکنم.
از خوشیهای کوچک زندگی لذت میبرم.
چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم میپذیرم.
سلام. با خواهرم تلفنی حرف میزدم. میگفتم که میخوام خونه ام رو به پسرم اجاره بدم و بعد گفتم که به هر حال وقتی بمیرم همه چیز به اون میرسه. حرف از مردن که میشه این خواهرم معمولا موضوع رو عوض میکنه و میگه این حرفها چیه و انشالا که صد سال زندگی میکنی واینا. براش تعریف میکنم برعکس ما ایرانیها ( تا اونجا که من یادمه و میدونم) دوست نداریم در مورد مرگ حرف بزنیم آمریکاییها اینطوری نیستن. مثلا من وقتی داشتم به کری میگفتم که وقتی که من مردم این خونه به هرحال به پسرم میرسه. کری اصلا نگفت ازمردن نگو واینها. گفت درسته! البته اگر قبل از مردنت خونه رونفروخته باشی. منظورم اینه که خیلی راحت در مورد مردن حرف میزنن، حداقل کری که اینطوریه.
دیشب توی مدرسه ما International night بود. مثل پارسال کوکو سبزی ( بقول دوستم مثلث سبز) درست کردم و یک کنسرو غول آسای دلمه برگ هم خرید و براش سس خوشمزه درست کردم و بردم مدرسه. سینی کوکو رو با ورقه های نازک پنیر وگوجه و حلقه های لیمو تزیین کردم. کنار میز من یک میز دیگه هم از ایران بود. یک آقایی که بوضوح آمریکایی بود با همسرش پشت میز ایستاده بودن. به خانمه میگم برای چی تصمیم گرفتین که غذای ایرانی بیارین؟ خانمه میگه که من اینجا بدنیا اومدم ولی پدرو مادرم ایرانی هستند.روی میز بزرگشون یک ظرف بزرگ پر از جوجه کباب و کباب چنجه گذاشتن ویک ظرف بزرگ دیگه برنج با زعفران و یک ظرف بزرگ هم نان برنجی.ظرفهای غذا از اون ظرفهایی هست که زیرش شمع داره وغذا رو گرم نگه میداره. خانمه یکی از ترانه های پاپ ایرانی رو هم با موبایلش پخش میکرد. فکر کردم که هزینه زیادی برای آوردن اینهمه غذا کردن.
دلمه و کوکوی من خیلی زود تموم شد و منهم بدون اینکه مثل هر سال غذاهای دیگه روامتحان کنم بساطم رو جمع کردم و اومدم خونه، حوصله موندن نداشتم.عضله دیافراگمم مدتیه درد میکنه .شاید برای ورزشه شاید هم نه . نمیدونم. دیروز رفتم دکتر دستور سونوگرافی گرفتم. احتمالا مساله مهمی نیست ولی بهر حال دیروز اذیتم میکرد . شاید از ورزش شدید عضلاتم کشیدگی پیدا کردن نمیدونم بهر حال.
دیشب توی اخبار شنیذن که ترامپ در موردپیوستن گرینلند به آمریکا صحبت میکرد! هر دم از این باغ بری می رسد. آیا باید نگران شکل گیری دیکتاتوری جدیدی باشیم؟
دیگه اینکه الان اوج زیبایی دیسی هست. شکوفه های گیلاس درومدن و چمنها سبز شدن و من هر روز توی مسیر تماشا شون میکنم.
خب همین فعلا برم به کارم برسم.
امروز:
از روزم لذت میبرم.
توی هرواقعه ای جنبه طنز آمیزش روکشف میکنم و میخندم.
خود آگاهی رو تمرین میکنم .
حضور در زمان حال رو تمرین میکنم.
با خودم در آرامش و صلح هستم.
آرامش درونیم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.
باآرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
قبل از هر عکس العلمی چند لحظه مکث میکنم.
با خودم ودیگران مهربون هستم.
سلام. یکبار یکی از شما گفتین که وقتی آدم ذهنش با موضوعات مخلتف مشغوله توجهش پخش میشه و کمتر روی یک مساله خاص متمرکز میشه. این درسته. مثل منکه در حال حاضر ذهنم مشغول اجاره دادن خونه و مسائلشه به علاوه فروش ماشین و ورزش و سلامتیمه و کمتر از سابق مسائل کاری اذیتم میکنه.
هرچی مشغولیت ها کمتر و وقتشمون بیشتر بشه، بیشتر به موضاعات بی اهمیت توجه نشون میدیم و توی ذهنمون بزرگشون میکنیم.
بقیه امروز رو هم:
چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم با آرامش میپذیرم.
آرامشم رو در هر شرایطی حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و رفتار می کنم.
میدونم که زندگی بسیار کوتاهه و اجازه نمیدم موضوعات بی اهمیت ناراحتم کنن.
ارزش زیباییهای اطرافم رو میدونم و از بهار زیبا لذت میبرم.
سلام. بعد از کلی بالا و پایین کردن و گوگل کردن قوانین مالیاتی و غیره تصمیم گرفتم که خونه ام رو به پسرم اجاره بدم. برای اون خیلی خوبه چون کلی زیر قیمت بازار پرداخت میکنه. و با پولی که الان داره برای یک آپارتمان یک خوابه میده ، میاد توی یک تاون هاس دو خوابه .برای من از نظر مالی چندان فرقی نمیکنه چون زیر قیمت بازار اجاره میدم و قانونا ناچار نیستم فایل مالیاتی پر کنم و همون پولی دستم میاد که اگر به غریبه اجاره میدادم.
دیشب همه اش فکر مشغول این مساله بود و خوابم نمی برد. سر درد هم داشتم. امروز رو مرخصی گرفتم وموندم خونه. تصمیم که گرفتم خیالم راحت شد.
امروز یک نفر میاد خونه ام رو تمیز میکنه. اگر پسرم بیاد خونه من شاید بخواد ماشین برقیم رو هم بخره. باز هم برای من چندان فرقی نمیکنه با اون قیمتی که میخوام به بنگاه بفروشم ماشین رو به اون میدم و اینطوری برای اون خیلی خوبه.
خب همین.
سلام. یکی از پیشرفتهایی که کردم، و بابتش به خودم افتخار میکنم. دفاعی برخورد نکردنه.
مثلا وقتی خانم معاون مدرسه میاد توی اطاقم و مطلبی رو توضیح میده، اولش فکر میکنم که داره چرت میگه، اما بعد سعی میکنم به معنی واقعی کلمه بهش" گوش بدم" و حتی در آخر کار بدون اینکه احساس کنم توی بحث بازنده شدم بهش بگم :" که حق با تو هست. من اینطوری نگاه نکرده بودم. درست میگی!"
کلا دفاعی برخورد کردن وقتی پیش میاد که ما فکرمی کنیم با بازنده شدن توی یک بحث یا توی یک ماجرا این نظر و رفتارمون نیست که مورد سوال قرار گرفته بلکه "ارزش" و هویتمون هست که مورد حمله قرار گرفته وداریم سعی میکنیم ازش دفاع کنیم . هروقت تونیستیم این دوتا رو از هم جدا کنیم اونوقت هست که میتونیم بدون پیشداوری گوش بدیم و قضاوت کنیم حتی نظرمون رو تغییر بدیم.
موضوع چی بود؟ اینکه جلسه آی ای پی، یکی از بچه همکارها بود. و اون با اینکه قانونا سه باری رو که باید بهش اعلام میکردیم برای میتنیگ اعلام کرده بودیم، بعلتی نمیتونست بیاد. ما قانونا این مواقع میتونیم میتینگ رو بدون طرف برگزار کنیم. توی نحوه توضیح دادن ماجرا برای این خانم همکار با خانم معاون اختلاف نظر پیش اومده بود. بگذریم.
هنوزنتیجه تست PHT رو اعلام نکردن. دلم میخواد نرمال نباشه تا دلیلی برای مشکل پوکی استخوانم پیدا شده باشه. بقیه تستها همه خوب بود.
همین فعلا.
من اینجا هستم تا از کار و زندگیم لذت ببرم.
زندگی رو آسون میگیرم و زندگی هم به من خیلی آسون میگیره.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
آرامش درونیم رو توی ره شرایطی حفظ میکنم.
چیزهایی رو که قدرت تغییرشون روندارم میپذیرم.