سلام. یکی از بچه هام نیومده وقت دارم کمی بنویسم.
حالم بهتره یعنی میتونم بگم خوبه. متوجه شدم علت کابوس و اضطراب شدید شنبه شبم این بود که قرصم رو فراموش کرده بودم بخورم. یعنی یک قرص با دوز اینقدر پایین میتونه اینهمه موثر باشه؟ بگذریم.
داشتم روی برنامه یک ساله فکر میکردم بعد فکر کردم همونطور که برای بچه هام Goal هدفهای آموزشی درازمدت و کوتاه مدت مینویسم،برنامه یک ساله هم بهتره به دو قسمت 6 ماه اول و 6 ماه دوم تقسیم بشه. برای کارهایی که قراره توی شش ماه دوهم انجام بشه باید توی شش ماه اول آمادگی ایجاد بشه. مثلا اگر میگم میخوام تا آخر امسال حراجی پلک رو انجام داده باشم؛ توی شش ماه اول باید درمورد پیدا کردن متخصص و هزینه ها و اینها تحقیق و برنامه ریزی کرده باشم. یا اگر میخوام فلان مهارت رو یاد بگیرم باید توی 6 ماه اول شروع کرده باشم به یادگیری... منظورم برنامه ریزیهای کوتاه مدتی هست که ما رو به هدف طولانی تر میرسونه.
هنوز برای 3 سال و 5 سال نمیدونم.
اما دیروز، صبح یکشنبه خیلی دیر بیدار شدیم، مخصوصا من که تا ساعت 9:30 که مورفی اومد توی اطاق خواب بودم. بعد یک ناهار ساده درست کردم که خیلی هم خوشم اومد. اینطوری که کدو حلوایی خرد شده رو با با پیاز تفت دادم. عدس رو هم پختم بعد کمی آب عدس اضافه کردم به کدو حلوایی که کاملا بپزه ، آخر هم همه رو باکینوایی که قبلا پخته بودم مخلوط کردم وبرای طعمش هم بهش نمک و کمی دارچین زدم.
بعد از ناهار با اتوبوس رفتیم جرج تاون یک موزه جدید رو دیدیم و از اونور رفتیم بار و نوشیدین گرفتیم وهمراهش یک غذای سبک. شب با کری در مورد امکانات مختلف اقامت حرف زدیم و آخرش به این نتیجه رسیدیم که الان لازم نیست تصمیمی بگیریم. فعلا همین 5 ماه رو اینجا باشیم و بعد ببینیم میخواهیم چکار کنیم.
دلم میخواد دوباره با خانم روانشناس جلسه داشته باشم. میدونم روانشناسهای بهتری هم هستند ولی ایرانی بودنش برام مهمه... باید در موردش کمی فکر کنم.
، میخوام قدم بزنم و کمی خرید کنم برای ناهارهای مدرسه، مثلا یک ماست یونانی، و شاید کمی میوه. میخواستم ناخنهام رو هم درست کنم ولی فکر میکنم هنوز زوده میتونم کمی بیشتر با همین ناخنها سر کنم تا بلندتر بشن. خب همین فعلا.
سلام. اینکه علت خوب نبودن حالم توی چند روزه اخیر، چیه واقعا نمیدونم.یعنی خیلی چیزها به ذهنم میاد که شاید همه اش با هم باشه و شاید هم هیچکدوم. شاید بجای دنبال علت گشتن باید فقط زمان بدم تا شاید خودش بگذره.
من همیشه، یعنی حداقل توی دهه اخیر مدیر زندگی خودم بودم، برای خو دم برنامه ریزی کردم، حالا کسی پیدا شده که وقتش آزادتر ا زمنه و داره کارهایی رو انجام میده که من قبلا انجام میدادم. پس حالا یعنی اگر کری از این به بعد کارهایی رو که تاحالا میکرده انجام نده حال من بهتر میشه؟ نه!
اگر بجای خونه آرلینگتون همین الان برگردیم بریم فرفکس حال من بهتر میشه؟
خب یک چیزی که هست و به کری هم گفتم اینه که اینجا احساس موقتی بودن میکنم. احساس کسی که اومده مسافرت و باید برگرده خونه. شاید چون خونه من سر جاش باقی مونده و مثل کری نیستم که الان اینجا تنها خونه ای هست که داره و خونه اش رو فروخته. خیلی به این فکر میکنم که اگر این خونه چطوری بود من احساس بهتری داشتم. مثلا اگر بزرگتر بود؟ اگر زمینش بجای موکت چوب بود؟ ( چه ربطی داره
) اگر بجای آپارتمان یک خونه یا تاون هاوس بود؟اگر موقتی نبود؟
نمیدونم! شاید هم علت همه اینها چیز دیگه ایه که نمیخوام اینجا در موردش بنویسم.
خب باید برم سرکارم فعلا همین.
سلام. به کری میگم میخوام برم ترکیه برای عمل پلک چشم. میگه لطفا نرو، من نمیخوام چهره ات تغییرکنه همینطوری برای من پرفکت هستی. میگم میخوام پرفکت تر بشم.میگه صورتت آبی و قرمز میشه بعد از عمل و بنظر میاد که دائم در حال تعجب کردن هستی! میگم دور وبرت کسی این عمل رو انجام داده بود؟ فکر میکنم شاید همسر سابقش عمل زیبایی انجام داده بوده. میگه نه. ولی هنرپیشه ها رو دیدم که قیافه شون عوض میشه میترسم چهره تو هم عوض بشه و بعد میگه همینطوری زیبایی و از این حرفها.
صبح با یک دنیا اضطراب از خواب بیدار شدم. مورفی که اومد توی اطاق با صدای کری بیدار شدم که گفت مورفی؟ چطوری در اطاق رو باز کردی؟ فهمیدم که تا ساعت 9:30 صبح خوابیدم! این بی سابقه ست.
دیشب شام خوبی خوردیم و من ساعت 10:30 خوابیدم. یادم نیست چه خوابی دیدم ولی همه مدت احساس اصظراب شدیدی رو تجربه میکردم. بیدار که شدم خوابم اصلا یادم نبود اما اون اضطراب هنوز ادامه داشت. کری میگه شاید نگران بچه های مدرسه بودی و کارهایی که باید انجام بدی. بعد میگه خواهرها و برادرت همه تهران هستند نه؟ میگم آره. میگه مدرکی منتتشر شده که اسرائیل آماده حمله به تهرانه! کری فکر میکنه نگرانیم شاید از این بوده، نمیدونم.
کری تا ساعتئ 9:30 صبحونه نخورده و منتظر من بوده. قبلا هم بهش گفته بودم که منتظر من نشه ولی می گه بخاطر شام دیشب خیلی گرسنه نبوده.
آیا بقول آقای سلام من به راحتی زیاد عادت ندارم؟ اینکه کسی اینهمه ازم مواظبت کنه بهم احساس مهمون بودن میده؟ اینکه هر روز کسی برام قهوه و صبحونه درست کنه، وقتی از سر کار برمیگردم یا شام آماده کرده باشه و یا اینکه ببردم شام بیرون؟ اینکه نگرانی مسائل مالی رو از دوشم برداشته باشه...اینها همه چیزهاییه که بهشون عادت ندارم؟
اینها توی خونه خودم بهم احساس مهمون بودن میده.؟
اینکه دیگه مثل قبل خیلی روزها که خسته ازمدرسه برمیگشتم بعد از گاهی بیشتر از یک ساعت و نیم رانندگی توی ترافیک ، حتی حوصله باز کردن یک کنسرو رو نداشتم و از فریزر غذایی رو که قبلا پخته بودم گرم میکردم و میخوردم و بعد گاهی موقع تماشای یک سریال تکراری روی کاناپه خوابم میبرد و نیمه شب میرفتم توی تختم؟ حالا دیگه این اتفاق نمی افته. اینکه روزهای تعطیل میرفتم خرید هفتگی برای یک هفته و بعد برای طول هفته غذا میپختم و میگذاشتم توی فریزر...
خب حتما میگین بعضی وقتها هم خودت غذا درست کن. بیشتر توی کارهای خونه شرکت کن، خرید کن و از این حرفها....
من نیاز به تنهایی دارم ، تنهایی زیاد. نیاز دارم که یکشنبه بیدار بشم هر ساعتی که میخوام و کسی برای صبحونه منتظرم نباشه! بعد که بیدارشدم بدون عجله همه روزم رو بگذرونم. گاهی برم نوردسترام رک وقت بگذرونم بدون هدف یا توی مال راه برم.. راستش دو سال گذشته به دیت کردن گذشته. یک سال که با کری و یک سال قبلش هم که دیدارهای کوتاه . یعنی الان یادم رفته که زندگی دو سال قبلم چطور بود؟ آهان! قبلش دوران کووید بود و بعدش هم بیشتر وقت من به هایکنیگ و گردشهای گروهی با میت آپها میگشت.
خب خب خب. میدونم، اون راه حلهایی که بذهن شما میرسه به ذهن من هم میرسه. تنهایی بیشتر. حرف زدن با کری که یکشنبه ها برای صبحونه منتظر من نباشه. میدونم.
کری توی این یکساله خیلی تغییرات مثبت کرده. خونه اش رو که چندین سال حرف از فروختنش میزده بالاخره داره میفروشه، ماشینی رو که مدتها بوده میخواسته بخره بالاخره خریده، از شر آلبومهای قدیمی و کلکسیون عروسکهای و ظرفهای چینی زن سابقش خلاص شده، وسائل خونه اش رو ریخته دور و بقول خودش مثل یک پرنده سبکباله الان. امروز میگفت داره کامپیتورش رو هم از فایلهای اضافی پاک میکنه و یک فایلی رو که مربوط به بودجه و اینها برای زندگی روزمره اش بوده ریخته دور.
میگم گار خوبی کردی. تو الان نباید به چیزهای کوچکی که میخری اصلا فکر کنی. هرچی دوست داری و میخوای میتونی بخری. جز خریدهای بزرگ مثل خونه و سفرهای گرون به قیمت هیچ چیز دیگه ای نباید نگاه کنی. میگه آره راست میگی.
دارم فکر میکنم که حضور من چقدر برای کری این مدت مثبت بوده. مثل موتور محرکه ای که همه کارهایی که میخواسته انجام بده و انرژی یا انگیزه کافی برای انجام دادنشون نداشته داره انجام میده. حتی بخاطر من سالم تر غذا میخوره و مرتب تر ورزش میکنه.
حضور اون توی زندگی من چی؟احساس آرامش و امنیت و دریافت محبت . کری به هیچ وجه مانع پیشرفت فردی من نشده. نشده کاری رو بخوام انجام بدم ولی حضور اون مانع شده باشه.
خب اینها همه بلند فکر کردنه.
امروز یکشنبه ست. کری رفته شنا، مورفی پایین مبل دراز کشیده. هوا آفتابیه. دارم فکر میکنم یکی از این آخر هفته ها قبل از اینکه هوا خیلی سرد بشه و برگهای پاییزی بریزن با دوستهام بریم یک شب کوهستان بمونیم. این از کارهاییه که باید امروز انجام بدم. "س" میاد، اگر دو نفر دیگه رو هم پیدا کنیم خوبه.
خب همین فعلا.
سلام. گاهی احساس میکنم که همه جیز مثل یک مسافرت خوشایند، مثل یک تعطیلات طولانیه و به خودم میگم خب دیگه، وقتشه برگردیم بریم سر خونه زندگی خودمون!
یعنی من حالت دیفالتم مجرد بودنه و تنهایی؟ دوستم "س" میگه یک وقت کار احمقانه ای نکنی!
به کری میگم خونه دائمیمون باید از اینجا بزرگتر باشه اینجا دیوارهاش بهم خیلی نزدیکن. اطاق خوابش هم باید دورتر از اطاق نشیمن باشه. هر خونه ای باید جاهای دنج و خلوت داشته باشه که بتونی دور از دیگران غار تنهاییت رو توش بسازی!هرچند که من زمانهای زیادی خونه نیستم ولی بهرحال!
قالی کوچلو ی آبی طرح دارم رو از خونه ام آوردیم تا توی اطاق نشیمن اینجا پهن کنیم، 5 ماه هم بهر حال 5 ماهه.
امروز صبح رفتم هایکنیگ گروهی و بعدش ناهار . فردا یکشنبه ست، سعی میکنیم با کری بریم جاهای جدید دی سی رو کشف کنیم.
خب همین فعلا.
سلام. کری دیروزواکسن"فلو" و"کویید" زده و آزمایش خون هم داده. فروش خونه هم ممکنه به تاخیر بیفته چون مدیریت خونه HOA از یک چیزی ایرادگرفته . کری میگه ممنونکه توی این روزهای "تاریک" فروش خونه کنارم هستی!ً بسکه که این مدت رفته و اومده و اذیت شده.
دیروز رفتم ورزش و دیشب عمیق خوابیدم. امروز میخوام برم کلاس یوگایی که اونور خیابونه.
به خانم هم اطاقی جدید میگم میدونی بعضی موقعها واقعا میخوام ازspecial education بیام بیرون و یک کاری انجام بدم که اینهمه کاغذ بازی و جلسه و دردسر نداشته باشه، بعد میگم میدونی دلم میخواد که Reading Specialalist بشم و با بچه های کوچک کار کنم. بله! این هدف منه بعد از بازنشستگی! شاید هم بررسی کنم ببینم چه دورهایی لازمه بگذرونم!
اینجا مینویسم و در موردش حرف میزنم که یادم بمونه و پیگیریش کنم!
ایزی دیروز خوشحال و آروم بود. دارم فکر میکنم که آیا ایزی به من وابسته شده؟ شاید هم توی این دنیایی که نمیتونه با کسی کانکت بشه وجود من اون کانکشن رو براش فراهم میکنه و از تنهایی بیرون میکشدش؟
دیگه چی؟ دیروز یک برنامه خوب از دکتر هولاگویی گوش میدادم یعنی یک برنامه رادیویی بود . فکر کردم که وجود آدمی که توی 80 سالگی اینهمه ذهنش خوب کار میکنه و اینهمه سرچشمه کمک و آگاهی هست واقعا جای امیده.
میخوام تا 80 یا حتی 90 سالگی ذهن و بدنم بخوبی کار کنه.
امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.
قبل از حرف زدن و عکس العمل نشون دادن کمی مکث میکنم.
حرفهایی رو که لازم نیست نمیزنم.
به اندازه کافی آب میخورم.
وقت به اندازه کافی دارم با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
به راحتی و سلامتی خودم اهمیت میدم.
تا اونجا که میتونم مهربون هستم با خودم و دیگران.
با تمرکز حرف میزنم و کار میکنم.
سعی میکنم رفتار و احساس دیگران رو درک کنم.
سلام. حالم از صبح بهتره. از اون حالت کرخی در اومدم. دیروز همه مدت سردم بود. ازم خواسته بودن کلاس خانم َ "آ" رو که نیومده بود پوشش بدم و همه روز باژاکت زمستونی نشسته بودم اونجا و زمان به کندی میگذشت. موقع برگشتن معلم ایزی گفت که ایزی خیلی بداخلاقی کرده و سراغت رو گرفته. قبل از خونه رفتن ، رفتم توی کافه تریا که بچه ها منتظر شروع شدن کلابشون بودن، بهش گفتم ایزی دلم برات تنگ شده بود،که اونهم گفت دلش تنگ شده بوده. گفتم فردا می بینمت.
امروز صبح توی تخت خواب می خواستم خودم رو قانع کنم که حالم خوب نیست و نیام. سرمای دیروزم و احساس بیحالی میتونست نتیجه سرماخوردگی باشه.تنها دلیلی که اومدم مدرسه وجود ایزی بود که از نبودن دوباره ام چقدر ناراحت و غمگین میشد.
امروز اما بهترم. بعد از کار کردن با بچه ها از حالت کرخی در اومدم.
خب همین فعلا برم وقت نیست. برنامه بعد از مدرسه داره شروع میشه.
سلام. کری هنوز سر قولش هست و نمیگذاره خونه مون بدون گل تازه بمونه . این بار برام یک گلدون داوودی گرفت . گلدون رو گذاشتیم کنار پنجره تا نور کافی دریافت کنه.
دیروز روز خوبی بود. صبح با مترو رفتیم Dupon circle که یک منطقه توریستیه . اول از یک گالری نقاشی دیدن کردیم که شامل آثار نقاشهای خیلی معروفیه که کپی کارهاشون رو زیاد می بینیم، مثلا ون گوگ و مونه و.. بعد از موزه رفتیم یک خانه اشرافی که متعلق به سفیر آمریکا بوده و اوایل قرن بیستم ساخته شده .خونه شامل 85 اطاق بود و اتاقها با اثاثیه کلاسیک اشرافی ، لوسترهای کریستال بسیار زیبا، نقاشی های دیواری، مبلمان عتیقه و تزیین شده بود. نمیدونم زندگی توی چنین خونه ای چه حسی به آدم میده. انگار که داری توی موزه زندگی میکنی.
برای ناهارهم رفتیم رستوران خیابونی که اسکندر کباب داشت و شاورما. نمیدونم یونانی بود یا ترک؟ اونقدر هم هر وعده بزرگ بود که نصفش رو با خودمون آوردیم خونه برای شام.
دیروز سالگرد سیزدهمین ماه آشناییمون هم بود رفتیم "بار".. نوشیدنی من مارگاریتا بود با طعم فلفل تند( هالوپینو) و برعکس همیشه نوشیدنیم رو بخاطر تندیش خیلی آهسته نوشیدم. کری فکر کرد که خوشم نیومده و وقتی سر راه از یک "بار" خیلی خوشگل دیگه رد میشدیم پیشنهاد کرد که بریم اونجا. اینبار مارگاریتای معمولی گرفتم و کری یک چیز دیگه و همراهش چیپس و اینها. وقتی از "دومین" بار اومدین بیرون به کری گفتم که " درسته که دوتا نوشیدنی خوردم اما مغزم عالی کار میکنه" وقتی این جمله رو میگم کری متوجه میشه که در واقعا مشروب اثر کرده و خیالش راحت شد!! با اینکه نمیخواستم بیشتر از یک نوشیدین در هفته بنوشم اما خب بقول کری سیزدهمین ماهگردمونه و اشکالی نداره.
صبح کری میگه دیروز خیلی غذا خوردیم امروز یک صبحونه سبک بخوریم میگم آره. باشه من فقط قهوه میخورم و تا ناهار چیزی نمیخورم. میگم تو چی میخوری؟ میگه من صبحونه همیشگیم رومیخورم! میگم پس فقط من قراره گشنگی بکشم تا ناهار؟
راهم رو که بستی؟ میگه کدوم راه؟ اشاره میکنم به صندلی جلوی میزش توی اطاق خواب، که وقتی بلند میشه هلش نمیده و من هربار صندلی رو هل میدم پشت میز! میخنده و میگه باشه حواسم هست از این به بعد وقتی کارش تموم شد صندلی رو برگردونه جاش. از وقتی اومدیم منتظر بودم فرصت مناسبی پیدا بشه و این رو طوری بهش بگم که ناراحت نشه با شوخی و خنده! دیدم این بهترین فرصته.
امروز کری با دوستش مثل همه دوشنبه ها ویدئو چت میکرد(، همون دوستش که رفتیم پیشش و شهرشون سیل اومده) مادرش هم که توی یک شهر دیگه هست همزمان آنلاین بود. یک خانم 92 سال با موهای سفید خیلی مرتب و شیک. بهش گفتم که رزماری موهای قشنگی داری خودت موهات رو درست میکنی؟ گفت نه کاش میتونستم خودم درست کنم. هر هفته میرم آرایشگاه و تا هفته بعد موهام رو نمیشورم که مرتب بمونه! به این میگن روحیه والا!
هوا کمی سرد شده. امروز لباسهای زمستونی رو از خونه من آوردیم.
خب همین فعلا.
سلام. امروز یکشنبه ست. دیروز یک هایکنیگ خیلی خوب رفتیم. خوب که میگم یعنی پستی بلندی داشت، یکمی سخت بود و ضربان قلبمون بعضی جاها تند تر میشد و چشم انداز زیبای رودخونه رو هم داشت. کری نیومد، بجاش صبح رفت شنا و ناهار رو با پسرش خورد. من ماشینم رو پارک کردم و رفتم هولفودز مارکت محلمون که مثل همیشه پر از آدمه. اینجا که من زندگی میکنم جاییه که مردم آخر هفته ها برای تفریح میان تا از رستورانها و کافی شاپها و کلا جو زنده و زیبای شهری لذت ببرن. اولها برام سخت بود پیاده روی اضافه از خونه تا گاراژ اما الان دیگه نه. به کری میگم این خوبه که صبحها 10 دقیقه ای پیاده روی دارم تا محل ماشینم، یکجور ورزش نطلبیده که مراده.
برای ناهارم یک سالاد جالب گرفتم که باقالی پخته و کیل داشت. باقالیها خیلی بزر گ بودن. در کنارش قارچ پخته و یک تکه مرغ هم گرفتم و اومدم خونه. ناهار خوردم و روی کاناپه امیلی در پاریس رو تماشا کردم.
امروز صبح ساعئت 8:30 ایلان ماسک نمیدونم چندمین راکتش رو راهی فضا کرد و ما بطور زنده تماشا کردیم. به کری میگم که دانش فضانوریه من اندازه یک نخود هست و اون میگه حداقل تو علاقمندی به موضوع. کری با هیجان و علاقه تماشا کرد. گفت دلش میخواد برای راکت بعدی توی محل باشه و حضورا تماشا کنه(البته از راه دور) گفتم منهم اگر تونستم باهات میام.
امروز 13 ماه با هم بودنه. این کریه که ماهگردها رو یادشه و اعلام میکنه نه من. میگم شب بریم بار با هم چیزی بنوشیم لازم نیست شام بریم بیرون.
خونه کوچکه، وسائل اضافی نداریم و طبیعتا من مثل سابق وقتی وقت اضافی دارم یا نیاز به مرتب کردن افکارم دارم نمیتونم کمدها و کشوهام رو ارگانایز کنم. یعنی مرتب تر از این دیگه نمیشه. خونه کوچک هم خوبه هم بده . خوبیش اینه که همه چیز در چند قدمیه. دیگه برای لباس شستن لازم نیست بری طبقه بالا و لباسها رو برداری بیاری پایین. وقتی چیزی توی اطاق خواب لازم داری لازم نیست بری طبقه پایین. همه چیز نزدیکه. اما خونه بزرگ خوبیش اینه که میتونی گوشه دنجی برای خودت داشته باشیه.به کری میگم آپارتمانی که بطور دائمی اجاره میکنیم یا میخریم اقلا باید دوتا اتاق خواب داشته باشه و سالنش بزرگتر از اینجا باشه.اما اینکه ظرفها و اشیائ اضافه نداریم خیلی زندگی رو راحت تر میکنه، اشیائی که همه ما داریم و هیچوقت استفاده نمیکنیم.
دیشب خریدار خونه یک ایمیل برای کری فرستاده با عکس خانوادگی خودش و همسر و دو تا پسرش. تشکر کرده از اینکه کری دار خونه اش رو بهش میفروشه و گفته اینجا برای بزرگ کردن بچه ها عالیه. منطقه سبز و امن و قشنگیه و تشکر کرده که کری خونه رو نوسازی کرده و از این حرفها. کری از خوندن ایمیل کلی احساساتی شد و حالا میخواد یک ایمیل در جوابش بفرسته و عکس بچگی پسرهاش رو هم ضمیمه اش کنه و از این حرفها......
حالا نوبت منه که در مورد خونه ام تصمیم بگیرم. البته اینجا درو برای 5 ماه اجاره کردیم و بعد باید ببینیم چکار میخوایم بکنیم.هنوز توی ذهنم هست که خونه مشترک یا با هم بودن اما توی دوتا خونه زندگی کردن؟ گاهی دلم تنگ میشه برای خونه خودم و تنها بودن توش و هر سریالی رو هر وقت که میخوام دیدن و اینکه کسی دور و برم نباشه .
امروز میریم دی سی گردی. دیگه وقت نیست. بقیه اش بعد.
سلام. کری خونه اش روگذاشته برای فروش و مشتری هم پیدا شده، خیلی خوشحال و هیجان زده ست.
دیروز رفتیم کوهستان و امروز عصر برگشتیم. سفر کوتاه خوبی بود. درختهای اون بالا زودتر از اینجا پاییز رو شروع کردن و هوا صبح زود بعد از غروب کاملا سرد بود. در کابین رو که باز کردم از تماشای دیوارهای چوبی و بعد هم تراس بزرگی که به جنگل باز میشد ذوق زده شدم.هوای بیرون سرد بودو داخل کابین گرم و نرم. قبلا به دوستهام گفته بودم بریم کمپنیگ اما الان فکر میکنم که چه کاریه؟ وقتی میشه کابینی به این قشنگی و گرم و نرمی با حموم و دستشویی داشت ؟ البته هنوز خوابیدن توی هوای آزاد و گوش کردن به صدای جنگل رو دوست دارم.
بعداز خوندن کتابی که با هم خوندیم کری داره دنبال ikigai یا هدفش توی زندگی (Ikigai means "that which gives your life worth, meaning, or purpose" in Japanese.) میگرده .
من فکر میکنم که آدمها بطور غریزی میل به زندگی دارند شاید لازم نیست هدف تعریف شده ای وجود داشته باشه.
بالاخره یک کلاس ورزش پیدا کردم که هفته ای که 4 بار کلاس یوگا داره و پیاده هم میتونم پیاده برم،
سر راه که برمیگشتیم کری گفت بریم قرارداد فروش خونه ام رو جشن بگیریم. جشن هم که یعنی چی؟ خوردن!! گفتم بجای خوردن بجاش بریم این سالن ، ماساژ پا و مانیکور که هرچی اصرار کردم نیومد و گفت که انگشتهاش قلقلک میاد.
خب دیگه همین.
سلام. به هر روز نوشتنهای من عادت کردین نه؟
صبح پنجشنبه ست و از خونه مینویسم.امروز روز کنفراس معلمها باخانواده هاست . معلمها سعی می کنن کنفرانسهاشون رو قبلا در طول هفته برگزار کنن تا ناچار نشن امروز بیان مدرسه. من یک کنفرانس دارم که ساعت 2:45 امروزه و کلا یک ربع طول میکشه اما بخاطرش باید بعداز ظهر برم مدرسه.و بعدش تعطیلات 5 روزه مون شروع میشه.
چمدون کوچولومون روی تخته و داریم وسائلمون رو برای یک سفر یک شبه به کوهستان. شب توی کابین میمونیم و فردا صبح میریم هایکنیگ و عصرش برمیگردیم. البته کابین که میگم در واقع مثل یک هتله که در و دیوار اتاقش چوبیه و احتمالا شومینه داره و اینها.
مورفی هم با ما میاد و چون مورفی هایکر خیلی خیلی بدیه، احتمالا باید بگذاریمش توی اتاق و خودمون بریم پیاده روی .
کری خیلی هیجان زده و خوشحاله از اینکه همه کارهای خونه اش حتی نظافتش تموم شده و امروز مشتری میاد برای دیدن خونه اش. امیدواره که خونه زودتر فروش بره و خیالش راحت بشه.
الان دیگه خیلی از صحبتهای روزمره رو فارسی میگم. اینها چیزهاییه که کری به فارسی میفهمه و کماکان استفاده میکنه:
سلام-خداحافظ-چطوری؟-خوبم_کجایی؟-عزیزم-بیا اینجا- جانم؟-دوستت دارم-عشق من- دلم برات تنگ شده-سلام برسون-سلام رسوند- چی میخوای-صبح بخیر-شب بخیر-خوب خوابیدی؟- خواب دیدی؟-بهتری؟-نه- آره-بله-سگ-پسرم-بغل- پاشو-چکار میکنی؟-بوس کن- ناز کن- مو-شونه-دست-پا-صبحونه- چشم- آبی-نون-کیه؟ -منم-قهوه ای-خوبه-غلغلک-کتک-صبحونه..
میبینین چه چیزهای کاربردی یادش دادم؟
دیروز موقع پارک ماشین توی گاراژ یک مساله ای پیش اومد که کری خیلی عصبانی شد، البته نه از دست من، از دست یک راننده دیگه، و من احساسش رو کاملا درک کردم. خیلی خوب تونست خودش رو کنترل کنه . نمود عصبانیتش این بود که به من گفت که خیلی عصبانیه و اگر این فرد رو کنار اتوبان افتاده باشه بهش کمک نمیکنه. یعنی نه حرف بدی زد نه فحش داد و نه هیچی. این نهایت عصبانیتش بود. بعدا هم معذرت خواست و تشکر کرد که من احساش رو درک کردم.
علاقه و میلم به خوردن چیزهای شیرین بطرز جالبی کم شده. حتی وقتی به چیزهای خیلی شرینی مثل شکلات فکر میکنم دلم رو میزنه.یعنی که اعتیادم به شکر داره درمان میشه.
به کری میگم این جامعه برا ساس خوردن و مخصوصا شکر بنا شده. وقتی غمگینیم میخوریم وقتی عصبانی هستیم میخوریم موقع عزاداری و جشن میخوریم. وقتی حوصله مون سر رفته میخوریم! اگر حواسمون نباشه هرچی که میخریم از نون گرفته تا لبنیات و نوشیدنی و سس و .. بهش شکر اضافه شده! حتی چیزهایی که فکرش رو نمیکنیم و بنظر نمیاد. معلومه که با جامعه ای مواجه هستیم که همگی به شکر اعتیاد دارن.
من شکر نمیخورم و شکر دوست ندارم برای کمک به پایین رفتن قند خونم، برای اینکه شکر اضافی برای فعالیت ذهنی و سیستم ایمنی بدنم خوب نیست و باعث پیری زودرس میشه. اینها دلایل منه.
دیشب دوباره شکرگزاری روزانه یا بگم شبانه نوشتم. کری پشت میزش توی اطاق خواب سر کامپیتورشه من هم توی اطاق نشینم نشستم .چه صبحهای وسط هفته خونه بودن خوبه. این موهبتی هست که کری داره و من ندارم.
میخوام خوشحالی رو انتخاب میکنم.
امروز آرامش رو انتخاب میکنم. در حرف زدن و رفتار.
قبل از حرف زدن و عکس العمل نشون داد ن چند ثانیه فکر میکنم.
امروز هم سعی میکنم mindful باشم با تمرکز و آگاهی و حضور در زمان زندگی کنم.
سعی میکنم به دیگران گوش بدم و تلاش کنم که بشناسمشون.
سعی میکنم که بیشتر از اونی که لازم دارم غذا نخوردم توی هر وعده غذایی.
همینها فعلا.
سلام. کری در ازای محبتی که میکنه انتظاری نداره، در من احساس تقصیر و بدهکار بودن ایجاد نمیکنه، بنابراین نمیتونم بگم که مهرطلبه.اینکه خودش رو به اندازه کافی دوست داره یا نه ، نمیدونم. کری آدم ماتریالیستیکی نیست، خریدن اشیائ مختلف خوشحالش نمیکنه، میگفت خریدن ماشین نو خوشحالش نمیکنه ، میگه بجاش از چیزهای ساده لذت میبره مثلا نوشیدن یک فنجان قهوه با من، یا نوازش مورفی وقتی موقع تماشای اخبار روی زانوهاش میشینه، یا بازی کردنهای دو هفته یکبار یا بیشتر با دوستهاش، یا شنا کردن.اصلا من ازکجا به این نتیجه رسیدم که کری خودش رو به اندازه کافی دوست نداره؟ چون میگه که برای خوشحال بودن نیاز به کسی داره که هدفش رو بگذاره خوشحال کردن اون فرد؟ خب که چی؟ این چه مشکلی برای من ایجاد میکنه؟ کری هیچوقت از فعالیتهایی که تنهایی انجام میدم مثل وقت گذروندن با دوستهام و.. احساس بدی بهم نداده بلکه برعکس گفته باید هر کاری که خوشحالم میکنه انجام بدم .
شاید هم من بقول عالیه دنبال بهانه هستم چون تحمل دریافت اینهمه محبت رو ندارم، یا بقول خانم تراپیست ، ما ایرانیها به استرس و چالش توی زندگی عادت کردیم ، و زندگی بدون چالش و استرس بر خلاف ,عادتمونه و اذیتمون میکنه. اینکه هیچوقت این یک ساله بحثمون نشده و اختلاف نظرهامون رو کاملا مسالمت آمیز و دوستانه حل میکنیم برام کسالت آوره؟
ما آدمها به میزانی از هیجان نیازمندیم و این نیاز در آدمهای مختلف یکسان نیست. اگر من هیجان لازم رو توی زندگیم دریافت نمیکنم میتونم دنبال این هیجان جای دیگه ای بگردم . چالشهای دیگه ای برای خودم ایجاد کنم، توی کار یا هنر یا یادگرفتن یک مهارت و ..چرا باید این هیجان وچالش الزاما از یک رابطه تامین بشه؟
گاهی از اینکه کری اینهمه دوستم داره تعجب میکنم. این یک حادثه جدید توی زندگیمه. منظورم دوست داشتنی هست که طرف مقابل واقعا به نیازها و خواسته هات توجه کنه و تو رو قبل از خودش بگذاره.
هیچ آدمی رو ندیدم که مثل کری اینهمه توانایی درک و محبت داشته باشه. مثلا صبح که پا شدم گفتم وای امروز ناهار ندارم باید ساندویج کره بادوم زمینی درست کنم. یادم رفته بود نون تست کنم و وقتی این رو به کری گفتم ، گفت که برو توی یخچال رو نگاه کن! دیدم برام قبلا یک ساندویچ کره بادوم زمینی و موز درست کرده و گذاشته توی یک بشقاب! خیلی خب همین دیگه. اینها رو برای خودم نوشتم. شما هم برای خودتون بنویسید. نوشتن خیلی خوبه.
فعلا همین.
روتینهام رو دوست دارم، هیچ عادتی نیست که بخوام ترکش کنم. ولی عادتهایی هستند که میخوام اضافه شون کنم .و به کارهایی که بصورت عادت در اومده ادامه بدم،مثل:
سالم غذا خوردن ( حداقل در طول هفته)
Mindfullness با تمرکز و آگاهی حرف زدن و حرکت کردن در محل کار
روتینهای صبحگاهیم
هایکنیگهای روز شنبه
کار با وزنه و ماشین در طول هفته
نوشیدن آب در محل کار
نوشتنهای تقریباهر روزه اینجا
یاد آوریهای مثبت کلامی که صبحها توی ماشین موقع رانندگی انجام میدم.
-عادتهای جدید که می خوام با تکرار وارد برنامه ام کنم:
صبحها قبل از کار برم پایین ورزش کنم
- ورزشهای کششی اینجام بدم هر روز وقتی میام خونه و لباس عوض میکنم.
-کتاب خوندن عادت کنم.
-نوشتن شکرگزاری روزانه قبل از خواب که الان دو روزه یادم رفته انجام بدم.
-وعده های غذاییم رو کوچکتر بخورم و خیلی خیلی سیر نشم.
دیگه چی؟ همونطور که تصمیم گرفتم هفته ای یک گیلاس مشروب بیشتر ننوشم و بیشتر از یک درسر در هفته و یک رستوران نرم مگر اینکه غذاش سالاد باشه.
میخوام امروز خوشحال بودن رو انتخاب کنم و از چیزهای ساده اطرافم مثل روز آفتابی، غذایی که میخورم، کارم،لذت ببرم.
میخوام از محبتی که دریافت میکنم لذت ببرم. میخوام توی محیط فقط حرفهایی رو که لازمه بزنم. میخوام قبل از حرف زدن چند ثانیه ای فکر کنم. میخوام به اندازه کافی آب بنوشم.میخوام با تمرکز و خود آگاهی حرف بزنم و عمل کنم.
دیگه همین فعلا. روز خوبی داشته باشیم.
من میگم که کری برای خوشحال بودن نیاز داره کسی رو دوست داشته باشه، نیاز داره به اون فرد عشق بورزه.
خود من چی؟ خود من هم از عشق ورزیدن به بچه ها انرژی میگیرم، کمک کردن بهشون حالم رو خوب میکنه.خب همه آدمها اینطورین. ولی من وقتی کسی هم توی زندگیم نبود قبل از دیت کردن، وقتی مدارس تعطیل بود هم میتونستم خوشحال باشم، برای خوشحال بودن نیازی نداشتم که عاشق کسی باشم. میتونستم تنهایی سفر کنم ، برم ساحل، پیاده روی و طبیعت گردی کنم و خوشحال باشم. میتونستم تنهایی برم کافی شاپ میتونستم تنهایی برم هپی آوری که هیچکدوم از آدمهایی رو که میومدن از قبل نمیشناختم و بهم خوش میگذشت. میتونستم برم کتابفروشی یا کتابخونه و از نوشیدن یک فنجان قهوه و خوندن کتاب لذت ببرم و خیلی از چیزهای دیگه.
یعنی برای من اون فردی که برای خوشحال بودن لازم داشتم" خودم" بود. هنوز هم همینه. حضور کری من رو خوشحال میکنه اما توی قلبم حفره خالی نیست که با بودنش پر بشه.
خب حالا سوال اینه که اینها چطور زندگی من رو تحت تاثیر قرار میده، اثرش چیه؟ محبت و توجه زیاد کری. اینکه خوشحالی من براش مهمه، نه اینکه وقتی ناراحتم بهم توجه نکنه،نه وقتی ناراحتم هم بهم توجه میکنه و همزمان غمگین هم میشه و من اینطوری احساس میکنه که حق غمگین شدن ندارم چون مسئول خوشحالی یک نفر دیگه هم هستم.
چکار میتونم بکنم؟ چکار میتونم بکنم که خودش رو بیشتر دوست داشته باشه ؟ خب همین اینها توی فکرم بود گفتم بنویسم.
سلام.ایزی برای من فقط دانش آموزی نیست که بهش علاقمندم، انگار که از نظر عاطفی اون رو به فرزندی قبول کرده باشم، انگار که یک رشته نامرئی که جنسش از محبت و درک و اعتماده ما رو به هم پیوند میده. وقتی ایزی مشکلی داره یا نمیتونه خودش رو باشرایط شلوغ کلاس تطابق بده،این برای من فقط یک چالش کاری نیست، مهم تر از اینهاست. وقتی که دیروز رفتم بالاتوی کلاسشون و دیدم ایزی خیل بی قراره و اینور و اونور میره و بعد بعنوان تیر آخر، رفت بالای میز و پرید روی موکتی که بچه ها روش نشسته بودن و داشتن به قصه ای که آقای "ه" گوش میدادن، احساس کردم که نتونستم اونطور که باید بهش کمک کنم. من قراره 5 ساعت در هفته با ایزی باشم، که هستم حتی بیشتر! اما ایزی بنا بر عادت سالهای قبل دوست داشت آخر ر وز بیاد توی دفتر من. اوایل سال این برنامه رو اجرا میکردیم ولی بعدش دیگه نه، چون این تنها وقت آزاد من برای برنامه ریزی و اینهاست و بودن ایزی نمیگذاشت به بقیه کارهام برسم. دیروز حس کردم که من روتین ایزی رو بهم زدم و شاید اون اینطوری احساس طرد شدن میکنه. دارم فکر میکنم که براش یک برنامه رفتاری درست کنم که اگر مثلا 5 تا چک مارک بگیره یک ربع بیاد توی اطاق من.
دیروز که با مامان ایزی جلسه دارم بهش میگم که فکر نمیکنید که ایزی اضطراب داره؟ میگه درسته گاهی بنظر میاد اضطراب داره. بعدش چیزی میگم که از گفتنش خیلی زود پشیمون میشم. میگم خود شما چطور؟ میگه بله من هم اضطراب دارم و دارم روش کار میکنم. کلا وقتی پدر و مادر مضطرب باشند این به بچه ها منتقل میشه . بگذریم.
دیروز که رفتم خونه غمگین بودم. رفتم سالن ورزش و شب هم زود خوابیدم و خوابهای بدی دیدم. خواب دیدم که:
"با دوستم "آ" خونه موفرفری هستیم، روی یک تخت سه طبقه شبیه تختهای زندان نشستیم. موفرفری برای خودش و دوستم "آ" توی بشقاب پلو میکشه اما غذایی برای من باقی نمیمونه. من اعتراض میکنم و میگم این نهایت بی ادبیه. بعد من و موفرفری بشدت و با صدای بلند دعوا میکنیم و با هم قهر میکنیم. و من میخوام خونه موفرفری رو ترک کنم ولی کفشهام رو پیدا نمیکنم. موفرفری کفشهای پسرش رو بهم قرض میده که متوجه میشم لنگه به لنگه هستند.
توی خواب بعدی مردی که دوستش دارم و از عشقش مطمئن هستم من رو بدون دلیل ترک میکنه و بلیط میگیره تا با زن دیگه ای بره سفر. اسم اون زن فرانسوا( میدونم اسم مردونه هست) و میخوان با هم برن فرانسه! من فکر میکنم که اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتم. و توی یک صحنه ای سرم رو روی شونه یکی ازمعلمهای مدرسه گذاشتم و دارم میگم که دوتا از مهمترین آدمهای زندگیم رو همزمان از دست دادم. "
تم خوابم کلا سوگواری برای از دست دادن هست.
وقتی بیدار شدم فکر کردم اون مرد کری هست که من رو ترک کرده وقی بعد به این نتیجه رسیدم که این احساس، همون احساسیه که وقتی دیوید روز دوشنبه من رو توی کافی شاپ ملاقات کرد و گفت میخواد دو با دونفر دیگه به دیت کردن ادامه بده، در حالیکه من اصلا انتظارش رو نداشتم.! نیمدونم شاید اگر وبلاگم رو مرور کنم امروز سالروز همون روز کذایی باشه بگذریم.
خوابم رو برای کری تعریف میکنم. میگه میدونی که من هیچوقت ترکت نمیکنم و ضمنا فرانسوا یک اسم مردونه هست! میگم میدونم! بعد میگه که دیشب خیلی غمگین بنظر میرسیدم ، میگم نگران ایزی بودم. بعد می پرسم که آیا هنوز هم "عزیزمی" رو که بطور موقتی غمگینه دوست داری؟ میگه آره من تو رو چه غمگین و چه خوشحال دوست دارم هرچند دوست دارم که خوشحال باشی.
صبح برام ساندویج کره بادوم زمینی با موز درست میکنه و با اینکه میگم لازم نیست موقع پیاده روی تا گاراژ همراهیم میکنه.
مورفی هنوز مثل قبل با دیدن سگهای بزرگ پارس میکنه و با همه قوا سعی میکنه بهشون نزدیک بشه و باهاشون بجنگه؟ یا بازی کنه؟ نمیدونم.
کم کم از این پیاده روی صبحگاهی بطرف گاراژ ماشین داره خوشم میاد. از شلوغی دو ر و برم هم همینطور. خب برم دیگه.
پ. ن: نیم ساعت وقت آزاد دارم، وبلاگ قبلیم رو نگاه کردم، بله درست چنین روزی بود.
سلام. دوشنبه صبحه و آخر هفته خوبی رو گذروندیم. جمعه شام بیرون خوردیم و هایکنیگ شنبه های من طبق معمول و گردش توی جورج تاون و پیاده روی طولانی شبانه. یکشنبه توی یک کتابفروشی محلی توقف کردیم برای تماشای کتابها ،من یک کتاب جالب پیدا کردم ؛ یکمیش رو با کری خوندیم و بعد خریدیمش تا سر فرصت با هم دیگه بخونیمش.و در موردش با هم حرف دبزنیم، اینهم یک فعالیت جدید مشترک .بعد از کتابخونه رفتیم شیرینی فروشی و یک " تکه "پای" خوشمزه گرفتیم که بیاریم خونه و بعد از شام بخوریم. اینجا بسکه همه چی بهم نزدیکه و کم رانندگی میکنیم انگار آخر هفته ها طولانی ترن، برای اینکه جاهای بیشتری میریم و کارهای بیشتری میکنیم جاهایی که قبلا کلی وقت رانندگی برای رسیدن بهشون لازم بودحالا پیاده میریم یا با اتوبوس و یک مسیر کوتاه مترو. در عوض پیاده رویمون زیاد شده مثلا من برای رسیدن به پارکنیگی که ماشینم پارکه در روز دو تا 0.3 مایل پیاده روی دارم که 0.6 مایل به پیاده روی روزانه ام اضافه میکنه.
الان که 5 روز از جابجا شدن گذشته ، احساس بهتری دارم و کوچکی خونه و شلوغ بودن شهر برام خوشاینده.
تازه هفتم اکتبر هست و همه جا بوی پاییز و هالوین میاد.
الان که حدود 13 ماه از آشناییم با کری میگذره، میبینم اولین قضاوتم چقدر درست بوده. اینکه کری برای احساس خوشحالی، نیاز به کسی داره که بتونه دوستش داشته باشه و خوشحالش کنه.( کری بتونه اون آدم رو خوشحال کنه) نیاز به کسی داره که براش غذا درست کنه،ازش حمایت کنه و .. کسی که بزندگیش هدف بده. خب این خیلی خوب بنظر میاد اما از طرفی ین بار رو روی دوش من میگذاره که من ،با خوشحال بودنم، مسئول خوشحال بودن اون هم هستم.این رو بعد از اولین دیتی که با کری داشتم به خانم تراپیست گفتم. گفتم:" تمرکزش زیادی روی منه، دنبال کسیه که به زندگیش معنا بده، دنبال کسیه که حفره خالیه قبلش رو پر کنه" خانم تراپیست گفت از اینکه حواسسش به تو باشه و به تو تمرکز کنه ناراضی هستی؟ معلومه که وقتی داره تو رو دیت میکنه حواس و تمرکزش باید به تو باشه" فکر کنم برای خانم تراپیست منظورم رو خوب توضیح ندادم. یکجور وابستگی احساسی که من در مورد کری ندارم. ناراحتی کری من رو ناراحت میکنه ولی کری منشائ شادی و خوشحالی عمیق من نیست . من برای خوشحالی به اون وابسته نیستم. باید فکر کنم در موردش. خب همین دیگه برم.
سلام. آفتاب از لایه کرکره های ,عمودی نیمه باز میتابه توی اطاق نشیمن. مورفی تو آفتاب لم داده. کری داره سعی می کنه ارتفاع چهارپایه های کنار بار آشپزخونه رو تنظیم کنه. من گلدون گلهای تازه و رنگارنگ رو از روی کانتر آشپزخونه برمیدارم و میگذارم روی میز تا بهتر بتونم تماشاشون کنم. بعد برمیگردم پشت میز ناهارخوری دو نفره یا حداکثر بگو چهار نفره میشینم و به کری میگم اینجا از این به بعد محل نوشتن منه!
خیلی چیزها این چند روزه توی ذهنم بوده که در مورد هرکدومشون میتونم یه عالمه بنویسم.
خب اولا اینکه آیا ما با گذشت زمان عاقل تر و منطقی تر میشیم و یا این سازگاری و تعامل ما با همدیگه ست که باعث میشه بتونیم با هم بطرز مناسبتری برخورد کنیم. یعنی من اگر رفتارم با هاچ شبیه بود که با کری دارم ، نمیگم که همه چیز حل میشد اما میتونم بگم که زندگیم تغییر بزرگی میکرد. اما خب نکته اینه که رفتار کری هم با هاچ زمین تا نه آسمون که تا کهکشهانهای دور فاصله داره! بعد هم زن و شوهرهایی هستند که تا دم مرگ مثل سگ و گربه با هم میجنگند و گذشت زمان عاقل تر و سنجیده ترشون نمیکنه.
من و کری هر دو خیلی صبوریم. اگر چیزی رو دوست نداشته باشیم میتونیم نگهش داریم و در یک موقعیت مناسب در موردش حرف بزنیم. غر نمیزنیم و شکایت نمیکنیم، صبرمیکنیم تا فیدبک روزهای یکشنبه.صبر کردن باعث میشه احساسمون تعدیل بشه و عکس العملی برخورد نکنیم. گاهی هم اون چیزها اینقدر کوچگ و بی اهمیتن که تا روز یکشنبه کلا فراموش میشن و از یادمون میرن .
دیروز کری با چهره غمگینی به من میگه دیشب که رفتیم جرج تاون تو چیز برگر نخوردی میگم خب گرسنم نبود. میگه "دو روز پیش که رفتیم با هم شام خوردیم هم مشروبت رو تموم نکردی ، توی این سه روزه هم که اینجاییم با من توی هیچ شیرینی فروشی نیومدی! ناراحتم از اینکه دیگه نمیخوای از زندگی لذت ببری ؟من دوست دارم تو بهت خوش بگذره." میگم:" ببین ما جمعه شام بیرون خوردیم. دیروز با دوستم س پامکین پای خوردیم. من برای خوردن شکر و برای خودم محدودیتی قائل شدم . و سهمیه این هفته ام رو خوردم!" یعنی حالا دیگه سالم غذا خوردن برای من یک چالش شده.
توی هایکنیگ دیروز دوست هایکر هندیمون رو بعد از مدتها دیدیم. همون آقایی که گفته بودم خانمش بعد از سالها زندگی اعلام میکنه که لزبین هست و ازش جدا میشه. ما توی جریان دیت کردنهای این دوستمون بودیم تا اینکه بالاخره یک دوست دختر هندی پیدا کرد. از اون موقع توی چالشهای رابطه با دوست دخترش هم هستیم .هنوز بعد از 3 سال از همون چیزهایی شکایت میکنه که اون اوایل شکایت داشت. بهش میگم:" ببین 3 تا راه حل داری، اولی اینکه همینطور که هست قبولش کنی چون بدون کمک گرفتن، عوض نمیشه ابدا، دوم اینکه راضیش کنی با هم برین تراپی و زوج درمانی، سومیش اینه که ازش جدا بشی! " یکی دیگه از دوستهای هایکنیگم یک خانمیه که اون رو هم از پارسال ندیده بودم و هنوز کماکان در حال دیت کردنه و به جایی نرسیده، اونهم هنوز با همون چالشهاییه روبروه که بود مثلا اینکه برای خودش روشن نیست که چی میخواد از یک رابطه. یعنی تغییر وقتی اینجا میشه که راه حل جدیدی رو تجربه کنیم وگرنه تا ابد توی همون مسیر که بودیم میریم.
در مورد کری به یک کشف جالب رسیدم که بعدا در موردش مینویسم. خب همین فعلا.
سلام . خونه جدید هستیم. خونه بنظرم کوچک میاد، اینکه فقط یک دستشویی داره برام کمی اذیت کننده ست. امروز فکر میکردم اگر روزی یک خونه دائمی با کری داشته باشیم حتما باید اقلا دو تا اتاق داشته باشه، یکی برای اون و یکی برای من.حتی اطاقهامون هم باید جدا باشه، خیلی خب اون فقط موقع خواب میتونه بیاد توی اطاق من اما غیر از اون هرکس اطاق و فضای شخصی خودش رو باید داشته باشه و البته حموم ودستشویی جدا. اینجا اطاق خوابش موکته و مورفی بدون اینکه روی کف پوشهای چوبی سر بخوره میتونه از هر زاویه ای که دوست داره روی تختمون بیاد. دیشب چند بار برش گردوندیم توی تخت خودش و آخرش خسته شدیم .همه شب رو پایین پای من خوابیده بود و من نمیتونستم پام رو راحت درازکنم. بیشتر این کری هست که مورفی رو بر میگردونه روی تخت خودش و مورفی فکر کرده کنار من جاش امن تره ! آپارتمان جدید پارکینگ نداره، وقتی اجاره اش کردیم پارکنیگ جزوش نبود وقرار بود با یک کمپانی دیگه تماس بگیریم، ما هم فکر کرده بودیم توی گرفتن پارکنیگ مشکلی پیدا کنیم، ولی کردیم، پارکنیگ خالی در حال حاضر وجود نداره! برای همین ماشینهامون رو توی یک گاراژ که تا خونه 5 دقیقه پیاده روی داره پارک میکنیم و اجاره ماهانه میدیم، به امید اینکه پارکنیگ توی ساختمون خودمون پیدا کنیم. هنوز روزها که میام خونه خسته ام. برعکس دفعه قبل که از دیدن رستورانها و کافی شاپها و مغازه ها هیجان زده میشدیم، اینبار اینها برامون عادی تره. مخصوصا من که میدونم اینجا برای بیرون غذا نخوردن بایدبیشتر مقاومت کنم. کوتاهی رفت و آمدم از مدرسه، البته خوبه ولی این دوروزه اینقدر خسته بودم که فقط دلم میخواست بخوابم، فکرکنم هم بخاطر خستگی اسباب کشی و هم کمردردی که از ورزش شروع شد و حمل چمدونها بدترش کرد. وای چقدر غر زدم!
البته این دوره 5ماهه زندگی اینجا آزمایشیه و نشون میده که در دراز مدت دوست داریم کجا زندگی کنیم. اینکه اینجا پله نداره خیلی خوبه، همه چیز بهم نزدیکه، اینکه وسائل اضافی که لازم نداریم نیست هم خیلی خوبه اما گفتم که در درازمدت به فضای بیشتری نیاز داریم. دفعه پیش در حال اکتشاف بارها و کافی شاپها بودیم و البته حاصلش بالا رفتن قند و کلسترولم بود. اگر نخوام هر روز یک شیرینی فروشی جدید و رستوران جدید رو امتحان کنیم واقعا فایده اینجا بودن چیه؟ خب البته چیزهای دیگه هم هست. مثلا همه فستیوالها وکنسرتها این طرفهاست بیشتر. موزه ها هم همینطور، تا داون تاون هم راحت میشه رفت. منظورم اینه که اگر خوردن رو حذف کنیم هنوز کارهای دیگه ای هست که اینجا بودن رو جذاب میکنه. باید دید. فعلا که تحت تاثیر کمر درد این چند روزه و پیاده روی صبحگاهی تا گاراژ نزدیک خونه، هستم . هر چند کری هر روز صبح باهام پیاده روی میکنه تا توی این مصیبت شریک باشه!
آدم فکر میکنه مردهای ایرانی حمایت گر هستند ولی کری هم از این نظر عالیه! حواسش به چیزهای کوچکی که میگم هست و یادداشت میکنه و انجامشون میده . مثلا اینکه میگه اگر صبحها از این خیابون بری تا گاراژ ناچار نیستی پشت چراغ بایستی. یا اینکه وقتی از گاراژ اومدی بیرون کدوم وری برو..درسته که من نیازی به این کمکها وندارم و میتونم راه خودم رو پیدا کنم ولی از این میلش به کمک کردن و حمایتگری استقبال میکنم و توی ذوقش نمیزنم، میگذارم مهربونی و حمایتش رو نشون بده. میدونم که مردها دوست دارن حس کنن که تکیه گاه هستند.
وقتی کاری میکنیم و یا حرفی میزنیم که بهش اعتقادی نداریم مثل این میمونه که یک مشت گل توی یک رودخونه زلال پاشیده باشیم، حالمون بد میشه.
مثلا قانع کردن مادر هاری برای اینکه نگران وضع درسیه پسرش نباشه در حالیکه من خودم نگرا نم و یا اینکه جلسه نگذاشتن برای هری برای اینکه ما اگر جلسه قبل از اول نوامبر باشه باید یک بار دیگه آخر سال تکرارش کنیم؟ برای راحتی خودمون تا نوامبر صبر میکنیم؟خب این تصمیم من نیست ولی وقتی مادر هری رو قانع کنم که این بهترین تصیمیمه و وقتی اون به من اعتماد داره این احساس بدی به من میده. خب بگذریم.
امروز سلامتی و آرامش خودم رو در اولویت میگذارم. با آرامش و تمرکز حرف میزنم و کار میکنم. بهترین کاری رو که برای بچه ها میتونم انجام میدم. با خودم و دیگران رو راست خواهم بود. چیزی رو که لازم نیست توضیح نمیدم. قبل از حرف زدن چند ثانیه مکث میکنم و فکر میکنم. دیگه چی؟ آب مینوشم به اندازه کافی و روی صندلی صاف و درست میشینم، خم نمیشم.
خب همین.
سلام. صبح توی کتابخونه جلسه عمومی بود درمورد اینکه چطور با چالشهایی که با بچه ها پیش میاد کنار بیایم. شروع خوبی بود برای روز.
بالاخره دیشب نقل مکان کردیم به آپارتمان جدید و امروز از اونجا رانندگی کردم. وسائلمون رو سر جاش گذاشتیم و خونه کاملا مرتبه. تخت خواب اینجا کوتاه تره و مورفی همه شب سعی میکرد بپره روی تخت ما و صبح که بیدار شدیم متوجه شدیم نیمه شب یواشکی اومده و تا صبح روی تخت ما خوابیده.
امروز بعد از 11 روز قراره که بارون نیاد و بعدش یک هفته آفتابی در پیش داریم.
امروز هم میخوام با آرامش و تمرکز حرف بزنم و رفتارکنم. یادم باشه آدمهای منفی اطرافم، آدمهای آسیب دیده ای هستند برای همین خودآگاه یا ناخودآگاه به دیگران آسیب میرسونن. براشون آرزوی سلامتی آرامش و صلح درونی دارم. امروز خوشحالی رو انتخاب میکنم، زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم و باور میکنم که قوی و در امنیت هستم و کسی نمیتونه به من آسیبی برسونه. یادم باشه که خودم و نیازهام رو در اولیت بگذارم.
خب دیگه دیره برم. روز خوبی داشته باشیم.
سلام. فکر کنین که یکی از آدمهای نزدیک زندگیتون آدرس وبلاگ یا دفتر خاطراتش رو در اختیار شما بگذاره. چه احساسی خواهید داشت؟ امروز که برادرم گفت میترسه وبلاگ من رو بخونه کاملا تونستم احساسش رو درک کنم، این احساسی بود که خودم قبلا از تجسم خوندن وبلاگ یا دفتر خاطرات شخصی یکی از نزدیکانم حس کرده بودم.
ترس از دست یابی به درون آدمهایی که دوستشون داریم. ترس از اینکه ترسها و رنجهاشون رو تجربه کنیم، ترس از اینکه نگرانشون بشیم، ترس از اینکه چیزهایی در موردشون بفهمیم که انتظارش رو نداشتیم یا اون چیزی نباشن که فکر میکردیم یا کلا ترس از مواجهه با نا شناخته های درونشون. برای همینه که من فکر میکنم اگر به خاطرات یکی از نزدیکانم دسترسی داشتم شاید شهامت خوندش رو نداشتم اما خب اگر شروعش میکردم شاید مثل داستانی به ادامه اش علاقمند میشدم بگذریم.
ساعت هنوز 11 نشده و من گرسنمه! dedicated aid یکی از بچه ها( همون که اتیسم شدید داره و قراره که منتقل بشه به یک کلاس دیگه) نیومده، خانم معاون تماس میگیره میگه میشه زنگ تفریح حواست بهش باشه؟ میگم باشه. پیاده روی توی حیاط مدرسه از اون چیزهاییه که اذیتم نمیکنه، مثل پوشش دادن به یک کلاس نیست، میتونم راه برم و همونطور که گفته بودم از باغچه گل بچینم برای اتاقم. به هم اطاقی که باغچه مدرسه رو ندیده میگم اگر دوست داری بیا تا باغچه رو با من ببینی.
توی جلسه هفتگی صبحها هر کس از glow و grow خودش حرف میزنه، یعنی چیزی که توی موفق بوده و چیزی که میخواد در خودش رشدش بده، من میگم که موفق بودم آرامش و تمرکزم رو حفظ کنم و میخوام ادامه اش بدم همین. واقعا هم موفق بودم. استراتژی جدیدم اینه که به آدمهای مشکل دار اطرافم بعنوان آدمهای آسیب دیده ای نگاه میکنم که محتاج ترحم و محبت هستند و یکی از تمرینهایی که میکنم اینه که براشون آرزوی سلامتی و آرامش روانی ، شادی و موفقیت میکنم ، اینطوری اون دایره معیوبی که گفتم از طرف من شکسته میشه.
دیگه چی؟دیروزکه اومدم خونه کری داشت از گرسنگی میمرد و به من التماس کرد که بریم بیرون ناهار بخوریم. بعد از ناهار مورفی رو برده بودیم پیاد ه روی و طبق معمول دست در دست هم قدم میزدیم. آقای همسایه ایرانی رو از دور میبینیم، توی ذهنم فکر میکنم که آیا وقتی نزدیک شدیم کری دست من رو رها میکنه یا نه، رها نمیکنه. برای اون هر قدم زدنی چه راه بردن مورفی باشه یا قدم زدن توی پارک یا فروشگاه، یک قدم زدن رومانتیک دو نفرست!به آقای همسایه میگم 5 ماهی نیستیم ، میگم میریم آرلینگتون. چشمهاش کمی درشت میشه. با اینکه اون چیزی نمیپرسه اما دلم نمیاد توی کنجکاوی بمونه. براش توضیح میدم که میخوایم زندگی توی اون منطقه رو امتحان کنیم و کری اضافه میکنه که البته به محل کار من هم نزدیکتره.میگم چشمش به خونه مون باشه اگر اتفاق غیر منتظره ای افتاد به من زنگ بزنه، هرچند خودمون یکی دو هفته یکبار به خونه سر میزنیم، فاصله فقط نیم ساعت تا 45 دقیقه رانندگیه!
عصر چمدونهایی رو که بستیم میگذاریم توی ماشین و میبریم خونه جدید. واحدی که اجاره کردیم، درست کنار واحدی هست که تابستون بودیم. هردو از برگشتن به اینجا هیجان زده هستیم. لباسهام رو تا جایی که جارختیها اجاره میدن آویزون میکنم و کری وسائل دیگه رو جابجا میکنه. تصمیم گرفته بودیم که شب برگردیم خونه من و امروز بقیه وسائل رو جمع کنیم و بریم خونه جدید. خونه جدید از اون که تابستون توش بودیم قشنگتره. وسائلش ساده اما هماهنگه، همون چیز که در دراز مدت میخواهیم داشته باشیم . خونه زندگی ساده و زیبا و هماهنگ بدون وسائل اضافی.
خب دیگه چی؟ دیشب خوابهای عجیبی میدیدم . خواب دیدم با گوگوش رفتیم یک مهمونی ایرانی ولی کسی گوگوش رو نمیشناسه. مهمونها همه ارمنی /ایرانی هستند به گوگوش میگم چطوره که یکی از ترانه های ارمنی رو قبلا خوندی بخونی تا یادشون بیاد. بعد میبینم به گوگوش میگم میخوام رازی رو که به هیچکس نگفتم بهت بگم. توی یک صحنه دیگه تولدمنه و آهنگ تولد پخش شده و همه دان میرقصن.
خب همین فعلا.
سلام. میدونم که خسته شدین از بسکه گفتم داره بارون میاد، ولی باز هم داره بارون میاد! میگن چهارشنبه قراره آفتابی بشه،امیدوارم!
امروز باز هم یک ربع به شش با آلارم ساعت بیدار شدم. و تا آلارم بعدی موبایلم که 6:10 دقیقه بود توی تخت بودم، و وقتی میخواستم پا شم، کری به فارسی گفت:" نرو پیشم بمون." و بعد به انگلیسی اضافه کرد که امروز رو مرخصی بگیر.، تا دیر وقت توی رختخواب بمون، باهم یک ناهار خوب میخوریم. من هم یک لحظه جدی گرفتم حرفش رو پرسیدم یعنی میتونم؟ این گزینه رو هم دارم؟ بعد براش تعریف کردم که وقتی بچه بودم و مریض میشدم، خواهرم برام کتاب داستان میخوند و برام اسباب بازی میخرید و از این حرفها.کری گفت اگر میموندی من هم برات قصه میگفتم
.
دیروز از بزرگراه اومدم، برای شاید هفتمین روز متوالی. اینجوری بین نیم ساعت تا 45 دقیقه وقت صرف جویی میکنم و البته مبلغی هم باید بپردازم ولی می ارزه. وقتی رسیدم باز ماهی توی فر بود شام خوردیم. اگر به خودم بود نمیرفتم ورزش. ولی کری گفت بریم و رفتیم. این خوبه وقتی یکیمون توی مود تنبلی هست و اون یکی باعث میشه که به هرحال بریم سالن ورزش.
امروز عصر کلید آپارتمان رو میگیریم، نمیدوم چرا به فکرم نرسید امروز یا فردا رو مرخصی بگیرم، به کری زنگ زدم که اعلام میکنم که کاری پیش اومده و امروز سعی میکنم چند ساعتی زودتر بیام. نمیدونم ..تازگیها که از بزگراه برمیگردم با اینکه حداقل 50 دقیقه توی راه هستم ولی چندان خسته نیستم و دوری راه آنچنان اذیتم نمیکنه، دارم فکر میکنم که شاید بعد از 5 ماه هردو تصمیم بگیریم برای همیشه توی خونه من زندگی کنیم؟
از وقتی کری اونهمه تغییرات خوب توی خونه اش ایجاد کرده دارم فکر میکنم که مثلا وقتی همه جا رو رنگ بزنم و فلان کار و فلان کار رو بکنم خونه ام چه خوشگل میشه.هرچند کری با پله ها مشکل داره و میگه خونه توکلا خیلی پله زیاد داره. خب خونه من اینطوریه که گاراژ هم سطح خیابونه و اتاق نشیمن یک طبقه بالاتر از خیابونه و اتاق خواب همه طبقه بالاتر از اون. یعنی برای اینکه از اطاق نشمین بری توی خیابون باید یک طبقه بری پایین.
برنامه یک ساله و سه ساله و پنج سله رو و هنوز ننوشتم. روی میتنیگ اون بچه هم باید کار کنم.
اما امروز میخوام آرامشم روحفظ کنم. صبر و تحمل داشته باشم ،توی کارها عجله نکنم. با تمرکز کار کنم و حرف بزنم، به اندازه آب بنوشم، به اندازه حرف بزنم و چیزی رو توضیح بدم، زندگی رو زیادی جدی نگیرم، هیچ چیز اونقدرجدی نیست که ارزش نگرانی داشته باشه، هیچکس نمیتونه به من آسیبی برسونه، آرامش من قدرت منه، روی آی .ای . پی اون بچه امروز کار میکنم. با مادر هاری ( بله هاری، نه هری) امروز تماس میگیرم. وقتی بارون بند اومد از باغچه برای اتاقم گل میچینم،اگر وقت کردم میرم CVS. دیگه همینها فعلا. روزتون خوش.
سلام. قبل از اینکه ناهارم رو بخورم، خانم معاون ( همونی که دروغ گفته بود) تکست زده که وقتی ناهارت تموم شد بیا دفتر من. قبلش کلی خودم رو برای موقعیتهای احتمالی که ممکنه پیش بیاد آماده کردم، اینکه آرامشم رو حفظ میکنم. اگر چیزی خواست لازم نیست فورا جواب بدم، مثلا میگم الان حضور ذهن ندارم برنامه ام رو نگاه میکنم یا درموردش فکر میکنم و بعدا جواب میدم، اگر انتقاد نا بجایی کرد فقط در حد لازم توضیح میدم بدون اینکه سعی کنم قانعش کنم. بعد که رفتم اطاقش دیدم که درخواستش اینه که برای یکی از بچه ها ( همونی که میگفت توی برنامه من بوده و من میگفتم نه) مدارک جلسه اش رو آماده کنم. همه مدت نه لبخند زدم نه باهاش سوشالایز کردم و نه هیچی. مودبانه کارم رو انجام دادم. اما نکته جالب این بود که توی نگاهش یک احساس شرمندگی میدیدم. حالا نمیدونم کلا مربوط به برخورد قبلی بود که با هم داشتیم یا این فقط تصور منه. بعد هم که اومدم توی اطاقم مکالمه ای رو که باهاش داشتم براش ایمیل زدم دکه تو ی اینها رو گفتی و خواستی ، میخواستم مطمئن بشم که درست متوجه شدم! که بعد نزنه زیرش!
حالا از این بگذریم، هم اطاقی جدید نشست پشت میزم و دردل کرد که بله این خانم معاون با حضورش بهش انرژی منفی میده و خیلی چیزها رو توش triger میکنه و وقتی که هست همه اش احساس میکنه میخواد ازش ایراد بگیره و از این حرفها...و اینکه بعد از برخورد ی که باهاش داشته کلی گریه کرده.
بعد از اینکه بهش احساس فهمیده شدن دادم ،چیزی رو بهش گفتم که شاید لازم داشتم خودم سه سال پیش وقتی با خانم هماهنگ کننده و معاون قبلی مشکل داشتم، بشنوم. بهش گفتم که فکر کن بدترین حالتی که پیش میاد چیه؟ اینها به ما بشدت نیاز دارند اینجا بیرونت که نمیکنن.ارزیابیت خراب شد؟ شد به جهنم! تمرین کنم که جدی نگیری. البته نمیدونم میتونه یا نه.
خوشحالم که الان اینجور برخوردها و ادمها درسته که من رو عصبانی میکنن ولی آرامشم رو بطور بهم غیرمتناسبی بهم نمیریزن و علی رغم عصبانیت میتونم با آرامش باهاشون برخورد کنم . نمیتونن احساسات پنهانیم رو نشونه برن، یا به بعبارتی به تله نمیفتم دیگه.
سکوت ما گاهی قدرت ماست. سکوت رو دیگران نمیتونن بخونن، وقتی که ساکتی یعنی نتونستن کنترلت کنن یعنی نمیدونن درونت چی میگذره.
خب همین فعلا برم بکارم برسم. و یکی از کارهام نوشتن هدف یک، سه و 5 ساله ست.
سلام. توی یک دوشنبه بارونی کی دلش میخواد بیاد سر کار؟ خدایا کمی آفتاب لطفا! گلدون هم اطاقی دو هفته پیش افتاد و شکست، یک گلدون سرامیک طلائی حاوی یک گل ارکیده مصنوعی. تکه های سرامیک شکسته شده از وقتی که از روی زمین جمعشون کرده تا حالا دست نخورده کنار گلدون نشستن. اونقدر صمیمی نیستیم که ازش بپرسم دوست داری گلدونت رو برات بچسبونم؟یک بار هم که گفتم قابل درست کردنه، میتونی بچسبونیش گفت که ارزشش رو نداره از حراج "راس" 5 دلار خریدش و گلدون شکسته احتمالا تاآخر سال قراره چشم انداز من رو تشکیل بده.
به کری میگم چطوری توضیح بدم که آب ناودون همسایه گل باغچه رو میشوره و میاره توی پیاده روی من؟ ازش میپرسم اسم این لوله سفید چیه؟ میگه لوله ناودون و بعد هر دو میخندیدم از اینکه در حالیکه من درخواست کمک میکنم برای آب محدودی که جلوی در خونه ام یک حوضچه کوچک درست کرده، بعضی ایالتها هنوز زیر آب هستند.
به خواهر زاده که آتالانتاست برای دومین بار زنگ میزنم، دیروز تی وی بعضی از مناطق سیل زده آتلانتا رو نشون میداد. میگه مدرسه ها باز شدن و اطرافشون خشکه ولی توی زیرزمینه خونه بعضی از دوستاشون آب رفته. مادر بزرگ دخترک( مادر همسر خواهرزاده )چند روز پیش رسیده آتلانتا تا کمکشون باشه . به فکرم میرسه که عکس العملش چی بوده بعد از مواجهه با دخترک که حالا موهاش رو از ته زده و یک کلاه رنگی سرش میگذاره، و همنطور همسر خواهرزاده که بخاطر همراهی با دخترش موهاش رو پسرونه زده... اما نمیپرسم.
دو روزه شلوغ داریم بسته بندی لباسهامون و بعضی چیزهای دیگه مثلا ادویه جات و پلوپز و پاپ کورن میکر کری که بدون اونها نمیتونه زندگی کنه. سنگین ترین و پر دردرسرتینش یک نمیکت پایتختی هست که مورفی عادت کرده روش بخوابه و باید با خودمون ببریم.
آدم هر چند وقت یکبار باید به زندگیش نگاه کنه. ببینه واقعا چی میخواد؟ چکار میخواد بکنه؟ برنامه اش چیه؟ میخوام بشینم بنویسم برنامه ام برای سه سال و حتی 5 سال آینده چیه. به کجا دوست دارم برسم، یا بهتره بگم که چی میخوام باشم؟ به کری میگم دوست دارم بعد از بازنشستگی یک سالی فقط بگردیم ولی بعدش چی؟ آدم نیاز داره که احساس کنه وجودش مفیده. میگه خب پاره وقت درس بده. میگم آره درس دادن یا هرچی که بهم احساس مفید بودن بده. نه اینکه از خوش گذشتن بدم بیاد ولی هیچ کاری نکردن باعث میشه که بهم خوش نگذره. یعنی که آدم هرکاری میکنه نهایتا برای احساس خوب خودشه. آدم دنبال اون" احساس خوبه" و هرکس یکجوری برای رسیدن بهش برنامه ریزی میکنه.
کی آفتاب میشه؟ هواشناسی میگه چهارشنبه! از آخرین روزهای هوای معتدل استفاده میکنم و لباسهای تابستونیم رو میپوشم، با یک ژاکت نازک روش ، برای صبحها که هوا خنک تره و هنوز کفش تابستونی سفید.
خانم هم اطاقی ، صاحب گلدون شکسته، میاد تو، برام تعریف میکنه که آخر هفته رو کار کرده، میگم کارهای مدرسه؟ میگه نه" بارتندرتندری" کرده. فکر میکنم که یعنی به پول اضافه نیاز داره یا اینکه این کار رو دوست داره یا چی؟ هرچند توی این کشور عجیب نیست که مثلا یک معلم توی وقت آزادش مثلا باردتندری بکنه یا آرایشگری یا هرچی. بعد بدون اینکه بپرسم برام تعریف میکنه که با یک آقایی آشنا شده اما نحوه تلفن جواب دادنش باعث شده که بهش مشکوک بشه که آیا اون آقا واقعا مجرده یا با کسی زندگی میکنه و از این حرفها و بلاکش کرده. من میگم، اگر من بودم و و اقعا ازش خوشم اومده بود، بلاکش نمیکردم مستقیم بهش میگفتم که در موردش چی فکر میکنم.و ازش توضیح میخواستم.
چیزهایی که در مورد هم اطاقی جدید میدونم، تنهایی سفر میره، بارتندری میکنه روزهای تعطیل، با یک تراپیست حرف میزنه، خودش میگه social anxiety داشته، که اگر هم داشته الان ظاهرا کنترل شده. گاهی بخاطر نخوابیدن دارو مصرف میکنه..ماشین جیپ داره که انتخاب بعدی من برای ماشین خریده بوده، مخصوصا جیپهای رنگی خوشگل.دیگه اینکه گلدونهای شکسته رو به حال خودشون رها میکنه یعنی احتمالا کلی موضوع نیمه کاره رها شده توی زندگیش داره و دیگه اینکه به هر دلیلی تصمیم گرفته به من اعتماد کنه یا اینکه کلا با همه اینطوری باز صحبت میکنه از زندگیش نمیدونم. خب همینها دیگه برم روزم رو توی مدرسه شروع کنم نزدیک ساعت 9 هست.
سلام یکشنبه غروبه. کری، مورفی و من سه تایی روی کاناپه نشستیم. کری اخبار سیل کارولینای شمالی رو پیگیری میکنه و گاهی هم عکسی از فروشگاههای که تا سقف زیر آب فرو رفتن به من نشون میده. دوستهاش مری ولی یکی دو روز برق و آب نداشتن و آخرش دخترشون اومده پدر و مادرو دوتا سگ و دوتا گربه هاشون رو برده تنسی پیش خودش. مری ولی همون زن و شوهری هستند که ما اوایل آشناییمون رفتیم پیششون تا کری من رو باهاشون آشنا کنه.
وسائلم رو تا حدی بستم. 5 ماه زمان کمی نیست و کلی لباس بسته بندی کردم. کری میگه، مسافرت که نمیریم، هر وقت خواستیم برمیگردیم و اگر چیزی خواستیم میبریم.
سه شنبه قراره کلید آپارتمان رو تحویل بگیریم. درست واحد بغلی همونجاییه که تابستون برای یک ماه اجاره کرده بودیم.
وقتی خانم تراپیست ایرانی رو میدیدم نه این آخری، اون یکی قبلی ازم پرسیده بود که خودت رو سه سال دیگه دوست داری کجا ببینی؟ من گفته بودم دوست دارم توی یک کاندومینویم توی آلینگتون زندگی کنم! نزدیک محل کارم و نزدیکتر به شهر!
به کری میگم دوست داری سه سال دیگه کجا باشی و باهم در مورد برنامه سه ساله مون حرف میزنیم. هر دو دوست داریم بعد از اینکه من بازنشسته شدم ، به مدت یک سال چند ماه چند ماه توی کشورهای مختلف بمونیم. و بعد از یکسال که برگشتیم خونه بخریم. یعنی کری خونه بخره و با هم زندگی کنیم. من عمیقا معتقدم که حرف زدن در مورد چیزی و مخصوصا نوشتن در موردش امکان وقوعش رو بسیار زیاد میکنه.
اما تعطیلاتم. جمعه تولد کری بود. از کفشش خوشش اومد و براش راحت بود . شام رفتیم همون رستورانی که رزو کرده بودم. شنبه رفتم یک هایکنیگ خوب و بعدش قهوه گروهی با گروه هایکنیگ. یکشنبه هم سر زدیم به خونه کری، میخواست در و دیوار و تغییرات خونه رو بهم نشون بده و بعدش ناهار رفتیم بیرون و از انور خرید گیاه برای باغچه خونه ام.
خب همین دیگه فعلا تا بعد.
سلام. روتیهای بیداریم مدتیه منظمه. آلارم که یک ربع به 6صبح زنگ میزنه بیدار میشیم. تا ساعت 6:05 دقیقه که آلارم موبایلم زنگ میزنه فرصت دارم توی تختم بمونم. موبایلم رو دور تراز تخت گذاشتم و برای خاموش کردنش ناچارم از جام بلند بشم. بعدش هم آماده شدن برای کاره. میدونم که باید قبل از ساعت 6:30 بیام پایین برای صبحونه. کری قبل از من اومده پایین و صبحونه و قهوه رو آماده کرده. صبحها قبل از اینکه برم پایین میپرسه امروز اوتمیل میخوای یا آواکادو با تست؟ و وقتی من میرسم پایین صبحونه ام رو آماده کرده. با هم سر میز صبحونه میشینیم اون قهوه اش رو با من مینوشه و بعدا برای خودش صبحونه تخم مرغ درست میکنه. سر صبحونه یک ربع تا بیست دقیقه ای حرف مینیم. بعد من از کری برای صبحونه تشکر میکنم وبا اینکه کری میگه :"برو عزیزم من میز رو جمع میکنم" همیشه توی بردن ظرفها کمک میکنم. میدونم که اگر قبل از 6:50 برم بیرون برای رسیدن با کارم ناچار نیستم با عجله رانندگی کنم. موقع خداحافظی حتما همدیگه رو طولانی بغل میکنیم در حالیکه که مورفی کنارمون نشسته وداره اعتراضش رو با پارس کردن یا صداهای عجیب در آوردن نشون میده! یعنی که پس من چی؟ منهم توجه میخوام. اینها روتینهای صبح ماست که روزهای کاری هفته تکرار میشه.
امروزصبح که رسیدم مدرسه، طبق معمول با لبخند اومدم توی دفتر و به همه صبح بخیر گفتم. خانم معاون مدرسه( همون که دیروز عصبانیم کرده بود) هم اونجا بود و همراه با یکی دو نفر دیگه صبح بخیرم رو با لبخند جواب داد. انگار هردو تصمیم گرفتیم برخورد دیروز رو فراموش کنیم وانمود کنیم و به کار روزمره مون ادامه بدیم.
هوا باز هم بارونیه! کلاس 4 ساله ها قراره امروز برن باغ وحش، پرسیدم که کنسل شده؟ گفتن نه! خانم مدیر داشت با دقت شبکه های مختلف هواشناسی رو بدقت چک میکرد. خب دیگه چی؟
کری امروز میره خونه اش سر میزنه اگر هردون دیر رسیدیم برنامه شام رو میندازیم برای فردا شب.
تلفنی با ایران تماس گرفتم، خواهرم گفت حوصله اش سر رفته بوده و از تلفنم خوشحال شد. من معمولا با تلفنهام خواهرهام رو از خوا ب بعدازظهر بیدار میکنم، این دفعه انگار تلفنم مفید و به موقع بود.
فلوریدا سیل اومده، جورجا هم همینطور. زنگ زدم به خواهرزاده گفت همه چیز خوبه جز بارون شدید، مدرسه ها رو ولی تعطیل کردن.
دنیا پر از اتفاقات ناجوره، سیل و مرگ و قحطی و.. امروز توی اخبار میگفت که پناهنده هایی که از سودان اومدن چاد توی محرومیت غذایی شدید هستند و بچه ها دچار سوئ تغذیه هستن چون مدتهاست غذاشون محدود به آردی هست که توی آب مخلوط میکنن و میخورن. داشتم فکر میکردم که اینجا مشکل مردم اضافه وزن چقدر همه گیره و اینکه مشکل مردم اینه که چطور خودشون رو کنترل کنن و پرخوری نکنن. خیلی غم انگیزه.
اما همدردی با همه این مصیبتها هم امکان پذیر نیست. شاید تنها راهش اینه که هرکس با سهم رنج و درد خودش و اطرافیانش فقط همدردی کنه؟ یا اگر میتونه کمک کنه ولی اصراری توی حس کردن درد دیگران نداشته باشه؟
امروز میخوام آرامشم رو حفظ کنم. سکوت من قدرت منه! میخوام موقع کارهام تمرکز داشته باشم. به اندازه کافی آب بنوشم. قبل از حرف زدن و تصمیمی گرفتن فکر کنم. میخوام تا اونجایی که میشه سالم غذا بخورم. میخوام به نوشتن شکرگزاری روزانه برای سومین روز ادامه بدم. و.. شما میخواین امروز چکار کنین؟ خیلی خوبه صبحتون رو با نوشتن تصمیماتی که برای روز دارین شروع کنین ، کمتر از 3 دقیقه وقت گذاشتن و نوشتن ممکنه اثر زیادی روی جهت دهی روزمون داشته باشه.
خب همین فعلا.
سلام. از مدرسه رفتم فروشگاه و گیفت بگ و کارت تبریک خریدم و همزمان فکر کردم که از خرید در دقیقه نود یکمی پیشرفت کردم. اومدم خونه، کری نبود، هدیه هاش رو گذاشتم توی گیفت بگ و روش رو کاغذ رنگی گذاشتم و پشت لباسهام قایم کردم. کری که اومد خوشحال بود و گفت که امروز همه چیز خیلی خوب بوده. کار نصب سقف جدید خونه اش تموم شده، رنگ مناسب hardwood رو انتخاب کرده و کلاسش خوب بوده و بقیه چیزها هم خوب پیش رفته. بعد به شوخی بهش گفتم ببین قدردانی روزانه نوشتی اینطوری شد دیگه. نخواستم با تعریف از اتفاقات محیط کار حالش رو بد کنم.
به من گفته بود که امروز که نیست من شام درست میکنم؟که گفتم باشه. یک "کیش" توی فریزر داشتیم همون روگذاشتم توی فر و در کنارش هم سالاد با اسفناج و کیل و توت فرنگی و گردو. بعد از شام براش مختصرا تعریف کردم که کنجکاوی زیادی نشون نداد.
امروز صبح با کری یک مکالمه فارسی داشتیم. -صبح بخیر صبح بخیر خوب خوابیدی؟ بله مرسی ، تو خوب خوابیدی ؟بله. پا شم دیرمیشه. -نه نرو پیشم بمون!
کری میگه به آرزوت رسیدی؛ میبینی؟ داریم با هم فارسی حرف میزنیم.
خب اما تجربه امروز. آرزدگی و عصبانیت بیشتر از انتظاراتی که داریم میاد. خب وقتی آدم بارها چنین رفتاری رو تجربه میکنه آخه چرا دوباره سورپرایز میشه؟ چرا یادش میره واقعا؟ اگر بدونم که با چه کسی طرف هستم مطمئنا کمتر اذیت میشم درسته؟ نمیدونم بگذریم.
شاید هم مهم نیست واقعا مهم نیست خب که چی؟ اگر همین الان اتفاق میفتاد طور دیگه ای برخورد میکردم ولی موضوع اون سورپرایز شدن و انتظار نداشتن با وجود همه تجارب قبلیه.
خیلی خب بگذریم. داریم با کری یک مسابقه آشپزی میبنیم.
سلام. وقتی سوپروایزرتون علنا برای پوشوندن اشتباه خودش دروغ بگه ، چه احساسی پیدا می کنین؟
برنامه هفتگیم رو امسال خیلی دیر گرفتم . یکی دو هفته بعدش خانم معاون کشف کرد که توی برنامه ای که خودش بعد از درست کرده بود وقت خالی وجود داره وگفت توی این زمان برو کلاس خانم فلان و بهش کمک کن. خانم فلان توی کلاسش یک بچه مبتلا به اتیسم داره که باید توی کلاسهای ویژه باشه و موقتا مدرسه ما ست تا براش تصمیم گیری بشه. من هم گفتم باشه. این مدت هم به خانم فلان سر زدم ، اما در همین حد موندن و هوای بچه رو داشتن که خانم فلان بتونه نفس بکشه امروز خانم فلان از من میپرسه که Case manager این بچه کیه؟ من میگم نمیدونم. از من خواستن بیام بهت کمک کنم. میگه ولی خانم معاون چیز دیگه ای گفته!! گفته که تو کیس منجر هستی و این زمانی که توی برنامه ات هست برای سرویس دادن به بچه هست !!! رفتم پیش خانم معاون که کلا انگار کرد و گفت از اول این بچه توی برنامه ات بود!!! میخواستم برنامه اولم رو ایمیل کنم اما دیدم که share document هست و درستش کرده و برنامه اولم کلا وجود نداره!
خیلی خب اولا من از خودم تشکر میکنم که آرامشم رو حفظ کردم و با اینکه عصبانی بودم آرامش حرف زدم.
اما دفعه دیگه سعی میکنم کمتر حرف بزنم و توضیح بدم . برای اینکه وقتی کسی داره دروغ میگه و خودش هم میدونه داره دروغ میگه ، توضیح دادن چه فایده ای داره؟ اینکه اقرار کنه که فراموش کرده برای این بچه کیس منجر تعیین کنه ، چه کمکی؟
دفعه دیگه بقول هم اطاقی سعی میکنم برای هرچیزی مدرک کتبی داشته باشم حتی ساده ترین چیزها و بعد با آرامش بگم که جریان چی بوده و سکوت کنم. اینجوری خودش هم بیشتر خجالت میکشه( احتمالا!!!)
داشتم اینها رو مینوشتم که هم اطاقی جدید اومد توی اطاق و ماجرا رو براش تعریف کردم و اون گفت توی این چند هفته ای که اینجاست کلی از این مسائل با این خانم داشته و درموردش با دوستهاش و تراپیستش و غیره حرف زده و خیلی اذیت شده! این احساس درک شدن باعث شد آرام بشم تا حدی.
احساس عصبانیتم رو به رسمیت میشناسم و میپذیرم و بازهم بخاطر آرامشم از خودم قدردانی میکنم و میدونم که توی این زمینه خیلی پیشرفت کردم.
نیاز دارم که تمرین کنم که بموقع سکوت کنم و توضیح دادن رو قطع کنم.
خب همین برم خونه.
سلام. فردا تولد کری هست.هنوز هدیه هاش رو بسته بندی نکردم. کارت تبریک هم باید براش میگیرم.
دو شبه که قبل از خواب شکرگزاری مینویسم، طولانی نه ها، حداکثر 5 مورد . یک دفتر یادداشت کوچولو کنار تختمه با یک روان نویس و درست قبل از ایکه چراغ خواب کنارم روخاموش کنم چند خطی مینویسم . برای کری توضیح میدم و میپرسم که اونهم دوست داره بنویسه ، که میگه آره. بدون معطلی دفتر یادداشت دیگه ای از کشوی میز کنار تختم در میارم و با یک خودکار میدم دستش. میگم اینهم دفتر شکرگزاری تو، من میخوام اقلا برای سه هفته بنویسم. میخوای با هم بنویسیم ؟" میگه آره.
دیروز که اومدم خونه مثل همیشه از هم پرسیدیم که روزمون چطور بود. که کری گفت خیلی بد خیلی بد بوده بعدا برات میگم. ترسیدم و فکر کردم که حالا چی شده.
لباس عوض کردم اومدم پایین و برام تعریف کرد که اولین اتفاق بد این بوده که کردیت کارتش موقع خرید رد شده چون از یک فروشگاه دوبار بطور جداگانه یک سفارش گرون داده و مجبور شده به بانگ زنگ بزنه وتوضیح بده که کارتش دزدیده نشده. اتفاق بد بعدی این بوده که برای سفارش یخچال و اجاق گاز و ماکرویو جدید کلی دچار دردسر شده و پشت خط مونده و هر کدوم قراره توی یک روزجداگانه بیاد. فاجعه بعدی این بود که کسی که قرار بود کفپوشهای چوبی خونه اش رو تعمیر کنه نتونسته رنگ مشابه پیدا کنه و حالا ناچاره همه خونه رو از نو hardwood کنه و باید یک رنگ مناسب انتخاب کنه و از این حرفها.
خب من اگر میخواستم عکس العملی برخورد کنم ممکن بود بگم که :همین ؟ اینها که چیزی نیست و از این حرفها. اما بجاش باهاش همدردی کردم و عجب دردرسری و چقدر اذیت شدی و چقدر سخت بوده. و بعدش احساس کردم که از اینکه شنیده شده و درک شده خوشحاله.
از وقتی که مصر ف دارو رو نصف کردم انگار احساساتم قوی تر شده باشه. مثلا احساس همدردی احساس دلسوزی و اینجور چیزها. مثلا امروز موقع رانندگی به همسر سابق فکر میکردم جالبه که هنوز بعد از این همه سال فکر میکنم که شاید میتونستم براش کاری بکنم و نکردم شاید میتونستم باهاش مهربون تر باشم؟ اینکه هیچوقت اونطوری که بود قبولش نکردم. بعدفکر میکنم که شاید توی ذهنم دارم واقعیت ها روسانسور میکنم شاید همه کارهایی رو که میتونستم کردم و از تکرار زیاد و اینکه تیرم هزارها بار به سنگ خورد خسته شده بودم.
برای سومین روز هنوز هوا بارونیه. هم اطاقی دامن گلدار قشنگی پوشیده که با بلوز آبیش هماهنگی داره.
امروز هم سعی میکنم یادم باشه که چیزی رو زیادی جدی نگیرم و هدفم اینه که خوشحال باشم و توی هرچیزی جنبه خنده دارش رو پیدا کنم. هدفم اینه که فقط چیزهایی رو که لازمه بگم و توضیح اضافه ندم به کسی. آرامش بیرونی و درونیم روحفظ کنم. با تمرکز و آرامش کار کنم. به اندازه کافی آب بنوشم.
خب همین فعلا.
سلام. یک سه شنبه صبح پاییزیه و من بشدت به آفتاب نیاز دارم. آیا دلتنگی من یک دلتنگی فصلیه؟ آیا دلم برای پسرم تنگ شده؟ آیا این خوبه که حواسم به احوالات خودم هست یا بهتره بهش فکر نکنم تا بگذره؟
گاهی آدم نیازی به برچسب زدن و طبقه بندی نداره، بهتره فقط توصیف کنه. مثلا چه اصراری هست که من بخوام بگم که دیوید یک آدم خود شیفته بود؟ یا چه اصراریه که بخوام بگم که دلبستگیش از نوع اجتنابی بود؟ یا چه اصراری که برای توجیه احساسم نسبت به اون دنبال الگوهای تکراری بگردم؟ اصلا چرا لازم دارم همه چیز رو توی جعبه هایی با برچسب های مشخص بگذارم؟ چیزی بود که گذشت و همونقدر که اون نقش داشت توی موفق نشدن اون ارتباط، من هم نقش داشتم. من همون کاری رو کردم که اون موقع بلد بودم و میدونستم.
فکر کنم بیشترش تغییر فصله!
میدونستین اینجا با یک دوره 6 ماهه میشه life coach شد؟ بعد خب چطور میشه با کسی با چنین آموزش کوتاه مدتی اطمنیان کرد؟ این رو برای این میگم که بعد از گوش دادن به یک پادکست علاقمند شدم که با اون خانم تماس بگیرم . خب بله ممکنه چنین فردی خیلی هم قابل اعتماد و لایق باشه ولی نمیشه که آدم اختیار زندگیش رو بده دست کسی که فقط 6 ماه دوره دیده.
دارم به هم اتاقی جدیدم علاقمند میشم. مثلا امروز فهمیدم که تنهایی به خیلی از کشورهای خارجی سفر کرده و آدم ماجراجویی هست.
توی اطاق معلمها کیک هویج گذاشتن . کاش میشد آفتاب رو هم مثل چیزهای دیگه خرید. خب همین فعلا.
سلام. صبح دوشنبه ست، من خوبم، همه چیز خوبه! گلهایی که جمعه از باغچه چیده بودم و روی میزم گذاشتم هنوز زنده هستن.
صبح به کری میگم که چقدر شغل فوق العاده ای دارم. بخاطر کاری که ازش لذت میبرم بهم پول هم میدن و البته که حضور "ایزی" ، نقش بزرگی توی این احساس داره. بچه ای که با دیگران بسختی تماس چشمی داره به مدت طولانی توی چشمهای من نگاه میکنه ، نگاهش رو از نگاهم نمیدزده و با دقت چهره من رو بررسی میکنه ، این اعتمادی که بهم داره برام خیلی با ارزشه.
شنبه هایک نرفتم، توی لیست انتظار بودم برای یک هاینگینگ خوب روز یکشنبه که اونهم نشد. صبح با کری رفتیم رستون فستیوال پاییزه و بعدش ناهار خوردیم، اما بهم خوش نگذشت ، حالم خوب نبود ، خوشحال نبودم ، از کری دور بودم انگار. خب اولا که برعکس همه شنبه های دیگه طبیعت گردی نکرده بودم بعد هم یادم بود که پاییز دو سال پیش برای اولین بار با دیوید توی همون منطقه شام خورده بودیم، نه اینکه بهش فکر کنم ولی احساس رها شدگی و تنهایی میکردم، خونه که اومدیم وبلاگم رو نگاه کردم و دیدم اولین دیتم با دیوید درست اولین روز پاییز، نمیدونم که آدم بطور ناخوداگاه حواسش به تاریخها هست ، یا صرفا شروع پاییز چنین احساسی رو با خودش آورده بود.
ازهمه نتایج ناخوشایند و دردناکی که رابطه با دیوید برام داشت بگذریم ، زمانهایی وجود داشت که بشدت احساس خوشبختی کرده بودم ، یکیش همون اولین دیتی بود که داشتیم .احساسی که بعدها نه با کری و نه با هیچکس دیگه ای تجربه نکردم. پس شاید بتونم بگم که ارزشش رو داشت ؟ اینهم یکجورنگاه کردنه .
تصمیم گرفتم یکشنبه ام مثل شنبه نباشه. با اینکه برای هایکی که میخواستم نوبتم نشد تصمیم گرفتیم صبح با کری بریم یک پیاده روی 4.6 مایلی دور دریاچه، بعد اومدیم خونه و با هم ماهی درست کردیم و من هم کمی غذا برای هفته ایکه میاد ذخیره کردم . بعد خونه رو کمی تمیز کردم و لباسها رو ریختم توی ماشین . بعد رفتم تنهایی خرید .غروب هم رفتیم همون "باری"که هفته پیش رفته بودیم.و روی همون چهارپایه ها نشستیم . من مارتینی با تمشک سفارش دادم که خوب بود و کری یک چیز دیگه . کنارش هم یک ساندویچ میگو وسیب زمینی سرخ کرده رو با هم شریکی خوردیم. خونه که اومدیم پاپ کورن درست کردیم و فیلم دیدیم و اینطوری برخلاف شنبه، یکشنبه خوب و بسیار خوشایندی رو تجربه کردیم به کری میگم این میتونه روتین خوب یکشنبه غروبهامون باشه.روتین دیگه مون خوردن پاپ کورن و تماشای فیلم سینمایی توی شبهای آخر هفته ست.
اینهم انشای من در مورد اینکه آخر هفته خود رو چگونه گذراندین. خب همین تا بعد.