ساعت 8:10 دقیقه صبحه، قراره تا ظهر از خونه چند کلاس آموزشی داشته باشیم و ظهر بریم مدرسه. دیروز اتاقم رو مرتب کردم همه کارتنها باز شد پرینتر نصب شد وسائلم رو گذاشتم توی قفسه ها و گلدونهای کوچولوم رو کنار پنجره چیدم. خبر جدید اینکه خانم هماهنگ کننده تا آخر اکتبر نمیاد، چراش رو نمیدونم، اما خانم معاون قراره تیم ما رو مدیریت کنه. وقتی فکر میکنم که بعد ازدسامبر هر وقت بخوام میتونم بازنشسته بشم احساس خوبی پیدا میکنم و مسائل همه بی اهمیت و کوچک جلوه میکنن .خونه موندن خوبه اما کار به آدم هدف میده و تعطیلی وقتی مزه میده که همه سال رو کار کرده باشی و منتظراومدنش باشی. بعد هم محیط کار ،نیاز مصاحبت و معاشرت رو تاحد زیادی برطرف میکنه. امسال هدفم اینه که ، توی کارهایی که بهم مربوط نیست دخالت نکنم، بحثهای بی فایده نکنم با کسی. مثلا دیروز که خانم معاون توی جلسه حرف میزد ، با اینکه میدونستم چرت وپرت میگه مثل بقیه سکوت کردم چون میدونستم قانع کردنش غیر ممکنه. یعنی آدم لازم نیست همیشه در مقابل حرف غلط عکس العمل نشون بده! دیگه اینکه می خوام شکایت هم نکنم از چیزی، پارسال هم تا حد زیادی موفق شدم منظورم از شکایت حرف زدن در مورد نقائص و اشتباهاتیه که می بنیم. چرا؟چون حرف زدن در مورد چیزهای منفی شدتشون رو بیشتر میکنه.توی خونه هم میخوام کمتر از مسائل مدرسه با کری حرف بزنم. حرفها و مسائل کار رو توی مدرسه بگذارم و بیام خونه! دیگه همینها فعلا. ساعت 8:30 باید آنلاین بشم. عصر هم برم مدرسه. روز خوبی داشته باشیم همه.
یکشنبه عصره، همه چیز آروم و خوبه! صبح رفتم استخر بعدش رفتم طبقه بالاش که سالن ورزشه و با ماشینهایی که میخواستم کار کردم. کری امروز ناهار درست کرده بود یک جور بریونی البته کم چربی و سالم تر با هم غذا خوردیم ،یکمی خوابیدم ، یکمی کتاب خوندم. توی مدرسه ماکروویوها و یخچالهای شخصی رو به دلایل ایمنی از اطاقامون جمع کردن، به کری که گفتم، گفت بیا همین الان بریم برای ناهارت ترموس بخریم! با هم رفتیم تارگت و یک ترموس کوچولو خریدم. حالا صبحها باید غذام رو از فریزر در بیارم و داغ کنم و بریزم توی ترموسم و ببرم مدرسه. امسال شاید آخرین سالی باشه که اینجا کار میکنم، شاید هم نه!هنوزتصمیم قطعی نگرفتم ولی صحبتهای مالی لازم رو با کری کردم. دیگه همینها فعلا. از فردا دوباره همه چیز بر میگرده به حالت قبلی صبح زود بیدار شدن ها و عصر خسته از سر کار اومدنها. تعطیلات تموم شد. راستی یک ماه دیگه میشه سه سال که با کری آشنا شدم.هنوز صبحها برامون قهوه درست میکنه، هنوز حواسش هست که میشه گل تازه توی گلدون باشه هنوز برای ماهگردهای آشناییمون برام کارت تبریک میگیره و شام میریم بیرون، هنوز موقع راه رفتن دست همدیگه رو میگیریم. خب همین فعلا
سلام دوستان من از این به بعد اینجا مینویسم اگر حوصله داشتین سر بزنین:
taraaaneh.wordpress.com
سلام. اینجا نوشتن و گاه و بیگاه بسته شدنش مثل این میمونه که هر وقت دلشون بخواد گلوت رو فشار میدن که ننویسی . و هی هر چند وقت یکبار باید خونه عوض کنی. در عین حال خوندن وورپرس و بلاگ اسپات از داخل ایران سخته.
چه مساله بزرگی ،حالا انگار مشکل مردم اینه که بتونن وبلاگ من رو بخونن یا نه؟؟؟ خیلی خب فکر کنم برای همیشه سفر کنم به وبلاگی که پلت فرمش خارج از کشوره؟
دیشب یک عالمه خواب دیدم.
" خواب دیدم که ایران هستم و توی یک مدرسه بزرگ کار میکنم با حیاط خیلی بزرگ که یک طرفش به کوهستان وصله یک کوهستان خشک و خاکی، نه مثل اینجا سر سبز. مدرسه ترکیبیه از مدرسه و دانشکده توانبخشی ایران با همه همکلاسیها و استادها، دوستم "آ" هم هست. هیچ پولی ندارم و درمانده شدم و دنبال کار میگردم و فکر میکنم شاید بتونم یک کار پارت تایم بعنوان گفتاردرمانگر بگیرم. چادر سرم کردم چون فکر میکنم برای گرفتن کار لازمه،وارد که میشم میبینم همه کارمندها و همکلاسیهای سابق که الان اونجا کار میکنن بی حجابن و انگار از دیدن من توی چادر تعجب کردن! پیش دوستهام میشینم بهشون میگم که تو ی آمریکا گیاهشناسی خوندم و یک کار تمام وقت دارم و حالا میخوام یک کار پارت تایم هم بعنوان گفتاردرمانگر داشته باشم.دروغ میگم! بشدت بیکار و بی پولم نمیخوام این رو بدونن. چادرم رو در میارم، بهم میگن خانمی که مسئول مصاحبه هست فردا میاد. چادر و موبایلم رو میگذارم یک جایی توی حیاط و توی بقیه خواب دارم دنبال موبایلم میگردم . به کسی نگفتم که گمش کردم فکر میکنم اگر کسی بهم زنگ بزنه چی؟ خجالت میکشم به کری بگم موبایلی رو بهم هدیه داده گم کردم".
تفسیرش؟ نگرانی از اینکه بازنشسته و بیکار بشم و از درآمدم کم بشه و اینکه بخوام یک کار پارت تایم بگیرم. دلتنگی برای ایران. فکر کردن به اینکه توی ایران دیگه زنها حجاب ندارن. احساس گم کردن چی؟ اون از کجا میاد؟ گم کردن هدیه کری؟ قایم کردن اینکه سلفونم گم شده؟ پنهان کاری؟ پنهان کردن احساسم؟ از دست دادن چیزی؟
خب همین فعلا.
سلام، اولین باره که بعد از ماهها میتونم وبلاگم رو باز کنم، امروز بعد از مدتها توی Wordpress نوشتم با اسم کاربردی taraaaneh اون وبلاگ رو پارسال که اینجا رو بستن شروع کرده بودم وچند تا پست بیشتر توش نیست. یک وبلاگ هم توی بلاگفا باز کردم با اسم کاربردی taraaaneh2. مدت کوتاهی هم اونجا نوشتم.
خوبی بلاگفا اینه که توی ایران نیست و نمیتونن ببندنش، اما خب وورد پرس قابل اطمینان تره ولی نیمدونم از داخل ایران باز میشه یا نه. خلاصه دارم فکر میکنم بطور دائمی یکی از این دو جا بنویسم.