-
سه شنبه ۶ ا اکتبر
سهشنبه 14 مهر 1405 08:25
سلام. الان که تصمیم به بازنشستگی گرفتم به همه چیزهایی که دیگه وجود نخواهند داشت فکر میکنم، به کاری که صبح زودبخاطرش از خواب بیدار میشم و مسیری که رانندگی میکنم ،به اطاقم ، به آدمهایی که صبح توی دفتر مدرسه و راهرو بهشون صبح بخیر می گم و بچه هایی که باهاشون کار میکنم! باید خودم رو برای اینها آماده کنم یعنی انتظارشون رو...
-
پنجشنبه اول اکتبر
جمعه 10 مهر 1405 14:25
سه روزه که بخاطر سرماخوردگی خونه موندم. فردا هم که جمعه و آخر هفته ست. وقتی توی مدرسه همه چیز روی رواله خوشحالم و فکر میکنم که چه خوبه که صبحها جایی رو دارم که بیام. بچه ها ، همکارها اطاق خودم!توی خونه که هستم دنیا به اندازه آپارتمانی که تو ش هستیم کوچک میشه. توی خونه خودم که بودم کمتر کوچکی خونه رو حس میکردم شاید چون...
-
پنجشنبه ۲۴ سپتامبر
پنجشنبه 2 مهر 1405 04:41
شب بد خوابیدم. اولش که فکرم مشغول بود و خوابم نمیبرد بعد هم ساعت 2 بیدار شدم ، گرسنه ام بود. رفتم آشپزخونه یک ساندویچ کره بادوم زمینی خوردم با کمی شیر. بعد که برگشتم، یک ساعت طول کشید بخوابم. کلا حدود 5 ساعت خوابیدم دیشب. اگر با خودم قرار نگذاشته بودم و روزها رو نمی شمردم امکان نداشت برم سالن ورزش، ولی حیف بود، برای...
-
سه شنبه۲۲ سپتامبر
سهشنبه 31 شهریور 1405 11:21
چیزی به آخر سپتامبرنمونده.بعدش هم اکتبره و همه چیز میفته روی غلتک و سال تحصیلی خیلی زودمیگذره.هفته دیگه تولد کریه، پسرش بیرون شام دعوتمون کرده. چند تا هدیه کوچولو براش گرفتم که آخریش هنوز نرسید. دیگه اینکه برنامه ورزشم که گفته بودم امروز چهارمین روزی بود که صبح قبل از کار بیدار شدم و توی تاریکی و بارون رانندگی کردم...
-
جمعه ۱۸ سپتامبر
جمعه 27 شهریور 1405 04:36
ه خوبه که بالاخره جمعه رسید. امروز دومین روزیه که ساعت 6:15 از خونه اومدم بیرون و رفتم سالن ورزش. امروز از خواب بیدار شدن راحت تر بود چون شب زودتر خوابیده بودم. سالن ورزش طبقه بالا و استخر ها طبقه پایین هستن. توی سالن ورزش طبقه پایین خونه مون که ورزش میکنم حوصله ام سر میره ودلم میخواد زود تمومش کنم. ولی اینجا بزرگ و...
-
پنجشنبه ۱۷ سپتامبر
پنجشنبه 26 شهریور 1405 04:25
حساسیتم به اون خانم معلم خودشیفته و کنترل گر پارسالی( معلم قبلی ایزی) کمتر شده. یعنی احساس میکنم کمتر روی حال و هوای من تاثیر میگذاره. انگارکه از بیرون دارم تماشاش میکنم و دارم یاد میگیرم که درگیرش نشم و از کنارش بگذرم. دیگه اینکه هرکاری کردم استخر رو جزو روتیهام کنم دیدم نمیشه. اینکه یک روز در هفته صبحها یک ساعت...
-
سه شنبه ۱۵ سپتامبر
سهشنبه 24 شهریور 1405 05:01
خوبه که وورپرس اینجا، توی محل کارم باز میشه. میتونم اینجا می نویسم و بعد با موبایلم توی بلاگ اسکای کپیش کنم. وسطهای سپتامبره، از آخرهای سپتامبر همه جا رنگ هالوین میگیره، بعدش نوبت تنکس گیوینگه و بعدش کریسمس و سال نو و تعطیلات زمستونی و بعدش منتظر تعطیلات بهاره هستیم و همینطوری تا چشم بهم بگذاریم سال تموم میشه،دوست...
-
جمعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۶
جمعه 20 شهریور 1405 07:40
25l دو روز دیگه رابطه من وکری سه ساله میشه. شکها و دودلیها در مورد ازدواج کردن و نکردن، بازنشسته شدن یا نشدن هنوز سر جای خودشه. گاهی فکر میکنم به تصمیم قاطع رسیدم ولی خیلی زود برمیگردم به حالت شک و دودلی. کری ظاهرا تصمیم رو به من واگزار کرده. گاهی جسته و گریخته میگه که دوست داره من همسرش باشم و از این حرفها…. سرکار هم...
-
چهارشنبه دوم سپتامبر
چهارشنبه 11 شهریور 1405 16:15
ساعت 3:17 دقیقه ست. خوبه که بارون قطع شده. کار کردن بهم احساس مفید بودن میده. کنار اومدن با مسائل خودش یکجور چالشه! من و معلم سابق ایزی داریم سعی میکنیم که اختلافات سال گذشته رو فراموش کنیم و تخصصی و برخورد کنیم، یعنی چاره ای جز این نداریم. تماس در حد لازم و ضروری! ایزی کلاس دومه؛ جزو بچه هایی که من باهاشون کار میکنم...
-
سه شنبه اول سپتامبر
سهشنبه 10 شهریور 1405 04:34
ازتوی راهرو صدای گریه بچه میاد.هفته دوم مدرسه ست و بچه کوچولوها هنوز به مدرسه عادت نکردن. از دیروز فکرم مشغول چیزی بود. اشتباه خانم معاون که میتونست از طرف من تلقی بشه. لی لی میگه بخودم بگم که مقصر قلمداد شدن بی مورد من رو تبدیل به آدم بدی نمیکنه و از این حرفها. خودم که میدونم اشتباه من نبوده هرچند خانم معاون بازیرکی...
-
دوشنبه ۳۱ آگوست
دوشنبه 9 شهریور 1405 04:53
دیشب خواب میدیدم که عده ای دنبالم هستندو جونم در خطره به سرعت میدوم و خودم رو به نقطه ای میرسونم که کسی در انتظارم ایستاده و قراره که ازدواج کنیم، مهلت کمه و من میگم زودباش قبل از اینکه برسن مراسم رو انجام بده، انگار ازدواج تنها راه نجاته! دیشب توی وبلاگم خاطرات روزهای دیت کردنم رو میخوندم. بعضی از دیتها با جزییات بود...
-
یکشنبه 30 آگوست
یکشنبه 8 شهریور 1405 14:12
سلام. عصر یکشنبه ست، آخر هفته خوبی بود. دیروز با یک گروه بزرک 60 نفری یک هایکنیگ 6 مایلی رفتیم . عصرش هم با کری رفتیم ب همبرگر و آبجو خوردیم. خوبی این زندگی شهری اینه که تقریبا همه جا میتونیم پیاده بریم.میتونیم پیاده بریم سینما، اداره پست، داروخانه، یک عالمه رستوران و کافی شاپ، حتی مطب دکتر و فیزو تراپی و .. هم پیاده...
-
پنجشنبه ۲۷ آگوست
پنجشنبه 5 شهریور 1405 05:11
سلام. ساعت نزدیک 9 صبحه و پشت میزم مقابل پنجره نشستم. پنجره اطاقم به یک باغچه کوچک باز میشه که از پشت نرده هاش کوچه و گذر مردم وماشینها پیداست. امروز اولین روزیه که کلاسهای پیش کودکستانی میان مدرسه. وقتی به پدر و مادرهاشون نگاه میکنم فکر میکنم که وای که چه راه طولانی در پیش دارن وخوشحال میشم که جای اونها نیستن. توی...
-
پنجشنبه ۲۶ آگوست
چهارشنبه 4 شهریور 1405 08:13
اینکه اواخر آگوسته و پاییزهنوز شروع نشده ولی باز شدن مدارس به آدم حال و هوای پاییزی میده. فکر میکردم امسال با خانم معلم پارسال ایزی کاری ندارم ولی دیدم دو تا دانش آموز توی کلاسش دارم. برنامه ام فعلا بد نیست وقت کم نمیارم مگراینکه باز هم دانش آموزهای جدید اضافه بشن. ته دلم غمی هست که نمیدونم از کجاست، بیماری خواهرم؟...
-
دوشنبه ۱۸ آگوست
دوشنبه 2 شهریور 1405 13:41
اولین روز مدرسه ست. خانم مرخصی خانم مدیر طولانی تر شده و یک مدیر موفق برامون فرستادن. یکبار گفتن مادرش iمریضه ( یا فوت کرده ) و علت نیومدنش همینه، شاید هم همینطور باشه. معلم کلاس دوم برای بچه ها تور گذاشته بود دور مدرسه، جلوی در اتاقم ایستاده بودم، ایزی جزو بچه ها بود، صداش کردم و گفتم Give me a hug. ازم پرسید که که...
-
سه شنبه 18 آگوست
سهشنبه 27 مرداد 1405 04:25
ساعت 8:10 دقیقه صبحه، قراره تا ظهر از خونه چند کلاس آموزشی داشته باشیم و ظهر بریم مدرسه. دیروز اتاقم رو مرتب کردم همه کارتنها باز شد پرینتر نصب شد وسائلم رو گذاشتم توی قفسه ها و گلدونهای کوچولوم رو کنار پنجره چیدم. خبر جدید اینکه خانم هماهنگ کننده تا آخر اکتبر نمیاد، چراش رو نمیدونم، اما خانم معاون قراره تیم ما رو...
-
یکشنبه 16 آگوست
یکشنبه 25 مرداد 1405 14:55
یکشنبه عصره، همه چیز آروم و خوبه! صبح رفتم استخر بعدش رفتم طبقه بالاش که سالن ورزشه و با ماشینهایی که میخواستم کار کردم. کری امروز ناهار درست کرده بود یک جور بریونی البته کم چربی و سالم تر با هم غذا خوردیم ،یکمی خوابیدم ، یکمی کتاب خوندم. توی مدرسه ماکروویوها و یخچالهای شخصی رو به دلایل ایمنی از اطاقامون جمع کردن، به...
-
آدرس جدید
دوشنبه 12 مرداد 1405 10:12
سلام دوستان من از این به بعد اینجا مینویسم اگر حوصله داشتین سر بزنین: taraaaneh.wordpress.com
-
دوشنبه سوم آگوست
دوشنبه 12 مرداد 1405 06:06
سلام. اینجا نوشتن و گاه و بیگاه بسته شدنش مثل این میمونه که هر وقت دلشون بخواد گلوت رو فشار میدن که ننویسی . و هی هر چند وقت یکبار باید خونه عوض کنی. در عین حال خوندن وورپرس و بلاگ اسپات از داخل ایران سخته. چه مساله بزرگی ،حالا انگار مشکل مردم اینه که بتونن وبلاگ من رو بخونن یا نه؟؟؟ خیلی خب فکر کنم برای همیشه سفر کنم...
-
وبلاگم باز شد بالاخره!
شنبه 10 مرداد 1405 06:52
سلام، اولین باره که بعد از ماهها میتونم وبلاگم رو باز کنم، امروز بعد از مدتها توی Wordpress نوشتم با اسم کاربردی taraaaneh اون وبلاگ رو پارسال که اینجا رو بستن شروع کرده بودم وچند تا پست بیشتر توش نیست. یک وبلاگ هم توی بلاگفا باز کردم با اسم کاربردی taraaaneh2. مدت کوتاهی هم اونجا نوشتم. خوبی بلاگفا اینه که توی ایران...
-
شنبه 7 فوریه
شنبه 18 بهمن 1404 14:39
سلام. عصرشنبه هست و حوصله ام سر رفته .تنها چیزی هم که حالم رو خوب میکنه معاشرت و مهمون بازیه. هوا بشدت سرده و هایکنیگ فعلا کنسله ، سرد که میگم یعنی 10-12 درجه زیر صفر که برای ما که عادت نداریم یعنی خیلی سرد. هفته پیش دوستم حلوا درست کرده بود بدون زعفرون و توش شیره خرما ریخته بود اونهم نه به اندازه کافیواصلا خوب نشده...
-
شنبه 31 ژانویه
شنبه 11 بهمن 1404 08:18
سلام. امروز با نا امیدی آدرس وبلاگم رو تایپ کردم و دیدم که باز میشه. اینترنت که قطع میشه آدم میفهمه که بند نافش بعد از 25 سال هنوز به ایران وصله! میفهمه که اون تلفنهای بی بهونه و با بهونه به ایران چه جای بزرگی توی زندگیش دارن. مثل رشته هایی که نگهت داشته باشن و حالا پاره شدن و تو توی آسمون تنهایی پرسه میزنی و میترسی...
-
یکشنبه 4 ژانویه
یکشنبه 14 دی 1404 16:42
سلام. بعد از 15 روز فردا برمیگردم مدرسه. یک جاخوندم که معلمها هیچوقت نمیگن "برمیگردم سر کار" بجاش میگن برمیگردم مدرسه! هاوایی خوب بود سر سبز، کوهستان ودریا کنار هم، جنگلهای بارانی با گیاهان غول پیکر، انگار همه گیاهان آپارتمانی که میشناختیم از توی گلدونشون اومده باشن بیرون و بطرز عجیبی رشد کرده باشن.توی باغ...
-
جمعه ۲ ژانویه
جمعه 12 دی 1404 12:31
سلام، وسائلمون رو بستیم و یک ساعت دیگه اتاق هتل رو تحویل میدیم. چقدر اینجا همهپچیز آرومه، اصلا هوای هاوایی آدم رو ریلکس میکنه. یک چیز جالب اینکه اینجا مرغ وخروسهای آزاد مثل کبوترها وگنجشها همهجا هستندو کسی بهشون کار نداره. دور ساحلها سبز ه و کوههای جنگلی داره، درختهای پر از گل همه جا دیده میشه. خب همین فعلا تا بعد.
-
یکشنبه ۲۸ دسامبر
یکشنبه 7 دی 1404 22:40
سلام. اولا که برای تعطیلات هاوایی هستیم، دوما که امروز تولدم بود و مهم تر ازهمه اینکه کری ازمخواستگاری کرد ومنهم قبول کردم. الان هم یکحلقه الماس توی انگشتمه!
-
یکشنبه 21 دسامبر
یکشنبه 30 آذر 1404 18:43
کسی( Cassie) و برایان مثل کشتی غرق شده ها از راه رسیدن. نمیدونم که کری متوجه شد یا نه؟ اما مگه میشد اون حالت ماتم زده رو ندید؟ کسی تلاش میکرد که ماسک یک آدم خوشحال رو به چهره بزنه، باید خیلی سخت باشه. دلم میخواست بهش بگم چی شده؟ خوبی؟ یعنی بخاطر ماجرای بچه هنوز ناراحت بودن؟دومین باره که برای بچه دار شدن( بطور...
-
جمعه ۱۹ دسامبر
جمعه 28 آذر 1404 06:04
سلام. آخرین روز قبل از تعطیلات زمستونیه. صبح که میومدم، خیابونها خلوت بودن، پارکینگ مدرسه هم همینطور. صبح بالاخره به کری میگم که بعد از تعطیلات به احتمال زیاد ایزی رومیدن به یکمعلم دیگه و بجاش چند تا بچه دیگه به کیس لود من اضافه میشه. کری ابراز همدردی میکنه ومیپرسه که چرا زودتر نگفتم، میگم غمگینتر از اونی بودم که...
-
دوشنبه 15 دسامبر
دوشنبه 24 آذر 1404 16:18
سلام. جای دندون عقلی که یک قسمتش رو در آوردم هنوز درد میکنه و دکتر میگه همینه که هست،باید مسکن مصرف کنی تا کم کم عصب حساسیتش رو از دست بده و سوراخی که ایجاد شده بسته بشه و از این حرفها. کری همه خونه رو رشته های چراغ رنگی زده، دور شومینه ، دکور کنار ناهارخوری زده و لابلای برگهای درخت طبیعی کوچولویی که خریدیم.سه تا...
-
دوشنبه 1 دسامبر
دوشنبه 10 آذر 1404 17:56
سلام امروز برای من روز چندان خوبی نبود. توی مدرسه اعصاب خرد کن بود. اومدم خونه ایمیلم رو چک کردم و ناچار شدم یک عالمه وقت و انرژی بگذارم و جواب بدم. نه اینکه جواب رو بفرستم اما اگر نمی نوشتم خیالم راحت نمیشد با وسواس زیادایمیلم رو نوشتم تا فردا صبح بفرستمش بره، نمیخوانم خانم مدیر بدونه که من اون موقع شب داشتم براش...
-
یکشنبه 30 نوامبر
یکشنبه 9 آذر 1404 18:06
سلام. تعطیلات طولانی 5 روزه مون هم تموم شد و فردا برمیگردم سرکار. تعطیلات بدی نبود. دو روز استخر رفتم، دو تا مهمونی ، سه تا فیلم سینمایی و یک سریال دیدم، با کری یک درخت کریسمس کوچولوی طبیعی خریدیم و تزیینش کردیم و امروز هم که آخرین روز بود رفتم یک هایکنیگ خیلی خوب. صبح هوا سرد بود و همه مدتی که رانندگی میکردم بارون...
-
سه شنبه ۲۵ نوامبر
سهشنبه 4 آذر 1404 17:56
سلام، از فردا ۵ روز تعطیلم، روز شکرگزاری و یکی دوروز قبل و بعدش به اضافهآخر هفته. اینجامردم روز بعد از شکرگزاری درخت کریسمس رو پرپامیکنن. تلویزیون که فروشگاهها ومالهای شلوغ رونشون میده سرگیجه میگیرموفکر میکنمخرید کردن سخت ترین کار دنیاست. این روزها تا اونجاکه بشه همهچیز رو از آمازون سفارش میدم. یعنی فکر...
-
پنجشنبه ۲۰ نوامبر
پنجشنبه 29 آبان 1404 05:23
سلام ، هنوز احساس تنش خوابهای دیشب باهامه، صبح که بیدار شدم کری گفت دیشب کابوس میدیدی؟توی خواب حرف میزدی و گریه میکردی.» خواب میدیدم که با همسر سابق بحث و دعوا میکنیم، پسرم کوچک بود، موضوعش یادم نیست ولی شاید اون میخواست پسرم رو ازم بگیره و با خودش ببره. آیا ترسها و استرسها هنوز هست اما اون زیرها قایم شده؟ کابوس...
-
۱۸ نوامبر
سهشنبه 27 آبان 1404 09:31
سلام. آخر هفته حوصله ام سر رفته بود و وقتی کری فعالیتهای آخر هفته رو یادم انداخت تعجب کردم و فکرکردم پس این احساس یکنواختی و رخوت برای چیه؟ خب اولا که جمعه بیست و ششمین ماهگردمون بود و شام رفتیم یک رستوران هندی، شنبه تا ظهر مشغول مراسم سیتیزن شدن بودم، عصرش رفتم فرفکس به پسرم سر زدم و شب با کری فیلم دیدیم. یکشنبه تا...
-
شنبه 15 نوامبر
شنبه 24 آبان 1404 19:01
سلام. فکر و ذهنم خسته ست. چکار میکردم؟ اولش اپلیکیشن برای تمدید پاسپورت کانادایی رو پر میکردم و بعدش هم رفتم سراغ پاسپورت آمریکایی و اینکه ببینم کجا باید برم و چطوریه و اینها. امروز بالاخره سیتیزن شدم. ساعت 10:30 با کری اونجا بودیم. من پیراهن مشکی پوشیده بودم ، که ساده اما قشنگ بود با یک گردنبد مروارید.کری هم یک کت...
-
دوشنبه 10 نوامبر
دوشنبه 19 آبان 1404 18:20
سلام. دیدین گاهی آدم یک چیزی یک جایی میخونه یا میشنوه بعد اون رو هی توی ذهنش قرقره میکنه یا اگر بخوام قشنگتر بگم، میشه آویزه گوشش؟توی اینستاگرم یک خانم خیلی پیری تعریف میکرد که وقتی جوان بوده یک دکتر متخصص قلب یک توصیه بهش کرده برای سلامت موندن توی دوران پیری و اون توصیه این بوده که " وقتی سنتون بالا تر میره بجای...
-
چهارشنبه 5 نوامبر
چهارشنبه 14 آبان 1404 18:12
سلام. یک آیپد قدیمی توی مدرسه دارم مال هزار سال پیش،، کلی وقت میگذارم و سعی میکنم آپدیتش کنم نمیشه،خسته میشم، کری وارد میدون میشه ، میدونم اگر آیپد خودش بود میداختش بیرون و یکی دیگه میخرید، اما خب مرده میخواد مشکلات رو حل کنه ، کلی وقت صرف میکنه و آیپد قدیمی اپدیت میشه، حالا میتونم بازیهایی رو که میخوام برای ایزی توش...
-
دوشنبه 3 نوامبر
دوشنبه 12 آبان 1404 16:31
سلام. از خانم تراپیست میپرسم که آدم از کجا بفهمه که مسائل گذشته براش حل شده یا نه؟ از کجا بفهمه که دردهاشو کاملا تجربه کرده و گذشته؟ مثلا زندگی با همسر سابق؟ میگم رابطه با کری تکرار یک الگوی تکراری نیست و کری شباهتی به همسر سابق نداره و این احتمالا یعنی اینکه من توی این زمینه شفا پیدا کردم؟ خانم تراپست هم میگه وقتی...
-
جمعه ۳۱ اکتبر
جمعه 9 آبان 1404 08:42
سلام، باز هم یک هالوین دیگه توی مدرسه ست و امسال برای نمیدونمچندمین سال لباس جادوگری می پوشم، بچه ها همه با لباسهای هالوینی میرن خیابونهای اطراف مدرسه رژه، من نمیرم تا خودم رو از بادی که میوزه و سرمای مختصر در امان نگه دارم. بچه سه چهار ساله که همه از دستش به امان اومدن کم کم داره به من اعتماد پیدامیکنه وباهام دوست...
-
چهارشنبه 29 اکتبر
چهارشنبه 7 آبان 1404 17:05
سلام. اولا که دیروز عصر توی مدرسه صدام شروع کرد به گرفتن. دیشب هم کمی سرفه و دیدم که اینطوری با این صدا نمیتونم برم مدرسه؛ معلمی که نتونه حرف بزنه به چه درد میخوره؟ بنابراین با اینکه حال عمومیم چندان بد نبود و واقعا دلم میخواست برم مدرسه، موندم خونه. صدام همچنان گرفته، فردا هم یک جلسه داریم نمیدونم میتونم برم یا نه....
-
دوشنبه ۲۷ اکتبر
دوشنبه 5 آبان 1404 05:56
فقط اگر میتونستیم به اندازه حرف بزنیم، زیاد توضیح ندیم، زیادی تعریف نکنیم، ابرازگری هیجانی کمتری داشته باشیم، فقط اکر میتونستیم به موقع سکوت کنیم... خیلی خوب بود. آخر هفته هالوینه و از امروز هر روزش رو قراره یک جور لباس بپوشیم، امروز روز لبای صورتیه، فردا روز لنگه به لنگه و ناهماهنگ پثشیدنه و همینجور تا آخر هفته......
-
شنبه 25 اکتبر
شنبه 3 آبان 1404 05:53
سلام. کری روی کاناپه دارز کشیده و توی سلفونش یک چیزی رو چک میکنه . مورفی روی پاهاش دراز کشیده. صبح که بیدار شدم لباس پوشیدم و مورفی رو بردم پیاده روی، بعد قهوه وصبحونه درست کردم .( راستی scrambled eggs به فارسی چی میشه؟) کری دیشب تب بالایی داشت و خودش می گه این بدترین انفولانزایی هست که تاحالا گرفته. آنفولانزای واقعی...
-
۲۴ اکتبر
جمعه 2 آبان 1404 08:16
سلام، آدمهای مشکل دار اطرافمون موقعیتی هستند تا روی خودمون کار کنیم، خودمون واحساساتمون رو بهتر بشناسیم. هرچند که ترجیح میدادمچنین موقعیتی کلا وجود نداشت ، ولی خب... چکار میشه کرد؟ تمرین میکنم آرامشم رو حفظ کنم، روی میزم یک کاغذ چسبوندم و چهار کلمه طلایی روش نوشتم: سکوت، آرامش،اطمینان و ارتباط با خودم! به امید...
-
چهارشنبه ۲۲ اکتبر
چهارشنبه 30 مهر 1404 08:50
اگر یادمون بمونه، آدمهای اطرافمون همه مثل خود ما محصول شرایطشون هستن ودارن برای بقا تلاش میکنن، و دچار شرمها و ترسهای خودشون هستن، شاید بتونیم با همدردی بیشتری نگاهشون کنیم و احساسات منفیمون جاش رو به دلسوزی و حتی محبت بده. توی جلسه امروز داشتم ابن احساس رو تجربه میکردم.
-
سه شنبه ۲۱ اکتبر
سهشنبه 29 مهر 1404 06:09
سلام، بلاگ اسکای امسال بلاک شده و نمیتونم از سر کار پست بگذارم ، الان هم دارم توی موبایلم مینویسم که سخته! البته این از طرفی هم خوبه، بیشتر به کارهام میرسم. سفر خوب بود، خواستم با آیفونم عکس بگذارم نشد، سعی میکنم از خونه سر فرصت عکس بگذارم. این روزها تفریحم اسپانیایی یاد گرفتنه، این اپلیکیشن خیلی سرگرم کننده ست و برای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 مهر 1404 09:08
-
پنجشنبه اکتبر ۹
پنجشنبه 17 مهر 1404 02:46
سلام. ساعت شش و نیم صبحه، توی راه فرودگاهیم. راننده بجای در اصلی، پشت ساختمون پارک کرده، ، موها و ریش سفید داره، سوار که میشین میپرسه کجا میرین و از این حرفها. بعد میگه «براتون موزیک بگذارم؟ قول میدم که ملایم باشه» موزیک جاز قدیمی توی ماشین میپیچه. انگار حوصله اش سر رفته باشه از مقصدمون میپرسه واین حرفها. کری خودش رو...
-
سه شنبه ۷ اکتبر
سهشنبه 15 مهر 1404 08:35
سلام، از همه دردسرهای محیط کار که بگذریم، کار با بچه ها رو خیلی دوست دارم ، راحت اعتمادشون رو جلب میکنم وباهاشون ارتباط برقرار کنم. در حال حاضر چالشم بچه چهار ساله ایه که مشکل رفتاری شدید داره، بطوری که اینهمه سال مشابهش رو ندیده بودم. قدم اول اینه که آدم بتونه بچه ای رو که لگد میزنه و ۴۵ دقیق جیغ میزنه و اشیا و...
-
چهارشنبه اول اکتبر
چهارشنبه 9 مهر 1404 05:15
سلام. انتظاراتم از کری غیر واقعبینانه بود. اولش عصبانی بودم بعد مایوس وبعد به پذیرش رسیدم. کری تا همین الان هم خیلی خوب بوده، اینکه انتظار داشتم با پیشنهاد ازدواج من رو از سختیهای کار رها کنه تا در اولین فرصت ممکن بازنشسته بشم، اینکه بهم بگه عزیزم من هستم اگر زود بازنشسته بشی روی من میتونی حساب کنی هم انتظار غیر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مهر 1404 09:56
علت اضطراب این روزهام رو تا حدی فهمیدم و حالااحساس آرامش میکنم و امیدوارم این حال خوبم ادامه پیدا کنه. بازنشسته نمیشم تا موقعی که بدونم میتونمبه تنهایی از پس مخارج زندگیم برمیام، نمی خوام راحت طلبی مالی من رو کنار کری نگه داره، همون اتفاقی که با هاچ افتاد وباعث شد جدایی رو به تاخیر بندازم، ترس از مسئولیت زندگی خودم...
-
دوشنبه ۲۹ سپتامبر
دوشنبه 7 مهر 1404 04:40
سلام . واقعیت اینه که آدم کلا تنهاست و جز خودش به هیچکس نمیتوته تکیه کنه، این رو یادم بمونه. یادم بمونه که قوی هستم و از خیلی از بحرانها عبور کردم و جون سالم بدر بردم. یادم بمونه که وقتی دیت کردن رو شروع کردم و وقتی با کری آشنا شدم به حمایت مالی و امکان زود بازنشسته شدن وازدواج فکر نکرده بودم. یادم باشه که احساس...