سلام. اون چیزی که این چندروزه ذهنم رو قلقلک میده و رنگی رنگی میکنه، نقاشی با آبرنگه.
خوندم که کار با آبرنگ بخاطر پخش رنگها و قابل پیشبینی نبودنش سخته، ولی من همین غیر قابل پیشبینی بودن رو دوست دارم، اینکه رنگها گاهی هرجهتی که بخوان پخش میشن. میخوام چند تا کلاس مقدماتی بگیرم تا با الفبای این کار آشنا بشم. دیروز هم از آمازون دفتر و آبرنگ و قلموی خوب سفارش دادم.
هر روز اقلا یکبار من و کری بهم میگیم که چقدر از بودن طرف مقابل توی زندگیمون خوشحالیم و روزی هزار بار هم بهمدیگه میگیم که همدیگه رودوست داریم. نمیدونم تا چه مدت ادامه پیدا میکنه ، ولی سعی میکنیم که رابطه مون دچار روزمرگی نشه. بقول دوستهام که توی کامنتهاشون نوشتن ،اینکه آدم با شخصیت نسبتا سالمی رابطه داشته باشه خیلی مهمه. امروز توی ماشین فکر میکردم که اگر بجای همسر سابق با کری ازدواج کرده بودم زندگیم چطوری میشد؟ اگر اونهم مثل کری توانایی ارتباط عاطفی داشت، میتونست محبت رو دریافت کن و جواب بده زندگیم الان چطوری بود؟؟احتمالا آدم با کسی ازدواج میکنه که نیازهای عاطفیش رو از جهتی تامین میکنه. یعنی شاید من اون روزها با اینکه فکر میکردم مستقل فکر میکنم اما دوست نداشتم مسئولیت زندگیم رو به عهده بگیرم، یعنی عمیقا نیاز به این تکیه دادن داشتم .در مورد احساسم به دیوید هنوز هم فکر میکنم، و اینکه چی باعث اینهمه جاذبه شد؟ شاید آدمی که در همون برخورد اول این پیام رو میفرستاد که آماده تعهد دادن نیست ، که در درسترس نیست ، شاید این پیام رو دریافت میکردم که این رابطه پر از تنش و بالا و پایینه، وقتی به تراپیستم از عشق به دیوید حرف میزدم، میگفت اون چیزی که میگی عشق، اضطراب و دلهره و رنجی هست که بهش عادت کردی و برات آشناست و مثل یک آشنای قدیمی بطرفش کشیده میشی. الان که با کری هستم، این رو میفهمم. عشق و دوست داشتن باید آرامش بیاره نه دلهره و تلاطم. کری هم توانایی دریافت محبت رو داره و هم محبت کردن. نسبت به رفتار و احساسات من ک حساسه ، دریافتشون میکنه و دبهشون جواب میده. حتی توی محیطهای شلوغ وقتی داره با کسی حرف میزنه، اگر من مثلا دستش رو توی دستم فشار بدم، به رفتارم جواب میده و این چیزهای کوچک خیلی مهمن. کلا من و کری به هم آرامش و حمایتی رو میدیم که هردو بهش نیاز داشتیم.
دوست داشتن کری برای من ناگهانی اتفاق نیفتاد، حاصل محبت مستمر و مداومی هست که دیدم. احترام، درک کردن، توجه، ارتباط مناسب..
دیروز به دوستم میگفتم که ازوقتی کری رو میبینم از ماچرای دیتهام که برات تعریف میکردم خلاص شدی. میگه نه برعکس خیلی هم جالب و سرگرم کننده بود. فکر کنم برای خواننده های اینجا همینطوره. داستنهای مهیج که پر از سربالایی و سرازیریه، پر از امیدواری و نا امیدیه جذابتر و خوندنی تره ...
دیگه اینکه 18 روز کاری از مدرسه باقی مونده. برنامه تعطیلات تابستونی با توجه به درمان کری نمیدونم چی میشه. هرچی که بشه که جراحی کنه یا نه، وقتی که حالش بهتر شد یا باهم مسافرت میکنم، و شایدهم برم کانادا شاید هم فلوریدا . تنهایی یا شاید دوستی پیدا شد که باهام بیاد، اگر هم که شرایط کری اجازه مسافرت میداد که چه بهتر. خب همین دیگه برم بکارم برسم.
سلام. من و کری داریم سومین هفته با هم بودن توی خونه جدید رو میگذرونیم.با اینکه خونه جدید، یک آپارتمان یک خوابه کوچولوست ، توی تمیز و مرتب نگه داشتنش موفق بودیم . هردو وقتی لباسهامون رو که در آوردیم بلافاصله آویزون میکنیم ، و هر چیزی رو که استفاده کردیم سر جاش میگذاریم دو اینطوری همه چیز مرتب و منظم میمونه .صبحها هرکس که دیرتر بیدار میشه تخت رو مرتب میکنه و بقیه کارها رو هم بدون اینکه در موردش صحبت کرده باشیم هردو انجام میدیم.
دیروز فکر میکردم که کری آدم خیلی باملاحظه ایه و حواسش به خواسته های من هست. آدم قدر چیزی رو که داره نمیدونه .
یکی از علتهای دوام رابطه ما شاید همین مهربونی بیش از حد کری هست و اینکه حواسش به نیازهای من هست و تمام سعیش رو میکنه که خوشحالم کنه .
از اینها که بگذریم شاید من کری فرقهای زیادی با هم داریم. کتابهایی که دوست داریم متفاوته، سریالهایی که دوست داریم هم همینطور، هرچند که موفق شدیم زمینه مشترکی پیدا کنیم و با هم سریال ببینیم.شاید مدل فکر کردنمون هم همینطور اما اون چیزی که مشترکه، ارزشهامونه. همه مدتی که با کری هستم ندیدم پشت سر کسی حرف بزنه، یا از ظاهر کسی ایراد بگیره یا بخواد توی موردی ظاهر سازی کنه و .. ولی خب این خصوصیات بعد از مدتی عادی میشه و آدم فکر میکنه که همه همینطور هستند.
از مرتب بودن زندگیم که بگذریم، زندگیم هم این روزها نظم خوبی داره. ساعت خواب و بیداریمون مرتبه، البته بیشتر به لطف کری ، من رو اگر ول کنن ممکنه تا نصف شب بیدار بمونم. وضعیت غذامون هم ، حداقل مال من نسبتا خوبه. چند شبی هم هست که قبل از خواب کتاب میخونیم و من کمتر تلویزیون تماشا میکنم. با اینکه سالن ورزش خودم نمیرم ولی مرتب میرم طبقه پایین هم برای تردمیل و هم برای استفاده و از دستگاههای محدودی که داره. دیگه چی؟ دیگه اینکه شبها بعد از شام با هم پیاده روی میکنیم و آخرهفته ها هم که من مثل سابق یا با کری و یا تنهایی میرم هایکنیگ.
رفت و آمدم با دوستهام کم و بیش ادامه داره. دلم می خواد دوستهای متاهل پیدا کنیم و خانوادگی رفت و آمد کنیم.
خب همین تا بعد.
سلام. اول از همه بگم که خیلی گرسنمه! ساعت نزدیکه 11 صبحه و من بعد از شام دیروز که ساعت 6 خوردیم و بعدش 15 تا دونه گیلاس که بعداز برگشتن از پیاده روی خوردیم تا الان چیزی نخوردم.
کری یکجور "چیلی" درست میکنه که من خیلی دوست دارم. قدیمها با پلوپز، پلو هم درست میکرد باهاش، اما من گفتم که "کینوا" رو ترجیح میدم. کری پلوپزش رو خیلی دوست داره و همه جا با خودش میبردش. یک پلوپزه دونفره کوچولوهست که میشه توش کینوا و برنج قهوه ای هم درست کرد. غیر از پلوپزش، کافی میکر مخصوصش رو هم خیلی دوست داره. به شوخی بهش میگم من رو بیشتر دوست داری یا کافی میکرت رو؟ میگه معلومه که تو رو. میگم من رو یا ماشین قدیمیت رو که دلت نمیاد بفروشیش؟ میگه تو رو! میگم من رو بیشتر دوست داری یا پلوپزت رو؟ میگه :" ببین این دوتا دوست داشتن رو نمیشه مقایسه کرد، هرکدوم جای خودش رو داره."
من که چیلی درست میکنم، توش یک عالمه رب گوجه میریزم و محصول کار قرمز میشه. کری توی چیلی لوبیای سفید و گوشت چرخ کرده بوقلمون و هویچ میریزه و اصلا هم رب گوجه اضافه نمیکنه. چند تا غذای دیگه هم بلده که بدون دستور پخت ( رسپی) میتونه درست کنه.
جایی که زندگی میکنیم ( موقتا) پر از رستوران و کافی شاپ و شیرینی فروشی و اینهاست. دیروز که برگشتم اول رفتم سالن ورزش و بعد با هم رفتیم پیاده روی. از جلوی شیرینی فروشی که هر دو دوست داریم رد میشیم. میگه شیرینی میخوای؟ میگم نه. بعدش از جلوی بستنی فروشی بعدش اون یکی شیرینی فروشی بعدش پیتزایی، بعدش دونات فروشی و من هر بار پیشنهاد وسوسه انگیزش رو رد میکنم. بهش میگم که نگران وزن اضافه کردن نیستم ولی خوردن شکر سیستم ایمنی رو داغون میکنه، میگم که همه خواهر و برادرهای من دیابت نوع دوم دارند، میگم که مصرف شکر روی کارکرد مغز چقدر اثر مخربی داره و حتی توی بالا رفتن کلسترول موثره.
میگم بیا در طول هفته شکر مصرف نکنیم و آخر هفته با خوردش شیرینی توی یکی از این جاهایی که دوست داریم به خودمون پاداش بدیم.
راستی جدیدا کتاب گرفتم ، دیدین که اولش آدم چندصفحه میخونه و بعد خوابش میگیره و بعد فرداش یادش میره چی خونده و از اول میخونه و.. بالاخره کتابم به جایی رسید که به خوندنش علاقمند شدم.
دیگه چی؟ کری ظاهرا باید جراحی کنه. یعنی نتیجه تست ژنتیکی که داده بود ریسک متوسط رو پیش بینی کرده . حالا بایددکترش رو ببینه. بهش میگم که این مدت کنارش میمونم و نگران نباشه و اون ازم کلی تشکر میکنه.من قصد رفتن ندارم ولی اگرهم داشتم مطمئنا صبر میکردم تا جراحی تموم بشه و دوران ریکاوری رو طی کنه . درسته که عمل پروستات چندان مهم نیست ولی بهرحال اسمش سرطانه مخصوصا که کری همسر سابقش رو هم در اثر سرطان از دست داده.
من پیشنهاد کرده بودم که بادکترش صبحت کنه ببینه که درحراجی چقدر فوری هست ، با توجه به اینکه بیوپسی نشون داده که در مرحله خیلی اولیه هست سرطان ، آیا میتونیم قبلش مسافرت کنیم یا نه؟
دیگه اینکه امروز باز بعضی از کلاسها رفتن سفر آموزشی/تفریحی و من کمی وقت بیشتری داشتم برای نوشتن. دیگه برم. باید روی آی ای پی یکی از بچه ها کار کنم.
تا بعد..
سلام. روز شلوغی بود و از صبح مشغول کارم. تا تابستون چیزی نمونده ,. قرار شد این یک ماه که تموم شد برگردیم خونه من و بعد که کری نیتجه تستش رو گرفت و با دکترش ملاقات کرد تصمیم بگیریم که چکار میکنیم واحتمالا قبل ازبازشدن مدرسه به منطقه جدید اسباب کشی میکنیم.
دیروز برای برانچ مهمون دوستم و همسرش بودیم که خونه شون رو تازه خریدن. بیشتر اثاثیه رو از ایران آوردن و همه چیز هم سنتی و قشنگه. مثلا فرشهای دست باف زیبا، سماور نقره مبلهای سبک قدیمی، لوسترهای کریستال و نقاشی کلاسیک کار خودش، کاملا احساس کردم وارد ایران دوران بچگیهام شدم.بعد از خوردن صبحونه، شوهر دوستم تخته نردش رو آورد و میخواست به کری یاد بده، کری گفت که وقتی کالج بوده کمی بازی کرده ولی یادش نیست ،بعد که شوهر دوستم قوانین بازی رو براش گفت خیلی زود یاد گرفت و حتی برنده هم شد!
پنجره خونه به یک جنگل و دریاچه باز میشد که در واقع بنظر من بهترین قسمتش بود، بعد از اینکه بازیشون تموم شد همه رفتیم کنار دریاچه و بعدش هم توی جنگل راه رفتیم تا اینکه بارون تندی شروع شد.
عصر که رسیدم خونه به کری گفتم میرم پیاده روی، گفت منم میام. گفتم نه میخوام تنهایی برم پیاده روی مدیتیتیو . فکر کردم توی همه مدت که اینجاییم اولین باره تنهایی میرم پیاده روی. سرراه یک بستنی فروشی به سبک قدیمی آمریکایی و هم پیدا کردم که باید با کری امتحانش کنیم.
دیروز برای روز مادر تسکت و پیام تبریک زیاد گرفتم اما بیشتر از همه تسکت مادر ایزی بدلم نشست. تشکر از اینکه اینهمه با ایزی خوب هستم و اینکه ایزی خیلی دوستم داره.
خب همین دیگه فعلا. چه خوبه که امروز بعد از مدرسه نمیمونم و میرم خونه.
وقتشه که برم . روز خوبی داشته باشید.
سلام. وقتی آدم خونه اش روعوض میکنه، فقط تغییر آدرس نیست، خیلی چیزهای دیگه هم تغییر میکنن. اینکه برای رسیدن به محل کارش باید مسیر جدیدی رو انتخاب کنه، و اینکه وقتی توی خیابون اصلی میپیچه توی کدوم خط باید بمونه تا مجبور نشه خط عوض کنه. اینها همه تغییرات جدیده ، اینکه وسائلش رو کجای خونه میگذاره، موبایل و ساعتش، جا کلیدیش رو که دیگه مثل قبل کنار در ورودی آویزون نیست، اینها عادتهای جدیدین که مغز باید تمرین کنه و یادشون بگیره.
کری معمولا خوابش رو یادش نمیمونه، ولی خواب دیشبش یادش بود. خواب دیده بود که داریم با گروه پیاده روی میکنیم، خیلی شلوغه و شیبهایی خیلی تندی توی مسیره که عبور از اونها براش سخته. من جلو جلو میرم و اون سعی میکنه پا به پای من بیاد اما براش سخته و می ترسه که من رو گم کنه. بعد میبینه که توی شهر هستیم و من رو گم کرده.
من تفسیر این خواب رو براشن نمیگم.، یا خودش میدونه که گفتنش بهش لزومی نداره و یا نمیدونه که باز هم یادآوری ترسها و نگرانیهاش کمکی نمیکنه.
صبح مثل همیشه توی تراس فسقلی ر و به کوچه قهوه دونفره مون رو میخوریم.من این قهوه دونفره صبحها مون رو که حالا شده روتین این روزها، خیلی دوست دارم دقیقا ساعت 7:15 هست و یک ربع وقت داریم ، اون قبلا قهوه رو آماده کرده و ماگ ساده سفید روی میز منتظرمه.پشت میز گرد شیشه ای و روصندلیهای فلزی میشنیم و به نمای روبرو که یک خونه کوچولوی زیبا و قدیمی و درختهای کنارشه نگاه میکنیم .کری از من و ماگ قهوه ام عکس میندازه و نشونم میده. حرف از خونه جدید و پارکینگ و بیمارستان جرج تاون میشه و بعد بیماری کری. میگه در مورد روش جدید پروتون درمانی خونده و بعد در مورد گزینه های مختلف مثل جراحی و پرتو درمانی حرف میزنیم. میگم جلو جلو فکر نکن. صبر کن نتیجه تست ژنتیک رو بگیری و بعددر موردش فکر کنم. و بهش میگم که هر کاری لازم باشه میکنیم و کنارش هستم. بعد هم میگم بهتره که تا قبل از گرفتن نتایج تست در مورد خونه تصمیم گیری نکنیم. اگر نیاز به درمان داشته باشه بودن توی خونه من اون مدت بهتره و اگر هم نه ،که تابستون مسافرت میکنیم و احتیاجی نیست که پول اجاره رو دور بریزیم . موقع خداحافظی دوباره بهش اطمینان میدم که دوران ریکاوری کنارش میمونم و لازم نیست نگران چیزی باشه. با قدردانی نگاهم میکنه و تشکر میکنه.
امروز باید زودتر برم خونه چون قراره یک آپارتمان جدید ببینیم. خب همین برم.
سلام. داشتم برای خانم "ژ" همکارم، تعریف میکردم که خونه هایی که عکسشون رو آنلاین میبینیم و کری بهم نشون میده، همونهاییه که یک روز آرزوش رو کرده بودم.
یادمه به خانم تراپیست قبلیم گفته بودم به همه برنامه های سه ساله ای که برای بعد از طلاقم ریخته بودم رسیدم. خانم تراپیست پرسیده بود برای سه سال آینده ات چه برنامه هایی داری؟ یکیش این بود که توی یک کاندوی روشن و زیبا توی آرلینگتون زندگی کنم . و دیگه اینکه زندگی اجتماعیم رو گسترش بدم و اینکه مردی توی زندگیم باشه و هردو همدیگه رو دوست داشته باشیم. اون روزها هنوز دیت کردن رو شروع نکرده بودم. بعد از بیشتر از یکسال دیت کردن الان کسی تی زندگیمه که همدیگه رو دوست داریم و داریم با هم توی همون منطقه ای که دلم میخواست دنبال خونه میگردیم.
یکی دیگه از چیزهایی که همیشه با پسرم یا دوستهام در موردش خیالپردازی میکردیم این بود که اگر مثلا فلان مبلغ رو داشتی باهاش چکار میکردی؟ با اینکه اون پول از آسمون بسرم نبارید و هیچ بلیط لاتاری نخریده ای روبرنده نشدم، اما کری الان دقیقا همون مقدار پول داره!!!! عجیب نیست؟
یعنی آرزوهاتون رو جدی بگیرین، بهشون فکر کنین. نه اینکه بطور معجزه آسا اتفاق بیفتن ولی تمرکز کردن روشون امکان اتفاق افتادنشون رو بیشتر میکنه.
سلام. آدم گرسنه باشه و از 15-16 ساعت چیزی نخورده باشه بعد بیاد ببینه یک جعبه غذا روی میزشه، خب معلومه که قید غذایی رو که از خونه آورده میزنه. البته غذای نسبتا سالمی بود، ساندویچ مرغ با نون پیتای سبوس دار. بعد هم کنارش یک بسته چیپس که نگه میدارم برای ایزی و یک بسته دست پیچ شده که توش یک تکه برانی بود که البته نوش جان شد. یعنی که بخاطر هفته معلم داریم قدردانی میشیم. یکی از این روزها هم احتمالا بهمون یک گیفت کارت امازون میدن.
فایده تاست گرفتن از بچه ها و توی کتابخونه راه رفتن اینه که آدم فرصت داره به چیزهای مختلف فکر کنه. یکی از چیزهایی که بهش فکر میکردم ، میل به کنترل بود.وقتی میگم کنترل منظورم بیشتر اینه که بدونم دارم چکار میکنم، که بدونم زندگی روزمره ام بخشی از برنامه بزرگتری هست که برای زندگیم ریختم، انگار که بدون طرح و برنامه زندگیم مثل شن های ساحلی آروم از بین انگشتام سر میخورن و تموم میشن. انگار اینطوری میتونم جلوی گذشت زمان رو بگیرم، مثل اسبی که افسارش دست خودمه. اینطوری نیست که برای همه چیز از پیش برنامه داشته باشم اما خب با اینحال...
وقتی کسی از محل کار آدم میره، همه کاسه کوزه ها سر اون شکسته میشه چون نیست که از خودش دفاع کنه. گاهی هم دو نفر که هردو اشتباهاتی دارن توی کارشون نفر سومی رو پیدا میکنن و مشترکا تقیرها رو میندازن گردن اون، مخصوصا که وقتی که دیگه حضور نداشته باشه این کار راحت تره. بعد میبینی کسانی که قبلا باهاش نزدیک بودن و روابط دوستانه داشتن حالا که رفته، پشت سرش حرف میزنن. برای همینه که نمیشه به روابط سر کار اطمینانی کرد و من سعی میکنم خودم رو وارد شایعه پردازیها نکنم با اینکه میدونم این شایعه پردازیها و متحدد شدن علیه دیگران اساس خیلی از روابط نزدیک توی محیط کاره و کلا "غیبت" آدمها رو بهم نزدیک میکنه، چرا که دو طرف میگن " اون بده، و ما دوتا خوبیم" یا بهتره بگم :" چون اون بده، پس ما خوبیم."
فردا دو هفته ای میشه که خونه جدید هستیم و همه چیز خوبه.کری حتی بیشتر از من از کند و کاو توی محل جدید و پیدا کردن رستورانها و کشف خطوط اتوبوس که ما رو به جاهای هیجان انگیز میبره ، لذت میبره. برای من و کری که همیشه رانندگی کردیم ، اتوبوس سواری جالب و هیجان انگیزه.
دیگه چی؟ کری داره میگرده ببینه میتونه همین دور و برها برای درازمدت جایی رو پیدا کنه یانه.یک گزینه هم اینه که تابستون رو توی خونه من یا اون باشیم و برای پاییز نقل مکان کنیم اینجا دوباره.
خب همین دیگه برم به کارم برسم تا بعد.
سلام. یک دوشنبه گرم و مرطوبه. این هفته هم از بچه ها تست میگیریم یعنی تاظهر توی کتابخونه هستم، بدون دسترسی به تلفنم و بدون امکان کار با کامپیتوتر. این موقعها دور کتابخونه راه میرم و فکر میکنم. و بجای افکار پراکنده سعی میکنم متمرکز فکر کنم و تصمیمهای کوچولوی خوب بگیرم.
راستی امروز اولین روز هفته قدردانی از معلمهاست. صبح توی اتاق شیشه ای طبقه اول صبحونه بود. من مدتهاست که از شام تا ناهار فرداش چیزی نمیخورم. برای همین برای فقط یک ظرف میوه برداشتم تا با ناهار م بخورم، شامل بلوبری و طالبی و خربزه و آناناس.
دیر وز بچه های کری مهمونمون بودن و برعکس انتظاری که داشتم روز خسته کننده ای نبود. برای پیش غذا اومدن خونه ما، از فروشگاه چیپس و فلافل و اسپرینگ رو آماده گرفته بودیم و خوردیم و حرف زدیم. بعدش همگی، یعنی من و کری، برایان و همسرش و دیوید پسر کوچکترش به سمت Baordroom حرکت کردیم که تا خونه پیاده کمتر از 5 دقیه راهه. اونجا ، مثل یک بار یا رستورانه بزرگه که مردم در عین اینکه نوشیدنی و غذا سفاش میدن، بازی هم میکنن، بازیهای مختلف. از تخته و ورق بازی بگیر تا بازیهای دیگه ایکه من اسمش رو هم نمیدونم. دیوید و برایان و کری آبجو گرفتن، من اصلا توی مود نوشیدنی الکلی نبودم و مثل همسر برایان نوشیدنی غیر الکلی گرفتم. برایان از اتاقی که بازیها توشه، یک بازی آورد که 5 نفری بازی کردیم و بیشتر از یک ساعت طول کشید. من اولین بارم بود و فقط سعی میکردم قوانین بازی یادم بمونه و درست بازی کنم. بازی اینطوری بود که هرکس قطعات پلاستیکی مثل قطارمیگرفت و بلیطهایی که بهش مقصد و مبدا دو تا شهر مختلف رو میداد و توی بازی باید با قطارهای پلاستیکی مبدا و مقصد رو به هم وصل میکرد...
بعد از بازی پیاده تا رستورانی که کری برای شام رزور کرده بود پیاده روی کردیم. خوبی محل جدید اینه که همه چیز نزدیکه و پیاده میشه رفت. کری گفته بود یک رستورانه با غذاهای آمریکایی! من انتظار همبرگر و اینها داشتم ولی برعکس یک رستوران نسبتا گرونی بود با غذاهای نا آشنا که بیشترشون گوشت خوک داشت یا گاو و بندرت ماهی. من و کسندرا ماهی گرفتیم . بعد از ناهار توی محل پیاده روی کردیم و کری با خوشحالی مغازه ها و رستورانها رو بهشون نشون میداد انگار که سالهاست داریم اونجا زندگی میکنیم. بعد همه با هم رفتیم توی یک کتابفروشی بزرگ وکتابها رو زیر و رو کردیم. متوجه شدم که کسندرا سلیقه تقریبا مشابهی توی کتابخونی با من داره. فکر کردم با اینهمه وقت اضافه که بخاطر کوتاه شدن مسیر هر روزمه ، بهتره چند تا کتاب انتخاب کنم و بعدا از آمازون سفارش بدم. بعد ازکتابفروشی، سر راه از یک شیرینی فروشی شیرینی خریدیم و همه با هم برگشتیم خونه و بعد از مدتها شیرینی رو با شیر خوردم.
کری بچه های خوبی داره که رابطه خوبی با هم دارن. شب از م تشکر کرد که باهاشون وقت گذروندم و ازم پرسید که اشکالی نداره که بیشتر با بچه هاش وقت بگذرونه ؟ که گفتم نه ، خوشحال هم میشم.
خب همین دیگه. این پست رو همینجا تموم کنم تا مثل چند پست نیمه کاری قبلیم، تبدیل به یک چکنویس همیشگی نشده.
سلام. دیشب اقلا 8 ساعت خوابیدم و امروز صبح که برای نوشیدن قهوه توی بالکن فسقلیمون نشسته بودیم، حس کردم که آسمون از همیشه آبی تره و احتمالا امروز روز شادتری خواهم داشت، حتی احساس کردم که کری رو بیشتر از قبل دوست دارم و در ک میکنم و میخواهیم واقع بینانه تر به زندگیم نگاه کنم. کری بارها به من گفته که میفهمه که من به تنهایی و زمانهای مخصوص خودم نیاز دارم و الان که فکر میکنم میبینم همونطور که توی کامنتهاتون برام نوشتین روزهایی که کم تحمل وتحریک پذیرم بهتره همون اول بهش بگم. این هم برای اون بهتره و هم اینطوری با خودم مهربون تر بودم.
دیروز بالاخره ماشینم رو بردم بیرون شارژ کردم. توی پارکنیگ شارژر یا حتی پریز برق نداریم تا ماشینم رو شارژکنم. اما چون فاصله مدرسه تا خونه بیشتر از 5-6 مایل نیست ناچار نیستم زودبه زود شارژش کنم. ماشین رو پارک کردم و از فروشگاه کنارش خرید کردم و تلفنی با دوستم "ج" حرف زدم. هر بار دوستم داستانهای دیتهای اخیرش رو تعریف میکنه من بیشتر از از حضور کری توی زندگیم شکرگزار میشم. خرید و تلفنم که تموم شد ، ماشینم هم شارژ شده بود. خونه که رسیدم، کری سبزیجات و مرغ درست کرده بود با پلو. با هم غذا خوردیم و بعد با ماشین کری رفتیم سالن ورزش( شعبه همونی که قبلامیرفتم که به خونه نزدیکتره). کری رفت شنا و من دنبال ماشینهایی که لازم دارم گشتم .اینجا 3 طبقه وبزرگتره و کمی طول میکشه تا ورزشهایی رو که میخوام انجام بدم. بعد از کار با ماشینها، روی تردمیل با ارتفاع و سرعت زیاد راه رفتم تا عرقم در اومد. و بعد با هم رفتیم خونه، دوش گرفتم و بعد با من سریال تماشا کردیم. اگر به من باشه میتونم اپیزود بعد از اپیزود تماشا کنم ، این کری هست که معمولا میگه وقته خوابه. ساعت 10 آماده شدیم برای خواب و 8 ساعت کامل خوابیدم. مدتها بود که 8 ساعت نخوابیده بودم.
,زندگی متفاوته وقتی آدم ناچار نیست هر روز بره سر کار. اگر برنامه و سرگرمی مشخصی نداشته باشه راحت میتونه تو ی دامن احساس بیهودگی بیفته. حتی بنظر من سرگرمی هم کافی نیست، لازمه آدم احساس مفید بودن بکنه، مثلا یک کار پاره وقت یا داوطلب و در کنارش پرداختن به سرگرمیهایی که دوست داره.
کری کلاسهای ترم بهاره اش تموم شده و نمیخواد تا پاییز کورسی بگیره. دیروز از تارگت آبرنگ خریده و پد نقاشی اینکه در موردش زیاد حرف نمیزنه ولی فکرش نگران نتیجه آزمایش تست ژنتیکش هست که قراره 6 هفته ای آماده بشه. میگه کارهایی که میتونسته کرده و تا گرفتن نتیجه تست آزاده که اززندگیش لذت ببره، اما خب نمیشه که بهش فکر نکرد.
خب همین فعلا باید برم طبقه سوم بازهم روز تست گرفتن از بچه هاست.
سلام. از لحظه ای که اومدم بسیار تحریک پذیر بودم.توی مدرسه روز طولانیی بود، باید از بچه ها تست میگرفتیم و اینترت بازی در میاورد و برای وصل کردن دوباره شون باید کلی پس ورد و غیره وارد میگردیم ، بعدش جلسه یکی از بچه ها بود و بعد از مدرسه هم که تدریس خصوصی داشتم، یعنی میخوام بگم وقتی رسیدم خونه فکرم خسته بود و دلم میخواست مدتی کسی بهم کاری نداشته باشه. وسائلم رو که جابجا کردم، کری شروع کرد درمورد پیدا کردن ایستگاه شارژ ماشین باهام صبحت کردن که بیا توی نقشه بهت نشون بدم و از این حرفها... دلم میخواست بهش بگم که با من کاری نداشته باش خسته ام. و اصلا تو چرا نگران پیدا کردن شارژر برای ماشین منی؟ خودم یک فکری میکنم، خب البته که نگفتم. چرا؟ چون اینطوری داره حمایتش رو نشون میده . ولی من بعضی وقتها دلم میخواد کسی کاری به کارم نداشته باشه. مخصوصا موقعهایی که مثل امروز خسته و تحریک پذیرم و خودم هم نمیدونم که چرا. بعد روی مبل نشستیم و تی وی دیدیم. خب این سریالی هست که من دوست دارم، کری هم بدش نمیاد اما گاهی فکر میکنم بیشتر بخاطر من هست که میبینه. امروز دلم میخواست که ازم دور باشه وبره تو ی او ن یکی تلویزیون برنامه ای که دوست داره نگاه کنه. حس میکردم که زیادی همه جا هست. بعضی چیزهاست که عصبانیم میکنه، مثلا اینکه دارم یک کاری میکنم و وسطش باهام حرف میزنه، یا بلند حرف میزنه در مورد چیزی وقتی من مشغول کاریم و من نمیفهمم که داره با خودش حرف میزنه یا با من.. امروز خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی بهش نگم. دلم میخواست تنهام بگذاره و به کار خودش برسه. تنهاییم بشدت مورد خلل واقع شده، یا بگم آسیب دیده. شاید من کلا آدم زندگی مشترک نیستم؟ یا اینکه کری زیادی نسبت به من چسبندگی داره و این اذیتم میکنه؟ نمیدونم. میدونم که دیروز این احساس رو نداشتم و وقتی با هم پیاده روی میکردیم احساس خوشحالی زیادی میکردم و میدونم که فردا ممکنه احساس متفاوتی داشته باشم اما احساس الانم اینه. احساس الانم اینه که دیوارها به هم نزدیک شدن و تنهاییم رو ازم دزدیدن و کسی هست که همه جا حضور داره و بدون اینکه ازش کمک بخوام پیشنهاد کمک میکنه و راه نفس کشیدنم رو تنگ کرده.
بله شاید فردا احساسم متفاوت باشه میدونم فعلا که اینطوریه. خب تا بعد
سلام. صبح دوشنبه ست و سرکار هستم. با اینکه صبحها از مدرسه تا محل جدید بیشتر از 25 دقیقه راه نیست، چند دقیقه ای دیر رسیدم!صبح که با لبخند بیدار شدم وحتی سعی کردم بیشتر از اونی که حالم خوبه خوشحال بنظر برسم، کری گفت:"امروز توی مود خوبی هستی." تا هفت و نیم توی رختخواب بودم، بعد با عجله آماده شدم، پیراهن مشکی رو که یکی دوسال قبل خریده بودم انتخاب کردم و برای اینکه زیادی رسمی بنظر نیام جاکت جین و کفشهاس اسپرت قهوای پوشیدم. کری قهوه درست کرده بود و برای اولین باری توی بالکن خیلی کوچولوی خونه با هم قهوه نوشیدیم. موقع خداحافظیکری دوباره گفت خوشحاله که توی مود خوبی هستم به شوخی گفتم :" مود من رو مونیتور میکنی؟" گفت آره بهت امتیاز مثبت و منفی میدم هر روز.
دیروزاحساس میکردم که میون شهرو وسط کلی ساختمون و آدم و ماشین گیر کردم ، یک جایی بین زمین و آسمون هستم. فکر کردم آدم توی آپارتمان چطوری میتونه احساس تعلق کنه؟ آدم نیاز داره که پاهاش روی زمین باشه. نیاز داره که با چند قدم راه رفتن به جنگل ته کوچه برسه. نیاز داره یکشنبه غروبها اگر دلگیر شد، بتونه توی خیابونهای خلوت و سرسبز رانندگی کنه و بره نوردسترام رک یا مال یا فلان فروشگاه و بدون نگرانی از جای پارک برای خودش بگرده. احساس می کردم که دیوارهای خونه زیادی بهم نزدیکن و جایی برای گریز نیست.
موقع فیدبک هفتگیست، کری میگه،:"گاهی تو توی فکری، و من نمیدونم که آیا از دست من ناراحتی یا نه؟ نگرانیهاتو با من تقسیم نمیکنی گاهی"
براش از احساساتم میگم و اینکه در دراز مدت دلم میخواد اینجا زندگی کنم یا نه . براش میگم که این دو سه روزه خیلی بهم خوش گذشته و از اینجا بودن خیلی خیلی خوشحال بودم و احساس الانم احتمالا موقتیه و نمیخوام با بیان احساسات موقتیم ناراحتش کنم. میگم میدونم که اقامت یک ماهه ما مثل موندن توی یک هتل بزگه که قرار نیست به آد م احساس خونه بودن و تعلق بده و اگر اینجا جایی رو برای درازمدت اجاره کنیم که از اینجا هم بزرگتر باشه و بهم احساس خونه بودن میده و ...
دیگه چی؟ شنبه کری تا 5 با دوستهاش قرار بازی داشت . من و دوستم "س" که دار دومایلی ما زندگی میکنه رفتیم هایکنیگ و از اونجا ناهار رفتم پیشش و تا عصر موندم. شام با کری یک رستوران جدید رو امتحان کردیم و برای اولین بار از کارت مشترکمون استفاده کردیم. یکشنبه برای صبحونه رفتیم کافی شاپ و بعدش فستیوال هنری خیابونی رو نگاه کردیم. ظهر پسر کری اومد وناهار رفتیم بیرون وعصر دوستم "س" بهمون سر زد .
دارم فکر میکنم که آیا رابطه ام با کری به اون استحکامی رسیده که برای خونه خودم فکری بکنم؟ مثلااجاره اش بدم؟ یا حتی در درازمدت بفروشمش و با هم یک جای مشترک بگیریم تا از دردسرهای اجاره دادن راحت بشم؟ اینها همه بلند فکر کردنه.
میدونم که نیاز به زمان بیشتری داریم.
خب همین برم به کارهام برسم تا این پست دچار سرنوشت پستهای نیمه کاره ای که توی خونه نوشتم نشه.
سلام. ظرف ناهارم کنارمه، مرغ و سبزیجات که کری چند روز قبل درست کرده بود و اضافه اش رو توی فریزر گذاشته بودم. خانم"ژ" امروز رفته کالیفرنیا، رفته نودو پنجمین سالگرد تولد گاد ما(Godmother) شوهرش . اگر خانم "ژ" اومده بود با خوشحالی بهش میگفتم که دکتر با کری تماس گرفته و گفته ;که مشکلش در مرحله ای نیست که نیاز به درمان داشته باشه. درسته که ما نظر دکترهای دیگه روهم میپرسیم ولی تا اینجاش هم خبر خوبیه! بعد براش تعریف میکردم که توی همون طبقه ای که اقامت داریم ( طبقه دوم) یک پارک کوچولو پیدا کردیم(یا یک تراس خیلی بزرگ) و صبح قبل از اینکه بیام با هم رفتیم اونجا کنار بفشه ها قهوه خوردیم و عکس هم انداختیم.
من وخانم ژ صبحها ، اولین مصاحبهای هم هستیم و معمولا خبرهای مهم زندگیمون رو بهم میدیم. مثلا اون برام تعریف میکنه که بمناسبت سالگردازدواجشون رفتن یک هتل خیلی خیلی شیک وگرون توی دیسی که قیمت هیچ غذایی کمتر از 100 دلارنبوده و شوهرش از طرف محل کار یک کوپن 100 دلاری برای اونجا داشته و با اینکه صورت حسابشون میشه 400 دلار ، ازشون هیچ پول اضافه ای نخواستهن ، یا اینکه ناخنهاش رو لاک صورتی خیلی ملایم زده چون نمیدونسته چه لباسی برای مراسم تولد میخواد بپوشه. و حتی من میدونم ناخنهای خانم "ژ" توی دو هفته و نیم چقدر رشد میکنه
بگذریم..
خونه جدید رو دوست دارم، یا بهتره بگم با کری بودن توی خونه جدید رودوست دارم. برای اولین بار احساس میکنم داریم باهم زندگی میکنیم. نه خونه منه و نه خونه کری،"خونه ما"ست. بعد هم پله نداره و لازم نیست دائم در حال پله نوردی باشیم. همه چیز در چند قدمیمون واقع شده. مورفی هم که از پله های من کمی میترسه بنظرمیاداینجا رو بیشتردوست داره.
کری تفریبا همه عمرش رو توی حومه زندگی کرده. جایی که سرسبزه و از ترافیک خبری نیست و خونه ها همه بزرگن و جای پارک اصلا مساله ای نیست . همیشه فکر میکردم شاید زندگی توی شهر براش سخت باشه، اما اون از من هم خوشحالتر و هیجان زده تره. دیروز نوبت تمرین با مربی ورزشم بود و بعدش رفتم خونه قبلی یک چیز هایی رو بردارم، دیر رسیدم واومدم تلویزیون ببینم که کری گفت نه، تلویزیون نبینیم حرف بزنیم . بعد با اشتیاق از چیزهایی که دوروبر کشف کرده بود برام تعریف کرد.فروشگاههای که میشه پیا ده بهشون رسید، هول فودز و تریدر جوز و بعد هم گفت که توی طبقه خودمون یک باغچه کوچک هست که الاچیق و گل و نیمکت هم داره. احساس آدمهایی رو داریم که برای تعطیلات به یک شهر جدید رفتن. با اینکه این منطقه تا خونه قبلی کمتر از یک ساعت رانندگی فاصله داره.
کری میگفت اگر بخوای میتونیم یک ماه دیگه یعنی تاوقتی سال تحصیلی تموم میشه اینجا بمونیم. اما مسیر من، از صبحها که حداقل در بهترین حالت یک ساعت طول میکشید به 20-25 دقیقه کاهش پیدا کرده حالا میتونم بجای ماشین قهوه رو توی خونه با کری بنوشم. عصر ها که بین یک ساعت و ربع تا یک ساعت و نیم طول میکشید به حداکثر نیم ساعت رسیده.
زندگی توی خونه جدید تا حدی من رو یاد زندگی مشترک قبلی میندازه که توی یک کاندو زندگی میکردیم، البته قسمتهای خوبش فقط ،بهم احساس امنیتی میده که زندگی با هم دیگه توی خونه خودم این احساس رو بهم نمیداد.
خب همین دیگه برم توی بقیه زمان ناهارم ناخنهام رو درست کنم.
سلام. از خونه جدید مینویسم، من و کری به شوخی بهش میگیم قصر آرلینگتونمون( our Arlington palace). قصر آرلینگتون یک کاندوی یک خوابه ست که توی طبقه دوم واقع شده. یک پنجره نسبتا بزرگ داره که رو به خیابو ن باز میشه اما هنوز درختها دیده میشن، این اولین چیزی بود که کری وقتی خونه رو از نزدیک دید بهم گفت. خونه از اونی که توی عکس دیده بودیم خیلی بهتر بنظرمیاد. تقریبا همه چیزهایی که ممکنه نیاز داشته باشیم اینجا هست. از ظرف وظروف و حوله و حتی شامپون و صابون و همه چیز. همه چیز راحته غیر از پارک کردن توی گاراژ که باید بهش عادت کنم. برای ما که راحت جلوی خونه پارک کردیم حالا باز کردن هزار تا در و تی کاراژ جا پیدا کردن وپارک کردن راحت نیست ولی خب بهش عادت میکنیم. امروز به کری میگفتم که این تغییر و برای هردومون خوبه. تغییر باعث میشه از محدوده راحت خودمون بیایم بیرون، ساده ترینش اینکه باید کوچه پس کوچه های محل جدید رو یاد بگیریم و من باید یاد بگیرم از محل جدید تا سر کارم رانندگی کنم.
اما زندگی کلا ساده تره، برعکس خونه های خودمون اینهمه طبقه بالا طبقه پایین رفتن نداریم. وسائلمون هم فقط چیزهایی هست که لازم داریم.
برای اولین بار احساس میکنم داریم باهم زندگی میکنیم، زندگی مشترک. قبلش انگار کری با من زندگی میکرد اما الان با هم زندگی میکنیم و این احساس خوبیه.کمد بزرگ اطاق خواب رو دو قسمت کردیم یک قسمتش مال منه و یک قستمش مال اون. کلا این منظم بودن کری خیلی خوبه، اینکه مثل بعضی از مردها شلخته نیست. بعد هم کنار اومدن باهاش راحته. اون زودتر از من اومده بود و دیدم که شارژرم رو کنار تختم نصب کرده و ساعت الارمم رو هم تنظیم کرده و کنار تختم گذاشته. وسائل یخچال رو هم قبلا آورده بودو شام رو هم آماده کرده بود. منکه اومدم اول شام خوردیم و بعد کمی توی محل گشتیم و مورفی رو بردیم پیاده روی و بعد من چمدونهام ر وباز کردم و همه چیز رو سر جاش گذاشتم . کری دوش گرفته و آماده ست که با هم سریال ببینیم.
خوشحال و هیجان زده ام که اینجا هستم. خب همین تا بعد...
سلام. امروز میریم خونه جدید. کری عکس اتاقها و انداخته و برام فرستاده. در واقع ما این خونه رو فقط آنلاین دیدیم و امیدوار بودیم که بخوبی عکسهاش باشه که ظاهرا هست! تا دیشب هیچ علاقه و شوقی برای رفتن به خونه جدید نداشتم، مخصوصا بعد از گرفتن نتیجه بیوبسی کری، اصلا حوصله تغییر این مدلی رو نداشتم. به کری گفتم بهتر نیست کنسلش کنیم یا به تاخیر بندازیمش؟ کری گفت که تا وقت دکتر بگیره و بخواد اقدامی کنه اقلا یک ماهی طول میکشه و تا اون موقع ما دوباره برگشتیم همینجا.
کلا دیروز بعد از دریافت تسکت کری در حالت شوک بسر میبردم. با اینکه انتظارش رو داشتم،و با اینکه با خواهرزاده پزشکم حرف زدم که گفت بیماری در مراحل خیلی اولیه هست و سرطان پروستات خیلی کند رشد میکنه و واقعا خطری تهدیدش نمیکنه ولی بهرحال برام سخت بود. موقع شام کری بهم میگفت چهره ات مثل کسی بنظر میرسه که در حالت تعجبه.
باید وسائلمون رو میبستیم، یک چمدون برای لباسهایی که توی این یک ماه قرار بود بپوشم و یک چمدون برای بقیه چیزها. ساعت 7 شاممون و خوردیم. فکر کردم بهترین کار برای دراومدن از این حالت ورزشه. به کری گفتم میخوای بریم سالن ورزش؟ که گفت آره احتیاج داره شنا کنه تا حالش بهتر بشه. با اینکه انتظارش رو داشت ولی ته دلش امیدوار بود که نتیجه بیوپسی بهترباشه . وقتی رسیدیم خونه با اینکه وقتمون محدود بود به کری گفتم بیا یک قسمت از سریالمون رو نگاه کنیم. بعد از نگاه کردن سریال کمدی و کمی شوخی کردن سر حساب مشترک و اینها بعدش حالمون خوب بود.
ساعت از 12:30 ظهر گذشته و ساعت ناهارمه، یونیک که معمولا زنگ تفریح و ناهارش رو با مددکار مدرسه میگذرونه، توی اتاق، کنار من نشسته و داره غذا میخوره، خانم ژ ازم خواست ببرمش دفتر، چون خودش عجله داشت بره جلسه. بردمش توی دفتر، و خانم دفتردار که کلافه بنظر میرسید گفت که وظیفه اون مواظبت از بچه ها نیست و منهم نمیتونستم توی راهرو ولش کنم یعنی داستانش درازه......
امروز بعد از مدرسه تدریس خصوصی دارم و بعدش میرم خونه جدید! خب دیگه همین برم به کارهام برسم،
سلام.با اینکه زندگی درآرلینگتون قراره یک اقامت موقت یک ماهه باشه، ولی من هنوز هیچی نشده داره دلم برای خونه ام تنگ میشه. هم برای خونه و هم برای محله و هم جنگل پشت خونه و فروشگاهها و همه چیز. نمیدونستم که اینقدر به این خونه وابسته شدم.شاید چون این اولین خونه ای هست که مال خود خودم بوده و حالا با گذاشتن و رفتنش احساس میکنم که دارم از استقلال یا اقتدار یا هر حسی که اسمش رو بگذارید میگذرم.
چقدر شبها خواب میبینم. خواب دیشببم زیاد بد نبود.فکر کردم شاید علت اینهمه آشفتگی شبانه خوردن چای زیاد قبل از خوابه. کری مرتب چای خنک درست میکنه و میگذاره توی یخچال که زیاد هم کمرنگ نیست.دیشب چای رو خیلی رقیق کردم و با شام خوردم. بگذریم. خواب دیدم که کری، که توی خواب شبیه شوهر خواهرم بود رفته یک جایی ، یک بازارتوی محیط باز یا شاید نمایشگاه، وبرای من لباس خریده، پلورهای پشمی.من خونه مامانم اینا هستم و گرسنمه و برای شام منتظرش نمیمونم وغذا م رو میخورم. وقتی میاد خیلی خسته ست، من از پلورها خوشم نیومده، میخوام بهش بگم ولی دلم نمیاد، بعد نگاه میکنم میبینم که یکی از پلورها واقعا اندازه و خوبه. بعد شوهر خواهرم که بازهم توی خواب "کری"هست، انگشت پاش رو بهم نشون میده که در اثر راه رفتن زیاد یا حادثه ای زخمی شده، من میرم توی خیابون از یک وانت که توش کسی نیست دنبال باند و گاز برای بستن زخم میگردم.
دیروز توی یک چمدون بزرگ لباسهایی رو که میخوام ببرم گذاشتم. توی یک چمدون کوچکتر هم بقیه چیزها رو . یک لیست هم دارم از کارهایی که قبل از رفتن باید انجام بدم و چیزهایی که باید ببرم. احساس میکنم که طفلکی خونه ام رو دارم تنها میگذارم و میرم. انگار که خونه روح داره و دلش ا زتنهایی میگیره. شاید هم چون این خونه ای هست که با پسرم بهش اسباب کشی کردیم و با جدایی ا زخونه احساس میکنم از اون خاطرات دارم میگذرم.
خب همینها دیگه. امروز یک روز طولانیه که بعد از مدرسه هم میمونم. برم به کارهام برسم
سلام. برعکس کری که هیچکدوم از خوابهاشو یادش نمیمونه،من حداقل آخرین خوابی رو که هر شب میبینم یادم میمونه. این چند شبه همه اش کابوس دیدم،یکبار خواب دیدم که خانم مدیر از دستم عصبانیه و دارم کارم رو از دست میدم. دیشب خواب دیدم که جلسه یکی از بچه هاست و مدارکی که میخوام بخونم بهم ریخته و صفحاتش جابجاشده. این خوابها نتیجه اضطراب و نگرانیهای روزه.
نگرانی ازچی؟ چیزهای مختلفی که نمیدونم هرکدومش چه سهمی توی نگرانی این روزهام داره. زندگی با کری که داره وارد مرحله جدیدی میشه، اینکه قراره هفته دیگه به مدت یکماه توی یک خونه مشترک که نه متعلق به منه و اون، بلکه مال هردوی ماست زندگی کنیم. اینکه آیا این آدم علی رغم همه خوبیهاش واقعا کسی هست که میخوام در دراز مدت زندگیم رو باهاش بگذرونم؟ آینده هیجان انگیز ومبهمی که براش تلاش میکردم دیگه ابهامش رو از دست داده. درسته که آرامش الانم رو هم دوست دارم و قدرش رو میدونم اما هدفی که بخاطرش صبحها از خواب بیدار بشم و بهم انگیزه بده توی زندگیم کمرنگه . گاهی فکر میکنم اگر بجای کری مرد دیگه ای بود،ممکن بود با خودش کلی فعالیتها ی جدید به زندگیم بیاره. بعد فکر میکنم که من اینهمه آدم رو دیدم و هیچکدوم خصوصیات خوب کری رو نداشتن و هیچکدوم اینقدر دوستم نداشتن .یعنی همه چیز با هم پیدا نمیشه. و بعد هم میشه اهداف هیجان انگیز داشت ،کری که جلوی زندگی من رو نگرفته .
نگرانی از نتیجه ببوپسی کری هم تا حدی هست که فکرم رومشغول میکنه و بعد هم غم عظیم پسرم که تا اونجایی که میتونه از من فاصله میگیره. به کری میگم میدونم و میفهمم که کاری ا زدستم برنمیاد، اما درعین حال هنوز تصویر پسر کوچولوم توی ذهنمه. اون تنها کسیه که همه این سالها با من بوده، برام باور کردن اینهمه نامهربوی سخته. سرم رو میگذارم روی شونه های کری وگریه میکنم و اون با مهربونی گوش میده و میگه که پسرم به این دوارن جدایی نیاز داره و یک روزی متوجه میشه و برمیگرده.
برنامه صبحگاهی تلویزیون در مورد اسرائیل و ایرانه، شاید اینهم یکی از دلایل ناآرومیمه . ترس از جنگ و بدتر شدن اوضاع.
تراپیستم هم دیگه برای من وقت نداره. اولش وقتم رو دو هفته یکبار کرد و بعد هم گفت که نمیخواد بعد از 4 مراجع داشته باشه . فکر کنم کلا فکر میکنه دیگه نیازی به تراپیست ندارم .حالا دیگه کسی نیست که هفته ای یکبارموقع رانندگی باهاش یک ساعت حرف بزنم و افکارم رو مرتب کنم. باید بگردم دنبال یک تراپیست فارسی زبان.
اما از چیزهای خوب بگم، از مورفی !.دیگه یاد گرفته روی نیمکت کوچکی که کنار تختمون براش گذاشتیم بخوابه. وقتی کری میره پایین و من هنوز توی تختمم ، جلوی تخت میشینه و منتظر میشه تا من هم برم پایین. اگر در بسته باشه پشت در منتظر میمونه تا باهم بریم پایین و همه با هم صبحونه بخوریم. عصرها منتظر میمونه تا من بیام خونه و وقتی من و کری شام میخوریم اونهم غذاشو میخوره. شبها وقتی نزدیک ساعت خوابمون میشه میاد جلوی کاناپه میشینه و با حرکات ونگاه وگاهی صداش میگه که بریم بخوابیم وقت خوابه.اگر کری زودتر از من رفته باشه بالا ، منتظر میمونه تا من هم بیام و با هم بریم بالا. اینقدر این سگ با حالت صورت و رفتارش خوب ارتباط برقرار میکنه که نگو. کلا برای اون ما سه تا یک pack هستیم و اون خودش رو مسئول محافظت از ما میدونه .
دارم توی پلوپز کوچولوی کری باقالی پلو میپزم. مرغ هم از دیروز آماده داریم. دلم میخواد امروز هیچ کاری نکنم. به کری میگم نیاز به آرامش دارم میخوام تنهایی برم پیاده روی و موزیک آرام گوش بدم. خب همین فعلا.
سلام. هوا گرم شده، همیشه تغییر فصلها من رو دچار تلاطم احساسی میکنه. وقتی که زمستون تموم میشه و بهار میاد، وقتی که هوا گرم میشه و بوی تابستون میاد، وقتی که بادهای پاییزی شروع میشه و فصل مدرسه میرسه... الان هم از رسیدن و خاطرات تابستونی متلاطمم.
حضور کری توی خونه ام یکجورایی عادی شده،انگار که همیشه بوده و همیشه قراره بمونه، حالا دیگه وقتی به تنهایی فکر میکنم برام سخته، اینکه کسی نباشه تا باهم مشکلات رو حل کنیم کسی که بهم توی سختیها و بیماریها کمک کنیم.
امروز بالاخره بیوپسی پروستات کری انجام شده و حالا باید منتظر نتیجه باشیم. این مدت هزار بار از من تشکر کرده از اینکه توی بیمارستان کنارش بودم. فکر میکردم چه خوبه آدم های دور و بر آدم توانایی دریافت محبت رو داشته باشن. همسر سابق وقتی مریض میشد وازش مواظبت میکردم همیشه ناراضی بود و جای قدرانی بد اخلاقی میکرد، پسرم هم همینطور. انگار که یک عالمه مهربونی و نوازش مصرف نشده هست که حالا قسمت اون شده.
یکجورایی دل شوره دارم. احساس میکنم که زندگیم وارد مرحله جدیدی شده ،احساس متاهل بودن و زمانی رومیده که با هاچ زندگی میکردم . برای اینه که دلشوره دارم؟ برای اینکه احساس میکنم دارم زیادی متاهل میشم؟ توی بیمارستان خانم نرس فکر میکنه ما زن و شوهر هستیم .
کری روی کاناپه نشسته، بهم میگه:" بنظر تو من بابقیه زندگیم چکار کنم؟" بعدش میگه چطوره که بجای گرفتن کورسهای پراکنده و تفریحی وارد یک برنامه بشه و مثلا فوق لیسانس ستاره شناسی که بعد بتونه تدریسش کنه. میگه نیاز به چالش داره. من میگم که فکر خوبیه و مطمئنم که میتونه.
هفته دیگه میریم خونه جدید و هیجان زنده ام .میخوایم حداقل وسائل ممکنه رو با خودمون ببریم. من باید لباسهایی رو که می خوام توی یک ماه توی مدرسه بپوشم ببرم، همینطور لباس ورزش و وسائل هایکنیگ و یکی دو تا پیراهن .کری میخواد پلوپز کوچولوش رو که خیلی براش مهمه بیاره. دیگه چی؟ اونجا قراره ظرف و ظروف و اینها باشه ولی خب نمیدونیم چیزی کم و کسر هست یا نه.
بعد از اینکه یک ماه توی آرلینگتون موندیم تصمیم میگیریم که میخواهیم چکار کنیم. برگردیم خونه من بطور دائمی زندگی کنیم یا اینکه توی آرلینگتون یک جایی رو برای چند سال اجاره کنیم. اگر قرار شد اینجا اقامتگاه دائمینون باشه اونوقت ا زکری انتظار دارم که توی پرداخت اجاره شرکت کنه.
راستی بلاخره personal trainer گرفتم. جمعه اولین جلسمه. کسی که ثبت نام میکرد پرسید هدفت چیه؟ گفتم که داشتن پاها ی قوی که بتونم هایکنیگ کنم و همینطور فیت بودن البته. بوی تابستون میاد. بوی درست کردن بستنیهای میوه ای، بوی همه تابستونهای گذشته، خاطرات قدیم، بی امان رمان خوندنهای تابستونهای نوجوانی ، تابستونهای تورنتو با هاچ و بدون هاچ ،بچگیهای پسرم..خاطره و خاطره و خاطره، حتی خاطرات خوشایند هم یکجورایی دلگیرن.
خب همین فعلا.
سلام. صبح که بیدا رشدیم، به کری گفتم بیا قبل از هر کاری بریم توی جنگل پشت خونه پیاده روی. گفت باشه بعدش هم بریم کافی شاپ صبحونه بخوریم. قسمتهایی از جنگل رو برای حفاظت ازدرختها بستن، درختهای پوسیده رو بریدن، برای درختهایی که نیاز به به حائل دارن تکیه گاه گذاشتن، من این چهره جدید جنگل رو دوست ندارم و امیدوارم زودتر برگرده به حالت قبلیش، به کری میگم که اگر به اون قمستها نگاه نکنیم جنگل هنوز قشنگه. از جنگل میگذریم و از خیابون روبروی پلازا سر درمیاریم. هردو ساندویچ صبحونه میگیریم، من با قهوه یخ و کری با قهوه داغ. بیرون میشینیم، صدای پرنده ها میاد، آسمون آبیه . رسما اولین روزه تعطیلات بهاره ست وبرای من طعم بازنشستگی آدمهای خوشبخت میده. به کری میگم؛ تصور کن هر روز از خواب که پامیشیم بیایم اینجا پیاده روی و بعد بریم کافی شاپ صبحونه بخوریم، بعد برگردیم خونه برنامه صبحگاهی تلویزیون رو تماشا کنیم، بعد بریم باشگاه بعد برگردیم خونه؛ دوش بگیریم قهوه بخوریم استراحت کنیم.. بقیه وقتمون رو با کارهایی که دوست داریم پر میکنیم، با هم آشپزی می کنیم ، با دوستهامون وقت میگذرونیم، شبها شام میریم بیرون، مسافرت میریم باهم، میرقصیم.. این تصویری هست که من از بازنشستگی دارم.
نمیدونم تا کجا نوشتم ؟ نوشتم که ناچار شدیم بخاطر بیوپسی کری سفرمون رو عقب بندازیم. قرار بود که بیوبسی جمعه انجام بشه، که پنجشنبه تماس گرفتن که بخاطر مشکل فنی و خراب بودن دستگاهها باید بیوپسی بیفته دو هفته دیگه. کری خیلی پکر بود، چون پروازو هتلمون رو هم کنسل کرده بودیم. دیروز فکر کردم که هر سال این موقعها میرفتم فلوریدا به کری گفتم بجای اینکه بشینی اینجا و منتظر باشی که شاید کسی این وسط کنسل کنه و باهات تماس بگیرن بیا بریم ساحل میامی. همون هتلی که من دو سه سال پیش رفته بودم و پنجره اش مثل یک تابلو بود. هتل به شیکی و گرونی هتلهایی که باهم رفتیم نیست اما من دوستش داشتم خیلی زیاد. یعنی وقتی در و باز کردم و اون هم پنجره روبه اقیانوس رو دیدم خیلی ذوق زده شدم. بگذریم.
با کری د رمورد مسائل مالی حرف زدم. اولا خیلی غیر رسمی بهش گفتم که پرداختی این ماه رو واریز نکرده، (نصف هزینه آب و برق و اینها) که عکس العملش خیلی طبیعی و خوب بود و گفت که با اینکه توی تقویمش نوشته بوده یادش رفته و ترتیبی میده که بطور اتوماتیک هر ماه واریز شه به حسابم.
بعد در مورد هزینه های مشترک باهاش حرف زدم. گفتم ببین ما میریم بیرون، من راحت نیستم که تو همیشه خرج کنی، نمیخوام هم هی فکر کنم که نوبت کیه پول غذا رو بده و اینها. اگر دیت میکنیم تو حساب کن، در غیر این صورت یک حساب مشترک درست کنیم و هر دو هر ماه مبلغ مشخصی توش بریزیم. بعد کری کلی بررسی و سوال کرد که خرید سوپر مارکت رو میخواد با کردیت کارتش خرج کنه وجدا کرن خرجهای مشترک و غیر مشترک سخته و از این حرفها. قرار شد سوپرمارکت ومواد غذایی که برا ی خونه میخریم ، هر دو گاهی خرید کنیم، مثل الان که البته بیشترش رو کری خرید میکنه ، تفریحات مشترک مثلا خرید بلیط برای سینما و غیره و غذا و کافی شاپ ها رو از اون حساب مشترک پرداخت کنیم. الان که دارم کری رو بیشتر می شناسم دارم مطمئن تر میشم که بیشتر از اینکه پول خرج کردن براش سخت باشه، درگیر حساب و کتابهای خودشه، مثلا میگه که من دوست دارم با کردیت کارتم خرج کنم تا مایل مجانی برای مسافرت بگیرم یا اینکه cash back بگیرم، میگم اینکه من توی مخارج شرکت کنم که از نظر مالی خیلی برای تو بهتره تا اینکه بخوای مایل مجانی یا cash back بگیری. میگه آره ولی من دوست دارم مایل مجانی بگیرم.. بعد هم هر بار که ما با هم بیرون هستیم برای من مثل یک دیت هست. این حرفش خیلی بدلم میشینه. بعدآخرش راضی میشه که هزینه تفریحات رو تقسیم کنیم. بعد من میگم من یک سوم میریزم و تو دو سوم. چون در آمد تو بیشتره. بعد میگه که الان میخوام یک چیزی بگم می ترسم تو دوباره مثل اون دفعه عصبانی بشی.. میگم میدونم! میخوای بگیم در آمد ماهانه من بیشتره! ولی تو پولت رو گذاشتی بانک و خلاصه... البته اینبار عصبانی نمیشم . بگذریم.
دیگه چه خبر؟ اوضاع ایرا ن. کنسل شدن پروازها...توی مسیر با کری حرف میزنیم اون فکر میکنه که دو طرف یر به یر شدن و اتفاقی نمیفته و اوضاع بدتر نمیشه. امیدوارم اینطور باشه.
همسایه ایرانی ما بعد از جریانات اخیر به در خونه اش یک پرچم آمریکا زده. به کری به شوخی می گم من پرچم آمریکا بزنم به در خونه ام؟ میگه نه ، تو دوست پسر آمریکایی داری، من پرچم آمریکای تو هستم!
راستی امشب هفتمین ماهگردمونه و شب قراره بریم یک رستوران ایتالیایی که توی یک شهرک کوچولوی سرسبزه .بله هفت ماه از اولین دیتمون گذشت! داریم به یک سال نزدیک میشیم.
هفته دیگه هم میریم آپارتمان یک خوابه جدیدمون بمدت یک ماه، تا زندگی شهری تر رو تجربه کنیم.
صبح کری با دوستش توی لپ تاپ ویدئو چت میکنه. دوستش لی، بهم عکسهای نوجوانی کری رو نشون میده، وقتی که هر دو پیشاهنگ بودن و با گروه رفته بودن کمپ. کری موهایی طلایی داره که به رسم و مد اون روزها روی شانه هاش ریخته.
گلدون روی میز پر از گل رز قرمزه، کری نخریده، دیروز "ج" برام آورده بود. 4 - 5 ساعتی با هم بودیم تا روی پروفایل آنلاین دیتینگش کار کنیم. کری با پسرش رفته بود بیرون که ما راحت باشیم. وقتی اومد "ج"کلی در مورد آنلاین دیتنیگ باهاش حرف زد و مشاوره گرفت. خب همین دیگه.. کری کورس کوانتوم فیزیک آنلاین دار، برم از روز زیبای بهاری لذت ببرم.
سلام. نیم ساعت دیگه جلسه آی . ای. پی. ایزی هست. گفتم قبلش چند خطی بنویسم. تربیت مورفی ادامه داره. یک نیمکت که کمی کوتاهتر از تختمونه گذاشتیم کنار تختمون و مورفی روگذاشتیم روش. هر بار که برمیگشت به تخت ما دوباره برش میگردونیم به جاش. وقتی توی تخت خودش بود مدام نوازشش میکردیم. من تا ساعت 12:30 کنارش موندم و وظیفه خطیر ناز کردنش رو انجام دادم.بعد به کری گفتم که نیاز دارم بخوابم تا فردا بتونم برم سر کار. کری از ساعت 12:30 تا 2:30 که بالاخره مورفی کوتاه اومد و توی تختش خوابید هزار بار اون رو برگردوند به سر جاش تا اینکه بالاخره مورفی کوتاه اومد و تا صبح اونجا خوابید. صبح هم که بیدار شدیم چندین بار خواست بگرده به تخت ما که برش گردوندیم به جای جدید خودش. نمیدونیم صورتش دیشب چقدر غمگین بود طفلکی.. ولی خب بنظر میادکه این برنامه داره خوب پیش میره. وقتی رفتیم محل جدید، حتی اگر تخت بزرگتری داشته باشه این برنامه رو ادامه میدیم تا اینکه عادت کنه توی جای خودش بخوابه.
هنوز در مورد پولی که کری باید ماهانه پرداخت میکرده و نکرده چیزی نگفتم. نمیدونم چرا اینقدر برام سخته. شاید صبر کنم تا یکشنبه که روز گفتم فیدبک به همدیگه هست. مخصوصا که فردا صبح بیوپسی هم داره. در مورد هزینه ها و حساب مشترک هم همون موقع حرف میزنیم. دیروز کری میخواست در مورد ماشین خریدن به من حرف بزنه، و بعد خودش زودی گفت میدونم که نمیخواهی در موردش بشنوی و چیزی نگفت. بهش گفتم دیگه در موردش با من حرف نزن، هر وقت خریدی بهم بگو!
کری داره دستور سالادها رو بررسی میکنه تا برام سالاد درست کنه. دیروز باشگاه نرفتم نیاز به زنگ تفریح داشتم، شب بعد از شام با هم رفتیم دور خونه پیاده روی . هوا عالی بود و درختهای محل همه پر از گل و شکوفه شدن.
مدتیه که صبحها توی ماشین به جملات تاکیدی مثبت گوش میدم. دوتا کلیپ خوب پیدا کردم که با چیزهایی که میخوام مطابقت دارن. یکیشون انگلیسییه ویکشون مال ویدا فلاحه و فارسیه. خب دیگه همینها....
زندگی جریان داره و امروز آخرین روز مدرسه قبل از تعطیلاته. فردا رو بخاطر کری مرخصی گرفتم. با اینکه سفر پرتقال عقب افتاد میخوام سعی کنم سفرهای کوتاه این دور و بر پیدا کنم ، یا هایکنیگهای طولانی... زندگی جریان داره. فعلا خداحافط
سلام. خوشحالم که هوا گرم شده و میشه لباسهای تابستونی پوشید. پیراهنهای خوشگل و کفشهای جلو باز!
چند روزه که مرتب بعداز مدرسه میرم باشگاه. یادتونه که قبلا ها روزهای خاصی میرفتم اما الان کار با وزنه و ماشین رو تقسیم کردم به سه گروه و به نوبت هر روز یک قسمت رو انجام میدم که حدود نیم ساعت طول میکشه، بعدش میرم روی تشکهایی که اون کنار هست کمی نرمش میکنم و 20 دقیقه هم میرم روی تردمیل با سرعت و ارتفاع زیاد و حسابی عرقم در میاد.
در پی تربیت مورفی، دیشب من توی اتاق مهمون خوابیدم . قراره که مورفی یاد بگیره بجای تخت ما، روی زمین بخوابه. البته صبح که اومدم دیدم که مورفی روی تخته. ظاهرا بعد از اینکه بارها و بارها مورفی رو برگردونده به تختش آخرش کری خوابش برده ومورفی هم برگشته به تخت.
به کری میگم که اگر میخوای برای من آشپزی کنی، دستور سالادهای مختلف رو امتحان کن و اگر لازمه چیزی پخته بشه، آب پز کن و سرخش نکن. یعنی که میخوام برگردم به عادتهای سالم خودم. خانم ژ ، همکار و هم اتاقیم میخنده و میگه که .Now you are showing the real you. راست میگه! اولش هردو نستبا سالم غذا میخوردیم یعنی هردو کمی منعطف تر شده بودیم. ولی حالا هرکدوم عادتهای قدیمیمونه رو نشون میدیم . مثلا کری وقتی تنهاست با اینکه خونه غذا هست، بیرون غذا میخوره اونهم فست فود. و آخر شبها پاپ کورن و نوشابه میخوره و من برگشتم به رژِیم سالم غذاییم و سعی میکنم بعد از شام چیزی نخوردم.
میخوام 5 پوند وزن کم کنم، یعنی وزنی که این مدت اضافه کردم. فکر کردم اگر روزی فقط 350 کالری کمتر مصرف کنم روزی 0.1 پوندکم میکنم. اینطوری فکر کردن راحت تر از اینه که آدم بخواد به کم کردن یک پوند فکر کنه. خب فعلا که 0.2 یا بیشتر کم کردم.
دیگه چی؟ اینکه مخارج مشترکمون رو چطوری پرداخت کنیم فکرم رو مشغول میکنه. به کری میگم که وقتی میریم بیرون مثلا غذا بخوریم یا خرجهای دیگه کی باید خرج کنه؟ میگه خب من ، برای اینکه مردها این موقعها خرج میکنن. ولی من راحت نیستم. اشکالی نداره که مثلا گاهی دعوتم کنه شام و دیت داشته باشیم واون پرداخت کنه ولی اینکه همیشه بخواد پرداخت کنه باعث میشه که راحت نباشم. بعد هم مواردی بوده ، مثل موقع خرید بلیط و غیره که احساس کردم منتظره منه که پرداخت کنم. بعد هم قرار بود که مخارج آب و برق و .. تقسیم بشه ومبلغم مشخصی رو هر ماه به حساب من بابت سهمش بریزه. سهم اولش رو پرداخت کرد ولی این ماه رو نه هنوز. نمیدونم شاید یادش رفته؟ بر ام سخته که بهش یاد آوری کنم . میخوام کمی بیشتر صبر کنم تا یادش بیاد. اگر یادش نیومد اونوقت مستقیم بهش میگم. چیزهای دیگه ای هم هست که باعث میشه فکر کنم خرج کردن براش سخته، مثلا اینکه بجای تعلیم و تربیت مورفی میتونستیم تخت بز رگ بخریم! این چیزی بود که خودش پیشنهاد کرد و وقتی من گفتم خیلی خب، تخت بخریم، هی امروز و فردا کرد که ما که میخواهیم یک ماه بریم یک منطقه دیگه زندگی کنیم و.. منهم اصراری نکردم گفتم که هر طور راحتی اگر فکر میکنی میتونی عادتش بدی زمین بخوابه، خب امتحان کن، ولی من صبح باید برم سر کار و خوابم برام مهمه، میرم توی اتاق مهمون میخوابم.
هنوز نمیدونم! اولا که اون جریان ماشین خریدنش که اخرش نخرید، بعد گفته بود میخواد برای پسرش دوچرخه بخره ولی هنوز نخریده، میخواسته سقف خونه اش رو درست کنه هنوز نکرده، وقتی هم که من گفتم سهم اجاره اش رو برای زندگی با من بده که اون صحبتها پیش اومد. یعنی همه اینها باعث شده که من فکر کنم خرج کردن براش سخته. شاید هم تصمیم گیری براش سخته نمیدونم. هنوز زمان میخوام تا بفهمم.
خانم تراپیست بعد از 4 دیگه مراجع قبول نمیکنه، میخوام من رو معرفی کنه به یک تراپیست دیگه. میگه ایرانیه ولی فارسی حرف نمیزنه. میگم فارسی میفهمه؟ میگه نمیدونم! پیشنهاد میکنه که یک جلسه باهاش امتحان کنم ببینم خوشم میاد یانه.
خب همین دیگه. برم به کارهام برسم.کارنامه بچه ها باید قبل ازتعطیلات بهاره تموم بشه.
خب همین من برم به کارهام برسم تا بعد.
سلام.مدتیه ننوشتم. مخصوصا آخر هفته ها که خونه هستم زیاد نمی نویسم شاید برای اینکه دیگه مثل سابق تنها نیستم و کری بخش زیادی از وقت آزادم رومیگیره. شنبه بعد از مدتها رفتم کوه "کله قندیی" کلی کلنجار رفتم با خودم که برم یا نرم. خب اول از همه که کری نیمومد چون این هایکنیگ برای زانوش خوب نیست، بعدش هم صبح زود بیدار شدن روز شنبه، 50 مایل رانندگی کردن، هوای سرد، دوستهام هم که نمیومدن،.. کلی بهانه خوب داشتم برای نرفتن. بعدش فکر کردم که اگر نرم بعدا احساس خوبی نخواهم داشت، هم نسبت به خودم و هم اینکه این پیام رو به کری میدم که چون تو نیومدی نرفتم، در حالیکه علت اصلیش فقط راحت طلبی بود. بگذریم، رفتم و روز خیلی خوبی از آب در اومد. تمرینهایی که کردم خوب بوده و کمتر از همیشه خسته شدم.
دیگه چه خبر؟ سفرپرتغال باید عقب بیفته، کری روز قبل از سفر بیوپسی داره و هرکاری کرد نتونست نوبتش رو جلو بیندازه.
اما چندان هم سرخورده نیستم، شاید برای اینکه اونقدرها هم هیجان زده نبودم، نمیدونم چرا.
اما من و کری.. در این که به کری عادت کردم که شکی نیست اما هنوز نقاط سوالی توی ذهنمه که فکر میکنم زمان بهشون جواب میده. من همیشه به آدمها زمان میدم و قضاوتهام رو به تاخیر میندازم و بهترین احتمالات ممکن رو درنظر میگیرم. در مورد کری هم همینطور. دیروز روز فیدبک بود، با همه پا فشاری که کردم کری چیزی نگفت که بخواد تغییر کنه، یا موردی که اذیتش کرده باشه. من میتونستم به چند مورد اشاره کنم، اما فکر کردم صبر میکنم تا بیوپسی تموم بشه ، انصاف ندیدم که توی این شرایط فکرش رو با مورد جدیدی مشغول کنم . تنها چیزی که گفتم این بود که با مانورهای شبانه مورفی دیگه نمیتونم کنار بیام. اینکه شبها میام پام رو دراز کنم مورفی اونجاست و دیشب هم که چند بار جاشو عوض کردیم و باز میومد کنار من! خیلی خوب معنیش اینه که دوستم داره ولی واقعا بی خواب میکنه من رو. گفتم عادتش بدیم روی زمین بخوابه، ولی کری فکر میکنه که اول یک تخت بزگ بگیریم که برای مورفی جای کافی داشته باشه .
فصل کارنامه نویسی شد دوباره. جمعه بیوپسی کری هست و همه روز رو مرخصی میگیرم. شاید بتونم کارنامه هام رو هم تموم کنم . خب همین فعلا.
سلام. دیروزکه Easter Sunday بود خونه پسرکری مهمون بودیم . کری تیشرت پولوی خاکستری رو که من براش گرفتم میپوشه ، براحتی و بدون تردید.اما من درگیر انتخاب لباس میشم و اینکه بعنوان شریک زندگی پدرشون چطور باید بنظر بیام ؟ تاپ شیریم رو که طرحهای ملایمی داره با دامن یشمی بلندم میپوشم، بعد میبینم اما با چاک بلندش راحت نیستم، یک دامن دیگه پوشم اما اون هم خوب زیادی کوتاهه ، آخرش شلوار گوجه ای رو میپوشم که راحته و اگر بخوام میتونم روی زمین بشینم و با گربه هاشون بازی کنم.. به کری میگم تو اصلا فهمیدی که من سه بار لباس عوض کردم ؟ میگه آره اول پیراهن سبز پوشیدی با پیراهن گوجه ای و بعد شلوار.
سر راه از وگمنز یک دست گل بزرگ رز زرد/نارنجی خوشگل با ساقه های بلند میگیرم. کری هم قبلا یکی کیک شکلاتی گرفته بود. خونه شون یک جای دوره که با ما حدود 80 مایلی فاصله .سرراه دیوید پسر کوچکتر کری رو هم بر میداریم. دیوید سعی میکنه بیشتر از قبل با من وارد مکالمه بشه، بعد از یک ساعت و نیم میرسیم. خونه برایان و همسرش توی یک دشت بزرگه، یک خونه متوسطه با تزیینات نسبتا مدرن. پشت پنجره مثل یک تابلوی بزرگه با چمنهای بهاری سبز روشن و درختهای پر از شکوفه. برایان خونه رو بهم نشون میده ، دو تاگربه خیلی تمیز و خوشگلشون بخاطر مورفی توی اطاق زندانی شدن ، مورفی با گربه ها میانه خوبی نداره. اول پیش غذا میخوریم میگو و سس و سالاد تخم مرغ و بعد برای ناهار سبزیجات و ham , و نان/کیک ذرت و پوره سیب زمینی و چیزهای دیگه. غیر از ما چند نفر دیگه هم هستند.یک خانمی که همکار "کسندرا همسر برایانه و برادر کسندرا و همسر و پسرشون. به هر کدوممون به مناسبت ایستر یک بسته شکلات هدیه میده.در کنارشون بیشتر از قبل احساس راحتی میکنم. فکر میکنم که اینها حالا خانواده من هم هستند؟ وقتی برمیگردیم خونه هنوز هوا روشنه، به کری میگم امروز همه اش نشستیم بریم اطراف خونه پیاده روی.شب خیلی خوب میخوابیم تصمیم میگیریم که هر روز غرو ب بریم پیاده روی.
احساس می کنم که نیاز دارم یکروز دیگه خونه باشم مخصوصا که میترسم بازهم فرداش مجبور بشم کلاس اتیسم رو کاور کنم، درحال کلنجار رفتن یا نرفتن هستم، آخرش صبح به مدیر تکست میزنم که نمیام.
صبح دیر بیدار میشیم، کری میره خونه اش سر بزنه من میرم باشگاه و بعدش خرید. غروب با هم میریم پیاده روی دور خونه. به کری میگم تو سریال خودت رو ببین من میخوام بنویسم. کری داره سریالش رومیبینه من هم درحالیکه می نویسم کم وبیش به گوشم میخوره. یک قسمتیش هست که یک نفر داره به یک alien در مورد آدمهای زمینی و اینکه دروغ میگن توضیح میده و اینکه همه کم وبیش دروغ میگن. من فکر میکنم آخرین باری که دروغ گفتم کی بود و بعد یادم میاد که دیشب که به مدیر تسکت زدم و گفتم حالم خوب نیست و نمیام.
امروز مثل هر هفته بهم فیدبک میدیم. من میگم وقتی دارم فیلم میبینم تلفنت روی اسپیکره گاهی که کری معذرت میخواد و اونهم با اصرار من بهم فیدبک میده و.. فکر میکنم که چه خوبه که در مورد همه چیز حرف میزنیم. سعی میکنم این عادت همیشه ادامه پیدا کنه. خب همین فعلا وقت خوابه
سلام. امروز بشدت روز خسته کننده ای بود و تقریبا همه روز به مواظبت از دوتا بچه مبتلا به اتیسم گذشت و به هیچ کاری نرسیدم ،چرا؟ چون معلمها وکمک معلمها بخاطر جریاناتی که دیروز توی کلاسشون پیش اومده بود مدرسه نیومدن . اما دیروز... دیروز حدودهای 3 کارم با آخرین گروه بچه ها که همه کلاس دومی بودن تموم شده بود و داشتم میفرستادمشون برن کلاسشون که روانشناس سراسیمه وارد اتاقمون شد و گفت که توی شرایط shelter پناهگاه هستیم، یعنی محیط مدرسه نا امنه . توی کشوری که دسترسی به اسلحه اینقدر راحته ، وقتی یکی از والدین با معلم دعوا میکنه و تهدید به تیراندازی میکنه، باید جدی گرفت. ما برای شرایط قبلا تمرین کرده بودیم ولی تاحالا پیش نیومده بود. من و خانم ژ 5 تا بچه ای رو که توی اتاق بودن رو فرستادیم ته اتاق و در رو هم قفل کردیم و از بچه ها خواستیم که ساکت باشن.از 5تا بچه که با ما بودن ، دوتا شون عین خیالشون نبود و میگفتن و میخندیدن و باورشون نمیشد که خطر جدیه، یکی از بچه ها گریه میکرد، دو تا هم عکس العمل طبیعی تری داشتن یعنی ترسیده بودن ولی آروم بودن .توی اون حال به کری تکست زدم که که اگر اتفاقی افتاد حداقل بدونه جریان چیه. بعد از بیشتر از نیم ساعت اعلام کردن که از پناهگاه بیایم بیرون. بچه کوچولوها نمیدونستن چی شده و خوشحال و خندان بودن ولی بزرگترها ترسیده بودن .توی راهروی مدرسه و جلوی درهم پر از پلیس بود.
امروز صبح جلسه داشتیم. خیلی از معلمها ا حساساتی شده بودن و گریه میکردن و اکثرا هم از مدیریت مدرسه شکایت داشتن که اقدام پیشگیری کننده انجام ندشه و اینکه بموقع کارکنان مدرسه رو درجریان اتفاقات قرار نمیدن. خانم
معلم کلاس چهارم درحالیکه صداش بغض آلود بود مستقیما به مدیر مدرسه گفت که " تو به ما زیاد دروغ میگی و ما دیگه به حرفهات اعتماد نداریم " خانم مدیر هر خصوصیتی که داشته باشه در مقابل انتقاد و شنیدن نظر مخالف بسیار صبوره و ظرفیت بالایی داره .خلاصه من هم اتاقی سابق از صبح تا الان مشغول baby sitting بودیم. از دوتا بچه ای که به من سپرده بودن، یکیشون رفت ویکیشون داره روی موکت بازی میکنه، امروز توی مدرسه خوراکی زیاد بود، من مافین و تارت خوردم و ناهاری رو که آورده بودم نخوردم. ساعت ناهارم هم رفتم بیرون ناخنهام رو درست کردم و حالا ناخنهای قرمز و براق و خوشگل دارم.پسر کری و زنش برای عید پاک دعوت کردن و امروز تنها فرصتی بود که برای درست کردن ناخنهام داشتن.خب فعلا همین.
سلام. زندگیم این روزها آرومتر و یکنواخت تر از روزهاییه که دیت میکردم. از اون هیجانات و انتظارات خبری نیست، از هر هفته یک آدم جدید رو دیدن، از امیدواری به نا امیدی رسیدنها و دوباره شروع کردنها . وقتی دوستم "ج" ازم می خواد توی درست کردن پروفایل آنلاین دیتینگ کمکش کنم، از فکر راه طولانی که باید بره، احساس خستگی میکنم. بهش میگم که کمکش میکنم اما نمیگم پیدا کردن کسی که دنبالش هستیم گاهی چقدر غیر ممکن بنظر میاد و اینکه هزار بار تصمیم میگیریم که از جستجو دست بکشیم.
اما از حال ما خواسته باشید، تقریبا خوبیم. نتیجه آزمایش کری چندان خوب نبود و دکتر درستور بیوپسی داده که قراره درست روز قبل از مسافرتمون انجام بشه. خودش که فکر میکنه مساله ای نیست و گوگل هم همین رو میگه .
صبحها با هم بیدار میشیم و کری با اینکه مجبور نیست مثل من زود بلند میشه و میاد پایین برام قهوه درست میکنه . بعدش با هم یک خداحافظی طولانی میکنیم انگار که هر روز قراره بریم سفر. عصر که میام، مورفی میاد استقبالم، عادت کرده که هرکی وارد خونه میشه باید برای تلافی نبودنش بهش خوراکی بده، وقتی میرسم خونه خیلی گرسنمه و خیلی زود شام میخوریم، بعد با هم میریم باشگاه، وقتی برگشتیم دوش میگیرم و با هم سریال میبینیم و گاهی میوه هم میخوریم. و حدود 10 یا زودتر میریم میخوابیم. این روتین روزهای وسط هفته مونه. کری هنوز حواسش هست که توی گلدونها گل داشته باشیم .هنوز مثل سابق برام غذا درست میکنه، هنوز علاقمنده که فارسی یاد بگیره و هر چند وقت یکبار بهش یک عبارت یا جمله جدید یاد میدم.
کارهای مدرسه جریان داره. دو سه ماهی از سال تحصیلی بیشتر نمونده. سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم و تاحالا که خوب بوده. سعی میکنم اظهار نظر اضافی نکنم توی کارهایی که بهم مربوط نیست دخالت نکنم و حرص و جوش الکی نخوردم. دو روز در هفته بعد از مدرسه میمونم . بر خلاف سابق که کارم مواظبت از بچه هایی بود که اضافه میموندن، حالا تدریس خصوصی میکنم و درآمدش بیشتره و کار خوشایندتری هم هست.
ایزی هنوز نزدیکیهای ساعت 3 میاد توی اتاقم و بادیدنش یک لبخند بزرگ روی لبهام میشینه. این روزها از جملات کامل بیشتری استفاده میکنه و وقتی باهاش حرف میزنم بلافاصله جواب میده.
آخر هفته ها همچنان میرم هایکنیگ، گاهی با کری و گاهی تنهایی. خلاصه اینطوریهاست و زندگی جریان داره..
سلام. فکر کنم دیگه رفت و آمد ها و مراسم عید تقریبا تموم شده وهمه برگشتین به زندگی روزمره تون. برای من که عید امسال خیلی بی سرو صدا بود. چشمم که میفته به میز هفت سین هنوز فکر میکنم باید منتظر چیزی باشم، و فکر میکنم که یعنی همه اش همین بود،عید هم اومد و رفت؟ دو تا سنبلی که پارسال توی باغچه جلوی خونه کاشته بودم امسال گل دادن،سه تا شاخه سنبل توی گلدون هست که میخوام بکارمشون توی باغچه جلوی خونه.
بعضی موقعها یعنی دو سه باری شده،که کری وقتی حرف میزنه از خودش اشتباهی بعنوان شوهر اسم میبره. مثلا میخواد بگه ببین چه دوست پسر هنرمندی داری، میگه "ببین چه شوهر هنرمندی داری." بعد که من با لبخند نگاهش میکنم ، متوجه میشه که اشتباه گفته. همیشه فکر میکردم که چه فرقی میکنه واقعا؟ چه آدم ازدواج کنه و چه باهم زندگی کنه. اما الان احساس میکنم که یک فرقی میکنه. اولین فرقش اینه که دو طرف بهم این پیام رو میدن که در مورد هم کاملا جدی هستند و توی تصمیم گیری به قطعیت لازم رسیدن. بعد هم از نظر مالی و .. بیشتر احساس یکی بودن میکنن.
این یکی دو روزه گاهی احساس غم عمیقی میکنم، مخصوصا صبحها که از خواب بیدا رمیشم ، احتمالا علتش خوابیه که شب دیدم و یادم نیست. امروز هم همینطور بودم. دلم میخواست همه روز رو توی تخت میموندم اما خب نمیشد. صبح که توی ماشین قهوه ام رو خوردم حالم خوب شد. بعد با خواهرم که تهرانه تلفنی حرف زدم.
اینهمه دلتنگی و از دست دادن ها رو توی سالهای مختلف توی وجودم پخش و پلاست و گاهی که بعلتی فشرده و متمرکزی میشه میتونم شدتش رو احساس کنم.
یک بسته "گامی" دو سه ماه پیش خریده بودیم و جمعه دوباره امتحانش کردیم. کری اینبار کمی بیشتر از قبل، اما همچنان بی تاثیر بود، یعنی مثل من نبود که خاطرات و احساسات و رنگهای مختلف رو تجربه کنه. توی اتاق نشسیمن نشسته بودیم، و من میدونستم که کجا هستم ، یعنی اینطور نبود که مثلا دچار توهم بشم. بعد از مبلی که توی اتاق نشیمن بود وقتی به اتاق ناهار خوری نگاه میکردم، احساس میکردم که 5 سالمه و از توی اتاق نشیمن بچگیهام به راهروی تاریکی که منتهی به حیاط میشد چشم دوختم. غم خیلی شدیدی رو تجربه میکردم. غمی رو که شاید زمانی توی5 سالگی تجربه کردم، وقتی که از سالن به راهرو نیمه تاریک یا حیاط نگاه میکردم.
بعد برای کری به دقت توضیح میدادم که میدونم که اینجا خونه خودمه ولی احساسم اینه که توی خونه دوران بچگیهام هستم و آشپزخونه سمت چبه واتاق خواب اونور و.. خلاصه بادقت براش توضیح میدادم. بعد یک قسمت دیگه داشتم براش میگفتم که خاطراتم مثل یک پتوی Quilt هست که تکه تکه کنار هم دوخته شده و هر کدوم یک طرح و اندازه مختلف داره. براش توضیح میدادم که انگار همه جا زیادی ساکته و فقط صدای منه که شنیده میشه. در حالیکه من میتونستم از رنگها و جزییات احساساتم با دقت توضیح بدم
تنها توصیفی که کری میتونست از حالت جدید خودش بکنه این بود که گذر زمان کند شده و خیلی ریلکسه همین. هیچ احساس یا خاطره خاصی رو تجربه نمیکرد.عجیبه.
خب بگذریم. الان میدونم که خیلی هاتون میاین میگین که این چه کاریه و باعث اعتیاد میشه و از این حرفها. خب اگر کسی فکر میکنه که ممکنه مصرف این خوردنی باعث عادت کردنش بشه استفاده نکنه، برای من اینطوری نیست و نبوده.
خب همین فعلا، برم به کارم برسم.
سلام. اینکه مردم به راحتی حرفهاشون رو در حضور آدمهای مختلف عوض میکنن دیگه برام عادی شده. مثلا اینکه خانم ژ در مورد تکستی که گرفته ،در غیاب فرستنده تکست یکجور نظر میده و و در حضور فرستنده تکست یکجور دیگه یعنی که انتظاراتم کلا واقع گرایانه تر شده و میدونم که آدمها پشت و رویی دارن که شبیه هم نیست، حتی آدمهای مثل خانم ژ.
برای همینه که سعی میکنم خودم روقاطی چیزهایی که بهم مربوط نیست ، شایعه پردازیها و جهت گیریهانکنم. تنها موردی که به خودم حق میدم دخالت کنم وقتیه که بچه ای مورد ناعدالتی قرار گرفته، اون موقعها نمیتونم ساکت بمونم. اینا رو برای این میگم که همین الان که مینویسم خانم ژ و مددکار مدرسه دار دن ر مورد بلیک، حرف میزنن. یک دختر کلاس سومی که مشکل رفتاری داره و کلی آدم رو درگیر خودش کرده.
چند روزیه که خیلی مرتب کار میکنم. یعنی قبل از اومدن گروه بعدی، میزم رو مرتبم میکنم، کاملا میدونم میخوام با بچه هام چکار کنم، وقتم رو خوب مدیریت میکنم و از این جهت خیلی خوشحالم.
راستی من و کری یک جایی رو پیدا کردیم که به مدرسه من نسبتا نزدیکه و برای یک ماه اجاره اش کردیم. کری میگه احساس می کنه که داریم با هم میریم یک مسافرت یک ماهه. هرچند که من هر روز سر کار خواهم رفت ولی تغییره خوبیه.
دیروز اینترنشنال نایت بود. معلمها و والدین بچه ها شرکت کرده بودن و هرکس به نمایندگی از کشوری میزی داشت. روی میزم یک رومیزی قلمکار اصفهان پهن کردم و گوشه هاش کوسنهای کار دستی که خواهرم آورده بود گذاشتم. صبحش با کاغذهای رنگی پرچم ایران رودرست کردم و نقشه و کمی اطلاعت در مورد ایران و گذاشتم روی میزم.
بهمون استیکر پرچم کشورهامون رو هم داده بودن که بدیم به بچه هایی که بسوالات درست جواب میدن. مادر یکی از بچه ها به پرچم سه رنگی که من خودم درست کرده بودم اشاره کرد و گفت این پرچم بهتره. منظورش پرچمی بود که وسطش آرم مخصوص رو نداشت. من هم لبخند زدم و گفت بله من اونها رو دوست ندارم.موقعیت عجیبیه که آدم دوست نداشته باشه پرچم رسمی کشورش رو تغییر بده وروی میز بگذاره .اما غذاها، مثل همیشه مورد استقبال قرار گرفت و تا آخرش تموم شد، فقط تونستم یک تکه "مثلث سبز " برای خانم ژ نگه دارم.
اومدم خونه بوی شیرینی میومد. کری گفت که در نبود من حوصله اش سر رفته و برام شیرینی ایرانی درست کرده. نمیدونم سعی کرده بود چه شیرینی رو درست کنه ولی هرچی که بود خوشمزه بود.
خب همین تا بعد.
سلام. امشب عیده. کری اومده و ساعت دقیق سال تحویل رو بهم اطلاع میده و میگه امشب بایدجشن بگیریم.
چند دقیقه دیگه میتینگ آی ای پی دارم.
مادر الیسون شکایت میکنه که یک بچه دیگه بچه اش رو اذیت کرده، من و خانم ژ بشدت عصبانی میشیم، از اینکه کسی در مقابل ای بچه که مشکل رفتاری داره وباعث زحمت و رنج فراوان معلمها و بچه های دیگه ست تصمیم قاطعانه ای نمیگیره.
نتیجه تست کری خوب نبوده، دیروز وقت دکتر داشت و بعدش ام آر آی. شاید امروز نتیجه ام آر ای رو بگیره، خدا کنه خوب باشه و خیالمون راحت بشه.
امروز کری سر حال نبود وبرای اولین بار وقتی از خواب بلند شدم هنوز توی رختخواب موند. فکر کنم نگران نتیجه ام آر ای هست.
پنجشنبه اینترنشنال نایت هست. میخوام باقالی پلو درست کنم و بقول دوستهای اینجام مثلث سبز خوشمزه ( کو کو سبزی)
بهار دی سی زیبا شده! شکوفه های گیلاس دوباره در اومدن و صبحهای زود که بطرف مدرسه رانندگی میکنم توریستهای دوربین بدست توی خیابونها پخش و پلا هستند.
دیگه اینکه سال خوبی داشته باشین و از بهار زیبا هرجا که هستین لذت ببرین.
خب همین برم به کارم برسم.
سلام. اول از همه که عدسم مثل همیشه که فکر میکردم بموقع سبز نیمشه، سبز شده! با اینکه خریدن گل سنبل عادت هر ساله من نیست و خیلی از سفر هام رو بدون سنبل چیدم امسال احساس میکنم اگر سنبل نباشه هفت سینم کامل نیست. کری صبح میگه: حالا دیگه میشه عکس بندازم ؟ میگم نه! از اولین شیی که گذاشتم سر هفت سین داره این رو ازم میپرسه و من هی میگم نه، هنوز کامل نشده!
از صبح بقول کری مثل گردباد دارم از شر اشیائ اضافی خلاص میشم. پایین پله ها کلی پلاستیک پر از چیزهای مختلف جمع شده. به کری میگم باورمیکردی اینهمه چیز توی این خونه انبار شده باشه؟ هر سال که میگذره از یک سری چیزها آدم دل میکنه، چیزهایی که پارسال دلم نمیومد بدم بره، امسال براحتی راهی مغازه های دست دوم فر وشی میشن. لباسهایی که نه کهنه هستند و نه کوچک و بزرگ شدن، اما بیشتر از یک ساله که نپوشیدمشون هم میرن توی یک پلاستیک. کفشها هم همینطور. کری به شوخی میگه امیدوارم یک روز به من نگاه نکنی و بگی که از این دوست پسرم خسته شدم و من رو هم راهی کنی برم. توی دلم فکر میکنم که درسته که من تغییر رو دوست دارم و راحت میتونم از اشیائ دلم بکنم اما چیزهایی هم هست که سالها با وفاداری نگهشون داشتم. مثلا دوستهام، مثلا همین وبلاگ دیگه چی؟ دیگه همین میل به تغییر و بهتر شدن و رشد کردن
یعنی تمایل به تغییر، هنوز هم هست و تغییر نکرده! عجب جمله ای شد.
اما اگر از اون دسته آدمهایی هستین که خلاص شدن از اشیائ اضافی براتون سخته، بگذارین یک توصیه بهتون بکنم، بهترین موقع برای اینکار وقتیه که بشدت از چیزی یا کسی عصبانی هستین. این جور موقعها برای امتحان کارهایی که ازش میترسین هم زمان مناسبیه.
از دست کری تا حدی عصبانیم همه دیروز من رو به دنبال ماشین گشتن تلف کرد. یعنی این ماشین خریدنش هم داستانی داره ها... اگر من ننویسم شما فکر میکنیم که من اونقدر خودخواهم که حاضر نیستم توی این مورد همراهیش کنم ولی نه این نیست. یک موقعی سر فرصت در موردش می نویسم. خلاصه دیروز برای تخلیه عصبانیتم کفشهام رو مرتب کرد. وقتی کری من رو وسط اونهمه کفش و جعبه خال دید گفت:" اوه ! اوه! عصبانی هستی! گفتم عصبانی نه! ولی دارم فکر میکنم اگر بقیه تصمیم گیریها ت هم بخواد اینطوری انجام بشه زندگیمون به چه شکلی جلو میره! که کری باهام حرف میزنه که توی تصمیمات مشترک اینطوری نیست و راحت تصمیم میگیره و من میگم دیگه در مورد ماشین خریدن با من حرف نزن! وقتی خریدی بگو که خریدی! بگذریم.
دیگه چی؟ ساعت 12:30 میرم هایکنیگ. اینهم نایلون رو باید بگذارم توی ماشینم و ببرم مغازه خیریه ( دست دوم فر وشی). بقیه روز رو میخوام چکار کنم نمیدونم. خب همین تا بعد.
سلام. توی یک میتنیگ آنلاین هستم که فقط حضورم لازمه ، و فکر کردم چند خطی اینجا بنویسم. تازگیها سعی میکنم توی خونه زیاد سراغ وبلاگم نرم. نمیخوام کری رو کنجکاو کنم . دیروز داشتم فکر میکردم ممکنه دو تا آدم اونقدر نزدیک بشن که براحتی بتونن هرچی توی ذهنشون میگذره رو با هم در میون بگذارن؟ ممکنه روزی برسه که من خودم آدرس وبلاگم رو به کری بدم ؟ شاید هم نه ، آدم همیشه فضایی لازم داره فقط برای خودش؟
دیگه چی؟ دارم فکر میکنم برای ششمین ماهگردمون برای کری گیفت کارت برای ماساژ بگیرم که برای هردومون خوبه.
میتینگ تمام شد. چند دقیقه دیگه تمرین برای آتش گرفتن هست. ماهی یکبار آژِیر میزنن و بچه ها تمرین میکنن که توی موقعیتی که مدرسه آتش بگیره باید چکار کنند. توی ایران قبلا چنین چیزی نبود. الان هست؟
خب همین فعلا
سلام.سه شنبه ست. بالاخره روزم رو تا اینجا رسوندم. یک ربع دیگه بچه ها میان و تدریس خصوصی شروع میشه.
صبح توی ماشین داشتم از خواب میمردم، یعنی اگرچشمام رو میبستم براحتی خوابم میبرد.
دیشب مورفی بد خواب شده بود و هی اینور و اونور میرفت و نمیگذاشت بخوابیم. ساعت 2 نصف شب کری بردش بیرون دستشویی اما بعد از برگشتن تا ساعت نزدیک 5 هنوز بیدار بود. بعد هم هر جای تخت که میگذاشتیمش میومد کنار من میخوابید.خب البته تقصیری هم نداره از اول عادتش دادن که توی تختشون بخوابه و حالا بعد از 8 سال خیلی سخته که این عادت رو عوض کنیم. کری میگه اگر توی خونه توچند سالی موندگار شدیم تخت بزرگتر می خریم که جای بیشتری داشته باشه.
رزوها همینطوری میگذرن. فعلا مشغولیت من چیدن هفت سین و رشد کردن عدسی هست که سبز کردم. بعدش مشغولیتم تعطیلات بهاره و سفری هست که درپیش داریم وبعدش دیگه شمارش معکوس رو برای تعطیلات تابستونی شروع کردیم.
راستی فردا ششمین ماهگردمونه. کری از قبل برای من هدیه خریده وقراره چهارشنبه شام بریم بیرون. حواسم باشه امروز برگشتن براش از نوردسترام رک یک چیزی بگیرم. باز هم صبر کردم تا دقیقه آخر! واقعا برای مردها چی میشه گرفت؟ من که جز لباس فکرم به جای دیگه ای نمیره. با هم اتاقیم حرف میزنم. می پرسم تو برای همسرت چی میگیری معمولا؟ میگه جواهرات وسائل برقی و این چیزها. میگم شاید براش پیراهن بگیرم ، خانم ژ میگه نه! پیراهن/تیشرت هدیه خسته کننده ایه.
خب برم باید بچه هام رو از کافه تریای مدرسه بردارم بیارم اتاقم فعلا تا بعد
سلام. الان دیگه کاملا میتونم تصور کنم که سالهای سال در کنار کری زندگی میکنم. میتونم تصور کنم که وقتی بازنشسته شدم با هم به خونه بزگش برمیگردیم. شاید چند سالی اونجا زندگی کنیم و بعد هر دو به این نتیجه میرسیم که به خونه به این بزرگی نیازی نداریم. یک کاندوی روشن و دلباز میگیریم. نمیدونم کجا. نزدیک شهر یا دورتر، بستگی به مود اون موقعمون داره.
فیدبکهای روزهای یکشنبه من و کری هنوز پا برجاست. به پیشنهاد کری اول از فیدبکهای مثبت شروع میکنیم. یعنی کارهایی که اون یکی انجام داده رو اسم میبریم. من همه کارهای خوبی که کری انجام داده میگم. اینکه صبحها با اینکه ناچار نیست همزمان با من از خواب بیدار میشه و برام قهوه درست میکنه. اینکه حواسش هست که همیشه توی خونه گل داشته باشیم. اینکه برام شام درست میکنه. اینکه به چیزهای کوچکی که میگم اهمیت میده و سعی میکنه انجامشون بده. بعد هرچی فکر میکنم چیزی که دلم بخواد تغییر کنه یادم نمیاد . کری هم همینطور از نکات مثبتی که یادش مونده تعریف میکنه و وقتی اصرار میکنم اگر چیزی هست که میخواد تغییر کنه میگه که دوست داره بیشتر احساساتم رو شریک بشم باهاش. مثلا اگر روزی استرس دارم یا غمگینم این رو بهش بگم، تا بدونه که از دست اون ناراحت نیستم.
هر چند وقت یکبار یک کلمه یا عبارت یا یک جمله به خزانه درک فارسیش اضافه میشه و در اثر تکرار یک دفعه میبینم که خودش داره اون ها رو استفاده میکنه.
مثلا من هر روز صبح بعد از صبح بخیر به فارسی ازش میپرسم خوب خوابیدی؟ و اون به فارسی میگه بله. تا اینکه یک روز خودش ازم به فارسی میپرسه :"خوب خوابیدی؟" یک نکته مثبت توی رابطه ما اینکه که در مورد همه چیز حرف میزنیم. من اگر چیزی یکمی هم ناراحتم کنه بهش میگم و اون رو هم تشویق کردم که همینکار رو بکنه. چند روز پیش کری به من میگفت حتی با همسرش جین هم به اندازه من نمیتونسته راحت حرف بزنه!
تصویری که من از جین دارم یک زن خیلی کامله و با اینکه احساس حسادت بهش نمیکنم و حساسیتی نسبت بهش ندارم خوشحال شدم که از این نظر از اون بهترم.
دیگه چی؟ دیگه اینکه امروز یک روز نسبتا آروم و صلح آمیز بود. میدونم که اگر حال آدم خوب نیست یک چیزی یک جایی توی رابطه خودش با خودش خراب شده که باید درستش کنه. خب همین باید برم آماده بشم برای آخرین گروه بچه هایی که میان.
سلام . دوشنبه ست. توی مسیر که میومدم خیلی از درختها شکوفه دادن، البته شکوفه های گیلاس هنوز در نیومدن. مثل هر سال نمیدونم که عدسی که خیس کردم برای هفت سین بموقع سبز میشه یا نه. کری به سفره نیمه کاره هفت سنیم نگاه میکنه و عکس میندازه تا برای دوستش بفرسته،میگم باید صبر کنی، این هنوز کامل نیست. مثل همه عیدها احساس دوگانه ای رو تجربه میکنم. احساس شادی از اومدن بهار و غم عمیقی از نزدیک شدن عید. نمیتونم بگم که این غم عمیق تماما به غربت مربوطه. ایران هم که بودم چنین غمی رو، شاید با شدت کمتری تجربه میکردم. شاید این غم مربوط به یاد آوری همه عیدهایی میشه که پشت سرگذاشتیم و همه آدمهایی که زمانی بودن و همه چیزهایی که دیگه خاطره شدن. دیروز توی لابی هتل هیلتون و محوطه اطرافش بازار نوروزی بود. سبزه و بقیه وسائل هفت سین، تخم مرغهای تزیینی ، کارهای دستی ، شیرینی و..توی یک صحنه اون جلو هم عده ای با لباسهای سنتی میرقصیدن. بیرون باد سردی میومد و همه به سالن هتل پناه برده بودن. فضا برای اونهمه آدم کافی نبود . توی اون جمعیت یک نفراسمم رو صدا کرد برگشتم دیدم " خانم سوپر وایزره( سوپر وایزر سابق هاچ توی شهر کوچک). موهاش بلند شده بود، وزن هم کم کرده بود و از 15 سال پیش جوان تر بنظر میرسید. دیگه کیو دیدم؟ آهان ارگانایزر گروه ایرانیها که باهم چند بار هایکنیگ رفته بودیم و پسرش رو از دور دیدم، که خیلی پیر شده بود. وقتی که آنلاین دیتینگ میکردم توی ساتیهای مختلف پروفایلش رو دیده بودم. نمیدونم چی غمگینم کرد. دیدن خانم سوپروایزر، شلوغی و بی برنامگی و اینکه کری نتونسته بود جز موج جمعیت چیز دیگه ای ببینه و مراسم اونطوری که انتظار داشتم نبود؟ یا شاید خود عید؟ نمیدونم. بعدش فکر کردیم برای ناهار چکار کنیم چون اونجا چیزی برای خوردن نبود جز چادر رستوران موبی دیک، به پیشنهاد کری رفتیم رستوران مکزیکی. دوستم"س" هم که توی مراسم با هم بودیم . بعد کری اصرار داشت که دوستم "س" رو برای ناهار مهمون کنه و من فکر کردم که کری داره کم کم ایرانی میشه!
حالم مدتیه خوب نیست. خب میدونم که از کار شروع شد. رفتن خانم هماهنگ کننده، خانم معاون کارها رو دست گرفته که bossy هست و میخواد micromanage بکنه ، بعدش فهمیدم که خانم هماهنگ کننده قبلی کلی خراب کاری کرده و مدارکمون ناقصه و از این حرفها. بعدش شروع کردم به تند تند کار کردن و اینطوری دچار اضطراب شدم. جمعه که رفتم خونه مضطرب بودم، شنبه دیگه یادم رفت و حالم خوب شد. یکشنبه بعد از برگشتن از بازار سال نو غمگین بودم، حتی توی رستوران موقع ناهار هم همینطور ولی سعی میکردم غمگین بودنم رو قایم کنم. "س" که برای چای اومد خونه مون هم سعی میکردم غمگین بودنم رو قایم کنم.
شاید بخاطر پسرم که دوری میکنه؟ شاید.. نمیدونم . بگذریم.
هفته دیگه دو روز دیگه سالگرد 6 ماه با هم بودنمونه و کری از قبل برام هدیه گرفته. برای من که سالها تنها بودم عجیبه که احساس میکنم بدون کری چیزی توی زندگیم کم خواهد بود. بهش میگم عیده و غمگینم از اینکه خانواده ای ندارم. میگه من و مورفی خانواده تو هستیم. تو هم خانواده ما هستی. خب همین برم به کارم برسم.
سلام. با توجه به اینکه بیشتر خوانند ه ها اینجا رو پیدا کردن، دیگه اینجا میشه خونه دائمی و وبلاگ قبلی رو نگه میدارم فقط برای آرشیوش.
با رفتن خانم هماهنگ کننده ، توی مدرسه کوهی از کار ریخته سرمون. یعنی اینکه عملا بجای کار با بچه ها باید کارهای قانونی و کاغذ بازی رو انجام بدیم. یاد خودم میارم که مهم نیست؛ تمرین می کنم که سخت نگیرم و آرامشم رو حفظ کنم.
با خانم تراپیست حرف می زدیم دیروز، ماحصلش این بود که فکر کردم خونه کری زندگی کردن هم فکر بدی نیست. درسته که راهش دوره ولی خب مزایایی داره برام . مثلا میتونم خونه ام رو اجاره بدم و زودترین زمانی که قانونا میتونم بازنشسته بشم. یک آپشن هم اینه که تا قبل از بازنشستگی یا خونه من بمونیم و یابا هم بریم یک جایی نزدیک تر به کارمه اجاره کنیم ، و خونه خودم رو اجاره بدم تا زودتر قسطهاش پرداخت بشه. یعنی کلا دو مساله رو باید در نظر بگیرم رفت و آمد آسونتر به محل کار امکان بازنشستگی زود ، هرچند شاید دوتاش با هم ممکن نباشه.
بودن با کری خوبه، مثل اینکه آدم با دوستی زندگی کنه. میتونیم با هم کارهامون رو برنامه ریزی کنیم . باهم ورزش کنیم، با هم تلویزیون ببینیم ، با هم بریم پیاده روی ...هر بار یکمیون حوصله نداره بره سالن ورزش اون یکی میکشوندش باشگاه. مثلا دیروز من خسته بودم، کری گفت باید بریم و رفتیم و چقدر هم کلاس یوگای خوبی بود مثل همیشه. البته کری یوگا نمیکنه با ماشین و وزنه و اینها کار میکنه و و بعد هردو برمیگردیم خونه. بهش میگم بیا هر روز بریم باشگاه تا عادت کنیم حتی اگر مدت کوتاهی بمونیم خوبه. میگه باشه.به روتینهای دیگه هم فکرمیکنم. مثلا اینکه یک بار در ماه دیت کنیم، آخر هفته ها شام بریم بیرون، یک روز در هفته پیتزا درست کنیم ، یک شب فیلم ببینیم و ..
میتونم خودم رو تصور کنم که سالها در کنارش زندگی میکنم. خب برم دیگه.
سلام. بعد ازرخدادهای جدید با کری احساس نزدیکی بیشتری میکنم، اونهم همین احساس رو داره. یعنی راحت تر از قبل با هم حرف بزنیم ، یا حتی بلند فکر میکنیم .کری میگه چیزی نیست که نتونه در موردش با من حرف بزنه. دو نفر که بهم خیلی نزدیکن میتونن نسنجیده حرف بزنن و بدون نگرانی ازقضاوت شدن و یا اینکه بعدا حرفشون بعدا علیهشون استفاده بشه. یعنی با هم احساس امنیت میکنن و نمیخوان همدیگه رو تحت تاثیر قرار بدن. اون روز وقتی با کری رفتیم و به اندازه 4 نفر فست فود سفارش داد و بعدش بهم لبخند زد ، مثل بچه شیطونی بنظرم رسید که داره به پدر و مادرش میگه دیدی چکار کردم؟ یا شاید هم میخواست این پیام رو بهم بده که میبینی که باهات چقدر راحتم ؟ یا میدونم که توی هر شرایطی دوستم داری و ... با اینکه غذا خوردن کری معمولا از اکثر آدمهایی که دیدم سالم تره و من هیچوقت در موردش نظر ندادم و نمیدم ، اما شاید خودش فکر میکرده که توی ذهنم قضاوتش میکنم.
توی یک رابطه پذیرش و اعتماد خیلی مهمه. اینکه همینطور که هستم دوست داشته میشم. و اعتماد به اینکه طرف مقابل به شادی و راحتی من به اندازه شادی و راحتی خودش فکر میکنه . شاید خیلی تکراری بنظر بیاد ولی توی عمل سخته.
توی این پنج ماه و نیم هردومون احساس نزدیکی بیشتری بهم میکنیم ولی من از اون پایین ها شروع کردم ، در حالیکه احساس اون به من از اول قوی تر بود.امروز صبح فکر میکردم که حتی اگر حق انتخابی هم داشتم دیگه دیوید رو انتخاب نمیکردم. دیوید مثل کتابی بود با یک جلد جذاب و زیبا، اما برای من خوندنی نبود.کری مثل کتابیه که برای من نوشته شده و تا نخونمش به جذابیتش پی نمیبرم، میتونم تا ابد بخونمش. یا بهتره بگم قابلیت این رو داره که تا ابد بخونمش. چون هیچی قطعی نیست و شناخت ما بهر حال نسبت بهم محدود به همین پنج ماه و نیمی هست که با همیم.
خب همین دیگه، میخواستم بگم همه چیز خوبه. برم به کارم برسم.
سلام.جمعه از کافی شاپ برگشتیم خونه من و شنبه صبح به تنبلی و بی برنامگی بسیار دلچسبی گذشت . اما امروز چقدر با کری حرف زدیم و چقدر ذهنم خسته ست.بعد ازجدایی از همسر سابق اینهمه با کسی سر مسائل مشترک حرف نزده بودم.
حالا کری میگه که مشکلی با پرداخت نصف ارزش اجاره ای خونه من نداره ، اما من به این نتیجه رسیدم که درست نیست. اینکه خونه کری از محل کار من دوره تقصیر اون نیست ، حالا که اون خونه بزرگ و راحت خودش رو ول کرده داره با من زندگی میکنه ،چرا باید به من اجاره بده؟ هموقدر که کری دوست داره کنار من باشه ، من هم به همون اندازه به بودنش در کنارم نیاز دارم.
اینهم که بهش بگم ، تا خونه ات رو اجاره ندادی یا نفروختی ، نباید باهم زندگی کنیم، یعنی برگشت به عقب. یعنی دارم اون رو به محدود کردن دیدارهامون به هفته ای یکبار، تحت فشار قرار میدم یا یکجورایی کنترلش میکنم. کری با چه اطمینانی بخاطر کسی که 6 ماه هم نیست میشناسه باید خونه اش رو بفروشه یا اجاره بده؟ از کجا بدونه این رابطه درازمدت ادامه پیدا میکنه؟ اگر خونه اش رو بفروشه بعد من بعد از دوماه باهاش بهم بزنم چی؟
به کری گفتم که به زندگی کردن با هم مثل قبل ادامه میدیم ولی توی هزینه هایی مثل برق و اب و گاز واینترت و .. شریک بشه. مبلغ زیادی نیست و تاثیری توی زندگی من نداره ولی بهم احساس بهتری میده.
کری پیشنهاد کرد یک کاندوی مبله توی یکی از مناطقی که به داون تاون نزدیکتره پیدا کنیم که بشه کوتاه مدت اجاره اش کرد مثلا یک یا دوماه ، بعد اگر از محیط خوشمون اومد یک فکری برای خونه هامون بکنیم و دراز مدتش کنیم. قرار شد سعی کنیم تا یک ماه دیگه این فکر رو عملی کنیم .گفتم من تا خونه ام رو اجاره ندم نمیتونم توی پرداخت اجاره شرکت کنم که کری گفت لازم نیست من چیزی پرداخت کنم. خیلی خوب این خیلی خوبه . هر چی که نباشه یک تجربه خوشاینده. اینهم از ما حصل تصمیمات ما.
سلام. کری داره با لپتاپش کار میکنه ،مورفی کنار من لم داده و میت لوف داره توی فر میپزه. بعد از 3 روز خیلی بد، همه چیز برگشته به حالت اول، جز اینکه قرار شد تا وقتی کری خونه اش رو اجاره نداده، فقط به دیدارهای هفتگی ادامه بدیم.
توی این چندروز خیلی فکر کردم، کامنتهای شما هم خیلی کمک کرد که بتونم همه چیز رو از دریچه چشم کری نگاه کنم. دیروز که توی کافی شاپ دیدمش، اولین جمله ام معذرت خواهی بود از اینکه خواسته بودم بره . بعد بهش گفتم که درکش میکنم و میفهمم که چرا چنین عکس العملی نشون داده. یک دفعه اون ترس و نگرانی که توی چهره اش بود جاش رو به یک لبخند بزرگ روی لبهاش داد. در حالیکه چشمهاش از خوشحالی برق میزد گفت که این دو سه روزه خیلی خیلی بهش سخت گذشته و اگر دو هفته طول میکشید حتما دیوونه میشد. گفت که خیلی ترسیده و فکر کرده علت ملاقاتمون اینه که من میخواستم همه چیز رو تموم کنم و ازش خداحافظی کنم. با زهم ازم معذرت خواست و گفت که برخوردش اشتباه بوده مشکلی با پرداخت نصف هزینه ها نداره. بهش گفتم که خیلی فکر کردم وبه این نتیجه رسیدم که اگر توی خونه من زندگی کنیم یکیمون ناراضی خواهد بود. حتی اگر تو بخواهی با رضایت نصف اجاره خونه رو پرداخت کنی من ته دلم احساس بدی دارم. بهش گفتم که میفهمم که تو خودت خونه داری و نیازی نداشتی که بیای با من زندگی کنی و اجاره خونه بدی به من. بهش گفتم که یا باهم یک جایی رو مشترک اجاره کنیم و یا اگر میخوای با من زندگی کنی و نصف ارزش اجاره رو پرداخت کنی باید قبلا خونه ات رو اجاره داده باشی، اینطوری زندگی توی خونه من به نفع هردمونه و تااون موقع بگذار همدیگه رو مثل قبل هفتگی ببینیم. بهم میگه داری بهم انگیزه میدی که با سرعت خونه ام رو اجاره بدم.میگم آره! گفته بودم که کری توی اینجور تصمیم گیریها خیلی کنده، توی موردهای روزمره نه، مشکلی باهاش ندارم ولی فروش خونه و خرید ماشین و اینها براش سخته. اگر واقعا بخواد با هم زندگی کنیم خونه اش رو اجاره میده و بعد تصمیم میگیریم که جای دیگه ای رو اجاره کنیم یا هردو خونه من بمونیم.
خودم که فکر می کنم راه حل خوبیه. کری ازم کلی هم تشکر کرد از اینکه زودتر ازدو هفته باهاش تماس گرفتم و همین که ذهنم نسبت به این موضوع باز بوده. به من میگه تو هوش عاطفی خیلی بالایی داری. خلاصه اینطوری. و حالا هردو خوشحال و خندانیم و برای سفر پرتغال داریم برنامه ریزی میکنیم.
بهش میگم این چند روز که نبودی من اصلا اجاق گاز رو روشن نکردم، ماشین ظرفوشیی رو راه ننداختم، حتی آشغالها رو هم پایین نبردم و همه خوراکیهای تو رو بجای شام خوردم. خوشحالم که رابطه ام با کری طوریه که نمیترسم از اینکه بگم نبودنش برام چقدر سخت بوده. کری یک پلوپز کوچولو داره که خیلی دوست داره. میگه وقتی رفتم خونه یک پلوپز دیگه سفارش دادم. فکر کردم حتی اگر برک آپ کنیم دوست دارم این پلوپز اینجا بمونه که تو وقتی بهش نگاه میکنی یاد من بیفتی.
دوستهای خوبم مرسی از کامنتهاتون نمیدونین شنیدن نظرات مختلف چقدر بهم کمک کرد تا دیدگاه کری رو هم درک کنم. خب همین فعلا تا بعد.
سلام.دیشب حالم بهتر بود، بدون کمک خواب آور یا شراب عمیق خوابیدم. اما خوردن احساسی در طول روز بشدت ادامه داشت. امروز عصر قراره کری رو توی کافی شاپ ببنیم. بعد از فکر کردنهای زیاد تصمیم گرفتم که چی میخوام بهش بگم.
میخوام بهش بگم که وقتی دیت کردن رو شروع کردم، و حتی وقتی قرار شد دو ماه آزمایشی بیاد خونه من زندگی کنه، اصلا به این فکر نکرده بودم که زندگی دو نفره قراره هزینه اجاره من رو کم کنه، و بهش به چشم منبع جدید درآمد نگاه نکرده بودم .این فکری هست که بعدها وقتی باهم از بازنشستگیم حرف زدیم خودش توی ذهنم انداخت.
میخوام بهش بگم که نقطه نظر و احساسش رو میفهمم و اگر اون شرایط دوباره تکرار میشد به اون زودی تصمیم نمیگرفتم و بهش نمیگفتم که : "فردا صبح باید بری" .
بهش میگم که زندگی مشترک توی خونه من دیگه یک گزینه نیست .چون بعد از بحثی که داشتیم اگر تو نصف هزینه ها رو پرداخت کنی، ته دلت فکر میکنی که داره ازت استفاده مالی میشه و حتی اگر تو چنین حسی نداشته باشی ،من احساس میکنم که تو داری چنین فکری میکنی. بنابراین همونطور که قبلا هم تصمیم گرفته بودیم، بهتره یک جای جدید رو بگیریم که و تا اون موقع هرکس خونه خودش زندگی کنه و به دیدارهای هفتگیمون ادامه بدیم.
بهش میگم اگر تو یک جایی رو بخری، همونطور که خودت هم گفتی چون قسط و اجاره ای نمیدی، لازم نیست من مبلغی بابت اجاره بهت پرداخت کنم و فقط تو ی بقیه هزینه ها دیگه شرکت میکنم. اما اگر جایی رو اجاره کردی من توی اجاره سهیم میشم اما سهم من نباید بیشتر از فلان مبلغ باشه. و در اینصورت دو ماه اول اجاره پرداخت نمیکنم، چون زمان لازم دارم هم برای اجاره دادن خونه ام و هم همونطور که تو دوماه پیش من بودی تا ببینیم که زندگی مشترک توی خونه من چطوره، منهم نیاز دارم ببینم که زندگی مشترک توی خونه مشترک برای من چطوره.
بهش میگم که به انتخابت برای اجاره اطمنیان دارم، برای اینکه میدونم اگر قرار باشه باهم دنبال جابگردیم و سرچ کنیم اینکار تا ابد طول میکشه. همینطور میدونم که اگر بگم تا وقتی که قراره جای جدید رو بگیریم برگرده پیش من زندگی کنه، با توجه به سرعت تصمیم گیری کری میدونم این کار تا ابد طول میکشه و برمیگردیم به همون نقطه اول.
خب این تصمیمهایی هست که گرفتم.
اگر همه چیز خوب پیش رفت که با هم میمنونیم ، و در بدترین حالت به اجاره دادن خونه ام ادامه میدم و یک جای کوچک برای خودم میگیرم که به محل کارم نزدیکتر باشه.
سعی کنم امروز درست غذا بخورم. فکر کنم از وقتی کری رفته اقلا 2 پوند اضافه وزن پیدا کردم. دیروز باشگاه هم نرفتم.
خب همین.
وقتی دیت کردن رو شروع کردم به این فکر نکرده بودم که زندگی مشترک قراره هزینه هام رو کمتر کنه، البته ابدا اشکالی نداره که آدم به این نکته هم فکر کنه، ولی من نکردم. وقتی با کری آشنا شدم از زمانی که قراره بازنشسته بشم پرسید و اینکه اون موقع میتونیم بیشتر با هم سفر بریم و از این حرفها. برنامه من این بود که حداقل تا وقتی قسطهای خونه ام رو پرداخت نکردم بازنشسته نشم ولی کری تشویقم کرد که حساب وکتاب دقیقتری بکنم و من احساس کردم میخواد بگه که اگر بازنشسته بشم درآمدم کافی نخواهد بود و زندگی با اون از نظر مالی برای من مفیده. شاید میخواست اینطوری من رو که به ادامه رابطه علاقمند تر کنه . از اون موقع من به این فکر کردم که اگر بتونم قسطهام رو زودتر پرداخت کنم میتونم زودتر بازنشسته بشم.
بعد قرار شد با هم خونه بگیریم . اول قرار بود کری خونه بخره و بعد فکر کرد که بهتره اجاره کنیم تا ببینیم از محیطش خوشمون میاد یا نه. من فکر کردم که بعد از چند ماه که مطمئن شدم همه چیز مرتبه خونه ام رو اجاره میدم و بخشی از اجاره ای رو که میگیرم با کری توی پراخت اجاره خونه جدید سهیم میشم و بخشیش رو هم اضافه میکنم به قسط ماهانه خونه ام تا زودتر پرداخت بشه. بعدفکر کردم که اجاره دادن خونه ام دردرسر و خرج داره، باید یک سری تعمیرات انجام بدم و بعد خسارتی که به خونه میخوره و کنار اومدن با مستاجر و اینها و چطوره بجای اینکه خونه جدید اجاره کنیم، خونه من بمونیم و کری اون پولی رو که میخواسته بابت محل اجاره ای بده، به من پراخت کنه. یعنی فکر زندگی کردن با کری بخاطر کم شدن هزینه های من نبود! اما تصمیم به این که بجای نقل مکان به خونه جدید و اجاره دادن خونه ام و دردسرهاست همین جا بمونم و دوری راه رو تحمل کنم این بود. حالا دارم فکر میکنم که شاید باید اون تصمیم رو میگرفتم. شاید باید به کری بگم که میتونه توی آرلینگتون خونه اجاره کنه و من هم سهم اجاره ام رو میدم و تا اون موقع هر کدوم توی خونه خودمون زندگی کنیم! اینطوری کری که توی تصمیم گیریهاش خیلی خیلی سر فرصت و کند تصمیم میگیره کمی بخودش میاد و عجله بیشتری میکنه و متوجه میشه که موقعیت زندگی توی خونه من رو که از آپارتمانهای آرلینگتون برای اون ارزون تر تموم میشده از دست داده.
یعنی چی؟ یعنی برای اینکه یک نکته رو به کری ثابت کنم میخوام خودم رو دچار اسباب کشی و اجاره دادن خونه و ضرر مالی یا بگم سود مالی کمتر کنم؟
ولی زندگی توی خونه جدید منافع دیگه ای هم داره ، نزدیک شدن به محل کار و نزدیک شدن به داون تاون و کلا نو شدن همه چیز. درسته که این کار سخت تر از موندن همین جاست و از نظر اقتصادی هم منفعتش برای من کمتره ولی شاید بهترین انتخاب باشه؟
اما تا اون موقع چی؟ خب اگر من به کری بگم که برگرده و با هم زندگی کنیم تا وقتی خونه ا جاره کنیم با توجه به شناختی که توی سرعت تصمیم گیریش دارم این کار تا ابد طول میکشه. مگر اینکه بگم خیلی خب. هرکس خونه خودش هست مثل قبل میتونیم آخر هفته ها باهم باشیم تا وقتی که خونه مشترک بگیریم!
به کری تکست زدم که میخوام باهاش حرف بزنم. تا فردا عصر باید روی این موضوع تصمیم بگیرم. خب همین فعلا.
سلام.کری دیروز چندین بار تکست زد و معذرت خواست و گفت که حق با منه و هزینه ها باید نصف بشه و مغزش اون شب خوب کار نمیکرده. من گفتم که نیاز به آرامش دارم و میخوام دو هفته ای دور از هم باشیم. گفت که وسائلش رو جمع میکنه و مورفی رو هم میبره ولی میخوام که شب که رسیدم قبل از رفتنش با هم حرف بزنیم که گفتم نه!
شب توی راه فکر میکردم که وقتی برسم کری رفته یا هنوز هست؟ ته دلم ، دوست داشتم که هنوز نرفته باشه! وقتی پارک کردم و ماشین رو به شارژر وصل کردم منتظر شنیدن صدای پارس مورفی بودم که حضورم رو حس میکرد و میومد به استقبالم، اما خبری نشد، فهمیدم که رفتن. اولین نشانه های رفتنشون نبودن قلاده مورفی روی جا کفشی بود. اومدم بالا، قبلا روی میز ناهار خوری یک گلدون گل بود، طبق قولی که کری داده بود برای اینکه همیشه گل تازه توی خونه داشته باشم. اما روی میز جلوی کاناپه یک گلدون گل جدید هم بود دو دسته بزرگ گل رز و یک پاکت آبی که توش یک کارت بود از طرف کری. بقیه خونه رو گشتم. چیزی دیگه ای نبرده بود جز طرف آب و غذای کری. بقیه چیزها سر جاش بودن. لباسهاش توی کمد بود، صندلی راحتیش سر جای خودش ، مونیتور بزرگ توی اطاق مهمون سر جای خودش. یعنی که رفتنش رو کاملا موقتی میدونست یا اینکه کلا وقت و حال اسباب کشی نداشته.
دیشب حالم از پریشب بهتر بود، اما مثل یک چرخ گوشت هرچی که پیدا میکردم میخوردم! من معمولا کاری به خوراکیهای کری ندارم اما دیروز رفتم سراغ خوراکیهاش. مربای تمشک، عسل چیپس و خلاصه هرچی که فکرش رو بکنین .شب هم قبل از خواب نه خواب آور گیاهی و پودر منیزیم خوردم نه قرص بروفن، مستقیم از بطری شراب توی یخچال چند قلوپ نوشیدم و فکر کردم که هرچند کمه اما احتمالا اثر روانیش باعث میشه بخوابم و خوابیدم.
دیشب مثل موقعهایی که هنوز کری نبود سریال تکراری نگاه کردم و اول جلوی تی وی خوابم برد و بعد بزور خودم و وسائلم رو کشوندم توی اتاق خوابم. فکر کردم که وجود کری به خواب و بیداری من نظم داده بود.
صبح با دوستم "ج" حرف زدم که مشاوره خوبی بهم داد. گفت ببین تو خودت به من گفته بودیکه هنوز از اینکه میخوای با کری زندگی کنی مطمئن نیستی! خب اونهم این رو حس کرده! و گفت که مساله برای کری شاید بیشتر عاطفی بوده تا مالی! یعنی واقعا حس کرده که تو هدفت اینه که از موندنش پول دربیاری و زندگیت رو راحت تر کنی!
دوستم میگفت درسته که تو به کری گفتی 2 هفته بهت فضا بده ولی لازم نیست دو هفته صبر کنی، هر وقت که احساس آرامش کردی و تونستی خوب و بدون عصبانیت بهش گوش کنی باهاش حرف بزن.
خب سوال از خودم: " آیا انگیزه من از اینکه کری باهام زندگی کنه بیشتر اینه که از نظر مالی هزینه هام نصف میشه یا نه؟
یعنی واقعا این قسمت از ماجرا چقدر توی تصمیم گیری برای زندگی با کری نقش داشته؟
فرض کنیم که من قسطهای خونه ام پرداخت شده بود. یک پس انداز بزرگ توی بانک داشتم، از نظر مالی می تونستم توی اولین فرصتی که قانونا میتونم، بازنشسته بشم، باز هم دوست داشتم که کری باهام زندگی کنه؟ این سوال مهمیه!
خب باید برم به کارم برسم بقیه اش رو بعدا مینویسم. ضمنا دوستانی که اینجا رو میخونن خوشحال میشم که آدرس رو توی وبلاگشون برای بقیه بگذارن یا حتی توی پیوندهاشون. مرسی
سلام دوباره. دوران، دوران وراجیه! الیاس توی اتاقم نشسته و داره تست خوندن میده! میرم دم کلاس سوم دنبالش میگم من باید از الیاس تست بگیرم. معلمش میخنده! الیاس یک دانش آموز اوکرائین هست که امسال مدرسه ما اومده و انگلیسی رو خیلی ابتدایی و دست پا شکسته حرف میزنه.
بهش میگم میدونم که این تست برات راحت نیست. اگر به روسی بود برات راحت بود ولی سعیت رو بکن. جوابها رو شانسی میزنه و تست رو خیلی زود تموم میکنه و میفرسته بره. زمینه لپتاپش رو سیاه انتخاب کرده. میگم چرا این سیاهه؟ میگه رنگ سیاه رو دوست داره. تستش که تموم میشه بهش کاغذ و مداد شمعی میدم که نقاشی کنه. ازش از خواهر و برادرشهاش میپرسم همون جوری دست و پا شکسته جواب میده. از پدر بزرگ و مادر بزرگش میپرسم. میگه که اوکرائین هستند. میگم متاسفم برای جنگ و اینکه دلش برای اونها تنگ میشه. نقاشی میکشه. میگم حیوان مورد علاقه ات چیه؟ میگه خفاش! میگم چرا؟ میگه چون سیاهه! نمیدونم والا.. بچه جنگ زده ای که ازاوکرائین اومده و غریبه و خدا میدونه چی دیده و چی شنیده چه انتظار دیگه ای میشه داشت.
الیاس موهاش سیاهه پوستش سفیده . یکمی شبیه بچه های ایرانیه .ریاضیش خیلی خوبه اما معلم باید براش با اپلیکیشن ترجمه کنه!
به خانم کلاغ میگم من با الیاس توی اتاقم هستم اگر کس دیگه ای باید جداگانه تست بشه بفرستش توی اتاق من. خانم کلاغ میگه باشه. امروزخانم کلاغ با من مهربون بود. موقع حرف زدم دو سه بار با صمیمیت زد به شونه ام. بعضی ها اینطورین، هرچی کمتر تحویلشون بگیری نزدیک تر میشن. درست مثل الاغ! یعنی عقب عقب میرن!
خانم ژ ( هم اتاقیم) امروز نیومده، دیروز گفت که شوهرش یک Procedure داره. یعنی چی؟ معمولا چیزیه که نمیخوانم مستقیم بگن. مثلا اگر دندونش بود یا آزمایش خون داشت یا چیزی.. میگفت.
خوبه که نیست وگرنه از چهره من خوب میتونست بفهمه که چیزی سر جاش نیست. اون وقت باید بهش میگفتم که شب حالم خوب نبوده و نتونستم خوب بخوابم . امروز توی ماشین بیشتر مسیر رو گریه کرد م ، خوبیش این بود که کلی دلم باز شد. به جملات تاکیدی مثبت هم گوش دادم که میگفت :": این احساس موقتیه و حالم خوب میشه. میگفت:" من برای مقابله با شرایطی که توش هستم مجهز هستم " و چیزهای خوب دیگه.
روزهای دیگه هم به این جملات گوش میدم ولی مثل امروز برام معنای دیگه ای داشت.
اگر کری بره جاش خالی میشه. "س" میگه به خوبیهاش فکر کن. میگه حالا که معذرت خواسته و گفته که مشکلی نداره توی پرداخت هزینه و حتی همه قسط خونه رو هم میخواد بده، بهش یک شانس دیگه بده. میگه اگر واقعا میخوای با کسی زندگی کنی اون بهترین فرده.
من میگم که کری از چشم من افتاده. از اول هم که عاشقش نبودم. بخاطر محبتی که ازش میدیدیم دوستش داشتم. اما این خصوصیت بنظرم خیلی Cheap میاد. اینکه چطور راضی میشه که با من زندگی کنه بدون اینکه بخواد سهم عادلانه خودش رو بگه و من ناچارم باهاش در موردش بحث کنم!!!
خب همین دیگه تا بعد
سلام. صبح موقع رانندگی اول به تراپیستم تسکت میزنم و ازش جلسه اضطراری میخوام . بعد به دوستم که ایرانه زنگ میزنم که بر نمیداره به دوست کانادایی که موقتا دانمارکه که اونهم نیست و ،آخر به دوستم "س" که ببینم قبل ازشروع کارش وقت داره حرف بزنیم که میگه آره. میگه خوبی همه چیز مرتبه؟ میگم :"نه!"
براش از مکالمه ای که دیشب با کری داشتم حرف میزنم باجزییات کامل. این از اون موقعهاست که بقول دزیره "میل به وراجی" دارم. وقتی که ناراحتیهام سبک هستند دوست دارم توی تنهایی حلشون میکنم،و وقتی که حجمشون زیاده دارم ددر موردشون "وراجی" میکنم.
چند روز قبل به کری گفته بودم اگر ترجیح میدم بجای اجاره یک خونه جدید با هم د، توی خونه من زندگی کنیم چون اینطوری از نظر مالی برای من بهتره و میتونه کمک کنه که بتونم قسطهای خونه ام روسریعتر پرداخت کنم و زودتر بازنشسته بشم. کری گفت اگر تو اینطوری میخوای باشه و دلیل اصلیش برای میل به اجاره یک جای جدید نزدیک ترشدن من به محل کارم بوده. یعنی میخوام بگم این بحث رو شاید حدود یک هفته پیش داشتیم. بعد از اون من منتظر بودم تا کری این بحث رو شروع کنه که چطوری میخواد توی پرداخت هزینه ها با من شریک بشه. دیروز با تراپیستم حرف زدم و اون گفت که تو چرا شروع نمیکنی؟
دیشب جلوی تلویزیون نشسته بودیم ، حرف این شد که دو ماهه که داریم با هم زندگی میکنیم ، و اینها و بعد حرف به جایی رسید که مناسب دیدم بپرسم که کری از نظر مالی چه برنامه ای داره و چطوری دوست داره توی هزینه ها سهیم بشه. میدونین چی گفت؟ "گفت که منظورم رو نمیفهمه!!" گفتم یعنی تو که داری اینجا زندگی میکنی چطور میخواهی توی هزینه ها شرکت کنی. گفت نمیدونه و این براش جدیده و انتظار چنین بحثی رو نداشته ! خواست بدونه که نظر من چیه. من گفتم که فکر میکنم نصف نرخ ماهانه ارزش اجاره ای خونه من ، به اضافه نصف هزینه آب و برق و گاز و انیترت میشه سهم اون. و برای خورد و خوراک و هزینه های روزمره میتونیم حساب مشترک باز کنیم و هر دو توش پول بگذاریم." کری جا خورد! گفت یعنی تو میخوای با من قرار داد اجاره امضا کنی؟ گفتم من نیازی به قرارداد ندارم مگر اینکه تو بخوای ! گفت که بر چه اساسی اون باید نصف ارزش اجاره رو بده؟ در حالیکه خونه مال منه و من هم که اجاره نمیدم، و آیا میخوام از این خونه پول در بیاری؟ " و بعدکلی بحثهای تکنینکی یا بقول کری آنالاتیکال داشتیم. میگم من اینجا قسط میدم، میگه اگر اینجا قسط نداشت و پرداخت کرده بودی چی؟ باز هم از من اجاره میگرفتی و با من مثل یک مستاجر رفتار میکردی؟ میگم ببین، فرض کن دو نفر هر کدوم یک خونه دارن بعد تصمیم میگیرن با هم زندگی کنن، آیا این عادلانه هست که یکیشون خونه اش رو اجاره بده و پول اجاره رو بگذاره به حساب شخصیش و بعد بدون پرداخت هیچ مبلغی بیاد رایگان خونه اون یکی زندگی کنه؟ تو الان یک خونه بزگ داری که ارزشش از خونه من کلی بیشتره! اگر میگی به پول نیاز نداری و اجاره اش نمیدی مساله خودته.
گفت بر چه اساسی باید این هزینه اجاره نصف بشه؟ گفتم بر ای اساس که هردو داریم اینجا زندگی میکنیم و از بطور مساوی از استفاده میکنیم. گفت باید بررسی کنم ببینم اجاره توی منطقه چنده و بعد هم ما قرار بود که 3 ماه با هم باشیم و همدیگه رو بشناسیم و بعد تصمیم بگیریم الان تازه دو ماهه ! که گفتم نه مطمئنا قرارمون 2 ماه بود . بعد گفت تازه پرداخت باید براساس درآمد ماهانه باشه! درآمد تو بیشتر از منه چرا باید هزینه ها رو نصف کنیم!!!!! اینجا دیگه بزور جلوی ظهرو خشمم رو گرفتم.برای اینکه اگر ارزش خونه و پس انداز کری رو رویهم بگذرایم 10 برابر دارایی منه! این رو که بهش میگم ، میگه بله ولی پولی که توی بانکه که حساب نیست . پولی که ماهانه بعنوان حقوق بازنشستگی دریافت میکنم از تو کمتره!!!!
گفتم یعنی اگر من راضی بشم که تو یک چهارم من یعنی مثلا فقط 500 دلار در ماه پرداخت کنی و مثلا من 2500، تو اوکی هستی؟ گفت خب اگر برای من اینطوری عادلانه هست ولی ممکنه برای تو نباشه!گفتم نه راست میگی. 500 دلار خوبه نه؟ دیدم داره راضی میشه!!!!!! اینجا دیگه گفتم :" فردا باید وسائلت رو برداری و بری"
یعنی هرچی فکر میکنم نمیفهمم آدمی که وضع مالیش از من خیلی بهتره و اینهمه ادعای دوست داشتن وعاشقی میکنه سر مسائل مالی که میشه اینطوری دو دوتاچهار تا میکنه و حتی سهم عادلانه خودش رو هم نمیخواد بده! اینکه برای خودش ماشین جدید نمیگیره و ماههاست که توی مرحله تصمیم گیریه زیاد به من مربوط نیست. یا اینکه دلش نمیاد برای خودش لباس گرون بخره باز هم مساله من نیست اما...
عکس العمل من رو که دید کلی معذرت خواهی کرد . گفت انتظار این بحث رو نداشته!!!! و اینکه مساله پول نیست و من رو دوست داره و نمیخواد این رابطه قطع بشه و هر کاری که بخوام انجام میده و اصلا حق با منه و اگر من فکر میکنم که باید نصف هزینه ها رو بده، اینکار رو میکنه.میگه پول براش مهم نیست و اگر من هر زمانی نیاز به پول داشته باشم یا کمک بخوام کمکم میکنه، اگر شغلم و از دست بدم یا مریض بشم کنارم هست و از نظر مالی حمایتم میکنه. میگم ببین ممنون که حمایت میکنی ولی من در مورد کمک یا حمایت حرف نمیزنم. قبل از اینکه تو بیایا و تا همین الان هم هزینه های زندگیم روخودم پرداخت کردم و نیاز به کمک مالی ندارم. اون چیزی که ازش میخوام سهمی هست که هر آدم بزرگسالی باید بابت فضایی که اشغال میکنه و چیزهایی که مصرف میکنه پرداخت کنه. هی با دست بهم نشون میده که عشق این بالاست و پول این پایین! و معذرت خواهی میکنه که منظورش این نبوده و اشتباه کرده و یا من اشتباه فهمیدم و از این حرفها ...میگم وقتی دو دوتا چهار تا میکردی من عشق رو اون پایین پایین ها هم بزور دیدم.
میگه اگر تو میومدی خونه من زندگی میکردی ازت انتظار پرداخت اجاره نداشتم. گفتم اگر من هم مردی بودم که بازنشسته شده؛، توی بانک بقول خودت اینهمه پول که میگی داره، نیاز مالی اصلا نداره بطوری که میگه خونه ام رو برای چی اجاره بدم دردسره ، و طرف مقابلم زنی بود که فقط 10 سال سابقه کار داره و نصف درآمدش برای قسط میره و یک چهارمش برای حساب بازنشستگی، مطمئن باش من هم از تو اجاره نمیگرفتم!خلاصه...
دیشب حالم خیلی بد بود. کری توی اتاق مهمون خوابید. مورفی توی تخت من. بغلش کردم محکم. فکر کردم که این تنها شدن برام چقدر سخت خواهد بود. خوابم نمیبرد رفتم پایین پودر منیزیم خور دم، فایده نداشت. گرسنه ام بود نون و پنیر و عسل خوردم فایده نداشت. دوتا بروفن خوردم فایده نداشت. کمی شراب خوردم و شاید 2 یا 3 ساعت تا صبح خوابیدم. صبح دوباره کری شروع کرد که دوستم داره و حق با منه و باید هزینه ها نصف بشه واصلا اون حاضره که همه قسط خونه رو بده و از این حرفها...
دوستم"س"میگه زود تصمیم نگیر. اگر حاضره نصف هزینه ها رو بده بهش یک فرصت دیگه بده. ولی من احساس میکنم که از چشمم افتاده. به دوستم میگم یعنی چطور کسی دلش راضی میشه اینطوری مفت و مجانی زندگی کنه؟ میگم مسافرت و هدیه مگر چقدر خرج داره؟ 20 درصد اجاره ای یا سهمی که باید برای زندگی اینجا بده هم نمیشه. خب بگذریم.
کری تسکت زده برای معذرت خواهی که یک فرصت دیگه بهم بده و تو راست میگی و من خودم باید این بحث رو شروع میکردم و قتی قرار شد اینجا زندگی کنیم شروع میکردم به پرداخت هزینه ها و حالا یک فرصت دیگه میخواد و اینکه ببخشمش. بهش جواب میدم که نیاز به زمان دارم تا احساسم رو پردازش کنم. میگه نگرانه که من منظورش روخوب نفهمیده باشم و نیاز به توضیح دادن داره.
یک نکته مثبت این بود که با اینکه خشمگین بو دم و بهم شوک بدی وارد شده بود اما با آرامش و بدون طعنه و توهین حرف میزدم یعنی بالغانه، و این خوب بود.
من واقعا دلم نمیخواد کری اذیت بشه در عین حال که فکر میکنم به من چه؟حمایت از احساسات دیگران به من چه؟ من مسئول حمایت از خودم هستم همین.
خب برم بعدا بقیه اش رو مینویسم. نیاز داشتم بنویسم تا فکرم مرتب بشه.
سلام. چقدر دلم برای بی هوا نوشتن تنگ شده بود. بعد از 18 سال نوشتن اولین بار بود که نگرانی اینکه کسی ممکنه اینجا رو بخونه فضای نفس کشیدنم رو تنگ کرده بود.
روی صندلی کری نشستم، همون مشکیه که از خونه اش آورده ، کری روی کاناپه نشسته و اینطوری احساس میکنم که فضای خصوصیم حفظ میشه. پسورد لپ تاپ خونه رو عوض کردم و حواسم هم هست که این وبلاگ رو بیشتر از محل کار آپدیت کنم. دیگه چی؟
خیلی ها از من آدرس خواستین . خب این برای من خیلی سخته که به تک تک این دوستان ایمیل بزنم و آدرس جدیدم رو بفرستم. برای دوستانی که وبلاگ دارن آدرس رو میفرستم. وبلاگ قبلی هم که سر جاش هست ادامه داره .
اما چه خبر؟ عصبیم بشدت چرا؟ می خواستم از طریقpaypal برای کری پول بفرستم اشتباهی دوبار فرستادم یکبار به حساب کری و یکبار به یک حساب دیگه که اسم مشابهی داره کلی وقت صر ف تماس گرفتن با بانگ و خود paypal شد تا اون پول رو برگردونم ، البته اگر بشه . قسمت دیگه روزم صرف این شد که ببینم برای برق و آب و گاز چقدر در ماه هزینه میکنم، چون اینها همه بطور خودکار از حسابم کم میشه چندا ن دقت نمیکنم که هرکدومشون چقدر میشه. 4 روزه دیگه دو ماه میشه که با کری با هم زندگی میکنیم و باید ببینم هزینه ها حدودا چقدره. من منتظرم که کری صبحت رو شروع کنه که چطور میخواد پرداخت توی هزینه ها مشارکت کنه ولی فعلا حرفی نزده. راستی یک قسمت دیگه از وقتم هم صرف سرچ کردن صبحت با وکیل شد .روزی که میرفتم هایکنیگ یک خانم ایرانی که توی کار معاملات ملکی بود این نگرانی رو برام ایجاد کرد و گفت اگر که میخوای با پارتنرت زندگی کنی و اون ماهانه بهت پول میده حتما باهاش قرار داد اجاره ببند که بعدا نگه بخشی از قسط خونه رو داده و بعدا بخواد ادعایی کنه. خب بله من میدونم که کری چنین آدمی بنظر نمیاد ولی توی این دنیا آدم اونقدر چیزهای عجیب میبینه و وقتی رابطه ها بهم میخوره اونقدر مردم کارهای غیر منتظره میکنن که نگو. خلاصه امروز کلی تحقیق کردم و آخرش با یک نفر که کارش دادن توصیه های مالی حرف زدم که گفت که قرار داد اجاره بنویسی و چه ننویسی پارتنرت حقی برا ی خونه پید ا نمیکنه. میدونین توی زندگی یاد گرفتم که برای خواسته ها و نگرانیهام ارزش قائل بشم. اگر مساله ای فکرم رو مشغول کنه حق خودم میدونم که در موردش حرف بزنم. چه مسائل مالی و چه هر مساله دیگه ای. خب خودم هم هنوز نمیدونم کری چقدر باید مشارکت کنه. خب مثلا شاید نصف قسط خونه و نصف هزینه برق و آب و گاز بطور تفریبی بصورت یک مبلغ ثابت به حسابم واریز بشه. و بعد که یک حساب مشترک هم باز کنیم و هر ماه مقداری توش پول بگذاریم و برای مخارج مشترک و مثل خرید خونه و بیرون غذا خور دن و اینها استفاده کنیم.
البته قبل از هر پیشنهادی من از کری میپرسم که نظر خودش چیه و چطور دوست داره مشارکت کنه.
وزنم 124.5 هست الان. میخوام بشم 120 تا عضلاتم خوبتر بنظر بیاد. فعلا همین خدحافظ.