باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

پنجشنبه ۲۰ نوامبر

سلام، هنوز احساس تنش خوابهای دیشب باهامه، صبح که بیدار شدم کری گفت دیشب کابوس میدیدی؟توی خواب حرف میزدی و گریه میکردی.» خواب میدیدم که با همسر سابق بحث و دعوا میکنیم، پسرم کوچک بود، موضوعش یادم نیست ولی شاید اون میخواست پسرم رو ازم بگیره و با خودش ببره.   

آیا ترسها و استرسها هنوز هست اما اون زیرها قایم شده؟ کابوس برگشتن و زندگی با اون را قبلا هم دیده بودم..  کابوسهای من کلا دو دسته اند، کابوس برگشتن به زندگی با همسر سابق و اون یکی اینکه برای همیشه برگشتم ایران.  هرچند این روزها چندان هم کابوس نمیبینم.

فکر کردم برای همسر سابق یک نامه طولانی بنویسم، اینکه بفرستمش یا نه، نمیدونم ولی شاید کمک کنه احساساتی که اون زیر قایم شده ، او رنجها و ترسها و احساس گیر افتادنها، التیام پیدا کنه.

خب همین فعلا.

۱۸ نوامبر

سلام. آخر هفته حوصله ام سر رفته بود و وقتی کری فعالیتهای آخر هفته رو یادم انداخت تعجب کردم و فکرکردم پس این احساس یکنواختی و رخوت برای چیه؟ 

خب اولا که جمعه بیست و ششمین ماهگردمون بود و شام رفتیم یک رستوران هندی، شنبه تا ظهر مشغول مراسم سیتیزن شدن بودم، عصرش رفتم فرفکس به پسرم سر زدم و شب با کری فیلم دیدیم. یکشنبه تا بعدازظهر با گروه رفتم هایکینگ و‌خیلی هم خوش گذشت، و‌بعد‌خرید‌مواد غذایی و آ شپزی و بعد فیلم دیدم با کری. پس این احساس رخوت و بی حوصلگی برای چی بود؟ شاید هم این چندان به وقایع بیرونی مربوط نیست، حال خوب رو میگم!

حالم خوبه؟ با کری خوشحالم؟کری بهم احساس امنیت و محبت میده، درسته اما شور و شوق زندگی توی ما یکسان نیست ، انرژیمون هم سطح نیست علایقمون متفاوته، بله خب ارزشهامون مثل همه، گاهی سرگرمیهای مشترک پیدا میکنیم،  ...اینها توی فکرمه این روزها .

خب همین فعلا.

شنبه 15 نوامبر

سلام. فکر و ذهنم خسته ست. چکار میکردم؟ اولش اپلیکیشن برای تمدید پاسپورت کانادایی رو پر میکردم  و بعدش هم   رفتم سراغ پاسپورت آمریکایی و اینکه ببینم  کجا باید برم و چطوریه و اینها.

امروز بالاخره سیتیزن شدم. ساعت 10:30 با کری اونجا بودیم. من پیراهن مشکی پوشیده بودم ، که ساده اما قشنگ بود با یک گردنبد مروارید.کری هم یک کت اسپرت که بهش خیلی میومد.طبقه بالا چند ردیف صندلی چیده بودن برای 25 نفر، روی هر صندلی یک پرچم بود و یک برگه که توش در مورد مزایای سیتیزن شدن نوشته شده بود. بعد یک آقای خوش اخلاق اومد و کلی حرف زد و بعد همه سرود ملی آمریکا رو خوندیم و سوگند وفاداری و از این حرفها. خانم کناری من که ویتنامی بود و 25 سال بود اینجا زندگی میکرد خیلی هیجان زده بود، من اما نه! سیتزن شدن آمریکا مخصوصا با این شرایط این روزها چندان ذوق زده ام نمیکنه ولی بهرحال باید انجام میشد. 25 نفر از 23 تا کشور توی این مراسم بودن. آقاهه   شروع کرد اسم کشورهایی شرکت کننده رو اعلام کرد، قرار بود هر کس بعد از شنیدن اسم کشور بلند بشه.  خیلی از کشورهای افریقایی و آمریکای لاتین و ویتنام و  هم بودن و مردم بلند شدن  تا رسید به کانادا .  من با اینکه توی فرمهام نوشته بودم که سیتیزن کانادا هستم،  منتظر شنیدن  اسم ایران بودم، وقتی اسم کانادا رو شنیدم برای دو سه ثانیه به این فکر کردم که " این دیگه چه دیوونه ایه، کاناداییه و میخواد سیتیزن آمریکا بشه؟" بعد یک دفعه یادم اومد که این دیوونه خود منم! وقتی بالاخره بلند شدنم آقاهه  بشوخی گفت که ملیتت رو یادت رفته بود؟ بعد از مراسم هم بایک پوستر بزرگ پرچم  و مجسمه آزادی عکس انداختم هم تکی و هم یک عکس دو نفره با کری. فکر کنم کری بیشتر از من هیجان زده و خوشحاله!

خب همین فعلا/


دوشنبه 10 نوامبر

سلام. دیدین گاهی آدم یک چیزی یک جایی میخونه یا میشنوه بعد اون  رو هی توی ذهنش قرقره میکنه یا اگر بخوام قشنگتر بگم، میشه آویزه گوشش؟توی اینستاگرم یک خانم خیلی پیری تعریف میکرد که وقتی جوان بوده یک دکتر متخصص قلب یک توصیه بهش کرده برای سلامت موندن توی دوران پیری و اون توصیه این بوده که " وقتی سنتون بالا تر میره بجای اینکه بخودتون راحت تر بگیرین، باید بخودتون سخت تر بگیرین، هر چی راحتتر بگیرین مهارتهاتون رو زودتر از دست میدین و ناتوان تر میشین" بعد من فکر میکنم مصداقش توی خودم اینه که قبلاها هایکنیگهای سخت ترو طولانی تری رو میرفتم، اما الان راحت طلب تر شدم، میگم اون که خیلی دوره و اون یکی خیلی طولانیه و ...

اما این شهردار نیویورک و شایعات عجیب غریب!! بابا آدم هرچی میخونه که  بدون تحقیق باور نمیکنه و بدتر ازهمه انتشارش نمیده که! یکی از خانمهای گروه واتس اپ در مورد اصلیت آقای شهردار مطلبی فرستاده بود به این مضمون که وقتی خبرنگار  روزنامه فلان توی مصاحبه ای  ازش پرسیدن کجایی هستی گفته که خودش رو ایرانی تبار و زاده کورش میدونه و اصالتا هم همدانیه و ممدانی اولش همدانی بوده که بعد شده ممدانی!!!! حالا من رفتم هرچی جد و آبادش رو نگاه میکنم اثری از ایرانی بودن وهمدانی بودن نمیبینم و این مصاحبه ایکه میگن باهاش شده هم کلا اثری پیدا نمیکنم.

دیگه اینکه فردا تعطیلیم! به مناسبت  بزرگداشت کسانی که توی ارتش خدمت کردند. دوراهی من اینه که برم استخر یا هایکنیگ یا اینکه انتظاراتم رو از خودم بالا ببرم و هردو رو برم؟

درگیریهای کار ادامه داره، با یک همکار خودشیفته روبرو هستم که امیدی به تغییرش هم نیست ، چه میشه کرد؟

خب همین ! روزتون خوش.

چهارشنبه 5 نوامبر

سلام. یک آیپد قدیمی توی مدرسه دارم مال هزار سال پیش،، کلی وقت میگذارم و سعی میکنم  آپدیتش کنم نمیشه،خسته میشم، کری وارد میدون میشه ، میدونم اگر آیپد خودش بود  میداختش بیرون و یکی دیگه میخرید، اما خب مرده میخواد مشکلات رو حل کنه ، کلی وقت صرف میکنه و آیپد قدیمی اپدیت میشه، حالا میتونم بازیهایی رو که میخوام برای ایزی توش دانلود کنم.

وقتی مساله ای توی ذهنمون که میخوایم حلش کنیم یا کلا چیزی فکرمون رو مشغول میکنه، بدون اینکه بخوایم میبینم داریم بهش فکرمیکنیم. ببینین اینکه یاد چیزی بیفتیم، چندان اختیاری نیست، اما اینکه بطور فعال بهش فکر کنیم تحت کنترل خومونه.  کاری که میتونیم بکنیم اینه که هر وقت متوجه شدیم داریم اون مساله رو توی ذهنمون مرور میکنیم یا دنبال راه حل میگردیم، بلافاصله خودمون رو با مهربونی متوقف کنیم، این طبیعیه که یاد اون مساله بیفتیم ولی لازم نیست بهش بطور فعال فکر کنیم. ممکنه این جریان بارها و بارها تکرار بشه اما ذهنمون کم کم یاد میگیره. 

یک مدیتیشنی میخوندم که میگفت،  بگذاریم "یادها" یا تصاویر توی ذهنمون مثل برگهایی که توی آب شناورن بیان و عبور کنن. نترسیم وقتی یاد مثلا فلان موضوع میفتیم، اشکالی نداره، اما بطور فعال در موردش فکر نکنیم.

همچنان اسپانیایی میخونم. یک ایده ای بذهنم رسید اینکه بعد از اینکه بازنشسته شدم مدتی بریم توی یک کشور اسپانیایی زبان زندگی کنیم اگر بتونم اونجا انگلیسی تدریس کنم هم که چه بهتر! البته این فقط در حل ایده هست. یک ماه پیش اسپانیایی رو برای فعال کردن ذهن و تقویت حافظه شروع کردم اما الان میفهمم که به انگیزه واقعی تری نیاز دارم.

سرفه و گرفتگی صدام بهتر شده و دارم برمیگردم به برنامه های همیشگی. دو روزه عصرها میرم سالن ورزش، اینجا نوشتنم رو هم که مرتب تر کردم.

خب همینها فعلا. تا بعد.




دوشنبه 3 نوامبر

سلام. از خانم تراپیست میپرسم که آدم از کجا بفهمه که مسائل گذشته براش حل شده یا نه؟ از کجا بفهمه که دردهاشو کاملا تجربه کرده و گذشته؟ مثلا زندگی با همسر سابق؟ میگم رابطه با کری تکرار یک الگوی تکراری نیست و  کری شباهتی به همسر سابق نداره و این احتمالا یعنی اینکه من توی این زمینه شفا پیدا کردم؟ خانم تراپست هم میگه وقتی لازم نیست دلیلی برای برگشت و مرور گذشته نیست و  اینها بستگی به این داره که آدم چقدر بخواد خودش رو بشناسه و به چه درجه آگاهی بخواد برسه و من کلا فکر میکنم سری رو که درد نمیکنه چرا دستمال ببندم؟ که چی بشه؟ احتمالا همسر سابق رو بخشیدم بگذریم...

اینروزها بجای هرچیزی اسپانیایی تمرین میکنم. این اپلیکیشن Duolingo  خیلی تفریحیه و من  همه بازیهای آیفونم رو پاک کردم و بجای روزی  20 دقیقه گاهی  یک ساعت یا حتی بیشتر اسپانیایی تمرین میکنم. میدونم که این کافی نیست. اگر آدم بخواد زبان یاد بگیره باید نیاز داشته باشه باید تحت فشار باشه برای حرف زدن، باید فیلم  و موزیک گوش بده و اینها... اما خب فعلا خوبه.

جمله هایی رو که زیاد استفاده میشه با کری بجای فارسی که قبلا تمرین میکردم به اسپانیای تمرین میکنم. مثل صبح بخیر و شب بخیر و  چراغ رو خاموش کن و قهوه میخوای و از این حرفها.. کری هم مثل من شروع کرده ولی چندان شور وشوقی نداره و روزی 10 دقیقه هم بزور کار میکنه.

راستی تاریخ جراحی دندونم  رو عقب انداختم به بعد ازمراسم.

صدام هنوز گرفته ولی بهترم. صبح بعد از مدتها رفتم استخر، برنامه های ورزشیم رو که بهم خورده میخوام دوباره مرتب کنم.

خب همینها دیگه. روز و روزگارتون خوش.

جمعه ۳۱ اکتبر

سلام، باز هم یک هالوین دیگه توی مدرسه ست و امسال برای نمیدونم‌چندمین سال لباس جادوگری می پوشم، بچه ها همه با لباسهای هالوینی میرن خیابونهای اطراف مدرسه رژه، من نمیرم تا خودم رو از بادی که میوزه و سرمای مختصر در امان نگه دارم.  

بچه سه چهار ساله که همه از دستش به امان اومدن کم کم داره به من اعتماد پیدامیکنه و‌باهام دوست میشه،وارد که میشم  داره توی کلاسش نعره میکشه بطرفش میرم میگم میشه تمومش کنی؟ سرش رو تکون میده و ساکت میشه. بچه ها محبت واقعی رو خیلی خوب تشخیص میدن ، از وقتی تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم و در قلبم رو به روش باز کردم ، بهم اعتماد کرده و‌به‌‌حرفم  گوش میده، فکر میکنم که شایداین «ایزی» بعدیه! البته دنیم  Denim اتیسم نداره  مشکل رفتاری داره . بگذریم. 

همین فعلا

چهارشنبه 29 اکتبر

سلام. اولا که دیروز عصر توی مدرسه صدام شروع کرد به گرفتن. دیشب هم کمی سرفه و دیدم که اینطوری با این صدا نمیتونم برم مدرسه؛ معلمی که نتونه حرف بزنه به چه درد میخوره؟ بنابراین با اینکه حال عمومیم چندان بد نبود و واقعا دلم میخواست برم مدرسه، موندم خونه. صدام همچنان گرفته، فردا هم  یک جلسه داریم نمیدونم میتونم برم یا نه.

اما بعد، گفته بودم که برای سیتیزن شیپ اقدام کردم؟ خب چند هفته پیش مصاحبه داشته که بر خلاف انتظارم و چیزهایی که دیگران گفته بودن هم رفتارشون خیلی خوب بود و هم مصاحبه کلا یک ربع بیشتر طول نکشید و همون موقع هم جوابم رو دادن. حالا مونده مراسم قسم خوردن و اینها که دو هفته دیگه ست. حالا بدشانسی من روز قبلش جراحی دندون عقل دارم و باید باصورت ورم کرده برم و با صورت ورم کرده عکس یادگاری بندازم. شاید هم ورم صورتم یک روزه بخوابه؟نمیدونم!

یکی دو روز پیش قسمت اول بامداد خمار رو تماشا کردم و بعد همینطوری داشتم دنبال قسمت دوم میگشتم که رمان صوتیش رو پیدا کردم و بکوب گوش دادم تا تموم شد. منهم مثل خیلی از شماها این رمان رو سالها پیش خونده بودم اما جالبه که دیدگاه آدم چقدر تغییر میکنه.

خب دیگه چی؟ همینها فعلا. تا بعد.

دوشنبه ۲۷ اکتبر

فقط اگر میتونستیم به اندازه حرف بزنیم، زیاد توضیح ندیم، زیادی تعریف نکنیم، ابرازگری هیجانی کمتری داشته باشیم، فقط اکر میتونستیم به موقع سکوت کنیم... خیلی خوب بود.   

آخر هفته هالوینه و از امروز هر روزش رو قراره یک جور لباس بپوشیم، امروز روز لبای صورتیه، فردا روز لنگه به لنگه و ناهماهنگ پثشیدنه و همینجور تا آخر هفته... 

توی بوتوب تصادفا روانشناسی یونگ‌گوش میدادم، برای اولین بار درکش کردم . 

خب همین .

شنبه 25 اکتبر

سلام. کری روی کاناپه دارز کشیده و توی سلفونش  یک چیزی رو چک میکنه . مورفی روی پاهاش دراز کشیده. صبح که بیدار شدم لباس پوشیدم و مورفی رو بردم پیاده روی، بعد قهوه وصبحونه درست کردم .( راستی  scrambled eggs به فارسی چی میشه؟) کری دیشب تب بالایی داشت و خودش می گه این بدترین انفولانزایی هست که تاحالا گرفته. آنفولانزای واقعی که نه، عوارض دارویی هست که مصرف کرده  و  ما انتظار نداشتیم  که  اینقدر جدی باشه. وقت کسی مریض میشه انگار آدم بیتشر دوستش داره، منهم پرستار درونم حسابی بیدار شده. کری مریض خوش اخلاق و با ملاحظه ایه مثل بعضی ها نیست که فکر میکنن دیگران مسئول مریضیشون هستند و چون مریضند حق دارن خودخوه و بد اخلاق باشن. 

یک چیزی که جدید ا تمرین میکنم  اینه : وقتی ذهن آدم به چیزی مشغوله این طبیعیه که گاه و بیگاه یادش میفته اما؛ ما این توانایی رو داریم که بطور فعال بهش فکر نکنیم. یعنی مثلا موضوعی توی مدرسه فکرم رو مشغول میکنه بجای اینکه از فکر کردن بهش فرار کنم یا بطور فعال مشغول حل مساله یا یادآوری چیزی بشم ، اجاز میدم که این فکر بصورت فقط  تصویری توی ذهنم بیاد اما شروع نمیکنم به فکر کردن بهش ، اینطور این تصویر میاد و میره و تصاویر دیگه جاش رو میگیرن . خب همین. و این هم  بعضی از عکسهای گرن کنینون:



            

۲۴ اکتبر

سلام، آدمهای مشکل دار اطرافمون موقعیتی هستند تا روی خودمون کار کنیم، خودمون و‌احساساتمون رو بهتر بشناسیم. هرچند که ترجیح میدادم‌چنین موقعیتی کلا وجود‌ نداشت ، ولی خب... چکار میشه کرد؟

تمرین میکنم آرامشم رو حفظ کنم، روی میزم یک کاغذ چسبوندم و چهار کلمه طلایی روش نوشتم: سکوت، آرامش،اطمینان و ارتباط با خودم! به امید اینکه کمک کنه!