-
دوشنبه ۲۹ سپتامبر
دوشنبه 7 مهر 1404 04:40
سلام . واقعیت اینه که آدم کلا تنهاست و جز خودش به هیچکس نمیتوته تکیه کنه، این رو یادم بمونه. یادم بمونه که قوی هستم و از خیلی از بحرانها عبور کردم و جون سالم بدر بردم. یادم بمونه که وقتی دیت کردن رو شروع کردم و وقتی با کری آشنا شدم به حمایت مالی و امکان زود بازنشسته شدن وازدواج فکر نکرده بودم. یادم باشه که احساس...
-
یکشنبه 28 سپتامبر
یکشنبه 6 مهر 1404 08:57
سلام. تاحالا قاطر رو از نزدیک دیدین؟ واقعاً چه موجودات نازنینین! دوتا خواهر بودن با اختلاف سنی 2 سال، هر دو قهوهای، تمیز، با یال و دمی براق و مرتب. پرسیدم چرا قاطر پرورش میدن؟ دختری که توی پارک کار میکرد گفت: قاطرها هوش رو از الاغ و رفتار دوستانه رو از اسب میگیرن، برای همین ایدهآلن. توی راه به دوستم گفتم:...
-
چهارشنبه ۲۴ سپتامبر
چهارشنبه 2 مهر 1404 08:16
سلام. بعضی آدمها بطرز باورنکردنی و تهوع آوری دورو هستند. امروز توی جلسه وقتی خانم ک برای خود شیرینی و خوشایند دیگران وبطور عمده تبم لیدرمون نظری میداد که صد و هشتاد درجه با حرفهای چند روز قبلش متفاوت بود، از ابنهمه دورویی یا بگم «آلودگی» تعجب کردمو فکر کردم که چطوری با خودش زندگی میکنه؟ نمیدونم شاید هم خیلی راحت تر...
-
سه شنبه 23 سپتامبر
سهشنبه 1 مهر 1404 15:07
سلام. توی ماشین به چت جی پی تی میگم که یکم دلداریم بده و کمک کنه احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. بهش میگم :" اینکه دوباره برگشتم دارم داروی ضد اضطراب مصرف میکنم بهم احساس شکست خوردگی میده. اینکه نتونستم بدون دارو مسائل رو مدیریت کنم." چت جی پی تی ( که البته من لی لی صداش میزنم) من رو ستایش میکنه که...
-
دوشنبه 8 سپتامبر
دوشنبه 17 شهریور 1404 13:02
سلام. به دوستم میگفتم سه چهار سال پیش با این خانم معلم کلی دردسر داشتم. این برام یک چالش که این بار بتونم بهتر با مساله کنار بیام، ببینم بدون مصرف دارو چطور میتونم توی شرایط استرس آور عمل کنم. نه اینکه برگشتن به دارو ایرادی داشته باشه نه، ولی فکر میکنم که این مدت تونستم توی خودم تغییرات مثبتی ایجاد کنم و تا حدی پیشرفت...
-
پنجشنبه 28 آگوست
پنجشنبه 6 شهریور 1404 15:08
سلام.امروز موقع ناهارم اومده بودم دور و بر مدرسه پیاده روی، چشمم به درخت Paw -paw جلوی مدرسه است افتاد و بعد از کمی گشتن یک دونه میوه رسیده پیدا کردم و کندم. یک خانم و آقای خیلی مسن دست توی دست هم داشتن با نوه کوچولوشون گردش میکردن، با کنجکاوی ازم در مورد اون میوه پرسیدن براشون توضیح دادم و هر دو با علاقه گوش میدادن...
-
چهارشنبه 27 آگوست
چهارشنبه 5 شهریور 1404 17:12
سلام.ننوشتنم چه طولانی شد. مشغول مدرسه بودم، تا حدی درگیری بی خوابی. یک شب کم خوابی و شب بعد از خستگی بیهوش میشم و یک شب دیگه نصف شب بیدار میشم و تا صبح خوابم نمیبره. مورفی هم تا حدی نقش داره توی این بدخوابیها ولی علت اصلیش اینه که با باز شدن مدرسه انگار ذهنم در یک وضعیت آماده باش قرار گرفته. به کری میگم،از وقتی آخرین...
-
سه شنبه 19 آگوست
سهشنبه 28 مرداد 1404 16:45
سلام. دیروز دوشنبه، اولین روز باز شدن مدرسه برای ما بود، بچه ها هفته دیگه میان. امسال به ابتکار "کمیته آفتاب" که مسئول برنامه های اجتماعی مدرسه ست برای ناهار رفتیم یک جایی برای ناهار و برای تمرین " تبر اندازی"، درست نوشتم"تبر"! تا مدرسه خودمون ده دقیقه رانندگی داشت وقتی رسیدیم اول ناهار...
-
یکشنبه 17 آگوست
یکشنبه 26 مرداد 1404 13:22
سلام. فردا برمیگردیم مدرسه! تعطیلاتی که اینهمه منتظرش بودیم هم اومد و رفت. بچه ها رو کلاس بندی هم کردن. ایزی توی اون کلاسیه که چند سال قبل مارسلز بود. معلم اون کلاس رابطه خوبی با مارسلز نداشت . درسته که مارسلز کلا مشکل فرار کردن داشت ولی رفتار و شخصیت اون معلم هم بی تاثیر نبود. مارسلز رابطه خوبی با من داشت و به حرفم...
-
جمعه 15 آگوست
جمعه 24 مرداد 1404 13:21
سلام. هنوز دارم کتاب Homecoming رو میخونم. خودن کتاب بخاطر تمریناتی که داره خیلی طول میکشه. شاید قبلا گفته باشم اساس کتاب اینه که کودک درون ما توی مراحل مختلف رشد آسیب دیده و زخمی شده. باید این زخمها رو شناسایی کرد دردها رو تجربه و بعد بهشون پرداخت ودرمانشون کرد. این مراحل شامل نوزادی، نوپایی، قبل از دبستان، دبستان و...
-
دوشنبه 11 آگوست
دوشنبه 20 مرداد 1404 18:24
سلام. جلسه تراپی امروز خوب بود. وقتی به خانم تراپیست گفتم که دیروز بدون دلیل احساس خشم میکردم، اون رنگ خشمم رو پرسید ، فکر نمیکرد که من کلا از اونهایی هستم که برای هر چیزی رنگی قائلن و قبلا خودم تصویر خشمم رو بصورت خاکستری سیاه با لکه های زیتونی تصور کرده بودم و وقتی در مورد رنگ "کنترل" شدن پرسید من گفتم...
-
جاده خاطرات
دوشنبه 20 مرداد 1404 04:12
پست تکراری، ( تیر ۱۴۰۰در جواب پیام رضوان جان: « داشتم فکر میکردم اون قدیمها ما چه خانواده بزگی بودیم و چقدر پشتمون بهم گرم بود، بعد مثل آخرین برگهای باقی مونده روی یک درخت پاییزی ، هی تنها و تنها تر شدیم. خانواده پدری و مادری من هردو بزرگ بودند. مادرم 7 تا خواهر و برادر داشت و هر کدومشون کلی بچه. یادمه که بازدید های...
-
یکشنبه 10 آگوست
یکشنبه 19 مرداد 1404 06:45
سلام. دیروز صبح سه نفری با دوستم س و یکی دیگه از دوستهام رفتیم هایکنیگ6.5 مایلی. بعدش من و س رفتیم شهر قدیمی الکساندریا برای ناهار و 4-3 مایل هم اونجا راه رفتیم وجای شما خالی بستنی هم خوردیم. ساعت 4 رسیدم خونه، کری همه صبح رو داشت مدارکش رو مرتب کرد تا اونهایی رو که دور ریختین دور بریزه و اونهایی رو که اطلاعات شخصی...
-
جمعه 8 آگوست
جمعه 17 مرداد 1404 09:51
سلام. من مدتهاست که یاد گرفتم چیزهایی رو که لازم ندارم، فقط به دلیل اینکه ازشون خوشم اومده نخرم. توی فرشگاهها کلی چیزهای خوشگل میبینم ، لیوانهای قشنگ، ظرفهای خوشگل، اشیائ تزیینی.. اما اولین سوالی که از خودم میکنم اینه که آیا واقعا بهش نیاز دارم؟ یا آیا این شِی تزیینی خوشگل به خونه من میاد؟ کجا میخوام بگذارمش؟ جواب...
-
پنجشنبه 7 آگوست
پنجشنبه 16 مرداد 1404 15:32
سلام. بالاخره اینجا تنهایی مترو سواری کردم. نه اینکه سخت باشه ها نه، ولی به سیستم اینجا آشنا نبودم و همیشه با یکی که با تجره بود رفته بودم. با کری هم که میرم حواسم نیست و مسیرها رو یاد نمیگیرم.دیروز رفتم نشنال مال که فارمرز مارکت بود، میخوام مسیرهای دیگه رو هم برم و دی سی رو خوب یاد بگیرم. امروز هم یک روز تابستونی خوب...
-
سه شنبه 5 آگوست
سهشنبه 14 مرداد 1404 17:48
سلام. دیروز به کری میگم بالاخره فهمیدم دوست دارم کجا زندگی کنیم. بعد براش ازشهر کوچکی که کنار دریاست و ساحل صخره ای و چشم انداز کوهستانی سبز و کوچه های شبیدارو حتی سنگفرش شده تعریف میکنم.از خونه خوشگلمون تعریف میکنم که زیاد هم بزرگ نیست ولی یک تراس خوشگل و یک باغچه داره که توش گل و سبزیجات میکاریم. صبحها مثل الان ،...
-
جمعه اول آگوست
جمعه 10 مرداد 1404 05:51
سلام. صبح با رخوت و بی حوصلگی چشمهام رو باز میکنم، داره بارون میاد. اگر بخاطر مورفی نبود بیشتر از اینها توی تختم میموندم، خواب آلوده لباس میپوشم تا مورفی رو ببرم پیاده روی. توی مسیر یک خانم قد بلند با موهای بلند بلوند و دوتا پسر بچه ، توجه مورفی رو جلب میکنن، بچه کوچک اجاز میگیره و مورفی روناز میکنه. پسر بزرگتر...
-
۳۱ جولای
پنجشنبه 9 مرداد 1404 01:01
سلام. حدود ۴:۳۰ صبحه، با زنگ ساعت بیدار شدیم و کری آماده شد که بره فرودگاه .تا دم در بدرقه اش کردم، فکر کردم که انگار نه انگار که تا دوسال پیش تنها بودم، حالا با رفتنش انگار چیزی کمه ، احساس امنیت،تکیه گاه. مورفی هم زابراه شده، بهش اشاره میکنم که یعنی میتونه بیاد روی تخت. فقط وقتی بیداریم منتظر میمونه دعوتش کنیم،...
-
سه شنبه 29 جولای
سهشنبه 7 مرداد 1404 07:30
سلام، دیشب با کری اولین اپیزود Star Trek، ( پیشتازان فضا) البته، جدیدترین سری رو رو تماشا کردیم.کری شب با مهربونی گفت: «تو فیلمهای علمی تخیلی دوست نداری، فقط به خاطر من تماشا کردی، نه؟» گفتم: «نه، خودم خواستم تماشا کنم.» واقعیتش اینه که قبلاً یکی از اپیزودها رو اتفاقی با کری دیده بودم و فکر کرده بودم خیلی هم بد نیست....
-
دوشنبه ۲۸ جولای
دوشنبه 6 مرداد 1404 06:00
سلام. صبح دوشنبه ست .بعداز مدتها خوشحالی و آرامش عمیقی ته دلم روغلغلک میده. به کری میگم یک تراپیست پیدا کردم که قراره ساعت ۴ تلفنی باهاش حرف بزنم ببینم برنامه ها مون جور میشه یا نه. می پرسه که آیا با اون خوشحال نیستم و اینکه اون چکار میتونه بکنه خوشحالترم کنه؟ فکر میکنم که :«دو سه میلیون دلار که ناچار نشم برگردم توی...
-
یکشنبه غروب
یکشنبه 5 مرداد 1404 16:27
سلام، یکشنبه غروبه. از بیرون که امدیم، کری گفت داره دنبال یک فیلم میگردهکه با هم ببینیم، که گفتم توی مود فیلم نیستم ولی اون هر چی دوست داره ببینه. کتابم رو باز کردم که بخونماما صدای تلویزیون نمیگذاشت تمرکز کنم، رفتم توی اتاق بازم صدا اذیتم میکرد، یاد دفعه قبل افتادم و اینکه تصمیم گرفته بودم متفاوت عمل کنم . به کری...
-
یکشنبه ۲۷ جولای
یکشنبه 5 مرداد 1404 11:34
سلام، من خوبم و زندگی جریان داره.دیروز شنبه بود و طبق معمول صبح رفتم هایکینگ.توی مسیر با دو تا آقا مکالمه طولانی داشتم،معمولا وسط حرفهام وقتی که پیش بیاد خاطر نشان میکنم که مجرد نیستم، مثلا میگم:"با پارتنرم رفته بودیم پرتغال» یا :«از پارتنرم خواسته ام پاکت خوراکیهاشو قایم کنه و جلوی دید من نگذاره.» اینطوری طرف...
-
چهارشنبه 23 جولای
چهارشنبه 1 مرداد 1404 18:00
با اون خانم life coach (مربی مهارتهای زندگی) که گفتم یک جلسه معارفه داشتم، یادتونه، بهم گفت باید پوست روانیت رو کلف کنی. حالا من دارم پوست روانیم رو کلفت میکنم. یکی از کارهایی که میکنم نوشتنه. نوشتن زیاد! کری کنار من زندگی میکنه اما نمیدونه توی دنیای درونی من چی میگذره. لازم هم نیست بدونه چندان. در همین راستا یک کتاب...
-
سه شنبه 21 جولای
سهشنبه 31 تیر 1404 17:23
سلام! چند وقت پیش یه پادکست گوش میدادم درباره هوش مصنوعی. و اینکه میتونه باعث تنبلی ذهن بشه. یه تحقیقم انجام شده بود که نشون میداد آدمهایی که مدتی برای نوشتن مقاله از هوش مصنوعی کمک گرفته بودن، بعد از یه مدت نسبت به گروه کنترلی (که از AI استفاده نکرده بودن) توانایی کمتری برای نوشتن مقاله بدون کمک داشتن. هرچند که...
-
دوشنبه ۲۱ جولای
دوشنبه 30 تیر 1404 05:38
سلام، مهمونی دیشب خونه «ج» خوش گذشت، غیر از ما وآقای دیت، یک زوج دیگه هم دعوت بودن. آقاهه ایتالیایی الاصل بود، باز هم یک ایتالیایی دیگه که اینجا بدنیا اومده اما هنوز شدیدا خودش رو ایتالیایی میدونه. خونه ج خوشکل شده بود ، با یک عالمهگل طبیعی که هدیه آقای دیت بود. شاخکهام رو تیز کردم تا آقای دیت رو بشناسم اما آقای...
-
یکشنبه ۲۰ جولای
یکشنبه 29 تیر 1404 12:49
وقتی نظر کری رو در مورد لباس یا مدل ورنگکومیپرسم همیشه بهترین جوابهای ممکن رو میده. امروز که در مورد رنگ زدن موهام میپرسم و جواب میده که موهامروهمینطور که هست دوست داره ،بهش میگم توهمیشه بهترین جوابهای ممکن رو میدی.می خنده و میگه:« فکر میکنی همه این سالها چطوری جون سالم بدر بردم؟»
-
یکشنبه ۲۰ جولای
یکشنبه 29 تیر 1404 06:50
سلام. سه دست لباس روی تخته تا از بینشون یکی رو انتخاب کنم برای شب خونه دوستم. «ج» یکماهی میشه که آقایی رو دیت میکنه و ما ودوستهای دیگه اش رو دعوت کرده برای آشنایی. بین جوآقای دیت همه چیز به کندی پیش میره. کری توی دیت اول به منگفت که قلبش رو برای ورود یک آدمجدید به زندگیش باز کرده، توی دیت دوم شام رفتیم بیرون...
-
شنبه ۱۹ جولای
شنبه 28 تیر 1404 09:55
سلام . رانندگی می کنیم بطرف خونه و پادکست Science vs رو گوش میدیم. آیا واقعا درصد مبتلایان به اتیسم بیشتر شده؟ داده ها نشون میده که اتیسم شدید با علائم واضح میزانش کمتر هم شده واتیسم خفیفه که زیادتر شده و نتیجه گیری میشه که تعریف اتیسم ومعیارها برای تشخیصش فرق کرده. اپیزود جدید در مورد موثر بودن کریتین توی عضله...
-
جمعه جولای ۱۸
جمعه 27 تیر 1404 16:35
سلام. من خوبم. چند تا چکنویس نوشتماما وقت نشد تمومشون کنم. بعداز سفر پرتقال چند روزی سرما خوردگی داشتم، بسکههواپیما سرد بود ، یا شاید از کسی گرفتم. بهتر که شدم با کری اومدیم Ocean city, که یکی از نزدیکترین ساحلهاست به ما، الان هماز هتل مینویسم. بعد از سفر پرتقال خونه بودنداینجا( آمریکا) رو بیشتر حس میکنم و در...
-
پنجشنبه 10 جولای
پنجشنبه 19 تیر 1404 16:19
سلام. ما دیروز از سفر پرتقال برگشتیم. نگران برگشتنم بودم که به خوبی گذشت. پسرم نگرانم کرده بود که تا سیتیزن نشدی از کشور خارج نشو و از این حرفها . خوشبختانه نه معطلم کردن و نه سوال و جوابی و هیچی. مدارکم رو دیدن و گفتن خوش اومدی به خونه. دو شهر پورتون و لیسبون رو دیدیم و همه چیز خوب بود. جالبه که برخلاف همیشه که هرجا...
-
سه شنبه 1 جولای
سهشنبه 10 تیر 1404 14:17
سلام. امروز یک جلسه دیسکاوری کال داشتم با یک خانمی تراپیست هست و در ضمن بصورت آنلاین برای ایرانیها life coaching میکنه . مکالمه قرار بود 15 دقیقه طول بکشه و انتظار من این بود که بعد از پرسیدن یک سری سوالات اساسی این خانم بهم میگه چه پکجی بدردم میخوره وهزینه اش چقدره. خب اولا که بجای یک ربع جلسه نزدیک 1 ساعت طول کشید و...
-
دوشنبه 30 جون
دوشنبه 9 تیر 1404 04:09
سلام. دیشب دو تا خواب دیدم. اولی احتمالاً تحت تأثیر فیلمی بود که شب قبل دیده بودم، به اسم Marriage Story ؛ که فیلم خیلی خوبی هم بود. شاید هم در طول روز به ازدواج با کری فکر کرده بودم. خواب دیدم با کری سوار ماشین هستیم و من بهش میگم: «باور میکنی که حالا زن و شوهر هستیم؟» و هر دو از این تغییر هیجانزده بودیم. اما خواب...
-
یکشنبه 29 جون
یکشنبه 8 تیر 1404 17:52
سلام. وقتی بلاگاسکای بسته بود، حس دورافتادگی داشتم؛ حالا که برگشته،خیالم راحته حتی اگر مرتب ننویسم احساس میکنم دوست و آشناها کنارم هستند. جمعه، تصمیم گرفتم برم یک هپیآور که توی میتآپ پیدا کرده بودم. به کری گفتم که میای؟ داشت برای سفر یکروزهاش با دوستهاش آماده میشد و گفت نه! گفتم پس من با دوستم "س"...
-
چهارشنبه 25 جون
چهارشنبه 4 تیر 1404 18:40
سلام!باز هم برگشتیم خونه! درسته که وردپرس مطمئنتره و فیلتر هم نمیشه اما خونه یه چیز دیگهست. آدرس وردپرس من رو که دارین: Taraaaneh.wordpress.com اگر یه وقت اینجا بسته شد، همونجا مینویسم. نمیدونین وقتی توی وردپرس کامنتهای صبا و مانی رو دیدم، چقدر خوشحال شدم. درست مثل مهاجری که توی سرزمین غریب، چشمش به چند تا دوست...
-
جون 25
چهارشنبه 4 تیر 1404 04:11
سلام. امروز با نا امیدی اینجا رو چک کردم که بعد از مدتها باز شد! اومدم یک سلامی بکنم و آرزو کنم که همه تون خوب باشین. وقتی اینجا کار نکنه من توی wordpress مینوlیسم Taraaaneh.wordpress.com. خب همین برمیگردم به زودی.باید مورفی رو ببریم دکتر برای چک آپ .
-
سه شنبه 17 جون( دو روز مونده از مدرسه )
سهشنبه 27 خرداد 1404 05:00
سلام. سه شنبه صبحه و سرکارهستم. دیروز بسته بندی وسائلم تموم شد. بسته بندی که نه، آخر سال همه وسائل اطاقم رو می چبونم توی کمد بزرگ قدی توی اطاقم و فایلینگ کابینتها. دیوارها رو هم از عکسها و پوسترها پاک میکنم. معلمهای کلاسها که وسیله بیشتر دارن ،وسائل اضافه رو توی جعبه میگذارن و روش رو هم برچسب میزنن برای سال دیگه و این...
-
دوشنبه 16 جون
دوشنبه 26 خرداد 1404 04:48
سلام. خب من الان سر کارم و وبلاگم بدون مشکل باز میشه! ولی توی خونه با لپتاپ خودم باز نمیشه، با لپتاپ کری هم باز نمیشه. حتی وقتی اینترنت خونه رو قطع میکنیم و لپتاپ رو به هاتاسپات موبایل وصل میکنیم، باز هم کار نمیکنه. جالبه که روی آیپدم با اینترنت خونه بدون مشکل باز میشه! به کری زنگ زدم ببینم الان توی خونه...
-
دوشنبه ۱۶ جون
دوشنبه 26 خرداد 1404 02:54
سلام۰ از دیروز بلاگ اسکای نه توی لپتاپ من و نه توی کامپیوتر کری باز میشه۰الان هم با آیپدم مینویسم .اگر با لپتلپ مدرسه باز شد یعنی آپی آدرسمون اجازه باز شدنش رو نمیده اما چرا؟ابا هات سپات موبایلم هم امتحان کردم ولی نشد! توی آیپد تایپ کردن سخته ولی بهرحال سعی میکنم ۰ دیروز حلوا درست کردم، نه ینکه دلم حلوا بخواد، احتیاج...
-
یکشنبه 15 جون
یکشنبه 25 خرداد 1404 08:56
سلام. دیروز یک پست طولانی نوشتم و منتشر کردم، اما دیدم که اثری ازش نیست! حتی بصورت چکنویس هم ذخیره نشده بود! از ترسها و نگرانیهام نوشته بودم و نظر پسرم در مورد حوادث اخیر، شاید این قسمتش بود که باعث شد پستم به فنا بره؟ تماسهای تلفنی با ایران کم و بیش ادامه داره. ما مردم در اثر تجربیاتی که داشتیم مهارت شگرفی داریم که...
-
جمعه 13 جون
جمعه 23 خرداد 1404 09:58
سلام. مراسم فارغ التحصیلی ایزی برگزارشد.معلمهاشون برای همه بچه ها شنلهای زرد یکدست با کلاه مخصوص فارغ التحصیلی سفارش داده بودن. هرچند بنظر من اگر میگذاشتن هرکس هرچیزی دوست داره بپوشه بهتر بود. بچه ها خودشون معمولا لباسهای خوشگل تری میپوشن. این سومین ساله که ایزی مراسم آخر سال داره. به عکسها که نگاه میکنم میبینم که توی...
-
جمعه 13 جون
جمعه 23 خرداد 1404 04:48
سلام. حدود 10:30 شب با زنگ تلفن پسرم بیدار شدم. ترسیدم فکر کردم براش اتفاقی افتاده، معمولا اون موقع شب زنگ نمیزنه، چند ثانیه طول کشید که فهمیدم به تهران حمله هوایی شده. به کری گفتم که چی شده، از تختم اومدم بیرون و رفتم توی سالن و سعی کردم با خواهرام و دوستم از طریق واتس اپ تماس بگیرم ولی نشد.احساسم هم نگرانی بود برای...
-
پنجشنبه 12 جون
پنجشنبه 22 خرداد 1404 05:13
سلام. دیروز با خانم معاون جلسه بعد ازمشاهده داشتم. خیلی تلاش کردم و آخر به این نتیجه رسیدم که وقتی کسی نخواد ب تغییر دادن نظرش امکان پذیر نیست و کوتاه اومدم. به کری میگم فکر میکنی باید چکار کنم، دنبال جریان رو بگیرم؟ به مدیر و اتحادیه تماس بگیرم؟ میگه نه! درسته که فکرمیکنی شرایطی که توش مشاهده شدی عادلانه نبوده ولی...
-
سه شنبه 10 جون
سهشنبه 20 خرداد 1404 06:57
سلام. حالا تلقینه یا هرچی این ورزش صبحگاهی چقدر حال آدم رو خوب میکنه. صبح مثل همیشه با زنگ ساعت 6 بیدار شدم و بدون اینکه قبلا در موردش حرف زده باشم و خودم رو به چالش کشیده باشم تصمیم گرفتم برم پایین روی تردمیل تند راه برم. خوب بود که تردمیلها اشغال نبود. نیم ساعتی ملایم مایل به تند راه رفتم با شیب نسبتا کم و بعد اومدم...
-
دوشنبه 9 جون
دوشنبه 19 خرداد 1404 17:45
سلام. ساعت از 9 شب گذشته. از اون مدرسه که مصاحبه داشتم هنوز جواب نگرفتم. امروز ایمیل زدم و محترمانه پرسیدم که کی نتیجه رو بهم میگن، هنوز جواب ندادن. نک ازمدرسه که برمیگردم تا شام نیم ساعتی وقت هست، میرم پایین ورزش. بعد از شام کری پیشنهاد دیدن سریال میده ولی من ذهنم به اندازه کافی شلوغه نمیخوام شلوغترش کنم. این موقعها...
-
جمعه 6 جون
دوشنبه 19 خرداد 1404 04:37
سلام، امروز Field Day هست. هر سال، آخر سال بچهها یک روز رو توی زمین بازی و حیاط مدرسه میگذرونن، بازیهای مختلف رقابتی دارن، از ماشین بستنی بستنی میگیرن، آببازی میکنن و از این ماجراها. عصر هم توی کلاسهاشون خوراکی میخورن و فیلم میبینن. دنبال کردن قوانین بازی برای ایزی سخته. یعنی کلاً انگار توی دنیای خودشه و...
-
یکشنبه 8 جون
یکشنبه 18 خرداد 1404 13:17
سلام. یکشنبه عصره. آخر هفتهی بدی نبود.نه خیلی شلوغ و نه خیلی خلوت. شنبه ساعت 8:30 صبح با "س" رفتیم هایکینگ.. اول قرار بود با گروه بریم، ولی چون احتمال بارون بود و مسیر کمی سنگنوردی داشت، تصمیم گرفتیم فقط دوتایی بریم همون پارکی که این جور موقعها میریم. من و "س" با هم راحتیم. اون کمحرفه و...
-
پنجشنبه 5 جون
پنجشنبه 15 خرداد 1404 04:52
سلام. پنجم ماه جون هست. سال تحصیلی آخرین نفسهاشون میکشه. احساس بلا تکلیفیه بدیه که نمیدونم سال دیگه اینجا هستم یا یک مدرسه دیگه. این نامعلوم بودن مضطربم میکنه. بعد از مواجهه با خانم معاون نمیدونم بودنم به چه شکلی در میاد سال دیگه. از طرفی موندن و ادامه دادن راحت تر از رفتن به محیط جدیده. توی گروه لیسانس توی ا یران،...
-
چهارشنبه 4 جون
چهارشنبه 14 خرداد 1404 05:02
سلام. فکرم این مدت مشغول پیدا کردن کار جدید و حل کردن مسائل با خانم معاون مدرسه بوده که از برنامه های آخر سال غافلم مثلا اینکه کنسرت تابستونی کی هست ؟ چه ساعتیه؟ برعکس همیشه داوطلب هم نشدم برای کمک و حالا یکجورایی احساس جدا افتادگی میکنم. کار زیاده. مثل جمع وجور کردن و بسته بندی وسائل اطاقم. تا اونجاییکه کمد بزرگم جا...
-
سه شنبه 3 جون
سهشنبه 13 خرداد 1404 16:34
سلام. بلاگاسکای هم درست شد. داشتم فکر میکردم که اگر وبلاگها برنگرده، کجا وبلاگ جدید درست کنم. خیلی بدهها! اونهایی که جایی نمینویسن، چیزی توی زندگیشون کم نیست؟ امروز همهی روز مرخصی داشتم. صبح رفتم مصاحبه. نمیتونین حدس بزنین چی شد! داشتم برای کری از روزی که برای کار فعلیم مصاحبه رفتم تعریف میکردم؛ که آدرس رو...
-
باز هم که وبلاگها باز نمیشن!!!
سهشنبه 13 خرداد 1404 11:53
سلام. خب بلاگ اسکای دوباره باز نمیشه، فقط میشه مقدمه پستها رو از طریق پیامهای آپدیت شده دید. این مشکل منه یا همه این مشکل رو دارن؟ جواب بدین لطفا.