سلام. برعکس کری که هیچکدوم از خوابهاشو یادش نمیمونه،من حداقل آخرین خوابی رو که هر شب میبینم یادم میمونه. این چند شبه همه اش کابوس دیدم،یکبار خواب دیدم که خانم مدیر از دستم عصبانیه و دارم کارم رو از دست میدم. دیشب خواب دیدم که جلسه یکی از بچه هاست و مدارکی که میخوام بخونم بهم ریخته و صفحاتش جابجاشده. این خوابها نتیجه اضطراب و نگرانیهای روزه.
نگرانی ازچی؟ چیزهای مختلفی که نمیدونم هرکدومش چه سهمی توی نگرانی این روزهام داره. زندگی با کری که داره وارد مرحله جدیدی میشه، اینکه قراره هفته دیگه به مدت یکماه توی یک خونه مشترک که نه متعلق به منه و اون، بلکه مال هردوی ماست زندگی کنیم. اینکه آیا این آدم علی رغم همه خوبیهاش واقعا کسی هست که میخوام در دراز مدت زندگیم رو باهاش بگذرونم؟ آینده هیجان انگیز ومبهمی که براش تلاش میکردم دیگه ابهامش رو از دست داده. درسته که آرامش الانم رو هم دوست دارم و قدرش رو میدونم اما هدفی که بخاطرش صبحها از خواب بیدار بشم و بهم انگیزه بده توی زندگیم کمرنگه . گاهی فکر میکنم اگر بجای کری مرد دیگه ای بود،ممکن بود با خودش کلی فعالیتها ی جدید به زندگیم بیاره. بعد فکر میکنم که من اینهمه آدم رو دیدم و هیچکدوم خصوصیات خوب کری رو نداشتن و هیچکدوم اینقدر دوستم نداشتن .یعنی همه چیز با هم پیدا نمیشه. و بعد هم میشه اهداف هیجان انگیز داشت ،کری که جلوی زندگی من رو نگرفته .
نگرانی از نتیجه ببوپسی کری هم تا حدی هست که فکرم رومشغول میکنه و بعد هم غم عظیم پسرم که تا اونجایی که میتونه از من فاصله میگیره. به کری میگم میدونم و میفهمم که کاری ا زدستم برنمیاد، اما درعین حال هنوز تصویر پسر کوچولوم توی ذهنمه. اون تنها کسیه که همه این سالها با من بوده، برام باور کردن اینهمه نامهربوی سخته. سرم رو میگذارم روی شونه های کری وگریه میکنم و اون با مهربونی گوش میده و میگه که پسرم به این دوارن جدایی نیاز داره و یک روزی متوجه میشه و برمیگرده.
برنامه صبحگاهی تلویزیون در مورد اسرائیل و ایرانه، شاید اینهم یکی از دلایل ناآرومیمه . ترس از جنگ و بدتر شدن اوضاع.
تراپیستم هم دیگه برای من وقت نداره. اولش وقتم رو دو هفته یکبار کرد و بعد هم گفت که نمیخواد بعد از 4 مراجع داشته باشه . فکر کنم کلا فکر میکنه دیگه نیازی به تراپیست ندارم .حالا دیگه کسی نیست که هفته ای یکبارموقع رانندگی باهاش یک ساعت حرف بزنم و افکارم رو مرتب کنم. باید بگردم دنبال یک تراپیست فارسی زبان.
اما از چیزهای خوب بگم، از مورفی !.دیگه یاد گرفته روی نیمکت کوچکی که کنار تختمون براش گذاشتیم بخوابه. وقتی کری میره پایین و من هنوز توی تختمم ، جلوی تخت میشینه و منتظر میشه تا من هم برم پایین. اگر در بسته باشه پشت در منتظر میمونه تا باهم بریم پایین و همه با هم صبحونه بخوریم. عصرها منتظر میمونه تا من بیام خونه و وقتی من و کری شام میخوریم اونهم غذاشو میخوره. شبها وقتی نزدیک ساعت خوابمون میشه میاد جلوی کاناپه میشینه و با حرکات ونگاه وگاهی صداش میگه که بریم بخوابیم وقت خوابه.اگر کری زودتر از من رفته باشه بالا ، منتظر میمونه تا من هم بیام و با هم بریم بالا. اینقدر این سگ با حالت صورت و رفتارش خوب ارتباط برقرار میکنه که نگو. کلا برای اون ما سه تا یک pack هستیم و اون خودش رو مسئول محافظت از ما میدونه .
دارم توی پلوپز کوچولوی کری باقالی پلو میپزم. مرغ هم از دیروز آماده داریم. دلم میخواد امروز هیچ کاری نکنم. به کری میگم نیاز به آرامش دارم میخوام تنهایی برم پیاده روی و موزیک آرام گوش بدم. خب همین فعلا.
سلام. هوا گرم شده، همیشه تغییر فصلها من رو دچار تلاطم احساسی میکنه. وقتی که زمستون تموم میشه و بهار میاد، وقتی که هوا گرم میشه و بوی تابستون میاد، وقتی که بادهای پاییزی شروع میشه و فصل مدرسه میرسه... الان هم از رسیدن و خاطرات تابستونی متلاطمم.
حضور کری توی خونه ام یکجورایی عادی شده،انگار که همیشه بوده و همیشه قراره بمونه، حالا دیگه وقتی به تنهایی فکر میکنم برام سخته، اینکه کسی نباشه تا باهم مشکلات رو حل کنیم کسی که بهم توی سختیها و بیماریها کمک کنیم.
امروز بالاخره بیوپسی پروستات کری انجام شده و حالا باید منتظر نتیجه باشیم. این مدت هزار بار از من تشکر کرده از اینکه توی بیمارستان کنارش بودم. فکر میکردم چه خوبه آدم های دور و بر آدم توانایی دریافت محبت رو داشته باشن. همسر سابق وقتی مریض میشد وازش مواظبت میکردم همیشه ناراضی بود و جای قدرانی بد اخلاقی میکرد، پسرم هم همینطور. انگار که یک عالمه مهربونی و نوازش مصرف نشده هست که حالا قسمت اون شده.
یکجورایی دل شوره دارم. احساس میکنم که زندگیم وارد مرحله جدیدی شده ،احساس متاهل بودن و زمانی رومیده که با هاچ زندگی میکردم . برای اینه که دلشوره دارم؟ برای اینکه احساس میکنم دارم زیادی متاهل میشم؟ توی بیمارستان خانم نرس فکر میکنه ما زن و شوهر هستیم .
کری روی کاناپه نشسته، بهم میگه:" بنظر تو من بابقیه زندگیم چکار کنم؟" بعدش میگه چطوره که بجای گرفتن کورسهای پراکنده و تفریحی وارد یک برنامه بشه و مثلا فوق لیسانس ستاره شناسی که بعد بتونه تدریسش کنه. میگه نیاز به چالش داره. من میگم که فکر خوبیه و مطمئنم که میتونه.
هفته دیگه میریم خونه جدید و هیجان زنده ام .میخوایم حداقل وسائل ممکنه رو با خودمون ببریم. من باید لباسهایی رو که می خوام توی یک ماه توی مدرسه بپوشم ببرم، همینطور لباس ورزش و وسائل هایکنیگ و یکی دو تا پیراهن .کری میخواد پلوپز کوچولوش رو که خیلی براش مهمه بیاره. دیگه چی؟ اونجا قراره ظرف و ظروف و اینها باشه ولی خب نمیدونیم چیزی کم و کسر هست یا نه.
بعد از اینکه یک ماه توی آرلینگتون موندیم تصمیم میگیریم که میخواهیم چکار کنیم. برگردیم خونه من بطور دائمی زندگی کنیم یا اینکه توی آرلینگتون یک جایی رو برای چند سال اجاره کنیم. اگر قرار شد اینجا اقامتگاه دائمینون باشه اونوقت ا زکری انتظار دارم که توی پرداخت اجاره شرکت کنه.
راستی بلاخره personal trainer گرفتم. جمعه اولین جلسمه. کسی که ثبت نام میکرد پرسید هدفت چیه؟ گفتم که داشتن پاها ی قوی که بتونم هایکنیگ کنم و همینطور فیت بودن البته. بوی تابستون میاد. بوی درست کردن بستنیهای میوه ای، بوی همه تابستونهای گذشته، خاطرات قدیم، بی امان رمان خوندنهای تابستونهای نوجوانی ، تابستونهای تورنتو با هاچ و بدون هاچ ،بچگیهای پسرم..خاطره و خاطره و خاطره، حتی خاطرات خوشایند هم یکجورایی دلگیرن.
خب همین فعلا.
سلام. صبح که بیدا رشدیم، به کری گفتم بیا قبل از هر کاری بریم توی جنگل پشت خونه پیاده روی. گفت باشه بعدش هم بریم کافی شاپ صبحونه بخوریم. قسمتهایی از جنگل رو برای حفاظت ازدرختها بستن، درختهای پوسیده رو بریدن، برای درختهایی که نیاز به به حائل دارن تکیه گاه گذاشتن، من این چهره جدید جنگل رو دوست ندارم و امیدوارم زودتر برگرده به حالت قبلیش، به کری میگم که اگر به اون قمستها نگاه نکنیم جنگل هنوز قشنگه. از جنگل میگذریم و از خیابون روبروی پلازا سر درمیاریم. هردو ساندویچ صبحونه میگیریم، من با قهوه یخ و کری با قهوه داغ. بیرون میشینیم، صدای پرنده ها میاد، آسمون آبیه . رسما اولین روزه تعطیلات بهاره ست وبرای من طعم بازنشستگی آدمهای خوشبخت میده. به کری میگم؛ تصور کن هر روز از خواب که پامیشیم بیایم اینجا پیاده روی و بعد بریم کافی شاپ صبحونه بخوریم، بعد برگردیم خونه برنامه صبحگاهی تلویزیون رو تماشا کنیم، بعد بریم باشگاه بعد برگردیم خونه؛ دوش بگیریم قهوه بخوریم استراحت کنیم.. بقیه وقتمون رو با کارهایی که دوست داریم پر میکنیم، با هم آشپزی می کنیم ، با دوستهامون وقت میگذرونیم، شبها شام میریم بیرون، مسافرت میریم باهم، میرقصیم.. این تصویری هست که من از بازنشستگی دارم.
نمیدونم تا کجا نوشتم ؟ نوشتم که ناچار شدیم بخاطر بیوپسی کری سفرمون رو عقب بندازیم. قرار بود که بیوبسی جمعه انجام بشه، که پنجشنبه تماس گرفتن که بخاطر مشکل فنی و خراب بودن دستگاهها باید بیوپسی بیفته دو هفته دیگه. کری خیلی پکر بود، چون پروازو هتلمون رو هم کنسل کرده بودیم. دیروز فکر کردم که هر سال این موقعها میرفتم فلوریدا به کری گفتم بجای اینکه بشینی اینجا و منتظر باشی که شاید کسی این وسط کنسل کنه و باهات تماس بگیرن بیا بریم ساحل میامی. همون هتلی که من دو سه سال پیش رفته بودم و پنجره اش مثل یک تابلو بود. هتل به شیکی و گرونی هتلهایی که باهم رفتیم نیست اما من دوستش داشتم خیلی زیاد. یعنی وقتی در و باز کردم و اون هم پنجره روبه اقیانوس رو دیدم خیلی ذوق زده شدم. بگذریم.
با کری د رمورد مسائل مالی حرف زدم. اولا خیلی غیر رسمی بهش گفتم که پرداختی این ماه رو واریز نکرده، (نصف هزینه آب و برق و اینها) که عکس العملش خیلی طبیعی و خوب بود و گفت که با اینکه توی تقویمش نوشته بوده یادش رفته و ترتیبی میده که بطور اتوماتیک هر ماه واریز شه به حسابم.
بعد در مورد هزینه های مشترک باهاش حرف زدم. گفتم ببین ما میریم بیرون، من راحت نیستم که تو همیشه خرج کنی، نمیخوام هم هی فکر کنم که نوبت کیه پول غذا رو بده و اینها. اگر دیت میکنیم تو حساب کن، در غیر این صورت یک حساب مشترک درست کنیم و هر دو هر ماه مبلغ مشخصی توش بریزیم. بعد کری کلی بررسی و سوال کرد که خرید سوپر مارکت رو میخواد با کردیت کارتش خرج کنه وجدا کرن خرجهای مشترک و غیر مشترک سخته و از این حرفها. قرار شد سوپرمارکت ومواد غذایی که برا ی خونه میخریم ، هر دو گاهی خرید کنیم، مثل الان که البته بیشترش رو کری خرید میکنه ، تفریحات مشترک مثلا خرید بلیط برای سینما و غیره و غذا و کافی شاپ ها رو از اون حساب مشترک پرداخت کنیم. الان که دارم کری رو بیشتر می شناسم دارم مطمئن تر میشم که بیشتر از اینکه پول خرج کردن براش سخت باشه، درگیر حساب و کتابهای خودشه، مثلا میگه که من دوست دارم با کردیت کارتم خرج کنم تا مایل مجانی برای مسافرت بگیرم یا اینکه cash back بگیرم، میگم اینکه من توی مخارج شرکت کنم که از نظر مالی خیلی برای تو بهتره تا اینکه بخوای مایل مجانی یا cash back بگیری. میگه آره ولی من دوست دارم مایل مجانی بگیرم.. بعد هم هر بار که ما با هم بیرون هستیم برای من مثل یک دیت هست. این حرفش خیلی بدلم میشینه. بعدآخرش راضی میشه که هزینه تفریحات رو تقسیم کنیم. بعد من میگم من یک سوم میریزم و تو دو سوم. چون در آمد تو بیشتره. بعد میگه که الان میخوام یک چیزی بگم می ترسم تو دوباره مثل اون دفعه عصبانی بشی.. میگم میدونم! میخوای بگیم در آمد ماهانه من بیشتره! ولی تو پولت رو گذاشتی بانک و خلاصه... البته اینبار عصبانی نمیشم . بگذریم.
دیگه چه خبر؟ اوضاع ایرا ن. کنسل شدن پروازها...توی مسیر با کری حرف میزنیم اون فکر میکنه که دو طرف یر به یر شدن و اتفاقی نمیفته و اوضاع بدتر نمیشه. امیدوارم اینطور باشه.
همسایه ایرانی ما بعد از جریانات اخیر به در خونه اش یک پرچم آمریکا زده. به کری به شوخی می گم من پرچم آمریکا بزنم به در خونه ام؟ میگه نه ، تو دوست پسر آمریکایی داری، من پرچم آمریکای تو هستم!
راستی امشب هفتمین ماهگردمونه و شب قراره بریم یک رستوران ایتالیایی که توی یک شهرک کوچولوی سرسبزه .بله هفت ماه از اولین دیتمون گذشت! داریم به یک سال نزدیک میشیم.
هفته دیگه هم میریم آپارتمان یک خوابه جدیدمون بمدت یک ماه، تا زندگی شهری تر رو تجربه کنیم.
صبح کری با دوستش توی لپ تاپ ویدئو چت میکنه. دوستش لی، بهم عکسهای نوجوانی کری رو نشون میده، وقتی که هر دو پیشاهنگ بودن و با گروه رفته بودن کمپ. کری موهایی طلایی داره که به رسم و مد اون روزها روی شانه هاش ریخته.
گلدون روی میز پر از گل رز قرمزه، کری نخریده، دیروز "ج" برام آورده بود. 4 - 5 ساعتی با هم بودیم تا روی پروفایل آنلاین دیتینگش کار کنیم. کری با پسرش رفته بود بیرون که ما راحت باشیم. وقتی اومد "ج"کلی در مورد آنلاین دیتنیگ باهاش حرف زد و مشاوره گرفت. خب همین دیگه.. کری کورس کوانتوم فیزیک آنلاین دار، برم از روز زیبای بهاری لذت ببرم.
سلام. نیم ساعت دیگه جلسه آی . ای. پی. ایزی هست. گفتم قبلش چند خطی بنویسم. تربیت مورفی ادامه داره. یک نیمکت که کمی کوتاهتر از تختمونه گذاشتیم کنار تختمون و مورفی روگذاشتیم روش. هر بار که برمیگشت به تخت ما دوباره برش میگردونیم به جاش. وقتی توی تخت خودش بود مدام نوازشش میکردیم. من تا ساعت 12:30 کنارش موندم و وظیفه خطیر ناز کردنش رو انجام دادم.بعد به کری گفتم که نیاز دارم بخوابم تا فردا بتونم برم سر کار. کری از ساعت 12:30 تا 2:30 که بالاخره مورفی کوتاه اومد و توی تختش خوابید هزار بار اون رو برگردوند به سر جاش تا اینکه بالاخره مورفی کوتاه اومد و تا صبح اونجا خوابید. صبح هم که بیدار شدیم چندین بار خواست بگرده به تخت ما که برش گردوندیم به جای جدید خودش. نمیدونیم صورتش دیشب چقدر غمگین بود طفلکی.. ولی خب بنظر میادکه این برنامه داره خوب پیش میره. وقتی رفتیم محل جدید، حتی اگر تخت بزرگتری داشته باشه این برنامه رو ادامه میدیم تا اینکه عادت کنه توی جای خودش بخوابه.
هنوز در مورد پولی که کری باید ماهانه پرداخت میکرده و نکرده چیزی نگفتم. نمیدونم چرا اینقدر برام سخته. شاید صبر کنم تا یکشنبه که روز گفتم فیدبک به همدیگه هست. مخصوصا که فردا صبح بیوپسی هم داره. در مورد هزینه ها و حساب مشترک هم همون موقع حرف میزنیم. دیروز کری میخواست در مورد ماشین خریدن به من حرف بزنه، و بعد خودش زودی گفت میدونم که نمیخواهی در موردش بشنوی و چیزی نگفت. بهش گفتم دیگه در موردش با من حرف نزن، هر وقت خریدی بهم بگو!
کری داره دستور سالادها رو بررسی میکنه تا برام سالاد درست کنه. دیروز باشگاه نرفتم نیاز به زنگ تفریح داشتم، شب بعد از شام با هم رفتیم دور خونه پیاده روی . هوا عالی بود و درختهای محل همه پر از گل و شکوفه شدن.
مدتیه که صبحها توی ماشین به جملات تاکیدی مثبت گوش میدم. دوتا کلیپ خوب پیدا کردم که با چیزهایی که میخوام مطابقت دارن. یکیشون انگلیسییه ویکشون مال ویدا فلاحه و فارسیه. خب دیگه همینها....
زندگی جریان داره و امروز آخرین روز مدرسه قبل از تعطیلاته. فردا رو بخاطر کری مرخصی گرفتم. با اینکه سفر پرتقال عقب افتاد میخوام سعی کنم سفرهای کوتاه این دور و بر پیدا کنم ، یا هایکنیگهای طولانی... زندگی جریان داره. فعلا خداحافط
سلام. خوشحالم که هوا گرم شده و میشه لباسهای تابستونی پوشید. پیراهنهای خوشگل و کفشهای جلو باز!
چند روزه که مرتب بعداز مدرسه میرم باشگاه. یادتونه که قبلا ها روزهای خاصی میرفتم اما الان کار با وزنه و ماشین رو تقسیم کردم به سه گروه و به نوبت هر روز یک قسمت رو انجام میدم که حدود نیم ساعت طول میکشه، بعدش میرم روی تشکهایی که اون کنار هست کمی نرمش میکنم و 20 دقیقه هم میرم روی تردمیل با سرعت و ارتفاع زیاد و حسابی عرقم در میاد.
در پی تربیت مورفی، دیشب من توی اتاق مهمون خوابیدم . قراره که مورفی یاد بگیره بجای تخت ما، روی زمین بخوابه. البته صبح که اومدم دیدم که مورفی روی تخته. ظاهرا بعد از اینکه بارها و بارها مورفی رو برگردونده به تختش آخرش کری خوابش برده ومورفی هم برگشته به تخت.
به کری میگم که اگر میخوای برای من آشپزی کنی، دستور سالادهای مختلف رو امتحان کن و اگر لازمه چیزی پخته بشه، آب پز کن و سرخش نکن. یعنی که میخوام برگردم به عادتهای سالم خودم. خانم ژ ، همکار و هم اتاقیم میخنده و میگه که .Now you are showing the real you. راست میگه! اولش هردو نستبا سالم غذا میخوردیم یعنی هردو کمی منعطف تر شده بودیم. ولی حالا هرکدوم عادتهای قدیمیمونه رو نشون میدیم . مثلا کری وقتی تنهاست با اینکه خونه غذا هست، بیرون غذا میخوره اونهم فست فود. و آخر شبها پاپ کورن و نوشابه میخوره و من برگشتم به رژِیم سالم غذاییم و سعی میکنم بعد از شام چیزی نخوردم.
میخوام 5 پوند وزن کم کنم، یعنی وزنی که این مدت اضافه کردم. فکر کردم اگر روزی فقط 350 کالری کمتر مصرف کنم روزی 0.1 پوندکم میکنم. اینطوری فکر کردن راحت تر از اینه که آدم بخواد به کم کردن یک پوند فکر کنه. خب فعلا که 0.2 یا بیشتر کم کردم.
دیگه چی؟ اینکه مخارج مشترکمون رو چطوری پرداخت کنیم فکرم رو مشغول میکنه. به کری میگم که وقتی میریم بیرون مثلا غذا بخوریم یا خرجهای دیگه کی باید خرج کنه؟ میگه خب من ، برای اینکه مردها این موقعها خرج میکنن. ولی من راحت نیستم. اشکالی نداره که مثلا گاهی دعوتم کنه شام و دیت داشته باشیم واون پرداخت کنه ولی اینکه همیشه بخواد پرداخت کنه باعث میشه که راحت نباشم. بعد هم مواردی بوده ، مثل موقع خرید بلیط و غیره که احساس کردم منتظره منه که پرداخت کنم. بعد هم قرار بود که مخارج آب و برق و .. تقسیم بشه ومبلغم مشخصی رو هر ماه به حساب من بابت سهمش بریزه. سهم اولش رو پرداخت کرد ولی این ماه رو نه هنوز. نمیدونم شاید یادش رفته؟ بر ام سخته که بهش یاد آوری کنم . میخوام کمی بیشتر صبر کنم تا یادش بیاد. اگر یادش نیومد اونوقت مستقیم بهش میگم. چیزهای دیگه ای هم هست که باعث میشه فکر کنم خرج کردن براش سخته، مثلا اینکه بجای تعلیم و تربیت مورفی میتونستیم تخت بز رگ بخریم! این چیزی بود که خودش پیشنهاد کرد و وقتی من گفتم خیلی خب، تخت بخریم، هی امروز و فردا کرد که ما که میخواهیم یک ماه بریم یک منطقه دیگه زندگی کنیم و.. منهم اصراری نکردم گفتم که هر طور راحتی اگر فکر میکنی میتونی عادتش بدی زمین بخوابه، خب امتحان کن، ولی من صبح باید برم سر کار و خوابم برام مهمه، میرم توی اتاق مهمون میخوابم.
هنوز نمیدونم! اولا که اون جریان ماشین خریدنش که اخرش نخرید، بعد گفته بود میخواد برای پسرش دوچرخه بخره ولی هنوز نخریده، میخواسته سقف خونه اش رو درست کنه هنوز نکرده، وقتی هم که من گفتم سهم اجاره اش رو برای زندگی با من بده که اون صحبتها پیش اومد. یعنی همه اینها باعث شده که من فکر کنم خرج کردن براش سخته. شاید هم تصمیم گیری براش سخته نمیدونم. هنوز زمان میخوام تا بفهمم.
خانم تراپیست بعد از 4 دیگه مراجع قبول نمیکنه، میخوام من رو معرفی کنه به یک تراپیست دیگه. میگه ایرانیه ولی فارسی حرف نمیزنه. میگم فارسی میفهمه؟ میگه نمیدونم! پیشنهاد میکنه که یک جلسه باهاش امتحان کنم ببینم خوشم میاد یانه.
خب همین دیگه. برم به کارهام برسم.کارنامه بچه ها باید قبل ازتعطیلات بهاره تموم بشه.
خب همین من برم به کارهام برسم تا بعد.
سلام.مدتیه ننوشتم. مخصوصا آخر هفته ها که خونه هستم زیاد نمی نویسم شاید برای اینکه دیگه مثل سابق تنها نیستم و کری بخش زیادی از وقت آزادم رومیگیره. شنبه بعد از مدتها رفتم کوه "کله قندیی" کلی کلنجار رفتم با خودم که برم یا نرم. خب اول از همه که کری نیمومد چون این هایکنیگ برای زانوش خوب نیست، بعدش هم صبح زود بیدار شدن روز شنبه، 50 مایل رانندگی کردن، هوای سرد، دوستهام هم که نمیومدن،.. کلی بهانه خوب داشتم برای نرفتن. بعدش فکر کردم که اگر نرم بعدا احساس خوبی نخواهم داشت، هم نسبت به خودم و هم اینکه این پیام رو به کری میدم که چون تو نیومدی نرفتم، در حالیکه علت اصلیش فقط راحت طلبی بود. بگذریم، رفتم و روز خیلی خوبی از آب در اومد. تمرینهایی که کردم خوب بوده و کمتر از همیشه خسته شدم.
دیگه چه خبر؟ سفرپرتغال باید عقب بیفته، کری روز قبل از سفر بیوپسی داره و هرکاری کرد نتونست نوبتش رو جلو بیندازه.
اما چندان هم سرخورده نیستم، شاید برای اینکه اونقدرها هم هیجان زده نبودم، نمیدونم چرا.
اما من و کری.. در این که به کری عادت کردم که شکی نیست اما هنوز نقاط سوالی توی ذهنمه که فکر میکنم زمان بهشون جواب میده. من همیشه به آدمها زمان میدم و قضاوتهام رو به تاخیر میندازم و بهترین احتمالات ممکن رو درنظر میگیرم. در مورد کری هم همینطور. دیروز روز فیدبک بود، با همه پا فشاری که کردم کری چیزی نگفت که بخواد تغییر کنه، یا موردی که اذیتش کرده باشه. من میتونستم به چند مورد اشاره کنم، اما فکر کردم صبر میکنم تا بیوپسی تموم بشه ، انصاف ندیدم که توی این شرایط فکرش رو با مورد جدیدی مشغول کنم . تنها چیزی که گفتم این بود که با مانورهای شبانه مورفی دیگه نمیتونم کنار بیام. اینکه شبها میام پام رو دراز کنم مورفی اونجاست و دیشب هم که چند بار جاشو عوض کردیم و باز میومد کنار من! خیلی خوب معنیش اینه که دوستم داره ولی واقعا بی خواب میکنه من رو. گفتم عادتش بدیم روی زمین بخوابه، ولی کری فکر میکنه که اول یک تخت بزگ بگیریم که برای مورفی جای کافی داشته باشه .
فصل کارنامه نویسی شد دوباره. جمعه بیوپسی کری هست و همه روز رو مرخصی میگیرم. شاید بتونم کارنامه هام رو هم تموم کنم . خب همین فعلا.
سلام. دیروزکه Easter Sunday بود خونه پسرکری مهمون بودیم . کری تیشرت پولوی خاکستری رو که من براش گرفتم میپوشه ، براحتی و بدون تردید.اما من درگیر انتخاب لباس میشم و اینکه بعنوان شریک زندگی پدرشون چطور باید بنظر بیام ؟ تاپ شیریم رو که طرحهای ملایمی داره با دامن یشمی بلندم میپوشم، بعد میبینم اما با چاک بلندش راحت نیستم، یک دامن دیگه پوشم اما اون هم خوب زیادی کوتاهه ، آخرش شلوار گوجه ای رو میپوشم که راحته و اگر بخوام میتونم روی زمین بشینم و با گربه هاشون بازی کنم.. به کری میگم تو اصلا فهمیدی که من سه بار لباس عوض کردم ؟ میگه آره اول پیراهن سبز پوشیدی با پیراهن گوجه ای و بعد شلوار.
سر راه از وگمنز یک دست گل بزرگ رز زرد/نارنجی خوشگل با ساقه های بلند میگیرم. کری هم قبلا یکی کیک شکلاتی گرفته بود. خونه شون یک جای دوره که با ما حدود 80 مایلی فاصله .سرراه دیوید پسر کوچکتر کری رو هم بر میداریم. دیوید سعی میکنه بیشتر از قبل با من وارد مکالمه بشه، بعد از یک ساعت و نیم میرسیم. خونه برایان و همسرش توی یک دشت بزرگه، یک خونه متوسطه با تزیینات نسبتا مدرن. پشت پنجره مثل یک تابلوی بزرگه با چمنهای بهاری سبز روشن و درختهای پر از شکوفه. برایان خونه رو بهم نشون میده ، دو تاگربه خیلی تمیز و خوشگلشون بخاطر مورفی توی اطاق زندانی شدن ، مورفی با گربه ها میانه خوبی نداره. اول پیش غذا میخوریم میگو و سس و سالاد تخم مرغ و بعد برای ناهار سبزیجات و ham , و نان/کیک ذرت و پوره سیب زمینی و چیزهای دیگه. غیر از ما چند نفر دیگه هم هستند.یک خانمی که همکار "کسندرا همسر برایانه و برادر کسندرا و همسر و پسرشون. به هر کدوممون به مناسبت ایستر یک بسته شکلات هدیه میده.در کنارشون بیشتر از قبل احساس راحتی میکنم. فکر میکنم که اینها حالا خانواده من هم هستند؟ وقتی برمیگردیم خونه هنوز هوا روشنه، به کری میگم امروز همه اش نشستیم بریم اطراف خونه پیاده روی.شب خیلی خوب میخوابیم تصمیم میگیریم که هر روز غرو ب بریم پیاده روی.
احساس می کنم که نیاز دارم یکروز دیگه خونه باشم مخصوصا که میترسم بازهم فرداش مجبور بشم کلاس اتیسم رو کاور کنم، درحال کلنجار رفتن یا نرفتن هستم، آخرش صبح به مدیر تکست میزنم که نمیام.
صبح دیر بیدار میشیم، کری میره خونه اش سر بزنه من میرم باشگاه و بعدش خرید. غروب با هم میریم پیاده روی دور خونه. به کری میگم تو سریال خودت رو ببین من میخوام بنویسم. کری داره سریالش رومیبینه من هم درحالیکه می نویسم کم وبیش به گوشم میخوره. یک قسمتیش هست که یک نفر داره به یک alien در مورد آدمهای زمینی و اینکه دروغ میگن توضیح میده و اینکه همه کم وبیش دروغ میگن. من فکر میکنم آخرین باری که دروغ گفتم کی بود و بعد یادم میاد که دیشب که به مدیر تسکت زدم و گفتم حالم خوب نیست و نمیام.
امروز مثل هر هفته بهم فیدبک میدیم. من میگم وقتی دارم فیلم میبینم تلفنت روی اسپیکره گاهی که کری معذرت میخواد و اونهم با اصرار من بهم فیدبک میده و.. فکر میکنم که چه خوبه که در مورد همه چیز حرف میزنیم. سعی میکنم این عادت همیشه ادامه پیدا کنه. خب همین فعلا وقت خوابه
سلام. امروز بشدت روز خسته کننده ای بود و تقریبا همه روز به مواظبت از دوتا بچه مبتلا به اتیسم گذشت و به هیچ کاری نرسیدم ،چرا؟ چون معلمها وکمک معلمها بخاطر جریاناتی که دیروز توی کلاسشون پیش اومده بود مدرسه نیومدن . اما دیروز... دیروز حدودهای 3 کارم با آخرین گروه بچه ها که همه کلاس دومی بودن تموم شده بود و داشتم میفرستادمشون برن کلاسشون که روانشناس سراسیمه وارد اتاقمون شد و گفت که توی شرایط shelter پناهگاه هستیم، یعنی محیط مدرسه نا امنه . توی کشوری که دسترسی به اسلحه اینقدر راحته ، وقتی یکی از والدین با معلم دعوا میکنه و تهدید به تیراندازی میکنه، باید جدی گرفت. ما برای شرایط قبلا تمرین کرده بودیم ولی تاحالا پیش نیومده بود. من و خانم ژ 5 تا بچه ای رو که توی اتاق بودن رو فرستادیم ته اتاق و در رو هم قفل کردیم و از بچه ها خواستیم که ساکت باشن.از 5تا بچه که با ما بودن ، دوتا شون عین خیالشون نبود و میگفتن و میخندیدن و باورشون نمیشد که خطر جدیه، یکی از بچه ها گریه میکرد، دو تا هم عکس العمل طبیعی تری داشتن یعنی ترسیده بودن ولی آروم بودن .توی اون حال به کری تکست زدم که که اگر اتفاقی افتاد حداقل بدونه جریان چیه. بعد از بیشتر از نیم ساعت اعلام کردن که از پناهگاه بیایم بیرون. بچه کوچولوها نمیدونستن چی شده و خوشحال و خندان بودن ولی بزرگترها ترسیده بودن .توی راهروی مدرسه و جلوی درهم پر از پلیس بود.
امروز صبح جلسه داشتیم. خیلی از معلمها ا حساساتی شده بودن و گریه میکردن و اکثرا هم از مدیریت مدرسه شکایت داشتن که اقدام پیشگیری کننده انجام ندشه و اینکه بموقع کارکنان مدرسه رو درجریان اتفاقات قرار نمیدن. خانم
معلم کلاس چهارم درحالیکه صداش بغض آلود بود مستقیما به مدیر مدرسه گفت که " تو به ما زیاد دروغ میگی و ما دیگه به حرفهات اعتماد نداریم " خانم مدیر هر خصوصیتی که داشته باشه در مقابل انتقاد و شنیدن نظر مخالف بسیار صبوره و ظرفیت بالایی داره .خلاصه من هم اتاقی سابق از صبح تا الان مشغول baby sitting بودیم. از دوتا بچه ای که به من سپرده بودن، یکیشون رفت ویکیشون داره روی موکت بازی میکنه، امروز توی مدرسه خوراکی زیاد بود، من مافین و تارت خوردم و ناهاری رو که آورده بودم نخوردم. ساعت ناهارم هم رفتم بیرون ناخنهام رو درست کردم و حالا ناخنهای قرمز و براق و خوشگل دارم.پسر کری و زنش برای عید پاک دعوت کردن و امروز تنها فرصتی بود که برای درست کردن ناخنهام داشتن.خب فعلا همین.
سلام. زندگیم این روزها آرومتر و یکنواخت تر از روزهاییه که دیت میکردم. از اون هیجانات و انتظارات خبری نیست، از هر هفته یک آدم جدید رو دیدن، از امیدواری به نا امیدی رسیدنها و دوباره شروع کردنها . وقتی دوستم "ج" ازم می خواد توی درست کردن پروفایل آنلاین دیتینگ کمکش کنم، از فکر راه طولانی که باید بره، احساس خستگی میکنم. بهش میگم که کمکش میکنم اما نمیگم پیدا کردن کسی که دنبالش هستیم گاهی چقدر غیر ممکن بنظر میاد و اینکه هزار بار تصمیم میگیریم که از جستجو دست بکشیم.
اما از حال ما خواسته باشید، تقریبا خوبیم. نتیجه آزمایش کری چندان خوب نبود و دکتر درستور بیوپسی داده که قراره درست روز قبل از مسافرتمون انجام بشه. خودش که فکر میکنه مساله ای نیست و گوگل هم همین رو میگه .
صبحها با هم بیدار میشیم و کری با اینکه مجبور نیست مثل من زود بلند میشه و میاد پایین برام قهوه درست میکنه . بعدش با هم یک خداحافظی طولانی میکنیم انگار که هر روز قراره بریم سفر. عصر که میام، مورفی میاد استقبالم، عادت کرده که هرکی وارد خونه میشه باید برای تلافی نبودنش بهش خوراکی بده، وقتی میرسم خونه خیلی گرسنمه و خیلی زود شام میخوریم، بعد با هم میریم باشگاه، وقتی برگشتیم دوش میگیرم و با هم سریال میبینیم و گاهی میوه هم میخوریم. و حدود 10 یا زودتر میریم میخوابیم. این روتین روزهای وسط هفته مونه. کری هنوز حواسش هست که توی گلدونها گل داشته باشیم .هنوز مثل سابق برام غذا درست میکنه، هنوز علاقمنده که فارسی یاد بگیره و هر چند وقت یکبار بهش یک عبارت یا جمله جدید یاد میدم.
کارهای مدرسه جریان داره. دو سه ماهی از سال تحصیلی بیشتر نمونده. سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم و تاحالا که خوب بوده. سعی میکنم اظهار نظر اضافی نکنم توی کارهایی که بهم مربوط نیست دخالت نکنم و حرص و جوش الکی نخوردم. دو روز در هفته بعد از مدرسه میمونم . بر خلاف سابق که کارم مواظبت از بچه هایی بود که اضافه میموندن، حالا تدریس خصوصی میکنم و درآمدش بیشتره و کار خوشایندتری هم هست.
ایزی هنوز نزدیکیهای ساعت 3 میاد توی اتاقم و بادیدنش یک لبخند بزرگ روی لبهام میشینه. این روزها از جملات کامل بیشتری استفاده میکنه و وقتی باهاش حرف میزنم بلافاصله جواب میده.
آخر هفته ها همچنان میرم هایکنیگ، گاهی با کری و گاهی تنهایی. خلاصه اینطوریهاست و زندگی جریان داره..
سلام. فکر کنم دیگه رفت و آمد ها و مراسم عید تقریبا تموم شده وهمه برگشتین به زندگی روزمره تون. برای من که عید امسال خیلی بی سرو صدا بود. چشمم که میفته به میز هفت سین هنوز فکر میکنم باید منتظر چیزی باشم، و فکر میکنم که یعنی همه اش همین بود،عید هم اومد و رفت؟ دو تا سنبلی که پارسال توی باغچه جلوی خونه کاشته بودم امسال گل دادن،سه تا شاخه سنبل توی گلدون هست که میخوام بکارمشون توی باغچه جلوی خونه.
بعضی موقعها یعنی دو سه باری شده،که کری وقتی حرف میزنه از خودش اشتباهی بعنوان شوهر اسم میبره. مثلا میخواد بگه ببین چه دوست پسر هنرمندی داری، میگه "ببین چه شوهر هنرمندی داری." بعد که من با لبخند نگاهش میکنم ، متوجه میشه که اشتباه گفته. همیشه فکر میکردم که چه فرقی میکنه واقعا؟ چه آدم ازدواج کنه و چه باهم زندگی کنه. اما الان احساس میکنم که یک فرقی میکنه. اولین فرقش اینه که دو طرف بهم این پیام رو میدن که در مورد هم کاملا جدی هستند و توی تصمیم گیری به قطعیت لازم رسیدن. بعد هم از نظر مالی و .. بیشتر احساس یکی بودن میکنن.
این یکی دو روزه گاهی احساس غم عمیقی میکنم، مخصوصا صبحها که از خواب بیدا رمیشم ، احتمالا علتش خوابیه که شب دیدم و یادم نیست. امروز هم همینطور بودم. دلم میخواست همه روز رو توی تخت میموندم اما خب نمیشد. صبح که توی ماشین قهوه ام رو خوردم حالم خوب شد. بعد با خواهرم که تهرانه تلفنی حرف زدم.
اینهمه دلتنگی و از دست دادن ها رو توی سالهای مختلف توی وجودم پخش و پلاست و گاهی که بعلتی فشرده و متمرکزی میشه میتونم شدتش رو احساس کنم.
یک بسته "گامی" دو سه ماه پیش خریده بودیم و جمعه دوباره امتحانش کردیم. کری اینبار کمی بیشتر از قبل، اما همچنان بی تاثیر بود، یعنی مثل من نبود که خاطرات و احساسات و رنگهای مختلف رو تجربه کنه. توی اتاق نشسیمن نشسته بودیم، و من میدونستم که کجا هستم ، یعنی اینطور نبود که مثلا دچار توهم بشم. بعد از مبلی که توی اتاق نشیمن بود وقتی به اتاق ناهار خوری نگاه میکردم، احساس میکردم که 5 سالمه و از توی اتاق نشیمن بچگیهام به راهروی تاریکی که منتهی به حیاط میشد چشم دوختم. غم خیلی شدیدی رو تجربه میکردم. غمی رو که شاید زمانی توی5 سالگی تجربه کردم، وقتی که از سالن به راهرو نیمه تاریک یا حیاط نگاه میکردم.
بعد برای کری به دقت توضیح میدادم که میدونم که اینجا خونه خودمه ولی احساسم اینه که توی خونه دوران بچگیهام هستم و آشپزخونه سمت چبه واتاق خواب اونور و.. خلاصه بادقت براش توضیح میدادم. بعد یک قسمت دیگه داشتم براش میگفتم که خاطراتم مثل یک پتوی Quilt هست که تکه تکه کنار هم دوخته شده و هر کدوم یک طرح و اندازه مختلف داره. براش توضیح میدادم که انگار همه جا زیادی ساکته و فقط صدای منه که شنیده میشه. در حالیکه من میتونستم از رنگها و جزییات احساساتم با دقت توضیح بدم
تنها توصیفی که کری میتونست از حالت جدید خودش بکنه این بود که گذر زمان کند شده و خیلی ریلکسه همین. هیچ احساس یا خاطره خاصی رو تجربه نمیکرد.عجیبه.
خب بگذریم. الان میدونم که خیلی هاتون میاین میگین که این چه کاریه و باعث اعتیاد میشه و از این حرفها. خب اگر کسی فکر میکنه که ممکنه مصرف این خوردنی باعث عادت کردنش بشه استفاده نکنه، برای من اینطوری نیست و نبوده.
خب همین فعلا، برم به کارم برسم.
سلام. اینکه مردم به راحتی حرفهاشون رو در حضور آدمهای مختلف عوض میکنن دیگه برام عادی شده. مثلا اینکه خانم ژ در مورد تکستی که گرفته ،در غیاب فرستنده تکست یکجور نظر میده و و در حضور فرستنده تکست یکجور دیگه یعنی که انتظاراتم کلا واقع گرایانه تر شده و میدونم که آدمها پشت و رویی دارن که شبیه هم نیست، حتی آدمهای مثل خانم ژ.
برای همینه که سعی میکنم خودم روقاطی چیزهایی که بهم مربوط نیست ، شایعه پردازیها و جهت گیریهانکنم. تنها موردی که به خودم حق میدم دخالت کنم وقتیه که بچه ای مورد ناعدالتی قرار گرفته، اون موقعها نمیتونم ساکت بمونم. اینا رو برای این میگم که همین الان که مینویسم خانم ژ و مددکار مدرسه دار دن ر مورد بلیک، حرف میزنن. یک دختر کلاس سومی که مشکل رفتاری داره و کلی آدم رو درگیر خودش کرده.
چند روزیه که خیلی مرتب کار میکنم. یعنی قبل از اومدن گروه بعدی، میزم رو مرتبم میکنم، کاملا میدونم میخوام با بچه هام چکار کنم، وقتم رو خوب مدیریت میکنم و از این جهت خیلی خوشحالم.
راستی من و کری یک جایی رو پیدا کردیم که به مدرسه من نسبتا نزدیکه و برای یک ماه اجاره اش کردیم. کری میگه احساس می کنه که داریم با هم میریم یک مسافرت یک ماهه. هرچند که من هر روز سر کار خواهم رفت ولی تغییره خوبیه.
دیروز اینترنشنال نایت بود. معلمها و والدین بچه ها شرکت کرده بودن و هرکس به نمایندگی از کشوری میزی داشت. روی میزم یک رومیزی قلمکار اصفهان پهن کردم و گوشه هاش کوسنهای کار دستی که خواهرم آورده بود گذاشتم. صبحش با کاغذهای رنگی پرچم ایران رودرست کردم و نقشه و کمی اطلاعت در مورد ایران و گذاشتم روی میزم.
بهمون استیکر پرچم کشورهامون رو هم داده بودن که بدیم به بچه هایی که بسوالات درست جواب میدن. مادر یکی از بچه ها به پرچم سه رنگی که من خودم درست کرده بودم اشاره کرد و گفت این پرچم بهتره. منظورش پرچمی بود که وسطش آرم مخصوص رو نداشت. من هم لبخند زدم و گفت بله من اونها رو دوست ندارم.موقعیت عجیبیه که آدم دوست نداشته باشه پرچم رسمی کشورش رو تغییر بده وروی میز بگذاره .اما غذاها، مثل همیشه مورد استقبال قرار گرفت و تا آخرش تموم شد، فقط تونستم یک تکه "مثلث سبز " برای خانم ژ نگه دارم.
اومدم خونه بوی شیرینی میومد. کری گفت که در نبود من حوصله اش سر رفته و برام شیرینی ایرانی درست کرده. نمیدونم سعی کرده بود چه شیرینی رو درست کنه ولی هرچی که بود خوشمزه بود.
خب همین تا بعد.