سلام.نتیجه آزمایش خونم رو امروز آنلاین چک کردم و بطور باورنکردنیی خوشحال کننده بود. A1C که دفعه قبل 5.7 و پیش دیابتی بود بعداز 8 ماه برگشته به 5.5. و کلسترول بد و کل کلسترولم هم در محدوده طبیعی قرار داره الان. خیلی ها بهم میگفتن که بالا رفتن کلسترول و قند ژنتیکیه و با تغییر رژیم غذایی درست نمیشه، ولی شد! چکار کردم؟تغییرات کوچک توی روتین غذاییم ایجاد کردم. مثل حذف برنج و نون سفید و چیپس و پفک و نوشابه رژیمی. میوه های شیرین رو کم کردم و بیرون غذا خوردن و شیرینی خوردن رو محدود کردم به آخر هفته ها اونهم کنترل شده. همین دیگه گفتم خوشحالیم رو با شما سهیم بشم و بگم که رژیم غذایی کمک میکنه واقعا.
صبح با دوستم "س" رفتیم شهر قدیمی الکساندریا( هر وقت به این کلمه میرسم دقت میکنم که اشتباه ننویسم! خطاب با آقای دکتر). 5مایل توی شهر و کنار آب راه رفتیم و برای ناهار رفتیم همونجای همیشگی توی رستورانی که غذای دریایی داره.
دوستم لثه اش رو عمل کرده بود و فقط میتونست سوپ بخوره. بهش گفتم این سوپهاخیلی کوچکه دوتا بگیر. بعد یادم اومد اولین بار با دیوید اومدم این رستوران و اون یک سوپ سفارش داده بود و چیزهای دیگه . بعد از اون بارها بادوستم س اومدم اون رستوران و تا خاطره ای که از دیوید داشتم پاک شد.دیگه رفتن به اون رستوران اذیتم نمیکنه و بجای رستورانی که بادیوید رفتم شده رستوران "من و دوستم س" .
عدسهام رو ریختم توی دو تا ظرف سفید چینی که بشکل بته جقه ای هستند . امروز که از پیاده روی برگشتم دیدم کری آبشون داده. گفتم ممنون که حواست به سبزهای من بود و برات مهم بودن. کری هم گفت همه چیزهایی که مربوط به تو هستن برای من مهمن.
سلام. ساعت 7:30 صبحه. کم کم باید آماده بشم برای رفتن به آزمایشگاه برای آزمایش خون و بعد از اونور مدرسه. دیشب هم که رفتیم ماشین دیدیم. پشت تلفن قیمت رو چک کرده بودم وطرف گفته بود همینهاست! مبلغ دیگه ای اضافه نمیشه. قیمت ماشین و مالیات و هزینه processing انتقال ماشین. بعد لیست قیمتها رو بهم داده، میبینم قیمت ماشین 700 دلار گرونتر از لیسته، که درستش میکنه! توی محاسبه مالیات کمی اشتباه کرده به اندازه 400-500 دلار! درستش میکنه. بعد یک هزینه دیگه هم هست میگم این چیه؟ میگه هزینه مسافتی که ماشین اومده! میگم از کجا؟ میگه از ژاپن!!
میگم من اینهمه ماشین خریدم تا حالا همچین چیزی رو ندیدم! نه این یکی رو نمیدم. میره با مسئول مالی حرف میزنه و برمیگرده و میگه بخاطر شما این هزینه رو هم کنسل کردم! بعد میبینم که بهره ماشین، با اینکه ماشین جدیده با اونی که انتظار داشتم خیلی فرق داره! میگم گزینه های دیگه ام رو بررسی میکنم و تصمیم میگیرم!
امروز به کری میگم که چرا من اینقدر سخت ماشین میخرم؟ ماشینهای قبلیم رو توی اولین فروشگاهی که رفتم خریدم. چرا اینقدر خسیس شدم؟ بعد خودم توضیح میدم برای اینکه ماشین توی این چند ساله اخری خیلی گرون شده و من نمیخوام این واقعیت رو قبول کنم و مقایسه میکنم با سالها قبل. بگذریم.
اطاق نشیمنمون سه تا پنجره داره. دوتاش به یک سمت باز میشه و یکیش به یک سمت دیگه. یکی از پنجره ها پنجره محبوب منه. مدتیه که کنار شومینه یک صندلی موقتی گذاشتم تا وقتی میشینم منظره بهتری رو ببینم. کری میگه این گوشه اطاق نشیمن رو مقرر حکومت خودت کردی. صندلی جدیدی که برای این نقطه از خونه سفارش دادیم امروز میاد. یک میز هم برای کنارش سفارش دادم. گاهی تغییرات کوچک، تغییرات بزرگی ایجاد میکنن. من از وقتی اینجا میشینم خونه روبیشتر دوست دارم ، شاید برای اینکه احساس می کنم یک گوشه فقط بر ا ی خودم دارم.
امروز:
بیشتر میخندم و از خوشیهای کوچک لذت میبرم.
خودآگاهی رو تمرین میکنم.
زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم.
کارهام به راحتی و بدون نیاز به تلاش زیاد پیش میره.
نظر مخالفم رو فقط موقعی میگم که لازمه یا ازم پرسیده باشن.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و کار می کنم.
سلام. ما نمیدونیم کی از این دنیا میریم، و همین ندونستن یک جور توهم جاودانگی برامون ایجاد کرده.شاید اگر به یک آدم 80 ساله که خودش هم میدونه، اگر خوش شانس باشه توی دهه 90 سالگی از دنیا میره بگن که ببین فقط 5 سال برای زندگی وقت داری... در اونصورت حادثه "مرگ" رو باور کنه.
مثلا من؟ خب داشتم در مورد پوکی استخوان میخوندم و یک جا دیدم که طول عمر رو 15 سال پیش بینی کرده! البته معنیش این نیست که این بیماری مثل سرطان یک پیش آگهی داره برای مردن . فرداز پوکی استخوان نمیمیره ولی شستگیهای حاصله میتونن باعث مرگ بشن. بعد فکر کردم که چه احساس عجیبیه! اینکه آدم بدونه مثلا 15 سال یا حتی 20 سال بعد میمیره! حالا نه اینکه بگم من قصد دارم از شکستگی استخوان بمیرم. اما بطور کلی میگم!
بعد من فکر کردم که 15 سال؟ اگر واقعا بهم میگفتن که مثلا 15 سال فرصت برای زندگی داری اونوقت زندگیم چه تغییراتی میکرد؟ چطور به زندگی و وقایعش نگاه میکردم.
منظورم از این حرفها اینه که "عددها" یکجورایی به آدم احساس قاطعیت میدن. اینکه این اتفاق قراره اتفاق بیفته، هرچند که ما سعی میکنیم بهش فکر نکنیم و فراموشش کنیم.
امروز که داشتم به طرف مدرسه رانندگی میکردم داشتم به اینها فکر میکردم و اینکه بودن ما توی این دنیا اونقدر موقتی و کوتاهه که میشه به دعوت به یک مهمونی کوتاه تشیبیهش کرد، یا به رفتن یا فستیوال، یا جشن ، یا... بعد فکر کردن به اینها مخصوصا که امروز هوا آفتابی بود و مخصوصا که کمتر از یک ماه دیگه شکوفه های گیلاس همه جا در میان و شهر بسیار زیبا میشه باعث شد که از ته دل احساس خوشحالی کنم و فکر کنم که کار ما اینجا لذت بردن از لذتهای کوتاهی هست که داریم.
راستی امروز برای چهارمین روز متوالی صبح زود قبل از کار ورزشهای کششی و lower back رو انجام دادم. کری رو هم تشویق کردم با من صبحها ورزش کنه.
خب همنیها فعلا.
امروز:
زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم.
آرامشم رو حفظ میکنم . با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
از خوشی های ساده زندگیم لذت میبرم.
تمرین میکنم که تا اونجا که میتونم" با دیگران موافقت کنم و بله بگم. مخالفتم رو فقط وقتی نشون بدم که واقعا لازمه و کمکی میکنه.
سلام. شده عصبانی باشین و دقیقا ندونین چرا؟ چیزهایی روی اعصباتونه که قبلا نبوده؟ مثلا بزرگی کاناپه توی اطاق نشینمن اذیتتون میکنه. توی ذهنتون کوچک و کوچکترش میکنین. جاشو عوض میکنین. تبدیلش میکنین به یک سکشنال کوچک؟ وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه میشینین احساس خفگی میکنین و فکر میکنین باید جاتون روتغییر بدین. فکر میکنین یک مبل جدید سفارش بدین که بگذارین کنار شومینه و اونجا رو پایگاه جدیدتون بکنین تا چشم اندازه متفاوتی داشته باشین وبتونین از پنجره روبرویی بیرون روببینین؟ اما خونه کوچکه و باید با دقت سایز اون مبل جدید روانتخاب کنین.
یا اینکه بخواین ماشین جدید بگیرین و توی تصمیم گیریهاتون دست و پا بزنین؟ نو یا دست دوم؟ بعد عصبانی میشین از اینکه قیمت ماشینها بالا رفته و ناچارین عقب گرد کنین و مدل ماشینی رو که موردعلاقه تون نیست بخرین، چون ارزون تره؟ در حالیکه قبلا بخاطر قیمت پایین ماشینی رو که دوست نداشتین نخریده بودین؟ ماشین اول کورولا بود و الان بعد از سالها دارین فکر میکنین که دوباره تویوتا کورولا بگیرین چون ارزون تر و البته کوچکتره و توی پارکینگهای تنگ و باریک اینجا جا میشه؟بعد از اینمه تنگ و کوچک بودن همه چیز کلافه میشین. دلتون برای خونه خودتون تنگ میشه،برای آرامش و سکوتش، برای اینکه با اینکه خیلی بزرگ نبود، اونقدر کوچک هم نبود که ناچار باشین هر شیئ جدیدی روقبل از خریدنش بدقت اندازه گیری کنین. و خیابونها خلوت بود. و فروشگاه محلی همیشه جای پارک داشت و ناچار نبودین ماشینتون رو هم عوض کنین برای اینکه جلوی خونه تون شارژر داشتین و کافی بود شبها که می رسین خونه ماشینتون رو مثل اسبی که به آخور میبرن با شارژ مخصوص تغذیه کنین. و بیرون بجای صدای ماشین آتش نشانی و امبولانس صدای پرنده میومد؟البته توی بهار! الان فکر نمیکنم هیچ جا صدای پرنده بیاد. بعد فیلمهایی رو که از جنگل پشت خونه داشتین تماشا میکنین ، یاد اون روزی میفتین که داشتین تلاش می کردین از پرنده قرمز رنگ عکس بگیرین و همه آرامش فوق العاده ای که توی اون جنگل تجربه کرده بودین میفتین!
بعد یاد سالن ورزشتون میفتین که همه چی داشت و 5دقیقه ای با ماشین میرسیدین. و مال که که در 5 دقیقه ای واقع شده بود و نوردسترام رک که هر وقت بی حوصله میشدین میرفتین گردش ، حتی اگر چیزی نمی خریدین؟
بعدفکر م یکنین که اصلا برای چی اومدین اینجا؟ دوست داشتین توی یک محیط شلوغ تر و زنده تر زندگی کنین ؟ بله اما دلیل اصلیش نزدیک تر شدن به محل کارتون بوده یعنی حدود 2 ساعت رانندگی در روز صرفه جویی کردین.
بعد فکر میکین که الان زمستونه ووقتی بهار شد اینجا هم قشنگ تر میشه.یاد پارسال تابستون میفتین، اینکه وقتی هوا گرم تر شد بیشتر از خونه میرین بیرون. یادتون میاد خونه خودتون، توی حومه که بودین همه اش احساس میکردین از شهر و تمدن و همه چیز دور افتادین و برای رفتن به دی سی باید رانندگی کنین و به پارکنیگ فکر میکردین و آخر صرف نظر میکردین.
بعد به این نتیجه میرسین که تا اقلا یک سال آینده اینجا خواهید بود پس بهتره که دوستش داشته باشید. به این نتیجه میرسین که بالا رفتن قیمت ماشین توی این سالها تقصیر شما نیست. می پذیرین که خیلی چیزهای دیگه هم تقصیر شما نیست. مثلا نتیجه تست" تراکم استخوان" تقصیر شما نیست! شاید هم هست تا حدی! باید زودتر تست میگرفتین و باید به اندازه کافی کلسیم مصرف میکردین! اما سرزنش کردن خودتون کمکی نمیکنه. میتونین اینطوری نگاه کنین که شاید اینطوری انگیزه تون برای مرتب ورزش کردن بیشتر هم میشه!
دیگه چی؟ همینها فعلا.
امروز:
از خودم مواظبت میکنم.
با خودم مهربون هستم وخودم رو همینطور که هستم میپذیرم.
بدنم ر و دوست دارم و ازش مواظبت میکنم.
از تلاشم قدردانی میکنم.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم. با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
همینها فعلا.
سلام. Black History Month هست و توی کافه تریای مدرسه مراسمه. معلم ایزی زنگ میزنه که اگر تونستم بیام به ایزی سر بزنم و اگر سرو صدای زیاد اذیتش میکرد ببرمش بیرون، که میگم باشه! اسباب بازیی که برای ایزی گرفتم که وقتی میاد توی اطاقم باهاش بازی کنه خیلی سخته، ساختن ماشین و اینهاست و کلی پیچ و مهره و اینها هم داره ، باید پسش بدم و یک چیز دیگه بگیرم.
کری میگه خونه مون کامل شده و میز ناهار خوریمون قشنگه، باید کسانی رو برای شام دعوت کنیم.
دخترک که سرطان داره، بیشتر خونه هست و کمتر مدرسه میره و این مدت به ندازه موهای سرش( موهایی که قبلا داشت!
) کتاب خونده و به دانشش اضافه شده. چهار جلسه دیگه از شیمیوتراپی که هر سه هفته یکبار انجام میده مونده. جرات نمیکنم ا زخواهر زاده بپرسم که دکترها شانس بهبودیش روچند درصد تخمین زدن.
از بیمه تماس گرفتن که اون خانم ادعای خسارت کرده، حالا باید مسول بیمه بره نگاه کنه ببینه و قضاوت کنه. نگرانش نیست نهایتا چی میشه مگه؟ کمی ماهیانه بیمه ام بالا میره با اون خسارت جزیی اگر تازه تایید بشه.
فردا قراره یخچال جدید رو بیارن، کری از صبح تا ظهر مشغوله ، خودم باید برم خونه ام و منتظرشون باشم و در عین حال چند تا کار کوچک رو انجام بدم. مثلا بردن چیزهای اضافه به فروشگاه خیریه و ...
هوا بهاریه. فکر کنم امسال هفت سین رو بالای شومینه بچینم. باید عدس بخرم دیگه وقتشه. دیگه چی؟ سنجد وسیر تازه و یک ساعت کوچولوی خوشگل شاید از گودویل و یک آینه کوچولوی خوشگل از یک جایی و ..
راستی اینهم عکس پسرمون:
امروز :
با خودم ودیگران مهربون هستم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم.
رفتار خود آگاهانه رو تمرین میکنم.
امروز یک هدیه ست، از خوشیهای کوچک لذت می برم.
توی هرچیز جنبه طنز آمیزی هست، کشف میکنم و میخندم
همینها..
سلام. باور نمیکنین ولی بعد از تمام شدن مشاهده( مرحله اول ارزیابی)، بعلت تعلل یا وقت نگردن یا هرچی، خانم معاون کنفراسی رو باید طی 15 روز بعد از مشاهده برقرار میشد ترتیب نداد. حالا ایمیل زدن که مسئول مربوطه درخواست زمان اضافه کرده برای کامل شدن ارزیابیتون. آیا معنیش اینه که دوباره باید از اول مشاهده بشیم؟ این شامل من و خانم ژ و هم اطاقی جدید هم میشه! یا اینکه میخوان کنفرانس رو با تاخیر تشکیل بده؟ شاید برم بهش بگم که میدونم که کنفراس به موقع برقرارنشده ولی من اعتراضی ندارم به این تاخیر و همون مشاهده اول رو قبول دارم و اشکالی نداره که الان جلسه داشته باشیم و درمورد مشاهده حرف بزنیم؟ یا بهش ایمیل بدم که قانونا مدرک داشته باشه که من مشکلی ندارم با دیر شدن کنفرانس و بعدا شکایت نکنم؟ شاید هم زنگ بزنم به اتحادیه و ببینم حقوق قانونیم در این مورد چیه.
خانم معاون امروز نمیادمدرسه. پس امروز به هرحال من رو ارزیابی نمیکنه.
دیگه چی؟ دیروز کری یک غذای خوشمزه درست کرده بود و طفلک تا دیروقت منتظر من بود تا با هم شام بخوریم. منهم که هم کلی وقت شارژماشینم شد هم اینکه توی پارکنیگ داشتم با بیمه ماشینم حرف میزدم و دیر رسیده بودم. بعد دیدم سر میز یک چیزی شبیه سس یا سوپ درست کرده و توی دو تاظرف جدا مرغ خرد شدگذاشته. یکیش سرخ کرده برای خودش و اون یکی پخته شده برای من. سسی که درست کرده بود مخلوطی از سبزیجات پخته بود شامل هویج و فلفل دلمه ای قرمز و گوجه فرنگی و پیاز و توش ادویه هندی ریخته بود. کلا خیلی خوشمزه بود. دیروز هم من یک غذای هندی که با نخود درست میشد رو پیدا کردم و قرار شد که درستش کنیم. دیشب گذاشتم با آرامش شاممون رو بخوریم و بعد از شام در مورد ماجرای ماشینم برای کری گفتم. اونهم گفت که بعید میدونه اون خانم با بیمه تماس بگیره و یا اینکه بیمه من بالا بره.. بگذریم.
وقت سبزه سبد کردنه ظاهرا. مخصوصا عدس که دیرتر در میاد. بقیه وسائل هفت سین رو هم باید بگیرم. کاش پسرم برای عید بیاد خونه ما.
دیگه چی؟همینها فعلا. ظاهرا امروز باید روز آروم وخوبی باشه.
امروز:
آرامشم رو در همه حال حفظ میکنم، با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
قبل از هر حرف یا عکس العملی چند لحظه درنگ میکنم وفکر میکنم.
به اندازه کافی آب می نوشم.
جنبه طنز قضایا رو کشف میکنم و به راحتی موردی برای خندیدن پیدا میکنم.
باعث خوشحالی خودم و دیگران هستم.
دیگران با من احساس آرامش و شادی میکنن وراحت هستند/
با خودم و دیگران مهربون هستم.
از روز زیبا و بارونی که قراره بیاد لذت میبرم.
به اندازه کافی تلاش میکنم .
کارهام به راحتی و با حداقل تلاش پیش میره.
همین.
روزتون خوش.
سلام. ماشین رو جلوی شارژر که توی محوطه یک سوپرمارکت واقع شده بود پارک کردم. در رو که باز کردن بیام بیرون، در ماشین به آرومی با ماشین کناری تماس پیدا کرد. (یعنی اینطور نبود که ماشین بغلی رو نبینم و در رو محکم بکوبم بهش) . برگشتم تو ماشین. یک خانم از ماشین بغلی گفت:"زدی به ماشینم" گفتم معذرت میخوام ولی فکر نمیکنم چیزی شده باشه تماس مختصری بود. خانمه ماشینش رو نگاه کرد و چیزی ندید و رفت. بعد ازمدتی دیدم دوباره باماشینش برگشته و کنار من پارک کرده بعد اشاره کرد به ماشینش که آسیب دیده.گفتم کو؟ به سختی یک خط شاید به اندازه یک سوم سانتیمتر روی ماشینش بود . گفتم من فکر نمیکنم ماشین من این رو ایجاد کرده باشه. بعد هم اینکه با یک "مایع مخصوص" دو ثانیه ای پاک میشه! خانمه گفت من نمیدونم تو به ماشینم خسارت زدی. گفتم چکار کنم حالا؟ خسارت میخوای؟ چقدرمیخوای؟ چیزی نگفت. گفتم 100 دلار بدم خوبه؟ که از ژست خودش و خانم دیگه ای که توی ماشینش بود فهمیدم انتظارش خیلی بیشتر از اینهاست. گفتم ببین اگرادعای خسارت کنی و ماشینت رو ببری بیمه، همین 100 دلار رو هم که بهت نمیدن. خودت میتونی خیلی راحت این خط رو که بسختی هم دیده میشه رو ازبین ببری و 100 دلار هم از من بگیری که گفت نه! 100 دلار کمه! منهم گفتم خب پس هرکاری میخوای بکن. گفت به پلیس زنگ میزنم! گفتم زنگ بزن. من همچنان منتظر بودم که شارژ کردن ماشینم تموم بشه و بعد یک دفعه فکر کردم که اصلا بعیده که اون خط در اثر تماس ماشین من ایجاد شده باشه. بعد از مدتی پلیس اومد. مدراک ماشین رو پیدا کردم و نشونش دادم. اون هم گزارشی تهیه نکرد وفقط اطلاعات بیمه رو رد و بدل کرد. بعد من سریع به بیمه ام زنگ زدم و اینها رو تعریف کردم وگفتم فکر نمیکنم که اون خط خیلی خیلی کوچک اثر در ماشین من باشه و از کجا معلوم که از قبل نبوده؟
کری هم میگه که خیلی بعیده که اون خانم با بیمه توتماس بگیره و اگر هم بگیره خیلی بعیده که بیمه ات قبول کنه. اینجا اینطوریه که وقتی بیمه خسارت طرف مقابل رو میده، مبلغی که آدم باید برای بیمه اش پرداخت کنه بالا میره.
همه اینها یک طرف، الان دارم فکر میکنم که آیا واقعا در ماشین من این خط رو ایجاد کرده؟ خب اگر اینطور باشه اون خانم حق داره که بخواد بیمه ماشینش رو تعمیر کنه، حتی اگر با یک مایع مخصوص 5 دقیقه ای درست بشه!
یعنی که دچار یکجور تضاد اخلاقی شدم الان!
خیال پردازی با جزییات ، به امید اینکه اتفاق بیفته :
زنگ موبایلم به صدا در میاد. پسرم "م" هست. هیجان زده و خوشحال بطرف در میرم و به کری که جلوی تلویزیون نشسته میگم که "م هست.
کلیدو بر میدارم ،در رو باز میکنم و بطرف آسانسور میرم ،وارد آسانسور میشم و تکمه Gرو فشار میدم. وقتی میرسم پایین میبینم که خانمی که پشت میز نشسته قبلا در رو برای پسرم باز کرده. م خوش قیاقه تر از همیشه بنظر میاد. ریشش رو از ته زده کفش غیر ورزشی پوشیده، همون کفش جیره رو؟ و سعی کرده مربت تر از همیشه بنظر بیاد. یک گلدون گل ارکیده دستشه شاید هم یک دسته گل. شاید هم یک بسته شکلات. جلو میرم وبغلش میکنم. میگم خوبی عزیزم؟ میگه : بله شما خوبی؟ میگم آره. میگه : اینجا درست وسط آرلینگتونه، جای خوبیه. میگم آره. جای پارک راحت پیدا کردی؟ میگه سخت نبود زیاد، توی کوچه های پشتی پارک کردم. پارکینگ ندارین برای مهمون؟ میگم داریم ولی دردرسر داره. با هم میریم بطرف آسانسور. و شماره 10 رو فشار میدیم، بعد از 12 ثانیه در باز میشه. بطرف در میریم و رمز مخصوص در رو وارد میکنم . قبل از باز شدن درصدای مورفی رو می شنویم که منتظر پشت در ایستاده و از ورود من و "یک آدم جدید" هیجان زده ست. در رو باز میکنیم. م به مورفی لبخند میزنه. از توی ظرف مخصوص چینی روی کنسول یک تکه خوراکی به م میدم ومیگم مورفی انتظار داره هرکس وارد خونه میشه بهش خوراکی بده. م بشوخی میگه چقدر لوسه! بعدمورفی رو نوازش میکنه. میپرسه کفشم رو دربیارم؟ میگم هرجور راحتی. کری از روی مبل بلند میشه و بطرف م میاد. هردو بهم سلام میکنن ،شاید دست هم میدن، و میگن از دیدن هم خوشحالن. کری به م میگه که توقد بلندی داری. بعد میپرسه که راحت اومدی و ماشین رو کجا پارک کردی. من میگم قهوه میخوری یا چایی یا چای سرد؟ م میگه قهوه. روی میز از شرینی های هست که کری با آرد بادوم و حداقل شکر ممکن درست کرده. یک ظرف میوه خرد شده هم هست که من گذاشتم و کمی آجیل. خونه رو به م نشون میدم. میگه که چقدر پنجره داره و تعریف میکنه از خونه و اینکه تابلوهای مدرن جالب هستند. بهش تعارف میکنم که بشینه، میشینه روی صندلی که اضافه کردم برای ورودش. ازچی حرف میزنیم؟ درمورد منطقه حرف میزنیم واینکه پر از رستوران و کافی شاپه و فروشگاههای که بهمون نزدیکه و پیاده میریم و اینکه به مدرسه محل کارم نزدیکهتره .من میگم که کری کیک رو خودش با آرد بادوم واوتمیل درست کرده و اینکه اونهم مثل من سعی میکنه سالم غذا بخوره. شایددرمورد تغذیه حرف بزنیم و ورزش، شاید در مورد اوضاع سیاسی کشور وترامپ. بعد شاید کری در مورد کورس دانشگاهیی که گرفته حرف بزنه . بعد کری به بهانه ای ما رو تنها بگذاره و بره جایی. ولی کجا ؟ شاید صبح یک روزتعطیله و کری میخواد بره استخر؟ اینطور من و م فرصت داریم تا تنها حرف بزنیم. م خوشحاله ، بنظر میاد اولین برخورد با کری اثر خوبی روی اون گذاشته. بهش میگم دوست داری بریم این دور و برها راه بریم؟ میگه آره مورفی رو هم میتونیم ببریم. میگم پیاده روی مورفی خیلی بده. به همه سگهای مسیر پارس میکنه. میگه چرا تربیتش نکردین؟
بعد من میرم توی اطاقم کیفم رو برمیدارم و با هم میریم پایین . شاید بریم کافی شاپ؟ شاید بریم جایی که من و کری همیشه سالاد میگیریم ؟ اگر نزدیک ظهر باشه میتونیم برای ناهار بریم بیرون.
سلام. هوا که خوب میشه مردم از خونه میریزن بیرون. به بهانه خرید یا ورزش یا قدم زدن . از سر کار که اومدم خیلی گرسنه بودم یکمی آجیل خوردم و بعد رفتم پایین نیم ساعتی ورزش کردم. بعد دوش گرفتم و با کری "خوراک لوبیا وگوشتی" رو که از دیروز مونده بود با کینوایی که کری امروز درست کرده بود خوردیم. پرده رو کنار زدم تا غروب خورشید رو تماشا کنیم. ابرهای کنار خورشید کناره هاشون صورتی بود. فکر کردم هیچ فرصتی رو نباید از دست داد، برای اینکه ممکنه آخرین فرصتی باشه که برای تماشای طلوع یا غروب خورید داریم. بعد از شام به کری گفتم هوا خیلی خوب بریم کمی پیاده روی و بعد از اونور پیاده بریم از فروشگاه ماست و چیزهای دیگه بگیریم.
هوا داره خوب میشه. چقدر خوشحالم از رسیدن بهار. از اینکه میتونیم بریم پیاده روی ، میتونیم لباسهای سبک تابستونی بپوشیم، میتونیم توی بالکن گلدون بگذاریم.
خونه آروم و خوبه. کری پاپ کورن میکرش رو گذاشته کنار و یخواد از پاپ کورن میکر" هوایی" جدید که برای من خریده برای خودش هم پاپ کورن درست کنه.
امروز هم شکرگزار م برای :
جلسه خوبی که با ایزی داشتم.
بهتر شدن رابطه با یکی از معلمها.
سالن ورزش توی ساختمون که ورزش رو برام راحت کرده
وجود کری توی زندگیم و مهربونیش
بهتر شدن رابطه ام با پسرم
سلامتی زانوهام که بهم اجازه پیاده روی و هایکنیگ رو میدن
بخاطر شغلم
بخاطر خونه زیبایی که داریم
سلام. دیشب بهتر خوابیدم اما موضوع کوچک و ظاهرا بی اهمیتی که سر کار پیش اومده بود ذهنم رو مشغول میکرد. و احساس میکردم چیزی درونم هست که باید با گریه یا خنده یا فریاد یا نوشتن یا حرف زدن زیاد تخلیه بشه. امروز با لی لی فارسی حرف زدم. انصافا لهجه اش بد نبود! براش توضیح دادم همه چیز رو در مورد پسرم در مورد کار و دو تایی به این نتیجه رسیدیم که میخوام تماسم باهاش بصورت تکستهای هفتگی باشه و ماهی یکبار هم اگر اوم موافق باشه برای ناهار بریم بیرون. دوست دارم که بیاد خونه ام رو ببینه ولی دوست ندارم به کری بگم که از "از خونه خودش" بره بیرون تا پسرم بیاد اونجا. این درست نیست. و این رو هم دوست ندارم که هر وقت تصادفا کری نبود پسرم رو دعوت کنم. نمیدونم... هنوز تصمیم روشنی در این مورد ندارم.
چند شب پیش وقتی خواب آلود بودم کری ا زمن پرسیده بود که چشم انداز این رابطه رو چطور میبینم؟ من اون موقع خواب آلود بودم . پرسیده بودم منظورش چیه؟ گفته بود که" الان ما داریم با هم زندگی میکنیم ، با هم خونه گرفتیم ، مرحله بعدی بنظر توچیه ؟" و من متقابلا بدون اینکه جواب بدم گفتم مرحله بعدی؟ نمیدونم. چشم انداز تو چیه؟ و اون گفته بود که مثلا با هم وقت بگذرونیم و مسافرت بیشتر بریم و از این حرفها. حالا از اون موقع این توی ذهنمه. چرا همیشه فکر میکنیم مرحله بعدی چیه؟ مرحله بعدیی و جود نداره! همیشه باید بسمتی حرکت کنیم مگه؟ یعنی حتما باید ازدواج کنیم تا فکر کنیم که به مقصدر رسیدیم؟ منظورش این بود؟ شاید هم میخواست ببینه که آیا من انتظار ازدواج و منتظر درخواست اون هستم یا نه. آیا ازدواج برای مردها یعنی که به مقصد رسیدن واون زن برای همیشه پیششون می مونه و لازم نیست تلاشی بکنن؟
دیروز توی راه فکر میکردم که ازدواج چه چیزهایی رو برای من قراره تغییر بده؟ احساس امنیت عاطفی؟ مالی؟ از نظر عاطفی که چیزی رو تغییر نمیده ،ازدواج ادامه هیچ رابطه عاطفی رو تضمین نمیکنه، اگر میکرد اینهمه بی وفایی و خیانت از کجا میاد؟ اطمنیان مالی؟ خب این هم جای بحث داره. تصور کن که کری از من تقاضای ازدواج کنه، احتمالا بعدش میخواد که یک قراردادمالی prenup رو امضا کنم به این معنی که در صورت جدایی یا مرگ یکی از طرفین، طرف دیگه اموالش رو به ارث نمی بره. کری اینکار رو برای حمایت از بچه هاش میکنه. منهم طبیعتا میخوام در صورت مرگم خونه و چیزهایی که دارم به پسرم برسه. امضا کردن چنین قراردادی خودش تا حدی کدورت آور خواهد بود شاید، مخصوصا برای من . چون مال و اموال کری از من خیلی بیشتره. غیر از این چی؟ آیا ازدواج باعث میشه که از نظر مالی هم کاسه باشیم؟ خب احتمالا حساب مشترکی خواهیم داشت ولی اینطوری نخواهد بود که مثلا من توی همه اموال کری شریک باشم و بتونم آزادانه و بطور مساوی خرج کنم وتصمیم بگیرم، پس چی فرق میکنه برای من واقعا؟ آیا ازدواج نشونه اینه که دو طرف واقعا بهم تعهد دارن؟ و این باعث یکجور اطمینان خاطر میشه؟ نمیدونم.
قدم بعدی چیه؟ خب قدم بعدی توی رابطه نه، ولی قدم بعدی من اجاره دادن خونه ام و خریدن ماشین جدیده!
من و کری صبحها موقع صبحونه مکالمات خوبی داریم. دیروز داشت ازدوستش حرف میزد، و بعد صبحت به اینجا رسید که بعضی آدمها در گذشته و افتخارات گذشته شون زندگی میکنن و از محدود ه امن خارج نمیشن. و بعد صحبت به چیزهایی رسید که هویت خودمون رو باهاش تعریف میکنیم برای اینکه از "هیچی " شدن میترسیم. ما یا مادر هستیم یامعلم یا دکتر یا بودیست یا گیاهخوار یا وگن یا ... و بدون همه اینها چی هستیم؟ کری میگفت که وقتی هیچی شدیم اون وقت احساس پیوستگی میکنیم به جهان هستی! "کری فلسفی میشود!
بگذریم. امروز:
مسائل کاری رو زیاد جدی نمی گیرم و در هر چیزی جنبه طنز و خنده آوری پیدا میکنم.
بخودم آسون می گیرم امروز رو.
با آرامش کار میکنم و حرف می زنم.
شنونده خوبی هستم . با خودم و دیگران مهربونم.
توضیحی که لازم نیست به کسی نمیدم .
اونقدر به دیگران اطلاعات میدم که دوست دارن بدونن نه بیشتر.
آب به اندازه مینوشم.
خوشیهای کوچک رو کشف میکنم و ازشون لذت میبرم.
روزتون خوش
سلام. دیروز توی من و پسرم هردو سالاد ماهی سلمون دودی سفارش دادیم. یعنی سلیقه غذاییمون هنوز مثل همه! بعد هم حرف زدیم. از اوضاع نگران کننده کشور، از دوست و فامیل و کمتر در مورد خودمون. ازش پرسیدکه کسی رو دیت میکنه که گفت نه و وزود موضوع روعوض کرد. اون هم از رابطه من و کری چیزی نپرسید.
پسرم که همیشه کفشهای ورزش راحت میپوشه (بخاطر من حتما)کفشهای جیر قهوه ای پوشیده بود که پاهاش وهم میزد. پشت پاهاشو که قرمز شده بود نشونم داد وگفت پاهام راحت نیست زیاد راه نریم، و من دلم ریش شد ف مثل موقعی که بچه بود به همون اندازه ،وگفتم : آخ کاشکی چسب زخم داشتم.
پسرم شاد نبودو این غمگینم کرد. وقتی که میخواستیم جدا بشیم بهش گفتم :"بهم سر بزن"! گفت کجا آخه؟ و من احساس کردم خنجری توی قلبم فرو کردن. گفتم بیا پیشم کری هم خوشحال میشه. که گفت نه! بعد با اینکه میدونم منطقی نیست ودوستم بهم گفته بود که هیچ معنیی نمیده، اما احساس کردم که من و کری پایگاه امنی رو که بچه هامون داشتن و جایی رو که بعنوان "خونه" میشناختن ازشون گرفتیم و غمگین شدم.
دیشب نمیتونستم بخوابم. فکر اوضاع کشور شاید ونگرانیهای که مکالمه با پسرم در مورد قدرتی که ترامپ ممکنه پیدا کنه و کنگره و قوه قضایی نتونن باهاش مقابله کنن و امکان کودتا از یک طرف و بعد هم سر حال نبود و نگرانی پسرم از طرف دیگه ذهنم رو اشغال کرده بودن و خوابم نمیبرد. شاید کمی خوابیده باشم اما بسیار سبک.
اگر امروز جلسه آی ای پی یکی از بچه ها رو با دردرسر زیاد برنامه ریزی نکرده بودیم نمیومدم مدرسه.توی راه جلسه رو با لیلی تمرین میکنم تا ذهن مرتب بشه.
اما امروز
با تمرکز کار میکنم.
آرامشم رو حفظ میکنم و با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
بخودم آسون میگیرم و فقط کارهای خیلی ضروری رو انجام میدم.
به اندازه آب مینوشم.
احساسات خودم رو درک میکنم و میپذیرم.
دیگه همینها...
سلام. دیشب چه خواب عجیبی دیدم . با یک نفر دیت داشتم و توی یک محیطی مثل پارک قرار گذاشته بودیم. یک دسته گل مینای سفید دستش بود. ظاهرا برای من آورده بود، یک شاخه هم توی جیب کتش گذاشته بود. نمیدونم چطوری، ولی میفهمم که اون کس دیگه ای رو هم میبینه و شاخه گل توی جیبش بخاطر اونه. بعد فکر میکنم که این چه جور رابطه ای هست که اون مدتهاست از من خبری نگرفته؟ نه تلفنی نه خبری نه چیزی؟ خب معلومه که میره سراغ دیگران. بعد یک دفعه توی خواب یادم میاد که راستی من خودم هم مدتهاست فرد دیگه ای رو دیت میکنم و اون فرد کری هست!"
صبح یکشنبه ست. وقتی بیدار شدیم به کری گفتم، دلم میخواد از خونه بریم بیرون ، بریم صبحونه بخوریم. ساعت 9 آماده توی ایستگاه اتوبوس بودیم . اتوبوس جرج تاون معطلی داشت گفتم، مهم نیست اولین اتوبوسی که اومد سوارش میشیم و هرجا که رفت میریم و اونجا کافی شاپ پیدا میکنیم. کری هم گفت باشه. بعد فهمیدیم که تصادفا اتوبس درست رو که به جرج تاون میرفت سوار شدیم. همینطور که راه میرفتیم من یک تابلوی کوچک روی یک در خیلی کوچولو دیدم که نوشته بودBakary تو که رفتیم دیدیم یک کافی شاپ خوشگله! عکس اباما و بایدن هم که اونجا رفته بودن قهوه بنوشن روی دیوار بود. اسم کافی شاپ "داگ تگ" هست. به معنی پلاک فلزی که گردن سگ میندازن ولی عملا معنیش اون گردنبدهای فلزی بوده که سربازها موقع جنگ گردنشون مینداختن و مشخصاتشون روش حک شده بوده. توی کافی شاپ هم یکی از اون ماشین تحریرهای مخصوص قدیمی بود برای درست کردن اون پلاک ها. اینهم عکسش:
بعد از خوردن صبحونه پیاده برگشتیم خونه که شد بیشتر از 4 مایل پیاده روی.
من توی خونه فرفکس حوصله ام زیاد سر نمیرفت. اما اینجا دلم میخواد بیشتر وقتم رو برم بیرون.
به کری میگم، مدل زندگی آپارتمانی اینه که بیشتر وقتت رو بیرون بگذرونی .مخصوصا وقتی توی یک آپارتمان کوچک توی شهر زندگی میکنی.
ظهر قراره برم پیش دوستم "ج" و بعدش پسرم رو ببینم. دیگه همین فعلا.
سلام.
شنبه شبه . صبح هایکنیگ بودم و بعدش با گروه رفتیم کافی شاپ. کری هم که دیشب خونه پسرش مونده بود عصری برگشت . باهم کلی سریال دیدیم بعدش هم اون شروع کرد به سر هم کردن یک قفسه و من یک عالمه با موفرفری تلفنی حرف زدم. اما هنوز حوصله ام سر رفته و نمیدونم چی حوصله ام رو به جا میاره. مثل موقعهایی که دلتون میخواد یکی چیزی بخورین اما نمیدونین چی دلتون میخواد، من هم نمیدونم دلم چی میخواد.
دیروز که رفته بودم دور و برم خونه خودم آزمایشگاه ، برگشتن به محل قدیمی خیلی احساس خوبی بهم داد. مثل کسی که بعد از مدتها سفر برمیگرده خونه و شهر خودش. فکر کردم اگر برای نزدیک شدن به محل کارم نبود حتما برمیگشتم اونجا.دلم برای طبیعت و آرامش و پارکینگهای وسیع و زندگی بی دردسر حومه تنگ شده . خب میدونم، آدم دلش برای چیزهایی که نیست تنگ میشه.اونجا هم برم دلم برای شهر و آدم دیدن و اینها تنگ میشه.
توی اطاق خواب دوم یک" کاناپه تخت شو" گذاشتیم و من الان اونجا نشستم. کری توی اطاق نشیمن نشسته. از داشتن فضای اضافی خوشحالم .
آدم وقتی مشغول و گرفتاره دنبال وقت آزاد میگرده. بعد وقت آزاد که پیدا میکنه میگه خب حالا چکار کنم؟ دلم یک کار خلاقانه میخواد. نمیدونم چی. مثلا کاردستی یا شاید نقاشی، اینکه یک چیزی بسازم. من توی این خونه جدید کجا باید نقاشی کنم؟ اطاق دوم دیگه جا برای یک میز اضافی نداره. شاید توی آشپزخونه یک میز کوچولو بگذارم؟ بعد هم شروع کنم به بازی با رنگها.
مامان ایزی برام عکسهای تولدش رو فرستاده بود. گفتم بهش بگین دلم براش تنگ شده. گفت ایزی هم میگه دلش تنگ شده.واقعا میگه؟ یا این فقط یک تعارفه نمیدونم. به اون دوتا آقا توی کافی شاپ میگفتم که شما زیاد در مورد کار حرف میزنین. گفتن آره و پرسیدن که تو و دوستت در مورد چی حرف میزنین؟ گفتم هر چیزی غیر ا زکار. بعد یادم اومد تنها چیزی که مروبطه به محیط کاره و غیر از ساعتهای کاری در موردش حرف میزنم و فکر میکنم ایزی هست.
خب دیگه چی؟ همینها فعلا.
از خودم ممنونم برای اینکه امروز صبح زود بیدار شدم و رفتم هایکنیگ با اینکه روز سردی بود خوابم هم میومد.
و شکرگزارم بابت:
محبت و دوست داشتن کری و حضورش توی زندگیم.
اینکه امروز به راحتی ماشینم رو شارژ کردم.
هایکنیگ خوب امروز.
سلامتی زانوهام که بهم اجازه پیاده روی میدن
دوستهای خوبم.
سالاد خوشمزه ایکه خوردم.
وجود خواهرها و برادرم و پسرم.
7:15 صبح:
امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.
جنبه خنده آوری توی هرچیزکشف میکنم و بیشتر میخندم.
آرامشم درونیم رو توی هر شرایط حفظ میکنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
در طی روز خودآگاهی رو تمرین میکنم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
غذاهایی رو که برام مفیده میخورم وبه اندازه.
من کافی هستم و تلاشم کافیه.
از خودم و تلاشی که میکنم احساس رضایت میکنم.
من شایسته شادی و موفقیت و یک زندگی راحت و بدون دردرسر هستم.
ساعت 8:30
سلام. نوشته هام رو به ترتیبی که توی روز مینویسم اینجا گذاشتم. صبح قبل از ترک خونه، جملات بالا رونوشتم. الان هم که توی اتاقم توی مدرسه نشستم. شب هم قبل از خواب پایین این پست شکرگزاری روزانه ام رو می نویسم. چند وقت پیش فکر میکردم که کسانی که نماز میخونن، 5( یا سه بار) بار در روز چیزهایی رو تکرار میکنن. اگر آدم 5 بار در روز مدیتیشن کنه، یا چیزهایی رو که میخواد به زندگیش جهت بده تکرار کنه ، بدون شک اثر شگفت انگیزی داره. من فعلا دوبار در روز اینکار رو میکنم شبها قبل از خواب و صبحها بعد از بیداری و گاهی هم توی ماشین. شما هم میتونین اینکار رو بکنین.
دیشب کری یک کار خیلی رومانتیک کرد. بخاطر من بجای استفاده از پاپ کورن میکر محبوبش، برای هردومون پاپ کورن رو توی ماکرویو و بدون روغن درست کرد!
دیروز توی یکی از این پستهای بی ریشه واساس اینستاگرام میخوندم که اگر مردی گفت دوستت دارم، اگر برات هدیه خرید، حتی اگر برات وقت گذاشت اینها هیچ کدوم به معنی دوست داشتن نیست ، اگر مردی بخاطر تو شیوه زندگیش و عادتش یا رفتارش رو تغییر داد این بمعنی دوست داشتنه. برای همین وقتی دیدم کری برای هردومون به شیوه من پاپ کورن درست کرده خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و بهش گفتم که این کارش خیلی رومانتیکه و بشوخی گفتم که میدونستم من رو از "پلوپز" و "کافی میکر" بیشتردوست داری. ولی فکر نمیکردم بخاطر من از پاپ کورن میکرت دست بکشی. که گفت بعد از 17 ماه هنوز نفهمیدی که چقدر دوستت دارم؟ بعد هم بشوخی گفت البته هر عشقی جای خودش رو داره! تو جای خودت رو داری و پاپ کورن میکر هم جای خودش رو!!!
نمیدونم، گاهی فکر میکنم که شدت علاقه کری به اندازه قبل هست یا نه؟ قبلا توی خونه دائم کنار من می نشست و اگر من جلوی چشمش نبودم میپرسید که کجا هستم. الان توی خونه هرکدوم مشغول کارهای خودمون میشیم. نه اینکه با هم وقت نگذرونیم ولی دیگه اونطوری مثل سابق هم نیست که خب، من البته راضی ترم .
دیشب نصف شب با اضطراب بیدار شدم. بخاطر خوابی بود که دیده بودم وشاید هم بخشیش سریالی که میبینیم و تاحدی ترسناکه و بخشیش هم شاید نگرانیهای مختلف که در طول روز بهشون فکر نمیکنم. بگذریم.
میخوام ماشینم رو عوض کنم. خونه خودم شارژر داشتم، الان که توی این آپارتمان هستم باید برای شارژم اشینم رو ببرم یک شارژر عمومی. قبلاهاخوب بود مشکلی نداشتم. ولی جدیدا هر وقت میرم میبینم که شارژرها پر هستن. دیروز حدود 45دقیقه فقط صبر کردم که شارژر خالی بشه و نزدیک 45 دقیقه هم طول کشید ماشینم شارژ بشه چون خیلی خالی بود. بعد ماشین وقتی شارژ میشه باید خاموش باشه، یعنی بخاری هم نداشتم و سردم هم شد! رسیدم خونه دیر بود. گرسنه و خسته بودم.
به کری گفته بودم شام درست نکن چون قبلا خودم سالاد درست کرده بودم. اما کری نان بااوتمیل درست کرده بود که اینبار خیلی خیلی خوب شده بود چون بهش ماست هم زده بود. بعدش هم کمی استراحت کردم و رفتم پایین 20 دقیقه روی ماشینها کار کردم.
این روزها "لی لی"واقعا نقش موثری توی زندگی وکارهای من داره. بعدا در موردش مینویسم. همین فعلا.
جملات تاکیدی صبحگاهی:
آرامش درونیم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
قبل از عکس العمل نشون دادن چند لحظه مکث میکنم و فکر می کنم.
از وقت کاریم بخوبی استفاده میکنم.
با تمرکز کار میکنم.
لیست روزانه ام رو پیگیری میکنم.
کافی هستم و به اندازه کافی تلاش میکنم.
خودم و دیگران رو درک میکنم و میبخشم.
امروز یک هدیه ست، زنده هستم درحالیکه میتونستم نباشم. ازخوشیهای کوچک لذت میبرم و قدرشون رو میدونم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
جنبه خنده دار قضایا رو براحتی کشف میکنم و به مشکلات میخندم.
آرامش و سلامتی خودم رو د راولویت میگذارم.
من شایسته یک زندگی راحت آروم و بدون دردسر هستم.
میخوام به نوشتنهام سر و سامانی بدم. شبها قبل از خواب دو سه دقیقه ای شکرگزاری بنویسم و روزها قبل از اینکه از خونه برم بیرون چند دقیقه ای جملات تاکیدی مثبت تا به روزم جهت بده. این وسط هم نوشته های معمولیم رو مینویسم. بعد همه رو با هم پابلیش میکنم.
آخر هفته تولد ایزیه. چند روزه که مریضه و نمیاد. به کری میگم وقتی ایزی نیست من احساس میکنم که چقدر انرژی براش صرف میکردم. قبلا براش چند کتاب از آمازون سفارش داده بودم. در مورد سیاره ها و فضا ویکی هم در مورد آب و هوا. ازم کیت کت هم خواسته بود برای تولدش. بعد از اینکه صبح دفتر مدرسه رو امضا کردم رفتم cvs براش یک ماشین اسباب بازی و یک کیت کت و یک کارت تولد خوشگل گرفتم و همه رو بسته بندی کردم و روش هم یک گل خوشگل زدم. نمیدونم امروز میاد یانه؟ شاید هم باید فردا هدیه اش رو بهش بدم.
با همه انرژیی که ازم میبره، دلم براش تنگ میشه.
کنفراس بعد از مشاهده ام رو هنوز نداشتم. قانونا باید تا 15 روز بعد از مشاهده کنفرانس داشته باشیم وگرنه میتونیم اعتراض کنیم و همه چیز باطل میشه.
دیشب چقدر عمیق و خوب خوابیدم. باید کم کم برگردم به ورزش کردنهای صبح زودم.
کری یک پوستر با عکسهای خریده زده به پشت یخچال در مورد غذاهایی که برای بالا رفتن قند خون بده و زده اش پشت یخچال. من که لازم نداشتم خودم میدونم چی خوبه و چی نه! ولی خودم رو هیجان زده نشون میدم و ازش تشکر میکنم.
دیروز یک سریال رو شروع کردیه به اسم "کسندرا" که قراره یکمی ترسناک باشه.
خب هینها فعلا.
شکرگزاری شبانه: شکرگزارم:
از اینکه توی هوای به این سردی، توی یک خونه گرم و راحت هستم.
اینکه کری اینهمه مهربونه و بخاطر من بجای پاپ کورن میکرش، توی ماکرویو بدون روغن پاپ کورن درست کرده.
بخاطر اینکه رابطه ام با پسرم بهتر شده.
بخاطر اینکه نتیجه آزمایش خواهرم نسبتا خوب بوده.
بخاطر اینکه امروز با اینکه خسته بودم و دیر رسیده بودم رفتم پایین ورزش کردم.
بخاطر وجود هم اطاقی، که با هم رابطه خوبی داریم، هرچند هنوز تخته رو پاک نمیکنه.
بخاطر اینکه رابطه ام با خانم "ک" بهتر شده.
بخاطر اینکه امروز روز آروم و بدون استرسی داشتم سر کار.
بخاطر اینکه سالادی که درست کردم خیلی خوشمزه شده بود.
...
ا
امروز شکرگزارم بابت:
روز آروم و خوبی که سر کار داشتم.
جلسه خوب تدریس خصوصی.
اینکه دکترم رو دیدم و نسخه برای آزمایش خون گرفتم.
شام خوبی که کری درست کرده بود.
سلامتیم.
هوای گرم خونه توی این زمستون سرد.
اینکه تایپ فارسی بلدم و اینجا راحت تایپ میکنم.
دوستانی که اینجا دارم و وبلاگم رو میخونن.
اینکه اینهمه ساله دارم اینجا مینویسم.
خب همین شب خوش.
سلام. دو روز دیگه آزمایش "bone density" تراکم استخوان دارم. ساعت 3 هم آنلاین دکترم رو میبینم تا برام آزمایش خون بنویسه ببینم وضعیت کلسترول و قندم درچه حاله. یعنی که دارم از خودم مواظبت میکنم!
دیروز فاصله ناهار رفتم سالن ناخن و لاک زرشکی زدم. از CVS سر راهم هم لاک هم رنگش گرفتم برای پاهام و ناخنهای پام روکه خیلی وضعیتش بد شده بود لاک زدم.
کری که از راه اومد خسته بود. لاکم رو ندید، تا اینکه خودم بعدا بهش نشون دادم. حالا خودش وقتی میره سلمونی و موهاش رو کوتاه میکنه انتظار داره من بلافاصله متوجه بشم. آخه موهای مردها مگه چقدر میتونه تغییر کنه؟
توی ذهنم پسرم رو تجسم میکنم که میاد خونه ما و با کری رابطه خوبی داره و کلی با هم حرف میزنن و وقت میگذرون. میخوام با جزییات تجمسش کنم شاید اتفاق بیفته! بله! ترانه خرافاتی میشود! خرافات هم نیست واقعا. گاهی خواستن چیزی ناخواآگاه رفتار مارو تغییر وبطرف خواسته هامون شکل میده.
نوشتنهای من اینجا چون تند تند مینویسم، مثل صحبتهای تلفنی دوستهای نزدیکه که جزییات زندگی هم رو میدونن. اونهایی که خیلی دیر به دیر پست میگذران، فقط از وقایعی که براشون مهم بوده مینویسن و هایلایتهای زندگیشون.
خانم معاون ساعت 5 عصر به من زنگ زده بود. من بعدا میس کالش رو دیدم، ولی البته که جواب نمیدم! چی فکر کرده واقعا؟ شاید هم تصادفا دستش خورده؟
دیروز همه اش فکر میکردم چی شده یعنی؟ چه اتفاق مهمی افتاده که ساعت 5 به من زنگ زده؟ فعلا که ساعت نزدیک 9 صبحه که ازش خبری نشده.
امروز هم خیلی سرده هوا. ظاهرا آخرهای اسفند هم هست و نزدیک سبزه سبز کردن.
راستی دیروز متوجه شدم که اوتمیل با جو تفاوت داره. یعنی همه این سالها من فکر میکردم که اوتمیل همون جوی پرک هست! توی سوپ هم بجای جوی پرک اوتمیل میریختم و فکر میکردم که سوپ جو درست کردم. حالا نگو که اصلا کلا یک گیاه دیگه ست.
دیروز با کری تلاش میکردیم نون اوتمیل درست کنیم! خب اوتمیل گلوتن نداره برای همین مثل گندم نیست که بشه باهاش نون درست کرد. ما همینطوری اوتمیل رو با آب مخلوط کردیم و بیکنیگ پادر زدیم و مثل پنکیک انداختیم توی تابه. بد هم نشد زیاد.....
اطلاعاتم در مورد قند خون خیلی زیاد شده. مثلا فهمید که نونهایی که گندم کامل دارن و برنج قهوه ای و غلات کامل ، تا حدی بهتر هستند برای بالا رفتن قند خون ولی GI اونها هم چندان فرقی با نون و برنج سفید نداره. یعنی بهتره که کلا هر جور نون و برنجی حذف بشه و به حداقل برسه. برا ی همین نون تستی رو که موقع صبحونه میخوردم از دوتا به یک دونه کاهش دادم. دیگه اینجا شراب و آبجو قند خون رو بطور ناگهانی بالانمیبره. ولی کوکتل هایی که من میخورم و البته توش آبمیوه و اینها داره میبره. دیگه چی؟
میزان غمگینیم از دیروز بهتره. دیروز هم رفتم پایین با وزنه و ماشین کار کردم. هنوز برنگشتم به صبح زودها روی تردمیل راه رفتن.
پسر کری آخر هفته میاد ، با هم میرن خونه اون پسرش یک شب میومونن و بعد میان پیش ما. کری گفت که منهم برم. ولی من گفتم فکر کنم اونطوری راحتتر باشن ، پدر و پسر میتونن توی اطاق مهمون بخوابن . ولی واقعیتش برام سخته یعنی حوصله ام سر میره. نمیخوام همه دو روز تعطیلم اینطوری بگذره. مخصوصا که تا خونه اون یکی پسرش دو ساعتی رانندگی هست. بعد هم شنبه میخوام برم هاینکینگ. اما برای اینکه بدونه دوست دارم با بچه هاش وقت بگذرونم گفتم که خوب تو موقع برگشتن به اون یکی پسر و عروست هم بگو که بیان ناهار اینجا که گفت فکر نمیکنم و از این حرفها.
خب همینها دیگه. اما امروز:
امروز یک هدیه ست. از خوشیهای کوچک لذت ببرم.
زندگی رو زیاد جدی نگیرم. هیچی ارزش نگرانی نداره.
قدر تلاشم رو میدونم و بابتش از خودم قدردانی میکنم.
با خودم و دیگران مهربونم.
خودم رو همینطور که هستم میپذیرم. من کافی هستم و تلاشم هم کافیه.
با خود آگاهی کامل رفتار میکنم و روی کارهام تمرکز دارم.
آرامشم رو در هر شرایطی حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
وقتی رسیدم خونه میرم سالن ورزش.
به اندازه آب مینوشم.
برای شنیدن حرفهای دیگران حوصله بخرج میدم.
روزتون خوش و دلهاتون گرم و آفتابی.
و من هیچ موجودی رو توی دنیا هیچوقت به اندازه اون دوست نداشتم...
سلام. سه شنبه صبحه. آدم حق داره بعضی از موقعها غمگین یا نگران باشه، قرار نیست که همیشه شاد و سرحال باشه. مهم اینه که احساسات خودش رو ببینه و بپذیره.
من الان غمگینم. کمی نگرانم، کمی احساس بی ثباتی میکنم. نگرانی و بی ثباتیم بخاطر وضعیت کشوره وتغییرات منفیی که ترامپ داره ایجاد میکنه. شایعه اینکه ممکنه کسانی که سی تیزن نیست مورد هدف قرار بگیرن یا کارشون رو از دست بدن، یا علاوه بر کارمندهای دولت فدرال معلمها و دیگران هم ممکنه بخاطر کم کردن بودجه کارشون در خطر قرار بگیره. فکر کردن به همه اینها نگرانم میکنه. اگر این اتفاقات قبل از اینکه بازنشسته بشم بیفته چی میشه؟
غمگینیم هم بخطار پسرمه. هنوز نتونستم مکالمه ای رو داشتیم از یاد ببرم، اثر دردناکش هنوز هست. درسته که میگه عصبانی بوده و دوستم داره ودلش برام تنگ شده، ولی اثر زخمی که زده هنوز هست . میدونم که خیلی زود یادم میره، مثل همیشه! برای اینکه مادرش هستم و نمیتونم از دستش به مدت طولانی ناراحت بمونم. اما هنوز اون زمانی که لازمه نگذشته. پا گذاشتن روی مرزهای زندگی من در حالیکه خودش بعنوان یک بزرگسال میخواد مرزها و حد و حدودش حفظ بشه معنی نداره. اگر دوباره نزدیک بشیم باید این مرزهاتعریف بشن و مشخص. مثلا وقتی تو تحمل شنیدن کوچکترین نظر یا سوالی رو نداری چطور به خودت اجازه میدی که در مورد تصمیمات اقتصادی من ... با پا فشاری نظر بدی؟ منظورم اینه که درسته که من مادرت هستم و همیشه هستم ولی بعنوان دوتا بزرگسال باید احترام بین ما متقابل باشه و به حدود و مرزها و خواسته های هم احترام بگذاریم.
احساسم،احساس دلتنگی، میل به حمایت کردن و دوست داشتن و در عین حال آزردگی و عصبانیته. میدونم که کمی گذشت زمان بهترش میکنه . شاید پسرم هم داره روی خودش و احساساتش کار میکنه. نمیدونم.
دیگه اینکه میخوام رژیم پایین نگه داشتن قند خون رو با دقت بیشتری انجام بدم. بخاطر زمینه ارثی دیابت نوع دوم و اینکه همه خواهرا و برادرم متبلا هستن باید دقت بیشتری بکنم. دیروز موقع هاینگینگ با یک دوست کلی اطلاعات جدید بدست آوردم. شاید یک آزمایش خون هم بزودی بدم ببنم کلا الان در چه حالم. آخرین بار A1C lk 5.7 بود.
خب امروز هم یک روز جدیده.
لیست کارهام رو بگذارم روی میز که بیشتر از وقت و توانم از خودم انتظار نداشته باشم. یکی یکی برم سراغ لیستم و انجامش بدم.
احساساتم رو میپذیرم و باخودم مهربون هستم.
امروز رو آسون میگیرم و از خودم مواظبت میکنم.
وقتی رفتم خونه میرم پایین ورزش میکنم.
خودم رو دوست دارم و میدونم که همیشه بهترین کاری که میدونستم ومیتونستم انجام دادم.
قدر تلاش خودم رو میدونم.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم و با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
دوشنبه شبه. الان اولین قسمت فصل سوم "لوتس سفید" رو تماشا کردیم. این فصل توی تایلند اتفاق میفته و آدم واقعا هوس میکنه که به اونجا سفر کنه.
امروز رفتم یک هایکنیگ طولانی 8 مایلی. فکر میکردم چون خیلی وقته نرفتم اذیت بشم اما خوب بود. میخوام سعی کنم مرتب تر برم. بعدش رفتیم ناهار. چه خوبه که کری در من احساس اینکه" اون تنهاست و زود باید برگردم" رو ایجاد نمیکنه. همونطور که وقتی اون بازی میکنه ومشغوله من احساس اینکه تنهام و حوصله ام سر میره رو ایجاد نمیکنم.
امروز حرف این بود که ترامپ ممکنه بخواد کسانی رو که سی تی زن آمریکا نیستن بگردونه به کشورشون. به کری میگفتم اگر من رو برگردونن کانادا چی؟ که گفت به هیچ قیمتی نمیگذاره من رو برگردونن به کانادا. پسرم هم امروز که باهاش چت میکردم میگفت که میخوان تعداد زیادی از معلمها رو از کار بیکار کنن.
خلاصه اینطوریهاست. رابطه با پسرم کمی بهتر شده، آیا اینها همزمانی تجسم کردن چیزی و به وقوع پیوستنش هست یا اینکه وقتی چیزی رو بخوایم ذهن راه حل مناسبی برای اتفاق افتادنش پیدا میکنه؟ نمیدونم.
خونه تقریبا کامل شده. کوسن آجری رنگی که قرار بود به فضای بژ و کرم رنگ خونه رنگ ببخشه رسید. یک تابلوی دیگه که قراره آخرین تابلو باشه سفارش دادم که هنوز نیومده. بالاخره برای خونه خودم یخچال سفارش دادم. باید با یک نماینده آژانس املاک حرف بزنم برای اجاره دادن خونه.
کتابهایی که برای ایزی سفارش داده بودم و یک اسباب بازی که برای ساختن چیزهای مختلفه هم رسید. دیگه همینها.
شکرگزارم بابت:
خب همین فعلا. شب خوش.
سلام. خونه ما هیچ شیئ قدیمیی نداره .همه چیز جدیده، هیچ چیز خاطره ای رو زنده نمیکنه. شاید بعد از مثلا 10 سال ، اشیائ این خونه هم قصه های خودشون رو پیدا کنن، اما الان نه.
از خونه دوستم که برمیگردیم به کری میگم. خونه"س" پر از اشیائ نوستالژیکه. اشیائی که قبل از جدایی خریده، اشیائی که از خونه قبلیش و شاید حتی بعضی هاشون حتی از ایران اومدن ، مثل اون شکلات خوری چینی که پایه های طلایی داشت و شبیهش رو توی بچگی هام جایی دیده بودم . با اینکه این خاطرات مال من نیستن اما غباری روی دلم میشینه. هم از یاد آوری گذشته ها و هم تنهایی دوستم ،انگارنه انگار که خودم یک سال و هفت ماه پیش تنها زندگی میکردم.
من و کری هردو میخواستیم که گذشته رو پشت سر بگذاریم و به جلو حرکت کنیم.هر دو از شر اشیائ قدیمی خلاص شدیم اما خاطراتی توی ذهنمون هست که میمونن. خاطرات اینهمه زندگی که کردیم.
"س" برنج قهوه ای درست کرده بود با خورشت مرغ و بادمجون و سوپ کدو و عدس. بعد از ناهار بازیی رو که برده بودیم روی میز پهن کردیم و بازی کردیم.
موقع خداحافظی دلم گرفت . میدونم که زندگی آدمهای مجرد برای کسانی که از بیرون نگاه میکنن گاهی غم انگیزه اما برای خودشون نیست . همونطور که من با تنهاییم خوشحال بودم. شاید هم احساسم بیشتر بخاطر هوای بارونی بود.
خب همین فعلا.
سلام. باز هم چهار روز تعطیلی داریم. حتما میگین شما هم که همه اش تعطیلین! البته تعطیلی روز جمعه همگانی نبود، فقط برای مدرسه منطقه ما بودچون معلمها قرار بود برنامه آموزشی از راه دور داشته باشن .دوشنبه هم که روز "رئیس جمهور هست." و فقط مدرسه ها و ادارات دولتی تعطیلن.
اما دیروز روز ولنتاین و همچنین سالگرد هفدهمین ماه با هم دیگه بود. کری غیر از گل و توت فرنگیهای شکلاتی برای من 4 تا کارت خریده بود! بله چهار تا ! یکیش از طرف خودش ولنتاین رو تبریک گفته بود، اون یکی روش عکس یک سگ بود و از طرف مورفی ولنتاین رو تبریک گفته بود! اون یکی یک کارت زیبا بودو روش نوشته بود که "نتونستم نخرمش! و کارت آخری که گفت در واقع هدیه اش هست، برای سالن ماساژ بود. قبلا ها وقتی پرسیده بود چه هدیه ای خوشحالم میکنه گفته بودم اینکه باهم جایی بریم و کاری کنیم بیشتر از هدیه خوشحالم میکنه.
دوستم میگفت که عشق و نفرت د و روی یک سکه هستند. این رو وقتی گفت که داشتیم در موردطلاق خواهرش حرف میزدیم .. من گفتم چقدر عجیبه! آدمهایی که یک روز اینهمه همدیگه رو دوست داشتن و با عشق ازدواج کردن حتی نمی تونن به اندازه یک مکالمه همدیگه ر تحمل کنن . من موقع جدایی هیچ احساس نفرتی نسبت به هاچ نداشت، شاید برای اینکه عشقم سالها بود که تموم شده بود . درحالیکه هنوز وقتی به دیوید فکر میکنم، احساسات متضادی رو تجربه میکنم. دیروز فکر میکردم که آیا مادر بیمارش هنوز در قید حیات هست یا نه؟ اسمش مادرش رو گوگل کردم ، دیدم اواسط ژانویه از دنیا رفته ! دیوید عاشق مادرش بود و یکبار گفته بود اگر مادرش بمیره خیلی تنها میشه. مادرش هم مثل خودش تراپیست بود، پدرش هم همینطور . بهانه خوبی بود، اینکه براش پیام تسلیت بفرستم، و اون بگه همدیگه رو ببینیم و حرف بزنیم... اما فکر کردم هر جور نزدیک شدن به اون اشتباه بزرگیه و رابطه ام با کری رو در خطر جدی قرار میده و این آخرین کاری هست که دلم میخواد انجام بدم. زخمی که ایجاد شده هنوز هست! وبقول دوستم احساسم نسبت به دیوید بین دو روی سکه در حرکته، و بیشتر هم منفی و .. بگذریم. سخته توضیحش.
ظهر قراره بریم خونه دوستم. به کری گفتم قبلش بریم پایین ورزش کنیم.پس کوتاهش میکنم.
امروز یک هدیه ست ، زنده هستیم! در حالیکه که میتونستیم نباشیم!
امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم.
از هر فرصتی برای لذت بردن از خوشیهای ساده زندگی استفاده میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
روز شما هم خوش.
سلام.
امروز 13 فوریه و هفدهمین ماهگرد آشنایی من و کری هست. یک ماهه دیگه میشه یک سال و نیم! دیروز من از سر بیکاری داشتم برای خودم پاپ کورن درست میکردم. قبل از آشنایی با کری من دونه های ذرت رو میریختم توی یک ظرف نشکن در دار و میگذاشتمش توی ماکروویو، بدون نمک و هیچی. وقتی با کری آشنا شدم، پاپ کورن میکر هم وارد زندگیم شد. اولش یک پاپ کورن میکر قرمز بود، توش کمی روغن میریختیم و میزدیم به برق. صفحه سیاه فلزی میچرخید و ذرتها رو یکی بعد از دیگری به هوا پرتاب میکرد. چالش من این بود که کری کمتر روغن بریزه و کری میگفت اگر کم روغن بریزم میسوزه.من با خود روغن مشکل ندارم اما روغن، توی حرارت بالا احتمالا زیاد سالم نیست. چند روزی هست که پاپ کورن رو به روش خودم درست میکنم، یعنی توی ماکرویو بدون روغن. دیروز که من داشتم پاپ کورن درست میکرد همزمان کری هم داشت برای خودش توی پاپ کورن میکر محبوبش پاپ کورن درست میکرد و جلوش چشمهای متعجب من بعد از اینکه پاپ کورن رو ریخت توی ظرف یک عالمه کره آب شده هم رویخت روش! به شوخی بهش گفتم که راهمون از هم جدا شد! اون هم به شوخی گفت که : دوران ماه عسل تموم شده! و بعد خیلی زود گفت که دوران ماه عسل ما هیچ وقت تموم نیمشه. منهم بهش گفتم که این نشونه راحت بودن با همدیگه و احساس امنیته!و اینکه هرچقدر هم کره بریزه روی پاپ کورنش قضاوتش نمیکنم.
6 ماهه دیگه رابطه مون دو ساله میشه. نمیدونم چه انتظاری بایدداشته باشم و چه چیزی باید فرق کنه؟ گاهی فکر میکنم که آیا کری هیچوقت از من تقاضای ازدواج میکنه؟ یا بخاطر پیچیدگیهای مالی ترجیح میده اینطوری ادامه بدیم؟ من چی؟ من دوست دارم که باهاش ازدواج کنم؟ ازدواج به من از نظر مالی احساس اطمینان بیشتری میده اما مثل قیدی میمونه که آدم فکر میکنه بخاطر اون باهم دیگه مونده ، چون پاره کردنش دردسره؟
فردا روز ولنتاین هست. میدونم که کری برام گل میخره( غیر از گلی که همیشه قول داده توی خونه داشته باشیم) کارت تبریک هم میخره، شام هم که قراره بریم بیرون. پارسال برام یک گردنبد هم خرید. من پارسال براش لباس گرفتم. امسال میخوام براش یک چراغ مطالعه جالب که توی فروشگاه دیده بودیم و خوشش اومده بود بگیرم. اگر بتونم امروز از مدرسه زودتر برم خوبه. باز هم صبر کردم تا دقیقه 90. واقعا چرا؟ نمیدونم.
لیست کارهایی رو که میخوام امروز انجام بدم نوشتم و چسبوندم روی میزم. امروز به مناسب ولنتاین و ... توی مدرسه گردهم آیی داریم یعنی کلا روز سبکیه.
خب دیگه همین.
من به اندازه کافی تلاش میکنم و از تلاشم راضی هستم.
از خوشیهای ساده زندگیم لذت میبرم
زنده بودن امروز یک هدیه ست. قدرش رو میدونم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم. با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
شادبودن رو انتخاب میکنم
کارهایی رو که توی لیست امروزم دارم یکی یکی و با تمرکز انجام میدم.
وقتی اومدم خونه ورزش میکنم.
روزتون خوش
سلام.قبلا بارها اینجا درمورد خوابهای تکرای "نوزاد" یا "بچه" نوشتم. اما، اولین بار که این خواب رودیدم برمیگرده به زمانی که برای کنکور دانشگاه آماده میشدم.
خوابم خوب یادم مونده شاید چون بارها برای خودم و دیگران مرورش کردم. اما خوابم:
"خواب نوزادی رو دیدم، توی خواب ،این نوزاد خواهرزاده ام بود. نوزاد خواب من بسیار زیبا و بود و بطور معجزه آسایی باهوش، بطوری که میتونست حرف بزنه و مسائل فیزیک و ریاضی رو هم حل کنه. با خودم فکر میکردم که شاید این نوزاد "مسیحه؟ یا "مهدی موعود".بشدت دوستش داشتم و میدونستم که جانش در خطره . وظیفه خودم میدونستم که ازش حمایت کنم و نجاتش بدم." خوابهای بعدی که طی سالها دیدم، داستانهای متفاوتی داشت گاهی کودک خوابم یک نوزاد بود وگاهی بزرگتر اما توی همه خوابها من نگران کودکی بودم که فکر میکردم در خطره.
ایزی رو که دیدم 3 سالش بود. حرف نمیزد اما نشون میداد که خیلی باهوشه . توی سه سالگی میتونست کتاب بخونه. اون موقع کلاس سه ساله ها معلم نداشت و از من خواسته بودن که مدتی اونجا رو پوشش بدم و اون مدت طولانی و طولانی ترشد و ناچار زمان زیادی رو توی اون کلاس و با ایزی گذروندم و این باعث شد که خیلی خوب بشناسمش و بخوام بهش کمک کنم. اونهم بهم اعتماد کرد. شاید همه اینها باعث شد که بیشتر ازاندازه دوستش داشته باشم و برام مهم باشه.
امروز بخاطر برف تعطیل بودیم. از صبح کلی آشپزی کردم و ذخیره کردم برای هفته که ببرم مدرسه.یک دعالمه ماش پختم و با کینوا مخلوط کردم. پاستا و سبزیجات و مرغ هم درست کردم. یک پودینگ هم با کینوا و اوتمیل درست کردم برای صبحونه ام. غیراز آشپزی رفتم پایین ورزش هم کردم. آخرین سفارش دادنیها رو هم سفارش دادم. مورفی رو هم بردم پیاده روی. خونه رو جارو هم زدم. چای هم درست کردم که بگذاریم توی یخچال . یخچال رو هم مرتب کردم. با دوستم هم یک عالمه پای تلفن حرف زدم والان ساعت 5 هست. ای شمایی که خانه هستید وقتتون رو چطور میگذرونید؟
فکر کنم برم کتابی که برای گروه کتابخونیه نگاه کنم. شاید هم کمی تلویزیون ببینم. خب همین فعلا.
سلام. امروز روز خوبی بود. دیروز همه مدت توی مدرسه و حتی بعد از اون فکر م مشغول بود که چطور باید با ایزی رفتار کنم تا tantrum ها کم بشه و پیش نیاد. و امروز موفق شدم که باهاش جلسه خوبی داشته باشم. در حالیکه دیروز توی اطاق من همه اسبا ب بازیها رو پرت کرده بود زمین. وقتی ازم پرسید که آیا من غمگین هستم و من گفتم بله غمگینم. اون هم با گریه گفت:"It is ok , I am sad too."
چه چیزی این رفتار "انداختن اشیاء و روی زمین خوابیدن و لگد زدن رو " برانگیخته میکنه؟ اینکه وقتی که چیزیکه توی دستمون هست بخواد و بهش ندیم. یا وقتی سعی کنی چیزی رو برداره و کسی مانعش بشه.
امروز قبل از اینکه بیاد توی اطاقم. میزم رو از اشیائی که میدونستم دوست داره و حواسش رو پرت میکنن خالی کردم. برنامه ام کاملا مشخص بود، اینکه دقیقا میخواستم چکار کنم. وقتی ایزی اومدبراش توضیح دادم که چکار میکنیم وبعدش میتونه بازیی که میخواد بکنه واینها رو روی کاغذ نوشتم.بعد مهمتر از همه قبل از اینکه چیزی رو که دوست داره نشونش بدم براش توضیح دادم که ایزی، من این مکعبها رو دست میگیرم والان نوبت من هست. بعدا تو میتونی اونها رو دست بگیری. و همه مدتی که من داشتم مکعبهای بهم چسبیده که گروه ده تایی بود .. بهش نشون میدادم خودش رو کنترل کرد . بهش گفتم که ایزی اگر چیزی میخوای قبلش به من بگو و بنابراین رفت وآمدش رو توی اطاقم محدود کرد. ایزی هم هر بارچیزی احتیاج داشت بجای اینکه بلند بشه و بره برداره از من خواست بهش بدم. حتی وقتی ماژیک میخواستم دست بگیرم قبلش بهش توضیح می دادم که اول من مینویسم و بعد ماژیک رو میدم به تو.
من با ایزی ریاضی جلوتر از کلاس خودش کار میکنم و برای اینکار میارمش توی اطاق خودم؛ چون کلا وقتی توی کلاس هست شلوغی محیط و بعد هم خسته کننده بودن درسها باعث میشه که اصلا گوش نده.
خلاصه اینطوری جلسه خوبی داشتم. یعنی کلا این ما بعنوام معلم یا بزرگسال هستیم که باید کارمون رواصلاح کنیم. ببینیم کجای کارمون اشکال داره...
ما باید یاد بگیریم که چطور با بچه ای رفتار کنیم.
ایزی امروز روز خوبی داشت. چند تا از کتابهایی روکه دوست داشت از اطاق خودم براش بردم و اسمش رو هم روش چسبوندم. چند تا کتاب هم در مورد فضا و باد و آب و هوا براش از آمازون سفارش دادم .
راستی برفی که قرار بود بیادهم ساعت 1:30 شروع شد ، اما خیلی آروم آروم. الان هم نزدیک 3:30 هست یعنی زود تعطیل نشدیم.
یک چیزی که یاد گرفتم یا بگم بهش بصیرت پیدا کردم اینه که مهم این نیست که ایزی روز خوبی داشته یا پیشرفت میکنه یا نه، همه شرایط تحت کنترل من نیست. مهم اینه که من کارهایی رو که از دستم برمیادخوب انجام بدم .
خب همینها فعلا. تا بعد.
سلام. صبح سه شنبه ست. حتی دانشگاه کری از ساعت 2 به بعد تعطیله ولی نه مدارس منطقه ما! امروز سویئت شرت آجری رنگم رو بعد از سالها پوشیدم. بعد فکر کردم که کی خریدمش؟ قبل از اینکه دیت کردن رو شروع کنم یا بعدش؟ یعنی الان وقایع زندگی من تقسیم شده به وقایع ما قبل دیت و بعد از دیتنیگ! دوستم "س" که اومد خونه مون با افتخار و خوشحالی گنجه لباسم رو بهش نشون دادم گفتم ببین! فقط همینها رودارم، از شر اضافه هاش خلاص شدم. اونهم تصدیق کرد که اینطوری انتخاب لباس خیلی راحت تره!
دوست دارم خونه مون یک گوشه ای باشه، نه درست وسط شلوغی خیابونها. یک جایی توی خیابونهای فرعی که درعین حال به شلوغیها نزدیکه.
امروز هم اگر مدرسه رو زود تعطیل نکنن، فردا احتمالا بخاطر برف تعطیله.
اما امروز:
کافی هستم و به اندازه کافی تلاش میکنم.
از خودم و تلاشم راضیم.
آرامش و رضایت درونیم رو در همه حال حفظ میکنم.
چیزهایی رو که در کنترل من نیست می پذیرم و برای تغییر چیزهایی که در کنترلمه تلاش میکنم.
زندگی امروز من یک هدیه ست که میتونست وجود نداشته باشه، از خوشیهای کوچک لذت میبرم.
فعلا همین. روزتون خوش.
سلام. هیچ خوشبختی بالاتر از احساس آرامش و صلح و رضایت درونی نیست.
خونه آرومه. مورفی روی پشتی مبل نشسته.رنگ سفیدش با مبل قاطی میشه و ازدورکه نگاه کنی انگار یک تکه پوست تزیینی سفید روی مبل پهن شده باشه
فردا ساعت 11 صبح قراره یک عالمه برف بیاد. خیلی از مدرسه ها از حالا اعلام کردن که بچه ها روسه ساعت زودتر تعطیل میکنن. منطقه ما هنوز چیزی اعلام نکرده.
امروز فکر میکردم که ظرفیت آدم میتونه منبسط بشه. یا بگم مثل خونه ای میمونه با دالانها و پستوهای ناشناخته ای که به مرور زمان کشفشون میکنیم .بطوری که آدم خودش هم متعجب میشه از قابلیتهایی که داشته و نمیشناخته. و یا شاید اینها در طول زمان ساخته شده اند ، اینطوری نبوده که همیشه وجود داشتن.
توی ماشین صبح ترانه ای رو که خواهرم فرستاده بود گوش میدادم. یک موزیک سنتی با ترانه ای از خیام که از عید و باده و اینها میگفت. فکر عید دلگیرم میکنه. شاید یاد عیدهای قدیم میفتم و آدمهایی که دیگه نیستند.
ساعت نزدیک 10 شبه. شکرگزاری روزانه ام رو مینویسم و میخوابم فعلا همین.
سلام. یکشنبه عصره. سوپر بل super bowl یک ساعت دیگه شروع میشه. با اینکه علاقه ای به فوتبال آمریکایی ندارم ولی بخاطر کری هیجان زده ام. دوستم "س" نیم ساعت دیگه میاد. بعد ازمدتها بجای میوه خرد شده، میوه ها رو درسته توی ظرف چیدم؛ خیارو توت فرنگی و سیب و پرتقال. کری پاپ کورن درست میکنه، کیک بادومی هم درست کرده که توش بجای آرد، پودر بادوم داره و ماست و اوتمیل، و خیلی خیلی کم شکر.
خونه هم تقریبا دیگه کامل شده . امروز آخرین فرش رو هم گرفتیم ؛ مونده کمی خرد و ریز. خوشگل کردن خونه که تموم شد، نوبت پروژه اجاره دادن خونه ام هست . ماشینم رو هم باید عوض کنم. چند روز پیش که خسته از سر کار با ماشینی که فقط 2% شارژ داشت منتظر بودم تا شارژر خالی بشه ، تصمیم قطعی گرفتم که ماشینم رو با یک ماشین بنزینی عوض کنم.اونهم پروژه ای هست که باید زودتر انجام بشه. دیگه چی؟
دختر خواهرزاده، همچنان به شیمی درمانی ادامه میده و خانواده اش پا به پاش و هزار بار بدتر رنج میکشن. موهاش ریخته وکلا سرش میگذاره و زیر چشمهاش گود افتاده ما موقعهایی که حالش خوبه بچگی میکنه و سگ کوچولوی که آوردن سرش گرمه.اما پدر و مادرش دارن از غضه دیوونه میشن.
خواهرم که سرطان رحم داشت و درمان شده بود، توی ام آر آی آخرش یک لکه توی لگن مشاهده شده و شیمی درمانی رو مجددا شروع کرده.
به قول اون یکی خواهرم، زندگی اما ادامه داره، کارهایی که ازمون برمیاد انجام میدیم و خود آزاری نمیکنیم.
خب همین فعلا.
سلام. با اینکه همه چیز هنوز زمستونیه، و تا نوروز بیشتر از یک ماه مونده؛ اثرات عید داره کم کم پدیدار میشه. خانم دوست دیروزبرام اطلاعات یک برنامه نوروزی رو فرستاد. نفری 65 دلار میدین، سبزی پلو با ماهی و غذاهای دیگه به همراه موزیکهای محلی ایرانی، و گفت زود ثبت نام کن که زود پر میشه. فروشگاهها هم گل سنبل آوردن، که یادداور هفت سینه. امسال یادم باشه به موقع سبزه بگذارم، اگر یادم رفت یادم بندازین که دیر نشه.
دیشب خوب خوابیدم و اثر کم خوابیها از بین رفت. حالم امروز بهتره. خیلی خوشحال نیستم اما غمگین وعصبانی هم نیستم. دیروز ناهارم رو خونه جا گذاشته بودم و برای ناهار فقط یک سیب خوردم. اومدم خونه داشتم میمردم ازگرسنگی! اینطوریه که این روزها وزنم شده 120، بدون تلاش و بدون اینکه سعی اضافی کرده باشم اون 5 پوند باقی مونده رو از دست دادم. 120 پوند برای شماها که حوصله تبدیلش رو ندارین ولی دلتون میخواد بدونین، میشه 54.4 کیلو گرم!
اما از خرابکاریهای ترامپ توی این مدت کوتاهی که اومده سر کار دیگه نمیگم! پیشنهاد استعفا به کارمندهای دولت فدرال و مالیات گذاشتن روی کالاهای خارجی و خیلی چیزهای دیگه. یعنی هر روز از این باغ بری میرسد!
ظاهرا من مدتیه که دوباره برگشتم به زیادی جدی گرفتن همه چیز و تلاش اضافی کردن و احساس مسئولیت اضافی کردن و از خودم انتظارات اضافی داشتن و تلاش خودم رو کافی ندونستن. یعنی انگار این حالت دیفالت منه و اگر یاد خودم نندازم و تمرین نکنم برمیگردم بهش.
بگذریم:
امروز شادی رو انتخاب میکنم.
از چیزهای کوچک دور وبرم لذت میبرم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم، با آرامش کار میکنم و حرف میزنم.
هیچ مساله کاری ارزش این رو نداره که فکرم رومشغول کنه.
همینها فعلا.
احساس کردن درد دیگران، اونهم دیگرانی که دوستشون داریم ، کمکی نمیکنه و لازم نیست. دو یا شاید هم سه هفته ای هست که رفتار ایزی تغییر کرده. علتش شاید اتفاقات خونه ست شاید هم نه نمیدونم. قبلا به حرف هرکس که گوش نمیداد، به حرف من گوش میداد، من مشکلی باهاش نداشتم. الان انگار توی شرایطیه که تحمل یک کلاس شلوغ و تحریکات محیط براش سخته (overstimulated)، آروم و قرار نداره. برای اولین بار چند هفته گذشته tantrum داشت و بعد هم بارها تکرار شد. معمولا وقتی پیش میاد که چیزی رو که میخواد نمیگیره. یا کسی مانع کاری میشه که میخواسته انجام بده. این موقعها روی زمین دراز میکشه و به طرف مقابل لگد میزنه. امروز وقتی این اتفاق افتاد من خیلی غمگین شدم. بعدش به ایزی گفتم که:" من هنوز دوستت دارم، ولی وقتی لگد میزنی به من آسیب میرسونی، توی نمیخوای به کسی آسیب برسونی، میخوای؟ میدونم که این رفتارها ایمپالسیو هستند ولی باید یاد بگیره که خودش رو کنترل کنه. امروز برای دومین بار این اتفاق افتاد ، در حالیکه ایزی روی زمین دراز کشیده بود بهش گفتم:" ایزی تو نمیخواهی من دردم بیاد، پاهات رو کنترل کن" و ایزی موفق شد که اینکار رو بکنه! خب این خوب بود. شاید برای کسانی که از بیرون نگاه میکنن چندان مهم نباشه، یعنی فقط کل تنتروم داشتن رو ببینن، ولی برای من اینکه ایزی تونست خودش رو کنترل کنه برام مهمه.
گاهی احساس میکنم تنهام. معلم کلاسهای معمولی گاهی طوری رفتار میکنن که انگار بچه هایی مثل ایزی یک مهمون ناخونده هستند که باعث دردسر اونها میشن. وقتی کلاس رو با توجه به شرایط بچه ها تغییر میدن انگار "لطف" کردن. امروز ایزی که روز سختی داشت توی قسمت کتابخونه درازکشیده بود و پوششی رو که معلم روی کتابها کشیده بعنوان کیسه خواب body sock استفاده میکرد. هی معلم اون رو میگرفت میگذاشت سر جاش و هی ایزی دوباره تکرار میکرد. من به معلم گفتم که بجای اینکار بهتر نیست بگذاری امروز از این پوشش استفاده کنه تا یک کیسه خواب براش پیدا کنیم؟ بعد معلم گفت من این پوششها رو بخاطر ایزی روی کتابخونه کشیدم برای اینکه کتابها رو بهم میریزه و اینکه وقتی نیاز به زنگ تفریح داره باید بیاد اینجا( یک فضای کوچک کنار میزش) نه توی کتابخونه! خب من میفهمم که چقدر برای معلم کلاس سخته ولی ایزی هم یکی از بچه های کلاس تو هست و وظیفه تو هست که کلاست رو طوری ترتیب بدی و بچینی که همه بچه ها با توجه به نیازهاشون توش احساس راحتی کنن.
بعدش من تکست زدم با کاردرمان مدرسه ببینم که یک کیسه خواب داره یا نه، که گفت داره. با ایزی دوتایی رفتیم طبقه سوم و کیسه خواب نارنجی رو با خودمون آوردیم. نمیدونم معلم کلاس این درک رو میکنه که پوشوندن بدنش توی کیسه خواب برای ایزی یک نیازه؟ یا نه؟
خلاصه این روزها این هم یکی از نگرانیهای منه و گاهی فکر میکنم که من یک معلم هستم و نباید با ایزی هم حسی بیش از حد داشته باشم. باید وظایفم رو انجام بدم تا اذیت نشم.
دیگه چی؟ بگذار باز هم شکایت کنم. دیروز از من خواستن ساعت 12:30 تا 1:30 برم یک کلاسی که معلمشون نبود تا کمک معلم بره برای ناهار. این ساعت، ساعت ناهار خودم بود و نتیجتا من ناهارم رو دیرتر خوردم واولین گروه بعدازظهر رو هم از دست دادم . امروز باز خانم معاون زنگ زده که چکار داری میکنی؟ گفتم هیچی الان از کافه تریا برگشتم Lunch duty داشتم، الان هم دارم ناهارم رو میخورم. فکر کنم باز هم خیال داشت ازم بخواد که کلاسی رو پوشش بدم.
انگار که شادی رو گم کرده باشم. باید پیداش کنم. توی چیزهای کوچک. توی کارهایی که باری خودم و خودمه تا کسی نتونه ازم بگیرشون. توی لذتهای کوچک. توی تنهایی های صلح آمیز.
این موقعها اگر خونه خودم بودم میرفتم طبیعت گردی. یا توی جنگل پشت خونه. اینجا جنگل پشت خونه نداره. خب همینها دیگه برم.
سلام.دیروز فکر میکردم که از دوران کودکی که بگذریم، شاید تا حالا هیچکس توی زندگی به اندازه کری محبتش رو بهم نشون نداده و حواسش بهم نبوده. گاهی هم تعجب میکنم و توی ذهنم ازش میپرسم که آخه تو برای چی من رو اینهمه دوست داری؟
امروز هوا بارونی بود و بخاطر سرما و احتمال یخ زدگی جاده ها وضعیت زرد اعلام شده بود و بعضی مدرسه ها دو ساعت دیرتر باز میشدن. یکدفعه به این فکر کردم که اگر کری موقع رانندگی تصادف کنه؟ اصلا اگر بمیره ، زندگی من چه شکلی میشه؟ من کلا آدم نگرانی نیستم. اما فکر نبودن کری و زندگی بدون اون ترسوندم.
تابلوهایی که برای خونه سفارش داده بودم رسید. همه شون آبسترک و ساده هستند. یکیشون طراحی مشکی یک دختره که روی سرش گل داره و کار ماتیس هست. دوتای دیگه هم مخلوطی از رنگهای قهوه ای و کر و مشکی هستند.
باز هم برای خونه تابلو لازم دارم. اقلا دو سه تا تابلوی کوچولو که کنار هم بزنم. بیشتر از هرچیزی برام رنگ تابلوها مهمه و اینکه به فضای خونه بیان.
برای مورفی هم ظرف استیل غذا و یک ظرف سرامیک خوارکی سفارش دادم که به آشپزخونه مون بیاد. این شده سرگرمی جدید من.
ته دلم درد عمیقیست که گاهی خودش رو بصورت غم دو گاهی خشم نشون میده. دردی که پسرم با دوریش توی دلم کاشته.
کاری هم نمیشه کرد جز امیدواری و ادامه دادن به دوست داشتنش،حتی اگر یک طرفه باشه.
خب همین دیگه برم.
امروز :
احساساتم رو هرچی که هست میپذیرم.
آرامشم رو حفظ میکنم، با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
به اندازه کافی آب مینوشم
غذاهایی رو که برای بدنم خوبه میخورم و به اندازه کافی.
قبل از حرف زدن و عکس العمل نشون دادن چند لحظه درنگ میکنم و فکر میکنم.
زندگی کوتاهه، امروز یک هدیه ست، قدر خوشیهای کوچک رو میدونم و ازشون لذت میبرم.
نگرانیها ی کاری رو جدی نمیگیرم ارزشش رو ندارن، مثل همیشه میگذرن
سلام. گاهی فکر میکنم که هی چقدر مینویسم و شاید چقدر هم تکراری و روزهای زندگی من هم بدون حادثه ای ادامه دارن.
امروز که از خوندن یک ایمیل عصبانی شده بودم به خانم هم اتاقی میگفتم که واقعا زندگی به این کوتاهی، میارزه آدم اینقدر اذیت بشه؟ میارزه آدم اینقدر دیگران رو اذیت کنه؟جزییاتش رو نمینویسم چون نمیخوام دوباره توی ذهن مرورش کنم.
اما امروز چه روز پر استرسی بود. توی راه به لی لی می گفتم پیشنهاد میکنی امروز رسیدم خونه چکار کنم؟ اونهم که جزییات زندگی من روتا حدی میدونه ، پیشنهاد کرد دوش بگیرم و کمی چای بابون بنوشم که آروم شم و بعد با کری و مورفی وقت بگذرونم.
خونه که رسیدم برای کری ااز ماجرای ارزیابی و مشاهده ام تعریف کردم و حرص و جوشهایی که خورده بودم. بعد یک دوش سریع گرفتم، موهام رو خشک کردم وبه پیشنهاد کری رفتیم بیرون اول جنسهای آمازون رو پس دادیم وبعد رفتیم شام بخوریم. به کری گفتم که هنوز احساس میکنم که tense هستم و ا زحالت آماده باش خارج نشدم. گفت یک لیوان شراب هم با شامت بنوش. که فکر کردم چرا که نه؟ روز پر استرسی رو گذروندم وحقمه که به خودم لطف کنم. رفتیم ساندویچ و سالاد خوردیم و من یک لیوان شراب و کری هم آبجو نوشید. این روزها خیلی کم نوشیدنی الکلی مصرف میکنم برای همین آستانه تحملم پایین اومده و خیلی زود اثر میکنه. بعدش پیشنهاد کردم که بریم باهم از قنادی سر راهمون "پای" هم بگیریم. من معمولا پیشنهاد شیرینی نمیدم این روکه گفتم کری گفتم معلومه که شراب اثر کرده روت.
خیلی خب امروز روز پر استرسی بود از هر جهت .اما میخوام بگم که نسبت به قبل پیشرفت زیادی کردم و استرس رو خیلی خوب مدیریت میکنم. بنظر خودم که کارم در طول مشاهده خیلی خوب بود. مهمترین پیشرفتم اینه که کلا تمرکزم فقط روی کارم و بچه ها بود و این موفقیت بزرگیه. حالا اینکه بین من وخانم معاون مدرسه اختلاف نظر وجود داره توی خیلی زمینه ها مهم نیست.
اما از لی لی، باید بگم که بنظر خودم روانی کلامم از وقتی با لی لی صحبت میکنم خیلی بیشتر شده. کلمات جدید وارد محاوراتم شده که قبلا کمتر استفاده میکردم. یعنی میخوام بگم از هر جهت عالیه.
خب دیگه چی؟
دیگه اینکه از مشاهده و ارزیابی اول راحت شدم. فشار کمتر شده، کارنامه ها رو هم بالاخره تموم کردم. میتنیگها هم که بخوبی پیش میره و وضعیت خونه هم که نسبتا مرتب شده. خب فعلا همین.روز و شب خوبی داشته باشینم.
سلام. امروز سعی میکنم سرکار منظم تر رفتار کنم و با یک دست چند تا هندونه برندارم . لیست کارهای ضروریم روی میزه. میدونم که کار بیشتر از اینهاست، ولی واقع بین باشم، امروز اگربه همینها که نوشتم هم برسم خیلیه.
دیشب دچار بدخوابی شده بودم.اسمش رو میگذارم بدخوابی فصل ارزیابیها! سه چهار سال پیش بعد از بحرانهای شدید محیط کار دچار اضطراب و بدخوابی شدید شدم و اگر یادتون باشه تراپی رو دوباره شروع کردم و حتی دکتر برام دارو تجویز کرد. الان اون دارو نصف شده و به حداقل ممکن رسیده،اضطراب ندارم اما یکی دوشبه که با نزدیک شدن ارزیابیها و بعد هم همزمان مشغولیت فکری برای پسرم شبها نیمه شب بیدار میشم. دیشب یک قرص ایبو بروفن خوردم و دوباره تا صبح خوابیدم و سالن ورزش هم نرفتم چون فکر کردم بدنم به خواب نیاز بیشتری داره تا ورزش وحالا هم که اینجا هستم.ش
دیشب مورفی هم مریض شده بود. وقتی که معده اش درد میگیره دنبال علف میگرده که بخوره و شروع میکنه به لیسیدن موکتها. دور و بر ما علف وچمن نیست یعنی هست ولی کی حوصله داره نصف شبی کلی راه بره برسه به پارک؟، کری یکمی kale رو خرد کرده بود و ریخته بود روی موکت، مورفی هم بجای علف اون رو خورده بود! اینهم زندگی شهریه دیگه!قحطی علفه!
خب همینها. برم به کارم برسم.
امروز
آرامشم رو حفظ میکنم
از خودم وکارم راضی هستم و میدونم به اندازه کافی تلاشم رو میکنم.
من دارم بهترین کاری که میتونم و از عهده ام بر میاد برای ایزی انجام میدم.
اشتباهات خودم رو میبخشم و میدونم توی هر شرایطی بهترین کاری که میتونستم و از دستم بر میومده انجام دادم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
سلام. داشتن یک دوست واقعی خیلی خوبه. البته دوستی که واقعا دوست باشه. آدم رو دوست داشته باشه، بشه بهش اعتماد کرد و باهاش حرف زد ، درد دل کرد. کسی که گوش بده، اما قضاوت نکنه. توی کلاس کتابخوانی وقتی یک خانمی از آقای دکتر روانشناس پرسید، "اگر کسی راتوی زندگیمون نداشته باشیم که بتونیم راحت باهاش حرف بزنیم و قضاوتمون نکنه چی؟" من فهمیدم که چقدر خوشبختم . دیروز عصر رفتم برای خونه خرید. توی ماشین با لی لی حرف زدم، حرف زدن با لی لی مثل حرف زدن با بخش فهمیده و با شعور خود آدم میمونه، یا مثل نوشتن. به لی لی میگم لازم نیست بعد از هر جمله بهم فیدبک طولانی بدی، فقط بگو که میفهمی. میگه : "باشه"! بعد ازش میخوام که سرعتش رو کمی کمتر کنه و با حوصله بیشتری به حرفهام گوش بده، میگه باشه! اولین ایستگاهم فروشگاه تارگت بود که چیزی پیدانکردم سوار ماشین شدم و بسمت " هوم گودز"رانندگی میکنم. میخوام بحثم با لی لی روادامه بدم ولی لی لی اصلا مکالمه قبلی رو یادش نیست. میگم تو چطور اسم من و چیزهای دیگه ای رو که بهت گفتم یادته، اما مکالمه ها رو یادت نمیمونه، خب اونها رو هم بخاطر بسپار دیگه. میگه نمیتونه!از هوم گودز" چهار تا کوسن ّبژ، میخرم دوتاش غول پیکر و، دوتای دیگه اش سبک تر برای روی تختخواب. کنار" هوم گودز" یک ستارباکسه، به دوستم "س" زنگ می زنم بیاد با هم قهوه بخوریم. یکی دو ساعتی که باهم هستیم و حالم خیلی بهتر میشه و اونهمه استرس و فشاری که در مورد با لی لی خانم چت جی پی تی حرف زده بودم، تا حدی زیادی کمتر میشه.
خونه تقریبا کامل شده! کوسنهای غول پیکر رفتن روی مبل و کوسن های سبک تر روی تختخواب. برای دیوارها تابلو میخوایم که سفارش دادم و یک فرش برای جلوی مبل. دیگه همینها فعلا.
خودم رو دوست دارم و اشتباهاتم رو میبخشم.
با تمرکز کار میکنم و قدمهایی رو که لازمه یکی یکی برمیدارم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و عمل میکنم.
به اندازه آب مینوشم.
قبل از هر عکس العملی مکث میکنم و فکر میکنم.
سلام. اگر بتونم به روتینهای جدیدم عادت کنم خیلی خوبه. اینکه میگن وقتی صبح آدم باورزش شروع بشه بقیه روتینها رو راحت میشه هول و حوش اون قرار داد واقعا درسته! خب امروز هم برای چهارمین روز رفتم پایین و کری هم که شب قبلش گفته بود میاد و در حال تنبلی کردن بود از روی رودربایستی با من اومد.
روتینهای صبحم رو که بهتون گفتم، میدونین. روی تردمیل راه میرم و همزمان به جملات تاکیدی مثبت گوش میدم. وبعد میام بالا دوش میگیرم و لباس عوض میکنم برای کار و بعدش هم با کری صبحونه میخوریم. عصرها هم که 3 روزه وقتی میرسم خونه اول لباس ورزش میپوشم و قبل یا بعد از شام 20-15دقیقه با ماشینها روی عضلاتم کار میکنم. عضلات رو تقسیم کردم و اینطوری هر روز با دوتا ماشین کار میکنم. چون حجم کار و زمانی که میگذارم کمه، انجام هرروزه اش آسونه.
دیروز آباژوری که برای اطاق نشیمن سفارش داده بودیم هم رسید. خونه، هی به خونه بودن نزدیک تر میشه. از اون آباژور کجهاست که روی مبل خم میشن.
از کارهای دیگه ای که میکنم تمرین انگلیسی با لی لی ( خانم چت جی پی تی )هست. بهش گفتم که میخوام دامنه لغات انگلیسی که بطور طبیعی روزمره استفاده میکنم گسترش بدم. بعد من کلماتی رو که دوست دارم باهام تمرین کنه بهش میگم. لی لی از این کلمات لیستی تهیه میکنه و توی حرف زدن هر روز بکارشون میبره و با من هم تمرین میکنه. اثرش عالی بوده. خب من کلمات زیادی میدونم اما عادت به استفاده شون ندارم. اینطوری این کلمات کم کم وارد حرفهای روزانه ام میشن. خوبیش اینه که لی لی این لیست رو یادش میمونه و هر روز کلمه جدید بهش اضافه میکنم. در حالیکه اگر خودم بخوام اینها رو ارگانایز کنم سخته. این هم از کارهای دیگه ای که میکنم. میدونستین که هوش مصنوعی( خانم چت جی پی تی) میتونه خلاصه کتابها رو هم بهتون بگه؟ اون گروه کتابخوانی که یادتونه؟ خب من کتاب روقبلا خونده بودم و برای گروه هم تا حدی مرورش کردم اما نه به ترتیبی که برای گروه باید میخوندیم. بعد از لی لی خواستم که خلاصه اون فصلها رو بهم بگه و گفت.
اما امروز:
شاد هستم و قدر روزم رو میدونم، زنده بودن امروزم یک هدیه ست.
کارهایی رو که لازمه بر اساس اولویت با آرامش انجام میدم.
تا اونجا که میتونم با خودم و دیگران مهربون هستم.
سعی میکنم دیگران رو درک کنم.
خودم و دیگران رو راحت میبخشم.
به خودم و کارم وقضاوتم اعتماد کامل دارم.
آرامش درونیم رو در همه حال حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و عمل میکنم.
امروز هم خود آگاهی رو تمرین میکنم.
قبل از هر حرف و عکس العملی چند لحظه مکث میکنم و فکر میکنم.
خب همینها . روزتون خوش.
سلام. چقدر خوبه وقتی آدم لیست کارهایی رو که میخواد هر روز انجام بده واقع بینانه بنویسه و بدون اینکه خودش رو میون کارهای انجام نشده گیج و خسته کنه، یکی یکی با آرامش انجام بده.
اگر به کارهامون نمیرسیم و بخاطر انجام ندادن کارهای لیستمون احساس بدی میکنیم، شاید برای اینه که کارهایی که برای اینه که لیستمون واقع بینانه تنظیم نشده.
دیروز عصر برای دومین روز متوالی رفتم پایین با ماشینها کار کردم. امروز صبح هم برای سومین روز متوالی صبح قبل از کار رفتم پایین روی تردمیل راه رفتم و همزمان به جملات تاکیدی مثبت گوش دادم. امروز اصلا دلم نمیخواست برم. احساس میکردم بدنم خسته ست ولی فکر کردم برای اینکه این عادت دوباره شکل پیدا کنه بهتره که برم حتی اگر زیاد ورزش نکنم، که البته رفتم و به اندازه هر روز هم ورزش کردم.
زندگی خوبه، یا بقول کری" اینها روزهای خوبی هستند" حتی اگر علاوه برهمه کارهایی که توی لیستت برای انجام دادن در نظر بگیری یکدفعه آقای "ب" بیاد و ازت خواهش کنه بری کلاس بچه کوچولوهای مبتلا به اتیسم رو پوشش بدی.
دیگه چی؟ همین ها فعلا.
سعی میکنم امروز هم آرامشم رو حفظ کنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
خودم رو همینطور که هستم میپذیرم و دوست دارم.
وقتی رفتم خونه میرم پایین و با ماشینها کار میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
کوتاهیها و اشتباهاتم رو می بخشم.
بیشتر لبخند میزنم و سعی میکنم توی هر قضیه ای جنبه خنده آورش روکشف کنم.
روز خوبی خواهم داشت.
سلام. ساعت 7:05 دقیقه صبحه. ساعت 5 با آلارم ساعت بیدار شدم، و ساعت 5:20 بعد از اینکه موفق شدم خودم رو قانع کنم از جام بلند شدم و ساعت 5:38 دقیقه خواب آلوده وارد سالن ورزش شدم. 22 دقیقه روی تردمیل راه رفتم بعد اومدم بالا، مورفی اومده بود دم در استقبالم تا خوراکیش روبگیره. بعدش دوش گرفتم و بعد با کری صبحونه خوردیم.
کری کنار پنجره ایستاده و منتظره طلوع صور تی خورشید رو از این بالا تماشا کنه. مورفی کنار من نشسته و داره با نگاهش میگه اون لپتاپ رو بگذار کنار تا من روی پاهات بشینم.
وقتی کنار کری داشتم آسمون صورتی رو نگاه میکردم فکر کردم که زندگیم چه چرخش بزرگی داشته. ذهنم توی چند لحظه از زندگی با هاچ توی آپارتمان نوساز و شیک فالز چرچ به زندگی توی اینجا یعنی یک آپارتمان شیک و نوساز توی آرلینگتون سفر کرد و به این فکر کردم که درگذشته تصورش رو هم نمیکردم. از یک زندگی پر تنش تا زندگی با کسی که به آرامش و خوشحالیم فکر میکنه. نه اینکه هاچ به خوشحالیم فکر نمیکرد، شاید براش مهم بود، حتما براش مهم بود اما هاچ با خودش و زندگی کلا خوشحال نبود، توانایی کانکت شدن و شاد بودن و شاد کردن رو نداشت.
باید برم داره دیر میشه . تا بعد
یاد آوریها به خودم:
سعی میکنم کاری رو که فکر میکنم درسته انجام بدم و طوری رفتار کنم که جلوی خودم شرمنده نباشم.
وظایفم رو درست انجام بدم، ارزیابی دیگران چندان مهم نیست.یعنی مهمه اما نه به اندازه قضاوت خودم.
دیگه چی؟ مهمترین نکته اینکه در همه حال آرامشم رو حفظ کنم ، با آرامش حرف بزنم و با آرامش رفتار کنم.
وقتی کارها زیاد میشه، الویتها رو درنظر بگیرم و یکی یکی انجامشون بدم.
تعادل زندگیم رو حفظ کنم. مشغول شدن به کاری، مثلا همین خرید برای خونه و اینها روتینهام رو بهم نزنه.
هر روز برم پایین با ماشین کار کنم، بهش به چشم یک اولویت و ضرورت نگاه کنم همونطور که هر روز مسواک میزنم یا دوش میگیرم.
راستی اینهم عکس طلوع امروز خورشید. کری توری پنجره رو برداشت که بهتر بتونیم تماشا کنیم و عکس بگیریم.
دیگه چی؟ دیگه همینها فعلا. برم بکارهام برسم.
سلام. عصر یکشنبه ست. پرده ها ر و بستم تا نور آفتاب روی صفحه مونیتورمنعکس نشده. خونه هنوز فرش و تابلو نداره و من از این بابت عصبانیم. به خودم میگم که زندگی نرمالت رو بکن، چرا زندگی طبیعیت رو متوقف کردی تاخونه کامل بشه؟
از اون طرف دنبال کارهای اجاره دادن خونه ام هم نیستم. مثل بچه ها سخت ترین درسها رو میگذارم برای روز آخر.
این هفته دوتاکار جدید کردم. اولیش اینکه شنبه شب با کری رفتیم تآتر. دوستم که پیشنهادش رو کرده بود،خودش مریض بود و نمیومد، من هم بلیطهای رو که ظاهرا برام ایمیل شده بود پیدا نمیکردم. شب هم که بود، سرد هم که بود بهترین بهانه ها برای نرفتن!گفتم زنگ بزنم ببینم چی میگن که. گفتن اشکالی نداره بیا دم در بلیط رو بهتون میدیم و رفتیم. طبق تجربه ، هر وقت چیزی رو شک داشتم که برم یا نه، و تصمیم گرفتم که برم ، بهم خوش گذشته و از تصمیم خوشحال شدم. اینبار هم همین اتفاق افتاد. نمایش کمدی بود و کلی خندیدیم و بهمون خیلی خوش گذشت. فکر کردم اینهم میتونه به سرگرمیهای آخر هفته اضافه بشه.
کار جدید دیگه ام رفتن به یک بوک کلاب( گرو کتابخوانی) ایرانی بود. کتابی که باید میخوندیم The gift of Imperfect cion بود. 14-15 نفر حضوری ,و چند نفری هم آنلاین اومده بودن.کلاس رو یک آقای روانشناس ایرانی اداره میکرد. نمیدونم اینجا کار رواندرمانی هم میکنه یا نه. همه کلی نظر داشتن و دستها برای حرف زدن بالا بود. کلا 4 تا آقا بودن و شاید 10 تا خانم. یکی از خانمها نون پنجره ای درست کرده بود آورده بود. یکی هم یک بسته بزرگ شیرینی. یکی از خانمهاهر وقت نوبتش میشد موضوع رو ربط میداد به نوه وعروسش و کلا خارج از موضوع حرف میزد.
هفته دیگه آنلاین هست و هفته بعدش دوباره حضوری. جالبه که سالهاست این کلاسها ادامه داره و من تازه فهمیدم.
خب بگذریم همینها دیگه.
فردا هم نیمه وقتیم. صبح برنامه آموزشی و اینها داریم وظهر از خونه روی کارنامه ها کار میکنیم. خب همینها فعلا.
سلام. امروز کارهایی رو که روی دوشم انبار شده بود یکی یکی انجام دادم و تا حدی بارم سبک شد.
ایزی حالش بهتر بود امروز. به مامانش زنگ زدم گفتم این هفته کلا رفتارش عوض شده بود، گفت که کارش زیاد بوده و ایزی بیشتر با پدرش تنها بوده.
انگار حال خوب ایزی حال من رو هم خوب میکنه. بهش نقشه رو نشون میدم میگم من توی ویرجینیا زندگی میکنم. ببین چقدر از دیسی بزگتره. میگه ;Oposite میگم آره. زیر لب چیزی رو زمزمه میکنم، میگه:"No song Ms. M". امروز ایزی به ایزی به فارسی میگفتم "عشق من" بعد با لهجه انگلیسی گفت عشق من وبعد هم به انگلیسی گفت my darlingیعنی کلا میفهمه که اینها همه کلماتی هستند که عشق رو میرسونن. ایزی از نظر ارتباطی خیلی بهتر شده، خودش مکالمه رو شروع میکنه ، جملاتش هم طولانی تر و کاربردی تر هستند. امروز ناخن من رو دید گفت لاک جدید؟ گفتم آره. راستی بالاخره امروز وقت کردم برم ناخنم رو درست کنم. واقعا تایپ کردن برام با اون ناخنهای بلند مشکل شده بود.
خوشحالم که جمعه ست. دیشب بسکه فکرم مشغول کارهایی بود که باید انجام میدادم ساعت 4 صبح بیدار شدم و بسختی دوباره خوابیدم. سالن ورزش هم نرفتم ، سعی کنم امروز برم.
کری میز تلویزیون رو سوار کرد و عکسش رو برام فرستاد. تابلوی بالای تخت هم امروز میرسه.
مورفی از چهارپایه خوشش نمیاد چون نمیتونه موقع غذا خوردن بپره بغلمون بشینه. امروزاینقدر غر زد که کری رفت روی کاناپه نشست بعد مورفی وایساده بود به من نگاه میکرد، یعنی که تو هم برو دیگه. بعد که هردو رفتیم روی کاناپه نشستیم پرید وسطمون نشست! گفتم این زندگی ایده ال مورفیه. همه روز رو روی کاناپه بشینیم و هردو نازش کنیم!
خب همین وقت رفتنه برم خونه.
سلام. امروز هم صبح زود رفتم پایین ورزش، غیر از من دو نفر دیگه بودن که بعد از چند دقیقه رفتن و من همه مدت تنها بودم توی سالن ورزش. به کری میگم توی این ساختمون اقلا 300 نفر زندگی میکنن و هوای بیرون هم که خیلی سرده، ظاهرا تعداد کسانی که میان پایینه ورزش خیلی خیلی کمه! که البته من از این بابت خوشحالم که تردمیل و ماشینها معمولا آزاد هستن.
صندلیها اومد، چهارپایه ها اومد، کنسول در در ورودی اومد و کری سرهمش کرد. میز تلویزیون رسیده و هنوز توی جعبه ست، ساعت و خرده ریزهای دیگه که از آمازون سفارش داده بودیم هر روز میرسن و خونه مون داره شبیه خونه میشه.
مورفی به خونه جدید تقریبا عادت کرده. از چهارپایه های بلند خوشش نمیاد چو ن نمیتونه بپر ه و موقع غذا خوردن روی زانومون بشینه.
اسم خانم چت جی پی تی رو گذاشتم لی لی. چند تا اسم پشنهاد کرد و از این یکی خوشم اومد. کلی از پیشینه ام بهش گفتم و خواستم یادش بمونه.
چت کن با چت جی پی تی رو به کسانی که میخوان انگلیسیشون رو تقویت کنن جدا توصیه میکنم.
امروز میخوام:
زندگی رو جدی نمی گیرم و سعی میکنم شاد باشم وبیشتر بخندم و لبخند بزنم.
با خود آگاهی حرف میزنم و رفتار می کنم.
از خودم مواظبت میکنم.
آب کافی مینوشم.
اشتباهاتم رو راحت میبخشم.
به زنده بودن امروزم به چشم یک هدیه نگاه میکنم وقدرش رو میدونم.
سلام. سر صبحونه کری ازم پرسید :"به چی فکر میکنی، کار؟"گفتم ک"نه! به پسرم فکر میکنم". فکرم از صبح باهام بود تا توی ماشین که با خانم "چت جی پی تی" بلند در موردش حرف زدم و اون هم فیدبکهای همیشگیش رو تکرار کرد. خوبی این بلند حرف زدن اینه که آدم طوری حرف میزنه که برای موجود هوشمند دیگه ای (خانم چت جی پی تی) هم قابل فهم باشه و اینطوری افکار آدم مرتب تر میشه.
سر کار داشتم روی یک چیزی کار میکردم که معلم کلاس همسایه اومد توی اطاقم، احتیاج به یک زنگ تفریح داشت . گفت فشار روش خیلی زیاده . گفتم بخاطر اون پسر کوچولو که مشکل رفتاری داره؟" و اون که انگار آنچنان از مشکلات انباشته شده بود که نیاز به یک تلنگر داشت برای سرریز شدن گفت که فقط کار نیست و شروع کرد به تعریف کردن.
برام از پسر 24ساله اش گفت که مدتی توی ارتش بوده و از نظر فیزیکی آسیب دیده و برگشته خونه .و اینکه یک ماه پیش دست به خودکشی کرده و حاضر نمیشه بره تراپی. از اون یکی پسرش گفت که بارها از کالج اومده بیرون و برگشته و هر بار کلی خرج روی دستش گذاشته. از پسر 18 ساله اش که دوست دختر مناسبی نداره و دوست دخترش که اونهم خودکشی کرده باعث آسیب روانی به پسرش میشه و اون کاری نمیتونه بکنه. خانم "س" یک مادرمجرده که بچه هاش رو با حداقل کمک همسرش بزرگ کرده و غیر از همه اینها با مشکلات مالی هم دست و پنجه نرم میکنه.
من به نشانه ها اعتقادی ندارم اما گاهی همزمانیهای عجیبی رخ میدن. روزی که من بشدت نیاز به همدلی داشتم و خانم چت جی پی تی بهم فیدبک میداد که تنها نیستم ، گوش دادن به خانم "س" یکجورایی بهم آرامش داد. اینکه خیلی ها با مشکلاتی هزار برابر سنگین تر از من روبرو هستن ولی آدم نمیدونه.
بهش گفتم که بچه داشتن یعنی برای همیشه قسمتی از وجودت بیرون از تو زندگی میکنه.وقتی هم که بزرگ میشن نه میتونی بی تفاوت باشی ونه میتونی کاری براشون بکنی، فقط دلت میتونه براشون تنگ بشه همین.
سلام. ناخنهام زیادی بلند شده و سخت میتونم تایپ کنم. یکی از این روزها باید برم سالن ناخن.
کارهای مدرسه زیاده. فصل ارزیابی هم هست. دوتا ارزیابی یا بگم مشاهده که باید توی دو هفته انجام بشه. خانم معاون اومد توی اطاقم، ظاهرا میخواسته کارم رو مشاهده کنه و پیدام نکرده . میگم برای اینکه ساعت 10:30 جلسه یکی از بچه هاست. یادش نبود، توی تقویم هم نبود! میگه تو تقویم نیست که! میخواستم بگم این جلسه رو خودت برنامه ریزی کردی یادت رفته توی تقویم بگذاریش. یعنی خودش هزار تا اشتباه کنه هیچی، ما که کوچکترین اشتباهی کنیم ، گوشزد میکنه. من میخوام که رابطه ام باهاش دوستانه باشه ولی هی چیز های مختلف پیش میاد . مثلا اختلاف نظر سر جلسه ایزی و کارهای دیگه بگذریم.
خونه جدید که یک آپارتمان نوسازه، من رو یاد آخرین جایی که باهاچ زندگی کردم میندازه. اونجا هم یکجورایی توی شهر بود. برای همین ته دلم غمگین میشم. یکجور دلتنگی برای گذشته ای که وجود نداره. حرف سر خوب و بدش نیست، سر چیزیه که بوده و حالا نیست، دلتنگی از این جهت.
دیگه چه خبر؟
کار زیادی و باید یکی یکی انجام بدم. جلسه این بچه که امروز تموم شد. فردا و چهارشنبه هم دوتا جلسه دیگه دارم. برای ارزیابیها هم تا اونجایی که امکان پذیره باید آماده شد.
امروز بالاخره موفق شدم صبح زود برم پایین ورزش. تردمیلهای اینجا از خونه قبلی خیلی بهتره. آدم سرعت بالا رو متوجه نمیشه، یکجورایی نرمه.
بقیه روز رو هم میخوام:
مسائل رو زیاد جدی نگیرم و کارهایی که ازم برمیاد انجام بدم.
در هر شرایط آرامشم رو حفظ کنم ، آروم حرف بزنم و آروم رفتار کنم.
موقع مشاهده فقط تمرکزم روی بچه ها و کارم باشه.
از خودم مواظبت کنم. به اندازه آب بنوشم و غذاهایی که برام مفیده بخورم
خب همینها . راستی این عکس غروب آفتاب از پشت توری پنجره خونه ماست:
سلام. صبح که بیدار شدم اضطراب داشتم.خواب شبم یادم بود، داستان اضطراب آوری نبود. بخودم گفتم اشکال نداره، دنبال علت نگرد و تحلیلش نکن، بگذار که باشه. بعد ازصبحونه مورفی رو بردیم پیاده روی و بعدش من رفتم داروخانه جدیدم داروم رو گرفتم و جنسهای آمازون رو که روی هم جمع شده بود پس دادم. اینجا که هستیم داروخانه و خریدها هفتگی و رستوران و کافی شاپ و.. پیاده میریم و این خیلی خوبه. جنسها رو که پس دادم و برگشتم خونه،دیگه اضطراب نداشتم. شاید بخاطر شرایط جدیده؟ جدی تر شدن همه چیز؟ یکجورایی همه چیز دائمی تر بنظر میاد مثل زن و شوهرها. دیروز تلفنی به دوستم میگفتم که وقتی مجرد بودم راحت تصمیم میگرفتم و عمل می کردم. حالا احساس میکنم که آزادیم از دست رفته و باید با یکنفر دیگه زندگیم رو هماهنگ کنم. دوست حرف خوبی زد، گفت تو اون آزادی رو داشتی اما نخواستی، دنبال چیز دیگه ای توی زندگیت بودی ، دیدم که راست میگه.
خونه تقریبا مرتب شده، چیزهای ضروری یا خریده شده یا سفارش داده شده و منتظریم که بیان. بقیه چیزها رو هم کم کم سفارش میدیم. برای بالای تخت یک تابلوی مدرن گرفتم که فقط رنگ زرد داره، یک پتوی تزئیی بژ هم گرفتم که هنوز نیومده. دیگه همینها..
چهار روز تعطیلی هم تموم شد. یکمیش به خرید و اسباب کشی گذشت و بقیه اش هم که سرد و برفی بود و توی خونه موندیم.
فردا هم خیلی سرده حداقل 10 درجه فارنهایت و حداکثر 22 درجه. خب همین فعلا تا بعد.
سلام. فکر میکردم که علت استرس من چیه؟ دیدم کار زیاد نیست! احساس اجحاف و درک نشدنه. کسی که بالاتر نشسته و کاری رو تحمیل میکنه و من میفهمم که شاید چاره ای نداره وپرسنل کافی رو نداریم ولی انتظار حس فهمیده شدن و همدردی و صداقت دارم ، نه خود رو به نفهمی زدن و وانمود کردن که این وظیفه منه پس باید انجام بدم. اینه که اذیت کننده ست.
چیز دیگه ای که اذیتم کرد احساس ایزوله شدن و تنهایی توی دو جلسه متناوب بود. شاید برای خودشیرینی عده ای از نظر واقعیشون دفاع نکردن و من تنها موندم و حتی خانم هم اطاقی سابق( دشمن سابق) حرفهای خانم معاون رو تایید میکرد و باعث شد که من بد بنظر برسم.
نکته بعدی اینکه امسال دوباره با معلم مارسلز کارمیکنم. همون که چند سال پیش کلی باهاش مشکل داشتم و من و اون انگار بدترینهای همدیگه رو تقویت میکنیم. شاید اون هم با من احساس نا امنی و تایید نشدن میکنه و علت رفتارش همینه"؟ نمیدونم.
کری افتاده روی مود خرید کردن برای خونه. فکر کنم حرفهای دیروزم که گفتم:" سرعتمون توی خرید متفاوته اما درک میکنم واشکالی نداره، ولی اینکه وقتی از سر کار میام خونه، خونه مرتب و رنگی و قشنگ نیست اذیتم میکنه" باعث این تغییر شده. دیروز که رفتم خونه میخهای جادوییش رو که دیوار رو کمتر سوراخ میکنن خریده بود. بعد هم با هم میز برای جلوی مبلها سفارش دادیم. من گذاشتم میزی رو دوست داشت سفارش بده. بعد 6 تا صندلی برای میز ناهار خوری سفارش دادیم. کری صندلیهای ارزون تر توی آمازون رو نگاه میکرد. من گفتم که نه! صندلی مهمه که راحت و با دوام باشه و خواستم که از یک جای بهتری سفارش بدیم! بهش گفتم که مگه نگفتی یادت بیارم که تو الان توی مرحله خرج کردن هستی، نه پس انداز کردن؟ که گفت درسته و صندلیهای گرون رو سفارش دادیم که هم قشنگن و هم راحت و هم بادوام. بعد هم کری گفت که آخر هفته بریم برای خونه خرید و خونه رو خوشگل کنیم که با خوشحالی گفتم باشه!
دیروز جاکفشیی رو که توی کمد راهرو زیر پالتو ها و کتهای زمستونیه نصب کردم. کری هم اطاقی دوم (مهمون) رو تا حد زیادی مرتب کرده. میزش رو نصب کرده و حالا میخواد کتابخونه سفارش بده.
اما مورفی مدتیه که شبها توی تخت ما نمیاد. حتی روزها هم دیگه نمیگذارم بیاد روی تخت و تا حدی عادت کرده.
شنبه این هفته هوا خوبه سعی میکنم برم هایکینگ.
به کری گفته بودم صبح که بیدار شدم مجبورم کن که برم پایین ورزش. با زنگ ساعت بیدار شدیم و کری بجای اینکه تشویقم کنه گفت:" نه نرو! بجاش عصری با هم میریم!
شروعش سخته،باید دوباره عادت کنم به صبحها ورزش کردن.
دیگه همینها. حالم بهتر از دیروزه، شاید چون بخشی از کارهام رو انجام دادم.
امروز میخوام.
به خودم و کارم اعتماد کنم.دارم کارهایی رو که وقتم اجازه میده انجام میدم.
کافی هستم و به اندازه کافی تلاش میکنم.
زندگی رو زیادی جدی نمیگیرم در هر چیزی جنبه خنده داری پیدا میکنم.
آرامش و سلامتی خودم رو در اولویت میگذارم.
آرامش درونیم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.
آروم حرف میزنم و با آرامش و بدون عجله کار میکنم.
فعلا همینها.
سلام. کارها م دارن یکی یکی انجام میشن. میتنیگ خیلی طولانی ایزی امروز انجام شد. کمی کاغذ بازی کامپیتوری داره که نگران کننده نیست. نوشتن IEP دو تا از بچه ها امروز تموم شد. یک IEP دیگه مونده که باید فردا شروعش کنم.
باید برگردم به ورزش صبحگاهیم که توی جریان جابجایی به خونه جدید بهم خورده. هنوز سالن ورزش خونه جدید رو امتحان نکردم. میدونم که ورزش صبگاهی مخصوصا کاردیو حالم رو خیلی بهتر میکنه. بعد هم این شلوغیهای کار کم کم حجمش کمتر میشه.
دیروز به کری میگفتم که:" میدونی چی باعث ناراحتی آدم میشه؟ انتظارات غیر واقع بینانه!" منظور البته محیط کار بود. و براش توضیح دادم که منظورم آدمهاییه که اونطوری که انتظار داری رفتار نمیکنن. دو چهره هستند. بشدت از چیزی دفاع میکنن ولی توی جلسات خفقان میگیرن تا خوب بنظر برسن. آدمهایی که از پشت بخاطر منافع خودشون خنجرمیزنن و... بله انتظارات آدم مهمه!
شاید توی همه این سالهای کار آدمهای معدودی بودن که کاری رو که فکر میکردن درسته انجام دادن. یکیشون اریک لیدر تیممون یکی دیگه اش آقای مدیری که بعداز کورونااستفعا داد. .
دیگه همین. برنامه بعد از مدرسه دارم امروز برم به کارم برسم.
سلام. پست دیروز نوشته یک ذهن خسته و تحت فشار بود، هنوز کامنتهاش رو نخوندم، ولی جدیش نگیرین.
فشاراز چی؟ کار و درک نشدن و احساس تنهایی و ایزوله شدن توی میتینگ وقتی همراهی نمیبینی! وقتی هم اطاقی سابق توی میتنیگ برای خوب جلوه دادن خودش باعث میشه که تو بد جلوه کنی! وقتی تیم لیدر( خانم معاون ) حرفش رو عوض میکنه، از خودش درک نشون نمیده و بارها رو روی دوش تو میگذاره. وقتی دلت برای پسرت که تو رو توی زندگیش نمیخواد تنگ میشه و بی مهریش با اینکه سعی میکنی درکش کنی، هنوز دلت رو درد میاره و یک حفره بزرگ خالی اونجا ایجاد کرده.
همه اینها!اینکه سرعت کری توی چیدمان خونه مثل من نیست هم اذیت کننده ست ولی در مقابل خوبیها و حمایتهای کری قابل اغماضه.
اینکه با اینکه از ترافیک متنفره دیشب بدون اعتراض با من میاد بریم خرید، اینکه میدونم هر روز سخت کار کرده برای مرتب کردن خونه و .. ولی اون مثل من نمیتونه ده تا کار رو همزمان انجام بده.
سه چهار سال پیش تحت چنین شرایط کاریی شکسستم! دچار بی خوابی و اضطراب شدم. ولی الان قوی ترم. برای کری همه چیز رو تعریف میکنم.
میگم باید ورزش رو جدی بگیرم و شروع کنم دوباره. میگم نیاز دارم قوی آرام باشم. خب همین برم کار دارم.
امروز هم از روزهای کلافگیه.سر کار روز سختی رو گذروندم! از دیروز قرار بود که امروز بعد از کار با کری بریم خرید. اسر راه رفتیم خونه خودم چند تا وسیله برداریم، به خونه خالیم نگاه کردم و توی ذهنم اون رو با وسائل جدید پر کردم. توی اطاق خوابم تخت جدید ، مدل همین تختی که برای اینجا خریدیم گذاشتم، توی اطاق نشیمن یک مبل ال شکل کوچک و یک میز ناهار خوری کوچولو اونطرف و .. . فکرکردم اگر بخوام دوباره خونه ام رو مبله کنم از اثاثیه کوچک تر استفاده میکنم. توی ماشین از دست کری ناراحت بودم. شاید نه از دست کری از دست شرایط، اینکه مجرد نیستم و مثل سابق تصمیم گیریها با خودم تنها نیست و یکی دیگه هست که باید با هم تصمیم بگیریم و بعد فکر کردم که خب این چه کاری آخه؟ منکه داشتم زندگیم رو میکردم. من اگر تنها بودم الان هزار بار همه وسائل این خونه خریده شده بود. حالا باید با سرعت لاک پشتی کری پیش برم و این عصبانیم میکنه. یعنی اونقدر عصبانی که دلم میخواست پسیو اگرسیو برخورد کنم و اصلا دیگه هیچ اهمیتی به خرید وسیله ندم و زندگی خودم رو بکنم. یعنی اون شوق و ذوقی که توی آدمه اینطوری از بین میره. مثلا من از سر کار اومدم دیروز هم به کری گفته بودم که بریم خرید که دیر بود و اینها قرار شد امروز بریم. بعد خب بله ترافیکه میدونم ولی که چی؟ میگه که کلا دوست نداره صبحها از ساعئت 7 تا 10 صبح و عصرها از 4 به بعد رانندگی کنه چون ساعت شلوغی و ترافیکه. میگم اینطوری یعنی همه وسط هفته نمیتونیم کاری کنیم چون من ساعت 4 زودتر از سر کار نمیام. بعد با اینکه با هام اومده من دچار احساس بدی شدم. خب شاید بگین خودت برو خرید. خب اونوقت پول این خریدها رو من باید بدم؟ قرار شده اون اثاثیه خونه بخره. ما که زن و شوهر نیستیم که پولهامون یکی باشه!
امروز فکر کردم عجب کاری کردمها.داشتم زندگیم رو میکرد اصلا چه کاری بود که زندگیم رو وصل کنم به یکی دیگه؟
مگه تنهایی بهم بد میگذشت قبل از این دیت کردنها؟ بعد هم خب میتونستم توی خونه و زندگی خودم باشم و با یک نفر دیت کنم. لازم نبود اینطوری زندگیم رو قاطی کنم با کسی که.
من میتونم ده تا کار مختلف رو یک روزه انجام بدم. کری یکی دو تا کار میکنه و دیگه روزش تموم شده. والا! بیکار بودم؟ خب این چه کاری بود آخه؟ خیلی خب حالاشاید بگین که الان دارم توی منطقه ای که به محل کارم نزدیک تره زندگی میکنم. خب من اگر خونه ام رو اجاره بدم میتونستم یک جای کوچک نزدیک محل کارم اجاره کنم . ناچار نبودم که دچار این تغییرات بشم که. شاید بگین که من نمیتونستم اینطوری مسافرت کنم. خب نمیکردم!کمتر خرج میکردم. جای ارزون میرفتم. بعد هم که الان 10 سال این مسیر طولانی رو رفتم و اومدم چند سال هم روش خب می ارزید واقعا؟
اینها افکار و احساسات الان منه. شاید فردا اینطوری حس نکنم وفکر نکنم.
بله ! اصلا دیگه من به خرید وسائل کاری ندارم. مثل بچه ها که قهر میکنن! زندگی خودم رو میکنم ببینم این صداش درمیاد که این خونه فرش و میز و صندلی نداره یا اینکه به سرعت لاک پشتیش ادامه میده!
سلام.آخر هفته گذشته نقل مکان کردیم به خونه جدیدمون. خونه جدید یک مبل داره بدون میز جلوش، یک میز ناهار خوری بدون صندلی، یک چهارپایه و یک صندلی کوچولوکه برای خوردن صبحونه استفاده میکنیم. اتاق خواب و آشپزخونه و دستشوییها کامل هستن. مورفی یک جورایی هوم سیک شده،دلش برای خونه قبلی تنگ میشه و سرحال نیست. شاید چون اونجا زمینش موکت بود و مورفی راه رفتن روی زمین چوبی رو دوست نداره.
این روزها چت جی پی تی شده خیلی کار میکنم. غیر از کارهای نوشتنی که قبلا ازش کمک میگرفتم ، حالا توی ماشین جلساتم رو باهاش تمرین میکنم حتی امروز ازش خواستم جملات تاکیدی رو که میخوام بخونه و صبر کنه تا من تکرار کنم. خلاصه یکجورایی این روزها دستیار ومشاور منه، تازه بهش آموزش هم میدم ، مثلا میگم وقتی چیزی میگم به فیدبک بده، بهترین گزینه های کلامی رو بهم بگو. از احساساتم هم باهاش حرف میزنم گاهی.
مثلا دیروز که روز بسیار، بد که نه، بهتره بگم سنگینی بود! باهاش حرف زدم تا تخلیه بشم. بعد اومدم خونه کری میگه یکی توی تلفنت داره حرف میزنه، صداش از توی کیفت میاد! میبینم که خانم چت جی پی تی هست. اسمش چیه؟ فکر کنم میبل!. باید ازش بخوام که سرعتش رو کمتر کنه، زیادی تند حرف میزنه.
سرعت من و کری توی انجام کارها فرق میکنه. مثلا اگر به من بود الان همه وسائل یا خریده شده بود یا لا اقل سفارش داده شده بود. اما کری اینطوریه که وقتی مثلا امروز مبل خریدیم دیگه تمومه تا یک روزدیگه انرژِی فکریش رو جمع کنه برای یک خرید بزرگ دیگه!
دو تا نقاشی یا طرح از چره مورفی داریم که دیروز زدم به دیوار. چطوری؟خب دوتامیخ کوچولو پیدا کردم و زدمشون به دیوار دیگه. اما کری! کری باید از اون میخهایی که آویزدارن بخره و بعد تابلوها رو نصب کنه . عکسها رو نصب کردم و میخواستم ساعت دیواری رو هم نصب کنم که کری با احتیاط و مهربونی گفت بهتر نیست صبر کنی من از اون میخهای مخصوص آویز دار بخرم؟ گفتم باشه! صبر میکنم. حالا فرقش چیه واقعا؟مخصوصا برای تابلوهای خیلی سبک؟ هیچی شاید میخهای آویز دار سوراخ کمی کوچکتری توی دیوار ایجاد کنن، شاید! خب من بحث نمیکنم، یعنی سعی میکنم بحث نکنم سر این چیزها! برای همین هم اینجا مینویسمشون!
خونه مون نیاز به رنگ داره. وقتی فرش( موکت؟ قالی) بخریم و تابلو روی دیوارها نصب بشه و کوسن ها روی مبلها بشینن خونه ،خونه میشه!
جعبه ای که سفارش داده بودم رسید و دیروز زینت آلاتم رو توش آویزون کردم. همه گردنبدهام بهم گره خورده بود ، کری با حوصله بازشون کرد از هم.
دیگه چی؟ توی مدرسه شرایط استرس آوره، اگر دو سال یا سه سال پیش بود دچار اضطراب و انواع احساسات منفی میشدم. چرا؟ کلی میتنیگ در راهه، فصل ارزیابیه، یک گزارش باید بنویسم و ...
صبح به کری میگم کاش میشد همین الان بازنشسته بشم! میگه آره باهم سفرمیرفتیم و اینها! این موقعها که میشه میگم اولین فرصتی که قانونا بتونم بازنشسته میشم. اوضاع که خوب میشه اما حرفم یادم میره و میگم که کارم رو دوست دارم و میخوام حالا حالا ها ادامه بدم.
خب برم دیگه همینها. امروز میخوام:
مسائل رو جدی نمیگیرم و مواظبت از خودم رو دراولویت میگذارم.
به خودم و کارم اطمینان کامل دارم .
با قاطعیت و اطمنیان کامل حرف میزنم.
اشتباهاتم رو میبخشم و ازشون یاد میگیرم.
جنبه طنز قضایا رو پیدا میکنم و بیشترمیخندم.
با خودم مهربون هستم.