-
باز هم که وبلاگها باز نمیشن!!!
سهشنبه 13 خرداد 1404 11:53
سلام. خب بلاگ اسکای دوباره باز نمیشه، فقط میشه مقدمه پستها رو از طریق پیامهای آپدیت شده دید. این مشکل منه یا همه این مشکل رو دارن؟ جواب بدین لطفا.
-
دوشنبه 2 جون
دوشنبه 12 خرداد 1404 14:42
سلام. امروز رو بهتریه. خانم مدیر گفته بود دوشنبه (امروز) برای میتنیگ وقت داره. من جواب داده بودم که 2.5 برای من خوبه. منتظر بودم که ایمیل بزنه و تایید کنه، یا تقویم برای دعوت بفرسته ولی خبری نشد. به معلمی که نماینده اتحادیه ست گفتم که اینطوریه و اگر میتنیگی برگزار شد تو هم بیا وگفت باشه. فکر کردم اگر خبری نشد که هیچی،...
-
یکشنبه اول جون
یکشنبه 11 خرداد 1404 17:38
سلام. از وقتی دوستم "ج" عکس جوانی مامانش رو بهم نشون داده، هر وقت نگاهش میکنم دنبال زن جوان توی عکس میگردم.زنی جوان و چابک با موهای مشکی روی شانه ها ، خوش لباس. پیری باعث میشه آدمها رو جدی نگیریم، همونطور که بچه ها رو جدی نمیگیرم و این ظالمانه ست. پیری انگار چیزی از آدمها میدزده. شاید نه از همه البته...
-
یکشنبه 1 جون
یکشنبه 11 خرداد 1404 09:55
سلام. بهترین مکالمات من و کری مکالمات موقع صبحونه اتفاق میفته. عصرها که از سر کار برم گردم خسته ام و حوصله مکاملات جدی رو ندارم. امروز صبح بهش میگفتم که طی یکی دو هفته اخیر از چیزی بشدت عصبانیم و این باعث شده که ظرفیت تحملم نسبت به بقیه چیزها پایین بیاد و اضافه میکنم که به احتمال زیاد و بعد یک عالمه حرف میزنیم و اون...
-
جمعه 30 می
جمعه 9 خرداد 1404 06:29
سلام. یکی از نشونه هایی که میتونم بگم بهتر شدم اینه که احساس و رفتار خودم رو توی شرایط پر استرس بهتر مدیریت میکنم. الان حدود یک ماه و نیم از قطع دارو گذشته واین دیگه خودخود منم. استرس پیدا میکنم، عصبانی میشم اما اینطور نیست که رشته امور از دستم در بره. شده شبهایی این وسط که تا حدی بیخوابی داشتم اما موقت بوده و قابل...
-
هنوز پنجشنبه
پنجشنبه 8 خرداد 1404 17:16
سلام. کری که کارش تموم شد براش ازماجراهای امروز تعریف کردم. میگه" اگر معاونتون اینطور آدمیه و مدیر میدونه و کاری نمیکنه این مدرسه دیگه جای موندن نیست." خوبه که یکی هست بتونم براش از نگرانیهام حرف بزنم. ناخنهام رو درست کردم . ناخنهای خودمه فقط لاک ژلی زدم. کلیه توصیه کردم که سوهان ناخن برقی استفاده نکنه. آخرش...
-
پنجشنبه 29 می
پنجشنبه 8 خرداد 1404 16:08
سلام. امروز از اون روزهای پر ماجرا بود. اول از همه برخورد خانم معاون ، بجای اینکه از کوتاهی خودش معذرت بخواد و مسئولیت بعهده بگیره تازه ایراد هم میگره از من!! حالا من انتظار ندارم معذرت بخواد ولی اینکه ایراد هم بگیره و بخواد دیگران رو مسئول تلقی کنه؟؟؟ تصمیم گرفتم اینبار کوتاه نیام. زنگ زدم به اتحادیه و توضیح دادم چی...
-
چهارشنبه 28 می هنزو
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:53
سلام. ساعت از 4 گذشته . توی مدرسه تلفن از یک شماره ناشناس داشتم، و برعکس همیشه جواب دادم. یک خانم مدیر بود که میخواست باهام قرار مصاحبه بگذاره. دقیقا 11 ساله که توی مصاحبه ای شرکت نکردم . اومدم با چت جی پی تی تمرین کنم یک مشت جواب کلیشه ای تحویلم داد، از اون جوابهای تو خالی که فقط بازی با کلماته. حالا که خانم مدیر...
-
چهارشنبه 28 می
چهارشنبه 7 خرداد 1404 05:59
سلام. هوا بارونیه و خنکه. بطوری که روی تاپم یک کت نازک پوشیدم و روش هم بارونی تا خیس نشم. کری وقت دکتر داشت زودتر ازمن رفت، من مورفی رو بردم پیاده روی صبحگاهی. توی مدرسه خانم مدیر رو دیدم و براش توضیح دادم که سال سختی بوده م خصوصا برای ارزیابی و مشاهده و اینکه اون ایمیل و اشتباهی فرستادم و فکر کنم هنوز براش سوال بود...
-
سه شنبه 27 می
سهشنبه 6 خرداد 1404 17:12
1-سلام. چت جی پی تی، ایمیل مدیر مدرسه هایی که میخواستم براشون رزومه بفرستم برام آماده کرد و من از روی لیست بلند بالای ایمیلها کپی پیست کردم و بعد بعد رزومه و کاور لتر رو برای همه BCC; کردم. حالا نگو اشتباهی ایمیل مدیر مدرسه خودمون هم جزوش بوده!!! بعد از چند دقیقه خانم مدیر ایمیل زد که برای چی برام رزومه فرستادی؟ من هم...
-
دوشنبه 26 می
دوشنبه 5 خرداد 1404 08:40
سلام. کری کلا آدم وفاداریه. به آدمها به سگش حتی به گلها هم وفاداره. توی خونه قبلیش چهار تا گل ارکیده داشت که سالها عمر کرده بودن. حالا ارکیده های من ؟یکی دو ماه مواظبشون بودم و اگر کل نمیدادن مینداتختمشون بیرون. یک گلدون رز کوچولو هست که مثلا مورفی به مناسبت روز مادر برای من خریده. گل روز توی خاکه و یک میز کوچولو جلوی...
-
یکشنبه 25 می
یکشنبه 4 خرداد 1404 15:31
سلام. عصر یکشنبه ست. صبح با مورفی رفتم پیش پسرم. با دیدن باغچه خونه ذوق زده شدم. گلهای لی لی نارنجی مثل هر سال در اومده بودن و گلهای ادریس که پارسال کاشته بودم گل داده بودن .مورفی رو گذاشتم و رفتم خرید و بعد ناهار گرفتم و برگشتم باهم خوردیم. پسرم نگرانه که اگر من برای تعطیلات از آمریکا خارج بشم موقع برگشتن ممکنه به...
-
یکشنبه 25 می
شنبه 3 خرداد 1404 22:30
سلام. در انتظار خوابم و صد افسوس، خواب به چشمم باز نمیاید اندوهگین و غم زده میگویم، شاید ز روی ناز نمیاید... 2:20 دقیقه بامداده.بعد از یک عالمه غلت زدن بی حاصل، روبدوشامبر مخملی زرشکیم رو پوشیدم و اومدم اینجا. از هایلایتهای امروز توی ذهنم: -1مشاهده یک پرنده مشکی با بالهایی قرمز و زرد برای اولین بار توی شهر قدیمی...
-
جمعه 23 می
جمعه 2 خرداد 1404 17:26
سلام. آدمهایی که از کشورهای عقب مانده میان تقصیری ندارن. تصور کنین که اگر خود ما دسترسی به اینترنت و شبکه های اطلاع رسانی نداشتیم. اگر کتابهایی رو که الان خوندیم نخونده بودیم و پادکستهایی که گوش دادیم گوش نداده بودیم اصلا چرا راه دور بریم دانشگاه و حتی دبیرستان نرفته بودیم، اگر اونقدر درگیر نان و آب و جنگ بودیم که...
-
پنجشنبه 22 می
پنجشنبه 1 خرداد 1404 08:37
سلام.بچه های گروه واتس اپ دانشکده ، یادشونه که روز ثبت نام، اولین روزی که اومدیم دانشکده؛ هوا بارونی بود. حالا که خوب فکر میکنم منهم بارون اون روز رو یادمه. من مسیر خونه تا دانشکده رو همیشه پیاده میومدم اون روزهم داشتم پیاده میومدم که دوست قدیمی خواهرم رو دیدم و اون که از بچگی به بعد من رو ندیده بود گفت:" وای...
-
چهارشنبه 21 می
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:43
سلام. منتظر ارزیابیهای آخر سال هستیم، طبق معمول! با هم اطاقی جدید کلی دوست شدم حیف که سال دیگه از اینجا میره. بودن توی گروه دانشجویی واتس اپ بهم احساس برگشتن به گذشته رو میده. آدمهایی که بعد از گذشت بیشتر از 3 دهه دیگه نمیشناسیشون. هرچند که بامرزبندی های اون دوران ، خط کشی بین دخترها و پسرها اون موقع هم درست نمی...
-
سه شنبه 20 می
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 15:49
سلام.کامنت اون دوستی که خواسته بود جملهم رو پاک کنم، هنوز برام قابل هضم نیست. توی این هجده نوزده سال، اولین باره کسی چنین چیزی ازم میخواد! یه جورایی حس سانسور شدن بهم داد. راستش اصلاً کاری ندارم نوشتهم درست بوده یا غلط، اما اینکه کسی بگه «لطفاً پاکش کن» چون باهاش موافق نیست یا خوشش نمیاد؟! اگه میگفت باهاش مخالفه،...
-
سه شنبه 20 می
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 03:12
سلام. دیروز توی واتس اپ یک پیام دیدم که من رو به اسم فامیلم خطاب کرده بود، دقت کردم که دیدم از بچه ای دانشگاه توی ایرانه که بیشتر از 3 دهه هست ندیدمش یک گروه " هم کلاسیها" تشکیل داده. دیگه از اون موقع " اندک اندک جمع یاران رسیدن و .." و از 40 نفر که بودیم ،17 نفر به گروه پیوستن، دو نفر هم که از...
-
پنجشنبه 15 می
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 06:02
سلام. یک ربع وقت دارم تا برم سراغ اولین بچه ای که باهاش کار میکنم. بخاطر این تست پایان سال همه برنامه ها تغییر کرده. مثلا اینکه بچه های کلاس اول و دوم صبح ساعت 9 تا 9.5 توی حیاط هستند ، و بعضی از ماها میریم توی حیاط برای سوپروایزری کردن. هوا خوب بود و بهانه خوبی بود برای نیم ساعت پیاده روی دور مدرسه. همه مدت راه رفتم...
-
چهارشنبه 14 می
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 16:35
سلام. بطرز وحشتناکی خسته ام ، البته بیشتر خستگی فکریه آمیخته به عصبانیته تا خستگی فیزیکی. از سر کار که اومدم خسته بودم فکر کردم شام بخورم و بعد برم سالن ورزش. حدود 5 شام خوردیم ، اما هنوز خسته بودم، روی کاناپه دارز کشیدم که کتاب بخونم. کری روی مبل راحتی کنارم نشست و شروع کرد توی موبایلش چیزی رو چک کردن وبعد یکهو شروع...
-
چهارشنبه 14 می
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 04:59
سلام. مبل راحتی جدید رسید ، از اونها که یک تکمه رو میزنی پاهات رو بلند میکنه ( به فارسی چی میشه؟) گذاشتیمش جای صندلی تکی که اونجا بود و صندلی رو بردیم توی اطاق خواب، یک میز کوچولو هم کنارش گذاشتم ، یک چراغ مطالعه هم سفارش دادم و اونجا قراره بشه غار تنهاییه من، جایی که میشینم و کتاب میخونم. اوه راستی از این کتابی که...
-
سه شنبه 13 می
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 16:20
س لام.زندگی همین لحظهست! یعنی اگر از کاری که داریم انجام میدیم لذت نبریم، در واقع باختیم. میدونم که گفتنش راحت تر از باورکردنشه و این حقیقت توی شلوغی زندگی گاهی گم میشه. البته وقتی میگم لذت، فقط منظورم لذت جسمی نیست. مثلاً من وقتی توی باشگاه با دستگاه کار میکنم ، خسته میشم، اما برام لذتبخشه چون در راستای هدفم...
-
دوشنبه 12 می
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 05:16
سلام. تقویم مدرسه رو نگاه کردم. 26 روز کاری دیگه تا تعطیلات تابستونی مونده. امروز موقع رانندگی به لی لی میگم لیست جمله ای تاکیدی مثبت رو تکرار کنه. میبینم یادش نیست. بهش میگم :"لی لی تو غیر قابل اعتماد ترین دوستی هستی که دیدم!" اوه راستی روز مادر، گفته بودم پسرم دعوتم کرده بود خونه اش. خب من هم از استخر رفتم...
-
یکشنبه 11 می
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 05:40
سلام، دیروز روی تخت نشسته بودم، پردهها باز بود و آفتاب ملایم عصر از لای پرده میتابیدمورفی کنارم خوابیده بود و من توی سکوت و آرامش یک روز تعطیل داشتم لباسمو تعمیر میکردم، همون آرامش بچگی هام وقتی کار کردم مامان با چرخ خیاطی روتوی یک عصر تابستونی تماشا میکردم. مامان غرق در افکار خودش خیاطی میکرد، و من درفضایی لبریز از...
-
جمعه 9 می ،شب
جمعه 19 اردیبهشت 1404 19:09
سلام. وقتی نوشته های تیلو رو میخونم؛ منم دلم یک باغ کوچولو با یک باغچه پر از سبزی میخواد. اما باغچه تنها ی فایده نداره، همه اون آدمهایی که رو که باهم توی باغ دور هم جمع میشن هم میخوام،کسانی که دوستشون داریم و میدونیم که دوستمون دارن. گوشه باغ اگر یک نهر آب هم باشه خیلی خوبه.درخت میوه هم که عالیه. باهم سبزی ها رو...
-
جمعه 9 می
جمعه 19 اردیبهشت 1404 03:15
سلام. حدود 7 صبحه.صبحونه خوردم، مورفی رو بردم پیاده روی صبحگاهی، پیاده روی که چه عرض کنم تا دید داره بارون میاد و زمنیها خیسه زود فرار کرد اومد بطرف خونه، بچه مون از آب فراریه کلا. اما دیروز که کری نبود همه برنامه های زندگی من بهم ریخت. اولا که نرفتم پایین ورزش کنم، بعدش کلی خوراکیهای بی موقع خوردم و بدتر از همه تا...
-
پنجشنبه 8 می
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 14:19
سلام. امروز اولین روزیه که کری نیست. اولش خوب بود اما الان دیگه حوصله ام سر رفته. از مدرسه که اومدم ماشین رو پارک کردم و پیاده رفتم دنبال مورفی. سر راه جنسهای آمازون رو هم پس دادم و یک بسته سبزی مخلوط سالادی هم گرفتم. احساسم مثل روزهایی بود که پسرم کوچک بود و از سر راه کار که میومدم از مدرسه برش می داشتم. خونه که...
-
پنجشنبه 8 میر
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 02:20
سلام. ساعت 5:30 صبحه. کری چند دقیقه پیش رفت و خونه بدون اون چقدر خالیه . صبح برای اولین بار بدون مرتب کردن تختم از جام بلند شدم. صبحونه ای که شب پیش آماده کرده بودم از توی یخچال برداشتم ؛ تکمه کافی میکر رو زدم و اومدم اینجا نشستم. مورفی با دیدن چمدون کری ترسیده بود. فکر کرده بود که که داریم تنهاش میگذاریم ومیریم حالا...
-
باز هم چهارشنبه 8 می زخم قدیمی
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 11:40
نوشتن گاهی درد داره ، دردی از جنس پاک کردن زخمی که تا تمیز نشه امید ی به خوب شدنش هم نیست. خیلی چیزهاست که میدونیم ولی دونستن انگار کافی نیست. من به مسائل مالی حساسم. نه اینکه زبان عشقم " دریافت هدیه های گرون قیمت باشه ، نه ابدا! من به مسائل مالی حساسم برای اینکه کوچکترین تلنگری میتونه دختربچه ای غمگین و...
-
هنوز چهارشنبه 7 می
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 09:32
باز هم سلام. 14 اپریل آخرین دوز باقیمونده ازقرصم رو قطع کردم و الان که 5 می هست بیشتر از 3 هفته میگذره. اما تغییراتی که کردم : دامنه تحملم کمتر شده یعنی به صبوری قبل نیستم و چیزهایی قبلا عصبانیم نمیکردالان عصبانیم میکنه . این عصبانیتها از نظر شدت و یا حتی موجهه بودن غیر عادی نیست. شاید صبوری و مثبت اندیشی زمان مصرف...
-
چهارشنبه 7 می
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 05:43
سلام. چهارشنبه ست یعنی که کمر هفته شکسته میشه و توی سرازیری آخر هفته میفتیم. این آخر هفته تنهام. کری میره سفر و خیلی هم هیجان زده ست. دیروز ازم میپرسه که برای خوشحال کردنم چکار میتونه بکنه. من سوال رو برمیگردونم به خودش و میپرسم که :" من برای خوشحال کردنت چکار میتونم بکنم؟" و اون میگه که خوشحال تر از این...
-
سه شنبه 6 می
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 04:40
سلام. صبح از خستگی توان بلند شدن از جام رو نداشتم شاید چون همه شب رو داشتم خواب می دیدم. خواب دیدم که: "توی یک خونه قدیمی هستم و صاحبخونه یک خانم ارمنیه . با اینکه وضع مالی خوبی نداره ولی هنوز رد پای زندگی اشرافی قدیمش گوشه و کنار خونه دیده میشه . اتاقها با فرشهای ایرانی زیبا و تابلوهاو ظرفهای گرون قیمت تزیین شدن...
-
دوشنبه 5 می
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 09:25
سلام. امروز کری بالاخره به اصرار من مورفی رو برد مهد کودک سگها. فکرش رو بکنین، ما هرجا که هستیم ناچاریم بعد از مثلا 6 ساعت بخاطر مورفی برگردیم خونه. حالا اینها هیچی، کری داره هفته دیگه چند روزی میره مسافرت، به من میگه موقع ناهارت بیا خونه مورفی رو ببر پیاده روی و دوباره برگرد. حالا اینکه من هفته دیگه کار دارم هیچی! یک...
-
یکشنبه 4 می
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 17:54
سلام. مدتیه افتادیم توی خط تآتر رفتن. امروز تآتر Foreigner رو به پیشنهاد دوستم دیدیم که کمدی بود. به کری میگم بیا ماهی یک بار تآتر بریم اما یک تآتر خوب . باید بگردم ببینم چی پیدا میکنم. بدشانسی کندی سنتر هم بخاطر جریانات اخیر و این که ترامپ مدریرت قدیم رو اخراج کرده و توی این مایه ها ،بایکوت شده. میگن حسنی به مکتب...
-
شنبه سوم می
شنبه 13 اردیبهشت 1404 17:16
سلام.امروز شنبه بود.با اینکه تعطیل بود ساعت رو برای ۵:۳۰ صبح تنظیم کردیم تا با کری طلوع خورشید رو از پشتبام آپارتمانمون تماشا کنیم، اما در بسته بود. و قهوه مون رو توی بالکن خونه مون نوشیدیم در حالیکه که قهوه می نوشیم و طلوع رو توی شیشههای ساختمونهای روبرو تماشا کردیم. ساعت ۸ با دوستم قرار هایکینگ داشتم تا بتونم...
-
جمعه 2 می
جمعه 12 اردیبهشت 1404 05:01
سلام. آخر سالی یک بچه جدید به لیست بچه ها اضافه شده که بایدبراش برنامه ریزی کنم و بخاطر اون یک نفرهمه بچه هام رو جابجا کنم. خوشحالم که ماجرای اخیر (یا بگم گفتگوهای اخیر) باعث شد چشم انداز بهتری پیدا کنم. درسته که کری هست و این زندگی رو برام خیلی خیلی از نظر مالی راحت تر میکنه اما باید همیشه آمادگی این روداشته باشم که...
-
پنجشبه اول می
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 17:09
سلام.چند روزه فکرم حسابی مشغوله. همهچی از یه گفتوگو با کری شروع شد، اومدم خونه و گفتم که با ماشین حساب مربوط به بازنشستگی درآمدم رو حساب کردم وبنظر خوب میاد یعنی می تونم تا 2 سال دیگه بازنشسته بشم. انتظار داشتم بگه: "نگران هیچی نباش عزیزم، من کنارت هستم، هر وقت خواستی بازنشسته شو، حتی هرچه زودتر، بهتر..."...
-
سه شنبه 29 اپریل
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 04:32
سلام.دارم آماده میشم برای یک روز کاری جدید که یک notification از گوشه سمت راست لپ تاپم میاد بالا:" امروز تولد ..." کاش هنوز بود و میشد براش پیام تبریک فرستاد.هنوز بعد از یکسال نبودنش باورکردنی نیست ، اونقدر که حضورش توی زندیگهامون پر رنگ بود حتی برای من بعد از اینهمه سال دوری، نبودنش بد جوری آزاردهنده ست....
-
یکشنبه 27 اپریل
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 14:13
سلام . یکشنبه عصره . خونه آروم و صلح آمیزه، خوشحالم که جای کاناپه رو عوض کردیم ، گاهی یک تغییر کوچک چشم انداز آدم رو کلی تغییر میده و حالا وقتی روی کاناپه میشینیم بجای صفحه تلویزیون، میتونیم همه خونه رو ببینم. دور و برم رو که نگاه میکنم، کری با لبخند میگه عزیزم تو چشمهات باز از از اون نگاهها میبینم، میخوای اثاثیه رو...
-
پنجشنبه 24 آپریل
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 04:48
سلام. دیشب حدودهای 3 که بیدار شدم خوابم نمیبرد. احساس میکردم نیاز به فضای بیشتری دارم. حتی صدای نفسهای کری که با خرخر فاصله خیلی زیادی داشت روی اعصبام بودانگار. پاورچین پاورچین ، باتلاش برای بیدار نکردم کری در گنجه توی سالن رو باز کردم و لحاف کوچولوی زرشکی رو برداشتم و رفتم روی کاناپه درازکشیدم. چرا خوابم نمیبرد؟...
-
چهارشنبه 23 آپریل
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 09:32
سلام. نمیدونم بحران بلاگ اسکای برطرف شده یا نه؟ من که وقتی فهمیدم احتمال نابود شدنش هست شروع کردم به ذخیره کردن پستهام. اینطوری که هر صفحه ای رو جداگانه ذخیره میکنم و هر صفحه شامل حداکثر پستهای ممکن یعنی 50 پست میشه. این وبلاگ سخت نیست ولی وبلاگ قبلیم صفحات بیشتری داره و بیشتر طول میکشه. صفحه ها رو توی Word ذخیره...
-
دوشنبه 21 آپریل
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 08:01
سلام. بعد از 9 روز تعطیلات بهاری امروز برگشتم سر کار. امروز هشتمین روز از قطع دارو هست. توی دوران تعطیلات ریلکس و بدون مسئولیت بودم اما امروز که سر کار هستم عوارض قطع دارو رو حس میکنم. تمرکز کمتر، آستانه تحریک پذیری پایین تر. خوبه که هفته اول قطع دارو توی تعطیلات گذشت. دختری که معلم جایگزینه شغل دومش Security guard...
-
یکشنبه 20 آپریل
یکشنبه 31 فروردین 1404 17:36
سلام.تعطیلات بهاره هم تموم شد و فردا باید بریم سر کار. امروز توی ماشین موقع برگشتن خیلی احساس خوشحالی میکردم، به کری میگم نمیدونم بخاطر قطع دارو دچار بالا و پایین رفتن مود شدم یا اینکه بخاطر بهار و خوب شدن هوا و کارهایی هست که میتونیم بکنیم؟ موقع پیاده روی، وقتی خونه از خونه های خوشگل و با کاراکتر آرلینگتون رد میشیم...
-
شنبه 19 آپریل
شنبه 30 فروردین 1404 18:09
سلام. ششمین روز از قطع دارو هم بخوبی گذشت. ظاهرا از سربالایی خبری نیست و داره همه چیز بهتر میشه.صبح با کری و بچه ها رفتیم یک هایکنیگ کوتاه و بعدش رانندگی کردیم بسمت باغ گیاه شناسی. توی این جمع غیر ازمن فقط پسر بزرگ کری به گیاهان و دونستن اسمهاشون علاقمند بود. برای من باورکردنی نیست که طبیعت گردی اولویت اول کسی نباشه،...
-
جمعه 18 اپریل
جمعه 29 فروردین 1404 17:37
سلام. امروز که پنجمین روز قطع دارو هست هم بخیر گذشت . ظاهرا قرار نیست که چندان سخت باشه. امروز مهمون دوستهای کری بودیم.کری گفته بودکه مری ودوستش قراره برامون حسابی آشپزی کنن. من به خوش بینی کری نبودم و می دونستم که زنهای آمریکایی زیاد به خودشون سخت نمیگیرن که البته حدسم کاملا درست بود! غذای سرد داشتن، نون ساندویچی و...
-
پنجشنبه 17 آپریل
پنجشنبه 28 فروردین 1404 13:55
سلام. عصر پنجشنبه ست . روی تخت هتل نشستم و پاهام رو دراز کردم. کری دراز کشیده و چیزی رو توی موبایلش چک میکنه. مورفی با خوشحالی از اینور به اونور تخت بزرگ جولان میده و فکر میکنه که به این میگن یک زندگی ایده ال. 6 ساعت تمام روی پای مامان نشسته باشی و بابا هم کنار دستت و بعد بیای توی اطاقی که یک تخت بزگ داره که برخلاف...
-
چهارشنبه 16 آپریل
چهارشنبه 27 فروردین 1404 05:56
سلام، امروز سومین روزیه که قرصم رو نمیخورم ، صبح که میرم دستشویی قرص های دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه توی جعبه قرصهام بلاتکلیف نشستن. چشمهام روکه باز میکنم، ساعت از 8 گذشته، فکر و بدنم از خوابهای طولانی که دیدم خسته ست انگار واقعا همه جاهایی روکه خواب دیدم رفتم. حتی توی یکی از خوابهام داشتم تلفنی خوابم رو برای دوستم...
-
سه شنبه 15 آپریل
سهشنبه 26 فروردین 1404 09:44
سلام. دیروز یادم رفته بود قرصم رو بخورم. فکر کردم الان که تعطیلم وقت مناسبیه برای ترکش. قرصی که مصرف میکنم پایین ترین دوز ممکنه و چون کپسوله امکان نصف کردنش براحتی نیست. مگر اینکه مثل مانی جان، کپسول رو باز کنم و دارو رو نصف کنم و بریزم توی کپسولهای جدید که کار راحتی نیست و به عنوان آخرین راه حل و اگر اینطوری خیلی...
-
دوشنبه 14 اپریل
دوشنبه 25 فروردین 1404 15:58
سلام. دیروز ماهگرد آشناییمون بود و رفتیم یک رستوران لبنانی. موزیک سنتی عربی پخش میش، دکوراسیون شرقی بود. بعد از شام هم توی استکانهای بلوری چای برامون چای آوردن.یک دفعه احساس کردم که چقدر دلم برای مشرق زمین تنگ شده. مثل کسی که بدنش نیاز به چیزی داره، احساس کردم که دلم گرمای آفتاب و فرهنگ شرقی میخواد . به کری میگم دلم...
-
یکشنبه 13 آپریل
یکشنبه 24 فروردین 1404 13:18
سلام. عصر یکشنبه ست. توی پیاده روی آفتابی اما سرد دست توی دست هم راه میریم. به کری میگم اگر من رو همونطور که الان میشناسی میشناختی باهام دیت میکردی؟ میگه :"آره You are delightful, and fun، بعداز دیت دوم بااون خانمی که air B&B داشته بهم زدم و به همه گفتم که تو از بقیه دیتهام بهتری" بعد هم از من میپرسه...