باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

هنوز چهارشنبه

باز هم سلام. بیرون چه آفتاب قشنگیه. امروز یک روز بینهایت قشنگ پاییزه، آفتابی ، نه خیلی گرم و نه خیلی سرد. ایزی کنارم نشسته. حالا دیگه ایزی اون بچه سه ساله ای نیست که باید یک کلمه حرف رو بزور از دهنش میکشیدیم بیرون و وقتی صداش میزدیم هیچ عکس العملی نشون نمیداد. حالا به سوالات من بلافاصله جواب میده و با شنیدن اسمش عکس العمل نشون میده. 

کودکستانیها، مثل بقیه کلاسها اول سال ارزیابی مقدماتی دارن هم برای خوندن  و هم برای ریاضی که البته کامپیوتری هست. ایزی  تند و تند جوابها رو میزد طوری که معلمش که از دور نگاه میکرد فکر کرد تصادفی و بدون اینکه سوال رو بخونه جواب میده. منکه نزدیکش نشسته بودم میدیدم که نه، سوالها رو میخونه و جوابهاش هم درست هستند. ایزی با مقررات کلاس تفریبا کنار میاد، هنوز دوست داره که بیاد اتاق من. با اینکه اتاقش طبقه بالاست من وقت آزادم، یک ربع یا بیشتر میارمش توی اطاقم ، بازی میکنه با هم حرف می زنیم. البته ایزی با اینکه توی کلاس خوشحاله تمایلی به بازی و ارتباط با بچه های دیگه نشون نمیده.

توی مدرسه یک معلم دیگه هم هست که مثل من عاشق ایزیه و هواشو خیلی داره. چند روز پیش میخواست ایزی رو بغل کنه که من بشوخی گفتم که ایزی دیگه بچه نیست ویک پسر بزرگه و اون با افسوس گفت که میبینی؟ Our baby is growin gup

چیزهایی که روشون تمرکزدارم:

با تمرکز کار کردن ، نه فقط کار منظورم اینه که به کاری که میکنم توجه داشته باشم و با آرامش انجامش بدم.

توضیح یا اطلاعاتی که لازم نیست به کسی ندم 

با حرفهام کاری کنم که دیگران نکات مثبت خودشون رو ببینن

خب همین فعلا

چهارشنبه4 سپتامبر

سلام. اولا مرسی از  کامنتهای خیلی خیلی خوبتون. خوشحالم که دوستهام اینهمه مهربون، فهمیده، با شعور و باهوشن و برام وقت میگذارن و مینویسن. کامنتهاتون بهم احساس درک شدن میده و همینطور خیلی اوقات ایده های جدید که ازشون استفاده میکنم. بازهم مرسی.

خب از کجا بنویسم؟ دیروز کری میگه امروز چقدر زود رسیدی؟ دیروز  زود از مدرسه اومدم بیرون و سر ساعت 3:30 ماشین رو روشن کردم! وقتی رسیدم کری گفت شام بریم بیرون؟ که گفتم نه. اگر به کری باشه هفته ای 5-6 بار بریم بیرون  غذا میخوریم، اما من دوست دارم بیشتر خونه غذا بخوریم که سالمتره. با کمک  هم سبزیجات رو خرد کردیم( کرفس و فلفل دلمه ای و هویچ و چیزهای دیگه)  من یک تکه ماهی سلمون و اونهم یک نوع ماهی دیگه که دوست داره رو کنار هم توی یک سینی توی فرگذاشتیم و شام کمتر از نیم ساعت بعد حاضر بود. توی این فاصله  رفتم بالا لباس ورزشم رو پوشیدم که بعد از شام قبل از اینکه تنبلی و خستگی غلبه کنه بریم سالن ورزش و رفتیم. درسته که بودن کری باعث میشه که  نتونم بیخیال و آزادنه توی خونه بگردم   ولی در عین حال باعث میشه که برنامه هامون رو بخاطر هم مرتب ترانجام بدیم. مثلا من اگرتنها بودم حوصله درست کردن اون شام خوشمزه و سالم رو نداشتم. من اگرتنها بودم شاید اینقدر اینور و اونور مینشستم که دیر میشد ، یا دیرتر سالن ورزش میرفتم یا نمیرفتم. دارم فکر میکنم شاید اون ترانه وجودم که نظم و دیسیپلین رودوست نداره از حضور کری خوشحال نیست؟  اما" اون ترانه " رو هم باید خوشحال نگه داشت .  دیروز به کری گفتم ببین من که میرسم خونه دوست دارم  بلافاصله روی کاناپه دراز بکشم و ریلکس باشم . حالا تو  تو تا گزینه داری یا بشین روی اون صندلی کناری و یا اگراینجا میشینی من سرم روی میگذارم روی پات و دراز میکشم که اون گزینه دوم رو انتخاب کرد. یعنی دارم فکر میکنم که با تغیرات کوچک شاید بشه از طغیان اون " ترانه فردگرا" جلوگیری کرد! 

حالا من اینها رو می نویسم شاید شما فکر کنین که مثلا کری یک فرشته ست وباید با من کنار بیاد؟ خب من اینجا از خوبیهای خودم نمینویسم زیاد. مثلا چی؟ خب مثلا دیروز بعد از ورزش دوش گرفتم و اومدم پایین تا با هم سریال ببینیم. کری داشت یک گیم توی آیفونش بازی  میکرد، صداش رو هم قطع نکرده بود. بهش میگم سریالمون روببینیم؟ میگه باشه. من میشینم توی اینستا خودم رو مشغول میکنم، فکر میکنم بگم که صدای بازی رو قطع کنه؟ بعد فکر میکنم که لازم نیست الان بهش بگم خودش بزودی گیمش رو قطع میکنه و تا جایی  که تکرار نشه لازم نیست در موردش حرف بزنم. بعد از شاید 5-6 دقیقه میگم. سریال ببینیم؟ میگه یک دقیقه دیگه.  از وقتی که میگه یک دقیقه، چهار دقیقه دیگه میگذره. من بدون اینکه چیزی بگم ریموت تلویزیون رو برمیدارم و سریال رو توی نتفلیکس پیدا میکنم و روشنش میکنم. صدای  گیمی که داره بازی میکنه هنوز میاید، من بدون اینکه چیزی بگم تی وی رو اونقدر بلند میکنم که صدای گیم مزاحم شنیدنم نباشه. بعد از یک دقیقه یا کمتر بازیش رو قطع میکنه و ازمن درمورد اون قسمتی که از دست داده میپرسه و بعد میگه بزن از اول میگم باشه!  و در موردش اصلا حرف نمی زنیم. یعنی تا این حدصبر و تحمل بخرج میدم. البته  که مطمئنم من هم توی این مدت رفتارهایی داشتم  که کری بدون اینکه بهم بگه تحملشون کرده چون یک الگوی رفتاری نبودن و میدونسته ارزش حرف زدن ندارن.

 امروز بقول کری خیلی پروفیشنال لباس پوشیدم. یک شلوار سبز نیمه اسپرت با کت سبز تیره تر کمی بلند و زیرش یک تی شرت راه راه سفید  و مشکی و گردنبد مناسب. انتخاب لباس برای مدرسه شده باز هم یکی از سرگرمیهای خوش آیند من.

از کامنت کامشین در مورد اینکه یک جایی رو انتخاب کنیم که اونجا کسی مزاحم اون یکی نشه  و.. با صدای بلند  خندیدم.

تلفنی با برادرم حرف میزدم. بهش گفته بودم که  وبلاگ دارم. بهش گفتم میخوای بخونیش گفت حتما. زندگی کوتاهه چرا  که نه؟ 

خب همین فعلا برم کامنتهای قبلیتون رو جواب بدم و بعددیگه کارم هم شروع میشه. امروز قراره خانم معاون مدرسه برنامه هفتگیمون رو بده. 

سه شنبه 3 سپتامبر

سلام. دیشب چقدربد خوابیدم. فکر م مشغول بود عصبانی و تحریک پذیر بودم.دیشب کری اومد، مورفی خودش رو کشت از خوشحالی، انگار که هزارساله ندیدش.  اول کلی دورش چرخید و  از سر وکولش آدم بالا رفت ،دم تکون دادو لیسش زد(  بوسش کرد) و بعدش شروع کرد به پارس کردن یا بقول کری letcure دادن که کجا بودی و چرا رفتی و از این حرفها.

دیشب خوابم نمیبرد هی از این شونه به اون شونه میشدم و فایده نداشت. شاید چون دیروز ورزش نکرده بودم، شاید چون زود رفته بودم توی رختخواب و بزور سعی کرده بودم بخوابم؟ شاید  هم چون فکرم مشغول بود ؟ شاید هم فقط برای اینکه یادم رفته بود قرصم رو بخورم. 

کامنتها رو که خوندم متوجه شدم اون چیزی که دلم بر اش  تنگ میشه توی خونه تنها موندنه. من صبح میرم سر کار و با کلی آدم وقت میگذرونم، وقتی میام خونه دوست دارم از هر قید و بندی آزاد باشم ، تنها باشم. و هیچ کاری نکنم و با کسی هم  حرف نزنم.  دوست ندارم نقش هیچکس رو بازی کنم حتی یک دوست دختر خوب. کری کار نمیکنه و صبحها تنها خونه ست یا ورزش میکنه یا میره دانشگاه ، یعنی وقتش مال خودشه و اندازه کافی توی خونه تنهاست، من هیچوقت تنها خونه نیستم! بیشتر وقتهایی که من هستم کری هم هست! من دلم برای بی هدف توی خونه گشتن و هیچ کاری نکردن تنگ شده و این رو توی این چهار پنج روزی که کری نبود فهمیدم.البته که کری هیچ تقصیری نداره، من خودم ازش خواستم  که بمونه و با این حال  هر چند وقت یکبار هم از من میپرسه که خوشحال هستم و دوست دارم که اون با من زندگی  میکنه و من میگم آره.

مساله اختلاف مدل زندگیه و انتظاراته.من  که از سر کار برمیگردم دوست دارم روی کاناپه دراز بکشم و با کسی هم حرف نزنم  و یک سریال الکی ببینم ،ولی کری روی کاناپه کنار من نشسته. برای شام مننتظر من بوده معمولا شام درست کرده. اگر من خودم بودم یک چیزی از توی فریزر یا  توی یخچال در میوردم و جلوی تی وی میخوردم.  وبعدش میرفتم سالن ورزش یا میرفتم تنهایی پیاده روی.

اینها به دوست داشتن کری ربطی نداره.  دیروز که توی چشمهاش نگاه میکردم دیدم که چقدر زیاد دوستش دارم . اما احساس و نیاز خودم رو هم نمیخوام  زیر سوال ببرم، ممکنه به کری نگم به خودم  که میتونم بگم.

دیروز احساس میکردم خونه ام تصاحب شده!تنهاییم ازم گرفته شده.مجبورم با کس دیگه ای  زندگیم رو هماهنگ کنم خب آخه چرا؟

به  کری میگم که تو نبودی من فهمیدم که دوست دارم یکشنبه ها بیشتر بخوابم. یکشنبه ها برای صبحونه متنتظر من نباش میخوام یکشنبه ها بی نظم زندگی کنم. اونهم لبخند میزنه و میگه خب هردو دیر صبحونه میخوریم منهم دوست دارم بیشتر بخوابم. 

میدونین؟ من دلم برای اینکه کسی برای چیزی منتظرم نباشه تنگ شده. منتظر اینکه آماده بشم بریم بیرون منتظر نباشه صبحها برای صبحونه برم پایین و.. خب همین فعلا برم بکارم برسم.



دوشنبه دوم سپتامبر ( روز کارگر)

سلام. دوشنبه صبحه. هوا آفتابیه. صبح که بیدار شدم  کری هنوز تکست نزده بود. براش به فینگلیش نوشتم که خوب خوابیدی؟ که بلافاصله بهم زنگ زد. گفتم تو نیستی کی  برای من قهوه درست کنه؟. گفت بگون مورفی بخواه برات قهوه درست کنه  صبح مورفی رو بردم پیاده روی که سرک کشید توی پارکینگ همسایه دست چبی، آقای بداخلاق . آقای بد اخلاق،  از اون روز که کلید خونه رو جا گذاشته بودیم و ازش کمک خواستیم ، دیگه بد اخلاق نیست ٌ هنوز تماس چشمی برقرار نمیکنه ولی جواب سلاممون رو با لخبند میده و با مورفی هم کلی خوش و بش کرد.  مورفی هم سگ با مزه و دوست داشتنییه مخصوصا وقتی چتریهاش بلند میشه و میریزه توی صورتش!

دو سه شبه که در طول خواب  اضطراب دارم؛ مثل موقعی که آدم خواب بدی میبینه و وقتی بیدار میشه احساس بدش هنوز ادامه داره. خوابم اصلا یادم نیست اما میتونم حدس بزنم چی ذهنم رو مشغول میکنه.

امروز یک  خوراکی  جدید برای صبحونه درست کردم.  اینطوری که دونه های سویا رو با ریحون و مقدار کمی روغن زیتون و آبلیمو و گردو با گوشت کوب برقی میکوبید تا  خمیر سبز رنگی بدست بیاد که میشه با نون تست بجای پنیر و اینها مصرف کرد.


امروز تصادفا داشتم به سخنرانی جدید خانم دکتر فلاح گوش میدادم در مورد تبادل عاطفی بین دو پارتنر . یعنی اینکه بتونن بااحساس امنیت از ترسها و امیدهاشون با هم حرف بزنن و شنیده بشن. فکر کردم که این دقیقا چیزی بود که توی ازدواجم نبود و حالا برای من و کری هست. کری رو دوست دارم ؟ بله خیلی زیاد ! فکر کردم که شاید با تغییر بعضی چیزها بتونم خوشحال تر باشم . مثلا وقت گذروندن بیشتر با خودم، یا داشتن روزهایی که تنهایی میگذرونم در عین اینکه با هم هستیم؟  باید در موردش فکر کنم.

دلم برای کری تنگ شده ؟ بله و خوشحالم که امروز عصر میاد .اما دلتنگیش  درد آور نیست یعنی غمگین و افسرده ام نمیکنه. بدون اونهم میتونم کاملا خوشحال باشم.  شاید هم اینطوری بهتر و سالمتره.

بعد هم یک چیز دیگه ،من اینجا بلند فکر میکنم گاهی. بلند فکر میکنم که مثلا جدا زندگی کنیم خوشحالترم یا دوتایی توی یک خونه؟ اون چیزی که واقعا میخوام چیه؟ اینطوری نیست که در این مورد تصمیمی گرفته باشم و یا حتی به تصمیم گرفتن نزدیک هم باشم. هرچند اگر چنین تصمیمی هم بگیرم، یعنی ببینم از زندگیم چی میخوام و چطوردوست دارم زندگی کنم، هیچ اشکالی نداره.

خب دیگه چی؟ همین فعلا . تا بعد.

یکشنبه اول سپتامبر (شب)

سلام. مورفی کنار من نشسته. از توی آشپزخونه صدای ماشین ظرفشویی میاد. ساعت 10 شبه و من دارم  توی ذهنم خوبیها و بدیهای تنهایی و زندگی مشترک روی توی کفه های ترازو میگذارم و مقایسه میکنم.

شاید من جزو اون آدمهایی هستم که  وقتی خوشحالترن که  کسی توی زندگیشون باشه   اما با هم توی یک خونه زندگی نکنن؟ یعنی به فاصله بیشتر و زمانهای تنهایی بیشتری نیاز دارم ؟  مثلا اگر من و کری هرکدوم خونه خودمون رو داشتیم و مثلا آخر هفته ها همدیگه رو میدیدم خوشحالتر نبودم؟ خب اولش اینطوری شروع شد بعدکری هی دلش تنگ میشد و هی   این راه دور رو اومد و رفت که من به بودنش عادت کردم و  آخرش قرار شد بمونه. اما فرض کن  که هرکس زندگی خودش رو داشت  و اینقدر همه چیمون با هم قاطی نمیشد؟ بهتر نبود ؟ شاید  اما  اگر من هم این رو میخواستم، کری نمیخواست.

آیا من خسته شدم و حوصله ام سر رفته ؟ از پیشبینی شدگی؟ از ثبات؟ نمیدونم.

اما امروز، صبح رفتم مالگردی و ناهار  بعد اومدم خونه مورفی رو بردم پیاده روی و آماده شدم با دوستم رفتیم بولینگ که بد نبود. بعد اومدم خونه کلی از اپیزودهای امیلی در پاریس رو نگاه کردم .

فردا کری میاد. دو هفته دیگه میشه یک سال که با همیم! خب همین دیگه. مورفی خوابش میاد و منتظره که باهم بریم طبقه بالا . شب خوش.

یکشنبه اول سپتامبر

سلام. زندگی جریان داره. کری هنوز سفره و صبحها و شبها و حتی بین روز  تکست میفرسته و  زنگ میزنه  و گاهی تعجب میکنم از اینکه اینهمه دوستم داره. خب من هم که رفتم سفر یادش بودم و بهش زنگ میزدم اما علتش این بود که سفر من چندان شادی آ فرین نبود، اولی که بخاطر کنسر دخترک بود و بعدی هم با پسرم که چالشهای خودش رو داشت. اما اگر یک سفر تفریحی با دوستهام بود یا سفری مثل سفر کری که اینهمه دورش شلوغه باز هم یاد زنگ زدن بهش میفتادم اونهم چند بار در روز؟.من کری رو دوست دارم  و  با اینکه جمله I love you رو هزار بار در روز بهم میگیم  اونطوری نیست که وقتی نباشه احساس کنم چیزی کمه و رنج بکشم. 

 وقتی همسر سابقه اون اوایل ازدواج و حتی بعدش میرفت مسافرت حساس میکردم که قسمتی از وجودم کنده شده و نیست . بطرز وحشتناکی دلم براش تنگ میشد، دلم میخواست پیراهنهاش رو بغل کنم و بو کنم یعنی تا این حد! شاید هم چون اون عشق نبود یکجور وابستگی بود. شاید عشق سالم همینه که آدم با تنهایی خودش هم راحت و کامله؟

امروز با احساس خوشحالی از خواب بیدار شدم. خب بگذارید بگم که کری آدم سحرخیزیه. مثلا اگر به خودش باشه صبحها چه تعطیل و چه غیر تعطیل دیرتر از 7 بیدار نمیشه. وقتی هم بیدار میشه دوش میگیره بعد میاد پایین برای هردومون قهوه و صبحونه درست میکنه.  منهم که میدونم اون صبحونه درست کرده و تا من نیام پایین نمیخوره، ناچارا بلند میشم و دوش میگیرم و میرم پایین. درسته که کری هیچوقت توی این همه مدت که با همیم یکبار هم نشده که  بهم بگه پس کجایی چرا نمیای؟ منتظرتم. و هرچقدر هم آماد شدن و پایین رفتن من طول بکشه چیز ی نمیگه و منتظر میمونه ولی خب من خودم رو موظف میدونم که منتظرش نگذارم. اما این چند روزی که نیست هرچقدر بخوام میخوابم.  البته دیروز که بخاطر هایکنیگ خودم باز هم 7 صبح بیدار شدم. اما امروز تا 9 خوابیدم. از مزیتهای دیگه مجردی اینکه دیروز  وقتی با گروه رفتیم  هایکینگ  و بعدش کافی شاپ ، عجله ای برای  برگشتن به خونه نداشتم و وقتی همه رفتن من و "س" و اون یکی دوست ایرانی موندیم و یک عالمه حرف زدیم . ارگانایزر گروه  به "س" گفته بود که توی کاندومینیومشون  سالن بولینگ دارن و  نمیدونم چی شد که "س" یکدفعه برگشت به ما گفت که میاین فردا عصر بریم خونه آقای ارگانایزر برای بولینگ؟ که من واون یکی دوست ایرانی هم گفتیم بله! البته که آقای ارگانایزر گروه آدم خیلی خیلی خوب و مسئولیه ولی "س" متوجه نیست که شاید آقای ارگانایزر که مجرد هم هست توی ذهنش به امکان دوستی و نزدیک شدن فکر میکنه هرچند مهم نیست. 

دیگه اینکه دیشب یک عالمه هندوانه خوردم که نباید میخوردم بخاطر میزان قند بالاش، بعدش همه خونه رو جارو گردگیری کردم، لباسها و ملافه ها رو شستم، کمد لباسم رو تا حدی مرتب کردم، بعد رفتم Loft یک شلوارک سورمه ای و یک بلوز نقش دار سورمه ای که خیلی بهش میاد و کنار هم گذاشته بودن گرفتم با یک بلوز سبز کله غازی خوشگل. شب هم تا   11 بیدار بودم و  یک فیلم رومانتیک آبکی دیدم .  امروز  میخوام بعد از مدتها برم کلاس یوگا و بعد تنهایی برم توی مال غذا بخورم .

دیگه دارم از این مجردی چهار روزه لذت میبرم. آیا علتش اینه که من کلا برای مجردی ساخته شدم؟ یا این مجردی وقتی لذتبخشه که میدونم موقتیه و میدونم کسی هست که دوستم داره و برمیگرده؟ نمیدونم!

راستی وزنم امروز زیر 124 پوند بود. انگیزه ام چیه که میخوام چند پوند کم کنم؟ اینکه همه لباسهام بهتر بنظر میرسن به تنم چون خیلیهاشون رو وقتی خریدم که از الان 5 پوندی کمتر بودم.

دیگه اینکه امروز فکر میکردم اگر بدونیم و عمیقا باور کنیم که زندگیمون  موقتیه ، مثل پروانه ای که عمرش اینهمه کوتاهه از خوشحالی و برای جشن  گرفتن این روزها که هستیم پرواز میکنیم. خب همین.

جمعه 30 آگوست

سلام.حالا که کری  نیست میفهمم آدم وقتی  که تنهاست چقدر بیشتر دلش میخواد بنویسه. دیروز بارونی بود، رعد و برق هم میومد و مورفی بدجوری از رعد وبرق و بارون میترسه و به هیچ وجه حاضرنبودبیادبیرون برای دستشویی و پیاده روی. ناچار شدم بارهاامتحان کنم  و هر بار جیشن نکرده فرارمیکرد  میومد تو.  طفلکی توی اطاقها رو میگشت و میومد توی چشمهای من نگاه میکرد  یعنی که " کجاست ؟"بخاطر تنهاییمون ،شب گذاشتم کنارم روی تخت بخوابه.

اما دیروز عصرم   چه آشفته بود. رسیدم خونه شروع کردم  به سریال دیدن، و در حدمرگ خوردن. اولش  هندوانه  رو قاچ کردم و کلی  خوردم و بعدش توت فرنگی وبلوبری. برای شام ماهی و سبزیجات گذاشته بودم توی فر و با اینکه زود سیر شدم همه اش رو خوردم. بعد دلم  خواست باز هم بخورم ، انگار خوردن باعث میشد که چیزی رو که نمیخوام حس نکنم . اون چی بود؟ تنهایی ؟ بی حوصلگی ؟ نمیدونم !رفتم توی پنتری را گشتم چیزی پیدا نکردم جز کنسرو  سس کرن بری ، یکمیش رو خوردم و بعد بقیه   کنسرو رو انداختم تو سطل آشغال بعدش گردو و بادوم خوردم. بعدش دلم یک چیز شیرین خواست و کمی شکر قهوه ای ریختم روی گردوها و خوردم  و بعد هم پاکت شکر قهوه ای رو یک جایی انداختم که دستم بهش نرسه. بعد از خوردن  نشستم یک عالمه سریال قدیمی دیدم. میخواستم برم باشگاه اما همه وقتم با بیرون بردن مورفی تلف شده بود. 

مدتها بود که روز اینطوریی نداشتم. منظورم اینطوری خوردن عاطفی و اینهمه بی هدف سریال دیدنه. 


صبح هوا بهتر بود مورفی حاضر شد بیاد  پیاده روی. برای صبحونه  قهوه داشتم با نون تست و آواکادو که توی ماشین خوردم. اولش بی حوصله  بودم تا حدی اما  بعد از نوشیدن  قهوه انگار خورشید توی دلم طلوع کرد. دیشب با کری حرف زده بودم، صبح هم اول  برام پیام صبح بخیر فرستاد و بعد حرف زدیم.  براش از دیروز بعد از ظهرم تعریف میکنم و میگم اینها تقصیر " نبودن تو هست." 

امروز روز بهتریه. خودم رو برای  خوردن  عاطفی  واونهمه سریال دیدن سرزنش  نمیکنم. بر میگردم به همون وضعیت Mindfulness که بودم، یعنی حواسم به خودم هست. 

صبح برای اتاقم یک گلدون گیاه مصنوعی آوردم، چند تا گیاه کاکتوس مصنوعی هم دارم که شاید بیشتر از 10 ساله که برای تزیین اتاقم ازشون استفاده میکنم، اونها رو هم گذاشتم سر طاقچه. اتاقم خوشگل و مرتب شده.  یعنی اون نیمه اش که مربوط به منه.

یک پادکستی هست مربوط به یک خانمی که توی کاناداست به اسم سولماز برقگیر که تازگیها توی ماشین گوش میدم و خوبه.

دیروز داشت در مورد رابطه بلاتکلیف حرف میزد که چقدرمیتونه آسیب رسون  باشه . دقیقا مثل رابطه ایه که با دیوید داشتم.  دیوید  ازنظر وقت  برای من سرمایه گذاری نمیکرد، حرفی از برنامه ریزی برای آینده نبود، من رو به دوستان و خانواده معرفی نمیکرد، احساساتش رو ابراز نمیکرد ، علاقه ای به شناخت من نشون نمیداد ، اسمی رو رابطه مون نمیگذاشت ،تکست ها تلفنهاش مرتب نبود، جلوی من جنبه آسیب پذیرش رو نشون نمیداد ،  برنامه های مشترک نداشتیم ، بدون اینکه به  من با پسرش رفت مسافرت که البته این تیر آخر  بود!

گاهی از دست خودم عصبانی میشم که چطور متوجه نشدم و ادامه دادم؟ بعد  یاد خودم می آرم که اولین تجربه یک رابطه بود بعد از یک ازدواج طولانی و بیشتر از اون نمیدونستم.

کری درست نقطه مخالف بود! از همون اول جلسه اول خیلی مستقیم گفت که دنبال یک رابطه جدی دراز مدته و قلبش رو برای این رابطه باز  نگه داشته. از همون ماه اول خواست من رو به دوستها و خانواده معرفی کنه. از همون اول برام وقت گذاشت، احساسش رو بیان کرد، توی همون جلسات اول آسیب پذیریش رو نشون داد، تکستها و تلفنهاش همیشه مرتب بود و هست. همیشه از آینده ایکه  که کنار هم میخواست داشته باشیم حرف زدم.

منظورم اینه که شماهایی که اینجا رو میخونین و من نمیشناسمتون حواستون باشه توی یک رابطه "بلاتکلیف " وتعریف نشده قرار نگیرین. مگر اینکه این چیزی باشه که خودتون هم میخواین و دنبال رابطه جدیی نیستین.

خب دیگه چی؟ یک تعطیلات آخر هفته طولانیه. من با حضور مورفی نمیتونم  7-6 ساعت بیشتر از خونه دورباشم چون باید بیام ببرمش برای پیاده روی و دستشویی.شنبه میرم هایکنیگ و بقیه اش هم هنوز زیاد معلوم نیست، شاید با دوستهام برنامه ریزی کنیم برای جایی. اما امروز یادم باشه که:

زندگی رو زیاد جدی نگیرم و همه جا زیباییها و نکات مثبت رو ببینم.

از خودم مواظبت کنم و نیازهای  خودم رو دراولویت بگذارم.

آرامش درونی و بیرونیم رو حفظ کنم، سنجیده و خودآگاه (mindful) حرف بزنم و عمل کنم 

خب فعلا همین تا بعد.


هنوز پنجشنبه 29 آگوست

سلام. روز  پنجشنبه  هم داره تموم میشه. نه هنوز برنامه ام رو بهم دادن و نه لیست بچه هام رو.

صبح به تست گرفتن اول سال از بچه های بزگتر گذشت ، و بقیه اش رو بین گذروندن چند تا کورس و گذروندن توی کلاس ایزی تقسیم کردم. اما ایزی، فعلا که با شرایط جدید کنار میاد وخودش رو خوب تطبیق داده و روزهای طولانی بدون ساعت خواب و اسنک بعدازظهر رو خوب تحمل میکنه.

 امروز که میرم خونه کری منتظرم نیست. با اینکه گاهی دلم برای  تنهایم تنگ میشه ، اما    هنوز هیچی نشده احساس میکنم که جاش چقدر خالیه. دیشب رفتیم شام بیرون. قبلا  ها قبل از اینکه فرصت کنم منوی رستوران رو درست نگاه کنم ، کری  غذاهایی رو که فکر میکرد دوست دارم بهم نشون میداد. اینقدر بهش  به شوخی و جدی گفتم که لا زم نیست برای پیدا کردن  نوشیدنی و غذا به من کمک کنه  تا بالاخره یاد گرفت . دیروز بعد از اینکه غذایی  رو که میخواستم پیدا کردم، ازش  پرسیدم حدس میزنی  من چه غذایی رو انتخاب کردم؟ گفت فلان چیز رو، که دیدم درسته!  یعنی که سلیقه من رو کاملا یاد گرفته!

گرسنه و خسته ام. صبح کری باید برای فرودگاه زودتر بیدار میشد و منهم کم خوابیدم. برسم خونه اول از هرچیز باید مورفی رو ببرم پیاده روی و بعدش یک فکری برای غذام بکنم. برای ناهار عدس وکینوا خوردم شاید، برای شام ماهی وسبزیجات بگذارم توی فر. 

راستی جواب پاپ سمیرم سلولهای غیر طبیعی نشون داد. دکتر گفت سرطانی نیستند ولی برای اطمینان بیشتر بایوپسی انجام داد که تاحدی درد داشت. نتیجه بایوپسی رو دو سه هفته دیگه میدن، چندان نگرانش نیستم.

خوشبختانه نتیجه تست ژنتیکم آمادگی برای هیچکدوم  از سرطانهایی رو قرار بود اندازه گیری کنه نشون نداد.

خب دیگه همین تا بعد.




پنجشنبه 29 آگوست

سلام. بچه های پیش کودکستانی برگشتن. و راهروی طبقه اول شلوغ شده. میرم به دو تا از کلاسها سر میزنم. به پسر بچه چهار ساله اخمویی که اولین  روزش توی این مدرسه ست  و دم در ایستاده و حاضر نیست بره تو میگم:" ببین دو تا کار میتونی  بکنی، یکی اینکه اینجا بایستی و حوصله ات سر بره و یا اینکه با من بیای و بریم اسباب بازیها رو کندو کاو کنیم کدوم یکی رو دوست داری؟" میگه که بریم سراغ اسباب بازیها. دو تا از بچه هایی که  قراره باهاشون کار کنم نیومدن و برمیگردم توی اطاقم.

ایزی امسال کودکستانیه و طبقه بالاست و طبیعتا بیشتر وقت من اونجا میگذره. ایزی دور و بر من که هست احساس امنیت بیشتری میکنه چون میدونه که منظورش رو خوب میفهمم و چون زبانش رو  بهترمیفهمم بیشتر حرف میزنه .جدید برام از تجربیاتش هم تعرف میکنه مثلا اینکه رفته استخر یا اینکه توی خونه همسترداره.

امروز صبح  کری رو راهی فرودگاه کردم. برای چهار روز میره آتلانتا. اولین باره که توی تقریبا یکسال اخیرمن میمونم و اون میره مسافرت.  صبح برای اولین بار بعد از مدتها خودم برای  خودم صبحونه درست کردم و بعد مورفی رو بردم پیاده روی و با عجله راهی محل کار شدم، صبحونه ام  رو هم برخلاف همیشه توی ماشین خوردم. فردا باید کمی زودتر بیدار بشم. خب دیگه چی؟  تازگیها خود  آگاه ترم یا بگم دارم روی mindfullness  بودن تمرین میکنم. یعنی حواسم به کارهایی که میکنم و حرفهایی که میزنم هست  وسعی میکنم با تمرکز کار کنم و حرف بزنم. ولی خب تمرین میخواد.

امروز هم سعی میکنم آرامش درونی و بیرونیم رو حفظ کنم، حرفهایی که لازم نیست نزنم. روی رفتارم تمرکز داشته باشم. زندگی رو زیاد جدی نگیرم ، زیباییها رو توی هر شرایطی ببینم، از زندگی لذت ببرم ، اولویت خودم باشم و از خودم مواظبت کنم. خب همینها فعلا. برم طبقه بالا سراغ بچه ها. برنامه هفتگیم هم که هنوز آماده نشده. حتی لیست بچه هایی که باید باهاشون  کارکنم هم  بهم ندادن!!بقول کری هرجایی دوست داری برو و لذت ببر. خب همی فعلا.

سه شنبه 27 آگوست

سلام. باز هم مدرسه ها شروع شد و اوایل سال من  بیشتر وقت میکنم بنویسم.با  هم اتاقی جدیدم فعلا که کنار میام. اون کار خودش رو میکنه و من کار خودم رو. گاهی این وسط در مورد موضوعات بی خطر حرف میزنیم مثل غذا و  اینها. در طول زمان یاد گرفتم که برای صمیمی شدن  عجله نکنم. همیشه میشه صمیمی شد  و رابطه رو جلو برد اما عقبگرد کردن  سخته.  دیگه اینکه یاد گرفتم به کار کسی دخالت نکنم، توصیه ای نکنم مگر اینکه ازم بپرسن، پیشنهاد کمک نکنم مگر اینکه ازم کمک بخوان و اگر پیشنهادمیکنم در حد معوقل باشه . یاد گرفتم که  مهربون باشم اما لطف اضافی  به کسی نکنم؛ اطلاعات  اضافی ندم چه در زمینه کاری و چه درزمینه مسائل شخصی و مهم تر از همه اینکه  پشت سر هیچ همکاری حرف نزنم ، تصمیم دیگه اینکه  عکس العملی برخورد نکنم و همیشه  این احتمال رو در نظر بگیرم که ممکنه قضاوتم درست نباشه. اینها رو بیشتر از این جهت مینویسم که خودم یادم بمونه.

رابطه من و خانم ژ ، هم اطاقی قبلی ، توی دوسال گذشته خیلی خوب بود.   بهم اعتماد کامل داشتیم و مطمئن بودیم که هردو چه رودرو و چه پشت سر هم، از هم حمایت میکنیم. میدونستیم  که حرفی که بهم میزنیم  همونجا میمونه و جای دیگه پخش نمیشه . در مورد زندگی روزانه خارج از مدرسه هم کلی با هم حرف میزدیم و‌مشورت میکردیم ،خانم ژ اولین کسی بودکه هروز که میومدم مدرسه میدیدمش وباهاش حرف میزدم. همدیگه رو توی حالات مختلف دیده بودیم عصبانیت، شادی، خستگی،..  

امسال قراره معاون  مدرسه که درواقع مسئول آموش ویژه هم هست برنامه هفتگی ما رو تعیین کنه. برنامه ریزی همیشه از سخت ترین کارهای ما بود. مثل یک پازل که باید هزار تا نکته رو درنظرمیگرفتیم.

توی خونه با کری در موردکارم حرف میزنم، نه زیاد البته اما اونقدرکه حالا تصویر کلی داره از آدمهایی که باهاشون کار میکنم.

دیگه اینکه میخوام یک کلاس  یوگا دور و بر مدرسه پیدا کنم. 

خب همین فعلا . برم به بچه ها سر  بزنم.



دوشنبه 26 آگوست

سلام.خیلی وقته میخوام بنویسم و نمیشه. حالا میفهمم وقتی بعضی ازشماها میگین وقت نمیکنین بنویسین یعنی  چی. کلا آدم که تنهاست وقت و میل برای نوشتن بیشتر داره.

امروز صبح میخواستم به کری برای دومین بار بگم که وقتی نصف شب مثلا ساعت 2 بیدار میشی، با من حرف نزن برای اینکه  بد خواب میشم. اما تااومدم این رو بگم، ازم معذرت خواست برای اینکه دیشب قبل از اینکه من کارم تموم بشه و بیام بخوابم خوابش برده بود. اونقدر معذرت خواهیش واقعی بود که دیگه در مورد نصف شب بیدارشدنم چیزی نگفتم. فقط گفتم کنه من باید از این به بعد زودتر دوش بگیرم و کارهام رو زودتر تموم کنم.

مدرسه شروع شده. دیگه خانم ژ هم اطاقم نیست. هم اطاقی جدید قراره هماهنگ کردن گروه هم کمک کنه. این خوبه که درنبودخانم ژ بیشتر  میتونم روی کارم تمرکز کنم ولی خب دلم برای حرف زدنهامون تنگ میشه و اینکه هروقت هر کدوم نیاز به چیزی داشتیم، کمک،اونوراتاق نشسته بود. 

دیگه اینکه ایزی امسال کودکستانیه. حرف زدنش بهتر شده ولی هنوز طول میکشه تا قوانین کلاس جدید آشنا بشه. من یک دلم پیش ایزیه که نکنه چیزی بخواد و کسی حرفهاشون نفهمه.

 بااون معلمی که دو سال پیش آبمون توی یک جو نمی رفت یک دانش آموز دارم. غیر از اون بقیه معلمها خوبن . اون معلمی که  میگم کلا شخصیت سمی و منفی و ایرادیی داره. هیچوقت از هیچی لازم نیست و همیشه در حال شکایت کردنه.

دیگه چی؟ چند روز در مورد وضعیت اقامتمون ذهنم مشغول بود. آخرین تصمیم اینه که 5 ماه یک جا رو مبله اجاره کنیم و بعد تصمیم بگیریم که کجا میخواهیم خونه بخریم. من فکر میکردم که با هم شریکی بخریم اما بعد از حرف زدن با دوستهام متقاعد شدم که بهتره خونه خودم رو با اینکه از اجاره دادن خوشم نمیاد، اجاره بدم و بگذارم کری خونه رو با پول خودش بخره و من توی مخارج کمک کنم. 

راستی آخر هفته یک فیلم دید م به اسم   blink twice که جالب بود و فکرم رومشغول کرده. خب فعلا همین دیگه برم به کارم برسم.

پنجشنبه 22 آگوست

سلام. با اینکه کار توی مدرسه  این چند روزه جدی نیست وبچه ها هنوز نیومدن اما وقتی میرسم خونه بشدت خسته ام و  نمیدونم قبل از تعطیلات چطور میتونستم بعد از کار برم باشگاه. البته خب امروز مستقیم نیومدم خونه، اولش رفتم فروشگاه خیریه/دست دوم فروشی ماشینم رو که پر شده بود از اجناسی بخشیدنی، خالی کردم . خونه که اومدم کری نبود، برای خودم ماهی گذاشتم توی فر، کری  برای خودش  ساندویچ خرید و با هم شام خوردیم از خستگی ول شدم جلوی تلویزیون و یک شوی قدیمی نگاه کردم. حتی نای حرف زدن هم نداشتم .

این روزها چیزی که فکرم رو مشغول میکنه اینه که بریم آرلینگتون یا همین جا بمونیم. وقتی این خستگی و طولانی بودن راه رو تجربه  میکنم فکر میکنم که بهتره دردسرهای اجاره دادن خونه ام رو تقبل کنم.دیشب اونقدرفکرم مشغول بودکه خوابم نمیبرد. 

اما تجربه قطع کردن کم کردن دوز قرصم بگم. دو هفته اول عوارض قطع دارو رو تجربه کردم. الان دیگه عوارض قطع داره کم شده اما احساس میکنم به خوشحالی سابق نیستم. دقت و حوصله ام کمتر شده، حتی دیشب بشدت غمگین بودم و خوابم هم نمی برد. اینها دیگه عوارض قطع دارو نیست، اینها عوارض مصرف نکردن دوز مناسبه. خب حالا چی؟ حالا به خودم زمان بیشتری میدم ببینم چی میشه.

اما امروز توی مدرسه توی اطاقم داشتم ناهار میخوردم که دیدم یک خانمی توی حیاط شبیه مامان ایزیه بعد هم خود ایزی رو دیدم که داشت توی حیاط بازی میکرد.. وقتی دیدمش پر درآوردم و رفتم بیرون. قدش بلند شده بود، نگاهش هشیار تر بودو از همیشه با هوش تر بنظر میرسید. حرف زدنش هم پیشرفت کرده بود. با یکی دیگه از معلمها  بردیم کلاس جدیدش رو بهش نشون دادیم. این قسمت خوب روزم بود. دیگه اینکه خانم ژ رفته طبقه بالا و یک هم اطاقی جدید دارم. برنامه ریزی امسال اینطوریه که من و یک معلم دیگه که اونهم جدیده میریم توی کلاسها ویکی ازمعلمها(هم اطاقی سابق) توی اطاق با بچه ها کار میکنه. اگر قبلا بود دنبال عیب و ایرادهای عملی این برنامه ریزی میگشتم و هزار تاسوال میومد توی ذهنم و هزار تادلیل که این برنامه ریزی بدردنمیخوره، اما الان با آرامش  بیشتری قبول میکنم و حتی از این تغییر استقبال هم میکنم.

راستی خانواده خواهرزاده یک سگ کوچولو آوردن که کلی همه شون رو خوشحال کرده.

خب همین خسته ام برم دوش بگیرم و زودتر بخوابم.



جمعه 16 آگوست

سلام. دیروز با خانم آژانس فروش املاک حرف زدیم. توصیه کرد که  کری  خونه اش رو از بقیه وسائل باقیمونده خالی کنه ، اولش  یک آگهی برای فروش وسائل؛ بعدش سازمان خیریه تا بقیه رو ببرن و در آخر هم کسانی که خرده ریزها و آشغالها روببرن. کری غمگین بود تا حدی ، وقتی پرسیدم گفت که این پایان یک فصله و با اینکه دوست داره گذشته رو پشت سر بگذاره ولی خب غم انگیزه. و من میدونم که این غم چند روزه اخیر  تا حد زیادی مربوط  به  ساید افکتهای  فیزیکی و روانی جراحیه. 

امروز بعد از دو روز رخوت و  دلتنگی حالم خوبه. شک داشتم که   علتش کم شدن میزان دارو  توی بدنمه که کم کم داره خودش رو نشون میده ( نمیگم عوارض قطع دارو چون زمانش گذشته)،  یا علت حال بدم، هم احساسی  یکی دوماه اخیر با آدمهای اطرافمه  . امروز صبح که بیدار شدم به این فکر کردم که  مدتیه  در گیر  نگهداری از آدمهای دیگه بودم  و از خودم مواظبت نکردم، و با خودم خلوت نکردم. تنها  همین  تصمیم  که  خودم رو دراولیت بگذارم ،بدون اینکه کاری  کرده باشم ، حالم رو خوب کرد.فکر کردم که   درد دیگران رو احساس کردن و با اونها    پایین رفتن به کسی کمک نمیکنه حتی اگر این دیگران " کری" باشه. غم کری و  ساید افکتهای روانی و فیزیکی جراحی  هم نمی خوام من رو پایین بکشه.من میتونم ازش حمایت کنم اما  نمیتونم خوشحالی رو تزریق کنم  غمگین شدن من فقط باعث غمگین تر شدن دوتاییمون توی یک چرخه معیوب میشه.

نمیدونم چه اتفاقی افتاد اما  حالم خوبه و صبح برخلاف چند روز گذشته از فکر اجاره کردن خونه جدید خوشحال بودم و  فکر کنم کری هم این خوشحالی رو توی نگاه  من دید، چون اونهم لبخند میزد.

دارم  کلسترول و قندم رو کنترل میکنم. صبحونه جدیدم این روزها یا نون تست و آواکادو ،  اوتمیل با  میوه و آجیل، یا  ماست یونانی و میوه و آجیل هست. قند اضافه شده و میوه های شیرین و آردهای سفید و برنج و اینها هم تا اونجا که میشه  نمی خورم. غذای بیرون رو هم محدود میکنم به هفته ای یکبار . کری فکر میکنه که بالا رفتن کلسترول و قند توی یک سنی اتفاق میفته و ژنتیکیه و ربطی به رژیم نداره ولی من  فکر میکنم که می تونم   بدون استفاده از دارو  کنترلش کنم و سه ماه دیگه که  برگردم  برای آزمایش خون همه چیز برگشته به حالت خوب قبلی.

بعد از بیشتر از یک سال برای اولین باره که ناخنهام لاک ندارن. میخوام صبح برم ناخنهام رو درست کنم.بعدش میرم سالن ورزش و  بعد از ظهر هم قراره با کری بریم چند جا رو توی آرلینگتون برای اجاره کردن  ببینیم. 

راستی دوستم "ج" داره با آقای مشاور کالج دیت میکنه . شغلش رو که گفت  پرسیدم که فلان جا زندگی نمیکنه؟ که گفت آره!! و معلوم شده خودشه. خوبی وبلاگ من اینه که از همه دیتهام رو با جزییات نوشتم. یادم بودکه بر خورش Passive aggressive بود و کنترلگر بنظر میرسید و علت ندیدنش همین بود. به دوستم گفتم که این آدم رو ببینه و خودش قضاوت کنه.


خب همینجا تمومش کنم تا مثل نوشته های قبلی بصورت چکنویس رها نشده. روزتون خوش.

چهارشنبه ۱۴ آگوست

سلام. بعداز چهارسال، بلالخره رفتم متخصص زنان. بعد از شنیدن در مورد سرطان خواهرم ( که درمان شد)و سابقه سرطان توی خانواده مادری  خانم دکتر توصیه کرد که  تست ژنتیک بدم .احتمالا بیمه ام پوشش میده و اگر هم نه ، هزینه اش خیلی بالا نیست. و البته که با توجه به اینها خانم دکتر مخالف estrogen patch بود!علت درخواستم این بود که جدیدا مخالفت با هورمون تراپی کمتر شده و‌دوستم که شخصا امتحان کرده برام‌از تجربه مثبتش تعریف کرده بود. حالا نتیجه تست بیاد ببینم چی میشه.

الان‌که مینویسم بعد از مدتها روی تخت خودم دراز کشیدم . بعد از دکتر اومدم‌صندوق پستم رو‌چک‌کردم،موهام رو رنگ زدم و الان هم جای شما خالی ماسک صورت زدم.درسته که دیگه به خونه کری عادت کرده بودم و‌دلم‌برای اینجا تنگ‌نمیشد اما اینجا بودن بعداز مدتها احساس خوبیه.

دیگه اینکه دیروز یازدهمین ماهگردمون رو جشن  گرفتیم. هر چی میگذر اعتمادم به کری بیشتر میشه و درستی انتخابم رو بیشتر باور میکنم ، یعنی که واقعا شانس آوردم و‌اونهم‌البته همینطور. خصوصیات اخلاقی من و کری خیلی با هم جوره  و‌ ظاهرا E harmony ( یکی از سایتهای آنلاین دیتینگ )توی این مورد خیلی موفق بوده. الان دیگه میتونم تصور کنم که بقیه عمرم رو با هم زندگی کنیم. دیگه اینکه اخر هفته با کری بر میگردیم اینجا، یعنی خونه من و بعد که یک جا رو‌اجاره می کنیم‌که به محل کارم نزیکتره.  اونوقت اون خونه اش رو میفروشه  و من هم خونه رو میگذارم برای اجاره.خلاصه چند ماه شلوغ در پیشه.

وقتی به کری میگم وای، مدرسه ها داره باز میشه، یادم‌میاره که برگشتن به مدرسه بعنی دوباره دیدن «ایزی» و با این حرفش غم و غصه تموم شدن تعطیلات کمتر میشه برام. 

خب دیگه فعلا همین.

دوشنبه ۱۲ آگوست

سلام. فرودگاه هستیم و خیلی زودتر از اونی که باید رسیدیم ،چون باید ماشین اجاره ای رو‌تا قبل از ظهر تحویل میدادیم. با مادر دخترک حرف زدم، که زیاد خوب نبود. میگفت توی آخرین پرتودرمانی دکتر گفته شانس خوب شدن  ۶۰٪ هست، میگفت موهای دخترک شروع کرده به ریختن و‌حالا دیگه باید در مورد کوتاه‌ کردن موهاش باهاش حرف بزنن، میگفت دوستهای پسرک توی مدرسه ازش پرسیدندکه خواهرش مرده ؟آدم نمیدونه این موقعها چی بگه، مخصوصا اگر تجربه مشابهی نداشته باشه. گفتم که هر وقت با کسی حرف بزنی بهم زنگ بزن.

دنیا پر از این چیزهاست ولی ما  فراموش میکنیم تا وقتی که در فاصله نزدیک اتفاق بیفتن.چه دخترک خوب بشه یا نه، هنوز بچه های بیماردیگه ای هستند که مادرهاشون نگرانن و رنج می کشند، یعنی خوب که فکرش رو کنید آدم احاطه شده با انواع احتمالات دردآور ، و‌ما وانمود می کنیم که نیستن و بدون فکر کردن بهشون برای آینده دور و‌نزدیک برنامه ریزی میکنیم، تا اتفاقی بیفته و همه برنامه ها رو‌بهم بزنه و مسیر زندگی عوض بشه.کار دیگه ای هم نمیشه کرد، زندگی همینه و‌هرکس سهم خودش رو‌داره .مرگ رو‌هم گاهی فراموش میکنیم درحالیکه به یادش بودن زندگی رو میتونه راحت تر کنه برامون .

من خیلی اوقات به این فکر  میکنم که مثلا ممکنه یک ساعت بعد دیگه نباشم و‌به این فکر میکنم که اگر نباشم ، که دیگه نیستم که غصه نبودنم‌رو‌بخورم. البته برای اونهایی که بچه کوچک دارندحتما فرق میکنه اونها ‌حتی حق« مردن با خیال راحت» رو هم‌ندارن،  بگذریم.

دلم برای کری تنگ شده. فردا یازدهمین ماهگرد با هم بودنه یعنی یک ماه دیگه میشه یک سال! یک سال!!! باورتون‌میشه؟ انگار همین دیروز بود که خیلی جدی و‌ با سماجت دیت میکردم .اون اواخر دیگه خیلی ناامید کننده شده بود و هر بار به دوستهام میگفتم‌که این دیگه آخرین نفره، و بعد باز ادامه پیدا‌میکرد. دوستم‌میگفت‌که‌خاله‌و‌شوهر خاله اش تا آخر عمر عاشقانه زندگی کرده بودند یعنی تا وقتی که آقا در دهه نود سالگی از دنیا میره. ممکنه برای من و‌کری هم‌ اینطوری باشه؟ کری برای حفظ رابطه همیشه تلاش کرده، منهم همینطور ، پس اگر هردو ادامه بدیم احتمالا میشه. ما توی  یازده ماه‌گذشته هیچوقت بهم‌بی احترامی نکردیم، حتی وقتی از هم ناراحت بودیم، بلند حرف نزدیم، قهر نکردیم بجاش همیشه در موردش بالغانه حرف زدیم، همون ماجرای فیدبک دادن یکشنبه ها. اگر همین روش رو ادامه بدیم‌حتما میشه.

خب دیگه همین فعلا

یکشنبه ۱۱ آگوست

سلام.اولا که از کم کردن داروم دو هفته گذشته و فعلا که خوبم، حداقل عوارض قطع دارو چندان بد نبوده ، بعد از باز شدن مدرسه ها و جریان کار بهتر میشه اثر کم کردن دارو رو بررسی کرد.

اما این کار من هم اینجوریه  که انگارهرسال  وارد کارزارمیشیم و‌باید از هفت خوان رستم بگذریم و هر سال روز از نو‌و‌روزی از نو. جون آدم به لب میرسه از اون همه ارزیابی ،جلسه ،کارهای قانونی و‌کاغذ بازی و کلنجار رفتن باصد تا معلم و‌راضی نگه داشتنشون ،در حالی که آسون ترین بخشش،کار با بچه هاست. 

امروز آخرین روز سفره ، بهترین قسمت سفر لذت بردن ازدریای بی نهایت زیبا، پیاده روی توی کوچه های سنگفرش قدیمی ، تماشای کبوترهای توی میدون ، گوش دادن‌به موزیک زنده ، کشف کافی شاپها و‌غذاهای جدید، نوازش گربه های خبابونی ، بود .راستی امروز توی ساحل برای اولین زنبور انگشتم رو نیش زد. با وجود اونهمه زنبور توی حیاط مدرسه تاحالا این اتفاق نیفتاده بود و من فکر میکردم زنبورها کلا علاقه ای به من ندارند.

دیگه اینکه این مدت دو‌تا پیراهن تابستونی خنک خریدم، یکیش سبز کاهوییه و‌برگهای تیره تر داره، اون یکی پارچه اش طرح افریقایی داره که تا حدی هم شبیه رومیزیهای اصفهانه رنگهاش. یک تی شرت هم برای کری سوغاتی خریدم، بعد فکر کردم یکی هم برای پسرم بگیرم  ، که بر خلاف انتظارم‌خیلی خوشحال شد.

دیگه همین فعلا.

به جودی:از اون ساندویچی که  گفته بودی ساندویج گرفتم که خیلی خوب بود، مرسی


جمعه ۹ آگوست

سلام.۱۳ روزه که داروم رو نصف کردم وامروز کاملا خوب بودم . دوزی که مصرفمیکنم پایین ترین دوز ممکنه، کپسولها رو هم که نمیشه نصف کرد، مرحله بعدی شاید این باشه که قرصها رویک روز در میون مصرف کنم ، البته الانکه نه شاید بگذارمش برای تعطیلاتبعدی.

اما چه تابستون شلوغی بود امسال. سفر ونکوور، جراحی کری و نقل مکان دو هفته ای به خونه اش، فروش وسائل اضافه و خلاص شدن از شر عروسکها و‌چینی آلات، بیماری دخترک و سفر آتلانتا،و‌حالا هم که با پسرم پورتوریکو هستیم. این وسطها وسائل ورزشی توی زیزمین  رو هم فروختم و‌دستشویی اتاقم رو هم نوسازی کردم.

محل اقامت ما درست وسط شهر قدیمیه سن حوان هست ،محدوده کوچکی که بعد از سه روز همه اش رو دیدیم ،از قلعه ها ی قدیمی تا گالری هنر و غیره.بعد تصمیم گرفتیم ماشین اجاره کنیم، ماشین هم که یعنی آزادی! روز اول رفتیم ساحلی که یک ساعت رانندگی فاصله داشت و امروز هم دو ساعت رانندگی کردیم و‌رفتیم یک شهر ساحلی دیکه ، جایی که توی ساحل درختهای نخل بود و آب اقیانوس خیلی شفاف و تمیز بود، اونقدر که میشد کف آب رو دید، موج هم خیلی کم داشت و بهترین دریایی بود که تا حالا رفته بودم. خب دیگه چی؟ از اون تنش اولی که بین من و‌پسرم بود خبری نیست، انگار که آب دریا همه اش رو با خود برد.یا شاید من یاد گرفتم که تفاوتها رو بپذیرم.

خب همین فعلا.


سه شنبه ۶ آگوست

سلام.ده روزه که قرصم رو نصف کردم،گفته بودند یکی از سخت ترین داروهاست برای قطع کردن، ولی واقعا نبود. البته کری میگه حضور اون و‌نقش اکسی توسین روند قطع دارو رو آسون کرده.

 .

ساعت  ۷.۵ صبحه و پسرم هنوز خوابه.اینجا یک سوییت کوچولو هست با همه چیزهای لازم اما طبقه اوله و‌نور طبیعی به اندازه کافی نداره، پسرم ابنجا رو‌گرفت و‌من پنجره ها و‌چشم انداز رو‌چک‌نکردم، البته که شکایتی نمیکنم ولی حواسم رو‌جمع میکنم برای دفعات بعد. کری، اما میدونه چشم انداز چقدر برای من مهمه. وقتی می رفتیم خونه ببینیم، اولین چیزی که هردو نگاه میکردیم پشت پنجره ها بود. 

اینجا که هستیم San Juan,،توی پورتوریکو واقع شده که یکی از جزایر کارائیبه.فاصله اش به ما ، دوبرابر فاصله ما با فلوریداست، یعنی به اندازه یک پرواز ۴ ساعته دوره.زمانی مستعمره اسپانیا بوده و الان متعلق به آمریکاست. درحالیکه زبان اول اسپانیایی هست و کمترین شباهت ممکن رو به آمریکا داره .اینجا  من رو یاد بچه یتیمی  می ندازه که حق و حقوقی نداره و خانواده ای که به سرپرستی قبولش کردن بین اون و بقیه بچه ها فرق میگذارن.

دیروز خانم نظافتچی اومده بود دم در تا مطمئن بشه حوله به اندازه کافی گذاشته. من انگلیسی حرف میزدم واون اسپانیایی و هیچکدوم یک کلمه زبون اون یکی رو نمیفهمید، انگار نه انگار که اینجا هنوز آمریکاست، تا اینکه پسرم اومد و‌با اسپانییایی مختصرش نجاتمون داد!

دیروز از یک سوپر محلی یک چیزهایی گرفتیم تا همه وعده  ها رو بیرون غذا نخوریم. داشتم برای پسرم ساندویچ درست میکردم، احساس میکردم که  هزار ساله این کار رو‌نکردم، احساس خوبی بود. مثل خودم‌که‌وقتی با پسرک کوچولوم‌میرفتم‌خونه‌ خیابون پالیزی مامان و‌بابا حسابی لوسمون میکردن .اونهم نیاز به مواظبت و‌لوس شدن داشت. 

اما یک‌چیز دیگه، اینجا پر از گربه های خیابونیه!چیزی که توی آمریکا ( ایالات) وجود نداره.

خب همین فعلا.


یکشنبه 4 آگوست

سلام. وقتی آتلانتا بودم، داشتم مثل خیلی موقعهای دیگه،  احساسم رو نسبت به دیوید ارزیابی میکردم  که دیدم  برای  اولین بار هیچ احساسی بهش ندارم.  دلم براش تنگ نشده بود، دوست نداشتم ببینمش، برام جذابیتی نداشت، و حتی   فکر کردن به اون روزها چیزی رو در درونم بدردنمی آورد.  تنها کسی که دلم براش تنگ شده بودو  میخواستم پیشش بگردم کری بود!

 احساس  من به کری وارد مرحله جدیدی شده، نمیدونم کی شروع شد قبل از سفرم به آتلانتا یا بعدش، اما فکر میکنم که دارم عاشقش میشم. این یک هفته دوری برای اینکه  بفهمم  چقدر  دوستش دارم و چقدر بهم نزدیکیم برای هردومون لازم بود، بخصوص برای من.

این مدت که نبودم کری کلی از وسائلش رو بسته بندی کرده که بده به خیریه یا به بچه هاش. دیروز اومده با خوشحالی  جعبه آچار و اینهاش رو نشون میده میگه ببین فقط همین ها رو میخوام با خودم بیارم. بعد میگه که حسابی توی مود دور ریختن وسائل اضافه قرار گرفته و این تحت تاثیر حضور منه.

اما دخترک، الان خونه ست و  دردش میشه گفت از بین رفته، تهوع بعد از کیمو هم همینطور.  فعلا ظاهرا همه چیز خوبه تا کیموی بعدی  که باید 24 ساعت برن بیمارستان و بعد هم عوارضش. دکتر گفته بود موها بعد از سه هفته میریزن، مامانش میخواد موهاش رو کوتاهه پسرونه بزنه تاچشم دخترک عادت کنه . یک پاپی هم خریدن که البته دو هفته "بره مدرسه" تا  دستشویی رفتن رو یاد بگیره وبعد بیارنش خونه چون توی خونه کسی وقت نداره بهش دستشویی رفتن یاد بده. بچه ها هردو برای اومدن پاپی لحظه شماری میکنن.

امروز با کری رفتیم مال. هر بار که هیجان زده میشد میگفت : من برای تو یک پیراهن قشنگ میخرم." چند وقت پیش به شوخی بهش میگفتم میدونی تا حالا چند تا پیراهن به من بدهکاری؟ حداقل 10 تا که با بهره دیر شدنش میشه 20 تا! میگفت خب چکار کنم خودت نمیای بریم بخریم. چند بار هم که اینور و انور رفته بودیم و من تصادفی نگاه کرده بودم از چیزی خوشم نیومده بود. امروز رفتیم دوتا پیراهن تابستونی برام خرید که  برای سفر فردام با خودم میبرم. درسته که من هرچی بخوام میتونم خودم برای خودم بخرم، ولی وقتی مردی چیزی برای آدم میخره احساس بهتری داره. فکر کنم مردها هم از خرید هدیه برای زنها لذت میبرن. 

فردا صبح قراره با پسرم بریم پورتوریکو و با اینکه دلم برای کری تنگ میشه اما هیجان زده و خوشحالم.

خب همین فعلا.


پنجشنبه اول آگوست (روزپنجم ۴)

سلام.توی فرودگاه منتظر پروازم هستم.دیروز اولین شیمی درمانی دخترک انجام شدو‌صبح مامانش با یک حال زاری از بیمارستان اومد‌تا پسرک رو ببره مدرسه .شب دخترک بشدت بالا آورده بود و‌هیچکدوم نتونسته بودن بخوابن . گوگل میکردم که آیا شیمی درمانیهای بعدی بهتر خواهد بود که دیدم‌نه، قراره کم کم بدتر هم بشه بخاطر جمع شدن تدریجی دارو در بدن شاید. دیروز خواهرزاده گفت   کنسر مرحله ۳ هست، گفتم پس چطور؟ گفت طبق پاتولوژی و یافته های جدید. نمیدونم میدونسته و‌نمیخواسته بگه یا چی؟به هرحال موقع مناسبی برای کند و کاو نبود.

آیا بدن ظریف دخترک دوام میاره؟ عوارض ماندگار اینهمه مواد روی ذهن و بدن کوچکش چیه واقعا؟ 

همسر خواهرزاده ‌ناامید بود میگفت تومرکوچک نشده چرا پس؟ گفتم زمان میخواد.

بدترین چیز اینه که آدم نور خوب شدن رو در انتهای این راه تاریک نبینه.میگفت :« دلم‌میخواد یک تکمه رو بزنم‌و‌من «ل» دیگه نباشیم، نمیتونم اینهمه اذیت شدنش رو تحمل کنم.»

توی فرودگاه هستم و‌موبایلم به شارژر وصله. صبحونه اوت میل خوردم با بلوبری یخ زده و‌گردو. برای ناهارم کمی آجیل بسته بندی کردم با یک آواکادوی متوسط و دوتا آلو. دیگه اینجور تغذیه اگر نتونه قند وکلسترولم را به دوران pre-Careyقبل از دیت کردن کری برگردونه، هیچی نمیتونه، واین در حالیست که کری از دلتنگی برای من شروع کرده به تمرین باقلوا درست کردن! راستی از وقتی قرصم را نصف کردم اشتهام کمتر شده، حالا موقتیه یا دایمیه نمیدونم. چقدر گرممه، از بینیم هم آب میاد، حتما عوارض کم کردن داروست. یاد این تریاکیها می افتم‌که‌مواد بهشون نمیرسه و‌فین فین میکنن. از همه اینها که بگذریم، حالم‌خوبه، یعنی امیدوار و‌آفتابیم و اینکه‌کسی که دوستش دارم منتظرمه بی شک توی خوب بودن حالم موثره.

امروز داشتم فکر میکردم‌که‌این‌چند ماهه برای خیلیها مفید بودم، برای کری هم توی دوران‌جراحی و هم کلا پیشرفتهای شخصی و خوشحالیش، برای خانواده خواهرزاده، برای دوستم‌ «ج» که بقول خودش من  dating coach هستم براش،...

دوستم آ میگفت‌تو‌سهمت رو از سرطان گرفتی، یا دینت رو ادا کردی و یک‌چیزهایی توی این زمینه که یعنی مثلا دیگه خودت هیچوقت دچار نمیشی! این دوستم کلا استعداد زیادی توی ربط دادن چیزهای بی ربط بهم داره. تمایل به باور داشتن اینکه شعوری ماورای دلایل علمی پشت پدیده هاست و بعد میشینه فکر میکنه ببننه کی چکار کرده و‌بر اساس اون دردها و‌بیماریها رو تقسیم میکنه!

بیربط باربط: آدم‌میدونه که خوراکیهای سوپر  پروسس شده برای سلامتی بده ، اما فقط وقتی به علت مواجهه نزدیک با بیماریها دقت و باور بیشتری بخرج‌میده می بینه این طیف فقط شامل گوشتهایی مثل سوسیس و کالباس واینها نیست، بلکه انواع سودا‌ها، چیپس و‌پفک‌و‌ غلات آماده برای صبحونه، عذاهای سرخ شده توی حرارت بالاو... رو هم شامل میشه، پس سالم تر بخوریم.

خب دیگه  فعلا همین.

چهارشنبه 31 جولای( روز چهارم 4.6)

سلام.  نصف کردن داروم فعلا  که زیاد بد نبوده. عوارض جانبی خفیف و قابل کنترل، مثل تهوع و سردرد خفیف، احساس گرما، کمی خستگی ، اما نه بیشتر از 3 روز قبل. ظاهرا همینه که هست و اگر قرار بود بدتر بشه تاحالا شده بود.

امشب آخرین شبیه که اینجا، من میرم اما اینها میمونن با کلی  غم و نگرانی و یک برنامه درمانی طولانی و سخت  40 هفته ای.شیمی درمانی کلی مسائل جانبی  و نگهداری و اینها داره. یعنی اینها یا توی بیمارستان هستن یا مطب دکتر یا درحال کشمکش با ساید افکتهای شیمی درمانی و شاید این وسطها روزهای آروم و خوش هم داشته باشن.

اما اینجا توی بیمارستان کارهای قشنگی میکنن، مثلا امروز دخترک رو جراحی کردن و  یک port به شاهرگ توی قفسه سینه اش وصل شد تا  از اون به بعدتزریقات از اونجا انجام بشه. به همین مناسبت  یک قورباغه پشمالو براش آورده بودن  که مثل خودش روی سینه اش یک تویوب وصله و روش رو چسب زدن. قوباغهه روسری هم سرش بود، هرچند دخترک هنوز روحش از بلایی که قراره سر موهاش بیادخبر نداره. 

به خواهر زاده میگم حواستون به حال همدیگه  باشه و اگر نیازی بودکمک تخصصی  بگیرین، مشاوره یا دارو یا هرچی که لازمه. خلاصه یعنی زندگیشون حداقل برای یک سال آینده از این رو به اون رو شد.


فردا همه اینها رو پشت سر میگذارم و میام خونه.  خوشحالم که برعکس همیشه که  تنهایی از سفر برمیگشتم و کسی منتظرم نبود، الان کری منتظرمه و با اینکه روزی یکی دوبار با هم حرف می زنیم دلم براش تنگ شده. خب همین فعلا

سه شنبه 30 جولای ( روز سوم: 4.3/5)

سلام. سومین روزیه که داروم رو نصف کردم و هنوز نمیدونم چه انتظاری باید داشته باشم ,اینکه آیا  ساید افکتها برام قابل کنترل هستند وکلا آیا زمان مناسبی رو برای کم کردن دوز داروم انتخاب کردم؟ 

امروز آستانه تحملم پایین تراز دیروز بود و تحریک پذیر تر بودم. نمیدونم کجای این منحنی قرار گرفتم، اونذبالای بالا، یا هنوز توی سر بالایی هستم و حال بدتری رو باید انتظار داشته باشم .گوگل میگه  ساید افکتها معمولا یکی دو هفته طول میکشه که  البته طولش تحت تاثیر عوامل مختلف میتونه متفاوت باشه.

دخترک از دیروز عصر هنوز بیمارستانه .  دارن سعی میکنن بین مریضهای دیگه  عمل رو انجام بدن اما  هنوز میسر نشده.

امروز با خواهر زاده و پسرک رفتیم آفیس دیپو، لوازم مدرسه خریدیم. دلم برای پسرک میسوزه که شروع سال جدید براش همراه شده با این شرایط بهم ریخته.احساس کردم حضور من برای خواهر زاده دلگرمیه ، همین کمکهای کوچک مثل  پیدا کردن وسائل از روی لیست و همین که میدونه یکی دیگه هم هست .  بعد از خرید من خواهر زاده و پسرک میایم خونه. برای شام خودم و خواهرزاده که بامن رژیم غذایی مشابهی داره مرغ و سبزیجات درست کردم و سالاد.برای پسرک عدسی  و سالاد وهمه رو روی نیز میچینم .از وقتی اومدم این اولین باره که همزمان غذا میخوریم و این احساس خوبی بهم میده ، مخصوصا که   خیلی وقته کسی از خواهر زاده مواظبت نکرده و براش میز نچیده.

امشب باز من و پسرک تنها هستیم بعد از شام پسرک درها رو چک میکنه تا مطمئن بشه که همه قفل هستند بعد با هم فیلم میبینیم و من برای دل  پسرک  که باچشمهاش هی دنبال تایید توی چهره من میگرده ،وانمود میکنم دارماز فیلم لذت میبرم.گاهی پسرک رو اشتباهی به اسم پدرش صدا میزنم، توی ذهنم پدرش هنوز همون پسر کوچولوییه که وقتی خودم بچه بودم بدنیا اومد. خب همین دیگه فعلا.

هنوز دوشنبه 29

سلام. دخترک و پدر و مادرش بیمارستان هستند.  پسرک توی اطاق مهمون کنار تخت من روی زمین تشک انداخته و خوابیده. از کلاس فوتبالش که برگشت براش ساندویچ درست کردم، بعدش با هم کمی بازی کردیم بعد براش سموتی درست کردم. حرف از دخترک شد، ازم در مورد سرطان سوال کردگفت سرطان یعنی مرگ؟ گفتم نه! خیلی هاخوب میشن. سال گذشته پدربزرگشون در اثر سرطان درگذشت و با اینکه کسی در مورد سرطان دخترک باهاش حرف نزده اما  هر بیماری  طولانی و متفاوتی  سرطان رو به ذهنش میاره، شاید هم توی گفتگوها ناخواسته چیزی به گوشش خورده. براش توضیح میدم که خواهرش برنامه درمانی نسبتا طولانی در پیش داره ولی حالش خوب خوب میشه. میگه دلم نمیخواد دخترک(ل) درد داشته باشه. میگم دردش هم خوب میشه. میگم دوست داری امشب توی اطاق من بخوابی میگه آره. برام کتابی رو که خودش در مورد زندگی یک بابا قورباغه و بچه هاش درست کرده میخونه، کمی روی تختم دراز میکشم تا خوابش ببره و بعد میام بیرون.

 برنامه  جراحی مقدماتی و  کیموی دخترک  جلو افتاد . جراحی ا بتدایی  شامل گذاشتن لوله توی گوشش میشه تا درد و فشار کم بشه و انتقال سوزن مربوط به تزریق از روی مچ دست به قفسه  سینه. بعد نمیدونم یک یا دو جلسه شیمی درمانی انجام میشه تا تومور کوچک بشه و بعد درش میارن.

پسرم ماهها پش  دختری رو دیت میکرد که بخاطر سرطان از دنیا رفت. مدت بروز علائم تا مرگ چند ماهی بیشتر طول نکشید. حالا از وقتی متوجه بیماری  دخترک  شده حالش رو روزی چند بار با وسواس چک میکنه. در مورد نوع سرطان و مراحل درمان و اینها با دقت میپرسه . و اصرار داره که دخترک باید بره بهترین بیمارستان ممکن توی آمریکا  برای عمل. و وقتی من میگم که پدر و مادرش خودشون حواسشون هست و اینجا بیمارستان خوبیه میگه که برای راحتی خودشون نباید بهترین درمان رو از اون دریغ کنن .اول حواسم نبود اینهمه علاقمندی به جزییات  برای چیه، بعد متوجه شدم که اینطوری میخواد جلوی مرگی رو که قبلا نتونسته بود بگیره، بگیره! 

راستی بلیط گرفتم برای پنجنشبه عصر، خوبه که کیمو هم جلو افتاد ، اون مرحله شوک اولیه هم  گذشته و از این به بعد باید به یک برنامه دراز مدت فکر کنن. 

پنجشنبه صبح اولین روز مدرسه پسرک هم هست، اگر مادرش در درسترس نباشه من میبرم ش مدرسه. طفلکی شروع مدرسه باید با شوق و ذوق باشه، مامانش هنوز براش وسائل مدرسه نگرفته، موهاش هم باید کوتاه بشه.

امروز  همچنان حالم خوبه. نمیدونم این اثر نصف کردن دارو قراره بعدا شروع بشه یا چی؟

دیگه اینکه دلم برای کری تنگ شده.

دوشنبه 29 جولای ( روز دوم: 4.6/10 )

سلام. 4 روزه که اینجا هستم. غیر از غم بیماری دخترک، زمانهای خوبی هم داشتیم، مثل بازی و شوخی و خنده با پسرک، پیاده روی اطراف خونه، توی مال گشتن با همسر خواهر زاده و برای دقایقی فراموش کردن و یا شاید وانمود کردن که همه چیز عادیه و این هم یکی از آگوستهاییست که برای دیدنشون اینجا هستم.دخترک ماه آگوست بدنیا اومده، موقع تولدش، پسرک یک سال و نیمه بود و من امده بودم پیششون. از اون موقع 6 سال گذشته و اون نوزاد سالم و کوچولو که توی بیمارستان بغلش کرده بودم شرایط سختی رو میگذرونه. آگوستهای دیگه ای هم اومدم. آگوستی که اون یکی خواهرزاده از ایران اومده بود تا گرین کارتش رو زنده نگه داره، و آخرین بار آگوست سال گذشته ، وقتی تازه با آقای گیاهخوار (کرگ) برک آپ کرده بودم و اون سفر برام گریزگاه خوبی بود. با همسر خواهرزاده میریم خرید بهش میگم وقتی برگشتم باید تکلیف غذا خوردنم رو با کری روشن کنم، بیرون غذا خوردنها و‌ماهی نخوردنش باعث شده برنامه من بهم بخوره. خانم خواهرزاده میخنده و میگه از اون "ویگنه" که بهتره که حتی نمیتونستی براش هدیه بخری! راست میگه کرگ خیلی سفت و سخت ویگن بود و  برای انتخاب هدیه تولدش دردسر داشتم.اول میخواستم ادوکلن بگیرم بعد فهمیدم عطرهایی رو که توش از آزمایش حیوانات استفاده شده باشه مصرف نمیکنه  و همینطور لباسهایی که میپوشه نباید یکجورایی باعث آزار حیوانات شده باشه . کرگ رو از نیمه های جون تا نیمه های جولای دیت میکردم، یعنی پارسال چنین موقعهایی. کرگ خصوصیات خیلی خوبی داشت. شنونده فوق العاده خوبی بود و جزییات خیلی خوب یادش میموند و علاقه زیادی به شناختن من داشت و شاید تنها موردی بود که برای برک آپ کردن باهاش عمیقا غمگین شدم. آخرش برای تولدش بهش گیفت کارت برای ماساژ هدیه دادم .

دیگه چی؟ از جمعه که نتایج آزمایش خونم رو چک کردم دارم درست غذا میخورم.اینجا مینویسم تا یادم بمونه :

یکشنبه: صبحونه : اوت میل و میوه               ناهار: سالاد مرغ               شام: ماهی وسالاد

دوشنبه: صبحونه ماست ، آجیل و آواکاد          ناهار: عدس پخته         شام ماهی و  میوه

سه شنبه: صبحونه : آواکادو  و ماست  و گردو        ناهار: ماهی و سالاد و بعدش میوه       شام:

امروز  روز دوم نصف کردن دارو هست . از نظر فیزیکی کمی خسته تر از معمولم ویک سردرد خیلی خفیف. از نظر روانی، کاملا خوبم. دیشب هم خوب خوابیدم وازکابوسهایی که وقتی یادم میرفت داروم رو بخورم میدیدم خبری نبود.  

نتیجه پاتولوژی دخترک نشون داد که از شایعترین و درمان پذیرترین نوع سرطان هست و منشاء عضلانی داره. 

دارند سعی میکنن که عمل و شیمی تراپی رو جلو بندازن.

بلیط برگشت گرفتم برای پنجشنبه عصر.

برای بچه ها یک پاپی گرفتن و قرار شده که بدن به کسی تا تربیتش کنه و د ستشویی رفتن رو بهش یاد بده و بعدبیارنش خونه. سگ برای روحیه بچه ها و خودشون عالیه!

خب هین فعلا.

یکشنبه 28 جولای 4.5

سلام. هوا داره تاریک میشه. روی تخت ، توی اطاق مهمون نشستم، پتوی سدری رنگ نرم و مخملی رو  روی پاهام کشیدم و  مینویسم، خونه ساکته، دخترک با مامانش رفته بخوابه، پسرک  داره Mac and cheese میخوره.غذاش که تموم میشه میاد پیش من. با پسرک خیلی بهتر از خواهرش میتونم ارتباط برقرار کنم و دوست داشتنش یک مدل دیگه ست، شاید چون شبیه بچهگیهای پدرشه. با هم کلی بازی میکنیم و میخندیم. بهش میگم صبح که بیدار شی تو هستی و من، مامان و بابا خواهرت و میبرن دکترو براش توضیح میدم که زود برمیگردن و مثل قبل قرار نیست برن بیمارستان.

امروز قرصم رو نصفه خوردم. خانم دکتر گفت یک هفته با دوز پایین مصرف کن ببین چی میشه. اگر خیلی اذیت شدی برگرد به دوز قبلی و بعد از مدتی دوباره امتحان کن. نمیدونم فردا چطوریه ولی امروز مودم بد نبود، صبح خسته بودم و ذهنم  مه گرفته بود  که با ورزش خوب  شد.  هنوز  بلیط برگشت نگرفتم،  اولین شیمی درمانی دخترک پنجشنبه هست و خواهرزاده میگه تا  اون موقع بمون.اگر بمونم،فقط دو روز پیش  کری هستم و بعدش هم که با پسم میریم سفر. احساس میکنم اینطوری زیادی تنها میمونه.

 من و خواهر زاده امروز  فیلم  Oppenheimer رو  دیدیم. چند بار کری پیشنهاد کرده بود گفته بودم  نه ، اما امروز دیدم خواهرزاده وقت چندانی برای تماشای فیلم نداره و گذاشتم که اون انتخاب کنه. اولهاش خوب بود ولی آخرهاش واقعا هردو خسته شدیم. 

این چند روز که نیستم کری مرتب زنگ و تکست میزنه نمیدونم اون چقدر دلش تنگ میشه ، اما ،دلتنگی من ملایمتره، شاید برای اینکه سرم  اینجا گرمه، یا دوست داشتن اون بیشتراز منه. گاهی فکر میکنم که  کری رو دوست دارم ، چون  اون من رو دوست داره، به من توجه و محبت میکنه  و نیاز من رو به دوست داشته شدن برطرف میکنه، آیا اگر اینها نبود من بازهم کری رو دوست داشتم؟ یعنی بخاطر خودش؟

راستی این بالا شماره میگذارم برای بررسی  واکنشم به کم کردن دارو .ببینم چطور پیش میره. 5 یعنی معمولی (  مثل قبل از کم کردن دوز دارو) و 1 یعنی خیلی بد.

خب همینها فعلا.

شنبه 27 جولای

سلام. امروز صبح دکتر  تماس گرفت و گفت نتیجه MRI  دخترک رضایت بخش بوده و کنسر stage 1 هست،که این خبر خیلی خوبی بود. یا  بقول خواهرزاده ام، کمتر بد بود! حالا مرحله بعدی تصمیم گیری در مورد حراجی  و برنامه شیمی درمانی و اینهاست که قراره پنجشنبه انجام بشه.

پدر و مادر، حالشون بهتره، از مرحله شوک تا حد زیادی خارج شدن ولی خب هنوز راه طولانیی درپیشه.

مادر نگران ریختن موهای دخترکه . میگه:" اگر موهاش بریزه نمیگذارم بره مدرسه تا اذیت نشه "و نگرانیهای دیگه مثلا  اینکه   دخترک عاشق موهای بلندشه و حتی  حاضر نیست یک اینچ کوتاهشون کنه ویا  اگر بعد از ریختن موها ب  فرفری دربیان چی ؟  دخترک از موهای فرفری بشدت بدش میاد!  و نگرانی از شیمی درمانی و  اینکه اگر دخترک  اذیت بشه و نخواد بیا د ... ؟  و اصلا  اگر دخترک شامل اون 10 یا 15 درصدی که خوب نمیشن باشه چی؟

صبح توی حیاط با پسرک و پدرش بدمینتون بازی کردم، و  بعد  رفتم یک پیاده روی طولانی 3 مایلی. بعد پسرم تماس گرفت، قرار شد  دوباره با هم بریم سفر.  دارم فکر میکنم که کری چقدر تنها میمونه. 

خیلی عجیب بود، امسال  برنامه سه تا سفر بخاطر سرطان کنسل شد . اولیش سفر پرتغال و  فلوریدا بخاطر مشکل کری و سفر آخر هم بخاطر دخترک .

خب همین فعلا تا بعد.


جمعه ۲۶ جولای، غروب

سلام، خوشبختانه نتیجه سی تی اسکن  خوب بود و تومر جای دیگه ای  دیده نشد، نتیجه MRI امشب حاضر نمیشه. فکر کنم امشب همه بریم خونه . دوشنبه دخترک دوباره بر میگرده بیمارستان.  

چه آسمون قشنگی هم هست از پشت پنجره اتاق ۵۶۴،خوب همین فعلا.



جمعه ۲۶ جولای

سلام. دیروز ساعت ۶:۳۰ رسیدم آتلانتا. برای ناهار فقط کمی آجیل و‌میوه خورده بودم، دیدم کسی که خونه شون نیست واز شام هم خبری نیست ،توی فرودگاه یک ساندویج مرغ خوردم  و‌بطرف ایستگاه اوبر حرکت کردم. فرودگاه آتلانتا چقدر بزرگ و شلوغه. از فرودگاه تا خونه شون که حومه شمال شهره هم   کلی راهه. رمز در رو‌ بهم داده بودن ،در را که باز کردم زیبایی حیاط و گلها قبل از همه چیز توجهم رو‌جلب کرد وبعد هم البته خالی بودن غم انگیز خونه. آشپزخونه بهم ریخته  بود و یخچال پر از غذاهایی بود که انگار از یک مهمونی که اخیرا برگزار شده بود باقی مونده بود.آشپزخونه  رو کمی مرتب کردمً.گشظ

نزدیک ۱۰ یکی از دوستهاشون اومد دنبالم و‌با هم اومدیم بیمارستان. هردو‌ذهنمون‌ تحت تاثیر خبر ناگهانی یکجورایی خسته و مه آلود بود، پدر و مادرش از ما هزار درجه بدتر! دخترک‌هم خواب بود.یکمی موندیم و‌برگشتیم. امروز صبح صبحونه خوردم،  یخچال رو از غذا های مونده تمیز کردم، ظرفها رو گذاشتم توی ماشین، خونه رو تمیز کردم و‌با ماشین همسر خواهرزاده اومدم بیمارستان، با ترس و احتیاطی که آدم اولین بار ماشینی رو امتحان میکنه. دخترک قرار بود امروز صبح MRI داشته باشه، اما هی عقب میندازن چون تیم بیهوشی ناچاره اولویت رو به موردهای اورژانس بده. برای سرگرم کردنش با دخترک پازل درست کردیم، عکس سگ دیدیم. صبحش هم برای خوشحالی بچه ها سگ تو اتاقها می بردن و‌توی اتاق دخترک گلدن ریتریور آورده بودن تا ناز کنه. الان که می نویسم بچه هنوز از صبح چیزی نخورده و‌سرم بهش وصله و پدر و‌مادرش از عقب افتادن MRI دارن حرص میخورن، مخصوصا که ظاهرا stage بیماری رو مشخص میکنه. دخترک  روحیه اش خوبه و‌خوشحاله، حال پدر و‌مادرش هم از دیروز بهتره. انگار که دارن کم‌کم به مرحله پذیرش نزدیک میشن.

کری حق داشت، واقعا لازم نبود بیاد!خوب شد واکنش فکر نکرده نشون ندادم!همین فعلا.


پنجشنبه 25 جولای

سلام. آدم از چند دقیقه بعدش خبر نداره.قرار بود یکشنبه با پسرم بریم سفر. دیروز سالن ناخن بودم که دیدم از همسر خواهر زاده ام  که  آتلانتاست چندین میس کال دارم. کسی نیست که وقتی جواب ندم دوباره زنگ بزنه، برای همین نگران شدم. کارم که تموم شد  بهش زنگ زدم، در حالی که گریه میکرد گفت‌که دختر6 ساله شون خیلی مریضه. خیلی ترسیدم،پرسیدم چی شده؟ توی چند دقیقه توضیح داد که  دخترک غدد لنفاویش ورم کرده و توی یک  هفته گذشته مرتب دکتر بردنش و حالش داره بدترمیشه . علتش عفونت و غیره هم  نیست و دکتر گفته همین امشب ببریدش بیمارستان برای بیوپسی! گفت که میخواسته توی جریان باشم و اگر میتونم برم اونجا.

خواهرزاده ام  خودش فوق تخصصش در زمینه سرطانه بنابراین اگر بیماری پیش پا افتاده ای بوداینهمه نگرانی نمیشدن .امروز داشتم با کری فکر می کردم که اگر برم باید سفرم رو با پسرم کنسل کنم واینکه صبر کنم ببینم چی میشه و از این حرفها که همسر خواهر زاده با گریه زنگ زد و گفت  :« ترانه زودبیا! سرطانه! خواستم با خواهرزاده ام حرف بزنم که خانمش گفت حالش بده و نمیتونه حرف بزنه!

خواهرم که ایرانه هنوز توی جریان نیست. حالم بد بود، به کری گفتم که باهام میای؟دلایل مختلف آورد که نمیتونه بیاد.  اول گفت که من نباشم اونها راحت ترن ،این موقعها وجود یک غریبه خوب نیست. گفتم برای ساپورت کردن من بیا، بعد گفت که پنجشنبه و شنبه بازی داره، بعد گفت که نباید بار سنگین بلند کنه که من گفتم لازم نیست توی مسافرت بار سنگین بلند کنی من دوست دارم که باهام باشی. بعد یادش اومد که فردا قراره ماشین جدیدش رو تحویل بگیره.

خب اگر ترانه قبلی بود احتمالا نتیجه گیری میکرد که دوست داشتن کری واقعی نیست و‌اینکه من اولویت کری نیستم و از این حرفها..اگر ترانه قبلی بود رنجیده شدنش رو خیلی زود نشون میداد ، شاید حتی پسیو اگرسیو برخورد میکرد. ولی امروز من روی احساسم درنگ میکنم و زود نتیجه گیری نمیکنم. کاری نمیکنم که بعدا ناچار به عذرخواهی بشم.اجازه میدم کری بهم کمک کنه ، میگذارم برسوندم فرودگاه، بالغانه برخورد میکنم، صبر میکنم تا احساسم رو‌پردازش کنم.

اما کری، دیروز دو هفته از عملش میگذشت، رفتیم دکتر. خوشبختانه خانم دکتر از نتیجه جراحی خیلی راضیه و معتقده که توده سرطانیه فقط محدود به پروستات بوده و کاملا دراومده، هرچند لازمه که فعلا هر سه ماه تست خون بده برای اطمنیان. همچنان تا 4 هفته دیگه کار سنگین نکنه و از این حرفها.

بلیط دارم برای ساعت 4 امروز یعنی 4 ساعت دیگه. برای پروازم به پورتوریکو تونستیم کردیت بگیریم ولی نصف پول محل سکونت رو از دست دادیم. خب دیگه چاره ای نیست. بلیط آنتالنتا رو یکسره گرفتم چون نمیدونم کی برمیگردم  و چون آخرین لحظه بود، خیلی هم گرون تر از معمول ولی چاره ای نیست. وقتی یکی پای تلفن با گریه داره میگه زود بیا چکار میشه کرد؟

از کری ناراحتم هنوز ،باید با من میومد ولی خب فعلا.

تا بعد.

چهارشنبه 23 جولای

سلام. باورکردنی نیست ولی کری بالاخره ماشین خرید!   علت اصلیش هم این بود که  ماشین پسرش  خرابه و دائم  ماشین اونو  قرض میگرفت. من بهش گفتم ببین دیوید که دائم ماشین تورو قرض میگیره،  خب ماشینت رو بده به اون  و برای خودت ماشین بخر. خلاصه بالاخره طلسم شکست و امروز آنلاین ماشین سفارش داد و همه کارهاش هم آنلاین انجام شد و قراره جمعه بیارنش دم خونه!

اینقدر این مدت از ماشین خریدن حرف زده بود که من رو کلافه کرده بود. 

به من میگه این یک ساله اخیر زندگیم پر از تغییر بوده، راست میگه! اولا که اومد خونه من با هم زندگی کردیم،  بعدش  کورسهای دانشگاهی گرفت ، بعد زندگی یک ماهه مون توی آرلینگتون،  عمل جراحی ، خرید ماشین و  حالا هم که داره خونه رو برای فروش آماده میکنه. اون اوایل به شوخی یا جدی بهش گفتم بیا با هم یک تاتوی همشکل بگیریم، گفت توی  اولین سالگرد آشناییمون اینکار رو می کنیم و  حالا داریم به یکسال نزدیک میشیم. بهش میگم این یک کار رو که بکنی دیگه بچه هات قانع میشن که پدرشون عقلش رو از دست داده.

خب دیگه چی؟ دیگه اینکه روزهای آروم و شیرینی رو میگذرونیم.صبحها کری صبحونه درست میکنه، با هم  میریم پیاده روی کوتاه دو مایلی، من میرم سالن ورزش، کری هنوز حالش برای ورزش جدی مساعد نیست و خونه میمونه، وقتی اومدم  باهم ناهار درست میکنیم، جالبه که دارم به آشپزی علاقمند میشم ،بعد از ناهار من کتاب میخونم یا گاهی میخوابم، عصر باماشین میریم گردش قهوه میخوریم گاهی شام بیرون گاهی هم ، برمیگردیم خونه شام رو با هم آماده میکنیم، بعد از شام سریال میبینیم و درموردش حرف میزنیم گاهی پاپ کورن هم درست میکنیم و البته این وسط 4 بار هم مورفی رو میبریم پیاده روی. احساس میکنم که توی یک تعطیلات خوشایند هستم.

 توی   کارهای خونه  با هم مشکلی نداریم. بدون این روی تقسیم کار توافقی کرده باشیم کارها رو انجام میدیم.مثلا من لباسها رو میریزم توی ماشین و اون سر راهش اگر بالا باشه میریزه توی خشک کن، اگر اون مشغول درست کردن ناهار باشه ،  من سالاد درست میکنم، اگر من در حال درست کردن ناهار باشم اون میز رو میچینه. هیچکدوم تمایل و حوصله  بحث کردن  و اثبات نظر خودمون نداریم و تا اونجایی که میشه از چیزهای بی اهمیت میگذریم. کار دیگه ای که همچنان بعد از گذشت 10 ماه هردو انجام میدیم  تشکر کردنه. از چیزهای کوچک تشکر میکنیم و نشون میدیم که متوجه شدیم. مثلا اگر کری  حواسش هست و بخاطر من کرکره ها رو باز میکنه من بهش میگم که مرسی که بخاطر من کره کره ها رو باز میکنی. یا چیزهای دیگه.توی این مدت 10 ماهه یا بیشتر رفتارمون همیشه محترمانه بوده،  حتی وقتی از دست هم عصبانی بودیم با هم بلند حرف نزدیم. گاهی کری به من میگه ببخشید که دیروز بد اخلاق بودم. و من هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که منظورش چیه و کی بد اخلاق بوده. فکر میکنم که ا10 ماه  کافیه که آدم بیشتر  جنبه های رفتاری همدیگه رو دیده باشه. یعنی توی مریضی، توی مسافرت توی عصبانیت توی سرخوردگی توی خستگی...

فیدبکهای یکشنبه ها نه به مرتبی سابق، ولی هنوز ادامه داره، که هم شامل فیدبکهای مثبت میشه . من از کری تشکر میکنه برای اینکه روز شنبه که میرفتم هایکنیگ با اینکه خونه بود، نه تنها من رو دچار عذاب وجدان از رفتن و تنها گذاشتنش نکرد بلکه ،  صبح زود بیدار شد و  صبحونه درست کرد و حتی توی بستن ساندویج و میوه و اینها بهم کمک کرد و حواسش بود که دیرم نشه. مقایسه میکنم  با رفتار بعضی از مردها من الجمله هاچ.. بگذریم.

کری از یک پادکست یاد گرفته که  برای خوشحال بودن تکرار یک جمله کلمه ای خیلی کمک میکنه و اون جمله اینه که :These are the good days. حالا من هم هر وقت یادمه تکرارشون میکنم. ا

خب همین ها دیگه. برم بخوابم.

دوشنبه 22 جولای

سلام. تاحالا هزار تا پست نوشتم که  بصورت چکنویس رها شده  و از اونجایی که احساس آدم توی روزهای مختلف  متفاوته ،تموم کردنشون معنایی نداشته.

خب اما امروز؟ چقدر دیر بیدار شدیم. یک روز تابستونی که هیچ چی نمیتونست مانع موندنمون توی رختخواب بشه جز یک چیز یا بگم یک نفر و اون" مورفی" بود که باید میبردیمش پیاده روی. مورفی توی اتاق خواب منتظر میمونه تا همه با هم بریم پایین بعد دنبالمون راه میفته .دلم میخواد میدونستم توی ذهنش چی میگذره و چی باعث میشه که وقتی یکیمون منتظر بمونه؟ یا شبها موقع خواب اونقدر صبر میکنه تا هردمون بریم طبقه بالا و بعد میاد. واقعا فکر میکنه که مسئول نگهداری ازماست؟

12 روزه که اینجام و دیگه به خونه کری عادت کردم. با اینکه کری  آماده ست که برگردیم خونه من ، اما من عجله ای ندارم .توی آشپزخونه راحتم، سوپر مارکتها رو بدون جی پی اس میرم،  توی محل پیاده روی میکنم ، تریلهای اینجا رو پیدا کردم ، مهم تر از همه اینکه   شانس آوردم که سالن ورزش خودم  با سالن ورزشی که به کری نزدیکه ادغام شدن واجازه استفاده از این سالن ورزش رو هم دارم. 

اما این مدت که ننوشتم،  کری بهتره و فعالیتهای روزانه اش رو انجام میده. دوباره مثل قبل برای من صبحانه و قهوه درست میکنه و من بیشتر از قبل که هنوز جراحی نکرده بود توی پختن غذا و پیاده روی مورفی شرکت میکنم .چند روزی به دور ریختن و دادن وسائل به مغازه های خیریه ( دست دوم فروشی) گذشت. عروسکهای زن کری رو توی 7 تا پلاستیک خیلی خیلی بزرگ جا دادم و برای همیشه از کابوس اینکه "باهاشون چکار کنم" خلاص شد. حالا خودش شروع کرده به کند و کاو توی وسائلش و اینکه کدومها رو میخواد با خودش بیاره خونه من و کدومها رو میخواد بده برن.

دیگه اینکه توی این 12 ، دوبار هایکنیگ رفتم، یک بار با دوستم رفتیم قهوه خوردیم ،  پسرم رو دیدم و باهام غذا خوردیم و کلی راه رفتیم و حرف زدیم و حتی قرار شد یک هفته دوتایی با هم بریم مسافرت .هنوز  میلی به دیدن "کری" نداره  ، اما مثل قبل هم نیست که وانمود میکرد وجود نداره و اصلا اسمش رو هم نمیاورد.  حالا در موردش حرف میزنه، حتی حالش رو بعد از حراجی از من پرسید.

به کری که گفتم که با پسرم میریم مسافرت، گفت به این زودی ؟ فقط 2 هفته اینجا بودی. اما بعد از مدتی گفت که کار خوبیه ولازمه که روی رابطه ام با پسرم کار کنم و امیدواره که بزودی بتونه اون رو ببینه.

اینقدر این مدت اینور و اونر رفتم که فکر میکنم یکی دو پوندی وزن کم کرده باشم.  خورد و خوراکم رو هم بیشتر کنترل میکنم. تا اونجایی که میشه حذف شکر مصنوعی و آرد سفید و برنج سفید و اینها و بقیه چیزها هم متعادل.

خب همین فعلا تا بعد

سه شنبه 16 جولای

سلام . وقتی به دوستم میگم پسرهای کری بعد از عمل نیومدن ببیننش، میگه زمانه عوض شده و همه بچه ها اینطورین و از این حرفها. واقعا اینطوریه؟ درسته پسرهاش سر کار میرن و  میدونن که  تابستونه و من وقتم آزاده، اما تلفن که میتونن بزن؛ نمیتونن؟ یعنی دوستهای من زودتر از پسرهای کری برای احوالپرسی زنگ زدن! دیوید که خونه اش نزدیکه منه،  هرچند وقت یکبار ماشین کری رو قرض میگیره و...

دیوید الان زنگ زده، و کری تلفن رو گذاشته روی اسپیکر، دیوید از کری میپرسه   که" فردا  با ترانه میری دکتر؟" من  فکر کردم میخواد ببینه که اگر من کار دارم اون با پدرش بره بیمارستان، حالا نگو میخواد ماشین رو برداره!بعد هم که میهفمه ما خونه کری هستیم و پیاده نمیتونه بیاد میگه حالا چکار کنم و اینها.... کری هم بدون اینکه فکر کنه   به من میگه که ترانه تو میتونی بری دیوید رو بیاری؟ منهم درجوابش بلافاصله میگم :"نه !یعنی اونقدر حرصم در میاد که نگو. بعد از چند ثانیه توضیح میدم که میخوام برم سالن ورزش!

خب همین دیگه گفتم بنویسم! در موردش هنوز با کری حرف نزدم؛ خب بچه هاشن. نه اشاره ای کردم به اینکه نیومدن و نه اینکه اینقدر  دیر زنگ زدن و اینها. چه فایده ای داره ناراحتش کنم اما کلا میگم، یعنی این یک مساله فرهنگیه یا چی؟

بگذریم. همین فعلا.

نوشته شده : یکشنبه 14 جولای

سلام.  یکشنبه ست  و من هنوز اینجا ( خونه کری) هستم. انگار هرچی خونه ها  بزگتر میشن ، آدمها  بهمون نسبت از هم دورتر میشن. تاون هاس من با تاون هاس دست چبی و دست راستی دیوار مشترک داره، خیلی وقتها آقای همسایه بغلی رو میبینم و باهم حرف میزنیم یا به همسایه اونور کوچه دست تکون میدم، فروشگاه محلی هم شلوغتر از اینجاست. اون یک ماهی که آرلینگتون بودیم که دیگه هیچی، از تماس انسانی سرشار شدیم. پشت پنجره یا از توی بالکن کوچک میشد صبحها مردم  رو تماشا کرد که شتابان  جایی میرفتن. توی راهرو و آسانسوربه همسایه ها سلام میکردیم و یا فقط لبخند میزدیم . توی خیابون پر از آدم بود، پیاده میشد تا کافی شاپها و رستورانها رفت، میشد  مترو و اتوبوس سوار شد.

 کشف کردم چیزی که توی خونه کری کمه، پنجره ایه که رو به خیابون باز بشه. یعنی پنجره زیاد داره ولی اولا که اتاق نشینمن طبقه اوله و بعد هم پنجره های آشپزخونه و اتاق نشیمن به محوطه سبز پشت خونه/حیاط باز میشه. 

ا مروز صبح هم به خرید و فروش چینی آلات و اینها گذشت، خانمی که اسم ایرانی داشت چهره آشنایی داشت  وقتی پرسید که آیا همدیگه رو قبلا جایی ندیدیم؟ یادم اومد که توی شهرکوچک دیده بودمش. خودم روا اینطوری معرفی کردم:" هاچ رو یادته؟ من همسرش بودم." گفت بودی؟ گفتم آره دیگه توضیحی ندادم و اونهم سوالی نکرد. توی شهر کوچک زندگی میکرد. بزگترین دختر یک خانواده ایرانی بود، یکی از خانواده های ایرانی مقیم شهر کوچک که باهاشون رفتم و آمد داشتیم.  یادمه وقتی   دختر جوانی بود، موهای براق و بلند مشکی و چشمهای درشت داشت و  خیلی هم خوب میرقصید، یک دوست پسر هندی هم داشت .یک دفعه که توی مهمونی با لباس زرق وبرقی عربی میر قصید پدرش که کمی هم مست بودباهاش رقصیده بود و به شوخی گفته بود شیرم حلالت. حالا دیگه چشمهاش به اون درشتی نیست ،موهای مشکیش رو هم  با بی د قت ترین وضع ممکنه پشت سرش بسته بود و  با لباسی متناسب با یک خواب آلودگی یک  یکشنبه  ظاهر شده بود، تاپ مشکی بدون آستین و خیلی گشاد، احتمالا بدون زحمت پوشیدن "برا" و شلوارک و دمپایی لای انگشتی و شونه هایی که انگار مسئولیت  زندگی روش سنگینی میکرد، از اون روزها 16 سال گذشته بود و الان باید چهل وچند ساله باشه. گفت شوهرم آمریکاییه  و توی همون مدت که فنجان نعلبکیهای چینی روبسته بندی میکرد گفت که از  جامعه ایرانیها فاصله گرفته چون حوصله "دراما"نداره و خانواده شوهرش آدمهای ساکتی هستند، گفتم دلت برای ایرانیهای شلوغ و اونهم دراما تنگ نمیشه؟ گفت نه. 

حوصله ام سر رفته. فکر نکنم دیگه بخوام جنس جدیدی رو برای فروش بگذارم. آلبومها ، ظرفهای چینی ،دایرةالمعارف هزار جلدی و عروسکها کابوس کری بودن و من با فروش و دور ریختنشون به قلب دشمن حمله کردم.

خب همین فعلا تا بعد. 

شنبه 13 جولای

سلام. چهارمین روزه که بعد از عمل کری اینجا هستم و حالا دیگه همه جزییات رو یاد گرفتم. اینکه چطور با قهوه جوشش کار کنم و برای درست کردن سه تا ماگ قهوه چقدر قهوه و آب لازم دارم. یا اینکه چایی سرد رو به شیوه اون درست کنم یا اینکه جای وسائل آشپزخونه اش کجاست و اینکه درهای گاراژ چطور باز و بسته میشه و درهای خونه مثل خونه من از تو قفل نمییشه و ....

از وقتی اومدم غیر از پرستاری از کری دوتا کار مفید دیگه انجام دادم. یکیش اینکه بقیه آلبومها و همینطور قاب عکسهاش رو توی جعبه بسته بندی کردم که بعدا وانت اجاره کنن و ببرن خونه پسرش. بعدهم  رفتم سراغ بوفه چینی آلاتش که ازوقتی دارم باهاش دیت میکنم مرتب شکایت میکنه که نمیدونه باهاشون چکار کنه. ظرفها رومرتب کردم و اونهایی که ارزش فروختن نداشت بسته بندی کردم برای اینکه بدیم به خیریه، از بقیه هم عکس انداختم و گذاشتم توی marketplace  فیس بوک برای فروش. غیر از آلبومها وظرهای چینی، عروسکهای تزیینی هم از اون چیزهاییه که کری نمیدونست باهاشون چکار کنه. شاید بعد از اینها برم سراغ عروسکها. کری می گه اگر توی یک ماه اینجا بمونی، همه وسائل خونه من رو یا میدی خیریه یا برای فروش میگذاری.

صبح بارون میومد اما به هرحال با دوستم رفتیم هایکنیگ  دور دریاچه "برک" گشتیم که شد حدود 5 مایل. قبل ازرفتن صبحونه برای خودم و کری آماده کردم و مورفی ر وهم بردم پیاده روی. کری کلی تشکر میکنه. بهش میگم توی این 6 ماه که باهم زندگی میکنیم تو 180 بار برای من قهوه و صبحونه و ناهار درست کردی. من فقط سه روزه که دارم برای تو غذا درست میکنم.

امروز کری برای اولین بار رفت بیرون پیاده روی. چهارشنبه که سوندش رو دربیاره راحت میشه هرچند هنوز نباید وزن سنگین بلند کنه و مشکلات دیگه هم هنوز داره که باید بمرور حل بشه. خب دیگه چی؟ 

دیگه اینکه این چند روزه فعالیت بدنیم هم خیلی زیاد بوده، دیروز بدون اینکه برم پیاده روی فقط 12000 قدم راه رفتم. امروز هم که صبح رفتم پیاده روی و تا الان که ساعت 3 بعداظهره بیشتراز 15000 قدم راه رفتم.

خب فعلا همین.

پنجشنبه 11 جولای

سلام. جراحی کری دیروز انجام شد و حالش هم خوبه. اثر جراحی 5 تا سوراخ کوچک و یک سوراخ نسبتا بزرگه روی شکمش هست که staple کردن و کیسه سوندی که بهش وصله.  اسم رباتی که  جراحی رو انجام داده داوینچی هست. داوینچی 6 تا بازو داره که وارد بدن میشن و قادر به عملیات ظریف و دقیق هستند و با کامپیتور کنترل میشن، آدم یاد بازیهای کامپیوتری میفته.. از وقتی که اومدیم خونه چندین بار سعی کردم بنویسم اما نصفه مونده. دیروز که از خستگی داشتم میمردم.  مریضی که نتونه خودش راه بره کلی کار داره، خونه کری هم بزرگه و برعکس خونه من که دست دراز کنی به هرچی میخوای می رسی هی باید توش راهپیمایی کنی و اضافه بر همه 4 بار پیاده روی روزانه مورفی هم بود. بگذریم. حالا خوبه که بهتر شده و دردش هم کم شده. دیگه چی؟ دیگه  حداقل یک هفته اینجا هستم و احساس میکنم کارم زیاد. این مدت همیشه کری قهوه و صبحونه درست میکرد و مورفی رو صبحها میبرد پیاده روی. حالا من باید زودی دوش بگیرم و صبحونه آماده کنم و مورفی رو ببرم پیاده روی. ناهار رو هم معمولا کری درست میکرد یا بیرون میخورد یم  و حالا باید به ناهار هم فکر کنم و بقیه کارها یعنی حسابی احساس خونه دار بودن میکنم. اما کری مریض خوب و صبور و خوش اخلاقیه. وقتی داشتیم از بیمارستان برمیگشتیم ازم خواست که آروم ترمز بگیرم برای اینکه بخیه هاش درد میگیره. من هم گفتم باشه سعی میکنم تا اونجا که میشه آروم برم و رفتم. و  یادم اومد که بیشتر از 15 سال پیش هم هاچ همین رو ازم خواسته بود و عکس العمل من متفاوت بود. دیسکش رو عمل کرده بود و داشتیم از رستون بطرف شهر کوچک رانندگی میکردم و اون همین رو ازم خواست اما لحنش تند و انتقادی بود و من یادمه که بهش جواب دادم که الان موقع مناسبی برای اشکال گرفتن از رانندگی من نیست  والبته سعی کردم که حواسم باشه که ملایم تر ترمز کنم .یعنی  میخوام بگم هر دو یک چیزی رو خواسته بودن اما نحوه درخواست کردنشون عکس العمل کاملا  متفاوتی رو ایجاد کرد.

مورفی خیلی غمگینه . کری که دیروز بیمارستان بود من اومدم خونه ببرمش پیاده روی ، دنبال کری میگشت. الان هم که کری نمیتونه اجازه بده روی پاش بشینه . حتما داره فکر میکنه که چه کار کرده که کری دیگه دوستش نداره.

زندگی اینجا یک جورایی برام جالبه . هی به در و دیوار خونه نگاه میکنم و فکر میکنم که مثلا اگر این تغییرات رو بدیم چقدر خوب میشه، هرچند که مشکل اصلی الان دور بودن خونه از محل کارمنه. اما واقعا خونه داربودن هم عالمی داره ها. صبح پاشی برای خودت دوش بگیری، صبحونه درست کنی سگت رو راه ببری خرید بری ورزش کنی....

خب دیگه چی؟ فعلا همین شاید برم کمی نقاشی کنم.

سه شنبه 9 جولای

سلام. آقای آرایشگر که داشت موهام رو کوتاه میکرد، کیف میکردم که دارم از شر این موهای اضافی خلاص میشم. سه چهار تا عکس از زوایای مختلف بهش نشون داده بودم  تا متوجهش کنم که  کوتاه که میگم  یعنی چی. هرچند بعدش بهم  پیشنهاد کرد که  جلوی موهام رو بطور غیر قرینه بلندتر نگه دارم و اگر خوشم نیومد بیام تا برام کوتاهش کنه.  وقتی کارش تموم شد کلی ازش تشکر کردم و خوشحالیم رو از نتیجه کار نشون داد م . و وقتی که  اومدم پول بدم دیدم از همیش10 دلار گرونتر شارژم کرده حالا نمیدونم ربطی به  ذوق زدگیم داره یا کلا قیمتش رو گرون کرده ؟ 

آرایشگاه و کارهای خونه که تموم شد وسائلم رو  گذاشتم توی ماشین و اومدم خونه کری. کری یکجورایی غمگین بود. یادم نیست حدود 27 سال پیش که جراحی داشتم شبش   چه حالی داشتم.غمگین بودم یا نگران، یا هیچکدوم. با همه غمگینیش  توی گلدون برای من گل گذاشته. و یادش بود که  برای دهمین ماهگردآشناییمون   که سه روز دیگه ست شام بریم بیرون . 

لباسهام ر توی کمد آویزون کردم. وسائل نقاشیم رو گذاشتم روی میز ناهار خوری. برای عینک و کامپیوتر و چیزهای دیگه ام جای مناسب رو پیدا کردم. فردا روز طولانیی هست. ساعت 5:30 باید بیمارستان باشیم. اینکه شب نگهش میدارن یا نه بستگی به شرایطش داره. بیمارستان تا خونه اش یک ربع بیشتر فاصله نداره. نزدیکیهای ظهر میام خونه مورفی رو میبرم پیاده روی و خودم هم ناهار میخورم.

دیگه چی؟ سریال ملکه شارلوت رو جدیدا تموم کردیم و همینطور فصل سوم بریجرتون. . از ملکه شارلوت خیلی خوشم اومد اگر ندیدین ببینین حتما.

خب همین دیگه تا بعد.


سه شنبه 9 جولای

سلام. تغییر همیشه من رو هیجان زده میکنه. مثل الان که دارم وسائلم رو جمع میکنم برم خونه کری. رنگها و وسائل نقاشیم روی میزه تا یادم بمونه ببرمشون. جارو برقی وسط اتاقه تا قبل از رفتنم خونه رو تمیز کنم.کری وجدانش ناراحته و فکر میکنه که با عمل جراحی و دوران نقاهت بعدش داره تابستون من رو خراب میکنه.  بهش میگم که سفر خوبی باهم رفتیم و تابستونم خراب نشده . در عین حال دارم فکر میکنم  قبل از تموم شدن تابستون یک برنامه سفر دیگه برای خودم ترتیب بدم. میتونه یک سفر به آتلانتا باشه برای دیدن خواهرزاده و خانواده اش، میتونه یک سفر با پسرم باشه به پورتوریکو یا یک جای دیگه. میتونه یک سفر به تورنتو باشه برای دیدن موفرفری، میتونه یک سفر ساحلی باشه با دوستام... باید برنامه ریزی کنم.

پسرم این روزها به من نزدیک تر شده. البته فقط به من! دیروز بهم تکست زد که مسموم شده. گفتم بیام پیشت؟ اول گفت نه و بعد گفت آره. رفتم پیشش و براش نوشیدنی هم بردم. خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم و یک عالمه حرف زدیم ،مثل اون قدیمها. برام از مسافرتش تعریف کرد واینکه دوست دارم یکبار هم با هم بریم؟ مثلا آخر تابستون؟ گفتم ببینم چی میشه . هدف من الان حفظ رابطه با پسرمه، اینکه رابطه اش با کری چطور باشه مرحله بعده. تلاش میکنم که وقتی با همیم نه نصیحیت و توصیه ای بکنم در مورد زندگیش و نه اینکه در مورد کری حرفی بزنم مگر اینکه بپرسه. مثلا وقتی روی تختش خوابیده و پرده بسته است میپرسم که پرده رو با زکنم؟ و وقتی میگه نه دیگه اصرار نمیکنم که بگذار نور بیاد و از این حرفها. پرده و کرکره بسته از چیزهاییه که من بهشون حساسم. درطول روز نیاز به نور دارم و اینکه بتونم بیرون رو ببینم. یا وقتی میبینم که مثلا اتاق نشینمنش نیاز به جارو داره، ازش میپرسم که حالا که حالت خوب نیست کاری هست برات انجام بدم؟ دوست داری اتاقت رو تمیز کنم؟ و اگر بگه نه دیگه نمیپرسم. یا وقتی میگم که مثلا دوست داری برای ناهارت غذای ساده درست کنم؟ و وقتی میگه نه. دیگه اصرار نمیکنم. اگر اونهم یاد میگرفت که مرزها رو رعایت کنه و به زندگی من دخالت نکنه و  اصرار و توصیه های مالی نکنه، مثلا اینکه تاون هاسوم رو بفروشم و خونه بخرم یا یک خونه رو تبدیل به دوتا خونه بکنم یا ماشینم رو بفروشم و ماشین برقی دیگه ای بخر م که مایل بیشتری بهم بده و یا توصیه های ورزشی که بهم میکنه... با هم هیچوقت مشکلی پیدا نمیکردیم.

وقتی گفت مریضه و خواست که برم ، بطرفش پرواز کردم و فکر کردم که مادر عجب موجود عجیبیه. پسرم بعد ازجدایی با پدرش تماسی نگرفت و پدرش احساس طرد شدن کرد ، بعد انگار نه انگار که بچه ای داره. مثل بچه ها قهر کردن و حتی حال پسرش رو از من هم نپرسید.

اما بین من و پسرم هرچی که پیش اومد، هرطوری که رفتار کرد، من رابطه رو حفظ کردم. به دو هفته یکبار تکست زدنها ادامه دادم، همیشه بهش اطمینان دادم که توی هر شرایطی، قهر یا آشتی یا هرچی، همیشه میتونه بهم تکنیه کنه و همیشه دوستش دارم و براش هستم! دیروز فکر میکردم که  در ارتباط با پسرم صبر باورنکردنی بخرج دادم!رابطه با اون  تمرین بزرگی بوده  برای اینکه  یاد بگیرم واکنشی برخورد نکنم ، قبل از حرف و رفتارم مکث کنم و  سنجیده عمل کنم،  و احساس و موقعیت دیگران رو درک کنم . 

ساعت یک بعدازظهر وقت آرایشگاه دارم. آرایشگرم نبود و این تنها وقتی بود که تونستم بگیرم. میخوام موهام رو کوتاه کوتاه کنم، کوتاهتر از همیشه. اینطوری خشک کردن و مرتب کردنش راحت تر میشه و تغییر خوبی هم هست.

ساعت 10 صبحه. کری وسائلش رو برد، مورفی رو هم برد. من هم  اول میرم سالن ورزش بعد میام خونه رو مرتب میکنم و بقیه وسائلم روجمع میکنم. فردا صبح زود باید بریم بیمارستان و شاید تا یک هفته یا بیشتر خونه اون باشیم، وقتی بهتر شد برمیگردیم اینجا. حالا این وسط کری سرفه هم میکنه. خودش فکر میکنه حساسیت یا عکس العمل به کلر زیاد آب استخره، نمیدونم. ولی اگر آدم موقع عمل سرفه کنه چی میشه؟  دست دکتر خط نمیخوره؟قرار شد در این مورد از دکترش بپرسه. لپ تاپم رو هم میبرم تا اونجا بتونم بنویسم. چیزهای دیگه این هم توی ذهنم هست اما بعدا در موردش مینویسم. فعلا همین.

شنبه 6 جولای

سلام. کری دار توی آشپزخونه یک چیزی درست میکنه، یک عالمه روغن داغ کرده و حلقه های پیاز رو اول توی آرد و ادویه و تخم مرغ می غلتونه و  سرخشون میکنه. میگه:" تو وقتی حوصله ات سرمیره کمدها و کشوهات رو ارگانایز میکنی و من آشپزی میکنم."  دارم توی ذهنم با  مهربونی تمرین میکنم که  تعارفش رو رد کنم.

صبح توی هوای دم گرفته و داغ تابستونی با دوستم "س" رفتیم پیاده روی طولانی،  اولین چیزی که بهم گفت که این که  وزن اضافه کردم ،  یکی دیگه از دوستهام هم گفته بود. از وقتی من با کری زندگی میکنم ، اون سالم تر میخوره ووزن کم کرده، من ناسالم تر میخورم و وزن اضافه کردم. مثلا من شکلات و تنقلات توی خونه نگه نمیداشتم، اون نگه میداره. من بعد از شام  چیزی نمیخوردم، اون خیلی از شبها پاپ کورن درست میکنه. حالا بیشتر از قبل  غذا بیرون میخوریم و چیزهای دیگه. با اینکه سعی میکنم ولی خب سخته، مخصوصا وقتی که آدم گرسنشه. دیگه با جدیت بهش گفتم که  شکلات و تنقلات  رو در درسترس و معرض دید من نگذاره و بهم تعارف  نکنه .

هوا چرا اینقدر گرمه؟ امروز 8:30  صبح پیاده روی رو شروع کردیم اما باز هم گرم بود، نمیشد نفس کشید .برعکس ونکوور که بعد از دو سه روز هوای آبری و بارونی از هوای گرم و آفتابی لذت مییبردیم.

اوه راستی چند روزی میشه که برگشتیم. اولا که هوا خنک بود، و بعضی روزها ژاکت بهاره میپوشیدیم.  هم ونکوور بشدت زیباست هم کوه داره و هم دریا و پراز پارکها و تریلهای زیباست. درختها از نوع درختهایی هستند که همیشه سبز میمونن یعنی چهره جنگلها کاملا متفاوته  و  با اطمینان میتونم بگم که  ونکوور هم از واشنگتن دیسی و هم از تورنتو بسیار زیبا تره، هرچند که هیچ جا حومه آدم نمیشه.

کری توی سفر خوب بود به خواسته های من اهمیت میداد و برای  همه چیزهایی که من میخواستم برنامه ریزی میکرد ، توی خرج کردن  هم راحت بود.  سفر باهاش بهم احساس امنیت و راحتی میداد . اما بعد یک جایی از سفر  به این  فکر کردم که آیا اگر تنهایی سفر میکردم خوشحال تر بودم یا نه؟ وجود کری به من امنیت و راحتی میده اما خوشحالی چی؟ کری آدم درستکاریه، آدم مهربون و راستگوییه، آدم منظم و مرتبیه مهم تر از همه من رو خیلی دوست داره و دوست داشتنش فقط به حرف نیست ، دوست داشتنش رو همه جوره نشون میده . بخاطر من میخواد توی دانشگاه کورس فارسی بگیره و.. اما چیزی که کمه  انرژی و هیجان حیاتی یا به اصطلاح zest هست. انگار که عواطفش  روی یک خط مستقیم حرکت میکنه. به اندازه من از چیزهای کوچک خوشحال نمیشه و شادی و هیجان باید از طریق من وارد این رابطه بشه. البته آمریکایی که من دیدم همه یک جورایی اینطورین.

کری ظرف حلقه های پیاز سرخ شده رو که بوی خوبی میده گذشته کنارم. میگه نوشیدنی چیزی مینوشی؟ میگم چای سرد. برام چای میاره. یک دونه حلقه پیاز میگذرام دهنم. میگه فقط میخوای امتحان کنی تو غذای سرخ شده دوست نداری. لبخند میزنم و میگم که دوست دارم ولی تصمیم دارم نخورم. میگه " منهم چون حوصله ام سر رفته بود درست کردم."

اما کمی از سیاست بگیم، این روزها خیلی ها از مکالمه ترامپ و بایدن حرف میزنن و عمیقا نگرانن که چی میشه.

قرار بود پسرم رو برای ناهار ببینم، کنسلش کرد. حالم گرفته شد رفتم نوردسترام رک خرید درمانی. برای خودم یک کلاه تابستونی خریدم و برای کری یک پیراهن ویک تیشرت پولو. بهش میگم باید بجاش دوتا تیشرت قدیمیت رو بدی برن. میگه خودت اون دوتایی رو که کمتر دوست داری انتخاب کن. وقتی داشتم توی نوردسترام رک دنبال لباس براش میگشتم یکهود دیدم که دارم توی لباسها دنبال اون   پیراهن پولوی آبی که یکبار  دیوید پوشیده بود و گفته بودم قشنگه میگردم!

چند روز پیش چهارم جولای بود، روز استقلال آمریکاد فکر کردم که پارسال این موقع چکار میکردم؟ وبلاگم رو که خوندم دیدم که مشغول دیت کردن با کرگ بودم! یک سال گذشت.  بعد فکر کردم که چقدر مکالمه با کرگ خوب و عمیق بود و دلم برای اینجور مکالمه ها تنگ شده اما خب، همه چیز رو نمیشه توی همه پیدا کرد.

خب بگذریم . کری سریال ملکه شارلوت رو شروع کرده برم ببینم. تا بعد.

سه شنبه 25 جون

سلام. ساعت 8 صبحه. کری رفته دکتر. مورفی دستهاش رو گرفته به صندلی من و ایستاده و با نگاهش داره بهم میگه   اون لپ تاپ رو بگذار کنار و من رو بغل کن که هم  نرمتر و هم قشنگترم. کل نیازهای مورفی خلاصه میشه توی  توجه و نوازش، غذا و آب و خوراکی و پیاده روی و بیرون رفتن. امروز صبح که کری می خواست ببرش پیاده روی،  مردد ایستاده بود و به من نگاه میکرد و منتظر من بود تا سه تایی با هم بریم پیاده روی، مورفی خیلی زود به رفتارهای جدید عادت میکنه، از وقتی تطعیلم خیلی اوقات دو تایی میبریمش پیاده روی و فکر کرده که این یک رسم جدیده. وقتی میخواستیم عادتش بدیم به خوابیدن روی کاناپه کوچک کنار تختمون، بهش برای تشویق یک تکه خوراکی مخصوص میدادیم. حالا یاد گرفته تا میاد توی اتاق ما میپره روی کاناپه تا خوراکی بگیره.

امروز خیلی کار دارم. نوسازی دستشویی که از دیروز شروع شده هنوز ادامه داره. اینهم از کارهایی بود که باید قبل از اجاره خونه انجام میدادم. کار مهم دیگه ای که باید میکردم فروش وسائل ورزشی توی زیرزمین بود که هنوز هم ادامه داره. وسائل ورزشی که میگم یعنی چندین ماشین بزرگ ورزشی  و چندین نیمکت ورزشی و کلی وزنه و دامبل و سه تا دوچرخه معمولی و دوچرخه ثابت و تردمیل و ...

حدودا نصف وسائل رفته و فروش هنوز ادامه داره. این وسط چیزهای دیگه ای رو هم که لازم نداشتم فروختم مثل یک لامپ رومیزی و دو تا تابلوی خیلی بزرگ اقیانوس و..

فردا میریم میریم فرودگاه، چمدونم رو هم باید ببندم. البته بعد از اینکه خرده کاریهای دیگه دستشویی تموم شد. دیگه چی؟

آهان راستی اولین مهمونی رو توی خونه مون دادیم، مهمونی برای Brunch . ;کری کلی پنکیک درست کرده بود  و بیکن و چیزهای دیگه. همه هم خیلی سر حال و خوشحال بودن شاید چون یک صبح آفتابی روز تعطیل بود. یکی از چیزهایی که توی زندگی با کری میبینم مخصوصا توی مهمونی که داشتیم اینه که کری به اندازه من خودش رو توی کارهای خونه و آشپزی مسئول میدونه، اینطوری نیست که احساس کنم  داره"به من کمک میکنه." توی زندگی با همسر سابق انگار من مسئول این کارها هستم و همه اش وظیفه منه و اون داره کمک میکنه و باید ازش قدردانی کنم بخاطر کمکش.

دوست جدیدی که اومده بود خونه مون میگفت  خونه تون به آدم احساس امنیت و آرامش میده. این تعریف یا تعارف از اینکه غذاها خوشمزه بود و خوش گذشت و اینها خیلی بیشتر بدلم نشست. میدونم این احساس آرامشی که دیگران احساس میکنن بخاطر  رابطه امن و احساس آرامشی هست که بین من کری  جریان داره.

 آشناییمون داره   به دهمین ماهش نزدیک میشه و چشم بهم بگذاریم میشه یک سال! کری با مهربونی و توجه مستمرش جای خودش رو توی زندگی و قلبم باز کرده ، توجه و محبتی که توی این مدت  اگر بیشتر نشده باشه ، کمتر هم نشده. حالا دیگه حضورش توی زندگیم اونقدر طبیعیه که انگار همیشه بوده... خب بگذریم. برم بکارم برسم.

دوشنبه 17 جون

سلام. ساعت دقیقا 1:54 دقیقه آخرین روزسال تحصیلی  2023-2024 هست. ایزی کنار من شسته توی یک دستش بستنی چوبیه و توی اون دستش موبایله منه و داره به موزیک مخصوص بچه ها گوش میده.

کامنت منجوق رو که خوندم و اینکه نوشته بود که از  مرگ میترسه. فکر کردم که  نزدیکترین توصیفی که از زندگی و مرگ توی ذهنم میاد امواجی هست که هرچیه به  ساحل نزدیکتر میشن کوچکتر میشن تا اینکه بالاخره توی یک نقطه تموم میشن، اما دریا هنوز ادامه داره. خب اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه اینه که منکه نباشم چه فرقی میکنه که دریا باشه یا نباشه؟ مرگ از این جهت ترسناکه که میل ذاتی به ادامه پیدا کردن داریم، البته موقعهایی که خوشحالیم و همه چیز آفتابیه.این میل به ادامه داشتن هم برای موجودی که فانیذو‌موقتیهدبکجورایی بدجنسی بنظر میادها. شماذاینطوری فکر نمیکنین؟

صبح یک بحث فسلفی هم با ایزی داشتیم. بهم میگه مامانم کجاست؟ میگم خونه ست. میگه خونه کجاست؟ میگم خیابون فلان. میگه خیابون فلان کجاست؟ میگم توی واشنگتن دیسیه. میگه واشنگتن دیسی کجاست؟ میگم توی ایالت متحده آمریکا. میگه آمریکا کجاست؟ میگم توی قاره آمریکای شمالیه. میگه قاره آمریکای شمالی کجاست؟ میگم توی کره زمینه. میگه کره زمین کجاست؟ میگم توی فضاست. میگه فضا کجاست؟ میگم نمیدونم! میگه بریم پیداش کنیم!


دیگه اینکه این  روزها مشغول فروش وسائل اضافی هستم خصوصا وسائل ورزشی که توی زیرزمین داریم. کری هم برنامه ریزی میکنه برای کارهایی که قبل از فروش خونه اش لازمه. خب همین فعلا برم.



جمعه 14 جوین

سلام. امروز دیگه شاهکارکردم، بجای 7 ساعت   7:13 دقیقه از خونه اومدم بیرون و چون ترافیک نبود بطرز عجیبی به موقع رسیدم . دوستم خانم ژ  با شلوارک و کلاه ورزشی اومده، قراره با کلاس سومیها برن داون تاون گردی. توی این هوای گرم؟ برای من رفتن به جاهای دیدنی واشنگنتن مثل یک مجازاته، بسکه با بچه های مدرسه رفتم و یا کلا هرکس اومده اینجا خواسته بره موزه و بنای یادبود و اینها.

از اون روزهاییه که نمیدونم چکار کنم. به شلی زنگ میزنم تا بالاخره همدیگه رو ببینیم. بعضی از روابط و دوستیها هستند که از یک سطحی بالاتر نمیرن یعنی رشد عمودی یا بگم رشد کیفیتی ندارن. چند وقت یکبار همدیگه رو میبینیم، گاهی تلفنی حرف میزنیم.. وقتی شلی بچه نداشت، یعنی بچه ای رو به فرزندی قبول نکرده بود امیدی به  توسعه رابطه مون بود . اما بعدش؟ نه! معاشرت با آدمهای بچه دار دردسر داره. مخصوصا که شلی وسواسیه و هر پرستار بچه ای رو نمیپسنده و میخواد بچه اش رو همیشه با خودش بیاره.  صبح بهش زنگ زدم دیدم فرصت خوبیه ، قرار شدبرای ناهار همدیگه رو این دور و برها ببینیم.این روزها همه سرگرم بسته بندی هستند و اگر زمان ناهارم طولانی تر بشه کسی متوجه غیبتم نمیشه. دیروزهم  از ساعت نزدیک یک تا 2:30 توی سالن ناخن بودم و  بعد با ناخنهای صورتی خوشگل دست و پا اومدم بیرون.

دیروز نهمین ماهگردمون  بود. به کری گفته بودم که شام نریم بیرون. رسیدم خونه یک کارت روی میز بود، خدا میدونه توی این نه ماهه کری چند تا کارت به من داده!  وقتی رسیدم داشتم از گرسنگی میمردم. پیشبند بسته بود و داشت  پیتزا درست میکرد. پیتزایی که کری درست میکنه از پیتزای بیرون بیشتر دوست دارم ،نونش  رو با  آرد سفید و آرد کامل گندم درست میکنه و حسابی برشته میشه. اولش  سالاد خوردیم و بعدش پیتزا با شراب قرمزی که بمناسبت ماهگردمون خریده  بود. دیروز  من  تصمیم گرفته بودم که بطور آزمایشی ببینم الکر زیاد چه اثری روم میگذاره.  مثلا 4 تا گیلاس یا بیشتر  بنوشم چی میشه؟ هیچوقت دچار Hangover  و حال بد بعد از مصرف الکل نشده ام و هیچوقت طوری نبوده که  نهفمم چی کار دارم میکنم یا کار عجیبی بکنم. اثر چهار تا گیللاس بهم خوردن تعادل موقع راه رفتن بود  اما همچنان خودم معتقدبودم که  فکرم خیلی خوب کار میکنه . هرچند بعدش کری بهم گفت که سه ساعت تموم پشت هم حرف زدم ! یادمه که وقتی داشتیم در مورد رابطه مون حرف میزدیم پرسیدم که آیا به  ازدواج فکر میکنه یا نه؟ نه اینکه توی گفتنش کنترل نداشته باشم، اما تصمیم گرفته بودم  که بپرسم. بعد اون به من گفته بود  که معلومه که به ازدواج فکر میکنه اما میترسه که حرف زدن ازش من رو فراری بده! دیگه اینکه توی همون حالت داشتم  از بدنم معذرت خواهی میکردم و اینکه میدونم که  الکل زیاد   اصلا براش خوب نیست و توضیح میدادم که این بار  میخواستم آزمایش کنم ببینم چی میشه و دیگه تکرارش نمیکنم و ضمنا از ذهنم هم کلی تشکر میکردم که اینقدر خوب کار میکنه!!

اما ترازو، من 127 پوند هستم الان! درسته میدونم بخشیش عضله ست که قبلا نداشتم ولی نه همه اش. مثلا فرض کنیم دو پوندش عضله ست؟ بقیه اش چی؟ باید حواسم به رژیم غذاییم باشه.

دیروز که حرف میزدیم به کری میگفتم ببین، این همون  آینده ای هست که بهش فکر میکنی. آینده همینه! نمیدونم از کی و چه سنی، ولی من الان حال آدمی رو دارم که انگار باید وسائلش رو جمع و جور کنه. مثل کسی که بلیط قطاری روگرفته و آماده رفتنه. منظورم اینه که با اینکه دوست دارم تجربه های جدید رو امتحان کنم و زندگی رو دوست دارم، ولی فکر کردن به مرگ و رفتن برام اونقدر عادی و طبیعیه که نگو. شما ها هم اینطوری هستین؟

ساعت نزدیک 10 هست  و من بازهم گرسنمه! الان بیشتر از 6 ماهه که این برنامه روزه پاره وقت رو ادامه میدم. یعنی بعد از شام چیزی نمیخورم تا ناهار فرداش و باهاش کاملا راحت بودم. اخیرا چند روزیه که گرسنه میشم. شاید چون توی محل کار زیادی ریلکسیم و کارمون تموم شده؟ نمیدونم. الان یکی از اعضای انجمن خانه و مدرسه بهم یک پاکت داد حاوی 115 دلار به منظور قدردانی آخر سال! فکر کنم باهاش برای خودم پیراهن بخرم؟ یا دیگه چی؟ نمیدونم. خب همین تا بعد.

همین فعلا تا بعد.


پنجشنبه 13 جون

سلام. دو سه روزی بود که بشدت مضطرب بودم. میشه گفت الان خوبم. میگن وقتی مضطربی دنبال علت نگرد، موقع مناسبی برای تجزیه تحلیلی نیست. با خودت مدارا کن تا بگذره! امروز تونستم مثل یک ناظر عاقل از بیرون به احساساتم نگاه  کنم. تا وقتی اون ناظر عاقل ( عاقل کلمه مناسبی نیست ولی کلمه دیگه ای پیدا نمیکنم!) هست همه چیز خوبه. کسی که با وجود همه آشفتگیهات میتونه از بیرون با آرامش تماشا کنه و بگه که اشکالی نداره اگرامروز مضطرب هستی .الان که می نویسم یکی از بچه ها داره (Morning announcement ) پشت بلندگو حرف میزنه.  هر روز اول صبح جملات تاکیدی مثبت رو میگه تا بقیه بچه ها تکرار کنن، بعد یک سری توصیه ها در مورد تمیز نگه داشتن مدرسه و اینها و اسم کسانی که تولدشونه رواعلام میکنه و چیزها ی دیگه و  بعد هم منوی غذای کافه تریا رو اعلام میکنه،  انگار که بچه ها گزینه دیگه ای هم دارن، مثلا اگر دوست نداشتن برن یک رستوران دیگه؟ 

امروز field day هست. بچه ها از صبح توی حیاط مدرسه برنامه های تفریحی ورزشی دارن.  براشون یک ماشین بزرگ زرد رنگ که روش عکس کارتونی حیواناته جلوی در عقبی مدرسه پارک کرده و من می تونم از پنجره اتاقم تماشاش کنم. به خانم ژ میگم تنها قسمتی که از این روز دوست دارم همین ناز کردن حیواناته . حیوانات مزرعه ای و یک سالی مار و عقرب و سوسمار هم  آورده بودن، من مار و سوسمار رو انداختم روی شونه ام و باهاشون عکس انداختم. خیلی از معملها امروز شلوارکوتاه پوشیدن و تی شرت و کلاه ورزش سرشون گذاشتن. برای بچه ها توی حیاط مدرسه   پشمک و پاپ کورن درست میکنن و برای پیتزا میخورن و بعدش بستنی .  برای من خانم ژامروز یک روز گرم  وطولانی تموم نشدنیه البته بغیر از قسمت حیواناتش.

خانم ژ میخواد به بهانه گرفتن جعبه برای بسته بندی آخر سال بره Costco. کارت کاستکوی من خیلی وقته باطل شده و چند سالیه که نرفتم و دلم برای کاسکو رفتن تنگ شده. کار دیگه ای که امروز میتونم بکنم اینه که وقت ناهارم برم سالن ناخنی که نزدیک مدرسه ست و نگران یکمی دیر شدن نباشم و ایندفعه ناخنهای پام رو هم درست کنم. وقتی میگم ناخن پا یاد کری میفتم. وقتی بهش میگم توی فارسی کلمه ای  معادل toe نداریم ، بنظرش خیلی خنده دار میاد و قاه و قاه میخنده  از اینکه ما میگیم :foot finger. 

دیشب پسر کری اومد. دو روز پشت هم! کری خیلی سعی میکنه من وپسرش رو بهم نزدیک تر کنه. مثلا اگر با هم برن قدم بزنن اصرار میکنه که بیاد تو تا بامن سلام و علیک کنه! درحالیکه واقعا لازم نیست، این  چیزیه  طبیعی اتفاق بیفته یا نیفته.

به کری میگم تو فکر میکنی ما هنوز داریم دوران ماه عسل رو میگذرونیم؟ میگه آره ولی میتونه خیلی طولانی باشه.

توی یک جا خوندم که دو سال اول یک رابطه هنوزدوران ماه عسل هست. من فکر میکردم که مثلا یک سال اول دوران ماه عسل هست که دو طرف خوش و خندان هستند. میدونم که اینها هیچکدوم دقیق نیست و همینطوری یکی یک چیزی گفته ولی کلا، میشه کاری کرد که دوران ماه عسل طولانی بشه و همیشه ادامه داشته باشه؟ فکر کنم به تلاش طرفین بستگی داره.

مثلا خود من، خب اون اوایل بیشتر بخودم می رسیدم. با اینکه تلاشم رو میکنم  ولی خب وقتی با کسی زندگی میکنی، کم کم تو رو توی حالتهای مختلف میبینه دیگه. حواسم باشه که همیشه تلاشم رو بکنم. خب دیگه همین. برم ببینم بیرون چه خبره.


چهارشنبه 12 جون

سلام. خیلی وقتها یاد نوشتن میفتم، ولی خب واقعا وقت نمیشه، مخصوصا سر کار که  این روزها بیشتر وقتم  به جمع و جور کردنهای آخر سال میگذره، هم بسته بندی وسائل و هم کامل کردن مدارک بچه ها و کارنامه ها و اینها.

از صبح گرسنمه ، فکر کنم چون چند روزه که  برای وعده های اصلی غذا سالاد داریم و احتمالا دارم کم غذا میخورم .توی مدرسه بوی خوبی پیچیده. من بعد از کووید هنوز بوها رو خوب تشخیص نمیدم، فقط میتونم بگم بویی شبیه شیرینیه.  گرسنمه و از اون موقعهاییه که اگر خوراکی دم دستم باشه به احتمال زیاد میخورم . شاید هم بوی  غذای سرخ شده ست؟ امرو ز فارغ التحصیلی پنجمیها بود، من توی اتاقم مشغول بودم و نرفتم. هیچکدوم از بچه هایی که من باهاشون کار کرده بودم جزوپنجمیها نبودن برای همین چندان برام مهم نبود. فقط من و خانم ژ رفتیم توی راهرو و موقعی که رد میشدن براشون هورا کشیدیم.بعضی از دخترها پیراهن ساده تابستونی پوشیده بودن وبعضی ها در حد یک عروسی لباسهای زرق و برق دار.

 کارهام تقریبا تموم شده فقط مونده بسته بندی، البته اگر سر و کله کارهای جدید پیدا نشه! مثل خانواده این پسر کوچولوهه که گفتن با آی ای پی مشکل دارن! واقعا دیگه حوصله هیچ میتنیگی رو ندارم.

اما زندگی خودم این روزها، به آرومی جریان داره. مدتیه که برگشتم خونه خودم. گفته بودم؟ تصمیم گرفتم که تا آخر تابستون خونه ام رو اجاره بدم و با کری  بریم یک جایی نزدیک تر به داون تاون که به محل کارم هم نزدیکتره اجاره کنیم. 

یک کارهایی باید توی خونه انجام بشه ، تعمیر بعضی چیزها، خالی کردن زیرزمین از وسائل ورزشی و اینها، تلفنهایی که باید زده بشه و مهمتر از همه پیدا کردم مستاجر مناسب.

کری تصمیم داره خونه اش رو بفروشه و این روزها گاهی میره وسائلش رو جمع و جور میکنه و تکلیف درو ریختنیها و اونهایی که میخواد نگه داره رو مشخص میکنه. احساس میکنم رفتن به خونه و زیر ورو کردن وسائل غمگینش میکنه. از طرفی نمیخواد اونجا زندگی کنه و از طرفی دل کندن براش سخته.

برنامه ورزشم ادامه داره. پرفکت  و عالی نیست ولی ادامه میدم. یعنی مثلا شده بعضی روزها خسته بودم نرفتم  ولی نوبت بعدی رو رفتم. یعنی کلا راضی هستم و سعی میکنم از خودم در این مورد انتقاد نکنم.

هایکنیگهای آخر هفته هم ادامه داره. صبحها توی ماشین به جملات تاکیدی مثبت و موزیک و رادیو گوش میدم و موقع برگشتن توی ماشین پادکست گوش میدم که حوصله ام سر نره. کتابی که میخونم... نه چندان. انگیزه چندانی برای خوندنش ندارم.  

دیگه اینکه من و کری روتنیهای خودمون رو کم کم شکل میدیم. مثلا من سعی میکنم صبحها اونقدر زود بلند بشم که بتونم قبلا از رفتن با هم توی بالکن قهوه بنوشیم و کمی حرف بزنیم.  این موقعها مورفی که تازگی سلمونی رفته و خیلی هم خوشگل شده یا روی پای من می شینه و یا روی پای کری. عصرها که میام خونه با هم شام میخوریم معمولا حدود ساعت 6 یا زوتر. بعدش من میرم سالن ورزش، کری گاهی صبحها میره  شنا و گاهی هم با من میاد.  شبها با هم میوه میخوریم و فیلم و سریال میبینیم یا حرف میزنیم . شبها قبل از خواب سعی میکنیم کمی کتاب بخونیم. جمعه ها پیتزا میخوریم. هفته ای یکبار موقع فیلم دیدن پاپ کورن درست میکنیم. هفته ای یکبار میریم بار . روزهای تعطیل من مثل سابق میرم هایکنیگ گاهی با کری و  گاهی تنهایی.آخر هفته ها میریم بیرون غذا میخوریم و سعی میکنیم فعلایت تفریحی پیدا کنیم. راستی فردا سالروز نهمین ماه آشناییمون هست. سه ماه دیگه میشه یک سال! باور کردنش سخته نه؟

میخوام برای روز پدر از قول مورفی برای کری هدیه و کارت بگیرم. اون توی هر موقعیتی برای من یک کارت تبریک مناسب میگیره. آخر هفته تولد پسر کری هم هست. هدیه اش رو قبلا گرفتیم. 

هوا گرم شده این روزها سعی میکنم بجای لباس خریدن، قدر لباسهایی رو که دارم بدونم و   خوب ازشونه استفاده کنم مثلا همه پیراهنهای تابستونیم رو به نوبت بپوشم. یعنی دارم سعی میکنم چیزهایی رو که دارم  دوست داشته باشم. خب دیگه وقتشه که وسائلم رو جمع کنم برم خونه. خدا کنه ترافیک سنگین نباشه. فعلا همین.



یکشنبه 2 جون

سلام. صبح یکشنبه ست. مورفی روی کاناپه کنار من نشسته. چتریهاش  حسابی بلند شده و  میریزه توی چشمهاش، هفته دیگه باید بره سلمونی. کری داره ویتامینهاش رو برای هفته ارگانایز میکنه،  و الکسا برامون از بیانسه چیزی پخش میکنه، یک یکشنبه صلح آمیز و بدون نگرانی و دغدغه ست.

آخرهفته خوبیه . جمعه  کری با مترو  اومد مدرسه ما و از اونجا   با ماشین من رفتیم ساختمون غربی موزه هنر، که اون دفعه با هم ندیده بودیم.  تازگیها  به ابرها بیشتر از همیشه نگاه میکنم، هم توی نقاشیها و هم توی آسمون. بعد از موزه رفتیم  غذا خوردیم  و از اونجا رفتیم باغ مجسمه ها که دوستم برای کنسرت بلیط گرفته بود. این روزها کلا راحت تر از احساساتم حرف میزنم. به دوستم میگم که تنها کسیه که از دوران دانشجویی با من خاطره مشترک داره و چقدر برام مهمه و دوستش دارم. دوستم میگه که ما توی مقاطع مختلف زندگی با هم برخورد میکنیم انگار که قراره توی زندگی هم باشیم. راست میگه. خیلی از چیزهایی رو بعد از ازدواج با هاچ از دست داده بودم  به زندگیم برگردوندم، دوستم "آ" هم یکی از اونهاست .  ایران  بودیم و تازه ازدواج کرده بودم ، هاچ دوست نداشت که با "آ" و همسرش رفت و آمد کنیم و ارتباطمون کم کم قطع شد و  حالا اونور دنیا  من  و کری با "آ" و همسرش معاشرت میکنیم، دنیای عجیبیه! بعد از ازدواج با هاچ کوهنوردی و طبیعت گردی های من قطع شد ه بود و حالا با دوستی که هم  اسم دوست دوران کوهنوردیمه میریم کوه. دوستی که با ازدواج با هاچ از دست داده بودمش.

چند روز پیش توی مدرسه وقتی میخواستم به دوستم زنگ بزنم اشتباهی به مادر هاچ (مادر شوهر سابق) زنگ زدم و اون با خوشحالی برام پیغام گذاشت و منهم  دلم نیومد که بگم اشتباهی زنگ زدم و کلی حرف زدیم.  بهش گفتم که سال گذشته کشف کردم که هاچ  9-8 سال پیش ازدواج کرده و احتمالا علت قطع رابطه ناگهانی و بدون مقدمه اش با مادر ونابرادریهاش همین بوده. بعد هم گفتم که از زنش هیچ بک گراندی توی آمریکا ندیدم و احتمالا خارجیه. مادر هاچ  اروپا زندگی میکنه ، کلی اصرار کرد که برم و بهشون سر بزنم و از این حرفها. اگر پسرم علاقه ای به معاشرت با مادر بزرگش داشت حتما میرفتم. خب دیگه چی؟

دیروز یک هایکنیگ خیلی خو ب  7 مایلی رفتم و  همه سه ساعت رو با "س" حرف میزدیم و بعد هم دعوتش کردم خونه مون ، برای  همبرگر ذغالی که کری قرار بود برام درست کنه.  قبلش به کری تکست زدم که راحته که س هم بیاد که گفت بله و غذا هم به اندازه کافی داریم و کلا عصر شنبه خوبی بود.

دیگه چی؟ آهان وقتی عصری داشتیم با کری میرفتیم بیرون کلید توی خونه جا موند و ما موندیم بیرون ناچار شدیم از همسایه ها کمک بگیرم. آخرش همسایه بغلی رفت توی بالکن ما و از پنجره که باز بود اومد توی خونه و در رو باز کرد. اما نکته جالب اینه که چقدر هردمون خونسرد و آروم بودیم. و هیچکدوم احساس بدی اون یکی نمیدادیم که مثلا تقصیر تو بود که کلید جاموند و اینها. شاید هم  اکثر  زن و شوهر ها و زوجها اینطورین با هم ، ولی برای من که سالها با آدمی زندگی کرده بودم که همیشه توی همه چیز دنبال مقصر میگشت این تجربه خوشایند و متفاوته.  خب همینه دیگه برم . تا بعد.

جمعه 31 می

سلام. هم اتاقی سابق که یادتونه؟ خواننده های قدیمی احتمالا یادشونه. خب من و این همکار اپیزودهای زیادی از خاطرات ناخوشایند با هم داریم. یعنی از 10 سال پیش که من کارم رو اینجا شروع کردم بارها با هم مشکل پیدا کردیم و هر بار موفق شدیم که رابطه رو دوباره برقرار کنیم و باز به محض اینکه بدلیلی کار مشترکی باهم پیدا کردیم، مثلا هم اتاقی شدیم دوباره آبمون با هم توی یک جوی نرفته. یعنی بعضی آدمها کلا نباید با هم کار کنن.  هیچی! میخواستم بگم الان دورانی هست که دوباره توی راهرو بهم سلام میکنیم و لبخند میزنیم و حتی بخاطر مشکلات مشترک کاری با هم ابراز همدردی میکنیم، مثلا اینکه الان که تقریبا آخر ساله و بچه ها دارن برای فارغ التحصیلی و برنامه های تفریحی آخر سال آماده میشن و یا اینکه تست میدن، هنوز دومین ارزیابی سالانه مون انجام نشده!

امروز طبق معمول ساعت 6 ساعتم زنگ زد. اما نمیدونم چی شد که وقتی چشمام رو باز کردم 6:30 بود، دیگه وقت نبودکه با کری توی بالکن صبحونه بخوریم. لباس که پوشیدم دیدم کری اومده بالا، میگه برای ناهارت ساندویچ بادوم زمینی میخوری یا ساندویچ بوقلمون؟ میگم بوقلمون. وقتی میخوام برم یک نایلون میگذاره توی ساک غذام. نگاه میکنم میبینم علاوه بر ساندویج برام یک بسته کوچولو بادوم ویک سیب و پرتقال و کمی گرنولا هم گذاشته. اینکارش خیلی خیلی بدلم میشینه. ازش یک عالمه تشکر میکنم و میگم هیچوقت کسی اینطوری برای من ناهار بسته بندی نمیکنه، حتی خودم.

دیشب بعد از اینکه شام خوردیم و اینا من رفتم سالن ورزش. کری قرار بود با پسرش که نزدیکیهای من زندگی میکنه برن پیاده روی .وقتی برگشتم، دیوید هنوز اونجا بود. کری دو تا پسر داره. من با پسر بزرگش که با همسرش زندگی میکنه احساس راحتی بیشتری میکنم. اونهم با من راحته. اما با پسر کوچکترش دیوید نه. دیوید رابطه خیلی نزدیکی با مادرش داشته ،  معلومه که داره سعی میکنه برای ایجاد صمیمیت ،اما با من راحت نیست. من هم  هنوز نمیدونم باید چی باشم؟ یک دوست هم سطح؟ یک بزرگتر؟ نمیدونم واقعا. دیروز اما همه چیز بهتر بود. وقتی رسیدم توی اتاق نشیمن نشسته بودن. براش هندوانه خنک بردم. بعد حرف از نقاشی و اینها شد. عکس نقاشیهاش رو بهم نشون داد و از ورزش و اینها حرف زدیم.

ته نگاهش نسبت به قبل اطمینان بیشتری رو میدیدم. 

دیگه چی؟ دیگه اینکه دیروز دوستم زنگ زد. گفت لاتاری برده؛ این رو که گفت من با خوشحالی گفتم چقدر؟ بعد گفت بابا پول نبردم که اسم نوشته بودم برای یک کنسرت و 4 تا بلیط بردم گفتم اگر دوست دارین با هم بریم ببینیم. حالا امرو زقراره کری باید نزدیک مدرسه من بعد اول بریم موزه هنر قسمت کلاسیکش که اون دفعه ندیدیم و بعد شام بخوریم و بعد باهم بریم کنسرت. 

کودکستانیها دارن برای مراسم فارغ التحصیلی آماده میشن. ما کلا اینجا 3 مدل فارغ التحصیلی داریم. کلاس پنجمیها که از مدرسه میرن، کودکستانیها که میرن کلاس اول و بعد کلاسهای پیش -کودکستانی که میرم کودکستان. همیشه مراسم فارغ التحصیلی من رو به یاد روزی میندازه که برای مصاحبه اومدم اینجا. پارکنیگ شلوغ بود و خانواده ها با ماشنیشون جلوی ماشنیم رو بلاک کرده بودن.

چقدر حرف زدم. برم به کارهام برسم دیگه.


پنجشنبه 30 می

سلام. پست قبلی رو اشتباهی توی وبلاگ قبلیم منتشر کرده بودم، الان آوردمش اینجا.

پنجشنبه صبحه. اگر صبحها دیرتر از 6 بیدار نشم، فرصت دارم که کمی نرمش کنم، بموقع آماده بشم و قبل از رفتن توی بالکن با کری قهوه بنوشیم. صبح هوا خنک بود و بجای پیراهن رنگارنگ تابستونی که دیشب انتخاب کرده بودم، شلوار جین مشکی پوشیدم با تاپ راه راه سیاه و سفید و روش یک کت بلند یشمی.

این روزها بساط نقاشی من و کری روی میز ناهارخوری پهنه. تمرکز من اینه که بتونم یک آسمون و ابرهای خوشگل بکشم. ویدئوهای یوتوب رو نگاه میکنم تا به شیوه کشیدن ابر آشنا بشم. به کری میگم وقتی ابر و آسمون رو یاد گرفتم، روی کشیدن دریا واقیانوس کار میکنم و بعدش درخت و جنگل

آسمونم حاضره امروز کشیدن ابرها رو شروع میکنم.

راستی هتل هم برای ونکوور گرفتیم. کلا سفر به کانادا مثل سفر به اروپا هیجان زده ام نمیکنه چون قبلا تورنتو بودم وکلا مشترکات بین کشورهای آمریکای شمالی زیاده. و شاید هم نمیخوام زیاد هیجان زده باشم برای اینکه این مدت بخاطر نوبت دکتر و غیره، دوبار سفرمون روکنسل کردیم.

یک نکته بی ربط، اینکه هدف مردها توی زندگی خوشحال کردن همسر/پارتنرشون هست. برای همین بهترین راه برای اینکه خوشحالشون کنیم و  برای استحکام رابطه مهمه که بهشون نشون بدیم تلاششون برای خوشحال کردنمون موفقیت آمیز بوده.

نشون بدیم، کوچکترین تلاشی رو که میکنن میبینیم وبراش ارزش قائلیم.

من خودم گاهی یادم میره این چقدر با ارزشه که کسی  صبحها حواسش هست که دیرم نشه و قبل از اینکه بیام پایین قهوه ام رو برام آماده میکنه و یا اینکه ازم میپرسه شام چی دوست داری درست کنم؟ کسی حواسش به چیزهایی که میگم هست. مثلا اگر بگم باید بالکن رو تمیز کنم و این گلدونهای خالی رو بندازم بیرون، فرداش میبینم بدون اینکه ازش خواسته باشم بالکن رو تمیز کردو گلدونها روانداخته توی کیسه زباله. کری تقریبا هر روز ازمن میپرسه که آیا باهاش خوشحال هستم یا نه؟ و هر روز اقلا یکبار بهم میگه که دوستم داره.

اگر من غمگین باشم اون فکر میکنه که نتونسته توی خوشحال کردنم موفق باشه و من براش توضیح میدم که مثلا خسته ام یا توی مدرسه روز طولانیی داشتم.و..

امروز ساعت 2 میرم خونه . قراره یکی بیاد و دستشوییها رو نگاه کنه. اگر بخوام خونه ام رو اجاره بدم باید یک سری تغییراتی بدم و بعضی چیزها رو مرتب کنم. 

خب همین دیگه برم بکارم برسم. راستی از سال تحصیلی 12 روز بیشتر نمونده.

چهارشنبه 29 می

سلام.یک عالمه نوشته نیمه تموم دارم که فرصت نکردم تمومشون کنم و بصورت چکنویس موندن و بعدکه رفتم سراغشون دیدم که حالم عوض شده و میلی به تمون کردنشون ندارم.

دارم فکر میکنم ااین روزها نگیزه ام برای نوشتن چیه ؟ ثبت کردن زندگیم؟ انگار که اگر اینجا ننویسمش بدون اینکه اثری بگذاره تموم شه و رفته؟ میل و پافشاری  به ادامه دادن چیزی که شروع کردم؟ میل به بیان کردن خودم؟ تعهد به نوشتن؟

آدم وقتی حالش خوبه و خودش رو دوست داره اطرافیانش رو هم بیشتر دوست داره. اینکه میگن دوست داشتن خود، شرط دوست داشتن دیگرانه واقعا درسته. مثلا من وقتی که روز خوبی ندارم کری رو کمتر دوست دارم  و به انتخابم شک میکنم و به چیزهایی فکر میکنم که بهم حق میده از دستش ناراحت باشم، به چیزهای کوچک، مثلا چی؟ مثلا ادامه دادن به پوشیدن شلواری که بهش گفتم براش گشاد شده و حتی با کمربند هم خوب بنظر نمیاد. دیگه چی؟ عوض نکردن ماشینش. البته عوض نکردن ماشینش میتونست اصلا برام مهم نباشه اگرهر چند وقت یکبار نمیگفت که میخواد ماشینش رو عوض کنه. دیگه چی؟ همین  فعلا، چیز دیگه ای به ذهنم میرسه.حتی چیزهای کوچک هم تواحساس آدم مهمن. مثلا وقتی قهوه صبحش  رو نخورده  یا کمتر خوابیده ، یا گرسنه ست ، همه اینها توی دوست داشتن خودش و دیگران موثره.

وقتی خوشحالم و خودم رو دوست دارم و قهوه صبحم رو خور دم به چیز های خوب فکر میکنم. اینکه کری هنوز برام گل میخره تا توی گلدونها همیشه گل تازه باشه. با اینکه دوتا گلدون ارکیده داریم که هردو  گل دارن اما اونها حساب نیست. یا اینکه هنوز صبحها زودتر از من میره پایین و برام قهوه درست میکنه. یا روزهای تعطیل برام صبحونه درست میکنه یا اینکه ماهگرد آشناییمون یادش نمیره یا اینکه مرتبا بهم ابراز علاقه میکنه و هرچی که میگم و میخوام یادش میمونه و اینکه هیچوقت با لحن دستوری حرف نمیزنه یا هیچوقت سر چیزهای کوچک بحث نمیکنه و رفتارش احترام آمیزه و هزار تا رفتار خوب دیگه.

کری دیروز غمگین بنظر میرسید. ازش میپرسم که چی شده. میگه ناراحته از اینکه تابستون من رو با عمل جراحیش خراب میکنه. بهش میگم که تابستون من خراب نمیشه. قبل از عمل جراحی سفرمیکنیم .  دیشب بلیط هم  گرفتیم که بعد از تعطیل شدن مدارس بریم ون کوور،امیدوارم برنامه این سفر دیگه بهم نخوره. ون کووراز اون جاهایی هست که همیشه دلم میخواست ببینم، ترنج عزیز هم ون کوور زندگی میکنه و احساس میکنم اونجا یک دوست قدیمی هم دارم. دلیل دیگه اش هم اینه که برادر کری که سالهاست ندیدش ،اونجا زندگی میکنه. اما برادر کری، برادر کری توی  نوجوانی به کانادا مهاجرت کرده و سعی کرده سی تیزن شیب آمریکاییش رو  لغو کنه.نمیدونم دقیقا علتش چیه. شاید چون توی نوجوانی اعلام کرده که "گی "  هست و جامعه اون زمان مخصوصا توی  ایالتی که زندگی میکرده آمادگی پذیرش این مساله رو نداشته و باهاش خوب تا نکردن، یا شایددلائل سیاسی باعث شده که بخواد آمریکایی بودن رو مثل لباسی که بهش نمیاد از تنش در بیاره و بجاش تبعیت کانادا رو بپذیره؟ نمیدونم.

ا زکارهای خوب دیگه ایم اینه که  شبها هنوز کتاب میخونم. دیروز هم رفتم سالن ورزش خودم که نزدیک خونه ست. همه اش فکر میکردم که اون مربی ورزش خصوصی سر وکله اش پیدا میشه و میگه که میخوام باهاش جلسه بگیرم یا نه. شاید از هفته دیگه دوباره ادامه بدم. فعلا میخوام بحال خودم باشم و کسی بهم کاری نداشته باشه. خب همین برم به کارم برسم.


جمعه 24 می

سلام. نمیدونم دوباره چه بلایی سر اینترت آوردن که نمیتونم با ایران حرف بزنم. برای کری که میگم اولش فکر میکنه مشکله تکنولوژیه و فکر میکنه ایران مشکل تکنولوژی داره. میگم نه بابا عمدا کاری میکنن که اینترنت کند بشه وکار نکنه!

امروز آخرین روزیه که اینجا هستیم و فردا صبح خونه رو تحویل میدیم و برمیگردیم . از طرفی خوشحالم که میرم خونه ام و از طرفی دلم برای زندگی توی آرلینگتون تنگ میشه. 

راستی گفتم که با کری رفتیم Paintbar?. یک کارگاه نقاشی/بار  بود که برای سه ساعت  وسائل نقاشی دراختیارمون قرار می دادن و یک مدل تا از روش نقاشی کنیم و بعد نقاشیمون رو باخودمون بیاریم خونه. غیر از ما 7-8 زوج دیگه هم اومده بودن. همزمان  میتونسیتم شراب و قهوه و خوراکی هم سفارش بدیم. کلا خیلی خوش گذشت مخصوصا که من و کری با هم همزمان یک فعالیت مشترک انجام میدادیم .بعد هم  ساعت  9 شب هم هردو تابلو بدست خوشحال و خندان بطرف ایستگاه اتوبوس حرکت کردیم. خوبی آرلینگتون اینه که با یک اتوبوس میشه راحت و سریع همه جا رفت. نتیجه این کلاس این بود که هردو تصمیم گرفتیم وقتی یک آپارتمان دو خوابه گرفتیم یک اتاق رو بگذاریم برای نقاشی. 

خب دیگه چی؟ امروز فکر میکردم که چرا بعضی از ما ایرانیها اینقدر به قضاوت دیگران اهمیت میدیم یعنی در مقایسه با آمریکاییهایی که من میشناسم. نه اینکه اونها اهمیت ندن، هرکسی به درجاتی اهمیت میده ولی مدلش فرق میکنه. مثلا دوستهای ایرانی من از اینکه عکسشون رو توی وبسایتهای دیتینگ بگذارن اجتناب میکنن و میترسن که کسی ببیندشون. یا از چیزهای شرمنده هستند که هیچ دلیلی برای شرمندگی وجود نداره براش. بعدادرموردش مینویسم. باید برم فعلا. 

خب تا بعد...


سه شنبه 21 می

سلام. صبح که اومدم بعضی از بچه لباس خوشگل پوشیده بودن،فهمیدم که کلاس پنجمیها میرن  "کندی سنتر". خیلی ازمعلمها هم لباس رنگارنگ تابستونی پوشیدن.  از وقتی اومدم آرلینگتون پام رو توی هیچ مغازه لباس فروشی نگذاشتم، و در عوض کلی رستوران و کافی شاپ وبستنی فروشی رفتم. سعی میکنم از لباسهایی که دارم استفاده کنم و چیز اضافه ای نخرم، اما دلم یک لباس رنگارنگ و خوشگل تابستونی میخواد.

این آخر هفته اینجا مونده و سعی میکنیم از روزهامون استفاده کنیم. به کری میگم امروز از اون استودیوی نقشای وقت بگیره که بریم کمی اونجا رنگ بازی کنیم. چهارشنبه قراره  کری وقت ناهار بیاد مدرسه و  با هم بریم ناهار بخوریم. 

راستی دیشب وسائل نقاشیم اومده باید امروز برم از "میل باکس" برشون دارم.

جمعه شب باید وسائلمون روجمع کنیم و شنبه برگردیم خونه من. اینجا رو دوست دارم؛ ولی خونه ام رو هم دوست دارم.اولین خونه ای هست که مال خود خودم بوده و بعد از جدایی خریدم.

کری بارها ازم میپرسه که میخوام همیشه باهاش بمونم و من معمولا میگم تا وقتی که همدیگه رو دوست داریم و خوشحالیم !

دیروز یک فیلمی بود در مورد زن و مردی که دوست بودن و مرده خواستگاری میکنه و زنه میگه نه، با اینکه دوستش داره ولی قصد ازدواج نداره. میدونم وقتی این فیلم رو با هم میبینم هردو به این موضوع فکر میکنیم. شاید کری فکر میکنه که اگر از من تقاضای ازدواج کنه من قبول میکنم یا نه؟ و من فکر میکنم که آیا احتمالش هست که مثلا توی اولین سالگرد آشناییمون ازم تقاضای ازدواج کنه؟ اما خب در موردش حرف نمیزنیم. خودم هم نمیدونم واقعا این رو میخوام یا نه. شاید دو طرف وقتی فکر میکنم بهم قولی ندادن؛ برای نگه داشتن همدیگه هنوز تلاش میکنن، اما وقتی قول دادن که با هم بمونن وهمه چیز رسمی شد دیگه دست از تلاش کردن برمیدارن. شاید همون هول و ولای اینکه طرف میمونه یا نه باعث بشه که رابطه تازه بمونه؟ نمیدونم.

خب برم به کارم برسم.