باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

دوشنبه 11 مارچ

سلام . دوشنبه ست. توی مسیر که میومدم خیلی از درختها شکوفه دادن، البته شکوفه های گیلاس هنوز در نیومدن. مثل هر سال نمیدونم که عدسی که خیس کردم برای هفت سین بموقع سبز میشه یا نه. کری به سفره نیمه کاره هفت سنیم نگاه میکنه و عکس میندازه تا برای دوستش بفرسته،میگم باید صبر کنی، این هنوز کامل نیست. مثل همه عیدها احساس دوگانه ای رو تجربه میکنم. احساس شادی از اومدن بهار و غم عمیقی از نزدیک شدن عید. نمیتونم بگم که این غم عمیق تماما به غربت مربوطه. ایران هم که بودم چنین غمی رو، شاید با شدت کمتری تجربه میکردم. شاید این غم مربوط به یاد آوری همه عیدهایی میشه که پشت سرگذاشتیم و همه آدمهایی که زمانی  بودن و همه چیزهایی که دیگه خاطره شدن. دیروز توی  لابی هتل هیلتون و محوطه اطرافش بازار نوروزی بود. سبزه و بقیه وسائل هفت سین، تخم مرغهای تزیینی ، کارهای دستی ، شیرینی و..توی یک صحنه اون جلو هم عده ای با لباسهای سنتی میرقصیدن. بیرون باد سردی میومد و همه به سالن هتل پناه برده بودن. فضا برای اونهمه آدم کافی نبود . توی اون جمعیت یک نفراسمم رو صدا کرد برگشتم دیدم " خانم سوپر وایزره( سوپر وایزر سابق هاچ توی شهر کوچک). موهاش بلند شده بود، وزن هم کم کرده بود و از 15 سال پیش جوان تر بنظر میرسید. دیگه کیو دیدم؟ آهان ارگانایزر گروه ایرانیها که باهم چند بار هایکنیگ رفته بودیم و پسرش رو از دور دیدم، که خیلی پیر شده بود. وقتی که آنلاین دیتینگ میکردم  توی ساتیهای مختلف پروفایلش رو دیده بودم. نمیدونم چی غمگینم کرد. دیدن خانم سوپروایزر، شلوغی و بی برنامگی و اینکه کری نتونسته بود جز موج جمعیت چیز دیگه ای ببینه و مراسم اونطوری که انتظار داشتم نبود؟ یا شاید خود عید؟ نمیدونم. بعدش  فکر کردیم برای ناهار چکار کنیم  چون اونجا چیزی برای خوردن نبود جز چادر رستوران موبی دیک، به پیشنهاد کری رفتیم رستوران مکزیکی. دوستم"س" هم که توی مراسم با هم بودیم . بعد کری اصرار داشت که دوستم "س" رو برای ناهار مهمون کنه و من فکر کردم که کری داره کم کم ایرانی میشه!

حالم مدتیه خوب نیست. خب میدونم که از کار شروع شد. رفتن خانم هماهنگ کننده، خانم معاون کارها رو دست گرفته که bossy  هست و میخواد micromanage بکنه ، بعدش فهمیدم که خانم هماهنگ کننده قبلی کلی خراب کاری کرده و مدارکمون ناقصه و از این حرفها. بعدش شروع کردم به تند تند کار کردن و اینطوری دچار اضطراب شدم. جمعه که رفتم خونه مضطرب بودم، شنبه دیگه یادم رفت و  حالم خوب شد. یکشنبه بعد از برگشتن از بازار سال نو غمگین بودم، حتی توی رستوران موقع ناهار هم همینطور ولی سعی میکردم غمگین بودنم رو قایم کنم. "س" که برای چای اومد خونه مون هم سعی میکردم غمگین بودنم رو قایم کنم. 

شاید بخاطر پسرم که دوری میکنه؟ شاید.. نمیدونم  . بگذریم.

هفته دیگه دو روز دیگه سالگرد  6 ماه با هم بودنمونه و کری از قبل برام هدیه گرفته. برای من که سالها تنها بودم عجیبه که احساس میکنم بدون کری چیزی توی زندگیم کم خواهد بود.  بهش میگم عیده و غمگینم از اینکه خانواده ای ندارم. میگه من و مورفی خانواده تو هستیم. تو هم خانواده ما هستی. خب همین برم به کارم برسم. 

نظرات 5 + ارسال نظر
perfectionist دوشنبه 21 اسفند 1402 ساعت 05:40

ترانه جان،
راجع به دوری کردن پسرت حرف بزن ( منظورم اینه بنویس) تا با احساست مواجه بشی. متوجه شدم از گفتنش طفره میری و میدونی دیگه احساسات سرکوب شده به شکل اضطراب برمیگردن.

ممنونم از توصیه ات. درسته حرف زدن باعث آرامش میشه معمولا. در موردش با تراپیستم زیاد حرف میزنم.

مانی دوشنبه 21 اسفند 1402 ساعت 07:31

ترانه جان عزیزم
عید از کودکی به بعد ، مرا هم هر سال غمگین کرده و میکند

مانی جان پس من تنها اینطوری نیستم.

تراویس بیکل دوشنبه 21 اسفند 1402 ساعت 08:07 https://travisbickle2.blogsky.com/

بسیار خوشحال میشم از خوندن روزانه هات

ممنونم تراویس جان

مهشید دوشنبه 21 اسفند 1402 ساعت 09:20

سلام ترانه جان
منم تو محیط کارم مدتی حس استرس داشتم و همش با تموم شدن تعطیلات استرسم بیشتر میشد ولی الان بعد بیست سال کار به این نتیجه رسیدم، واقعا برای چیزی که اتفاق نیفتاده ناراحت نباشم و از لحظاتت لذت ببرم.
چه بد شد که آقای کری تو جشنواره بهشون خوش نگذشت، الان تو تهران حس عید خیلی لطیف و قشنگه. فقط اگر تورم بگذاره‌ مردم یه کم لذت ببرند.
امیدوارم همه چیز با پسرتون خوب پیش بره

سلام مهشید جان
من هم سعی میکنم مسائل کار رو زیاد جدی نگیرم و کارهایی که از دستم برمیاد انجام بدم و سعی کنم نگذارم آدمهای منفی و .. روم اثر زیادی بگذارن.
برا ی تو هم آرزوهای خوب دارم عزیزم

سلام دوشنبه 21 اسفند 1402 ساعت 09:35

با درود
فردا شب چهارشنبه سوری است
فکر کنم اگه آتش به پا کنی و بپرید دلتنگی ات پایان می بابد
دلتنگی در بعضی مواقع کاملا عادی است
یاد آوری خاطرات دور هم به آن دامن می زند

سلام
ممنونم . بله مراسم چهارشنبه سوری برای رفعه دلتنگی خیلی خوبه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد