سلام. امشب عیده. کری اومده و ساعت دقیق سال تحویل رو بهم اطلاع میده و میگه امشب بایدجشن بگیریم.
چند دقیقه دیگه میتینگ آی ای پی دارم.
مادر الیسون شکایت میکنه که یک بچه دیگه بچه اش رو اذیت کرده، من و خانم ژ بشدت عصبانی میشیم، از اینکه کسی در مقابل ای بچه که مشکل رفتاری داره وباعث زحمت و رنج فراوان معلمها و بچه های دیگه ست تصمیم قاطعانه ای نمیگیره.
نتیجه تست کری خوب نبوده، دیروز وقت دکتر داشت و بعدش ام آر آی. شاید امروز نتیجه ام آر ای رو بگیره، خدا کنه خوب باشه و خیالمون راحت بشه.
امروز کری سر حال نبود وبرای اولین بار وقتی از خواب بلند شدم هنوز توی رختخواب موند. فکر کنم نگران نتیجه ام آر ای هست.
پنجشنبه اینترنشنال نایت هست. میخوام باقالی پلو درست کنم و بقول دوستهای اینجام مثلث سبز خوشمزه ( کو کو سبزی)
بهار دی سی زیبا شده! شکوفه های گیلاس دوباره در اومدن و صبحهای زود که بطرف مدرسه رانندگی میکنم توریستهای دوربین بدست توی خیابونها پخش و پلا هستند.
دیگه اینکه سال خوبی داشته باشین و از بهار زیبا هرجا که هستین لذت ببرین.
خب همین برم به کارم برسم.
سلام. اول از همه که عدسم مثل همیشه که فکر میکردم بموقع سبز نیمشه، سبز شده! با اینکه خریدن گل سنبل عادت هر ساله من نیست و خیلی از سفر هام رو بدون سنبل چیدم امسال احساس میکنم اگر سنبل نباشه هفت سینم کامل نیست. کری صبح میگه: حالا دیگه میشه عکس بندازم ؟ میگم نه! از اولین شیی که گذاشتم سر هفت سین داره این رو ازم میپرسه و من هی میگم نه، هنوز کامل نشده!
از صبح بقول کری مثل گردباد دارم از شر اشیائ اضافی خلاص میشم. پایین پله ها کلی پلاستیک پر از چیزهای مختلف جمع شده. به کری میگم باورمیکردی اینهمه چیز توی این خونه انبار شده باشه؟ هر سال که میگذره از یک سری چیزها آدم دل میکنه، چیزهایی که پارسال دلم نمیومد بدم بره، امسال براحتی راهی مغازه های دست دوم فر وشی میشن. لباسهایی که نه کهنه هستند و نه کوچک و بزرگ شدن، اما بیشتر از یک ساله که نپوشیدمشون هم میرن توی یک پلاستیک. کفشها هم همینطور. کری به شوخی میگه امیدوارم یک روز به من نگاه نکنی و بگی که از این دوست پسرم خسته شدم و من رو هم راهی کنی برم. توی دلم فکر میکنم که درسته که من تغییر رو دوست دارم و راحت میتونم از اشیائ دلم بکنم اما چیزهایی هم هست که سالها با وفاداری نگهشون داشتم. مثلا دوستهام، مثلا همین وبلاگ دیگه چی؟ دیگه همین میل به تغییر و بهتر شدن و رشد کردن
یعنی تمایل به تغییر، هنوز هم هست و تغییر نکرده! عجب جمله ای شد.
اما اگر از اون دسته آدمهایی هستین که خلاص شدن از اشیائ اضافی براتون سخته، بگذارین یک توصیه بهتون بکنم، بهترین موقع برای اینکار وقتیه که بشدت از چیزی یا کسی عصبانی هستین. این جور موقعها برای امتحان کارهایی که ازش میترسین هم زمان مناسبیه.
از دست کری تا حدی عصبانیم همه دیروز من رو به دنبال ماشین گشتن تلف کرد. یعنی این ماشین خریدنش هم داستانی داره ها... اگر من ننویسم شما فکر میکنیم که من اونقدر خودخواهم که حاضر نیستم توی این مورد همراهیش کنم ولی نه این نیست. یک موقعی سر فرصت در موردش می نویسم. خلاصه دیروز برای تخلیه عصبانیتم کفشهام رو مرتب کرد. وقتی کری من رو وسط اونهمه کفش و جعبه خال دید گفت:" اوه ! اوه! عصبانی هستی! گفتم عصبانی نه! ولی دارم فکر میکنم اگر بقیه تصمیم گیریها ت هم بخواد اینطوری انجام بشه زندگیمون به چه شکلی جلو میره! که کری باهام حرف میزنه که توی تصمیمات مشترک اینطوری نیست و راحت تصمیم میگیره و من میگم دیگه در مورد ماشین خریدن با من حرف نزن! وقتی خریدی بگو که خریدی! بگذریم.
دیگه چی؟ ساعت 12:30 میرم هایکنیگ. اینهم نایلون رو باید بگذارم توی ماشینم و ببرم مغازه خیریه ( دست دوم فر وشی). بقیه روز رو میخوام چکار کنم نمیدونم. خب همین تا بعد.
سلام. توی یک میتنیگ آنلاین هستم که فقط حضورم لازمه ، و فکر کردم چند خطی اینجا بنویسم. تازگیها سعی میکنم توی خونه زیاد سراغ وبلاگم نرم. نمیخوام کری رو کنجکاو کنم . دیروز داشتم فکر میکردم ممکنه دو تا آدم اونقدر نزدیک بشن که براحتی بتونن هرچی توی ذهنشون میگذره رو با هم در میون بگذارن؟ ممکنه روزی برسه که من خودم آدرس وبلاگم رو به کری بدم ؟ شاید هم نه ، آدم همیشه فضایی لازم داره فقط برای خودش؟
دیگه چی؟ دارم فکر میکنم برای ششمین ماهگردمون برای کری گیفت کارت برای ماساژ بگیرم که برای هردومون خوبه.
میتینگ تمام شد. چند دقیقه دیگه تمرین برای آتش گرفتن هست. ماهی یکبار آژِیر میزنن و بچه ها تمرین میکنن که توی موقعیتی که مدرسه آتش بگیره باید چکار کنند. توی ایران قبلا چنین چیزی نبود. الان هست؟
خب همین فعلا
سلام.سه شنبه ست. بالاخره روزم رو تا اینجا رسوندم. یک ربع دیگه بچه ها میان و تدریس خصوصی شروع میشه.
صبح توی ماشین داشتم از خواب میمردم، یعنی اگرچشمام رو میبستم براحتی خوابم میبرد.
دیشب مورفی بد خواب شده بود و هی اینور و اونور میرفت و نمیگذاشت بخوابیم. ساعت 2 نصف شب کری بردش بیرون دستشویی اما بعد از برگشتن تا ساعت نزدیک 5 هنوز بیدار بود. بعد هم هر جای تخت که میگذاشتیمش میومد کنار من میخوابید.خب البته تقصیری هم نداره از اول عادتش دادن که توی تختشون بخوابه و حالا بعد از 8 سال خیلی سخته که این عادت رو عوض کنیم. کری میگه اگر توی خونه توچند سالی موندگار شدیم تخت بزرگتر می خریم که جای بیشتری داشته باشه.
رزوها همینطوری میگذرن. فعلا مشغولیت من چیدن هفت سین و رشد کردن عدسی هست که سبز کردم. بعدش مشغولیتم تعطیلات بهاره و سفری هست که درپیش داریم وبعدش دیگه شمارش معکوس رو برای تعطیلات تابستونی شروع کردیم.
راستی فردا ششمین ماهگردمونه. کری از قبل برای من هدیه خریده وقراره چهارشنبه شام بریم بیرون. حواسم باشه امروز برگشتن براش از نوردسترام رک یک چیزی بگیرم. باز هم صبر کردم تا دقیقه آخر! واقعا برای مردها چی میشه گرفت؟ من که جز لباس فکرم به جای دیگه ای نمیره. با هم اتاقیم حرف میزنم. می پرسم تو برای همسرت چی میگیری معمولا؟ میگه جواهرات وسائل برقی و این چیزها. میگم شاید براش پیراهن بگیرم ، خانم ژ میگه نه! پیراهن/تیشرت هدیه خسته کننده ایه.
خب برم باید بچه هام رو از کافه تریای مدرسه بردارم بیارم اتاقم فعلا تا بعد
سلام. الان دیگه کاملا میتونم تصور کنم که سالهای سال در کنار کری زندگی میکنم. میتونم تصور کنم که وقتی بازنشسته شدم با هم به خونه بزگش برمیگردیم. شاید چند سالی اونجا زندگی کنیم و بعد هر دو به این نتیجه میرسیم که به خونه به این بزرگی نیازی نداریم. یک کاندوی روشن و دلباز میگیریم. نمیدونم کجا. نزدیک شهر یا دورتر، بستگی به مود اون موقعمون داره.
فیدبکهای روزهای یکشنبه من و کری هنوز پا برجاست. به پیشنهاد کری اول از فیدبکهای مثبت شروع میکنیم. یعنی کارهایی که اون یکی انجام داده رو اسم میبریم. من همه کارهای خوبی که کری انجام داده میگم. اینکه صبحها با اینکه ناچار نیست همزمان با من از خواب بیدار میشه و برام قهوه درست میکنه. اینکه حواسش هست که همیشه توی خونه گل داشته باشیم. اینکه برام شام درست میکنه. اینکه به چیزهای کوچکی که میگم اهمیت میده و سعی میکنه انجامشون بده. بعد هرچی فکر میکنم چیزی که دلم بخواد تغییر کنه یادم نمیاد . کری هم همینطور از نکات مثبتی که یادش مونده تعریف میکنه و وقتی اصرار میکنم اگر چیزی هست که میخواد تغییر کنه میگه که دوست داره بیشتر احساساتم رو شریک بشم باهاش. مثلا اگر روزی استرس دارم یا غمگینم این رو بهش بگم، تا بدونه که از دست اون ناراحت نیستم.
هر چند وقت یکبار یک کلمه یا عبارت یا یک جمله به خزانه درک فارسیش اضافه میشه و در اثر تکرار یک دفعه میبینم که خودش داره اون ها رو استفاده میکنه.
مثلا من هر روز صبح بعد از صبح بخیر به فارسی ازش میپرسم خوب خوابیدی؟ و اون به فارسی میگه بله. تا اینکه یک روز خودش ازم به فارسی میپرسه :"خوب خوابیدی؟" یک نکته مثبت توی رابطه ما اینکه که در مورد همه چیز حرف میزنیم. من اگر چیزی یکمی هم ناراحتم کنه بهش میگم و اون رو هم تشویق کردم که همینکار رو بکنه. چند روز پیش کری به من میگفت حتی با همسرش جین هم به اندازه من نمیتونسته راحت حرف بزنه!
تصویری که من از جین دارم یک زن خیلی کامله و با اینکه احساس حسادت بهش نمیکنم و حساسیتی نسبت بهش ندارم خوشحال شدم که از این نظر از اون بهترم.
دیگه چی؟ دیگه اینکه امروز یک روز نسبتا آروم و صلح آمیز بود. میدونم که اگر حال آدم خوب نیست یک چیزی یک جایی توی رابطه خودش با خودش خراب شده که باید درستش کنه. خب همین باید برم آماده بشم برای آخرین گروه بچه هایی که میان.
سلام . دوشنبه ست. توی مسیر که میومدم خیلی از درختها شکوفه دادن، البته شکوفه های گیلاس هنوز در نیومدن. مثل هر سال نمیدونم که عدسی که خیس کردم برای هفت سین بموقع سبز میشه یا نه. کری به سفره نیمه کاره هفت سنیم نگاه میکنه و عکس میندازه تا برای دوستش بفرسته،میگم باید صبر کنی، این هنوز کامل نیست. مثل همه عیدها احساس دوگانه ای رو تجربه میکنم. احساس شادی از اومدن بهار و غم عمیقی از نزدیک شدن عید. نمیتونم بگم که این غم عمیق تماما به غربت مربوطه. ایران هم که بودم چنین غمی رو، شاید با شدت کمتری تجربه میکردم. شاید این غم مربوط به یاد آوری همه عیدهایی میشه که پشت سرگذاشتیم و همه آدمهایی که زمانی بودن و همه چیزهایی که دیگه خاطره شدن. دیروز توی لابی هتل هیلتون و محوطه اطرافش بازار نوروزی بود. سبزه و بقیه وسائل هفت سین، تخم مرغهای تزیینی ، کارهای دستی ، شیرینی و..توی یک صحنه اون جلو هم عده ای با لباسهای سنتی میرقصیدن. بیرون باد سردی میومد و همه به سالن هتل پناه برده بودن. فضا برای اونهمه آدم کافی نبود . توی اون جمعیت یک نفراسمم رو صدا کرد برگشتم دیدم " خانم سوپر وایزره( سوپر وایزر سابق هاچ توی شهر کوچک). موهاش بلند شده بود، وزن هم کم کرده بود و از 15 سال پیش جوان تر بنظر میرسید. دیگه کیو دیدم؟ آهان ارگانایزر گروه ایرانیها که باهم چند بار هایکنیگ رفته بودیم و پسرش رو از دور دیدم، که خیلی پیر شده بود. وقتی که آنلاین دیتینگ میکردم توی ساتیهای مختلف پروفایلش رو دیده بودم. نمیدونم چی غمگینم کرد. دیدن خانم سوپروایزر، شلوغی و بی برنامگی و اینکه کری نتونسته بود جز موج جمعیت چیز دیگه ای ببینه و مراسم اونطوری که انتظار داشتم نبود؟ یا شاید خود عید؟ نمیدونم. بعدش فکر کردیم برای ناهار چکار کنیم چون اونجا چیزی برای خوردن نبود جز چادر رستوران موبی دیک، به پیشنهاد کری رفتیم رستوران مکزیکی. دوستم"س" هم که توی مراسم با هم بودیم . بعد کری اصرار داشت که دوستم "س" رو برای ناهار مهمون کنه و من فکر کردم که کری داره کم کم ایرانی میشه!
حالم مدتیه خوب نیست. خب میدونم که از کار شروع شد. رفتن خانم هماهنگ کننده، خانم معاون کارها رو دست گرفته که bossy هست و میخواد micromanage بکنه ، بعدش فهمیدم که خانم هماهنگ کننده قبلی کلی خراب کاری کرده و مدارکمون ناقصه و از این حرفها. بعدش شروع کردم به تند تند کار کردن و اینطوری دچار اضطراب شدم. جمعه که رفتم خونه مضطرب بودم، شنبه دیگه یادم رفت و حالم خوب شد. یکشنبه بعد از برگشتن از بازار سال نو غمگین بودم، حتی توی رستوران موقع ناهار هم همینطور ولی سعی میکردم غمگین بودنم رو قایم کنم. "س" که برای چای اومد خونه مون هم سعی میکردم غمگین بودنم رو قایم کنم.
شاید بخاطر پسرم که دوری میکنه؟ شاید.. نمیدونم . بگذریم.
هفته دیگه دو روز دیگه سالگرد 6 ماه با هم بودنمونه و کری از قبل برام هدیه گرفته. برای من که سالها تنها بودم عجیبه که احساس میکنم بدون کری چیزی توی زندگیم کم خواهد بود. بهش میگم عیده و غمگینم از اینکه خانواده ای ندارم. میگه من و مورفی خانواده تو هستیم. تو هم خانواده ما هستی. خب همین برم به کارم برسم.
سلام. با توجه به اینکه بیشتر خوانند ه ها اینجا رو پیدا کردن، دیگه اینجا میشه خونه دائمی و وبلاگ قبلی رو نگه میدارم فقط برای آرشیوش.
با رفتن خانم هماهنگ کننده ، توی مدرسه کوهی از کار ریخته سرمون. یعنی اینکه عملا بجای کار با بچه ها باید کارهای قانونی و کاغذ بازی رو انجام بدیم. یاد خودم میارم که مهم نیست؛ تمرین می کنم که سخت نگیرم و آرامشم رو حفظ کنم.
با خانم تراپیست حرف می زدیم دیروز، ماحصلش این بود که فکر کردم خونه کری زندگی کردن هم فکر بدی نیست. درسته که راهش دوره ولی خب مزایایی داره برام . مثلا میتونم خونه ام رو اجاره بدم و زودترین زمانی که قانونا میتونم بازنشسته بشم. یک آپشن هم اینه که تا قبل از بازنشستگی یا خونه من بمونیم و یابا هم بریم یک جایی نزدیک تر به کارمه اجاره کنیم ، و خونه خودم رو اجاره بدم تا زودتر قسطهاش پرداخت بشه. یعنی کلا دو مساله رو باید در نظر بگیرم رفت و آمد آسونتر به محل کار امکان بازنشستگی زود ، هرچند شاید دوتاش با هم ممکن نباشه.
بودن با کری خوبه، مثل اینکه آدم با دوستی زندگی کنه. میتونیم با هم کارهامون رو برنامه ریزی کنیم . باهم ورزش کنیم، با هم تلویزیون ببینیم ، با هم بریم پیاده روی ...هر بار یکمیون حوصله نداره بره سالن ورزش اون یکی میکشوندش باشگاه. مثلا دیروز من خسته بودم، کری گفت باید بریم و رفتیم و چقدر هم کلاس یوگای خوبی بود مثل همیشه. البته کری یوگا نمیکنه با ماشین و وزنه و اینها کار میکنه و و بعد هردو برمیگردیم خونه. بهش میگم بیا هر روز بریم باشگاه تا عادت کنیم حتی اگر مدت کوتاهی بمونیم خوبه. میگه باشه.به روتینهای دیگه هم فکرمیکنم. مثلا اینکه یک بار در ماه دیت کنیم، آخر هفته ها شام بریم بیرون، یک روز در هفته پیتزا درست کنیم ، یک شب فیلم ببینیم و ..
میتونم خودم رو تصور کنم که سالها در کنارش زندگی میکنم. خب برم دیگه.
سلام. بعد ازرخدادهای جدید با کری احساس نزدیکی بیشتری میکنم، اونهم همین احساس رو داره. یعنی راحت تر از قبل با هم حرف بزنیم ، یا حتی بلند فکر میکنیم .کری میگه چیزی نیست که نتونه در موردش با من حرف بزنه. دو نفر که بهم خیلی نزدیکن میتونن نسنجیده حرف بزنن و بدون نگرانی ازقضاوت شدن و یا اینکه بعدا حرفشون بعدا علیهشون استفاده بشه. یعنی با هم احساس امنیت میکنن و نمیخوان همدیگه رو تحت تاثیر قرار بدن. اون روز وقتی با کری رفتیم و به اندازه 4 نفر فست فود سفارش داد و بعدش بهم لبخند زد ، مثل بچه شیطونی بنظرم رسید که داره به پدر و مادرش میگه دیدی چکار کردم؟ یا شاید هم میخواست این پیام رو بهم بده که میبینی که باهات چقدر راحتم ؟ یا میدونم که توی هر شرایطی دوستم داری و ... با اینکه غذا خوردن کری معمولا از اکثر آدمهایی که دیدم سالم تره و من هیچوقت در موردش نظر ندادم و نمیدم ، اما شاید خودش فکر میکرده که توی ذهنم قضاوتش میکنم.
توی یک رابطه پذیرش و اعتماد خیلی مهمه. اینکه همینطور که هستم دوست داشته میشم. و اعتماد به اینکه طرف مقابل به شادی و راحتی من به اندازه شادی و راحتی خودش فکر میکنه . شاید خیلی تکراری بنظر بیاد ولی توی عمل سخته.
توی این پنج ماه و نیم هردومون احساس نزدیکی بیشتری بهم میکنیم ولی من از اون پایین ها شروع کردم ، در حالیکه احساس اون به من از اول قوی تر بود.امروز صبح فکر میکردم که حتی اگر حق انتخابی هم داشتم دیگه دیوید رو انتخاب نمیکردم. دیوید مثل کتابی بود با یک جلد جذاب و زیبا، اما برای من خوندنی نبود.کری مثل کتابیه که برای من نوشته شده و تا نخونمش به جذابیتش پی نمیبرم، میتونم تا ابد بخونمش. یا بهتره بگم قابلیت این رو داره که تا ابد بخونمش. چون هیچی قطعی نیست و شناخت ما بهر حال نسبت بهم محدود به همین پنج ماه و نیمی هست که با همیم.
خب همین دیگه، میخواستم بگم همه چیز خوبه. برم به کارم برسم.
سلام.جمعه از کافی شاپ برگشتیم خونه من و شنبه صبح به تنبلی و بی برنامگی بسیار دلچسبی گذشت . اما امروز چقدر با کری حرف زدیم و چقدر ذهنم خسته ست.بعد ازجدایی از همسر سابق اینهمه با کسی سر مسائل مشترک حرف نزده بودم.
حالا کری میگه که مشکلی با پرداخت نصف ارزش اجاره ای خونه من نداره ، اما من به این نتیجه رسیدم که درست نیست. اینکه خونه کری از محل کار من دوره تقصیر اون نیست ، حالا که اون خونه بزرگ و راحت خودش رو ول کرده داره با من زندگی میکنه ،چرا باید به من اجاره بده؟ هموقدر که کری دوست داره کنار من باشه ، من هم به همون اندازه به بودنش در کنارم نیاز دارم.
اینهم که بهش بگم ، تا خونه ات رو اجاره ندادی یا نفروختی ، نباید باهم زندگی کنیم، یعنی برگشت به عقب. یعنی دارم اون رو به محدود کردن دیدارهامون به هفته ای یکبار، تحت فشار قرار میدم یا یکجورایی کنترلش میکنم. کری با چه اطمینانی بخاطر کسی که 6 ماه هم نیست میشناسه باید خونه اش رو بفروشه یا اجاره بده؟ از کجا بدونه این رابطه درازمدت ادامه پیدا میکنه؟ اگر خونه اش رو بفروشه بعد من بعد از دوماه باهاش بهم بزنم چی؟
به کری گفتم که به زندگی کردن با هم مثل قبل ادامه میدیم ولی توی هزینه هایی مثل برق و اب و گاز واینترت و .. شریک بشه. مبلغ زیادی نیست و تاثیری توی زندگی من نداره ولی بهم احساس بهتری میده.
کری پیشنهاد کرد یک کاندوی مبله توی یکی از مناطقی که به داون تاون نزدیکتره پیدا کنیم که بشه کوتاه مدت اجاره اش کرد مثلا یک یا دوماه ، بعد اگر از محیط خوشمون اومد یک فکری برای خونه هامون بکنیم و دراز مدتش کنیم. قرار شد سعی کنیم تا یک ماه دیگه این فکر رو عملی کنیم .گفتم من تا خونه ام رو اجاره ندم نمیتونم توی پرداخت اجاره شرکت کنم که کری گفت لازم نیست من چیزی پرداخت کنم. خیلی خوب این خیلی خوبه . هر چی که نباشه یک تجربه خوشاینده. اینهم از ما حصل تصمیمات ما.
سلام. کری داره با لپتاپش کار میکنه ،مورفی کنار من لم داده و میت لوف داره توی فر میپزه. بعد از 3 روز خیلی بد، همه چیز برگشته به حالت اول، جز اینکه قرار شد تا وقتی کری خونه اش رو اجاره نداده، فقط به دیدارهای هفتگی ادامه بدیم.
توی این چندروز خیلی فکر کردم، کامنتهای شما هم خیلی کمک کرد که بتونم همه چیز رو از دریچه چشم کری نگاه کنم. دیروز که توی کافی شاپ دیدمش، اولین جمله ام معذرت خواهی بود از اینکه خواسته بودم بره . بعد بهش گفتم که درکش میکنم و میفهمم که چرا چنین عکس العملی نشون داده. یک دفعه اون ترس و نگرانی که توی چهره اش بود جاش رو به یک لبخند بزرگ روی لبهاش داد. در حالیکه چشمهاش از خوشحالی برق میزد گفت که این دو سه روزه خیلی خیلی بهش سخت گذشته و اگر دو هفته طول میکشید حتما دیوونه میشد. گفت که خیلی ترسیده و فکر کرده علت ملاقاتمون اینه که من میخواستم همه چیز رو تموم کنم و ازش خداحافظی کنم. با زهم ازم معذرت خواست و گفت که برخوردش اشتباه بوده مشکلی با پرداخت نصف هزینه ها نداره. بهش گفتم که خیلی فکر کردم وبه این نتیجه رسیدم که اگر توی خونه من زندگی کنیم یکیمون ناراضی خواهد بود. حتی اگر تو بخواهی با رضایت نصف اجاره خونه رو پرداخت کنی من ته دلم احساس بدی دارم. بهش گفتم که میفهمم که تو خودت خونه داری و نیازی نداشتی که بیای با من زندگی کنی و اجاره خونه بدی به من. بهش گفتم که یا باهم یک جایی رو مشترک اجاره کنیم و یا اگر میخوای با من زندگی کنی و نصف ارزش اجاره رو پرداخت کنی باید قبلا خونه ات رو اجاره داده باشی، اینطوری زندگی توی خونه من به نفع هردمونه و تااون موقع بگذار همدیگه رو مثل قبل هفتگی ببینیم. بهم میگه داری بهم انگیزه میدی که با سرعت خونه ام رو اجاره بدم.میگم آره! گفته بودم که کری توی اینجور تصمیم گیریها خیلی کنده، توی موردهای روزمره نه، مشکلی باهاش ندارم ولی فروش خونه و خرید ماشین و اینها براش سخته. اگر واقعا بخواد با هم زندگی کنیم خونه اش رو اجاره میده و بعد تصمیم میگیریم که جای دیگه ای رو اجاره کنیم یا هردو خونه من بمونیم.
خودم که فکر می کنم راه حل خوبیه. کری ازم کلی هم تشکر کرد از اینکه زودتر ازدو هفته باهاش تماس گرفتم و همین که ذهنم نسبت به این موضوع باز بوده. به من میگه تو هوش عاطفی خیلی بالایی داری. خلاصه اینطوری. و حالا هردو خوشحال و خندانیم و برای سفر پرتغال داریم برنامه ریزی میکنیم.
بهش میگم این چند روز که نبودی من اصلا اجاق گاز رو روشن نکردم، ماشین ظرفوشیی رو راه ننداختم، حتی آشغالها رو هم پایین نبردم و همه خوراکیهای تو رو بجای شام خوردم. خوشحالم که رابطه ام با کری طوریه که نمیترسم از اینکه بگم نبودنش برام چقدر سخت بوده. کری یک پلوپز کوچولو داره که خیلی دوست داره. میگه وقتی رفتم خونه یک پلوپز دیگه سفارش دادم. فکر کردم حتی اگر برک آپ کنیم دوست دارم این پلوپز اینجا بمونه که تو وقتی بهش نگاه میکنی یاد من بیفتی.
دوستهای خوبم مرسی از کامنتهاتون نمیدونین شنیدن نظرات مختلف چقدر بهم کمک کرد تا دیدگاه کری رو هم درک کنم. خب همین فعلا تا بعد.
سلام.دیشب حالم بهتر بود، بدون کمک خواب آور یا شراب عمیق خوابیدم. اما خوردن احساسی در طول روز بشدت ادامه داشت. امروز عصر قراره کری رو توی کافی شاپ ببنیم. بعد از فکر کردنهای زیاد تصمیم گرفتم که چی میخوام بهش بگم.
میخوام بهش بگم که وقتی دیت کردن رو شروع کردم، و حتی وقتی قرار شد دو ماه آزمایشی بیاد خونه من زندگی کنه، اصلا به این فکر نکرده بودم که زندگی دو نفره قراره هزینه اجاره من رو کم کنه، و بهش به چشم منبع جدید درآمد نگاه نکرده بودم .این فکری هست که بعدها وقتی باهم از بازنشستگیم حرف زدیم خودش توی ذهنم انداخت.
میخوام بهش بگم که نقطه نظر و احساسش رو میفهمم و اگر اون شرایط دوباره تکرار میشد به اون زودی تصمیم نمیگرفتم و بهش نمیگفتم که : "فردا صبح باید بری" .
بهش میگم که زندگی مشترک توی خونه من دیگه یک گزینه نیست .چون بعد از بحثی که داشتیم اگر تو نصف هزینه ها رو پرداخت کنی، ته دلت فکر میکنی که داره ازت استفاده مالی میشه و حتی اگر تو چنین حسی نداشته باشی ،من احساس میکنم که تو داری چنین فکری میکنی. بنابراین همونطور که قبلا هم تصمیم گرفته بودیم، بهتره یک جای جدید رو بگیریم که و تا اون موقع هرکس خونه خودش زندگی کنه و به دیدارهای هفتگیمون ادامه بدیم.
بهش میگم اگر تو یک جایی رو بخری، همونطور که خودت هم گفتی چون قسط و اجاره ای نمیدی، لازم نیست من مبلغی بابت اجاره بهت پرداخت کنم و فقط تو ی بقیه هزینه ها دیگه شرکت میکنم. اما اگر جایی رو اجاره کردی من توی اجاره سهیم میشم اما سهم من نباید بیشتر از فلان مبلغ باشه. و در اینصورت دو ماه اول اجاره پرداخت نمیکنم، چون زمان لازم دارم هم برای اجاره دادن خونه ام و هم همونطور که تو دوماه پیش من بودی تا ببینیم که زندگی مشترک توی خونه من چطوره، منهم نیاز دارم ببینم که زندگی مشترک توی خونه مشترک برای من چطوره.
بهش میگم که به انتخابت برای اجاره اطمنیان دارم، برای اینکه میدونم اگر قرار باشه باهم دنبال جابگردیم و سرچ کنیم اینکار تا ابد طول میکشه. همینطور میدونم که اگر بگم تا وقتی که قراره جای جدید رو بگیریم برگرده پیش من زندگی کنه، با توجه به سرعت تصمیم گیری کری میدونم این کار تا ابد طول میکشه و برمیگردیم به همون نقطه اول.
خب این تصمیمهایی هست که گرفتم.
اگر همه چیز خوب پیش رفت که با هم میمنونیم ، و در بدترین حالت به اجاره دادن خونه ام ادامه میدم و یک جای کوچک برای خودم میگیرم که به محل کارم نزدیکتر باشه.
سعی کنم امروز درست غذا بخورم. فکر کنم از وقتی کری رفته اقلا 2 پوند اضافه وزن پیدا کردم. دیروز باشگاه هم نرفتم.
خب همین.
وقتی دیت کردن رو شروع کردم به این فکر نکرده بودم که زندگی مشترک قراره هزینه هام رو کمتر کنه، البته ابدا اشکالی نداره که آدم به این نکته هم فکر کنه، ولی من نکردم. وقتی با کری آشنا شدم از زمانی که قراره بازنشسته بشم پرسید و اینکه اون موقع میتونیم بیشتر با هم سفر بریم و از این حرفها. برنامه من این بود که حداقل تا وقتی قسطهای خونه ام رو پرداخت نکردم بازنشسته نشم ولی کری تشویقم کرد که حساب وکتاب دقیقتری بکنم و من احساس کردم میخواد بگه که اگر بازنشسته بشم درآمدم کافی نخواهد بود و زندگی با اون از نظر مالی برای من مفیده. شاید میخواست اینطوری من رو که به ادامه رابطه علاقمند تر کنه . از اون موقع من به این فکر کردم که اگر بتونم قسطهام رو زودتر پرداخت کنم میتونم زودتر بازنشسته بشم.
بعد قرار شد با هم خونه بگیریم . اول قرار بود کری خونه بخره و بعد فکر کرد که بهتره اجاره کنیم تا ببینیم از محیطش خوشمون میاد یا نه. من فکر کردم که بعد از چند ماه که مطمئن شدم همه چیز مرتبه خونه ام رو اجاره میدم و بخشی از اجاره ای رو که میگیرم با کری توی پراخت اجاره خونه جدید سهیم میشم و بخشیش رو هم اضافه میکنم به قسط ماهانه خونه ام تا زودتر پرداخت بشه. بعدفکر کردم که اجاره دادن خونه ام دردرسر و خرج داره، باید یک سری تعمیرات انجام بدم و بعد خسارتی که به خونه میخوره و کنار اومدن با مستاجر و اینها و چطوره بجای اینکه خونه جدید اجاره کنیم، خونه من بمونیم و کری اون پولی رو که میخواسته بابت محل اجاره ای بده، به من پراخت کنه. یعنی فکر زندگی کردن با کری بخاطر کم شدن هزینه های من نبود! اما تصمیم به این که بجای نقل مکان به خونه جدید و اجاره دادن خونه ام و دردسرهاست همین جا بمونم و دوری راه رو تحمل کنم این بود. حالا دارم فکر میکنم که شاید باید اون تصمیم رو میگرفتم. شاید باید به کری بگم که میتونه توی آرلینگتون خونه اجاره کنه و من هم سهم اجاره ام رو میدم و تا اون موقع هر کدوم توی خونه خودمون زندگی کنیم! اینطوری کری که توی تصمیم گیریهاش خیلی خیلی سر فرصت و کند تصمیم میگیره کمی بخودش میاد و عجله بیشتری میکنه و متوجه میشه که موقعیت زندگی توی خونه من رو که از آپارتمانهای آرلینگتون برای اون ارزون تر تموم میشده از دست داده.
یعنی چی؟ یعنی برای اینکه یک نکته رو به کری ثابت کنم میخوام خودم رو دچار اسباب کشی و اجاره دادن خونه و ضرر مالی یا بگم سود مالی کمتر کنم؟
ولی زندگی توی خونه جدید منافع دیگه ای هم داره ، نزدیک شدن به محل کار و نزدیک شدن به داون تاون و کلا نو شدن همه چیز. درسته که این کار سخت تر از موندن همین جاست و از نظر اقتصادی هم منفعتش برای من کمتره ولی شاید بهترین انتخاب باشه؟
اما تا اون موقع چی؟ خب اگر من به کری بگم که برگرده و با هم زندگی کنیم تا وقتی خونه ا جاره کنیم با توجه به شناختی که توی سرعت تصمیم گیریش دارم این کار تا ابد طول میکشه. مگر اینکه بگم خیلی خب. هرکس خونه خودش هست مثل قبل میتونیم آخر هفته ها باهم باشیم تا وقتی که خونه مشترک بگیریم!
به کری تکست زدم که میخوام باهاش حرف بزنم. تا فردا عصر باید روی این موضوع تصمیم بگیرم. خب همین فعلا.
سلام.کری دیروز چندین بار تکست زد و معذرت خواست و گفت که حق با منه و هزینه ها باید نصف بشه و مغزش اون شب خوب کار نمیکرده. من گفتم که نیاز به آرامش دارم و میخوام دو هفته ای دور از هم باشیم. گفت که وسائلش رو جمع میکنه و مورفی رو هم میبره ولی میخوام که شب که رسیدم قبل از رفتنش با هم حرف بزنیم که گفتم نه!
شب توی راه فکر میکردم که وقتی برسم کری رفته یا هنوز هست؟ ته دلم ، دوست داشتم که هنوز نرفته باشه! وقتی پارک کردم و ماشین رو به شارژر وصل کردم منتظر شنیدن صدای پارس مورفی بودم که حضورم رو حس میکرد و میومد به استقبالم، اما خبری نشد، فهمیدم که رفتن. اولین نشانه های رفتنشون نبودن قلاده مورفی روی جا کفشی بود. اومدم بالا، قبلا روی میز ناهار خوری یک گلدون گل بود، طبق قولی که کری داده بود برای اینکه همیشه گل تازه توی خونه داشته باشم. اما روی میز جلوی کاناپه یک گلدون گل جدید هم بود دو دسته بزرگ گل رز و یک پاکت آبی که توش یک کارت بود از طرف کری. بقیه خونه رو گشتم. چیزی دیگه ای نبرده بود جز طرف آب و غذای کری. بقیه چیزها سر جاش بودن. لباسهاش توی کمد بود، صندلی راحتیش سر جای خودش ، مونیتور بزرگ توی اطاق مهمون سر جای خودش. یعنی که رفتنش رو کاملا موقتی میدونست یا اینکه کلا وقت و حال اسباب کشی نداشته.
دیشب حالم از پریشب بهتر بود، اما مثل یک چرخ گوشت هرچی که پیدا میکردم میخوردم! من معمولا کاری به خوراکیهای کری ندارم اما دیروز رفتم سراغ خوراکیهاش. مربای تمشک، عسل چیپس و خلاصه هرچی که فکرش رو بکنین .شب هم قبل از خواب نه خواب آور گیاهی و پودر منیزیم خوردم نه قرص بروفن، مستقیم از بطری شراب توی یخچال چند قلوپ نوشیدم و فکر کردم که هرچند کمه اما احتمالا اثر روانیش باعث میشه بخوابم و خوابیدم.
دیشب مثل موقعهایی که هنوز کری نبود سریال تکراری نگاه کردم و اول جلوی تی وی خوابم برد و بعد بزور خودم و وسائلم رو کشوندم توی اتاق خوابم. فکر کردم که وجود کری به خواب و بیداری من نظم داده بود.
صبح با دوستم "ج" حرف زدم که مشاوره خوبی بهم داد. گفت ببین تو خودت به من گفته بودیکه هنوز از اینکه میخوای با کری زندگی کنی مطمئن نیستی! خب اونهم این رو حس کرده! و گفت که مساله برای کری شاید بیشتر عاطفی بوده تا مالی! یعنی واقعا حس کرده که تو هدفت اینه که از موندنش پول دربیاری و زندگیت رو راحت تر کنی!
دوستم میگفت درسته که تو به کری گفتی 2 هفته بهت فضا بده ولی لازم نیست دو هفته صبر کنی، هر وقت که احساس آرامش کردی و تونستی خوب و بدون عصبانیت بهش گوش کنی باهاش حرف بزن.
خب سوال از خودم: " آیا انگیزه من از اینکه کری باهام زندگی کنه بیشتر اینه که از نظر مالی هزینه هام نصف میشه یا نه؟
یعنی واقعا این قسمت از ماجرا چقدر توی تصمیم گیری برای زندگی با کری نقش داشته؟
فرض کنیم که من قسطهای خونه ام پرداخت شده بود. یک پس انداز بزرگ توی بانک داشتم، از نظر مالی می تونستم توی اولین فرصتی که قانونا میتونم، بازنشسته بشم، باز هم دوست داشتم که کری باهام زندگی کنه؟ این سوال مهمیه!
خب باید برم به کارم برسم بقیه اش رو بعدا مینویسم. ضمنا دوستانی که اینجا رو میخونن خوشحال میشم که آدرس رو توی وبلاگشون برای بقیه بگذارن یا حتی توی پیوندهاشون. مرسی
سلام دوباره. دوران، دوران وراجیه! الیاس توی اتاقم نشسته و داره تست خوندن میده! میرم دم کلاس سوم دنبالش میگم من باید از الیاس تست بگیرم. معلمش میخنده! الیاس یک دانش آموز اوکرائین هست که امسال مدرسه ما اومده و انگلیسی رو خیلی ابتدایی و دست پا شکسته حرف میزنه.
بهش میگم میدونم که این تست برات راحت نیست. اگر به روسی بود برات راحت بود ولی سعیت رو بکن. جوابها رو شانسی میزنه و تست رو خیلی زود تموم میکنه و میفرسته بره. زمینه لپتاپش رو سیاه انتخاب کرده. میگم چرا این سیاهه؟ میگه رنگ سیاه رو دوست داره. تستش که تموم میشه بهش کاغذ و مداد شمعی میدم که نقاشی کنه. ازش از خواهر و برادرشهاش میپرسم همون جوری دست و پا شکسته جواب میده. از پدر بزرگ و مادر بزرگش میپرسم. میگه که اوکرائین هستند. میگم متاسفم برای جنگ و اینکه دلش برای اونها تنگ میشه. نقاشی میکشه. میگم حیوان مورد علاقه ات چیه؟ میگه خفاش! میگم چرا؟ میگه چون سیاهه! نمیدونم والا.. بچه جنگ زده ای که ازاوکرائین اومده و غریبه و خدا میدونه چی دیده و چی شنیده چه انتظار دیگه ای میشه داشت.
الیاس موهاش سیاهه پوستش سفیده . یکمی شبیه بچه های ایرانیه .ریاضیش خیلی خوبه اما معلم باید براش با اپلیکیشن ترجمه کنه!
به خانم کلاغ میگم من با الیاس توی اتاقم هستم اگر کس دیگه ای باید جداگانه تست بشه بفرستش توی اتاق من. خانم کلاغ میگه باشه. امروزخانم کلاغ با من مهربون بود. موقع حرف زدم دو سه بار با صمیمیت زد به شونه ام. بعضی ها اینطورین، هرچی کمتر تحویلشون بگیری نزدیک تر میشن. درست مثل الاغ! یعنی عقب عقب میرن!
خانم ژ ( هم اتاقیم) امروز نیومده، دیروز گفت که شوهرش یک Procedure داره. یعنی چی؟ معمولا چیزیه که نمیخوانم مستقیم بگن. مثلا اگر دندونش بود یا آزمایش خون داشت یا چیزی.. میگفت.
خوبه که نیست وگرنه از چهره من خوب میتونست بفهمه که چیزی سر جاش نیست. اون وقت باید بهش میگفتم که شب حالم خوب نبوده و نتونستم خوب بخوابم . امروز توی ماشین بیشتر مسیر رو گریه کرد م ، خوبیش این بود که کلی دلم باز شد. به جملات تاکیدی مثبت هم گوش دادم که میگفت :": این احساس موقتیه و حالم خوب میشه. میگفت:" من برای مقابله با شرایطی که توش هستم مجهز هستم " و چیزهای خوب دیگه.
روزهای دیگه هم به این جملات گوش میدم ولی مثل امروز برام معنای دیگه ای داشت.
اگر کری بره جاش خالی میشه. "س" میگه به خوبیهاش فکر کن. میگه حالا که معذرت خواسته و گفته که مشکلی نداره توی پرداخت هزینه و حتی همه قسط خونه رو هم میخواد بده، بهش یک شانس دیگه بده. میگه اگر واقعا میخوای با کسی زندگی کنی اون بهترین فرده.
من میگم که کری از چشم من افتاده. از اول هم که عاشقش نبودم. بخاطر محبتی که ازش میدیدیم دوستش داشتم. اما این خصوصیت بنظرم خیلی Cheap میاد. اینکه چطور راضی میشه که با من زندگی کنه بدون اینکه بخواد سهم عادلانه خودش رو بگه و من ناچارم باهاش در موردش بحث کنم!!!
خب همین دیگه تا بعد
سلام. صبح موقع رانندگی اول به تراپیستم تسکت میزنم و ازش جلسه اضطراری میخوام . بعد به دوستم که ایرانه زنگ میزنم که بر نمیداره به دوست کانادایی که موقتا دانمارکه که اونهم نیست و ،آخر به دوستم "س" که ببینم قبل ازشروع کارش وقت داره حرف بزنیم که میگه آره. میگه خوبی همه چیز مرتبه؟ میگم :"نه!"
براش از مکالمه ای که دیشب با کری داشتم حرف میزنم باجزییات کامل. این از اون موقعهاست که بقول دزیره "میل به وراجی" دارم. وقتی که ناراحتیهام سبک هستند دوست دارم توی تنهایی حلشون میکنم،و وقتی که حجمشون زیاده دارم ددر موردشون "وراجی" میکنم.
چند روز قبل به کری گفته بودم اگر ترجیح میدم بجای اجاره یک خونه جدید با هم د، توی خونه من زندگی کنیم چون اینطوری از نظر مالی برای من بهتره و میتونه کمک کنه که بتونم قسطهای خونه ام روسریعتر پرداخت کنم و زودتر بازنشسته بشم. کری گفت اگر تو اینطوری میخوای باشه و دلیل اصلیش برای میل به اجاره یک جای جدید نزدیک ترشدن من به محل کارم بوده. یعنی میخوام بگم این بحث رو شاید حدود یک هفته پیش داشتیم. بعد از اون من منتظر بودم تا کری این بحث رو شروع کنه که چطوری میخواد توی پرداخت هزینه ها با من شریک بشه. دیروز با تراپیستم حرف زدم و اون گفت که تو چرا شروع نمیکنی؟
دیشب جلوی تلویزیون نشسته بودیم ، حرف این شد که دو ماهه که داریم با هم زندگی میکنیم ، و اینها و بعد حرف به جایی رسید که مناسب دیدم بپرسم که کری از نظر مالی چه برنامه ای داره و چطوری دوست داره توی هزینه ها سهیم بشه. میدونین چی گفت؟ "گفت که منظورم رو نمیفهمه!!" گفتم یعنی تو که داری اینجا زندگی میکنی چطور میخواهی توی هزینه ها شرکت کنی. گفت نمیدونه و این براش جدیده و انتظار چنین بحثی رو نداشته ! خواست بدونه که نظر من چیه. من گفتم که فکر میکنم نصف نرخ ماهانه ارزش اجاره ای خونه من ، به اضافه نصف هزینه آب و برق و گاز و انیترت میشه سهم اون. و برای خورد و خوراک و هزینه های روزمره میتونیم حساب مشترک باز کنیم و هر دو توش پول بگذاریم." کری جا خورد! گفت یعنی تو میخوای با من قرار داد اجاره امضا کنی؟ گفتم من نیازی به قرارداد ندارم مگر اینکه تو بخوای ! گفت که بر چه اساسی اون باید نصف ارزش اجاره رو بده؟ در حالیکه خونه مال منه و من هم که اجاره نمیدم، و آیا میخوام از این خونه پول در بیاری؟ " و بعدکلی بحثهای تکنینکی یا بقول کری آنالاتیکال داشتیم. میگم من اینجا قسط میدم، میگه اگر اینجا قسط نداشت و پرداخت کرده بودی چی؟ باز هم از من اجاره میگرفتی و با من مثل یک مستاجر رفتار میکردی؟ میگم ببین، فرض کن دو نفر هر کدوم یک خونه دارن بعد تصمیم میگیرن با هم زندگی کنن، آیا این عادلانه هست که یکیشون خونه اش رو اجاره بده و پول اجاره رو بگذاره به حساب شخصیش و بعد بدون پرداخت هیچ مبلغی بیاد رایگان خونه اون یکی زندگی کنه؟ تو الان یک خونه بزگ داری که ارزشش از خونه من کلی بیشتره! اگر میگی به پول نیاز نداری و اجاره اش نمیدی مساله خودته.
گفت بر چه اساسی باید این هزینه اجاره نصف بشه؟ گفتم بر ای اساس که هردو داریم اینجا زندگی میکنیم و از بطور مساوی از استفاده میکنیم. گفت باید بررسی کنم ببینم اجاره توی منطقه چنده و بعد هم ما قرار بود که 3 ماه با هم باشیم و همدیگه رو بشناسیم و بعد تصمیم بگیریم الان تازه دو ماهه ! که گفتم نه مطمئنا قرارمون 2 ماه بود . بعد گفت تازه پرداخت باید براساس درآمد ماهانه باشه! درآمد تو بیشتر از منه چرا باید هزینه ها رو نصف کنیم!!!!! اینجا دیگه بزور جلوی ظهرو خشمم رو گرفتم.برای اینکه اگر ارزش خونه و پس انداز کری رو رویهم بگذرایم 10 برابر دارایی منه! این رو که بهش میگم ، میگه بله ولی پولی که توی بانکه که حساب نیست . پولی که ماهانه بعنوان حقوق بازنشستگی دریافت میکنم از تو کمتره!!!!
گفتم یعنی اگر من راضی بشم که تو یک چهارم من یعنی مثلا فقط 500 دلار در ماه پرداخت کنی و مثلا من 2500، تو اوکی هستی؟ گفت خب اگر برای من اینطوری عادلانه هست ولی ممکنه برای تو نباشه!گفتم نه راست میگی. 500 دلار خوبه نه؟ دیدم داره راضی میشه!!!!!! اینجا دیگه گفتم :" فردا باید وسائلت رو برداری و بری"
یعنی هرچی فکر میکنم نمیفهمم آدمی که وضع مالیش از من خیلی بهتره و اینهمه ادعای دوست داشتن وعاشقی میکنه سر مسائل مالی که میشه اینطوری دو دوتاچهار تا میکنه و حتی سهم عادلانه خودش رو هم نمیخواد بده! اینکه برای خودش ماشین جدید نمیگیره و ماههاست که توی مرحله تصمیم گیریه زیاد به من مربوط نیست. یا اینکه دلش نمیاد برای خودش لباس گرون بخره باز هم مساله من نیست اما...
عکس العمل من رو که دید کلی معذرت خواهی کرد . گفت انتظار این بحث رو نداشته!!!! و اینکه مساله پول نیست و من رو دوست داره و نمیخواد این رابطه قطع بشه و هر کاری که بخوام انجام میده و اصلا حق با منه و اگر من فکر میکنم که باید نصف هزینه ها رو بده، اینکار رو میکنه.میگه پول براش مهم نیست و اگر من هر زمانی نیاز به پول داشته باشم یا کمک بخوام کمکم میکنه، اگر شغلم و از دست بدم یا مریض بشم کنارم هست و از نظر مالی حمایتم میکنه. میگم ببین ممنون که حمایت میکنی ولی من در مورد کمک یا حمایت حرف نمیزنم. قبل از اینکه تو بیایا و تا همین الان هم هزینه های زندگیم روخودم پرداخت کردم و نیاز به کمک مالی ندارم. اون چیزی که ازش میخوام سهمی هست که هر آدم بزرگسالی باید بابت فضایی که اشغال میکنه و چیزهایی که مصرف میکنه پرداخت کنه. هی با دست بهم نشون میده که عشق این بالاست و پول این پایین! و معذرت خواهی میکنه که منظورش این نبوده و اشتباه کرده و یا من اشتباه فهمیدم و از این حرفها ...میگم وقتی دو دوتا چهار تا میکردی من عشق رو اون پایین پایین ها هم بزور دیدم.
میگه اگر تو میومدی خونه من زندگی میکردی ازت انتظار پرداخت اجاره نداشتم. گفتم اگر من هم مردی بودم که بازنشسته شده؛، توی بانک بقول خودت اینهمه پول که میگی داره، نیاز مالی اصلا نداره بطوری که میگه خونه ام رو برای چی اجاره بدم دردسره ، و طرف مقابلم زنی بود که فقط 10 سال سابقه کار داره و نصف درآمدش برای قسط میره و یک چهارمش برای حساب بازنشستگی، مطمئن باش من هم از تو اجاره نمیگرفتم!خلاصه...
دیشب حالم خیلی بد بود. کری توی اتاق مهمون خوابید. مورفی توی تخت من. بغلش کردم محکم. فکر کردم که این تنها شدن برام چقدر سخت خواهد بود. خوابم نمیبرد رفتم پایین پودر منیزیم خور دم، فایده نداشت. گرسنه ام بود نون و پنیر و عسل خوردم فایده نداشت. دوتا بروفن خوردم فایده نداشت. کمی شراب خوردم و شاید 2 یا 3 ساعت تا صبح خوابیدم. صبح دوباره کری شروع کرد که دوستم داره و حق با منه و باید هزینه ها نصف بشه واصلا اون حاضره که همه قسط خونه رو بده و از این حرفها...
دوستم"س"میگه زود تصمیم نگیر. اگر حاضره نصف هزینه ها رو بده بهش یک فرصت دیگه بده. ولی من احساس میکنم که از چشمم افتاده. به دوستم میگم یعنی چطور کسی دلش راضی میشه اینطوری مفت و مجانی زندگی کنه؟ میگم مسافرت و هدیه مگر چقدر خرج داره؟ 20 درصد اجاره ای یا سهمی که باید برای زندگی اینجا بده هم نمیشه. خب بگذریم.
کری تسکت زده برای معذرت خواهی که یک فرصت دیگه بهم بده و تو راست میگی و من خودم باید این بحث رو شروع میکردم و قتی قرار شد اینجا زندگی کنیم شروع میکردم به پرداخت هزینه ها و حالا یک فرصت دیگه میخواد و اینکه ببخشمش. بهش جواب میدم که نیاز به زمان دارم تا احساسم رو پردازش کنم. میگه نگرانه که من منظورش روخوب نفهمیده باشم و نیاز به توضیح دادن داره.
یک نکته مثبت این بود که با اینکه خشمگین بو دم و بهم شوک بدی وارد شده بود اما با آرامش و بدون طعنه و توهین حرف میزدم یعنی بالغانه، و این خوب بود.
من واقعا دلم نمیخواد کری اذیت بشه در عین حال که فکر میکنم به من چه؟حمایت از احساسات دیگران به من چه؟ من مسئول حمایت از خودم هستم همین.
خب برم بعدا بقیه اش رو مینویسم. نیاز داشتم بنویسم تا فکرم مرتب بشه.
سلام. چقدر دلم برای بی هوا نوشتن تنگ شده بود. بعد از 18 سال نوشتن اولین بار بود که نگرانی اینکه کسی ممکنه اینجا رو بخونه فضای نفس کشیدنم رو تنگ کرده بود.
روی صندلی کری نشستم، همون مشکیه که از خونه اش آورده ، کری روی کاناپه نشسته و اینطوری احساس میکنم که فضای خصوصیم حفظ میشه. پسورد لپ تاپ خونه رو عوض کردم و حواسم هم هست که این وبلاگ رو بیشتر از محل کار آپدیت کنم. دیگه چی؟
خیلی ها از من آدرس خواستین . خب این برای من خیلی سخته که به تک تک این دوستان ایمیل بزنم و آدرس جدیدم رو بفرستم. برای دوستانی که وبلاگ دارن آدرس رو میفرستم. وبلاگ قبلی هم که سر جاش هست ادامه داره .
اما چه خبر؟ عصبیم بشدت چرا؟ می خواستم از طریقpaypal برای کری پول بفرستم اشتباهی دوبار فرستادم یکبار به حساب کری و یکبار به یک حساب دیگه که اسم مشابهی داره کلی وقت صر ف تماس گرفتن با بانگ و خود paypal شد تا اون پول رو برگردونم ، البته اگر بشه . قسمت دیگه روزم صرف این شد که ببینم برای برق و آب و گاز چقدر در ماه هزینه میکنم، چون اینها همه بطور خودکار از حسابم کم میشه چندا ن دقت نمیکنم که هرکدومشون چقدر میشه. 4 روزه دیگه دو ماه میشه که با کری با هم زندگی میکنیم و باید ببینم هزینه ها حدودا چقدره. من منتظرم که کری صبحت رو شروع کنه که چطور میخواد پرداخت توی هزینه ها مشارکت کنه ولی فعلا حرفی نزده. راستی یک قسمت دیگه از وقتم هم صرف سرچ کردن صبحت با وکیل شد .روزی که میرفتم هایکنیگ یک خانم ایرانی که توی کار معاملات ملکی بود این نگرانی رو برام ایجاد کرد و گفت اگر که میخوای با پارتنرت زندگی کنی و اون ماهانه بهت پول میده حتما باهاش قرار داد اجاره ببند که بعدا نگه بخشی از قسط خونه رو داده و بعدا بخواد ادعایی کنه. خب بله من میدونم که کری چنین آدمی بنظر نمیاد ولی توی این دنیا آدم اونقدر چیزهای عجیب میبینه و وقتی رابطه ها بهم میخوره اونقدر مردم کارهای غیر منتظره میکنن که نگو. خلاصه امروز کلی تحقیق کردم و آخرش با یک نفر که کارش دادن توصیه های مالی حرف زدم که گفت که قرار داد اجاره بنویسی و چه ننویسی پارتنرت حقی برا ی خونه پید ا نمیکنه. میدونین توی زندگی یاد گرفتم که برای خواسته ها و نگرانیهام ارزش قائل بشم. اگر مساله ای فکرم رو مشغول کنه حق خودم میدونم که در موردش حرف بزنم. چه مسائل مالی و چه هر مساله دیگه ای. خب خودم هم هنوز نمیدونم کری چقدر باید مشارکت کنه. خب مثلا شاید نصف قسط خونه و نصف هزینه برق و آب و گاز بطور تفریبی بصورت یک مبلغ ثابت به حسابم واریز بشه. و بعد که یک حساب مشترک هم باز کنیم و هر ماه مقداری توش پول بگذاریم و برای مخارج مشترک و مثل خرید خونه و بیرون غذا خور دن و اینها استفاده کنیم.
البته قبل از هر پیشنهادی من از کری میپرسم که نظر خودش چیه و چطور دوست داره مشارکت کنه.
وزنم 124.5 هست الان. میخوام بشم 120 تا عضلاتم خوبتر بنظر بیاد. فعلا همین خدحافظ.