باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

یکشنبه 4 ژانویه

سلام.  بعد از 15 روز فردا برمیگردم مدرسه. یک جاخوندم که معلمها هیچوقت نمیگن "برمیگردم سر کار" بجاش میگن برمیگردم مدرسه! 

 هاوایی خوب بود سر سبز، کوهستان ودریا کنار هم، جنگلهای بارانی با گیاهان غول پیکر، انگار همه گیاهان آپارتمانی که میشناختیم از توی گلدونشون اومده باشن بیرون و بطرز عجیبی رشد کرده باشن.توی باغ گیاهشناسی که به جنگل استوایی بیشتر شبیه بود،سه ساعت وقت گذرونیدم، خانم راهنما برامون توضیح داد که 90% درختهای جزیره از مناطق دیگه آورده شدن و فقط 10% اونها بومی هستند. باغ گیاهشناسی غیر از درختها و گل ها   درخت میوه هم داشت، مثلا پشن فروت و پرتقال و البته نارگیل و موز و چند میوه دیگه که اسمشون رو یادم نمونده. راستی میدونستینن که وانیل از یک گل ارکیده مخصوص میاد؟ یا اینکه گل بگونیا خوردنیه و طعم ترشی هم داره؟ یک درخت جالب هم بود که خانم راهنما هشدار داد که  بشدت سمیه وبدون دستکش نباید بهش دست زد.

آهان راستی یک نکته جالب در مورد جزیره ای که بودیم( هاوایی جزائر مختلف داره) اینکه خروسها و مرغهای ولگرد زیاد بودن، درست مثل کبوترها که جاهای دیگه فراوون هستند،  و راحت برای خودشون رفت و آمد میکردن، توی خیابونها حتی رستورانها پارکها، کسی هم بهشون کاری نداشت. و صبحها با صدای خروسهای توی محوطه از خواب بیدار میشدیم. 

این مدت زیاد هایکنیگ رفتیم ساحل رفتیم ، یک روزش رفتیم مراسم رقص سنتی هاوایی که رقص آتیش بود، یک روزش رفتیم تماشای ماهیهای زیر آب، یک روزش برای ماساژ رفتیم توی هوای آزاد، با ملایمی میوزید و  به موزیک گوش میدادیم  و دیگه از این ریلکس تر دیگه نمیشد بود. اما همه تر از همه  روز تولدم هم که کری ازم خواستگاری کرد.  از چند روز قبلش هی میگفت بریم با هم  هدیه انتخاب کن برا ی خودت و من هی گشتم و آخر گفتم چیزی نمیخوام و کری گفت اشکالی نداره من یک هدیه دیگه برای تولدت گرفتم . شبش قرار بود بریم بیرون اما کری که نمیخواست توی رستوران ازم خواستگاری کنه ، بهم گفت بشین اینجا روی مبل و این رو که گفت من حدس زدم که جریان چیه و خوشحال شدم که ناخنهام رو قبل از سفر مرتب کرده بودم و لاک قرمز زده بودم. 

 کری  بعدا برام گفت که از سپتامبر که در مورد ازدواج حرف زده بودیم  تا حالا دا شته در موردش فکر میکرده . قرار بود سالگرد سه سالگی مون در موردش تصمیم بگیریم  ولی اوت تصمیمش رو گرفته بوده و نمیخواسته تا سپتامبر سال دیگه صبر کنه و  تصمیم گرفته روز تولدم خواستگاری کنه . کلی هم ترس و لرز داشته که  چطور و کی خواستگاری کنه و چی بگه و اگر من قبول نکنم چی میشه و رابطه مون چه شکلی میشه و از این حرفها.

حلقه ایکه که کری بارم گرفته بود کمی گشاد بود، گفت بریم بدیم تنگش کنن و اگر مدل دیگه ای دوست داشتم عوضش کنم.امروز رفتیم جواهر فروشی و من از یک حلقه دیگه بیشتر خوشم اومد و اونهم البته گشاد بود و قرار شد اندازه ام کنن. 

سه ماه پیش که حرف ازدواج شده بود، کری گفته بود تعهد بزرگیه و من همه اش فکر کرده بودم که  یعنی من رو دوست داره ولی نه اونقدر که بخواد متعهد بشه؟  بیشتر از اینکه بخوام ازدواج کنم این برام مهم بودکه بدونم کری تا اون اندازه جدی هست!حالا که جدیتش رو نشون داده و منهم با خوشحالی قبول کردم، ته ذهنم از خودم سوال میکنم آیا واقعا این چیزیه که میخوام؟ و این ازدواج آیا چیزی رو توی رابطه ما تغییر میده یا نه؟مثلا انتظاراتمون از همدیگه؟   حرف زیاده ولی همینها فعلا.


جمعه ۲ ژانویه

سلام، وسائلمون رو بستیم و یک ساعت دیگه اتاق هتل رو تحویل میدیم. چقدر اینجا همهپچیز آرومه، اصلا هوای هاوایی آدم رو  ریلکس میکنه. یک چیز جالب اینکه اینجا مرغ و‌خروسهای آزاد مثل کبوترها و‌گنجشها همه‌جا هستندو کسی بهشون کار نداره. دور ساحلها سبز ه و کوههای جنگلی داره، درختهای پر از گل همه جا دیده میشه. خب همین فعلا تا بعد.

یکشنبه ۲۸ دسامبر

سلام. اولا که برای تعطیلات هاوایی هستیم، دوما که امروز تولدم بود و مهم تر ازهمه اینکه کری  ازم‌خواستگاری کرد و‌منهم قبول کردم. الان هم یک‌حلقه الماس توی انگشتمه!