سلام. کلی کار سرم انبار شده، جلساتی که باید مدارکش رو آماده کنم، بچه هایی که باید ارزیابی بشن، آمادگی برای ارزیابی خودم، آماده کردن مدرکی که باید بفرستم.. و اینها فقط کارهای مدرسه ست. جابجایی خونه هم که کارهای خودش رو داره. اونوقت من کلی وقت صرف کردم که قابلیتهای ورژن جدید چت جی پی تی رو کشف کنم.یکی از قابلیتهاش آموزش زبان بود. یعنی کری میتونه اینطوری فارسی تمرین کنه، باید بهش بگم! خلاصه این چت جی پی تی کارهای نوشتنی من رو سر کار کلی آسون کرده و اون شکافی که بخاطر انگلیسی زبان نبودنم احساس میکردم وجود داره تا حد زیادی پر شده.
راستی خانم هم اطاقی خودش امروز بدون اینکه من اشاره ای کرده باشم، نزدیکیهای ظهر چشمش افتاد به تخته و پاکش کرد! یعنی گاهی باید کمی صبر کرد.
یکی از چیزهایی که من باید تمرین کنم صبر کردنه و اون یکی موقع شناسی برای پرسیدن سوالاتم. بقول پسرم که قدیمها میگفت تو وقتی سوالی داری از اولین نفری که میبینی میپرسی! باید یاد بگیرم که صبر و تحملم رو توی این زمینه زیاد کنم.
خب همینها فعلا برم سر کارم.
سلام. هماتاقی رفتارش دوستانه ست و روابط خوبی داریم اما مرزبندیها رو درست متوجه نمیشه. مثلاً اگه میخواد برای تدریس خصوصی بعد از مدرسه از میز من استفاده کنه، باید ازم بپرسه. میدونه اگه بپرسه من میگم آره، ولی نمیپرسه!
یا مثلاً وقتی چیزی روی تخته پشت سر میز من مینویسه، خب باید بعدش پاک کنه. از اون طرف، دو تا جعبه بزرگ پلاستیکی که وسایلش توش بوده، از اول سال تا حالا همینجوری گوشه اتاق مونده و هنوز برنداشته.
حالا اینکه میزش و قسمتی از اطاق که مال اونه همیشه نامرتبه ، به من ربطی نداره. یا اینکه تزیینات کریسمس روزهاست که روی صندلی مقابل میزشه و بهش دست نزده، واقعا به من مربوط نیست!
من با اون جعبهها کنار اومدم چون گفتم ارزش نداره سر این چیزا رابطهمون خراب بشه. ولی اینکه تخته رو پاک نکرده؟ شاید یادش رفته یا وقت نکرده دیروز پاکش کنه، ولی امروز چی!
نمیدونم چطوری میخوام بهش بگم. میتونم دوستانه بگم، یا شوخی کنم. حتی میتونم تخته رو همینجوری بذارم بمونه تا جلسه بعد ببینم خودش واکنشی نشون میده یا نه. یا شایدم هم هیچی؟
این مساله چندان اذیتم نمیکنه ولی تعجب میکنم که کسی که معلمه چطور متوجه این جور چیزها نیست؟ من و خانم ژ که پارسال هم اطاق بودیم خیلی خوب حد و مرزها رو رعایت میکردیم. با اینکه بهم گفته بود هرچی لازم دارم بردارم، من همیشه ازش میپرسیدم. اونهم همینطور. حتی وقتی می خواست یکی از دانش آموزاش سر میز من بشینه حتما میپرسید!
بگذریم.
دیروزنتیجه تست روانشناسی ایزی رو دیدم. تست هزار تا زیرمجموعه مختلف داره بعضی ها نشون میداد که عملکردش در محدوده نرماله بعضی ها مثل " ارتباط برقرار کردن و روابط اجتماعی احساسی، پایین تر از نرمال و بعضی ها بالاتر. اما چیزی که مثل مامانهای مغرور خوشحالم کرد اینکه Cognition 135 بود که البته احتمالا این عدد کمتر از توانایی واقعیش هست بعلت اینکه توجه و دقت کافی رو بخرج نداده و خانم روانشناس مدرسه براش جدید بوده. بگذریم.
امروز بعد از مدتها صبح ساعت 5 بیدار شدم رفتم پایین ورزش و بعدش دوش وصبحونه. شبش به کری گفته بودم که بخودم قول میدم فردا برم پایین ورزش و این توی تصمیمم واقعا توی رفتنم موثر بود.
اسباب کشی ادامه داره. دیروز کشوهای من رسید و نصبش کردیم و گذاشتم توی کمدم. تشتک و کاناپه هم رسید و خونه داره حالت خونه پیدا میکنه.
امروز میخوام
با آرامش حرف بزنم و رفتار کنم.
آرامشم رو در همه حال حفظ کنم.
به اندازه کافی آب بنوشم.
خود آگاهانه رفتار کنم.
بیشتر بخندم و جنبه طنز قضایا رو کشف کنم و زندگی رو زیاد جدی نگیرم.
زنده بودن یک هدیه ست، به امروزم به چشم یک هدیه نگاه کنم و ازش لذت ببرم.
با خودم و دیگران مهربون باشم.
اشتباه کردن اشکالی نداره، از اشتباهاتم یاد بگیرم و خودم رو میبخشم.
سلام. صبح سه شنبه ست، برای دومین روز مدرسه ها بخاطر بارش برف و لیز بودن خیابونها تعطیلند. به کری میگفتم، زمانی که من تورنتو بودم، این برفها هیچ حساب میشد و مدرسه ها یکبار هم بخاطر برف تعطیل نشد، حالارو نمیدونم! نخست وزیر کانادا هم که استعفا داد! کاناداییها نظرتون چیه؟ محافظه کارها قدرت رو بدست میگیرن یا یک گروه چپ تر؟
مورفی کنارم نشسته،حتما داره فکر میکنه که چی شده مامانش سر کار نمیره.کری میگه سگها که پاپی هستند همه کنار هم گوله میشن توی یک جعبه میخوابن، برای همین مورفی دوست داره کنار ما روی تخت بخوابه. وقت خوابش که میشه میاد پایین کاناپه میشینه و زل میزنه به ما، یعنی که وقت خوابه! بریم بخوابیم دیگه! از خونه دوستم که برگشته بود دو سه شب اول اصلا روی تخت ما نیومد، فکر کنم همین که با ما توی یک اطاق بود خداروشکر میکرد، بعدکم کم شروع کرد به تست کردن ما شبی یکی دوبار اومد و ما گذاشتیمش روی تختش خودش.یعنی یاد میگیره هیچوقت؟
اینهم مدل نگاه مورفی وقتی میگه وقت خوابه، بریم بخوابیم:
دیشب از اون خوابهای پر احساس و پر ازمهربونی ندیدم. صبح هم که بیدار شدم نه خوشحال بودم و نه غمگین، خیلی معمولی، این وسطها!
دیروز چقدر آنلاین دنبال وسیله گشتیم. آدم که یک نفر ه انتخاب همه چیز راحت تر میشه. درسته که کری گفته تو همه چیز رو انتخاب کن اما در عین حال به اندازه کافی داره مداخله میکنه توی این انتخاب. نه توی رنگ و طرح،توی اندازه ها. من که مبل و وسیله برای خونه قبلیم خریدم چیزی رو اندازه نگرفتم ، کری با دقت ابعاد همه چیز رو هزار بار اندازه میگیره، حتی نقشه خونه رو روی کاغذ شطرنجی بزرگ کشیده و مبل و میز و اینها روهم با اندازه گیری دقیق از توی کاغذ در آورده تامطمئن بشه اندازه اثاثیه ای که میخریم مناسبه و اینکه هرچیزی رو کجا بگذرایم. من با خند بهش میگم که جای اثاثیه که قرار نیست دائمی باشه. بانگرانی میگه یعنی عوضش میکنیم؟ میگم معلومه خب. تودوست داری میز ناهار خوری وسط باشه، یک مدتی میگذرایمش وسط بعدمیبریمش کنار پنجره...
دیگه چی؟ دیگه اگر بلاگ اسکای نباشه یا بلاگ دیگه ای من اینها رو کجا بنویسم یا به کی بگم؟ کی میشینه اینطوری به تراوشات ذهنی من گوش بده بدون اینکه بتونه متوقفم کنه ؟ یا نشون بده که خسته شده؟ یا توجه نشون نده؟ من اینها رو به کی بگم؟ شما هم مثل من یک عالمه تراوشات ذهنی دارین؟
بلاگ اسکای گاهی باز نمیشه، صفحه آمارش هم کار نمیکنه. اما وصیت من اگر بلاگ اسکای بدلیلی بسته شد من به وردپرس نقل مکان میکنم. با همین آدرسی که توی این وبلاگ( نه وبلاگ قبلی) استفاده میکنم.
دیگه چی؟ کتابی رو که گفته بودم شروع کردم به خوندن. قبلا هم پادکستها و کتابهای صوتی این نویسنده رو گوش داده بودم.با اینکه فکر میکردم چیز جدیدی برام نداره اما اینبار طوردیگه ای حسش کردم.
اینکه واقعی بودن authentic بودن آدم رو در مقابل احساس شرم حفظ میکنه.واقعی بودن یعنی بطور هشیار در لحظه با خودمون بطور مستقیم در ارتباط باشیم و اون چیزی باشیم که هستیم و میخوایم بدون اینکه هدفمون مورد قبول واقع شدن توسط دیگران باشه. نکته مهم اینه که واقعی بودن باعث نمیشه که ما درد و رنج طرد نشدن رو حس نکنیم. ممکنه پذیرفته نشیم یا قضاوت بشیم یا هرچی. ممکنه درد بکشیم ولی جنس این دردShame نیست. شرم موقعی تجربه میشه که ما خودمون رو مخفی میکنیم تا مورد تایید قرار بگیریم.
حرف زیاده اما فعلا همین.
امروز هم:
شادی رو انتخاب میکنم و توی هر قضیه ای جنبه خنده دار و طنزش رو پیدا میکنم.
اینکه امروز هم زنده هستم، یک هدیه ست ازش لذت میبرم و شکرگزا رم.
به اندازه و با توجه غذا میخورم.
بیشتر موزیک گوش میدم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
سلام. دیشب تا صبح برف اومده بود، صبح لای کره کره رو باز کردم و درختهای پوشیده از برف رو به کری نشون دادم. هزار سال هم که بگذره شاخه های پوشیده از برف شکل همن، هرکجای دنیا هم که باشی چشمت به درختها و سقفهای پوشیده از برف که بیفته یک اندازه خوشحال میشه. اینجا 5 سال بود که اینطوری برف نیومده بود، اینطوری که موقع راه رفتن پای آدم تا مچ توی برف فروبره و دنبال جای با بگرده. صبح به کری گفتم بیا بریم کافی شاپ. شال و کلاه کردیم، مقصد اول، شیرینی فروشی محلی تعطیل بود، حتما فروشنده ها نتونسته بودن توی این برف خودشون رو برسونن، مقصد دوم هم تعطیل بود، کری گفت مقصد سوم هم 90% تعطیله، من گفتم نه! بیا بریم شاید باز باشه، که باز بود. اینجا قبلا نرفته بودیم. یک کافی شاپ خیلی بزرگه از اونها که مردم لپ تاپ میارن و ساعتها میمونن یا با دوستهاشون میان و یک قهوه میگیرن و باز ساعتها میمونن. روی مبلهای مخمل سبز نشستیم و همونطور که توی خیالم تصور کرده بودم در حالیکه برف رو تماشا میکردیم قهوه وصبحونه خوردیم. و حرف زدیم. دوستم دانشگاهم، "آ" یک گروه کتابخونی ایرانی پیدا کرده که کتابهای روانشناسی با هم میخونن و در موردش حرف میزنن، من هم میخوام بر م و کتابی که قراره بخونیم اینه: The gift of imperfection که نوشته Brene Brown هست. توی کافی شاپ در مورد این با کری حرف میزدیم که ریشه همه ر نجها ترس و شرم هست. و اگر آدم از دست این دوتا خلاص بشه به آزادی می رسه. بعد هم کلی از خاطرات بچگی و زندگیمون با هم حرف زدیم. دارم فکر میکنم که من کری غیر از اینکه پارتنر هم باشیم دوستهای خوبی هم هستیم.
حوصله ام سررفته، یک فیلم ایرانی بی سر و ته دیدم، یعنی واقعا بی سر و ته!ً هی منتظر شدم ببینم سر و تهش پیدا میشه اما نشد! کری هم که حوصله اش سر رفته بود برام با اوتمیل شیرینی بدون شکر و آرد درست کرده بود.
رانندگی امروز ممکن نیست یا اینکه خیلی سخته.
خوبه که این دور و بر مغازه هست و خونه جدید به اینجا خیلی نزدیکه.
دیشب باز هم خوابهای طولانی دیدم با جزییات کامل.
توی خواب چقدر رابطه ام با مامان خوب شده بود. چقدر دوستش داشتم و داشتم توی همون خواب فکر میکردم که مامان همیشه نزدیکتر از اونی بوده که فکر میکردم و من رو بخوبی درک میکرده.
خوابم جزییات زیادی داشت اما قسمت مشترکش با خوابهای دیگه ای که اخیرا میبینم احساس محبت و دوست داشتن بود ، اینبار نسبت به مامان.
خب همینها فعلا. تا بعد.
سلام. بعضی وقتها آدم مهربون و دلرحم میشه.مثلا من از دیروز به این فکر میکنم که آیا من با همسر سابق به اندازه کافی مهربون بودم؟ یعنی الان که اینهمه بخاطر هرچیزی از کری تشکر و قدرانی میکنم واقعا چند درصد یا هزارمش از همسر سابق تشکر کردم؟ سعی کردم درکش کنم؟ سعی کردم همونطور که ست بپذیرمش یا همه تلاشم برای تغییرد ادنش بود؟ همسر سابق برای ما تلاش زیادی کرد. درسته که از نظر عاطفی نمیتونست محبتش رو اونطوری که من انتظار داشتم نشون بده، درسته که آدم عصبیی بود درسته که به همه چیز و همه کس بدبین بود؛ درسته که کمتر از چیزی راضی بود درسته که...اما برای راحتی من تلاش زیادی میکرد. من هیچوقت از تلاشش تشکر کردم؟ برای مردها،خوشحال کردن همسرشون موفقیت بزرگیه. من چقدر نشون دادم که توی زندگی خوشحالم؟ خب برای اینکه خوشحال نبودم! میدونم اونطوری که اون موقع رفتار کردم بهترین کاری بوده که میتنوستم بکنم. شاید اگر همین آدمی که الان هستم بودم باهمین تجربه میتونستم طور دیگه ای رفتار کنم. نه، اون موقع واقعا نمیتونستم طور دیگه ای رفتار کنم . فکر میکنم که هردو به هم آسیب زدیم. یا بهتره بگم من اگر به اون آسیبی نزدم، کمکی هم نتوستم برای بهتر شدنش بکنم. بگذریم. به این چیزها فکر میکردم، گفتم بنویسم.
سلام. دیگه خوشحال تر از اینهم مگه میشه بود،یکشنبه عصر توی هوای سرد پیاده رفته باشی فروشگاه محلی خرید و نون باگت و مرغ و بروکلی و یک بسته شکلات تلخ هم گرفته باشی و وقتی میای خونه بفهمی بخاطر برفی که قراره امشب شروع بشه همه مدارس تعطیلن!فکرش رو بکن ، توی اطاق گرم و نرم بشینی واز پشت پنجره بارش برف رو تماشا کنی و چای با شکلات تلخ بنوشی.
برای خونه جدید خوشحالم! امر وز تخت نصب شد! پشت تخت بژ هست وازجنس مبل upholster، ملافه و روباشی و لحاف (comforter) همه رو سفید گرفتم، برای تزیین دو تا کوسن و یک پتوی کوچولوو یک پتوی تزئینی باریک روی تشک پهن میکنم.
وسائل آشپزخونه رو هم تقریبا چیدیم ، پرده حمام یکی ازدستشوییها هم نصب شد، تشک و مبل هم که سفارش دادیم، یعنی حالا دیگه تا موقع تحویل دادن این خونه، خونه جدید قابل زندگی کردن هست.
بعضی وقتها آدم خوشحاله و دوست داره خوشحالیش رو با دیگران تقسیم کنه ،دوست داره دور و برش شلوغ باشه.
یکی تصمیم گیریهای سال جدیدم پیدا کردن دوستهای جدیده ، دوستهایی که راهشون زیاد دور نباشه وبشه راحت باهاشون رفت و آمد کرد ، اگر هم متاهل و زوج باشن که چه بهتر .
دیگه چی؟دیگه همین فعلا.
سلام. دیشب چه خوابهای عجیبی میدیدم. خواب دوستهایی که خیلی وقته ندیدمشون، خواب پسرم، خواب دوست دانشکده ام که چند سال پیش از سرطان از دنیا رفت.خواب شوهر خواهرم ،توی همه خوابها احساس شیرین دوست داشتن و دلتنگی عمیقی بود.
امروز رو مرخصی گرفتم، صبح به دنبال کاناپه گشتن گذشت و بعد از کلی اندازه گیری و اینها بالاخره کاناپه ای رو که میخواستیم سفارش دادیم. بعد رفتیم خونه قبلیم و کلی جعبه و چمدون بار زدیم آوردیم خونه جدید. لباسهام رو توی کمد جدید چیدم. ظرفها رو توی کابین آشپزخونه جا دادیم. تخت و تشک رو هم سفارش دادیم و حالا نوبت میز ناهار خوریه، دستشوییها رو هم که آماده کنیم یعنی دیگه میشه توی خونه زندگی کرد. خونه جدید طبقه دهم هست و مخصوصا نزدیک غروب منظره بسیار زیبایی داره.
دوستم ج بعد از حدود یک سال تصمیم گرفته دیگه به دیت کردن ادامه نده. میگه از دیدن آدمهای عجیب و غریب و هی از امیدواری به نا امیدی رسیدن خسته شده. میگه همیشه همه چیز اونطوری که برای تو پیش رفت پیش نمیره. تو به همه چیزهایی که میخواستی رسیدی و همه چیز اونطوریکه میخواستی پیش رفت.
فکر کردم که خود "ج" از دید طرف مقابل چطور بنظر میاد؟ چقدر شرایط لازم رو از دید طرف مقابل داره؟ با توجه به مدل کارش و مسئولیتهاش و مادرش که کلی از وقتش رو میگیره؟
فردا میخواستم برم هایکنیگ ولی اما گروهی که میخواستم باهاشون برم کنسل شده، علتش هم برف و جاده های یخ زده ست. فرصت خوبیه که برم کمی برای خونه جدید خرید. مثلا پرده و وسائل دیگه حمام و یک کمد کشویی drawer برای اتاق خواب یا شاید برای توی کمد؟ یک جا کفشی، ملافه و لحاف برای تخت، مهم تر از همه میز ناهار خوری. خب همینها دیگه.
فعلا تا بعد.
سلام. تعطیلات هم تموم شد و برگشتیم سر کار. این مدت اونقدر مشغول بودیم که نفهمیدم این 10 روز چطوری گذشت. سفر خوبه و خوش میگذره ولی اون روزهای تعطیل کشدار بدون برنامه و هیچ کاری نکردن هم یکجواریی خوبه.
اما سنت لوشا، یکی از جزایر کارایبه،186000 نفر جمعیت داره، یک زمانی مستعمره انگلیس بوده قبلش مستعمره فرانسه و حالا یک کشور مستقله، مردمش عمدتا سیاهپوست هستند و انگلیسی را با لهجه خاصی صحبت میکنن.واحد پولشون دلارمخصوص کارائیب هست که معادل 40 سنت آمریکاییه، هزینه های خورد و خوراک ورفت و آمد تفاوت چندانی با اینجا نداره ، البته حتما مناطق غیر توریستی ارزون تره.
توی سنت لوشا ماشینها از سمت چپ جاده حرکت میکنن، این رانندگی رو برای ما پیچیده میکنه بخصوص که جاده ها باریک و کوهستانی و پیچ در پیچن و رانندگی مهارت خاصی میخواد.
احساسی که ماشین سواری توی سنت لوشا بهم میداد مخلوطی بود از خاطرات سفرهای کودکی به چالوس و جاده های پیج درپیج کوهپایه های اطراف تهران. احساس صبحهای زودجمعه اتوبوس سواری از تجریش تا کوه پایه های درکه و دارآباد. دامنه کوههای سر سبز پر بود از خونه های سقف شیروونی رنگارنگ. یک طرف جاده کوههای پوشیده از جنگل بود و طرف دیگه دریای کارایئب که رنگ آبش برعکس اقیانوس آتلانتیک و ساحلهای ما آبی فیروزه ای بود و پر از قایقهای سفید بادی یا کشتیهای مسافری .
دیگه چی؟ این 10 روزه دوبار رفتیم ساحل، 3 تا تور گرفتیم یک هایکینگ کوهستانی رفتیم،جنگلهای بارونی رو از نزدیک دیدیم rain forests و چهار تا کار جدید کردم. اولیش ایستادن زیر آبشار طبیعی و آبتنی توی برکه بود، دومی آب تنی توی برکه گوگرد و گل مالی روی سر و بدنمون، بعدیش ziplining , و آخریش هم Snorkeling( زدن ماسک و از سطح آ ب ماهیها رو تماشا کردن) . زیپ لاینینگ بنظر ترسناک میاد اما ترسناک نبود، بیشتر شبیه حس پرواز کردن یا سر خوردن بود تا سقوط که خیلی اذیت کننده ست.
جایی که اجاره کرده بودیم یک سوییت خوشگل بودبا پنجره ای که رو به آب قایقهای سفید ودرختهای نخل باز میشد.، اطاق خواب با پله از نشیمن جدا میشد. ترکیب دستشویی و حموم و اینها خیلی عجیب و پیچ در پیچ بود ویک جکوزی هم توی اطاق، کنار تختخواب بود.
روز اول رفتیم قهوه بخوریم دوستم خانم ژ رو تصادفا توی کافی شاپ دیدیم! بعد از اونهم روزی یکی دوبار تصادفا توی مسیر ساحل میدیدیمشون.غروب کریسمس رفتیم یک رستوران فرانسوی، صبح کریسمس همراه با بقیه مهمونها ناهار کریسمسی رستوران هتل رو خوردیم. غروبش یک بطری شراب گرفتیم و دوستم ژ و همسرش اومدن دنبالمون و بردنمون خونه مامان خانم ژ. گفته بودم که آدرس بده خودمون میایم که خانم ژ واقعیت تعجب آوری رو مطرح کرد اونهم اینکه خونه های سنت لوشا کلا پلاک ندارن!!!! بعدها هم رانند های تاکسی با افتخار این واقعیت رو تایید کردن که توی سنت لوشا همه همدیگه رو میشنهاسن واگر با اسم نشناسن مثلا میگن فلان خیابون دومین خونه صورتی دست راست!!!! فکر کردم برای همنیه که خونه ها اینهمه رنگارنگ هستند در غیر اینصورت آدرس دادن سخت تر میشد!
دریای کاراییب بسیار آبی و شفافه! یعنی بطور واضحی با آبهای آنتلانتیک فرق داره. توی ساحل که هستی دور وبرت کوههای سبز رومیتونی ببینی. آب بندرت موج داره و هوا هم گرم و معتدل بود.
اما امسال هم سال نو مثل پارسال رفتیم هتلی توی دیسی که برای سال نو برنامه شام وموزیک داشت، دوستم ج که خودش بر نامه رو پیشنهاد کرده بود هم اومد و خیلی خوش گذشت. مراسم توی سالن های رقص یک هتل خیلی بزرگ بود و سال نو طبق معمول رها کردن بادکنکها وخوردن شامپانی و بوسیدن همدیگه.
20 ژانویه میریم خونه جدید. شروع کردیم به بردن لباسها و سائل آشپزخونه و اینها. باید مبل و تخت و اینها رو هرچه زودتر پیدا کنیم و سفارش بدیم.
امروز زودتر میرم خونه شاید به این کارها برسم.
خب همینها دیگه اینهم انشای من در موردتعطیلات خود را چگونه گذراندید.
امروز میخوام:
سالم غذا بخورم.
تنها زمانی که واقعا لازمه نظر مخالفم رو ابراز کنم.
با آرامش حرف بزنم و رفتار کنم.
خود آگاهیم رو در طول روز حفظ کنم.
صبر کنم کارها رو در موقع مناسب انجام بدم، وقت شناس باشم.
آب بنوشم به اندازه کافی.
جنبه خنده آور وقایع رو کشف کنم وبیشتر بخندم.
خب همین فعلا.
سلام.تعطیلات سال نو شروع شده. دیروز رفتیم یک مراسم شب یلدای ایرانی و یک عالمه غذای خوشمزه خورردیم و کلی هم رقص و موسیقی ایرانی گوش دادیم و تماشا کردیم.
نصف شب هم میریم فرودگاه به قصد جزیره "سن لوشا" که یکی از جزایر کارایب هست. . قبل از سفرهدیه هامون رو با کری ردو بدل کردیم تا بار اضافی با خودمون نبریم. هیچکدوم وقت نکرده بودیم هدیه ها رو بسته بندی کنیم و تصمیم گرفتیم هردو هدیه هامون رو کادو پیچ نشده به اون یکی بدیم.
مورفی رو امروز گذاشتیم پیش دوستم و جاش حسابی خالیه. خب همین فعلا برم زودتر بخوابم.
سلام. حالم بهتره اما هنوز احساس خستگی میکنم. بخاطر واکسنه و یا همزمان شده با سرماخوردگی؟ نمیدونم. دختر مانیکوریست که ناخنهام رو درست میکرد چشمهام رو بسته بودم و آرزو میکردم جای خانمی باشم که داره ماساژ پا میگیره و میتونه اقلا نیم ساعتی چشمهاش رو ببنده و شاید بخوابه. 21 سال پیش وقتی که توی تورنتو کالج میرفتم ، دو تا از خانمهای همکلاس میخواستند برای سالن نو، برن بیرون ناخنهاشون رو درست کنن، اون موقع من همیشه خودم ناخنهام رو درست میکردم و تعجب کرده بودم که این کار برای بقیه اینه همه عادیه. حالا بیشتر از دو ساله که خودم مرتب همینکار رو میکنم
از دختر مانیکوریست خواستم تا برای سال نو دو تادونه برف هم روی ناخنهای قرمزم نقاشی کنه. دونه های برف رو با لاک سفید و قلموی خیلی ظریف نقاشی کرده و بعد با
لاک اکلیلی نقره ای تزیینشون کرد. اینهم عکسش.
ساعت نزدیک 2 هست. کری امروز کلید خونه جدید رو تحویل میگیره. توی ذهنم بعضی چیزها رو توی جعبه میگذارم تا ببریم خونه جدید، مثلا شامپو و وسائل بهداشتی اضافی که اینجا داریم. چند روز پیش رفتم آشپزخونه/کافه تریای مدرسه جعبه خالی خواستم. از اون موقع هی مرتب برام جعبه خالی میارن، و گوشه اتاقم پر شده از جعبه! باید بگم که دست نگه دارن.
فکر خانم مسئول آشپزخونه من رو دوست داره، هیچ کار خاصی براش نکردم شاید چون با مهربونی بهش لبخند میزنم.
ایزی از نظر رشد ارتباطی و زبانی به نقطه عطف رسیده، اگر بشه چنین اسمی بهش داد. مدتی توی حیاط مدرسه با یکی از بچه ها دنبال همدیگه میدویدن. دیروزهم خودش بهم گفت که : "I want to play with Madex"در حالیکه ایزی و بقیه بچه های مبتلا به اتیسم ، با بزرگترها راحت تر ارتباط برقرار میکنن، توی ارتباط با همس و سالهاشون مشکل دارن. شاید علتش اینه که بزگسالها حمایت بیشتری ازشون میکنن یا بهتر متوجه میشن چی میخوان؟ نمیدونم.
دیروز با این همه خستگی کلی توی مال جدید گشتم، با ترس و لرز رفته بودم چون از پارک کردن توی گاراژ اصلا خوشم نمیاد اونهم گااراژ شلوغ و پیچیده بعضی از مالها . کلی راه رفتم و آخر دست خالی اومدم خونه. یک پیراهن هست دارم سعی میکنم آنلاین سفارش بدم اما بعلتی نمیشه. و خطا نشون میده.
به کری میگم این تغییرات برای ذهن ما خوبه. مثلا هر خونه جدیدی که میریم باید مهارتهای جدید یاد بگیریم، حداقل برای من یکی جهت یابی و استفاده از گاراژ جدید یک چالشه.
ساعت نزدیک 2 ربعه بعدازظهره . خانم هم اطاقی شلواری رو که سفارش داده بود الان دریافت کرد و خوشحاله، من وقتم به دنبال پیراهن گشتن برای سالن نوگذشت
صبح رفتم کلاس ایزی اینها که جشن بود. ایزی خیلی صبر و تحمل نشون داد تا جعبه کادویی که توی بازی باید مبادله میکردن باز نکنه. الان هم باید توی کلاس خانم "آ" باشم اما احتمالا جشنی چیزی دارن. خب همینها فعلا. پا شم برای خودم یک چای داغ بابونه درست کنم.
سلام. یک عالمه کار هست که باید تا آخر ژانویه انجام بشه. اولیش آخرین مراحل اجاره و تحویل کلید خونه جدیده، یکشنبه مراسم یلداست، فرداش باید مورفی رو بربریم خونه دوستم. دوشبنه نصف شب هم که پرواز میکنیم .
بعد از سفر به فاصله یک روز مراسم سال نو هست . بعد هم حدود یک ماه زمان داریم تا خونه جدید رو برای اقامتمون آماده کنیم و آخر از همه هم خونه من باید اجاره داده بشه.
دیروز تویwayfair تخت پیدا کردم اما فکر کردم بهتره بعد از برگشتن از سفر سفارش بدم. مبل رو ترجیح میدم از نزدیک ببینم. به کری میگم الان بهتره فقط روی آماده شدن برای سفرمون تمرکز کنیم، بعدا به بقیه کارها فکر میکنیم. درسته که خریدکردن برای یک خونه نو بنظر هیجان انگیز میاد اما من دلم میخواد یک نفریک خونه آماده و خوشگل با وسایلی که میپسندم بهم تحویل میداد.
دیروز واکسن فلو و کووید زدم و دیشب سردردو لرزداشتم.
کارهایی که الان باید بکنم خرید لباس برای مراسم سال نو؛ درست کردن ناخنهام، رنگ کردن موهام و بسته بندی وسائل برای سفره.
امروز فکر میکردم درسته که من دوست دارم جزییات زندگیم رو با برادر و خواهر هام که توی ایران هستند درمیون بگذارم و از جزییات زندگیشون بدونم اما جزییات زندگی من واقعاچقدر براشون مهمه؟ بعد ز اینهمه سال دوری الان من براشون خواهری هستم که یک روزی بود و الان نزدیک 24 ساله که رفته. عجیبه !نه؟
من و هم اطاقی امروز شبیه دوقلوها لباس پوشیدیم. هردو پلور مشکی و شلوار خاکستری و شال قرمز.
هنوز برای کری پلور نخریدم. شاید امروز بعد از کار برم هم برای اون خرید کنم و هم لباس برای مراسم سال نو. روزها خیلی زود تاریک میشن هوا هم که سرده، آدم دلش میخواد مستقیم از سر کار بره خونه.
خب همینها فعلا.
امروز هم از خودم مواظبت میکنم.
آب کافی مینوشم و به اندازه کافی استراحت میکنم.
زندگی رو جدی نمیگیرم ،جنبه خنده دار اتفاقات اطرافم رو کشف میکنم و بیشتر میخندم.
به اندازه ای که لازمه توضیح میدم.
به قضاوت خودم اعتماد کاملا دارم.
بدنم روستایش میکنم و دوست دارم و با مهربونی باهاش رفتار میکنم.
با خودم و اطرافیانم مهربونم .
خوب گوش میدم و سعی میکنم دیگران رو درک کنم.
خب فعلا همنیها.
سلام. امروز توی مود خرید برای کریسمس بودم .اول برای خانواده خواهر زاده و دخترکشون و سگشون و مادربزرگ بچه ها، پیژامه های کریسمسیه یک شکل سفارش دادم .
برای خودم و کری هم پیژامه کریسمسی گرفتم و برا ی مورفی هم یک لباس قرمز مخملی با حاشیه های سفید ، شبیه بابا نوئل.
کار مفید دیگه ای که کردم این بود که رفتم CVS واکسن فلو و کوویدم رو هم زدم تا برای مسافرت هفته آینده آماده باشم.
بوی پاپ کورنی که برای بچه ها درست کردم توی اطاقم پیچیده ، امروز آخرین جلسه گرو تدریس خصوصی بعد از مدرسه هست .
فردا روز "دوقلوهاست" یعنی هر دو نفری قرار میگذارن و شبیه هم لباس میپوشن. من و هم اتاقی خیلی به سرعت تصمیم گرفتیم که هردو شلوار خاکستری و پلور مشکی و شال گردن قرمز بپوشیم با چکمه سیاه! امیدوارم یادم بمونه!
باید برای خونه جدید خرید کنیم. مهمترین اقلام، تخت هست و کاناپه توی اطاق نشینم. کری نقشه کوچک خونه رو به دقت زیاد روی کاغذ شطرنجی بزرگ کرده تا با توجه به اون تصمیم بگیریم اثاثیه ای که میخواهیم بخریم چه ابعادی باید داشته باشن. با کاغذ کاناپه و میز و اینها هم درست کرده که تصمیم بگیریم هر کدوم رو کجا میخواهیم بگذاریم. البته نه اینکه همه آمریکاییها اینقدردقیق باشن! کری کلا نقشه کشیدن و اینها رو دوست داره و آدم منظمیه.
خب دیگه چی؟ برای کری ادوکلن خریدم، میخوام یک پلور هم بگیرم شاید هم یک گیفت کارت ماساژ پا برای هردمون.
چند روز پیش کری داشت اسم حیوانات رو به فارسی یاد میگرفت. به اسب آبی و سگ آبی که رسیدیم مرده بود از خنده. میگفت بعد از "انگشت پا" اینها خنده دار ترین کلمات فارسی هستند که تاحال شنیده.
خب همین برم به کارم برسم.
سلام. دیشب توی خواب از دست پدرم ناراحت بودم، نه بخاطر خودم، فکر کنم بخاطر مامان. توی صحنه ای پدرم داشت میخندید و من فکر میکردم چه خوبه اگر همین الان میمرد، بعد فکر میکنم اونوقت همیشه این احساس پشیمونی از آرزوی مرگش باهام میموند."
توی بیداری فکر کردن به پدرم همیشه لبخند روی لبهام میاره. شاید این خواب نتیجه احساس دوگانه ای هست که مخصوصا توی بچگی داشتم، احساس همدلی با ماما ن که بابا رو مسئول همه خوشحال نبودنهاش توی زندگی میدونست و عشق به پدرم از طرف دیگه. اما علت دیدن این خواب رو نمیفهمم. شاید دیشب به همسر سابق فکر میکردم و ازش حرف زده بودم؟
.توی یک صحنه ای خودم رو میبینم که از طبقه دوم دارم پایین رو نگاه میکنم و مادرم با نگرانی میگه چرا اونجا ساکت ایستادی، چرا حرف نمیزنی و من میگم:" با کی حرف بزنم، کسی نیست! تو هیچوقت تونستی با من ارتباط برقرار کنی و با هام حرف بزنی؟"
توی خواب بعدی چند نفری توی اتوبوس هستیم و مقصد میدان تجریش تهرانه . طبق معمول همه خوابها بلیط نداریم و داریم سعی میکنیم پولهامون رو روی هم بگذاریم برای بلیط اتوبوس. بلیط 27 تومان و چهار ریال بود!
کری صبح به فارسی میگه :"خواب دیدی؟ میگم آره وبراش خواب تکراری اتوبوس رو تعریف میکنم و اینطوری تفسیرش میکنم که نداشتن بلیط و کلا این مدل خوابها نشونه نگرانی و ترس از عدم آمادگی کافیه که احتمالا بر ای من جابجایی به خونه و زندگی جدیده.
دیشب از آپارتمان گردی برگشتیم خونه، کری شام" میت لوف" معروفش رو درست کرد .گفت دوست داری پیدا کردن خونه جدید رو با خوردن شراب جشن بگیریم که من گفتم نه بیا بجاش بریم بستنی بستنی بخوریم. توی اون سرما با هم رفتیم مغازه بستنی فروشی که همیشه میریم و یک سکوپ( قاشق) بستنی رو با هم شریکی خوردیم. این قاشقهای کوچولوی بستنی من رویاد بستنیهای بچگیهام میندازه.
توی بیداری ، همه چیز خوبه، خوشحالم و گاهی مثل کسی که با باز و بسته کردن چشمهاش وارد دنیای جدیدی شده فکر میکنم که اینهمه عشق و خوشبختی که قبلا نبود، یکدفعه از کجا اومده؟
کری میگفت:" تو به من نیاز نداری، اما میخوای که من توی زندگیت باشم". فکر میکنم این به مردها احساس خوبی میده که یک زن اونها رو نه بخاطر پولشون یا ترس از تنهایی و .. توی زندگیش راه میده.. کری میدونه که من از همه کارها حتی کارهایی که گاهی وانمود میکنم برام سخته خیلی خوب برمیام و اگر توی زندگیم راهش دادم بخاطر نیاز مالی و ترس از تنهایی ابدا نیست، برای پر کردن حفره های خالی زندگیم نیست ، برای اضافه کردن به زندگیمه. فکر کنم برای همین تلاشش رو میکنه که این دوران ماه عسل 15 ماهه ادامه داشته باشه. منهم تلاشم رو میکنم.
من و کری هنوز مثل قبل وقتی از خونه میریم بیرون دستهای هم رو میگیریم. هنوز مثل قبل به هم ابراز علاقه میکنیم، هنوز هر روز وقتی من میرم سر کار خیلی طولانی همدیگه رو برای خداحافظی بغل میکنیم. هنوز فیدک یکشنبه ها ر و داریم، کری به قولش برای اینکه همیشه گل تازه توی خونه داشته باشیم وفاداره. هنوز تمام ماهگردها رو برام کارت و گل اضافه هم میخره و رستوران رزرو میکنه. هنوز من برای صبحها صبحونه درست میکنه و من همیشه تشکر میکنم. مدتیه که دیگه مثل سابق احساس نمیکنم احساس به فضای بیشتری دارم. هر دو وقتی باهمیم کارهای خودمون رو میکنیم و اینطوری نیست که مثل سابق کری بخواد همه لحظات کنار هم باشیم.
برای اجاره دادن خونه ام کلی کار در پیشه. کری میگه :" میتونستی خونه ات رو بفروشی باهاش سهام بخری و از صاحبخونه بودن نجات پیدا کنی. ولی میدونم که تو دوست داری ملک داشته باشی" میگم آره من به خرید ملک اعتماد بیشتری دارم."
بله میدونم که در دراز مدت خرید سهام بد نیست .اگر هم سقوط کنه نهایتا برمیگرده سر جاش . اما چیزی که کری بهش فکر نمیکنه اما من ناچارم در نظر بگیرم اینه که اگر به دلیلی کری توی زندگیم نباشه ، یا کلا نباشه چی؟ اون وقت وضعیت من چی میشه؟ من بمونم و یک بازار سهام داغون ؟ و اگر بازنشسته شده باشم چطور خودم رو تامین کنم ؟بدون خونه! پول وسرمایه کری تا وقتی که باهم هستیم هست. نداشتن پشتیبان توی این سالها بهم یاد داده که همه سناریوها رو درنظر بگیرم. بنابراین تصمیم دارم خونه ام رو نگه دارم و سعی کنم قسطهاش زودتر ازمعمول پرداخت بشه. بعد اون وقت اگر من وکری خواسیتیم برگردیم به یک منطقه خلوت تر میتونیم بریم اونجا و یا میتونم اونجا رو بفروشم و با هم یک جای دیگه رو بخریم.
خب همینها دیگه برم .
امروز میخوام
خودآگاه و با تمرکز رفتار کنم.
به اندازه کافی آب بنوشم.
غذایی که برای بدنم خوبه رو بخورم و به اندازه.
با مهربونی با خودم حرف بزنم.
حرکات کششی رو انجام بدم.
در هر شرایطی آرامش درونیم رو حفظ کنم.
من کافی هستم، و به اندازه کافی تلاش میکنم.
سلام. امروزمن و کری آپارتمان مورد نظرمون رو پیدا کردیم
, هردو خوشحالیم هم از اینکه ازگشتن دنبال خونه راحت شدیم و هم هیجان زده از رفتن به یک خونه بهتر و خرید اثاثیه جدید .خونه جدید تا اینجا 5 دقیقه پیاده روی داره، یعنی همین محلی هست که میشناسیم و دوست داریم. نمای قشنگی هم داره، اتاق نشیمن به اندازه کافی بزگه و یک شومینه کوچولو هم داره و کمد و گنجه هم به اندازه کافی و دو تا دستشویی که این خیلی مهمه و زندگی رو راحت میکنه.
دیگه چی؟ کری میخواد شور/ترشی درست کنه. بعدرفت یک شیشه مربای خیلی کوچولو خریده آورده برای شور درست کردن.
و با دقت از روی دستور اینترنت داره سرکه و آب و نمک رو اندازه گیری میکنه،
خب همین فعلا. شب و روزتون خوش
ا
سلام.با درد سیاتیکم دست به گریبانم. علتش احتمال صندلیهای نامناسبه یا زیاد نشستن یا زیاد سر پا ایستادن یا کیفم که سنگیه و هر روز با خودم حملش میکنم تا گاراژ یا تردمیل با ارتفاع زیاد یا ..
باید مدتی روی سطح صاف فقط راه برم و حواسم به نشستنم باشه.
امروز کلاس پنجمیها و سومیها برای سفر علمی/آموزشی میرن کاخ سفید. بچه های کوچولوی طبقه اول میرن برای تماشای تآتر، ایزی هم که سرماخورده ونمیاد یعنی کلا من وقت آزاد بیشتری از همیشه دارم. لیست کارهای امروز رو چسبوندم روی میزم تا انجامشون بدم.
دیروز با کری رفتیم خونه دیدیم. همه چیز خوب و براق و زیبا و نو بود اما کوچک! کری میگه توی اطاق نشیمن کوچک احساس خفگی میکنه. گشتن رو تازه شروع کردیم باید باز هم بگردیم.
ایزی دیروز مریض بود، گفت که میخواد بخوابه. بردمش اطاق نرس. کار داشتم، گفتم برم یا بشینم اینجا؟ گفت بشین اینجا! نشستم براش کتاب خوندم، نازش کردم تا مامانش اومد و بردش. خانم معاون مدرسه میگه مگه تو نباید توی کافه تریا بچه ها رو سوپروایز کنی الان؟ میگم ایزی مریضه! میگه ایزی که بچه تو نیست، بگذارش پیش نرس و برو. خانم نرس میگه مسئولیت ایزی(بخاطر مشکل اتیسم و مشکل ارتباطی) ر بدون همراه قبول نمیکنه، این رو که به خانم معاون مدرسه میگم، میگه یعنی چی که قبول نمیکنه؟ و با خانم نرس حرف میزنه که میتونه به تنهایی از عهده ایزی بربیای و این شغل تو هست. خانم نرس از دست معاون ناراحته و میگه اصلا به حرفش گوش نداده و حرف خودش رو زده. میگم اشکالی نداره جدی نگیر.
دیروز چیزی به کری گفتم که اشک توی چشمهاش جمع شد. گفتم:" با اینکه پدرت نقش کمرنگی توی زندگیت داشت و مادرت به خودش مشغول بود ،اما تو خیلی خوب زندگی خودت رو ساختی، برنامه ریزی مالیت عالیه بود ، خیلی خوب از خانواده ات مراقبت کردی و الان میتونی راحت زندگی کنی و خرج کنی و اینها رو فقط مدیون تلاش و برنامه ریزی خودت هستی و باید به خودت افتخار کنی. گفتم اینها همیشه توی ذهنم بود اما هیچوقت بلند بهت نگفته بودم.
فکر کنم اشکش از خوشحالی و احساس درک شدن بود. چون بعدش گفت که به هزار دلیل من رو هر روز بیشتر از قبل دوست داره.
امروز پانزدهمین ماهگرد اولین دیت من کری هست. کری رستوران رزرو کرده برای شام.همون رستوران مدیترانه ایکه درختهاش با چراغ بنفش تزیین شده بود. فکر کنم با اینکه هنوز گلهایی که خریده حالشون خوبه ،گل هم میخواست بگیره چون داشت دنبال گلدون اضافی میگشت و من گفتم اینجا گلدون اضافی نداریم ولی میتوی از پارچ توی کابینت استفاده کنی. یادم باشه از خونه ام گلدون بیارم.
گردنبندهام بهم گره میخورن، میخوام یک ارگانایزر خوب بخرم، نمیدونم دیواری یا برای توی کشو یا چی.
اما امروز:
میخوام تا اونجا که میشه با تمرکز و هشیاری رفتار کنم( مایندول باشم).
حواسم به خودم و سلامتی خودم هست.
چیزهایی رو که برام خوبه میخورم و به اندازه.
به اندازه حرف میزنم و توضیح اضافه به کسی نمیدم.
آب مینوشم به اندازه کافی.
سلام. کامنت سما رو که خوندم فکر کردم، شایدخیلی ها فکر کنن که سالم غذا خوردن و ورزش کردن یک جور خود آزاریه و با لذت بردن از زندگی در تضاد ه، اما واقعا اینطور نیست.
مثلا خود ورزش کردن، بله درسته که من ساعت 5 بیدار میشم و ساعت 5:20 از جام بلند میشم میرم ورزش، درحالیکه یک نفر توی ذهنم داره سعی میکنه راضیم کنه که برگردم توی رختخوام نرم و گرم اما یک ساعت بعد که برگشتم، خوشحالم و لذت عمیقتری رو تجربه میکنم، احساس رضایت میکنم. یعنی گاهی مساله بر سر انتخاب لذتهای کوتاه مدت و دراز مدته. گاهی مساله بر سر به تعویق انداختن لذته. وقتی صبح زود ورزش میکنم و دوش میگیرم وجملات مثبتی رو که توی آیفونم دارم گوش میدم،همه روز پر انرژی و خوشحالم. خوردن هم همینطوره. من غذاهایی رو که میخورم دوست دارم و ازشون لذت میبرم. نخوردن شیرینی در طول هفته باعث میشه وقتی آخر هفته یک قعطه ;کوچک pie رو شریکی با کری میخورم ازش خیلی بیشتر لذت ببرم یا وقتی میریم بستنی فروشی و یک Scoop بستنی میگیریم و تازه اون رو هم دوتایی میخوریم ازش لذت ببرم و برام حتی بیشتر از کافی باشه تا حدی که نتونیم تمومش کنیم.
اما امروز که رفتم پایین برنامه تردمیل رو روی کاردیو تنظیم کردم، اینطوری که وزن وسنم رو دادم و سرعت 4 رو انتخاب کردم و تردمیل برای ثابت نگه داشتن ضربان قبلم توی یک عدد خاص، ارتفاع رو زیاد کرد. توی 20 دقیقه 150 کالری سوزوندم و خوب بود. خوبییش اینه که ماشین خودش حواسش به ضربان قلبت هست و لازم نیست هی ارتفاع و سرعت رو خودت تنظیم کنی. بعد از تردمیل هم رفتم با وزنه های آزاد روی عضلات شونه کار کردم. بعد اومدم بالا قهوه رو آماده کردم، دوش گرفتم، برای خودم اوتمیل و چیا سید درست کردم. از حمام که اومدم بیرون کری میز صبحونه رو چید و باهم حرف زدیم و صبحونه خوردیم. صبحها زمان خیلی خوبیه و معمولا سر صبحونه مکالمات خوبی داریم. به توصیه کری نصفی از سکه هام رو فروختم اینطوری اگر بقیه سکه ها قیمتش بالا رفت خوشحال میشم و اگر کلا سکه ها سقوط کرد هم خوشحال میشم از اینکه نصفش رو نقد کردم.
یکی از نیاز های ما علاوه بر دریافت محبت، محبت کردن به دیگرانه. کری از این نظر خوبه. اجازه میده که ازش نگهداری کنم وبهش محبت کنم. هدیه رو با خوشحالی قبول میکنه وحتی میگه که چی دوست داره براش بخرم و از محبتهایی که دریافت میکنه قدردانی میکنه. اینها رو بیشتر متوجه میشم برای اینکه همسر سابق و حتی پسرم درست نقطه مخالف بودن. دریافت محبت ونوازش براشون سخت بود. شاید چون احساس ضعف میکردن از اینکه نیاز به کمک دارن. برای همین هم شاید مریضهای بد اخلاقی میشدن. همسر سابق هیچوقت از هدیه هایی که میگرفت عمیقا خوشحال نمیشد. و همیشه طوری رفتار میکردکه نیاز به کمک کسی نداره.. بگذریم.
دوست آمریکاییم "ش" زنگ زد. همونی که یک بچه به فرزندی قبول کرده بود و بعد معلوم شد که بچه مبتلا به اتیسم بوده. خب من این دوستم رو دوست دارم اما یک علتی که باعث میشه کمتر بخوام ببینمش اولا راه دوره وعلت دیگه اینه که همیشه فرزندش حضور داره و من واقعا بعد از ساعت کار دلم نمیخواد از بچه ها و اتیسم و .. بشنوم و حرف بزنم، البته ایزی کاملا استثناست!
امروز کلیدم رو گم کرده بودم؛ و هی میگفتم help, help! بعد به کری میگم میبیینی؟ مدل حرف زدن ایزی به من هم منتقل شده! کمک معلم کلاسشون هم میگفت که اونهم تو خونه مدل ایزی حرف میزنه و ضمنا مثل من هر روز برای دوست دخترش از ایزی تعریف میکنه
.
خب دیگه همینها فعلا.
امروز شادی رو انتخاب میکنم.
امروز میخوام با تمرکز و هشیاری حرف بزنم وعمل کنم ( مایندفول باشم)>
امروز میخواد از خودم خوب مراقبت کنم و خودم رو در اولویت بگذارم.
امروز میخوا با آرامش و بدون عجله کار کنم و حرف بزنم، وقت به اندازه کافی دارم.
خب همین فعلا.
سلام. صبح چهارشنبه ست. هوا نسبتا گرم اما بارونیه. من و آقای W توی کتابخونه نشستیم و منتظریم تابقیه بیان و جلسه هفتگی شروع بشه.
کری دیشب مریض بود، گلو درد و سرفه و گرفتگی بینی و سردرد نصف شب پا شدم بهش قرص و آبنبات مخصوص سرفه دادم. صبح یک عالمه ازم تشکر کرد و وقتی بهش گفتم که باید بیشتر میوه و سبزیجات بخوره تا ویتامین کافی رو دریافت کنه با قدرانی نگاهم کرد وگفت :" تو از من مواظبت میکنی!" و بعد به فارسی گفت که دوستم داره.
بعضی ها موقع بیماری بداخلاق میشن. من خودم شخصا از بیمارهای بسیار خوش اخلاق وصبور هستم. کری هم همینطوره. صبح گفت:" پا شم برات قهوه درست کنم؟" گفتم نه عزیزم من قهوه درست میکنم میخوای برای تو هم صبحونه درست کنم که گفت نه!بیماری کری و خوب نخوابیدن دیشب دلیل خوبی بود برای صبح ورزش نکردنم ،اما اینجا متعهد میشم که عصر که از سر کار برگشتم خونه ورزش کنم.
دیروز یک عالمه شکر خوردم، طبیعتا هم تقصیر کری هست.
بهش میگم مگه نگفتم وقتی خوراکی میخری قایم کن. میگه آخه تو زود اومدی وقت نشد. البته دیروز خوراکی نخریده بود، بادوم رو آغشته کرده بود به سفیده تخم مرغ و گذاشته بود توی فر. منهم یکدفعه یاد بادوم سوخته های افتادم که قبلا درست میکردم افتادم و بدون اینکه به ترانه مطنقی وجودم اجازه بدم وارد کار بشه، راهی آشپزخونه شدم و پیمانه ای شکر راهی ماهیتابه کردم و گذاشتم کاراملی بشه و بعد بهش گردو اضافه کردم و ...اینطوریها!!
کری از چند تا بازی جدید خریده ( بازی های game board) دوروزه که یکیش رو با هم بازی میکنیم. فکر میکنم این بازیها بهتر از نشستن و سریال نگاه کردنه. این از کارهایه که میخوام بیشتر انجام بدم. وقتی توی این بازی جدید مهارت پیدا کردم یک بازیه دیگه رو شروع میکنیم. بازیها ساده هستند ولی بهرحال استراتژی , محاسبه لازمه برای بازی کردن و برنده شدن و محاسبه ریاضی.
هر تغییری دیسیپلین میخواد، هر موفقیتی دیسیپلین میخواد، یاد گرفتن هر کار جدیدی دیسیپلین میخواد! دیسپیلین یعنی وقتی با منطق و عقلمون تصمیم به انجام کاری گرفتیم انجامش بدیم، و این گاهی چقدر سخته! اینها رو برای خودم مینویسم که یادم بمونه!
امروز میخوام:
شادی رو انتخاب کنم.
زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم و سعی میکنم از روزم لذت ببرم.
مهم ترین وظیفه من مواظبت از خودمه، به نیازهای بدنم توجه میکنم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
خوراکیهایی که برای بدنم مفیده مصرف میکنم.
سکوت من قدرت منه!
به اندازه کافی و به موقع حرف میزنم.
شکرگزارم:
از سلامتی بدنم.
از زانوهام که با مهربونی من رو همراهی میکنن
از شغلم
از روزی که در پیشه..
همینها فعلا.
سلام. الان بیشتر از 3 هفته هست که صبحها قبل از کار میرم پایین ورزش . گاهی به موقع میرم و بعد از تردمیل با وزنه هم کار میکنم بعضی وقتها که دیره، بخودم میگم اشکالی نداره عصر که برگشتم با وزنه کار میکنم، اما معمولا نمیکنم ،این عصر رفتن هنوزعادت نشده.مهم نیست که هنوز اونطوری که دوست دارم برنامه ام منظم نیست، مهم اینه که ادامه میدم.
خواهرم دیروز خوشحال بود.کلاس خودشناسی که برگزار میکنه وارد هزارمین جلسه اش شده و جشن گرفته بودن! بله هزارمین جلسه! میگفت کاش ایران بودی و خوشحالیهام رو باهات تقسیم میکردم
میگم خب همینجا، از راه دور هم میشه!
خواهرزاده که دخترکش بیمار شده، انتظار داره خواهرم برای کمک و حمایت بیاد آمریکا و ماهها بمونه. خواهرم میگه که زندگیش اینجاست، کلاسهاش اینجاست، میگه به اندازه کافی از همسر بیمارش پرستاری کرده و دیگه توان نظاره کردن بیماری دخترک رو نداره.. میگه پسرش خودش مهاجرت و تنهایی رو انتخاب کرده.
هوا مه آلوده. بعد از کار میرم خونه ام برای بسته بندی باقی مونده ها.
امروز میخوام شادی رو انتخاب کنم.
زندگی رو جدی نمیگیرم همیشه چیزی برای خندیدن وجود داره.
مواظبت از جسم و روانم رو در اولویت میگذارم.
با آرامش رفتار میکنم و حرف میزنم.
امروز هدیه ارزشمندیه که قدرش رو میدونم و ازش لذت میبرم.
همین فعلا.
سلام.
این روزها سریال Shrinking رو میبینم و فعلا که دوستش دارم و خوبه.
کری بزودی از یک سفر دو روزه برمیگرده. خونه رو مرتب کردم و بعد از بیشتر از یک سال خورشت سیب درست کردم با مرغ و برای غلیظ شدنش کدو حلوایی را پوره کردم و بهش اضافه کردم.
این دوروزه که تنها بودم ؛ خوب بود. فکر کردم که حتی اگر با کری زندگی نمیکردم دوست داشتم خونه ام رو اجاره بدم وبیام اینورها تا هم به کارم نزدیک تر بشم هم اینکه توی محیط شاد تر و شلوغ تری زندگی کنم.چقدر خواسته ها و احساساتم تغییر میکنه. نسبت به زندگی ، اینکه کجا زندگی کنم ، تنها یا با کری...
دیروز رژه سال نوی اسکاتلندیها بود با دوستم رفتیم. امروز هم از صبح رفتیم مال و یک د عالمه راه رفتیم و حرف زدیم. دوستم حرفی زدکه به فکر فرو رفتم، اینکه من دوست ندارم اشیا ئ اضافی داشته باشم و هر وقت مثلا لباس یا کفش جدیدی بخرم یکی از قدیمیها رو بدم بره یا لباسهایی رو که مثلا یک ساله استفاده نکردم بره، این یک انتخاب شخصیه که بدرد من میخوره.
دیگران ممکنه از نگه داشتن و ذخیره کردن لباسها و اشیائی که دارن لذت ببرن. ممکنه با این روش خوشحال باشن.
درست و غلطی وجود نداره. من چرا فکر میکردم که راه من درسته؟ این یک انتخاب و یک جور سلیقه هست فقط.
توی مال که راه میرفیم، جای خالی کسانی رو که ملاقات کردم میدیدم ، اکثر رو فقط برای دیت اول و خوردن یک قهوه، جز آقای گیاهخورار سگ دوست، و جز اریک که همیشه دیر میرسید . خب بگذریم. همین فعلا
سلام.دیروز از سر کار اومدم ، کری شام درست نکرده بود، با عجله سوپ عدس درست کردم و بعد با هم رفتیم خونه من برای بسته بندی وسائل. نزدیک 9 برگشتیم خونه و تا خوابیدیم دیر شد. امروز میخواستم خودم رو قانع کنم که حق دارم بیشتر بخوابم و ورزش نکنم "ترانه" عاقل و منطقی وجودم بهم نهیب زد که اگز ورزش نکنم از اینکه به تعهدی که به خودم دادم عمل نکردم احساس بدی خواهم داشت، پس غر غر کنان ازجام بلند شدم و آماده شدم و رفتم پایین ورزش. صبحهایی که میرم پایین ورزش، همون اول صبحی از سه تاکاری که میخوام هر روز انجام بدم خلاص شدم ، یکیش ورزش، یکیش گوش دادن به جملات تاکیدی و اون یکی دوش گرفتن.
دیروز ایزی داشت یک کلمه رو مینوشت، بعد از اینکه اشتباه نوشته بود غمگین شد و با حالت بغض گفت It is worng. من بغلش کردم و گفتم Izzy it is ok to be wrong.
امروز فکر میکردم به بچگی های خودم. برای اولین بار احساس کردم که چه بچه فوق العاده ای بودم. یعنی برای اولین بار نسبت به اون دخترک کوچولوی 5-6 ساله احساس محبت زیادی کردم. فکر کردم که اگر من ترانه امروزی بودم و اون مثل ایزی بچه ای بود که باهاش کار میکردم بهش چی میگفتم و باهاش چطور رفتار میکردم.
سکه ها همچنان بالا میرن واین سرگرمی و دلخوشی جدیده منه، البته تا وقتی که یکدفعه همه چیز خراب بشه و اونوقت دیگه دلم نمیخواد نه به سکه ها فکر کنم و نه ازش حرف بزنم، درست مثل 4-5 سال گذشته که اصلا فراموش کرده بودم سکه ای دارم.
خب همینها دیگه.
امروز:
خودم رو دوست دارم و به نیازهای خودم توجه میکنم.
چیزی رو زیاد جدی نمیگیرم.
به اندازه حرف میزنم ، لازم نیست کسی رو قانع کنم
امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
آرامش درونیم رو در هر حالتی حفظ میکنم.
به اندازه آب مینوشم.
خوردنم تحت کنترل خودمه.
همینها فعلا.
سلام. امروز صبح کری هم با من اومد طبقه پایین برای ورزش. آلارم ساعت رو برای 5 صبح تنظیم کردیم. زنگ دوم ساعت 5:20 هست یعنی 20 دقیقه برای تنبلی وقت داریم داریم. خوب آلوده اما با سرعت آماده شدیم و رفتیم پایین. 25 دقیقه تردمیل و بعدش با وزنه وماشین کار کردیم برای یک ربع. و بعد دوش و صبحونه و حرف زدن سر میز صبحونه و الان هم که اینجاهستم. به این میگن یک شروع خوب برای یک روز خوب.
امروز حالم خوبه. فهمیدم که علت حال بد دیروزم بییشتر مدرسه بود و اینکه احساس میکردم اونطور که باید نمیتونم باهاشون کار کنم. پارسال هم توی کلاس باهاشون کار میکردم اما قسمت عمده و مفید کار وقتی بود که میبردمشون توی اطاقم و توی گروهای کوچک باهاشون کار میکردم و حالا این قسمت رو یک نفر دیگه انجام میده که اونهم تعداد دانش آموزاش زیاده وخلاصه.. یعنی میخوام بگم علتش بیشتر این بود. و حالا دارم به خودم میگم که کارهایی که میتونم انجام میدم و بقیه اش دست من نیست واقعا.
مدتیه برای صبحونه به اوتمیل ، دونه های چیا هم اضافه میکنم دیگه از این سالم تر نمیشه واقعا! چیا پرتئین و مواد معدنی خوبی داره خیلی هم آدم رو سیر نگه میداره.
به کری میگم اگر ایندفعه کسی برامون شکلات هدیه آورد درسته میندازمش بیرون یا میبرم میگذارم مدرسه برای بقیه معلمها. بقیه " پای " رو که از مهمونی مونده بود داریم هر شب میخوریم. اینطوری چطوری قند خونم از دفعه پیش پایین تر میاد؟
این سکه های دیجیتال هم آفت جون هستند واقعا. من همه اپلیکیشنهایی رو که فکر میکردم باعث میشدن مدام موبایلم رو چک کنم پاک کردم حالا این یکی جای اونها رو گرفته. مدام قیمتها رو چک میکنم. نمیدونم شاید باید اپلیکیشن ر و از موبایلم پاک کنم ولی حتی در اونصورت هم میتونم قیمت سکه ها رو گوگل کنم.
امروز عصر که از مدرسه اومدیم میریم خونه من برای بسته بندی بقیه وسائل.
دیروز زنگ زدم و اینترنت خونه ام رو قطع کردم.
وقت کردم باید یک یخچال سفارش بدم. یخچال قبلی اون قسمتی که آب رو فیلتر میکرد خراب شده بود و یکی اومد بردش.
چند کار کوچک دیگه هم هست که باید قبل از اجاره دادن خونه انجام بشه.
امروز هم شادی و آرامش رو انتخاب میکنم.
با خودم مهربون هستم و اشتباهاتم رو راحت میبخشم.
روی کارم تمرکزی میکنم و بهترین استفاده از وقتم رو میکنم.
با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
چیزهایی رومیگم که گفتنشون لازمه و دیگران میخوان که بنشون.
دیگه همین ها فعلا.
گک
سلام.دیروز خونه ام خالی خالی شد. همه رفتنیها رفتن. اونهایی که مونده، یعنی وسائل شخصی ولباس و ظرف وظروف هم باید دوباره بررسی و غربال بشه.
گرفتن خونه با هم و خرید وسائل و اجاره دادن خونه ام میترسوندم. درسته که تقریبا یک ساله با هم زندگی میکنیم ولی این فرق میکنه . مخصوصا که کری گفت که لازم نیست توی پرداخت اجاره خونه جدید شرکت کنی؛ و پولی که بابت اجاره خونه میگیری رو برای قسط خونه استفاده کن. اولش خوشحال شدم. اما بعد فکر کردم شاید این احساس که کس دیگه ای مخارج زندگی من رو میده ، میترسوندم. انگار یکجورایی برام زندگی مشترک قبلی رو تداعی میکنه. و ترس از دست دادن قدرت و کنترل روی زندگیم .میدونم که شرایط اصلا قابل مقایسه نیست ، کری با همسر سابق فرق داره، من از نظر اقتصادی هر وقت که بخوام میتونم مستقل زندگی کنم. هر وقت بخوام میتونم جایی رو اجاره کنم وبرم ، یعنی دست و پام بسته نمیشه .پس این احساس از کجا میاد؟ احساس مدیون شدن؟ بدهکار شدن؟
این روزها سکه های دیجیتال ( بیتکوین و ..) دوباره رونق پیدا کردن و قیمتشون داره بالا میره. من 2018 خودم رو درگیرشون کردم، حجم زیادی سکه خریدم وفروختم و آخر تعداد محدودیشون رو نگه داشتم که چون بازار خیلی کساد بود اصلا یادم نبود کجا ذخیره شون کردم. خلاصه با کلی تلاش پیداشون کردم، اونهم توی وبسایتی که توی آمریکا باز نمیشد با کلی تلاش و .. بالاخره تونستم منتقلشون کنم به یک وبسایت دیگه. حالا باز هم بالا و پایین رفتن قیمتها شده سرگرمی این روزها.
خب همین فعلا.
سلام. امروز هم رفتم خونه ام و وسائلم رو کند و کاو کردم. یک عالمه لباس اضافه و حوله و چیزهای دیگه جمع شد توی دو تا کیسه زباله بزرگ.
فردا صبح هم باید بریم بقیه کارها رو بکنیم .کری چند تا جعبه وسائل اشپزخونه با خودش آورده که توی زیرزمینه،حالا یک عالمه قابلمه و قاشق چنگال و ظرف وظروف داریم که باید بهترینهاشو انتخاب کنیم و بقیه رو بدیم بره.
،اگر خونه من قبل از اسباب کشی به خونه جدیدمون اجاره داده بشه، اونوقت باید یک انبار اجاره کنیم برای اون مدت. وگرنه که وسائل رو مستقیم میبریم خونه جدید.
14 روزه که صبحها میرم ورزش، الان دیگه عادت کردم و سختم نیست، در طول روز هم انرژی بیشتری دارم.
سکه های دیجیتال به برکت انتخاب ترامپ دارن رشد میکنن، چند سالی میشد که حتی نگاهشون هم نکرده بودم و نگران بودم که اصلا میتونم پیدا شون کنم یا نه!
راستی موهام رو هم کوتاه کردم. ایندفعه بهش گفتم من بهت اعتماد دارم هرجور دوست داری کوتاه کن. چون بهرحال به حرف من چندان گوش نمیده و کار خودش رو میکنه.
دیگه همین فعلا.
سلام. ده سال پیش درست روز بعد از تنکس گیوینگ ( Black Friday) به خونه فرفکس اسباب کشی کردم و دیروز من کری خالی شدن تدریجی خونه ام رو تماشا میکردیم. وسائلی که با دقت از اطاق خواب و اطاق نشیمن با دقت از راه پله ها به پایین حمل میشد تا به دیوارهای تازه رنگ شده آسیبی نرسونه.از رفتن وسائلم غمگین نشدم مخصوصا که میدیدم بجای اینکه دور ریخته بشن به خونه های دیگه نقل مکان میکنن و خانم و آقایی که قراره صاحب جدیدشون باشن از داشتنشون خوشحالن. تنها زمانی که غمگین شدم وقتی بود که توی اطاق پسرم نشسته بودم و به وسائلش نگاه میکردم که 10 سال پیش با علاقه خریده بودیم،و بعد همه خاطراتی که با هم توی خونه داشتیم یادم اومد. بقول دوستم "آ" انگار که اطاق خالی پسرم همه اون احساساتی رو که خواسته بودم کنترل کنم یا از خودم قایم کنم برانگیخته بود و زخمش مثل مثل جای خنجر تیزی دردناک بود.
کری از کل این جریانات یعنی تصمیم به اجاره دادن خونه و خالی کردن و آماده کردن خونه خیلی راضی و خوشحاله، اینها برای اون به معنی اینه که من از دو دلی در اومدم و میخوام با هم زندگی جدیدی بسازیم. بشوخی میگه حالا که تو هم مثل من بی خانمانی ناچاری با من بمونی . بعد با شوق و ذوق از پیدا کردن خونه جدید حرف میزنه و اینکه با هم وسائل نو میگیریم و از این حرفها.
تغییر توی سن بالا سخته و من و کری توی یک ساله اخیر یک عالمه تغییرات اساسی توی زندگیمون داشتیم . امروز به کری میگم چیزهایی که داریم که از آسمون نیومده، هردو خواستیم و تلاش کردیم و از تغییر کردن خودمون و شیوه زندگیمون نترسیدیم.
اما راستی تنکس گیوینگ، به خوبی برگزار شد و امسال هم کری مثل همه سالها که این رو زو رو برای خانواده اش بوقلمون و چیزهای دیگه درست می کرد، آشپزی کرد اما برای دوستهای من. "آ" و همسرش و اون یکی دوستم "ج"هم اومده بودن . دوستم "ج" میگه که من و کری خیلی مهمون نواز هستیم Wonderful hosts و اون چیزی که باعث میشه به مهمونها خوش بگذره بیشتر از همه چیز ، خوشحالی واقعی صاحبحونه و احساس راحتیشونه.
من وکری از قبل با هم راحت تریم. من دیگه احساس نمیکنم فضای یک نفره کافی ندارم. هردو وقتهای یک نفره خودمون رو هم داریم. کری هم دیگه مثل من سعی میکنه اشیائ اضافی نداشته باشه از من میپرسه بنظر تو چند جفت جوراب لازمه نگه دارم و من میگم 14 جفت برای دو هفته و او ن بقیه رو میریزه دور.
اما در حالیکه این دوران از بهترین دورانهای زندگیمه غم دوری کردن پسرم مثل خنجری تیز گاهی دردناکه.
امروز:
شادی رو انتخاب میکنم و از دیدن زیباییها لذت میبرم.
به دیگران خوب گوش میدم و سعی میکنم و سعی میکنم درکشون کنم.
از بدنم بخوبی مراقبت میکنم آب کافی مینوشم و به اندازه ای که لازم دارم غذا میخورم.
موقع انجام هر کاری حضور و تمرکز دارم.
در هر حالتی آرامشم رو حفظ میکنم . با خودم در صلحم و ذهنم آرومه.
به قضاوت وانتخابهام اعتماد کامل دارم.
شادی و آرامش درونی من تحت کنترل خودمه.
سلام. برای خونه مون یکی از این گیاههای مخصوص کریسمس گرفتیم. یک درختچه رزماری هم میخوایم بگیریم که هم خوشبو هست هم میتونه نقش درخت کریسمس رو بازی کنه برامون.
امروز چه روز خوبی بود. با اینکه تعطیل بودم 6:30 صبح، یعی یک ساعت دیرتر ازروزهای کاری، بلند شدم و رفتم پایین ورزش. بعد اومدم بالا دوش گرفتم وصبحونه خوردیم و با کری رفتیم ماشینم رو بردیم تعمیرگاه. خوشبختانه هنوز گارانتی داشت و ناچار نشدم برای درست کردن شارژر چیزی از جیبم بدم. بعضی از نرم افزارها رو باید آپدیت میکردن ، و عصری ماشین رو تحویل گرفتم.
کار نقاشی خونه تموم شده و امروز که رفتیم همه جا تمیز و مرتب بود.برای اجاره دادن یک عالمه کار دیگه هم هست که باید لیستشرون رو بنویسم و قدم به قدم انجام بدم. تصمیم گرفتیم که من خونه ام رو به محض اینکه تونستم اجاره بدم و برای بقیه وسائلی که توی زیرزمین هست ، تا وقتی به خونه دائمی ترمون نقل مکان نکردیم یک انبار اجاره کنیم.
عید شکرگزاری امسال ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری دارم ، غیر از سلامتی خودم و پسرم و کارم و خونه ام و امنیت و ، من و کری توی زندگی همدیگه هستیم و این برای هردومون جای شکرگزاری داره . علت رابطه موفق من و کری غیر از دوست داشتن همدیگه اینه که:
نظرمون رو بهم دیگه تحمیل نمیکنیم.
بابت چیزهای کوچک از هم تشکر میکنیم ، برامون عادی نمیشه و فکر نمیکنیم که وظیقه طرف مقابله.
سر چیزهای کوچک بحث نمیکنیم و هردو خیلی راحت کوتاه میایم.
اگر مساله ای برامون روشن نیست و فکرمون رو مشغول میکنه حتما در موردش حرف میزنیم. یعنی من که حرف میزنم کری هم فکر میکنم همینطوره.
باهم مشورت میکنیم و نظر همدیگه رو میپرسیم.
هردو آدمهای منظمی هستیم. ولی نه در اون حد که باعث ناراحتی طرف مقابل بشه. ایراد نمیگیرم و غر نمیزنیم.
به انتخابهای همدیگه احترام میگذاریم.
سعی نمیکنیم طرف مقابل رو شبیه خودمون کنیم.
دیگه چی؟ مهم تر از همه محبتمون رو به هم نشون میدیم.
بابت همه اینها سپاسگزارم.
سلام. امروز آخرین روز مدرسه قبل از تعطیلات تکنس گیوینگ هست. صبح با خوشحالی از تصمیمی که بالاخره گرفتم وارد مدرسه شدم. فکرهای نیمه کاره انرژِی زیادی میبرن و وقتی بالاخره تصمیمی میگیرم انگار که باری رو به زمین گذاشته باشیم. وسائلم روگذاشتم توی اتاقم که یکی ازمعلمها گفت ظاهرا توی کتابخونه جلسه است، توی آسانسور از یک معلم دیگه پرسیدم که گفت نه! به هرحال رفتم چک کنم دیدم 5-6 نفر توی کتابخونه دور میز نشسته اند و دو سه نفر روی زمین روی مت های مخصوص یوگا با همون لباس کار دارن حرکتهای کششی انجام میدم. چشمشون که به من خورد دعوتم کردن و من هم رفتم نشستم! فهمیدم یکی از اون جلسات مربوط به "سلامتی و احساس خوب" هست که گاه وگداری برگزار میشه. روی میز از این نقاشی هایی بود که برای ریلکس شدن رنگ میکردن .تصاویری بودکه رنگ میکنن. من هم یکیش رو برداشتم و شروع کردم به رنگ کردن و همزمان حرف زدیم از چیزهای مختلف. یعنی اینکه من تا نیم ساعت مشغول رنگ کردن نقاشی ها بودم!
صبح از ورزش که برگشتم با کری یک مکالمه طولانی داشتیم . مکالمه اینطوری شروع شد که من پرسیدم اگر بخاطر من نبود دوست داشتی کجا زندگی کنی آرلینگتون یا فرفکس (خونه من) و بعد به اینجا رسید که کری گفت خونه ات رو اجاره بده و پولش رو برای رهن خونه ات پرداخت کنم. من پرسیدم که آیا اون نمیخواد من توی اجاره جای جدید شرکت کنم که گفت نه. بعد من گفتم که اگر رهن خونه رو زودتر پرداخت کنم میتونم زودتر بازنشسته بشم که کری گفت، که من کارم رو دوست دارم و اون نمیخواد که من برای بازنشسته شدن از طرف اون احساس فشار کنم. خلاصه تصمیم گرفتم خونه ام رو اجاره بدم. اگر قرار نباشه برای خونه جدید سهمی توی اجاره داشته باشم اونوقت پولی که از بابت اجاره دریافت میکنم ارزش ردرسرش رو داره وکمک میکنه به زودتر پرداخت شدن رهن خونه ام.
قدم بعدی اینه که خونه رو از وسائل خالی کنم و مراحل اجاره دادنش رو طی کنم.
عصر باید ماشین رو ببرم تعمیرگاه. یک جا یادداشت بگذارم تا یادم نره!
خونه رو باید تمیز کنیم برای پنجشنبه که دوستم و همسرش میان.
ناخنهام رو هم دیروز لاک قرمز زدم.
دیگه چی؟ فعلا همین.
امروز :
موقع کار کردم تمرکز داشته باشم.
از وقتم سر کار خوب استفاده کنم.
موقع غذا خوردن تمرگز داشته باشم و از غذام لذت ببرم.
به اندازه و به موقع حرف بزنم.
آرامش من قدرت منه.
از بدنم بخوبی مواظبت کنه.
غذایی رو که برای بدنم خوبه بخورم و به اندازه.
به اندازه آب بنوشم.پ
میخوام برای گوش دادن و شناختن دیگران وقت بگذارم.
همین فعلا.
سلام. صبح دوشنبه ست. صبح رفتم پایین ورزش. به کری میگم ، وقتی به علتی برنامه هامون بهم میخوره، مثلا برنامه غذایی یا ورزش یا هرچی، گاهی باخودمون قهرمیکنیم انگار که داریم بخودمون میگیم حالا که نتونستم اونجوری که می خوام انجامش بدم ، اصلا ولش میکنم. اما اگر بتونیم بعد از هر لغزیدنی برگردیم توی جاده اصلی بالاخره به مقصد میرسیم و هدف یعنی حرکت توی همون جاده. لغزیدن برای من یعنی اینکه روز جمعه کمبود خواب داشتم و نرفتم پایین ورزش ولی اشکالی نداره! امروز دوباره رفتم. آخر هفته هم یک عالمه شیرینی خوردم. چرا؟ چون کری با خودش از تولد یک عالمه خوراکی آورده بود. اما اشکالی نداره از امروز برمیگردم به تغذیه سالم خودم.
صبح وقت گرفتم که ماشینم رو فردا ببرم برای تعمیر.
راستی دیروز که با کری رفتیم ماشینم رو از خونه قبلیم برداریم به خونه سر زدیم، من فکر کردم نهایتا خونه رو آماده کرده باشن برای رنگ زدن اما در و که باز کردیم دیدیم که همه جا رو رنگ زدن و خونه ام خیلی قشنگ شده آدم حیفش میاد بگذاردش و بره یا حتی اجاره اش بده. از ماشین که پیاده شدیم به کری میگم آخیش اینجا چقدر آروم و خلوته! نه ترافیکی و صدای ماشین نه چراغ راهنمایی که برای رد شدن از خیابون منتظر سبز شدنش باشیم. شاید بعد از تمام شدن این 5 ماه، هر دو به اندازه کافی از تجربه زندگی شلوغ شهری اغنا شده باشیم و دلمون بخواد برگردیم خونه من دوباره.
اما این هفته، یک هفته کوتاهه، دوشنبه و سه شنبه میایم مدرسه و بعدش بخاطر عید شکرگزاری سه روز تعطیلیم و دوروز هم که تعطیلات آخر هفته هست و رویهم میشه 5 روز تعطیلی.
از دوستم ژ دستور پخت مخصوص بوقلمونش رو میگیرم . قراره "آ" و همسرش برای ناهار بیان پیشمون. کری همیشه توی آشپزخونه بزرگش برای تکنس گیوینگ و کریسمس آشپزی کرده، میگه که میتونه توی این آشپزخونه کوچک با وسائل محدود هم آشپزی کنه..نمیدونم!
امروز میخوام شاد باشم و از محیطم لذت ببرم.
آرامش رو در همه حال حفظ میکنم.
آرامش من قدرت منه
به اندازه حرف میزنم.
به دیگران خوب گوش میدم و سعی میکنم درکشون کنم.
کاری رو که فکر میکنم درسته انجام میدم.
به قضاوتم ایمان دارم.
به اندازه و چیزهایی رو که برای بدنم خوبه میخورم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
به اطرافیانم محبت میکنم چون از خوشحالیشون خوشحال میشم.
خب همین فعلا.
سلام.دیشب خواب دیدم که توی "یک ساختمون قدیمی چند طبقه هستم با پله های مارپیچ قدیمی . توی یک ویترین یک گلدون کار همدان و چندتا تابلوی ایرانی نظرم رو جلب میکنه. به قیمتها نگاه میکنم که خیلی خیلی بالاست. یک نفر بهم میگه نگاه کن توی ایران اینها خیلی خیلی ارزونتره اونوقت مردم پا میشن میان آمریکا! میگم مردم از سرو صدا فرار میکنن میان اینجا ."
دیروزبا ماشینم ماجراها داشتیم. صبح برای شارژ ماشینم رفتم همون جای همیشگی ، اما همه شارژرها اشغال بود. مدتی منتظر شدم بعد فکر کردم میرم اون یکی شارژ که تو ی مسیر نخونه خودمه .قرار بود کلید رو بگذارم برای آقای نقاش که فرداش بیاد رنگ کاری رو شروع کنه. رفتم ایستگاه جدید ، ماشینم رو وصل کردم ، اما شارژر کار نکرد و خطا نشون داد.فکر کردم اشکال از شارژره . رفتم یک ایستگاه دیگه اونهم همینطور و آخرش فهمیدم که اشکال از ماشین خودمه، با 20% باطری نمیتونستم برم تعمیرگاه. ماشین دو تا قسمت داره، یکیش مربوط به شارژ معمولیه و اون یکی مربوط به شارژ سریع. اون قسمتی که مربوط به شارژ سریع هست اتصالش به علتی برقرار نمیشد، فکر کردم شارژر خونگی ممکنه کار کنه. رفتم خونه خودم ماشینم رو به شارژر وصل کردم که خوشبختانه کار کرد. به دوستم که قرار بود عصرش همدیگه رو ببینیم زنگ زدم من رو برداشت . اول با هم رفتیم آرایشگاه تا موهاش رو کوتاه کنه و بعدش رفتیم ناهار بیرون و بعدش خونه من.
دیروز که کری نبود من تا ساعت 11.5 شب بیدار بودم. درست همون الگوی قبل از کری که توی خونه خودم داشتم. فکر کردم که علت این دیر خوابیدم و زیاد تلویزیون دیدن چیه ؟ به این نتیجه رسیدم که تغییر سخته، حتی اگر معنیش تغییر از حالتی به حالت دیگه باشه. اینکه از جام بلند بشیم و آماده بشم برای خواب یک تغییره و سخته برای همین به تاخیر میندازمش.
من فیلم کیک محبوب من رو قبلا دیده بودم . دیشب هرچی گشتم فیلم کامل رو پیدا نکردم. کجا میشه دیدش؟
توی خونه هیچ میوه و خوراکیی نداریم. شاید شال و کلاه کنم پیاده برم خرید.
امروز:
آرامش و شادی رو انتخاب میکنم.
آرامش من قدرت منه.
کارها رو با تمرکز و حضور انجام میدم.
امروز یک هدیه هست! ازش لذت میبرم.
امروز یک شروع تازه ست.
هر لحظه یک شروع تازه ست.
به اندازه کافی آب مینوشم.
چیزهایی رو میخورم که برای بدنم خوبه و به اندازه میخورم.
با خودم و اطرافیانم مهربون هستم.
همینها فعلا.
سلام. شنبه صبحه.دیشب توی خوابم دنبال تلفظ درست یک کلمه انگلیسی میگشتم، مثل موقعهایی که آدم تب داره و هی یک خواب بطرزکلافه کننده ای تکرار میشه و تکرار میشه...توی خواب فکر میکردم که پاشم و توی موبایلم چک کنم ولی تنبلیم میومد.فکر میکردم که کری رو بیدار کنم و ازش بپرسم؟
سر صبحونه میگم کری event رو چطوری تلفظ میکنی؟ اکسنتش (accent) کجاست؟ کری چند بار کلمه event رو بصورتهای مخلتف تلفظ میکنه و بعد میگه بگذار چک کنم!!! میگم ای بابا این زبان اصلی تو هست ، تو که نباید چک کنی. خلاصه آخرش به این نتیجه می رسیم که هر دو تلفظ توی لهجه های مختلف درسته و من خیالم راحت میشه.
کری روز طولانی در پیش داره. میره پسرش رو از فرودگاه برمیداره و بعد میرن خونه اون یکی پسرش که دو ساعت رانندگی با اینجا فاصله داره تولد عروسش و بعد عصری میره یک جای دیگه که با اون جا 1.5 فاصله داره برای اداره یک بازی و بعد شب برمیگرده خونه پسرش میمونه و فردا صبح با اون یکی پسرش بر میگردن خونه تا پسرش دوباره سوار هواپیما بشه وبرگرده بره خونه اش.
دیشب باید باطری ماشینم رو برای امروز شارژ میکردم ولی هوا تاریک بود وسرد بودو بارون هم میومد و من هم ژاکت مناسب نبرده بودم. رسیدم خونه کری گفت بریم بیرون شام بخوریم؟گفتم من سردمه و پام رو از این در بیرون نمیگذارم. کری رفت بیرون پیتزا گرفت و برگشت.
کری که بره ، من اول میرم ماشینم رو شارژ میکنم بعد میرم خونه قبلی کلید رو میگذارم زیر پا دری برای آقای نقاش و همکاراش تا بیان خونه ام رو آماده کنن برای رنگ.
یک هایکنیگ ساعت 12 هست که میتونم اون رو برم، هرچند که جای پارک درست و حسابی نداره. و یا اینکه میتونم فردا برم هایکنیک.
بعضی ها وقتی ناراحت هستند هم میخندن. مثلا دیروز دوستم "ج" میگه که از سفر پسرش دلتنگه، اما این رو با لحنی شاد و با خنده میگه! گاهی آدمها احساسشون رو پشت خنده قایم میکنن چون میترسن اگر نقاب خنده رو بردارن غم و درد بطرز غیر قابل کنترلی فوران کنه.
امروز؟
شادی رو انتخاب میکنم.
از مصاحبت و با خودم بودن لذت میبرم.
به اندازه کافی آب می نوشم.
از سکوت و آرامشی که توی خونه هست لذت میبرم.
من برای خودم کافی هستم.
با تمرکز و آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
خب همینها فعلا.
سلام. امروز جمعه ست یعنی بهترین روز هفته. نزدیکیهای تعطیلات آخر سال که میشه کمیته "آفتاب" مدرسه که کارش برنامه های اجتماعی و مراسم و اینهاست برای لباس پوشیدنمون برنامه میده. مثلا دیروز قرار بود هرکس لباس تعطیلات مورد علاقه اش رو بپوشه. من یک دامن قرمز که طرح چارخونه کریسمسی داره پوشیدم. امروز هم روز لباس مشکی هست. این تغییرات کوچولو باعث خوشحالی و هماهنگی میشه و من دوستش دارم. هرچند که روز اول که روز پیژامه بود، پیژامه نپوشیدم.
دارم فکر میکنم که زندگی من و کری بهم آمیخته شده و حالا جدا کردنش چقدر برای هردو سخته.
بگذریم. تا بعد.
امروز :
زندگی رو جدی نمی گیرم و جنبه خنده دار قضایا رو کشف می کنم و بیشتر می خندم.
شادی و آرامش درونی من تحت کنترل خودمه.
با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
روی کارهایی که میکنم تمرکز دارم.
به اندازه آب مینوشم.
روی غذا خوردنم کنترل کامل دارم و گزینه های بهتر رو انتخاب میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
به دیگران خوب گوش میدم و سعی میکنم درکشون کنم.
من در امانم و کسی نمیتونه به من آسیبی برسونه.
همینها فعلا.
سلام. این بچه های کودکستانی 5-6 ساله واقعا چقدر مهربون ودوست داشتنی هستند. از همکلاسیهای ایزی حرف میزنم که بعضی هاشون اینقدر حواسشون به ایزی هست و ازش حمایت میکنن، بدون اینکه کسی ازشون خواسته باشه.! انگار آدمها ذاتشون رو از همین بچگی نشون میدن . مثلا امروز بچه ها با معلموشن بینگو ی اعداد بازی میکردن. من کنار ایزی نشسته بودم، نه اینکه ایزی قادر به انجام اینکار نباشه، اما لازم بود توجهش رو به بازی جلب کنم. ایزی دوبار برنده شد بچه ها واقعا خوشحال شدن و براش دست زدن.
یکی از فواید حضور بچه های متبلا به اتیسم در کلاسهای معمولی اینه که بچه ها از همین کوچکی تفاوتها رو مییبینن و براشون عادی میشه .ضمنا حمایت کردن از همدیگه رو یاد میگیرن و فرصتی برای مهربونی وحمایت کردن پیدا میکنن.
امروز ایزی نقاشی روی جلد کتاب ریاضیش رو که کار ونگوگ برای چندمین بار بهم نشون میده و اینبار میگه "my favorite painting" نمیدونم جریانش چیه، شاید تابلو مشابهش رو خونه دارن یا جایی دیده؟ باید از مامانش بپرسم.
مامان ایزی بعد از جلسه دیروز وقتی تنها شدیم ازمن پرسید که آیا ایزی توی مدرسه غمگینه؟ گفتم نه! غمگین نیست ، ایزی معمولا خوشحاله و خیلی خوب از پس نگهداری خودش و مال و اموالش برمیاد ولی گاهی خسته و کلافه میشه از روزهای طولانی .منکه اینقدر به ایزی فکر میکنم ببینید دیگه مامانش چقدر نگرانه، و کلا همه مادرهایی که با چنین مسائلی درگیرن.
بگذریم. امروز میرم کلاس یوگا.تصمیم گرفتم سه شنبه و پنجشنبه ها برم. صبح هم برای هشتمین روز رفتم پایین ورزش کردم.
چقدرخوبه که فردا جمعه ست.
خب همین فعلا.
سلام. امروز هم برای ششمین روز متوالی رفتم پایین ورزش کردم. هنوز بصورت عادت در نیومده، یعنی هنوز با میل برگشتن توی رختخواب نرم و گرم دست و پنجه نرم میکنم ولی به هر حال میرم. یاد خودم میارم که میخوام وقتی پیر شدم سالم و توانمند باشم و این بهم انگیزه میده برای رفتن.
وقتی روی تردمیل هستم به کلیپهایی که مربوط به جملات تاکیدی مثبت هست و ذخیره شون کردم گوش میدم، یک متنی هم هست که باصدای خودم ضبط کردم و به اونهم گوش میدم. یک جایی شنیدم که ما باید وقتی توی شرایط معمولی هستیم خودمون رو برای نوسانات زندگی آماده کنیم، وقتی دچار بحران شدیم موقع مناسبی برای شروع مثلا ورزش و تمرین مدیتیشن واینها نیست، باید قبلا تمرین کرده باشیم.
، تازگیها بعد از تردمیل با ماشین هم کار میکنم، هر روز با یک ماشین ، که هم زیاد وقت نگیره و هم اینکه سختی کار نترسوندم. وقتی اومدم بالا دوش میگیرم. اینطوری سه کار مهم رو همون اول صبح انجام دادم، ورزش و گوش دادن به جملات تاکیدی و دوش گرفتن.
امروز هوا 50 درجه فارنهایته! یعنی هنوز برای این موقع سال کاملا گرمه.
بلیط و هتل گرفتیم برای تعطیلات زمستونی به یکی از جزایر کارائیب که قراره هدیه تولد من باشه. هیجان زده ام از سفر به یک کشور جدید.
راستی دیروز رفتم دکتر و روکش دندونم رو دوباره برام وصل کرد. گفت دندان چندان مستحکمی نیست و اگر روکش دوباره دربیاد باید فکر دیگه این بکنیم. یا بکشیم و هیچ کاری نکنی، یا بکشی و ایمپلنت کنی بجاش. "س" ایمپلنت کرده و فقط 4000 دلار بعد از بیمه از جیب خودش داده که زیاده.
امروز جلسه ایزی هست. یک جلسه طولانی و احتمالا پر از بحث و شاید اختلاف نظر. رسیدم مدرسه بایدکمی براش تمرین کنم.
ممنون از دستور عدسیها کلی ایده خوب گرفتم.
امروز هم میخوام:
زندگی رو زیاد جدی نگیرم و بیشتر بخندم.
با آرامش و تمرکزی حرف بزنم و عمل کنم.
به اندازه کافی برای همه چیز وقت دارم،
به قضاوت و کارم اطمینان کافی دارم.
سلامتی و جسم و روانم رو در اولویت میگذارم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
سعی میکنم به دیگران خوب گوش بدم ودرکشون کنم.
خب همین ها فعلا برم دیر نشه.
سلام. امروز روز پر کار رو شلوغیه ولی بهر حال چند خطی مینویسم.
توی مدرسه چند تا کار مهم دارم که باید انجام بدم. جلسه ایزی و کار کردن روی مدارک یکی دیگه از بچه ها .همه کارهایی رو که باید هر روز سر کار انجام بدم روی یک یادداشت چسبدار مینوسم و روی میزم میگذارم تا یادم بمونه و ذهنم ازشو ن آزاد بشه.
ساعت 1 بایدمدرسه رو ترک کنم بقصد مطب دندانپزشک .
اگر بتونم وقت آرایشگر بگیرم غروب میرم آرایشگاهی که نزدیک خونه قبلیمه.
دیشب خوب و به اندازه خوابیدم و به موقع بیدار شدم رفتم پایین و همه برنامه های صبحم رو به موقع انجام دادم.
دیروز برای صبحونه ام عدسی درست کردم. و چند تا کاسه هم گذاشتم توی فریزر. شماها چطور عدسی درست میکنین؟
شنبه دیگه کری میره یک سفر کوتاه و یکشنبه عصر برمیگرده. یک لحظه فکر کردم "حالا که کری نیست برم شب خونه کسی بمونم..."بعد یادم اومد که من ایران نیستم و نه خواهری هست و نه خونه پدری در کاره که نیست که بخوام شب اونجا بمونم. اصلا انگار نه انگار که تا همین پارسال تنها زندگی میکردم. یعنی بعضی چیزها با اینکه خیلی زمان ازشون گذشته گاهی از اون اعماق میان بالا. مثلا منکه بعد از اینهمه سال جدایی هنوز روی انگشتم دنبال حلقه ام میگردم و فکر میکنم که جایی جاش گذاشتم.
دیروز به اصرار کری سریال Silo رو شروع کردم. قسمت اولش که جذاب و خوب بود.قراره هرشب یک اپیزود بیشترنبینیم.
امروز میخوام:
از زندگی لذت میبرم، توی هرواقعه ای جنبه طنز و خنده آوری کشف میکنم .
آرامش درونیم رو توی هر شرایطی حفظ می کنم.
با آرامش و تمرکز حرف میزنم و کار میکنم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
روی خوردنم کنترل کافی دارم.
با دیگران با مهربونی رفتار میکنم .
خوب گوشم میدم و سعی میکنم شنونده رو درک کنم.
خب همینها فعلا. روزتون خوش و دلتون آفتابی.
سلام. امروز از اون روزهایی بود که بهش میگن روزهای بدبیاری، البته بدبیاریهای کوچک. دیشب دیر خوابیدم و سر صبح هم بیدار شدم و خوابم نبرد. و چون خوابم خیلی کم بود با وجود احساس عذاب وجدان به مدیر تکست زدم و مرخصی گرفتم . نرفتم. دیگه گاراژی که ماشینمون رو میگذاریم اشتباهی حسابمون رو کنسل کرده بود که البته زیاد مهم نبود ودرست شد. بعد رفتم جنس آمازون رو پس بدم برعکس همیشه که راحت وسریع بود ،کلی طول کشید تا برچسب رو براشون ایمیل بزنم و اینها. دیگه ؟ آهان موقع برگشتن روکش دندون عقبیم در اثر جویدن آدامس افتاد. بعد هم توی گاراژ هیچکدوم از شارژرهای خالی کار نمیکردن . دیگه اینکه یادم رفت خبر بدم که برای برنامه بعد از مدرسه نیستم و احتمالا بچه ها منتظر مونده بودن دیگه چی؟ همینها دیگه .
میخوام از خانم تراپیست دوباره وقت بگیرم.
امروز بالاخره رنگ برای دیوارهای خونه انتخاب کردم رو برای آقای نقاش فرستادم و قراره آخر هفته شروع کنه.
فردا آخر وقت وقت دندون پزشکی گرفتم. باید زودتر از سر کار برم. کاش بتونه همون تاج قبلی رو بچسبونه .
یعنی که بهم خوردن خوابم دیشب کلی روی همه روزم تاثیر گذاشت.حالا داشتم چکار میکردم؟ داشتم توی وبسایت مخصوصی که مال این کاره حساب میکردم که اگرهر سالی بازنشسته بشم درآمد ماهانه ام چقدر خواهد بود واز این کارها، یا بقول کری داشتم پولهام رو میشمردم. خب همین دیگه برم.
سلام. دیشب خواب عجیبی میدیدم. دیدم با اینکه دیوید توی زندگیمه ، اما میخوام شروع کنم به دیدن آدمهای دیگه و فکر میکنم رابطه با دیوید جدی نیست و اون کلا آدم متعهد و پایداری نیست که بهش روش حسابی باز کرد. و خوشحال و هیجان زده ام از اینکه میخوام وبسایتهای آنلاین دیتنیگ رو دوباره نصب کنم ، اما یکدفعه یادم که ای وای، مدتهاست که دارم با کری زندگی میکنم و بهش متعهد هستم و نمیتونم کس دیگه ای رو ببینم.
دیروز با یکی از گروههای همیشگیم رفتیم هایکنیگ. بخشی از راه تنهایی و بخشیش به همقدمی و هم صحبتی آدمهای جدید گذشت.
بعد از هایکینگ طبق معمول این گروه، همگی رفتیم کافی شاپ. اون آقایی که توی هایکنیگ خودش رو بهم معرفی کرده بود؛ با فاصله یک صندلی کنار ما نشسته بود. من چای یخ گرفته بودم. من رو به اسم بارها صدا کرد و گفت بنظر میاد که وزن کم کردی؟ پرسیدم از کی؟ گفت از قبل. فکر کردم که آیا ما قبلا ملاقات کرده بودیم ؟ نکنه قبلا باهاش دیت کردم و یادم نیست؟ بعد یادم اومد که نه، پارسال که هنوز کری رو دیت نمیکردم توی هایکنیگ دیده بودمش و حرف زده بودیم، و من احساس کرده بودم که خوب با هم کانکت میشیم ، و با اینکه انتظارش رو داشتم اما پیشنهادی برای دیدار دوباره نکرده بود. دیروز هم همینطور بود، با علاقه به چیزهایی که گفته بودم گوش داده بود و از جزییات پرسیده بود. من میتونستم بگم که با دوست پسرم آرلینگتون زندگی میکنیم اما نگفتم. چرا؟ دوست داشتم بطور موقتی احساس کنم که آزاد هستم و تعهدی به کسی ندارم ؟طبیعتا اگر پیشنهادی میکرد بهش میگفتم که مجرد نیستم ، و اون دوباره مثل دفعه قبل پیشنهادی نداد.بخاطر ترس از رد شدن ؟ پارسال هم ترسیده بود حتما ؟یا اینها همه تخیلات خوشیگفتگانه منه؟
اینها رو گفتم که بگم دلیل خواب دیشبم احتمالا این بود.
سلام.ساعت حدود 7 صبحه، یک ربعه دیگه باید راه بیفتم برم. مورفی کنار من لم داده روی مبل و نگران هیچی نیست ، نه سر کار رفتن و نه مثل کری نگران ژاکتی که دیروز پوشیده بود والان داره دنبالش میگرده .
امروز هم برای سومین روز متوالی ساعت 5:30 بیدار شدم و 5:40 طبقه پایین روی تردمیل بودم. برخلاف دو روز گذشته با تمام وجود دلم میخواست آلارم رو خاموش کنم و برگردم توی تختم ولی فکر کردم که حیفه چالش 21 روزه ای رو که شروع کردم خراب کنم ، پس بهر حال رفتم. دیشب خوابم عمیق نبود، شاید بخاطر پاپ کورنهای آخر شب، یا شاید چون دیروز عصر خیلی کار فکری کرده بودم( مدارک بچه ها و جلسات و اینها) از اینها که بگذریم فکر مشغول چیزی نبود.
صبح زود ورزش کردن روز آدم رو روی غلتک ، غیر امی اندازه، غیر از اینکه همه روز رو انرژِی داره و حالش خوبه ، برنامه های دیگه آدم هم منظم میشه. صبحها به محض بیدار شدن به کلیپ هایی که میخوام و قبلاانتخاب کردم گوش میدم؛ بعد از ورزش هم دوش میگیرم و اینطوری از دوش گرفتن قبل از خواب خلاص میشم، دیگه اینکه سر فرصت و بدون عجله صبحونه میخورم و حتی دارم اینجا هم مینویسم.
این کاری بود که توی خونه خودم نمیتونستم انجام بدم. باید رانندگی میکردم می رفتم سالن ورزش و بعد هم میومدم خونه دوش و لباس و راه دور و... یعنی ممکن نبود!
اما امروز:
میخوام زندگی رو زیاد جدی نگیرم و توی هرچیزی جنبه خنده آور و طنزش رو کشف کنم.
به خودم و کارم و قضاوتم اعتماد کامل دارم.
آرامش من قدرت منه.
با آرامش حرف میزنم و روی حرفها و کارهام تمرکز دارم.
امروز هم شادی رو انتخاب میکنم.
از بدنم بخوبی مواظبت میکنم.
من روی خوردنم کنترل کامل دارم.
من به اندازه کافی تلاش میکنم وازخودم و تلاشم سپاسگزارم.
امروز با خودم و دیگران مهربون هستم و به دیگران آرامش و شادی هدیه میدم.
خب همین فعلا.
سلام.امروز صبح که به طرف خونه ام رانندگی میکردیم ، احساس کردم که خیلی دوستش دارم،مثل کسی که بعد از مدتی یک آشنای قدیمی رو میبینه خوشحال بودم .
هر تکه از اثاثیه ای که نگاه میکنم ، یادم میاد که کی و از کجا خریدمشون و با چه دقت و سلیقه ای انتخابشون کردم . دیوارهایی که رنگشون زدم ، پرده هایی که بارها عوض کردم ، تابلوهایی که فروشگاهها رو اینهمه برای پیدا کردنشون گشتم، خونه که فقط در و دیوار نیست ،توش کلی کار و فکر و انرژی و عشق و سلیقه انباشته شده .
به کری میگم واقعا ما آدمها چرا اینقدر وسیله داریم؟ چرا اینقدر نیازمندیم؟ مورفی طفلک چند تا اسباب بازی داره و یک ظرف غذا و آب و شاید یک جعبه هم دارو. ما چی؟ از سر تا پامون که نگاه کنی نیاز هستیم. فقط برای نظافت و نگهداری پوستمون کلی وسیله لازمه از صابون مایع و شامپو و کاندیشنرو بگیر ولوسیون تا انواع کرمها .
بگذریم. امروز مرخصی گرفتم که از سازمان خیریه بیان وسائلم رو بدم ببرن که نبردن، یعنی گفتن سنگینه و پله داری و از این حرفها. کارهای مدرسه هم هست که باید جمعه تحویل بدم و ناچار شدم لپ تاپم رو بیارم خونه. وسط کار مدرسه،هوس آشپزی کردم، سوپ کدو حلوایی درست کردم باشیر بادوم که خوشمزه شد. بعد هم نونهای تست رو گذاشتم توی فر که کورتون درست کنم. یعنی که هرچی هنره وقتی مشغول کارهای مدرسه میشم شکوفا میشه کلا.
راستی امروز برای دومین روز متوالی 5:30 صبح رفتم پایین ورزش. این دورزه خیلی خوشحال و پر انرژیم نمیدونم برای ورزش صبح زوده یا برای اینکه دارم هدفم رو دنبال میکنم.
ساعت 6:30 هم میرم یوگاه.
هوا امروز خیلی خیلی پاییزیه ، مخصوصا وقتی نگاهم از پنجره به کوچه روبرو میفته و درختهای زرد.
خب همین فعلا برم بقیه کار مدرسه رو تموم کنم.
سلام. اومدم چند خطی بنویسم و زود برم. امروز صبح یک چالش سه هفته ای رو شروع کردم. اونم اینه که روزهای کاری صبحها قبل از کار برم پایین وزرش کنم. امروز ساعت 5:30 بلند شدم ، لباسهام رو که قبلا آماده کرده بودم پوشیدم و رفتم پایین. ساعت 6:15 برگشتم بالا دوش گرفتم و آماده شدم برای مدرسه، بعد با کری صبحونه خوردیم، تازه وقت اضافه هم آوردم. 
امروز فکر میکردم که بودن توی اینجا دو تا مزیت واضح برای من داره اونم کوتاه شدن مسیر رانندگیمه و دیگه اینکه طبقه پایین اتاق ورزش داریم که تردمیل و .. ماشینهای اساسی که برای عضله سازی لازم دارم هست . مزیت دیگه اش اینه که چون بعد از کار زود میرسم خونه میتونم برم کلاس یوگا. از این مزیت ها که بگذریم کم کم از شلوغی اینجا خسته شدم ودلم برای محیط خلوت وسر سبز خونه خودم تنگ شده.
امروز متمرکز و خوب کار میکنم و سر کار ازوقتم استفاده میکنم.
توضیحاتی که لازم نیست نمیدم.
با آرامش کار میکنم و حرف میزنم .
روی کارهایی که میکنم تمرکز دارم.
موقع ناهار میرم پیاده روی کوتاه این دور و برها.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
سعی میکنم شنونده خوبی باشم و با حوصله به همکارها م گوش بدم.
آرامشم رو در همه حال حفظ میکنم و میدونم که قدرت من آرامش منه.
خب همین فعلا.
سلام. سه شنبه صبحه و بعد از سه روز برگشتیم مدرسه! دیشب لباس ورزشی و حتی کفشهام رو گذاشته بودم دم دست تا صبح زودپایین ورزش کنم.ساعت 5:30 بیدار شدم، حتی ازجام هم بلند شدم، اما دوباره برگشتم توی تختخواب، ا نه از روی تنبلی، از روی یک تصمیم منطقی! دیشب خیلی کم خوابیده بودم و فکر کردم یک ساعت خواب مهمتر از ورزش کردنه. نصف شب ساعت یک بیدا رشدم و بعدش بین خواب وبیداری گذشت ، این وسط خواب هم دیدم، خواب تکرای تهران، توی ایستگاه اتوبوس دنبال بلیط گشتن! اینبار یک بلیط قدیمی مچاله شده هم ته کیفم پیدا کردم، احتمالا مال موقعی بود که هنوز ایران بودم! کری میگه فکرت مشغول مدرسه بود که نمیتونستی بخوابی؟ میگم نه . شاید بخاطرگرسنگی بود؟ دیروز حدودهای 6 بقیه سالادی که از ظهر مونده بود خوردم و دیگه همین. شاید فکرم درگیر سریالی بود که دیده بودم؟ داستان یک دختر ژاپنی مبتلا به اتیسم که تبدیل به یک وکیل موفق میشه . نگران ایزی بودم ؟ نه واقعا.
آخر هفته پر از فعالیتی بود، البته برای من! جمعه رفتم یک کلاس یوگای سنگین . مربی کللاس یک خانم شاید هفتاد و چند ساله با موهای براق سفید دم اسبی شده بود، خیلی هم خوشگل و مهربون . شنبه صبحم تلف شد به انتظار برای salvation army تا بیان وسائل خونه ام رو ببرن که زودتر از موعد اومدن و پشت در موندن. یکشنبه بعدازظهر به کری گفتم بیا بریم جنگل گردی، تمایلی نداشت بیاد ، گفت راهش دوره ،گفتم اشکالی من رانندگی میکنم و رفتیم، پحدود 4 مایل پیاده روی بود در کنار آبشار و رودخونه.غروب قرار بود بریم بار یا Board room .از کری پرسیدم دوست داری بریم بار یا بریم بوردرومم؟ گفت هنوز از هایکنیگ خسته ست و ترجیح میده خونه بمونیم، موندیم خونه اما من که از نظر ذهنی برای بیرون رفتن آماده بودم حوصله ام سر رفت توی خونه.
دوشنبه کری خونه بود و من رفتم یک هایکینگ طولانی 7.5 مایلی . برگشتم با هم رفتیم بیرون سالاد خوردیم . کری کمی پای کامپیتورش کار کرد و آماده شد برای بازیی که آخر هفته دیگه میخواد اداره کنه و منهم کمی کتاب خوندم و بعد تصادفا یک سریال خوب پیدا کردم.
شاید دیشب فکر از این مشغول بود که آیا من وکری از نظر سطح انرژی چقدر بهم نزدیکیم؟و آیا من زندگی با کری رو صرفا بخاطر آرامش و راحتی که بهم میده انتخاب نکردم؟
پنجشبنه دوباره از salvation army بیان، ظاهرا باید مرخصی بگیرم. وسائلی رو که اونها نمیبرن باید بدم به اینهایی که junk آشغل میبرن بیان ببرن و کلی هم پول بدم بهشون. خونه که خالی شد ، میدم رنگش بزنن.
اما امروز :
فقط به کارهایی که قراره امروز انجام بدم تمرکز میکنم.
به اندازه کافی آب مینوشم.
به کارم و قضاوتم اعتماد کامل دارم.
من دارم بهترین کاری که میتونم برای بچه ها انجام میدم.
با آرامش حرف میزنم و عمل میکنم.
آرامش من قدرت منه.
به سلامتی خودم اهمیت میدم.
با خودم و دیگران مهربان هستم.
یادم باشه به آقای رنگ کار هم زنگ بزنم.
خب همین
سلام. جمعه است، یعنی بهترین روز هفته. مخصوصا که حواست نبوده که دوشنبه هم بمناسبت Veterans Day تعطیله و صبح تازه فهمیده باشی که یک تعطیلات 3 روزه در پیشه.
آدم توی بعضی مقاطع زندگی لازمه تصمیم قاطع بگیره. معنی تصمیم قاطع این نیست که قراره همیشه پای تصمیمون بمونیم اما معنیش اینه که توی این شرایط این تصمیم رو میگیریم و حداقل خودمون میدونیم چی می خوایم.
من همین الان بطور رسمی تصمیم میگیرم که دست از شک و تردید بردارم. می خوام با کری توی یک خونه زندگی کنم و برای ساختن زندگیی که میخوام از نظر عاطفی فکری و زمانی سرمایه گذاری کنم!
راستی دیروز بعد از این سرماخوردگی طولانی بالاخره رفتم برگشتم به جهان زندگان و بعد از مدتها رفتم سالن ورزش برای یوگا. امروز هم یک کلاس یوگای دیگه هست که قراره سخت تر و پیشرفته تر باشه که میخوام برم و امتحان کنم.
خانم همکار کی میخواد این جعبه های بزرگ رو از توی اطاقمونه ببره واقعا؟ من بهش چیزی نمیگم البته.تجربه ثابت کرده که واقعا نمیارزه.
امروز شادی رو انتخاب میکنم.
به اندازه حرف میزنم و با آرامش.
آرامش من قدرت منه.
به قضاوتهام اعتماد دارم.
از خودم مواظبت میکنم.
من اولویت خودم هستم.
من شایسته یک زندگی راحت و شاد و آروم هستم.
همینها فعلا.
سلام.پنجشنبه صبحه. چقدرامروز دیر از جام بلند شدم. بعدش هم با عجله شلوار مشکی نیمه ورزشی و تی شرت بنفشم رو که از گیفت شاپ کوهستان خریدم پوشیدم و بسرعت نشستم سرمیز صبحونه. به کری میگم که حالم بهتر از دیروزه وکمتر غمگینم. کری میگه که حال همه مون کم کم بهتر میشه و واقعیت (نتیجه انتخابات) رو میپذیریم.
دیروز سهام خیلی بالا رفت، موقتا یا هرچی. باید دید دردرازمدت وضعیت اقتصاد چطوری میشه.
ذهن من هنوز بین رانندگی طولانی بین خونه خودم ومحل کار و گزینه دیگه که اجاره یک محل توی آرلینگتون واجاره دادن خونه خودمه سرگردونه.
من که پس انداز خیلی کمی دارم، نه نگران آینده هستم نه بازار سهام و نه چیز دیگه ای.یا من خیلی بی فکرم و یا اینکه کری با همه پولی که داره بیشتر از من نگرانه و احتیاط میکنه. یعنی در کل من پولدار تر نیستم ولی بی نیازترم.
کری به من میگه که یاداش بندازم که لازم نیست نگران پول باشه، یادش بندازم که میتونه راحت خرج کنه. یعنی الان من نگران وضعیت مالی کری بیشتر ازوضعیت مالی خودم هستم. کری عادت کرده برای آینده و بازنشستگی پس اندازکنه و حالا که اون روز اومده هنوزنمیتونه اون عادت رو ترک کنه.مثلا من اگربودم کلا به بیشترشدن پولم و اینکه چی اقتصادی تره ، خرید خونه یا اجاره اش و پولش رو توی بازارسهام گذاشتن و اینها اصلا فکر نمیکردم و فقط هرطور که دوست داشتم زندگی میکردم. شاید هم برای همینه که حتی اگر من و کری توی شرایط مساوی هم بودیم، من هیچوقت مثل اون پولدارنمیشدم.
اما کلا مهم اینه که اینها چقدر روی زندگی من اثر میگذاره یا نمیگذاره.
امروز هم آرامش رو انتخاب میکنم.
به خودم و قضاوتهام اعتمادکامل دارم.
شادی رو انتخاب میکنم.
میخوام زودتر سلامتی کامل رو بدست بیارم.(سرماخوردگی یا آلرژِی یا هرچی که هست دیگه کافیه.)
خب همینها فعلا. برم.
خب همین فعلا برم.
سلام.بعد از چهار روز ، برگشتم مدرسه!دو روز تعطیلات آخر هفته وبعدش روز کارنامه نویسی و دیروز هم که انتخابات بود!
نزدیک 6 صبح که چشمهام رو بازکردم، کری داشت موبایلش رو نگاه میکرد، ازش پرسیدم که چی شد؟ گفت: "ترامپ برد." انتظارش رو نداشتیم، درست مثل 8 سال قبل انتظارش رو نداشتیم ولی نه به اون بدی!
خانم مدیر امروز دیرترازهمیشه و همزمان با من ماشینش رو پارک میکنه. یک کت بنفش یاسی پوشیده که با یک کیف همرنگش ست کرده. دم در که بهم سلام میکنیم انگاربا نگاهمون به هم یکجورایی تسلیت میگیم.
امروز پدر یکی از بچه ها برای بچه های کلاس اولی داستان " رئیس جمهور آقای اردک" رو تعریف میکرد که کنایه از انتخاب شدن ترامپ هست. بعد در مورد رای دادن و اینها با بچه ها حرف زدآخرش هم برای تمرین، بچه ها به یکی از 3 شخصیت :(بللک پنتر و آنا و مونا) رای دادن و رای ها رو شمردن.
دیروز رفتم خونه خودم، تا از شر بعضی چیزهای اضافی خلاص بشم. مهمترینش بوفه توی ناهار خوری بود که باید خالی میکردم تا بدمش بره. قراره از سازمان خیریه بیان بعضی ای اثاثیه رو ببرن و سائلی که به اندازه کافی برای سازمان خیریه خوب نیست هم بعدا بگم پول بدم یک کمپانی دیگه ببره.
دیگه چی؟ مدیر بالاخره "همون ارزیابی رو که خودم میخواستم تایید کرد." یعنی موعدش گذشته و فعلا که تغییری نداده توش.
در مورد خونعه نمیدونم چکار میخوام بکنم. کری تصمیم گیری رو به من واگذار کرده و میگه فقط میخواد هرجا هستیم باهم زندگی کنیم. یک گزینه اینه که یک جا رو توی آرلینگتون درازمدت اجاره کنیم و منهم بخش کمتری از اجاره رو بدم، که در اینصورت باید خونه خودم رو اجاره بدم . گزینه دیگه اینه که با کری بریم خونه من زندگی کنیم.
خب فعلا همین.
سلام. آمار خیلی پایین خواننده ها نشون میده که احتمالا دیروز وبلاگم از ایران قابل دسترسی نبوده. درسته؟
انگشت کوچک دست چپم از دیروز ورم کرده و تایپ کردن سخت شده برام. امیدوارم فقط ضرب دیدگی باشه و عفونت نکرده باشه.
گیاه ریحونم که دیروز تقریبا مرده بود، حالش بهتر شده. میخوام ببرمش خونه چون یک تعطیلات آخر هفته طولانی درپیشه. دوشنبه که روز برنامه های آموزشی آنلاینه و تطعیلیم و سه شنبه هم که روز انتخابات ریاست جمهوریه.
دیروز عصر دوستم اومد. با هم سه تایی شام خوردیم و بعد بازی کردیم، همون بازیی که من جدیدا یاد گرفتم رو بدوستم هم یاد دادیم. وقتی مهمون دارم رفتار کری حرف نداره. دیروز هم خرید کرد و هم شامی رو که خواسته بودم برامون درست کرد. هم خیلی خوش اخلاق و مهربون بود. وقتی هم میخواستم ظرفها رو جمع کنم گفت نه تو بشین پیش دوستت و با هم فارسی حرف بزنین من آشپزخونه رو تمیز میکنم، هرچنهد همه مدت انگلیسی حرف زدیم. بعد از شام سه تایی همون بازیی رو کردیم که من جدیدا یاد گرفتم . فکر کنم این رو هم به برنامه ای یک ساله ام اضافه کنم اینکه اقلا 5 تا بازی رو خوب یاد بگیرم.
ایزی امروز موقع جشن بادکنک بازی توی راهرو با بچه های دیگه بازی میکرد حتی دنبال یک بچه بزرگتر از خودش کرد و بادکنکش رو گرفت! به مامانش زنگ زدم و براش تعریف کردم. کلا ، غیر از معلهای کلاس ماهم باید جداگانه هر دوهفته یکبار با خانواده ها تماس بگیریم و و اونها رو توی جریان پیشرفت بچه هاشون قرار بدیم. من تلفن زدن رو به ایمیل ترجیح میدم و تماسهام معمولا تلفنیه.
موضوع دیگه ای که ذهنم رو مشغول میکنه و یک مکالمه طولانی با معلم ایزی در موردش داشتم اینه که آیا ایزی به dedicated aid نیاز داره یا نه. این به معنی کسی هست که منطقه استخدام میکنه و وظیفه اش اینه که حواسش بطور اختصاصی به یک دانش آموز باشه . من نظرم منفی بود برای اینکه وجود چنین کسی ایزی رو وابسته میکنه و جلوی استقلاش رو میگیره . و از طرفی کسانی که استخدام میکنن بنا بر تجربیات قبلی من تجربه و صلاحیت کافی ندارن و میتونن کنترلگر باشند. بنظر من بهتره ساعتهای ایزی از الان که 5 ساعت در هفته کمک توی کلاس و 2 ساعت خارج از کلاس هست مثلا به 10 ساعت توی کلاس برسه. و بعد اگر هنوز نیاز به کمک بیشتر احساس شد اونوقت برای dedicated aid اقدام بشه. هرچند اگر اقدام هم کنیم موافقت منطقه خیلی سخته و یک پروسه بسیار طولانیه!ً
خب همینها فعال.
سلام . امر وز باالاخره برگشتم سر کار.همون لباس جاودگری رو که چند سال پیش خریدم پوشیدم و بجای کلا ه بزگ ، امسال یک تل کوچول که یک کلاه نارنجی جادوگری بهش وصله به موهام وصل کر دم.
ایزی توی این چند روزه ای که نبودم معلمهاشو بیچاره کرده بود. بطوری که وقتی وارد کلاسشون شدم همه از خوشحالی دست زدن!!!!
بچه ها مثل هر سال با لباسهاشون رفتن دور ساختمون رژه اما من نرفتم ، هوا هنوز یکمی سرده.
دوستم قراره عصر بیاد خونه مون، کری قراره براش میت لوف بپزه.
به کری میگم Baord game بازیهایی که بلدی به من هم یاد بده. دیروز بهم Port Royal رو یاد میده که با کارت بازی میشه و یادگرفتنش راحته. دو دست بازی میکنیم و من میبرم. البته با راهنماییهای کری. بازی کردن، مخصوصا یادگرفتن بازیهای جدید برای ذهن خوبه. از طرف دیگه یاد گرفتنشون باعث میشه من وکری فعالیتهای مشترک بیشتری با هم انجام بدیم.
به کری میگم. بیا یک "کد" درست کنیم برای موقعهایی که یکیمون داره زیادی چیزی رو توضیح میده یا وارد جزییاتی میشه که طرف مقابل اون موقع میلی به شندینش نداره.
کری موافقه. بعد از پیشنهاد چیزهای مختلف این علامت رو انتخاب میکنیم" بوسه فرستادن به دست و گفتن I Love you" اینطوری حس بد اینکه از طرف بخوایم ساکت بشه و دیگه توضیح نده برطرف میشه. کری معتقده که ما خیلی خوب میتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم و از هرچیزی میتونیم با احساس امنیت با هم حرف بزنیم.
10 دقیقه دیگه جلسه دارم. متاسفانه اون جلسه ای که فکر میکردم در غیبت من دیروز تشکیل میشه، افتاد به امروز باید کامپیتور م رو بردارم برم طبقه دوم اطاق خانم معاون مدرسه.
میخوام آروم باشم.
قدرت من توی آرامش منه.
زیاد توضیح ندم و حرف نزنم.
سکوت گاهی بهترین اسلحه ست.
خب همین برم.
سلام. برای سومین روز متوالی خونه هستم، با تعطیلات آخر هفته میشه 5 روز! دیشب موقع خواب سرفه میکردم و صبح صدام گرفته بود. فکر کردم اگر برم مدرسه هم کار چندانی ازم برنمیاد مخصوصا که جلسه هم داشتیم.
همونطور که حدس میزدم کری نفهمید که ژل زدم.
به لطف لوازم آرایش، لکه صورتم رو پوشوندم !لکه ا ی که فعلا قرمزه وقراره بعدش بنفش و زرد بشه تا از بین بره. خب بله اگر مثلا بعدا بفهمه و بگه تغییر کردی البته که بهش راستش رو میگم اما الان چه کاریه؟ بگم راستی من ژل زدمها؟که چی بشه؟
دلم میخوادغذای ایرانی درست کنم اما نمیدونم چی درست کنم که پلو ، سیب زمینی، و تخم مرغ نداشته باشه، سرخ کردنی نباشه و پروتئین کافی هم داشته باشه.
کری آخرین امضاهای فروش خونه اش رو انجام داد. فردا خریدار آخرین امضاها رو انجام میده و کار تموم میشه و البته همه چیز کاملا آنلاین بود و لازم نبود ازجاش جم بخوره.
. چند روز پیش از شرکتی که سقف خونه کری رو درست کرده بود براش هدیه تشکر فرستادن، بازش کردیم توش شیرینی بود. میگم حالا هم که خودمون نمیخریم برامون می فرستند. شیرینهاخیلی کوچکن. من اول میرم توی آشپزخونه دوتا برمیدارم میام سر جام میشینم. بعد کری میره چند تا برمیادره میاد. بعد این سفر بین اطاق نشینمن و آشپزخونه هی تکرار میشه تا اینکه کل جعبه رومیاریم و با هم تمومش می کنیم .دیگه با هم راحتیم ادای آدمهایی رو نمیاریم که نیستیم. آدمهایی که اینکه روی خوردنمونو کنترل داریم. امروز صبح کری مچ من رو میگیره که دارم از آجیلی که خریده ( مخلوط اجیل و چیزهای شیرین و تند دیگه) میخورم.میگه اونوقت تو ادعا میکنی که فقط یک مشت سبزیجات برات کافیه و میوه دوست داری. میگم خب تو میخری که من ناچار میشم اینها رو بخورم.
بعد از یک ماه به اینجا عادت کردم. حتی به پیاده رویهای بین خونه و گاراژ. مرحله بعدی چیه؟ اینکه بعضی وسائلی که نمیخوام بدم بره مثل تخت خواب اطاق مهمون و اطاق خودم و بعد خونه رو بدم رنگ بزنن. چه بخواهیم بمونیم چه اجاره بدم، خونه بهرحال باید رنگ بشه.
کری رفته استخر ومن در حال نیمه استراحت هستم. فعلا همین.
سلام.
ماموگرافی بالاخره انجام شد.
خونه چه خوب و آرومه.عاشق وسط هفته هایی هستم که خونه می مونم حتی اگر بخاطر بیماری یا ماموگرافی باشه.
امروز به کری میگم من یک جای دستمال سفره میخوام سفارش بدم ببین کدوم رودوست داری؟ بعداز بررسی نسبت میزان کربوهیدرات و فیبر توی مواد مختلف با کری به این نتیجه میرسم که چیا سید (دونه چیا) برای صبحونه ام بهترینه و اون رو هم از آمازون سفارش میدم. میگه معلومه که حوصله ات سر رفته که داری دنبال یک چیزی میگردی توی آمازون جنس سفارش بدی. میگم آره...
خب همین برم آماده بشم برای دکتر پوست.برگشتم بقیه اش رو مینویسم.
عصر
دکتر گفت اون نقطه سفید نگران کننده نیست، به مشکلات سیستم ایمنی مربوط نیست و کاریش هم نمیشه کر د. بعدش هم نشستم روی اون صندلی و فرو رفتن سوزن توی گونه هام رو تحمل کردم. یک طرف صورتم خوبه اما انورش کبود شده. توی دستشویی دکتر کبودیها رو با لوازم آرایش پوشانم، کری زنگ زد که بیاد دنبالم که گفتم هوا خوبه و پیاده میام. هنوز که کری نفهمیده ژل زدم . اگر فهمید بهش میگم اگر نفهمیدهم که دلیلی نداره بهش بگم البته تاوقتی بتونم کبودیها رو بطور مناسبی بپوشونم.
فردا کری امضاهای آخرش رو میکنه و کار فروش خونه تموم میشه.
سلام. به مکالمه ها توجه میکنم، دوستم "آ" زنگ میزنه و میگه وقت داری برای حرف زدن؟ میفهمم که منظورش یک مکالمه جدیه. میگم آره اتفاقا امروز مریضم و از خونه موندن حوصله ام سر رفته . بعد اون برام از فشارهایی که روشه تعریف میکنه، دخترش که موقتا یکی دو هفته ای هست برگشته پیششون،خواهرش که درگیر مشکلات جداییشه، میدونم که "آ" همه چیزهایی رو که من میدونم میدونه و همه راه حلهایی که به ذهن من میرسه به ذهن اونهم میرسه و هدفش از این مکالمه اینه که من بهش گوش بدم، که البته گوش میدم. بعد چهره خندان "آ" توی عکسهای اخیرش که توی اینستا گذاشته یاد م میاد. عکس آخرکنسرتی هست که با دخترش رفته، همون روزی که موقع برگشتن دخترش اعصباش رو خرد کرده. عکس بعدی با گروه دیگه از دوستاش با زیباترین خنده ها که اصلا نمیتونی باور کنی پشتشون آدمیه که بقول خودش داره زیر فشار له میشه. به این فکر میکنم که آیا با این گروه از دوستهاش از حال واقعیش حرف میزنه، از نگرانیهاش؟. خب شاید هم هر آدمی علی رغم مشکلات زندگیش میتونه توی لحظاتی از ته دل بخنده و اون لحظات رو با گرفتن عکس همیگشی کنه و این اشکالی نداره . بگذریم....نکته اینه که "آ" به من اطمینان کامل داره و حتی از پیشرفتهای شخصیش و چیزهاییکه میخواد تغییرشون بده با من حرف میزنه و این خیلی خوبه .
بگذریم.
دیروز فیلم "کیک محبوب من " رو دیدم. خب حتی برای من که اینجا زندگی میکنم این بی احتیاطیه بزرگیه که مردی رو که اصلا نمیشناسی اینطوری به خونه ات دعوت کنی. هرچند شاید رفتار چنگ زدن به آخرین امیدهای باقیمونده برای ارتباطه .اما حالا چی میشد اگر آخرش فرامرز سکته نمیکردو قصه به خوبی تموم میشد ؟ یک سریال ایرانی دیگه هم بود،که وقتی همه چی به خوبی تموم شد کارگردان شخصیت اول مرد فیلم رو توی تصادف رانندگی بدون علت کشت.آخه مگه مرض داشتی؟ خب میگذاشتی لبخند روی لب بیننده ها بمونه دیگه.
باز هم بگذریم. وقت ماموگرافی دارم از اونجایی که ماشین من برقیه کری برای صرف جویی توی باطری کری من رو می رسونه. توی گاراژی که پارک میکنم شارژِر هست ولی خیلی اوقات اشغاله .
عصر هم نوبت دکتر پوست دارم هم بخاطر لکه سفیدی که روی ساعد دستم هست و هم اینکه میخوام ژل بزنم. زدن ژل ر و هنوز به کری نگفتم میخوام ببینم خودش متوجه میشه یا نه. اما لکه خیلی کوچکه وقطرش حدود دو میلیمتر بیشتر نیست،چندان نگرانش نیستم فقط میخوام جلوی گسترشش رو بگیرم.
اما حالم بهتره. از بینیم کمتر آب میاد بجاش سرفه میکنم
امروز میخوام شاد بودن رو انتخاب کنم.
میخوام سلامتی رو انتخاب کنم.
میخوام چیزهایی رو که قدرت تغییرشون روندارم بپذیرم.
میخوام چیزهایی رو که میتونم تغییر بدم هم بپذیرم و دوست داشته باشم .
میخوام آرامش خودم رو در مقابل آدمهای بی منطق و نادان حفظ کنم.
آارمش من قدرت منه
همین فعلا.
سلام. سرما خورده ام و مونده ام خونه. عطسه های وحشتناک میکنم و از چشم وبینیم آب میاد. مورفی کنارم دراز کشیده. کری الان از استخر برگشت. من از روی حوصله سر رفتگی آنلاین خونه ها رو چک میکردم. نمیدونم هواست یا صبح یک روز کاری خونه موندن که بهم احساس روزهای آخرین خونه ایکه با همسر سابق زندگی میکردیم میده. یک کاندومینویم نوساز و شیک توی فالزچ. نگاه کردم ببینم اونجا چیزی برای اجاره یا فروش هست؟ که نبود.
حوصله چیه؟ گاهی سر میره، گاهی آدم نداره؟ بعضی ها زیادی دارند، بعضی ها کم؟ توی دیکشنری آنلاین که نگاه میکنم میبینم یکی از معانی حوصله چینه دان مرغه! چینه دان بخشی از دستگاه گوارشی پرنده هست که برای ذخیره سازی غذا قبل از گوارش ازش استفاده میکنه. خب بگذریم.
فردا هم نوبت دکتر پوست دارم و هم ماموگرافی که باید برم. چهارشنبه دو تا میتنیگ هست که براش آماده نیستم چون امروز و فردا ر و مدرسه نرفتم. حالا یعنی باید چهارشنبه هم نرم احتمالا؟ نمیدونم.
خب همین.
سلام. غروب یکشنبه ست. کری پشت میز گرد کوچولوی دو نفره نشسته و شام میخوره(یا حالا بزور چهار نفره). روی میز یک نکمپاش و گلدون کوچولو هم هست با یک شاخه گل رز قرمز مایل به نارنجی.گل رو از بین دسته گلی که کری خریده جدا کردیم و گذاشتیم روی میز، بقیه گلها روی پیشخوان آشپزخانه هستند. ایندفعه دسته گلم تم پاییزی داره ،زرد و نارنجی و بنفش . امروز فکر میکردم که چقدر خوشبختم که کسی هست که ازم مواظبت کنه.قدر مواظبت شدن رو آدمهایی که مثل من سالها وقتی مریض شدن خودشون برای خودشون سوپ در ست کردن بهتر میدونن.
امروز صبح که رفتیم خونه ام سر بزنیم از دیدن خونه ای که خالی و تنها به حال خودش ر ها شده بود دلم گرفت .همون احساسی که وقتی بجاهایی میریم که قبلا توشون زندگی میکردیم پیدا میکنیم . شاید هم احساس برگشتن به فصل تموم شده ای از زندگیم بود. هر چند فقط یکماهه که اینجا هستیم .
یکی از فرقهای ایرانیها و آمریکاییها ( اونهایی که من باهاشون در تماس بودم) اینه که آمریکاییها به ادم اصرار نمیکنن. مثلا من اگر مریض بودم و شوهر سابقم میگفت چیزی می خوری و من میگفتم نه، اون گوش نمیداد و برام سوپ یا آبمیوه و هرچی فکر میکرد خوبه میاورد. ولی اگر کری از من بپرسه چیز لازم داری و من بگم نه اون کاملا گوش میده و چیزی برام نمیاره 
توی مدرسه کلی کار هست ولی فکر نمیکنم بتونم فردا برم. سه شنبه هم وقت دکتر پوست دارم و هم وقت ماموگرافی که بهرحال ناچارم برم.
راستی صبح خونه خودم که رفتم دیدم وزنم با لباس 123.5هست یعنی بدون لباس مثلا 122 که از وزنی که میخوام فقط 2 پوند فاصله دارم.
ادم مریض که میشه دل نازک هم میشه؛ منهم بین این همه آدم ،دلم برای موفرفری و زمانی که تورنتو پیش هم بودیم تنگ شده.
این کلیپهای آرایشی که توی انیستاگرم میگذارن برای آرایش عروس و غیره.. چرا اینطوریه؟ همه لنز رنگی میگذارن و هم مثل عروسکهای کارخونه ای آخرش شبیه هم میشن .
کری برای اولین بار موهاش رو توی منطقه جدید کوتاه کرده و خیلی خوشحاله و گاه و بیگاه در مورد تجربه جدیدش حرف میزنه.
کری میگه هز ار سال هم فکر نمیکرد که زمانی توی آرلینگتون توی یک آپارتمان اجاره ای با یک زن ایرانی زندگی کنه!!
منهم میگم زمانی که توی ایران دانشجوی گفتاردرمانی بودم هیچوقت فکر نمیکردم زمانی توی آمریکا، توی یک مدرسه دولتی معلم بشم و بایک مرد آمریکایی زندگی کنم!! اینها هم بازیهای زندگیست دیگه.
یکی از فواید زندگی با کری اینه که انگلیسی من بسیار روان تر شده.
خب همین دیگه برم.
سلام. صبح یکشنبه ست .صبح با سردرد و گلودرد و گرفتگی بینی از خواب بیدار شدم .قرار بود دوستم بیاد سه تایی با کری بریم جورج تاون گردی، صبح تکست زدم که مریضم و رفتنمون کنسل شد. فکر کردم چند تا از اون دوستها داشتم که اگر میگفتم حالم خوب نیست و نمیتونم بیام، بگن میخوای من بیام بهت سر بزنم؟ یا اصلا نپرسن و بگن من بهر حال میام بهت سر میزنم؟ شاید توی همه این "سالهای دوراز خانه" موفرفری تنها کسی بوده که هر وقت مریض بودم بدون اینکه بپرسه اومده بهم سر زده. خیلی خب میدونم، دوستم هم میدونه که اگر کاری داشته باشم کری هست که ام مواظبت کنه وگرنه میپرسید که چیزی لازم دارم یا نه، ولی کلا میگم چند نفر از این دوستها داریم؟