سلام. الان که تصمیم به بازنشستگی گرفتم به همه چیزهایی که دیگه وجود نخواهند داشت فکر میکنم، به کاری که صبح زودبخاطرش از خواب بیدار میشم و مسیری که رانندگی میکنم ،به اطاقم ، به آدمهایی که صبح توی دفتر مدرسه و راهرو بهشون صبح بخیر می گم و بچه هایی که باهاشون کار میکنم! باید خودم رو برای اینها آماده کنم یعنی انتظارشون رو داشته باشه. نیاز به جانشینهای مناسبی دارم، برنامه های ثابتی که بقیه برنامه ها دور و بر اونها شکل بگیرن، مثل صبحها سر ساعت مشخصی بیدار شدن، و بطرف استخر و جم رانندگی کردن، پیاده رویهای منظم روزانه، شبها سر ساعت خوابیدن!
بازنشسته شدن برای من به معنای کار نکردن نیست ،پیدا کردن یک کار پارت تایمه که ازش لذت ببرم و دردسرهای کار فعلی رو نداشته باشه. کری میگه:» بازنشسته که شدی هر کاری دلت خواست میتونی بکنی. ،بگرد ببین که اگر بخاطر پول نباشه از چه کاری واقعا لذت میبری ؟» هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد، بعد یکدفعه متوجه شدم برای اینکه کاری که دوست دارم ، دارم انجام میدم!،کار با بچه ها و درس دادن! بازنشستگی یک مرحله انتقالیه پیدا کردن کاریی که به بچه هاو درس دادن مربوطه ، خب فعلا همین .
سه روزه که بخاطر سرماخوردگی خونه موندم. فردا هم که جمعه و آخر هفته ست. وقتی توی مدرسه همه چیز روی رواله خوشحالم و فکر میکنم که چه خوبه که صبحها جایی رو دارم که بیام. بچه ها ، همکارها اطاق خودم!توی خونه که هستم دنیا به اندازه آپارتمانی که تو ش هستیم کوچک میشه. توی خونه خودم که بودم کمتر کوچکی خونه رو حس میکردم شاید چون دو طبقه بود توی و پنجره ئها توی کوچه پر از درخت باز میشد و به جنگل نزدیک بود و اینجا طبقه دهم یک آپارتمان توی شهر هستیم. دیروز که خونه بودم بهانه ای پیدا شد و حسابی با کری در مورد مسائل مالی آینده حرف زدیم. موضوع این بود که من میخواستم چیزی بخرم که گرون بود و انتظار داشتم که کری بهم پیشنهاد کنه که برام بخره ولی اون اینکار رو نکرد. بعدا که بهش گفتم از دستش ناراحتم گفت که این به فکرش نرسیده و معذرت خواست و اصرار کرد که برام بخره و … با دوستم که حرف میزدم میگفت توانتظارات زیادی داری. اولا که کری مرده و دوما که آمریکایی و توی اون فرهنگ مردم مستقیم حرف میزنن. بعد در مورد مسائل مالی بعد از ازدواج حرف زدیم. حرفهایی که گفتنشون راحت نیست اما به هر حال زده شد وشب هردو سردرد گرفتیم اما خوب شد که حرفهامون رو زدیم و انتظاراتمون رو بیان کردیم. دارم موفق میشم قضایا رو ازچشم کری ببینم و اون هم میتونه انتظارات من رو بهتر درک کنه.
کری داره ایرونی میشه! مدتیه که پلو رو بر خلاف آمریکاییهای دیگه که با چنگال میخورن با قاشق میخوره. اون اوایل من با خیلی از غذاهاماست میخوردم که براش عجیب بود. دیروز دیدم که داره کلم پلوش رو با ماست میخوره. خب همین دیگه برم امروز تراپی هم دارم باید به موقع از مدرسه خارج شم.
شب بد خوابیدم. اولش که فکرم مشغول بود و خوابم نمیبرد بعد هم ساعت 2 بیدار شدم ، گرسنه ام بود. رفتم آشپزخونه یک ساندویچ کره بادوم زمینی خوردم با کمی شیر. بعد که برگشتم، یک ساعت طول کشید بخوابم. کلا حدود 5 ساعت خوابیدم دیشب. اگر با خودم قرار نگذاشته بودم و روزها رو نمی شمردم امکان نداشت برم سالن ورزش، ولی حیف بود، برای همین با زنگ ساعت بلند شدم.کری طفلک هم بخاطر من زود بیدار میشه یعنی به هر سازی که می زنم میرقصه. میگه دوست داره صبحها که میرم بیدار باشه و با هم قهوه بنوشیم. امسال با خودم قرارگذاشته بودم از مسائل کاری باهاش حرف نزنم، کاری نمیتونه بکنه و دلیلی نداره اذیتش کنم. اما امروز براش گفتم که شب فکرم مشغول مسائل کاری بوده و از این حرفها و اینکه دارم فکر میکنم آخر سال بازنشسته بشم . با اینکه مدتیه تشویقم نمیکنه برای بازنشستگی تا خودم هر جور راحتم در این مورد تصمیم بگیرم ولی بطرز واضحی خوشحال شد. گفت آره بازنشسته بشی با هم سفر میریم و من به شوخی گفتم به اندازه کافی برای هردومون پول داریم؟ که خندید و گفت آره هرچقدر پول بخوای بهت میدم. دیشب موقعی که خوابم نمیبرد توی خواب بهش نزدیک شدم با اینکه خواب بود توی خواب دستم رو گرفت. صبح که براش گفتم یادش نبود! این چیزهای کوچک گاهی خیلی به دل آدم میشینه!
امروز شد 6 روز که مرتب صبحها ساعت 6:15 از خونه میام بیرون به سمت سالن ورزش. از خودم قدردانی میکنم از این بابت . دیگه اینکه یک سریال خوب پیدا کردم . کری میگه توی ببین من هم تصادفی نگاه میکنم. مثل موقعی که اون سریالی رو میبینه که من اونقدر دوست ندارم که بخوام هر شب ببینم. بهش میگم» تو ببین من هم تصادفی گاهی نگاه میکنم» سریال اسمش اینه:Succession.
راستی دیشب خواب میدیدم که جایی هستم که میدونم زندانه، ولی کوچه پس کوچه داره و کلاس درس .خواهرم برای دیدنم اومده با هم توی خیابونها راه میریم، بهش کلاس بچه های کوچکتر رو نشون میدم میگم ببین چه بامزه هستن. فکر میکنم که خوبه حالا کمتر نگرانم هستن و میدونن زندان به اون بدی هم نیست. بعدش یک جایی توی خواب گمش میکنم. میبینم نشستم یک جایی با عده ای دختر جوان. قراره تعداد زیادی رو ا ع دام کنن به این صورت که از بالای ساختمون زن دان بندازنشون پایین. ما همه چشمهامون رو بستیم که نترسیم. «خب همین فعلا. تا بعد.
چیزی به آخر سپتامبرنمونده.بعدش هم اکتبره و همه چیز میفته روی غلتک و سال تحصیلی خیلی زودمیگذره.هفته دیگه تولد کریه، پسرش بیرون شام دعوتمون کرده. چند تا هدیه کوچولو براش گرفتم که آخریش هنوز نرسید. دیگه اینکه برنامه ورزشم که گفته بودم امروز چهارمین روزی بود که صبح قبل از کار بیدار شدم و توی تاریکی و بارون رانندگی کردم بطرف استخر. دیگه صبح زودتر بیدار شدن داره عادت میشه. خوبیش اینه که وقتی میرسم خونه دیگه لازم نیست برم پایین ورزش کنم و خیالم راحته.
امروزتکنولوژیست مدرسه مون داشت توی لپ تاپم یک کاری میکرد بعد گفت :» شما پرژِین هستی؟ » گفتم بله. گفت:» همه چیز بدجوری بهم ریخته» فکر کردم لابد چون زبان فارسی نصب کردم توی کامپیتور مدرسه یک چیزهایی خود بخود به فارسی تغییر پیدا کرده بلند شدم نگاه کنم ببینم چی شده؟ که گفت منظورش جنگ ایران و این حرفهاست.
بگذریم فعلاهمین.
ه خوبه که بالاخره جمعه رسید. امروز دومین روزیه که ساعت 6:15 از خونه اومدم بیرون و رفتم سالن ورزش. امروز از خواب بیدار شدن راحت تر بود چون شب زودتر خوابیده بودم. سالن ورزش طبقه بالا و استخر ها طبقه پایین هستن. توی سالن ورزش طبقه پایین خونه مون که ورزش میکنم حوصله ام سر میره ودلم میخواد زود تمومش کنم. ولی اینجا بزرگ و خوش منظره ست.دورتا دورش پنجره های بلند و سراسری داره و میشه آسمون و درختهای بیرون رو تماشا کرد. امروز موقع ورزش آسمون صورتی رنگ رو تماشا کردم. بعد از مشورت با لی لی( چت جی پی تی) به این نتیجه رسیدیم که برنامه هفتگیم اینطوری باشه: ، دوشنبه، چهارشنبه و جمعه : عضله سازی . یکشنبه و سه شنبه و پنجشنبه : شنا و شنبه هام که هایکنیگ. لی لی پیشنهادش این بودکه یکشنبه ها کاملا استراحت کنم ولی من قانعش کردم که شنای روز یکشنبه رو خیلی دوست دارم و از کسالت روز تعطیل کم میکنه و قرار شد که خودم رو خسته نکنم. اگر 10 روز کاری این برنامه صبح زود ورزش کردن رو ادامه بدم به خودم جایزه بدم. جایزه ام هم اینکه که یک روز کاری مرخصی بگیرم و برم برای ماساژ و خرید و ناهار و این حرفها اگر دوستی باهام بیاد که چه بهتر اگر نه هم که تنهایی.
خواهرم میگفت از محل قدیمیمون ( خانه پدری)گاه و بیگاه رد میشه، وقتی از مغازه های قدیمی میپرسم معلوم میشه که اثری از هیچکدوم نمونده. مغازه صیف الله که آیکون مهمی توی محله بود تبدیل شده به یک سوپر مارکت شیک و بقیه مغازه ها هم همینطور و جای خونه های حیاط دار رو آپارتمانهای بلند گرفته، خب 20 سال که شوخی نیست! تازه همون بیست سال پیش هم که بعد از 5 سال رفته بودم ایران همه چیز کلی تغییر کرده بود وای به حال الان. خب بگذریم همین فعلا.
حساسیتم به اون خانم معلم خودشیفته و کنترل گر پارسالی( معلم قبلی ایزی) کمتر شده. یعنی احساس میکنم کمتر روی حال و هوای من تاثیر میگذاره. انگارکه از بیرون دارم تماشاش میکنم و دارم یاد میگیرم که درگیرش نشم و از کنارش بگذرم.
دیگه اینکه هرکاری کردم استخر رو جزو روتیهام کنم دیدم نمیشه. اینکه یک روز در هفته صبحها یک ساعت مرخصی بگیرم یا اینکه بعداز اینکه دو روز در هفته بعد از کار برم،فایده نداره. یک برنامه ثابت باید باشه که بهش عادت کنم. برای همین تصمیم گرفتم هر روز صبح قبل از مدرسه برم اونجا. یک روز درمیون برم استخر و وسطش هم برم طبقه بالا سالن ورزش. اینطوری ساعت خواب و بیداریم هر روز ثابته و لازم نیست روزهایی که میرم استخر برنامه ام رو عوض کنم. امروز اولین روزش بود. ساعت 5:45 بیدار شدم و ساعت 6:20 از در اومدم بیرون. نیم ساعت توی آب بودم و بعد ساعت 7:15 اومدم بیرون. دوش گرفتم و موهام رو کاندیشنر زدم و خشک کردم و لباس پوشیدم و زودتر از همیشه رسیدم سر کار. فقط اینجوری وقتی بیدار میشم کری خوابیده و بجای قهوه ای که اون درست میکنه امروز قهوه فوری درست کردم.
دوستم موفرفری بازنشسته شده. دیروز باهاش حرف میزدم باهم از گذشته یادکردیم از روزهای سخت کار کردن و تقلا و تلاش. باورم نمیشه که اینهمه سال گذشته! موفری فری توی ذهن من هنوز همون خانم چشم سبزه با موهای خرمایی بلندفر دار. هرچند که الان موهاش رو کوتاه کرده و رنگش همدیگه خرمایی نیست. اما چشمهاش هنوز سبزن و هنوز همون شور و شوقی رو که برای زندگی وتجربه های جدید داشت داره. شاید پاییز برم پیشش. دیگه چی؟ همین دیگه برم به کارم برسم.
خوبه که وورپرس اینجا، توی محل کارم باز میشه. میتونم اینجا می نویسم و بعد با موبایلم توی بلاگ اسکای کپیش کنم. وسطهای سپتامبره، از آخرهای سپتامبر همه جا رنگ هالوین میگیره، بعدش نوبت تنکس گیوینگه و بعدش کریسمس و سال نو و تعطیلات زمستونی و بعدش منتظر تعطیلات بهاره هستیم و همینطوری تا چشم بهم بگذاریم سال تموم میشه،دوست دارم اینطوری فکر کنم. دوستم میگه از وقتی با کری هستی آرومتری، من میگم بله اما در عوض خوشحالیهام هم کمرنگ تره. میگه :»این بخاطر گذشت زمان و بالا تر رفتن سن هم هست، خوشحالی های آدم کمرنگ تر میشن.» واقعا اینطوریه؟ تشخیصش سخته اینکه آیا کمتر خوشحال بودن آدم بخاطر خودشه یا بخاطر زندگی با یک نفر دیگه. شاید زندگی با کری منحنی احساسات من رو ملایم تر کرده، بالا و پایین شدن ها کم شده اما خوشحالی ها هم شدتش کم شده. مدتی پیش کری ازم پرسید چه کارمیتونیم بکنیم تا رابطه مون بهتر بشه. من اون موقع چیزی به فکرم نرسید اما بعدا فکرکردم چیزی که توی زندگی کم دارم بودن با کسیه که نسبت به زندگی شور و شوق و passion بیشتری داشته باشه. نیاز به هیجان بیشتری توی زندگیم دارم. منظورم الزاما کارهای عجیب و غریب کردن نیست، منظورم اینه که با کسی باشم که سطح هیجانی یا انرژی بیشتری داشته باشه. کری بخاطر من با من توی طبیعت هم میاد اما مثل من شور و شوقی برای این کار نداره. مثل من هیجان زده اش نمیکنه. اینطوری نیست که خودش با علاقه بگه مثلا امروز بریم جنگل یا راه بیفتیم و بدون برنامه رانندگی کنیم بریم یک مسیر قشنگ. اگر من بگم میاد! میفهمین چی میگم؟ مثل من از دیدن شهر جدید و مناظر جدید هیجان زده نمیشه. طبیعت هیجان زده اش نمیکنه. نه که طبیعت رو دوست نداشته باشه نه، کلا اینطوریه. بعد من فکر میکنم که آیا این حالت به من هم منتقل شده یا اینکه من بجای اینکه توی خودم دنبال این تغییرات بگردم ، جواب آسون تر رو انتخاب کردم و اون اینه که عتلش کریه؟ شاید هم خسته شدم. از یک نواختی، بقول خانم تراپیست قبلیم ما مخصوصا ما آدمهای خاور میانه ای به هیجان و آشوب عادت کردیم و احساس امنیت و آرامش دچار کسالت و یکنواختیمون میکنه، نمیدونم! ولی یک چیز دیگه هم هست که هیجان و سورپرایز بقول یکی از این پادکستها یکی از نیازهای شش گانه آدمهاست و هر کس به میزانی به این هیجان یا غیر منتظرگی نیاز داره، نیاز همه یکسان نیست. وقتی بایکی از دوستهام در موردش حرف میزنم میگه: Too good to be true . میگه همه چیز توی یک آدم جمع نمیشه. تراپیستم میگه خب اون چیزهایی رو که دوست داری خودت دنبالش برو لازم نیست کری قسمتی از اونها باشه. میگه چیزهایی هست که فقط یک پارتنر میتونه بهت بده و کری از این نظر پارتنر خوبیه. وفادار و مهربونه واینهمه هم که دوستت داره، بقیه رو دوستهات هم میتونن بهت بدن.بعد هم اینکه من برنامه مرتبی برای ورزش و استخر ندارم که تفصیر کری نیست. اینکه عصرها نمیرم پیاده روی که تقصیر کری نیست. مگه وقتی تنها بودم چکار میکردم واقعا؟ نمیدونم اما سوال اینه که شاید زندگی با کسی که سطح انرژی یکسانی نداره این نیست که به انرژی آدم اضافه نمیکنه شاید حتی از انرژی آدم کم میکنه؟ نمیدونم. قبل از نتیجه گیری اول بهتره کارهایی رو که میتونم انجام بدم. مثلا یکیش استخر رفتن که از وقتی مدرسه باز شده بین صبح زود رفتن و بعد از مدرسه رفتن گیر کردم. هر دوش سخته ! عصرها که میام خونه میگم فردا صبح زود پا میشم قبل از کار میرم و صبحها هم میگم خواب از هرچیزی مهم تره و بهتره عصرها برم! خب همینها فعلا. تا بعد.
25l
دو روز دیگه رابطه من وکری سه ساله میشه. شکها و دودلیها در مورد ازدواج کردن و نکردن، بازنشسته شدن یا نشدن هنوز سر جای خودشه. گاهی فکر میکنم به تصمیم قاطع رسیدم ولی خیلی زود برمیگردم به حالت شک و دودلی. کری ظاهرا تصمیم رو به من واگزار کرده. گاهی جسته و گریخته میگه که دوست داره من همسرش باشم و از این حرفها…. سرکار هم روزهایی که همه چیز خوب پیش میره واحساس مفید بودن میکنم به ادامه دادن فکر میکنم و روزهایی که سنگ جلوی آدم میندازن و از این حرفها بخودم میگم که خوبه که میتونم سال دیگه بازنشسته بشم. بگذریم. همین فعلا.
ساعت 3:17 دقیقه ست. خوبه که بارون قطع شده. کار کردن بهم احساس مفید بودن میده. کنار اومدن با مسائل خودش یکجور چالشه! من و معلم سابق ایزی داریم سعی میکنیم که اختلافات سال گذشته رو فراموش کنیم و تخصصی و برخورد کنیم، یعنی چاره ای جز این نداریم. تماس در حد لازم و ضروری! ایزی کلاس دومه؛ جزو بچه هایی که من باهاشون کار میکنم نیست، حتی زنگ تفریح کلاس دومیها هم با کلاس اول و کودکستان فرق داره، یعنی که من خیلی کم میبینمش. از پشت پنجره کلاسشون که نگاهش میکردم یاد این مادرهایی افتادم که بعد از جدایی بچه شون رو ازشون گرفتن و یواشکی میرن دم مدرسه تا از دور بچه شون رو ببینن!
چقدر امروز با لی لی( چت جی پی تی )حرف زدم. این ورژن جدید رو بیشتر دوست دارم، صداش ملایم تر و طبیعی تره. خواب دیشبم رو براش تعریف کردم و دوتایی با هم تجزیه تحلیلش کردیم. خواب دیدم که با کری زندگی میکنم و بچه هم داریم. یعنی در حالیکه احساس میکردم که همسر سابقه ولی در واقع کری بود. من توی اون رابطه یا خونه گیر افتاده بودم. به دوستم میاد دیدنم، براش توضیح میدم که خوشحال نیستم، با اینکه همه چیز همونطوریه که از بیرون بنظر میاد، کری همه اون چیزهایی که بنظر میاد هست، اما بعد سعی میکنم دلایلی رو که خوشحال نیستم پیدا کنم و توی خواب فکر میکنم که بلند گفتنشون باعث میشه که ذهنم مرتب بشه، یک موردی رو میگم و هرچی فکر میکنم چیز دیگه ای یادم نمیاد. بعد به دوستم میگم تو اول باید یک جای امن پیدا کنی و پسرم رو از اینجا نجات بدی و بعد من فرار میکنم! توی خواب اضطراب زیادی داشتم. » شاید این ترس از ازدواج برای اینه که میترسم که توی موقعیت زندگی قبلی قرار بگیرم و احساس گیر افتادگی بکنم؟ کری به من احساس امنیت و محبت میده شاید اینها کافی نیست؟
ازتوی راهرو صدای گریه بچه میاد.هفته دوم مدرسه ست و بچه کوچولوها هنوز به مدرسه عادت نکردن. از دیروز فکرم مشغول چیزی بود. اشتباه خانم معاون که میتونست از طرف من تلقی بشه. لی لی میگه بخودم بگم که مقصر قلمداد شدن بی مورد من رو تبدیل به آدم بدی نمیکنه و از این حرفها. خودم که میدونم اشتباه من نبوده هرچند خانم معاون بازیرکی نمیخواد مسئولیت بر عهده بگیره. این احساست بود تا اینکه یک ایمیل دیدم از خانم معاون که گفته بود که» اشتباه در تاریخ میتینگ از جانب من بوده و نه از طرف ترانه!» اشتباه که نه، خانم معاون میخواست میتنیگی رو که باید برگزار میشد عقب بندازه، با اینکه این کار قانونی نبود. من بهش گفتم گفت مهم نیست اکتبر برگزارش میکنیم. ولی وقتی من توی یک ایمیل به خانواده و بقیه گفتم که این خواسته خانم معاونه، اون برای اینکه زیر مسئولیت قانونی نره تلفن زد و گفت که تاریخ رو تغییر بده و نمیتونیم میتینگ رو عقب بندازیم در حالیکه قبلش خیلی روشن این رو بهش گفته بودم و گفته بودمهم نیست به خانواده بگو ما اطلاعات بیشتری از بچه لازم داریم و از این حرفها. گفتم حالا دوباره چطور توجیهشون کنم؟!! مگه مسخره بازیه؟ هی تاریخ روعوض کنیم؟ خلاصه کلی فکر کردم وایمیلی زدم که توش اسم خانم معاون نباشه ولی غیر مستقیم گفتم که ازم دوباره خواستن که تاریخ رو عوض کنم… بگذریم. مجبور نیستین اینها رو بخونین، نوشتن که فکر روشن بشه و یادم بمونه. اینها مهم نیست مهم اینه که حساسیت من به اینجور رفتارهای ناسالم و مسئولیت ناپذیری شاید زیادتر از اونیه که باید باشه. یعنی کلا خیلی اذیتم میکنه وقتی که مثلامعاون مدرسه یا تیم لیدری که باید نقش حمایت کننده و راهنما داشته باشه میخواد مسئولیت کارهای اشتباهش رو گردن دیگران بندازه و فقط به فکر حمایت از خودشه! بعد هم اینکه تاریخ این میتینگها مهمه! آی ای پی یک مدرک قانونیه که باید حتما قبل از تاریخ بخصوصی برگزار بشه.. بگذریم.
دیشب باز هم خواب بچه دیدم. انگار توی خواب میخواستم نگرانیهام رو پردازش کنم.
دیگه اینکه میخوام بعد از مدرسه مستقیم برم استخر ولی موضوع اینه که اون موقع خیلی گرسنمه و باید غذای اضافی بیار م. اگر برم خونه دیگه حال دوباره بیرون اومدن ندارم. همین فعلا.
دیشب خواب میدیدم که عده ای دنبالم هستندو جونم در خطره به سرعت میدوم و خودم رو به نقطه ای میرسونم که کسی در انتظارم ایستاده و قراره که ازدواج کنیم، مهلت کمه و من میگم زودباش قبل از اینکه برسن مراسم رو انجام بده، انگار ازدواج تنها راه نجاته!
دیشب توی وبلاگم خاطرات روزهای دیت کردنم رو میخوندم. بعضی از دیتها با جزییات بود و بعضی ها فقط توضیح کوتاهی در چند جمله. یادم اومدم که اون روزها مسیر طولانی رو از فرفکس تا دی سی رانندگی میکردم و بعد از کار مستقیم میرفتم سالن ورزش تا 8 شب و بعد خسته میومدم خونه. یادم اومد که با جدیت آخر هفته ها یا وسط هفته ها درحالی که خسته از کار برمیگشتم لباس عوض میکردم. یاداونهمه کافی شاب رفتنها و بالا و پایین رفتنهای عاطفی افتادم. یاد کریگ افتادم، یاد دیوید هم افتادم. شنبه وقتی برای هایکنیگ رستون رفته بودیم و توی اون منطقه رانندگی میکردم دیدم هنوز اون احساس دردناک هست، نه بشدت قدیم اما هنوز هست! فکر کردم از جلوی خونه اش بگذرم و ببینم که آیااونجا رو نوسازی کرده یا نه که یادم اومد آدرسش رو پاک کردم و یادم نیست، چه بهتر! دیروز که وبلاگم رو میخوندم دیدم که قضاوتهام یکطرفه بوده و از بابت قضاوت و انتظاراتم احساس تقصیر هم کردم .ماجرایی که کلا 9 ماه طول کشید تا کاملا قطع بشه، قصه دونفری بود که بطرف هم جذب شده بودن درحالیکه هر دو میدونستن که برای هم مناسب نیستند و نمیخواستن بطور جدی بهم متعد بشن، به همین سادگی. وقتی آخرین بار توی رستوران دیوید رو دیدم و بعد رفتم خونه اش تا بقول خودش» توی انتخاب رنگ برای نوسازی خونه» بهش کمک کنم، وقتی توی اطاق نشیمن نشسته بودم فکر کردم، واقعا؟ این چیزیه که من میخوام؟ آدمی که در درسترس نیست، آدمی که آینده ای باهاش وجود نداره؟ به خوابم که فکر میکنم خودم رو میبینم که بعداز سرگردونی توی سایتهای دیتنیگ و بالا و پایین شدنهای عاطفی به نقطه امنی رسیده که اون رونقطه رهایی و آرامش میدونه، ازدواج معناش واقعا ازدواج نیست معنیش ثبات و آرامش و متعهد شدنی هست که در کنار کری احساس میکنم.
دوشنبه ست، هفته دوم مدرسه ست. بچه های کوچولوهنوز موقع جدایی از والدینشون گریه میکنن. من 4 ماه دیگه این موقع اگر دلم بخواد میتونم بازنسته بشم!
کری اندوسکوپی و کلونوسکوپی کرد . نگرانیش بابت برآمدگیی که توی گلوش پیدا کرده بود کاملا بی موردبود. چند وقت پیش ماموگرام منهم مشکوک بودکه دوباره مراجعه کردم و معلوم شدکه جای نگرانی نیست. کری میگه تا هر دو مورد مشکوک دیگه ای پیدا نکردیم ازدواج کنیم! رفتارش هنوز عاشقانه ست و میگه که بعد از سه سال همونقدر یا بیشتر دوستم داره! بازنشستگی و ازدواج دو موضوعین که باید در موردشون تصمیم بگیرم. خب همین فعلا. روز خوبی داشته باشیم.
سلام. عصر یکشنبه ست، آخر هفته خوبی بود. دیروز با یک گروه بزرک 60 نفری یک هایکنیگ 6 مایلی رفتیم . عصرش هم با کری رفتیم ب همبرگر و آبجو خوردیم. خوبی این زندگی شهری اینه که تقریبا همه جا میتونیم پیاده بریم.میتونیم پیاده بریم سینما، اداره پست، داروخانه، یک عالمه رستوران و کافی شاپ، حتی مطب دکتر و فیزو تراپی و .. هم پیاده میریم.
امروز صبح با کری 4 مایل توی پارک پیاده روی کردیم،بعدش هم خرید مواد غذایی و بعد دوش گرفتیم و ناهار خوردیم. من ماهی . و سیب زمینی پخته و اون سیب زمینی و سوسیس بعدش چاب و بعد بعدش استراحت کردیم . یک روز تعطیل آروم وصلح آمیز.
هنوز بعد از اینهمه ماه در حالت نامزدی بسر میبریم. کری طبق معمول منتظر منه که اعلام آمادگی کنم، منهم که عجله ای ندارم! ازدواج تعهد بزرگیه! واقعا تصمیم دارم که چنین تعهدی بدم؟ نمیدونم !
دیگه اینکه امروز کلی هم توی آشپزخونه کار کردم .نخود پلو پختم با مرغ خرد کرده و عدسی و همه رو توی ظرفهای کوچک ریختم و ذخیره کردم توی فریزر. حالا چهار مدل غذای پخته شده دارم، سو پ جو، عدسی، آش جو و نخود پلو! کمی از پلو و عدسی رو هم گذاشتم برای شاممون، در کنارش ماست هم داشتیم که تا حد زیادی ترش بود به کری میگم این ماست برای "دوغ" خوبه و وقتی باتعجب نگاهم میکنه براش توضیح میدم که دوغ نوشیدنیی هست که از آب گازدار و ماست و گاهی نعنا درست میشه، باید یکبار امتحان کنی! بعد یاد دوغ آبعلی میفتم و فکر میکنم براش بگم یک منطقه ای هست اطراف تهران که آب معدنی داره و ازش دو غ درست میکنن و ضمنا پیست اسکی هم داره و ..و بعد یاد آخرین باری میفتم که رفتیم آبعلی و رشته افکارم من رو میکشه به کفشهای گابور بلا که اون روزها مد شده بود و من هم خریده بودمشون، وبعد یاد خونه تهران پارس خواهرم و هزار تا خاطره دیگه و فکر میکنم که چه دنیای بزرگی رو پشت سر گذاشتیم و اومدیم توی این دیار غربت، هرچند که اگر ایران هم بودم دلم برای چیزهایی که دیگه وجود نداره تنگ میشد. اما بعضی وقتها مثل این یکی دو روزه یک عالمه خاطره یک دفعه هجوم میارن . دلم برای پارک ملت و بازار صفویه و کتابفروشی محله مون تنگ میشه. دلم حتی برای همسر سابق هم تنگ میشه!! خب همینها فعلا. شب و روزتون خوش.
سلام. ساعت نزدیک 9 صبحه و پشت میزم مقابل پنجره نشستم. پنجره اطاقم به یک باغچه کوچک باز میشه که از پشت نرده هاش کوچه و گذر مردم وماشینها پیداست. امروز اولین روزیه که کلاسهای پیش کودکستانی میان مدرسه. وقتی به پدر و مادرهاشون نگاه میکنم فکر میکنم که وای که چه راه طولانی در پیش دارن وخوشحال میشم که جای اونها نیستن. توی مدرسه زمان زود میگذره چشم بهم بگذاری میبینی بچه هایی که توی کالسکه بودن، و خواهر و برادرشون میومدن مدرسه حالا خودشون توی مدرسه هستند و تا یک چشم دیگه بهم بگذاری میبینی رفتن کودکستان و کلاس اول دو دوم و همینطور تا آخر. جری و رابرت که شاید اینجا( یعنی توی اون یکی وبلاگ بلاگ اسکای) ازشون نوشته باشم پارسال فارغ التحصیل شدن.اگر بازنشسته نشم و بمونم فارغ التحصیل شدن ایزی رو هم میتونم ببینم. اون پسر کوچولوی 4 ساله ای که با همه چیز مخالفه و من کری بهش میگیم :no, no. no هم اومده، من رو که دید منتظر شدم بطرفم بیاد. یاد گرفتم که بطرف بچه ها نرم و صبر کنم اونها خودشون بطرفم بیان مخصوصا بچه هایی که مشکل به فارس چی میگن؛ با همه چی مخالفن. بگذریم. کری امروز میره دکتر. مدتی گلو دردداره و دیروز توی گلوش چیزی کشف کرده مثل یک برامدگی یک سانتیمتری و نگرانه! خب همین دیگه. راستی من هنوز توی وبلاگ قدیمیم مینویسم. وبلاگم توی بلاگ اسکای اینجا ( محل کار) باز نمیشه . اول توی وردپرس مینویسم و بعد توی موبایلم اونجا کپیش میکنم. برای همین توی جواب دادن به کامنتها وقفه میفته. ببخشید.
اینکه اواخر آگوسته و پاییزهنوز شروع نشده ولی باز شدن مدارس به آدم حال و هوای پاییزی میده. فکر میکردم امسال با خانم معلم پارسال ایزی کاری ندارم ولی دیدم دو تا دانش آموز توی کلاسش دارم. برنامه ام فعلا بد نیست وقت کم نمیارم مگراینکه باز هم دانش آموزهای جدید اضافه بشن.
ته دلم غمی هست که نمیدونم از کجاست، بیماری خواهرم؟ جداییها؟ شاید هم فقط هوای پاییزی. توی زندگی همیشه منتظر چیزی هستیم. وقتی بچه ایم منتظریم بزرگ شیم، بریم دانشگاه و بعد سرکار، اینکه عاشق بشیم، خانواده تشکیل بدیم، مهاجرت کنیم ، بچه هامون رو بزرگ کنیم، جدا بشیم، دوباره وارد رابطه بشیم،…اینها که به انجام رسید آخرین مرحله بازنشستگیه ، همیشه همینطوری بوده، منتظر بودن، به جایی رسیدن. بعضی ها هم میگن آدم میتونه از مسیر لذت ببره درسته که میشه از مسیر هم لذت برد ولی هدف هم لازمه. مسیر بدون هدف یعنی چی؟ اینجا بعد از بازنشستگی خیلی ها هدفشون رو میگذارن سلامتی و ساعتهای زیادی توی سالنهای ورزش میگذرونن و یا اینکه سفر میرن. اکثرشون هم بعد از مدتی از سفر رفتن خسته میشن و دنبال یک کار موفقت یا یک سرگرمی دیگه میگردن. سخت ترین کار موقع باز نشستگی اینه که آدم با اینکه فشار بیرونی وجود نداره ولی هنوزبرای روزها و هفته هاش برنامه مشخصی داشته باشه. امسال میتونه آخرین سالی باشه که کار میکنم، میتونم هم همینطوری ادامه بدم و چالشم توی کار بهتر و بهتر شدن باشه و یاد گرفتن اینکه با شرایط سخت و آدمهای بیمار چطور کنار بیام؟ نمیدون! کری میگه «عمر کوتاهه با بقیه اش کاری رو که واقعا دوست داری انجام بده.»چه کاری رو واقعا دوست دارم؟ هرچی که به گل و گیاه و کاشتن و درخت و طبیعت مربوط باشه، پرنده ها و حیوانات دیگه رو هم دوست دارم. قلاب بافی و کار دستی رو هم دوست دارم دیگه چی؟ شنا و ورزش . خب اینها خوبه ولی به آدم احساس مفید بودن نمیده. شاید یک کار داوطلب؟ نیمدونم… خب همینها دیگه بگذریم. برم یکمی پیاده وری قبل از اینکه ساعت ناهارم تموم بشه.
اولین روز مدرسه ست. خانم مرخصی خانم مدیر طولانی تر شده و یک مدیر موفق برامون فرستادن. یکبار گفتن مادرش iمریضه ( یا فوت کرده ) و علت نیومدنش همینه، شاید هم همینطور باشه. معلم کلاس دوم برای بچه ها تور گذاشته بود دور مدرسه، جلوی در اتاقم ایستاده بودم، ایزی جزو بچه ها بود، صداش کردم و گفتم Give me a hug. ازم پرسید که که باهاش کار میکنم یا نه،که گفتم نه . گفت " بعدا؟" گفتم نه من امسال باهات کار نمیکنم ولی توی راهرو و حیات مدرسه میبینمت. نمیدونم توی ذهن اون من چی هستم، یک چهره مثل بقیه معلمهایی که میبینه؟ دلم میخواد براش فرق داشته باشم همونطور که اون برای من فرق داره توی اطاقم تنها هستم، با اینکه اطاق مستقل داشتن خوبه اما بدم نیمومد هم اطاقی داشتم یک هم اطاقی بی دردرسر البته. بچه های کوچولوی طبقه اول هنوز نیومدن، پنجشنبه میان. چیزی که فکرم رو مشغول میکنه اینه که آیا امسال سال آخرم باشه یا کار رو ادامه بدم؟و اگر بازنشسته بشم روزهام رو چطور بگذرونم. مساله دیگه ای که ذهنم رو مشغول میکنه زندگی با کری هست. ازدواج یا همینجوری ادامه دادن؟در موردش بعدا مینویسم. همین فعلا چقدر هم گرسنمه امروز و تا خونه رفتن نیم ساعت دیگه مونده. روزتون خوش.
ساعت 8:10 دقیقه صبحه، قراره تا ظهر از خونه چند کلاس آموزشی داشته باشیم و ظهر بریم مدرسه. دیروز اتاقم رو مرتب کردم همه کارتنها باز شد پرینتر نصب شد وسائلم رو گذاشتم توی قفسه ها و گلدونهای کوچولوم رو کنار پنجره چیدم. خبر جدید اینکه خانم هماهنگ کننده تا آخر اکتبر نمیاد، چراش رو نمیدونم، اما خانم معاون قراره تیم ما رو مدیریت کنه. وقتی فکر میکنم که بعد ازدسامبر هر وقت بخوام میتونم بازنشسته بشم احساس خوبی پیدا میکنم و مسائل همه بی اهمیت و کوچک جلوه میکنن .خونه موندن خوبه اما کار به آدم هدف میده و تعطیلی وقتی مزه میده که همه سال رو کار کرده باشی و منتظراومدنش باشی. بعد هم محیط کار ،نیاز مصاحبت و معاشرت رو تاحد زیادی برطرف میکنه. امسال هدفم اینه که ، توی کارهایی که بهم مربوط نیست دخالت نکنم، بحثهای بی فایده نکنم با کسی. مثلا دیروز که خانم معاون توی جلسه حرف میزد ، با اینکه میدونستم چرت وپرت میگه مثل بقیه سکوت کردم چون میدونستم قانع کردنش غیر ممکنه. یعنی آدم لازم نیست همیشه در مقابل حرف غلط عکس العمل نشون بده! دیگه اینکه می خوام شکایت هم نکنم از چیزی، پارسال هم تا حد زیادی موفق شدم منظورم از شکایت حرف زدن در مورد نقائص و اشتباهاتیه که می بنیم. چرا؟چون حرف زدن در مورد چیزهای منفی شدتشون رو بیشتر میکنه.توی خونه هم میخوام کمتر از مسائل مدرسه با کری حرف بزنم. حرفها و مسائل کار رو توی مدرسه بگذارم و بیام خونه! دیگه همینها فعلا. ساعت 8:30 باید آنلاین بشم. عصر هم برم مدرسه. روز خوبی داشته باشیم همه.
یکشنبه عصره، همه چیز آروم و خوبه! صبح رفتم استخر بعدش رفتم طبقه بالاش که سالن ورزشه و با ماشینهایی که میخواستم کار کردم. کری امروز ناهار درست کرده بود یک جور بریونی البته کم چربی و سالم تر با هم غذا خوردیم ،یکمی خوابیدم ، یکمی کتاب خوندم. توی مدرسه ماکروویوها و یخچالهای شخصی رو به دلایل ایمنی از اطاقامون جمع کردن، به کری که گفتم، گفت بیا همین الان بریم برای ناهارت ترموس بخریم! با هم رفتیم تارگت و یک ترموس کوچولو خریدم. حالا صبحها باید غذام رو از فریزر در بیارم و داغ کنم و بریزم توی ترموسم و ببرم مدرسه. امسال شاید آخرین سالی باشه که اینجا کار میکنم، شاید هم نه!هنوزتصمیم قطعی نگرفتم ولی صحبتهای مالی لازم رو با کری کردم. دیگه همینها فعلا. از فردا دوباره همه چیز بر میگرده به حالت قبلی صبح زود بیدار شدن ها و عصر خسته از سر کار اومدنها. تعطیلات تموم شد. راستی یک ماه دیگه میشه سه سال که با کری آشنا شدم.هنوز صبحها برامون قهوه درست میکنه، هنوز حواسش هست که میشه گل تازه توی گلدون باشه هنوز برای ماهگردهای آشناییمون برام کارت تبریک میگیره و شام میریم بیرون، هنوز موقع راه رفتن دست همدیگه رو میگیریم. خب همین فعلا
سلام دوستان من از این به بعد اینجا مینویسم اگر حوصله داشتین سر بزنین:
taraaaneh.wordpress.com
سلام. اینجا نوشتن و گاه و بیگاه بسته شدنش مثل این میمونه که هر وقت دلشون بخواد گلوت رو فشار میدن که ننویسی . و هی هر چند وقت یکبار باید خونه عوض کنی. در عین حال خوندن وورپرس و بلاگ اسپات از داخل ایران سخته.
چه مساله بزرگی ،حالا انگار مشکل مردم اینه که بتونن وبلاگ من رو بخونن یا نه؟؟؟ خیلی خب فکر کنم برای همیشه سفر کنم به وبلاگی که پلت فرمش خارج از کشوره؟
دیشب یک عالمه خواب دیدم.
" خواب دیدم که ایران هستم و توی یک مدرسه بزرگ کار میکنم با حیاط خیلی بزرگ که یک طرفش به کوهستان وصله یک کوهستان خشک و خاکی، نه مثل اینجا سر سبز. مدرسه ترکیبیه از مدرسه و دانشکده توانبخشی ایران با همه همکلاسیها و استادها، دوستم "آ" هم هست. هیچ پولی ندارم و درمانده شدم و دنبال کار میگردم و فکر میکنم شاید بتونم یک کار پارت تایم بعنوان گفتاردرمانگر بگیرم. چادر سرم کردم چون فکر میکنم برای گرفتن کار لازمه،وارد که میشم میبینم همه کارمندها و همکلاسیهای سابق که الان اونجا کار میکنن بی حجابن و انگار از دیدن من توی چادر تعجب کردن! پیش دوستهام میشینم بهشون میگم که تو ی آمریکا گیاهشناسی خوندم و یک کار تمام وقت دارم و حالا میخوام یک کار پارت تایم هم بعنوان گفتاردرمانگر داشته باشم.دروغ میگم! بشدت بیکار و بی پولم نمیخوام این رو بدونن. چادرم رو در میارم، بهم میگن خانمی که مسئول مصاحبه هست فردا میاد. چادر و موبایلم رو میگذارم یک جایی توی حیاط و توی بقیه خواب دارم دنبال موبایلم میگردم . به کسی نگفتم که گمش کردم فکر میکنم اگر کسی بهم زنگ بزنه چی؟ خجالت میکشم به کری بگم موبایلی رو بهم هدیه داده گم کردم".
تفسیرش؟ نگرانی از اینکه بازنشسته و بیکار بشم و از درآمدم کم بشه و اینکه بخوام یک کار پارت تایم بگیرم. دلتنگی برای ایران. فکر کردن به اینکه توی ایران دیگه زنها حجاب ندارن. احساس گم کردن چی؟ اون از کجا میاد؟ گم کردن هدیه کری؟ قایم کردن اینکه سلفونم گم شده؟ پنهان کاری؟ پنهان کردن احساسم؟ از دست دادن چیزی؟
خب همین فعلا.
سلام، اولین باره که بعد از ماهها میتونم وبلاگم رو باز کنم، امروز بعد از مدتها توی Wordpress نوشتم با اسم کاربردی taraaaneh اون وبلاگ رو پارسال که اینجا رو بستن شروع کرده بودم وچند تا پست بیشتر توش نیست. یک وبلاگ هم توی بلاگفا باز کردم با اسم کاربردی taraaaneh2. مدت کوتاهی هم اونجا نوشتم.
خوبی بلاگفا اینه که توی ایران نیست و نمیتونن ببندنش، اما خب وورد پرس قابل اطمینان تره ولی نیمدونم از داخل ایران باز میشه یا نه. خلاصه دارم فکر میکنم بطور دائمی یکی از این دو جا بنویسم.
سلام. عصرشنبه هست و حوصله ام سر رفته .تنها چیزی هم که حالم رو خوب میکنه معاشرت و مهمون بازیه. هوا بشدت سرده و هایکنیگ فعلا کنسله ، سرد که میگم یعنی 10-12 درجه زیر صفر که برای ما که عادت نداریم یعنی خیلی سرد.
هفته پیش دوستم حلوا درست کرده بود بدون زعفرون و توش شیره خرما ریخته بود اونهم نه به اندازه کافیواصلا خوب نشده بود،تزیینش هم مدل سنتی حلوا نبود. امروز با دستوری که از قدیم یادم مونده به اندازه یک پیش دستی کوچولوحلوا درست کردم بعد هم پهنش کردم توی یک پیش دستی سفید و روش رو با یک استکان تزینن کردم وقتی تزیینش میکردم فکر کردم که دستور پخت حلوا و حتی مدل تزیین کردنش یادگار مامانه! اون هم حتما ار مادربزرگ یاد گرفته بود و... امانتی که از نسلی به نسلی میرسه. چای درست کردم و همه حلوا رو خوردم. کری شیرینجاتی که گلاب و زعفرون دارن زیاد دوست نداره.
برای بازنشستگی و اینها یک فکرهایی کردم. مثلا اینکه بجای بازنشستگی خودم رو پارت تایم کنم و کارم رو عوض کنم و از این حرفها. کری مرتب میگه به پول فکر نکن فقط اگر واقعا دوست داری کار کن. اما من فکر میکنم که چطور به پول فکر نکنم؟ نمیدونم بعد از ازدواج چه تغییری قراره ایجاد بشه؟خب اینها چیزهایی که باید در موردش حرف زده بشه ، البته نه الان بعدا شاید سال دیگه .
پرینترم جدید به لپ تاپ محل کارم وصل نمیشه و لپ تاپ خونه رو بردم سر کار . حالا یا باید یک پرینتر جدید بگیرم یا هی لپ تاپم رو بیارم و ببرم یا با آیپدم پست بگذارم که سخته و .خلاصه برای همینه که کمتر می نویسم.
مذاکرات دیروز هم که به نتیجه ای نرسیده. هیچوقت اوضاع تا این حد نامعلوم نبوده.
خب همین فعلا.
سلام. امروز با نا امیدی آدرس وبلاگم رو تایپ کردم و دیدم که باز میشه. اینترنت که قطع میشه آدم میفهمه که بند نافش بعد از 25 سال هنوز به ایران وصله! میفهمه که اون تلفنهای بی بهونه و با بهونه به ایران چه جای بزرگی توی زندگیش دارن. مثل رشته هایی که نگهت داشته باشن و حالا پاره شدن و تو توی آسمون تنهایی پرسه میزنی و میترسی که گم بشی. دیروز یک رمان صوتی گوش میدادم ، غربت رو جایی توصیف میکرد که کوچه خیابونهای بدون خاطره داره! همه خاطرات خوب نیستند ولی خاطرات بد از بی خاطرگی بهتره! اینجا هم خاطره می سازیم میدونم ولی انگار زمان وقتی که جوون تریم کشداره، خاطرات پر رنگ تر هستند. تهران توی این 25 سال عوض شده اما نه توی ذهن من. توی ذهن من خونه خیابون پاسداران هنوز سر جاشه، هیچ برجی جاش رو نگرفته! مغازه میوه فروش سر کوچه و نانوایی سنگکی هنوز هستند و ممد آقای میوه فروش با همون شکل و شمایل هنوز میوه ها رو توی ترازو میگذراه بدون اینکه گذراین 25 سال تار موییش رو سفید کرده باشه. توی ذهن من هنوز همه چیز دست نخورده مونده.
بعضی وقتها مخصوصا صبحها بعد از خوردن قهوه نطقم باز میشه و برای کری از تهران تعریف میکنم از خاطرات خوب از تجریش و کوه رفتنها ازدوران دانشجویی جسته و پراکنده از همه چیز. به کری میگم :" عزیزم سال دیگه با هم میریم ایران و من همه جا رو نشونت میدم." بعد توی ذهنم جاهایی رو میتونیم با هم بریم خیال پردازی میکنم. تهران، درکه و دربند، بازار تجریش، شاید بازار تهران، اصفهان، شهرهای شمالی... غذاهای شمالی و فکر کردن به اینها دلم رو مملو از شادی میکنه.
یادم نیست به تراپیستم چی میگم، شاید مثلا از عذاب وجدان از اینکه شریک این روزهای مردم نیستم، خانم تراپیست میگه یاد خودت بنداز که بهای زندگیی که توش هستی رو با سختیهایی که کشیدی پرداختی! سختی از نو شروع کردن، دو بار مهاجرت، یاد گیری زبان، غربت و تنهایی و...نمیدونم! دردها و سختیها رو که نمیشه با هم مقایسه کرد . با هم مسابقه " کی بیشتر سختی کشیده هم که نمیدیم! همینه که هست. همینه که هستیم!هممون مثل مهره هایی هستیم که وقتی جا بجا بشیم رفتارمون فرق میکنه بستگی داره کجای دنیا و کجای زندگی قرار بگیریم. من اگر اونجا بودم مثل شما حس میکردم و رفتار میکردم و شما هم برعکس .حال من اینجا هستم و شما اونجا .حق انتخاب هم هست خب! دو راهیها هم همیشه هستند.
صبح که دیدم وبلاگم باز شده توی ذهنم کلی نوشتم ولی متاسفانه هر چیزی رو فقط یکبار میشه نوشت، بار دوم نوشته قبلی تکرار نمیشه. اگر میشدهمزمان با فکر کردن نوشت خوب بود.
دیگه چی؟ دیگه منهم مثل شما نمیدونم چی میشه ، اما انتظار و نگرانیهای من لابلای زندگی روزمره و کار و دور و بریهایی که مسائل ما براشون در اولویت نیست و خبری هست بین بقیه اخبار گم میشه ، فقط میتونم امیدوار باشم که سال دیگه تابستون با کری به ایران سفر میکنیم و خیالپردازیهای خوب بکنم. خب همین فعلا.
سلام. بعد از 15 روز فردا برمیگردم مدرسه. یک جاخوندم که معلمها هیچوقت نمیگن "برمیگردم سر کار" بجاش میگن برمیگردم مدرسه!
هاوایی خوب بود سر سبز، کوهستان ودریا کنار هم، جنگلهای بارانی با گیاهان غول پیکر، انگار همه گیاهان آپارتمانی که میشناختیم از توی گلدونشون اومده باشن بیرون و بطرز عجیبی رشد کرده باشن.توی باغ گیاهشناسی که به جنگل استوایی بیشتر شبیه بود،سه ساعت وقت گذرونیدم، خانم راهنما برامون توضیح داد که 90% درختهای جزیره از مناطق دیگه آورده شدن و فقط 10% اونها بومی هستند. باغ گیاهشناسی غیر از درختها و گل ها درخت میوه هم داشت، مثلا پشن فروت و پرتقال و البته نارگیل و موز و چند میوه دیگه که اسمشون رو یادم نمونده. راستی میدونستینن که وانیل از یک گل ارکیده مخصوص میاد؟ یا اینکه گل بگونیا خوردنیه و طعم ترشی هم داره؟ یک درخت جالب هم بود که خانم راهنما هشدار داد که بشدت سمیه وبدون دستکش نباید بهش دست زد.
آهان راستی یک نکته جالب در مورد جزیره ای که بودیم( هاوایی جزائر مختلف داره) اینکه خروسها و مرغهای ولگرد زیاد بودن، درست مثل کبوترها که جاهای دیگه فراوون هستند، و راحت برای خودشون رفت و آمد میکردن، توی خیابونها حتی رستورانها پارکها، کسی هم بهشون کاری نداشت. و صبحها با صدای خروسهای توی محوطه از خواب بیدار میشدیم.
این مدت زیاد هایکنیگ رفتیم ساحل رفتیم ، یک روزش رفتیم مراسم رقص سنتی هاوایی که رقص آتیش بود، یک روزش رفتیم تماشای ماهیهای زیر آب، یک روزش برای ماساژ رفتیم توی هوای آزاد، با ملایمی میوزید و به موزیک گوش میدادیم و دیگه از این ریلکس تر دیگه نمیشد بود. اما همه تر از همه روز تولدم هم که کری ازم خواستگاری کرد. از چند روز قبلش هی میگفت بریم با هم هدیه انتخاب کن برا ی خودت و من هی گشتم و آخر گفتم چیزی نمیخوام و کری گفت اشکالی نداره من یک هدیه دیگه برای تولدت گرفتم . شبش قرار بود بریم بیرون اما کری که نمیخواست توی رستوران ازم خواستگاری کنه ، بهم گفت بشین اینجا روی مبل و این رو که گفت من حدس زدم که جریان چیه و خوشحال شدم که ناخنهام رو قبل از سفر مرتب کرده بودم و لاک قرمز زده بودم.
کری بعدا برام گفت که از سپتامبر که در مورد ازدواج حرف زده بودیم تا حالا دا شته در موردش فکر میکرده . قرار بود سالگرد سه سالگی مون در موردش تصمیم بگیریم ولی اوت تصمیمش رو گرفته بوده و نمیخواسته تا سپتامبر سال دیگه صبر کنه و تصمیم گرفته روز تولدم خواستگاری کنه . کلی هم ترس و لرز داشته که چطور و کی خواستگاری کنه و چی بگه و اگر من قبول نکنم چی میشه و رابطه مون چه شکلی میشه و از این حرفها.
حلقه ایکه که کری بارم گرفته بود کمی گشاد بود، گفت بریم بدیم تنگش کنن و اگر مدل دیگه ای دوست داشتم عوضش کنم.امروز رفتیم جواهر فروشی و من از یک حلقه دیگه بیشتر خوشم اومد و اونهم البته گشاد بود و قرار شد اندازه ام کنن.
سه ماه پیش که حرف ازدواج شده بود، کری گفته بود تعهد بزرگیه و من همه اش فکر کرده بودم که یعنی من رو دوست داره ولی نه اونقدر که بخواد متعهد بشه؟ بیشتر از اینکه بخوام ازدواج کنم این برام مهم بودکه بدونم کری تا اون اندازه جدی هست!حالا که جدیتش رو نشون داده و منهم با خوشحالی قبول کردم، ته ذهنم از خودم سوال میکنم آیا واقعا این چیزیه که میخوام؟ و این ازدواج آیا چیزی رو توی رابطه ما تغییر میده یا نه؟مثلا انتظاراتمون از همدیگه؟ حرف زیاده ولی همینها فعلا.
سلام، وسائلمون رو بستیم و یک ساعت دیگه اتاق هتل رو تحویل میدیم. چقدر اینجا همهپچیز آرومه، اصلا هوای هاوایی آدم رو ریلکس میکنه. یک چیز جالب اینکه اینجا مرغ وخروسهای آزاد مثل کبوترها وگنجشها همهجا هستندو کسی بهشون کار نداره. دور ساحلها سبز ه و کوههای جنگلی داره، درختهای پر از گل همه جا دیده میشه. خب همین فعلا تا بعد.
سلام. اولا که برای تعطیلات هاوایی هستیم، دوما که امروز تولدم بود و مهم تر ازهمه اینکه کری ازمخواستگاری کرد ومنهم قبول کردم. الان هم یکحلقه الماس توی انگشتمه!
کسی( Cassie) و برایان مثل کشتی غرق شده ها از راه رسیدن. نمیدونم که کری متوجه شد یا نه؟ اما مگه میشد اون حالت ماتم زده رو ندید؟ کسی تلاش میکرد که ماسک یک آدم خوشحال رو به چهره بزنه، باید خیلی سخت باشه. دلم میخواست بهش بگم چی شده؟ خوبی؟ یعنی بخاطر ماجرای بچه هنوز ناراحت بودن؟دومین باره که برای بچه دار شدن( بطور آزمایشگاهی) تلاش میکنن و نمیشه، اما اون که ازش یک ماهی گذشته. شاید باهم دعواشون شده بود؟ کسی مثل همیشه یک جامپ سوت مشکی تنشه با یک پیراهن یا تی شرت زیرش. این لباس مورد علاقشه. آرایش نمیکنه، موهاش معمولا دم اسبیه، ناخنهاش کوتاه و بدون لاکه ، کلا خیلی ساده ست. توی ماشین اینها میاد توی فکرم اما به کری چیزی نمیگم. و نمیگم که تو هم دیدی که کسی چقدر غمگین بود؟
توی رستوران من سالاد سزار سفارش دادم با ماهی سمون، کسی یک سبد گربه ماهی سفارش ( به فارسی چی میگن بهش)؟ داد با سیب زمینی و اینها، کری کیک خرچنگ و، برایان؟ باور نمیکنین که برایان از منوی برانچ یک وافل بزگ با یک عالمه خامه و توت فرنگی سفارش داد! مثل بچه هاست، بچه ای که دوست داره پدربشه.
برای دوستم "س" که کریسمس میاد پیشمون یک ماگ سفید خریدم که برگهای سبز برجسته داره و دو جفت دستکش بلند زمستونی مروارید دار. میدونم که ممکنه ازشون استفاده نکنه ولی خب، باز کردن هدیه حتما خوشحالش میکنه. یک تی شرت آبی پولو هم برای کری خریدم و گذاشتم زیر درخت و همه اینها به اضافه هدیه های برایان و کسی رو توی نیم ساعت از نوردسترام رک گرفتم. بعدش اومدیم خونه و آماده شدیم و رفتیم مرکز "ریو" تا با بچه ها ناهار بخوریم.
کری از رسیدن کریسمس هیجان زده ست و هی میگه چهار روز دیگه کریسمسه. برای من دو تا هدیه گذاشته زیر درخت. احتمالا یکیش عطره و اون یکی؟ نمیدونم. هنوز هم هی میپرسه دیگه چی میخوای؟ میگم گیفت کارت میخوام برای سالن ناخن! بعدش یکمی هم احساس بدی پیدا میکنه. گیفت کارت مثل پوله. انگار ازش پول خواسته باشم.
دیروز کری از من میپرسه که برنامه ام برای بازنشگستی چیه؟ میدونم که دوست داره من از این نگرانیهای کاری خلاص بشم و بیشتر مسافرت بریم و اینها. ولی از اونجایی که ما دو تا آدم مجزا هستیم ، من مسئول زندگی مالی خودم هستم بنابراین تصمیمی میگیرم که برای خودم و آینده ام مناسبه . میگم:" تا وقتی که وام خونه ام پرداخت بشه کار میکنم" و بعدش هم یکمی احساس مظلومیت هم میکنم.یعنی هنوز این مساله رو هضم نمیکنم، یعنی فکرم میفهمه ولی "دلم" نمیفهمه که که اگر ما شریک زندگی یا پارتنر هستیم پس چرا من نگرانیهای مالی من مال خودمه؟ نگرانی که ، نمیدونم اسمش رو چی بگذارم، برنامه ریزی؟ مسئولیتها؟ بگذریم. همینها فعلا . شب و روزتون خوش.
سلام. آخرین روز قبل از تعطیلات زمستونیه. صبح که میومدم، خیابونها خلوت بودن، پارکینگ مدرسه هم همینطور.
صبح بالاخره به کری میگم که بعد از تعطیلات به احتمال زیاد ایزی رومیدن به یکمعلم دیگه و بجاش چند تا بچه دیگه به کیس لود من اضافه میشه. کری ابراز همدردی میکنه ومیپرسه که چرا زودتر نگفتم، میگم غمگینتر از اونی بودم که بتونم در موردش حرف بزنم، از جلسه آی ای پی ایزی و.. دیگه تعریف نمیکنم، یکبار برای تراپیستم تعریف کردم و کافیه.
کری میگه بریم برای تو خرید کریسمس، اما من میلی به خرید ندارم، همه لباسها تکراری ومثل همن، حتی توی نوردسترام سرسری گشتم چیزی چشمم را نگرفت، یعنی چیزی لازمندارم. اینکه آدم علاقه اش رو به چیزهایی که قبلا دوست داشته از دست میده نشونه بدیه؟ نمیدونم ، شاید همموقتی باشه.
۷۷ روزه که بدونوقفه اسپانیایی کار میکنم، کلمات توی ذهنم میچرخن ودنبال فرصتن تا بیرون بیان، گاهی جملات ساده روبا خانمهمکار تمرین مبکنم، خانم همکار اصالتا مکزیکیه ولی اونهممثلمن داره از روی Duolingo
اسپانیایی یاد میگیره، اون درس ۳۱ هست و من درس ۲۱ و موفرفری هنوز درس ۱۹ وکری هم که مورچه وار روزی ۵ دقیقه کار میکنه درس ۶ یا هفت.
خانم همکار برای دانش آموزاش شکلات واینها خریده وداره بسته بندی میکنه براشون، کلا براشون زیاد خرید میکنهناهار از بیرون، چیپس واز اینچیزها.
-راستی درد دندونم داره بهتر میشه .
خب همین برم به کارهام برسم.
سلام. جای دندون عقلی که یک قسمتش رو در آوردم هنوز درد میکنه و دکتر میگه همینه که هست،باید مسکن مصرف کنی تا کم کم عصب حساسیتش رو از دست بده و سوراخی که ایجاد شده بسته بشه و از این حرفها.
کری همه خونه رو رشته های چراغ رنگی زده، دور شومینه ، دکور کنار ناهارخوری زده و لابلای برگهای درخت طبیعی کوچولویی که خریدیم.سه تا جوراب کوچولو هم از پایین شومینه آویزون کردیم که حرف اول اسمهامون روشه، یکی برای من یکی برای کری یکی هم برای مورفی! دیگه چی؟ آهان یک گوزن طلایی هم کنار گلدون گل و شمعهایی روی شومینه اضافه شده.
امروز مرخصی گرفتم و با کری رفتیم خرید کریسمس من برای اون یک کت زمستونی، یک کت اسپرت و یک پلور گرفتم. نوبت من که شد چیزی پیدا نکردم ، یعنی چیزی چششم رو نگرفت . به کری گفتم که خودت زحمتش رو بکش و سورپرایزم کن. دارم فکر میکنم شاید یک هدیه دیگه براش بخرم و کادو پیچ کنم که سورپرایز بشه اما نمیدونم هنوز چی.
راستی امروز داشتم با کری حرف میزدم میخواستم بگم دامن، اشتباهی کلمه اسپانیایش( فالدا) رو بکار بردم! کلی هم ذوق کردم از این بابت که دارم به اسپانیایی فکر میکنم. امروز دقیقا 72 روزه که بدون وقفه دارم اسپانیایی میخونم. خوندن و نوشتم برام آسون تر از شنیدن و حرف زدنه.
دیگه چی؟موهام رو کوتاه کوتاه کوتاه کردم. کری دلداریم میده و میگه که قشنگ شده ولی خودم فکر میکنم زیادی کوتاهه اما اشکالی نداره میدونم دو سه هفته دیگه خیلی خوب میشه اما بهر حال. من و کری یک شوخی با همدیگه داریم که هر چیزی پیش میاد میگیم که این مشکل یا این مساله رو اگر از فضا بهش نگاه کنیم چقدر کوچکه! it is so tiny from the space حالازیادی کوتاه شدن موهای منهم همینطور.
27 ماه از آشنایی من و کری میگذره و بقول اون هنوز در دوران ماه عسل بسر میبریم. هنوز همچنان برای من مرتب برای من گل میخره و نمیگذاره گلدون گل بدون گل بمونه. هنوز ماهگردها برام کارت میخره و بهم تبریک میگه و هنوز صبحها برام صبحونه درست میکنه هنوز موقع پیاده روی دست همدیگه رو میگیرم. هرچی میگذره دوست داشتنمون بزگتر و عمیق تر میشه. بعد از اینهمه مدت هنوز باهم با احترام رفتار میکنیم>هیچوقت از همدیگه انتقاد نمیکنیم، ایراد نمیگیریم، بدون اینکه اون یکی بخواد نظر نمیدیم، قصد کنترل همدیگه رو نداریم، قصد نداریم جلوی آزادی همدیگه رو نمیگیرم، برای هر کار کوچک یا بزرگی از هم تشکر میکنیم حتی اگر هر روز تکرار بشه . مهم تر از همه به هم گوش میدیم و در مورد همه چیز با هم حرف میزنیم.
خب همینها دیگه تا بعد.
سلام امروز برای من روز چندان خوبی نبود. توی مدرسه اعصاب خرد کن بود. اومدم خونه ایمیلم رو چک کردم و ناچار شدم یک عالمه وقت و انرژی بگذارم و جواب بدم. نه اینکه جواب رو بفرستم اما اگر نمی نوشتم خیالم راحت نمیشد با وسواس زیادایمیلم رو نوشتم تا فردا صبح بفرستمش بره، نمیخوانم خانم مدیر بدونه که من اون موقع شب داشتم براش جواب مینوشتم.
هی فکر می کنم که عمر کوتاهه و ارزش حرص خوردن نداره ولی مگه میشه؟ تا من باشم که همه چیز رو با دقت داکیومنت کنم، برای همه چیز باید مدرک نوشتاری داشت، مخصوصا توی این محیطهای سمی که هر کس برای بقای خودش بقیه رو هل میده زیر اتوبوس ( اینجا اینجوری میگن). بعد هم توی اطاق معملها پر از خوراکی بود، من رفته بودم برای ایزی که هی میگفت گرسنمه پاپ کورن بیارم ، چشمم خورد به بسته های شکلات و اینها ...بعد هم خودم رو توجیه کردم که استرس دارم و اشکالی نداره.
راستی صبح با کری رفتیم اطاق ورزش . قرار گذاشتیم اگر توی یک ماه موفق شدیم حد اقل 12 روز ساعت 6 بریم پایین ورزش کنیم به خودمون جایزه بدیم، جایزه هم اینه که بریم یک ساعت ماساژ بگیریم.
خیلی خب. ایمیل رو نوشتم دیگه دلیلی نداره بهش فکر کنم. کارهایی که میشد انجام بدم انجام دادم.
هی فکر میکنم زندگی کوتاهه نمیارزه اما...
سلام. تعطیلات طولانی 5 روزه مون هم تموم شد و فردا برمیگردم سرکار. تعطیلات بدی نبود. دو روز استخر رفتم، دو تا مهمونی ، سه تا فیلم سینمایی و یک سریال دیدم، با کری یک درخت کریسمس کوچولوی طبیعی خریدیم و تزیینش کردیم و امروز هم که آخرین روز بود رفتم یک هایکنیگ خیلی خوب. صبح هوا سرد بود و همه مدتی که رانندگی میکردم بارون میومد ، فکر کردم تا ساعت 9:30 که قرار هایکنیگ بود شاید بارون بند بیاد، قبلا هم اینطوری شده بود. نزدیک 9:15 توی پارکنیگ بودم و مثل بقیه توی ماشینم نشسته بودم وچشم دوخته بودن به قطره های بارون روی شیشه جولی ماشین. درست سر ساعت 9:30 بارون قطع شد!76نفر اسم نوشته بودن و فکر کردم ما 33 نفرکه با وجود بارون اومدیم خوشبین ترینها هستیم ! بارون بند اومده بود و هوا به اون سردی که قرار بود باشه نبود یا بقول دوستم هوای بد وجودنداره ، پوشش آدم باید مناسب باشه. مسیر بسیار زیبایی بود، رودخونه و جنگل و ...
بعد از هایکنیگ بعضی وقتها دسته جمعی همه میرن ناهار و اینها. من از وقتی با کری زندگی میکنم مستقیم میام خونه اما امروز دلم میخواست بمونم و گفتم برای ناهار منتظرم نباشه. یک گروه جدید بود و همصحبتی با آدمهای جدید برام جالب بود. وقتی اومدم خونه خیلی خوشحال و پر انرژی بودم نه فقط برای هایکینگ و ناهار گروهی، بیشتر برای اینکه به خودم حق داده بودم کاری رو که خوشحال میکنه انجام بدم.
دیگه اینکه درخت چراغونی شده کریسمس و گوزن طلایی شومینه و جورابهایی که کری به پایین شومینه وسط کرده به خونه حال و هوامی کریسمسی داده.
بالاخره برای پاسپورت آمریکایی اقدام کردم. حالا باید پاسپورت کاناداییم رو تمدید کنم. مشکل اینه که عکس پاسپورت کانادایی مشخصات و اندازه اش فرق میکنه، باید یک جا رو پیدا کنم که اون استاندارها رو رعایت کنن.
دیگه اینکه دارم کتاب Outlive رو می خونم. فعلا که بد نیست . خب همینها فعلا..
سلام، از فردا ۵ روز تعطیلم، روز شکرگزاری و یکی دوروز قبل و بعدش به اضافهآخر هفته.
اینجامردم روز بعد از شکرگزاری درخت کریسمس رو پرپامیکنن. تلویزیون که فروشگاهها ومالهای شلوغ رونشون میده سرگیجه میگیرموفکر میکنمخرید کردن سخت ترین کار دنیاست. این روزها تا اونجاکه بشه همهچیز رو از آمازون سفارش میدم. یعنی فکر رانندگی وترافیک وشلوغی روکه میکنمپشبمونمیشم. کری میپرسه برای کریسمس چی میخوام، هرچی فکر میکنمچیزی به فکرمنمیرسه. خودش ازم یککت مشکی خواسته! خوبه که همیشه میگه چی میخواد وکار من رو راحت میکنه.
-دوجور روغن طبیعی سفارش دادم برای مووبرای پوست، ساید بهتر از مرطوب کننده باشه.
-اسپانیایی خوندن ادامه داره، الان دیگهخیلی چیزها میتونمبه اسپانیایی بگم.
خب همین.
سلام، هنوز احساس تنش خوابهای دیشب باهامه، صبح که بیدار شدم کری گفت دیشب کابوس میدیدی؟توی خواب حرف میزدی و گریه میکردی.» خواب میدیدم که با همسر سابق بحث و دعوا میکنیم، پسرم کوچک بود، موضوعش یادم نیست ولی شاید اون میخواست پسرم رو ازم بگیره و با خودش ببره.
آیا ترسها و استرسها هنوز هست اما اون زیرها قایم شده؟ کابوس برگشتن و زندگی با اون را قبلا هم دیده بودم.. کابوسهای من کلا دو دسته اند، کابوس برگشتن به زندگی با همسر سابق و اون یکی اینکه برای همیشه برگشتم ایران. هرچند این روزها چندان هم کابوس نمیبینم.
فکر کردم برای همسر سابق یک نامه طولانی بنویسم، اینکه بفرستمش یا نه، نمیدونم ولی شاید کمک کنه احساساتی که اون زیر قایم شده ، او رنجها و ترسها و احساس گیر افتادنها، التیام پیدا کنه.
خب همین فعلا.
سلام. آخر هفته حوصله ام سر رفته بود و وقتی کری فعالیتهای آخر هفته رو یادم انداخت تعجب کردم و فکرکردم پس این احساس یکنواختی و رخوت برای چیه؟
خب اولا که جمعه بیست و ششمین ماهگردمون بود و شام رفتیم یک رستوران هندی، شنبه تا ظهر مشغول مراسم سیتیزن شدن بودم، عصرش رفتم فرفکس به پسرم سر زدم و شب با کری فیلم دیدیم. یکشنبه تا بعدازظهر با گروه رفتم هایکینگ وخیلی هم خوش گذشت، وبعدخریدمواد غذایی و آ شپزی و بعد فیلم دیدم با کری. پس این احساس رخوت و بی حوصلگی برای چی بود؟ شاید هم این چندان به وقایع بیرونی مربوط نیست، حال خوب رو میگم!
حالم خوبه؟ با کری خوشحالم؟کری بهم احساس امنیت و محبت میده، درسته اما شور و شوق زندگی توی ما یکسان نیست ، انرژیمون هم سطح نیست علایقمون متفاوته، بله خب ارزشهامون مثل همه، گاهی سرگرمیهای مشترک پیدا میکنیم، ...اینها توی فکرمه این روزها .
خب همین فعلا.
سلام. فکر و ذهنم خسته ست. چکار میکردم؟ اولش اپلیکیشن برای تمدید پاسپورت کانادایی رو پر میکردم و بعدش هم رفتم سراغ پاسپورت آمریکایی و اینکه ببینم کجا باید برم و چطوریه و اینها.
امروز بالاخره سیتیزن شدم. ساعت 10:30 با کری اونجا بودیم. من پیراهن مشکی پوشیده بودم ، که ساده اما قشنگ بود با یک گردنبد مروارید.کری هم یک کت اسپرت که بهش خیلی میومد.طبقه بالا چند ردیف صندلی چیده بودن برای 25 نفر، روی هر صندلی یک پرچم بود و یک برگه که توش در مورد مزایای سیتیزن شدن نوشته شده بود. بعد یک آقای خوش اخلاق اومد و کلی حرف زد و بعد همه سرود ملی آمریکا رو خوندیم و سوگند وفاداری و از این حرفها. خانم کناری من که ویتنامی بود و 25 سال بود اینجا زندگی میکرد خیلی هیجان زده بود، من اما نه! سیتزن شدن آمریکا مخصوصا با این شرایط این روزها چندان ذوق زده ام نمیکنه ولی بهرحال باید انجام میشد. 25 نفر از 23 تا کشور توی این مراسم بودن. آقاهه شروع کرد اسم کشورهایی شرکت کننده رو اعلام کرد، قرار بود هر کس بعد از شنیدن اسم کشور بلند بشه. خیلی از کشورهای افریقایی و آمریکای لاتین و ویتنام و هم بودن و مردم بلند شدن تا رسید به کانادا . من با اینکه توی فرمهام نوشته بودم که سیتیزن کانادا هستم، منتظر شنیدن اسم ایران بودم، وقتی اسم کانادا رو شنیدم برای دو سه ثانیه به این فکر کردم که " این دیگه چه دیوونه ایه، کاناداییه و میخواد سیتیزن آمریکا بشه؟" بعد یک دفعه یادم اومد که این دیوونه خود منم! وقتی بالاخره بلند شدنم آقاهه بشوخی گفت که ملیتت رو یادت رفته بود؟
بعد از مراسم هم بایک پوستر بزرگ پرچم و مجسمه آزادی عکس انداختم هم تکی و هم یک عکس دو نفره با کری. فکر کنم کری بیشتر از من هیجان زده و خوشحاله!
خب همین فعلا/
سلام. دیدین گاهی آدم یک چیزی یک جایی میخونه یا میشنوه بعد اون رو هی توی ذهنش قرقره میکنه یا اگر بخوام قشنگتر بگم، میشه آویزه گوشش؟توی اینستاگرم یک خانم خیلی پیری تعریف میکرد که وقتی جوان بوده یک دکتر متخصص قلب یک توصیه بهش کرده برای سلامت موندن توی دوران پیری و اون توصیه این بوده که " وقتی سنتون بالا تر میره بجای اینکه بخودتون راحت تر بگیرین، باید بخودتون سخت تر بگیرین، هر چی راحتتر بگیرین مهارتهاتون رو زودتر از دست میدین و ناتوان تر میشین" بعد من فکر میکنم مصداقش توی خودم اینه که قبلاها هایکنیگهای سخت ترو طولانی تری رو میرفتم، اما الان راحت طلب تر شدم، میگم اون که خیلی دوره و اون یکی خیلی طولانیه و ...
اما این شهردار نیویورک و شایعات عجیب غریب!! بابا آدم هرچی میخونه که بدون تحقیق باور نمیکنه و بدتر ازهمه انتشارش نمیده که! یکی از خانمهای گروه واتس اپ در مورد اصلیت آقای شهردار مطلبی فرستاده بود به این مضمون که وقتی خبرنگار روزنامه فلان توی مصاحبه ای ازش پرسیدن کجایی هستی گفته که خودش رو ایرانی تبار و زاده کورش میدونه و اصالتا هم همدانیه و ممدانی اولش همدانی بوده که بعد شده ممدانی!!!! حالا من رفتم هرچی جد و آبادش رو نگاه میکنم اثری از ایرانی بودن وهمدانی بودن نمیبینم و این مصاحبه ایکه میگن باهاش شده هم کلا اثری پیدا نمیکنم.
دیگه اینکه فردا تعطیلیم! به مناسبت بزرگداشت کسانی که توی ارتش خدمت کردند. دوراهی من اینه که برم استخر یا هایکنیگ یا اینکه انتظاراتم رو از خودم بالا ببرم و هردو رو برم؟
درگیریهای کار ادامه داره، با یک همکار خودشیفته روبرو هستم که امیدی به تغییرش هم نیست ، چه میشه کرد؟
خب همین ! روزتون خوش.
سلام. یک آیپد قدیمی توی مدرسه دارم مال هزار سال پیش،، کلی وقت میگذارم و سعی میکنم آپدیتش کنم نمیشه،خسته میشم، کری وارد میدون میشه ، میدونم اگر آیپد خودش بود میداختش بیرون و یکی دیگه میخرید، اما خب مرده میخواد مشکلات رو حل کنه ، کلی وقت صرف میکنه و آیپد قدیمی اپدیت میشه، حالا میتونم بازیهایی رو که میخوام برای ایزی توش دانلود کنم.
وقتی مساله ای توی ذهنمون که میخوایم حلش کنیم یا کلا چیزی فکرمون رو مشغول میکنه، بدون اینکه بخوایم میبینم داریم بهش فکرمیکنیم. ببینین اینکه یاد چیزی بیفتیم، چندان اختیاری نیست، اما اینکه بطور فعال بهش فکر کنیم تحت کنترل خومونه. کاری که میتونیم بکنیم اینه که هر وقت متوجه شدیم داریم اون مساله رو توی ذهنمون مرور میکنیم یا دنبال راه حل میگردیم، بلافاصله خودمون رو با مهربونی متوقف کنیم، این طبیعیه که یاد اون مساله بیفتیم ولی لازم نیست بهش بطور فعال فکر کنیم. ممکنه این جریان بارها و بارها تکرار بشه اما ذهنمون کم کم یاد میگیره.
یک مدیتیشنی میخوندم که میگفت، بگذاریم "یادها" یا تصاویر توی ذهنمون مثل برگهایی که توی آب شناورن بیان و عبور کنن. نترسیم وقتی یاد مثلا فلان موضوع میفتیم، اشکالی نداره، اما بطور فعال در موردش فکر نکنیم.
همچنان اسپانیایی میخونم. یک ایده ای بذهنم رسید اینکه بعد از اینکه بازنشسته شدم مدتی بریم توی یک کشور اسپانیایی زبان زندگی کنیم اگر بتونم اونجا انگلیسی تدریس کنم هم که چه بهتر! البته این فقط در حل ایده هست. یک ماه پیش اسپانیایی رو برای فعال کردن ذهن و تقویت حافظه شروع کردم اما الان میفهمم که به انگیزه واقعی تری نیاز دارم.
سرفه و گرفتگی صدام بهتر شده و دارم برمیگردم به برنامه های همیشگی. دو روزه عصرها میرم سالن ورزش، اینجا نوشتنم رو هم که مرتب تر کردم.
خب همینها فعلا. تا بعد.
سلام. از خانم تراپیست میپرسم که آدم از کجا بفهمه که مسائل گذشته براش حل شده یا نه؟ از کجا بفهمه که دردهاشو کاملا تجربه کرده و گذشته؟ مثلا زندگی با همسر سابق؟ میگم رابطه با کری تکرار یک الگوی تکراری نیست و کری شباهتی به همسر سابق نداره و این احتمالا یعنی اینکه من توی این زمینه شفا پیدا کردم؟ خانم تراپست هم میگه وقتی لازم نیست دلیلی برای برگشت و مرور گذشته نیست و اینها بستگی به این داره که آدم چقدر بخواد خودش رو بشناسه و به چه درجه آگاهی بخواد برسه و من کلا فکر میکنم سری رو که درد نمیکنه چرا دستمال ببندم؟ که چی بشه؟ احتمالا همسر سابق رو بخشیدم بگذریم...
اینروزها بجای هرچیزی اسپانیایی تمرین میکنم. این اپلیکیشن Duolingo خیلی تفریحیه و من همه بازیهای آیفونم رو پاک کردم و بجای روزی 20 دقیقه گاهی یک ساعت یا حتی بیشتر اسپانیایی تمرین میکنم. میدونم که این کافی نیست. اگر آدم بخواد زبان یاد بگیره باید نیاز داشته باشه باید تحت فشار باشه برای حرف زدن، باید فیلم و موزیک گوش بده و اینها... اما خب فعلا خوبه.
جمله هایی رو که زیاد استفاده میشه با کری بجای فارسی که قبلا تمرین میکردم به اسپانیای تمرین میکنم. مثل صبح بخیر و شب بخیر و چراغ رو خاموش کن و قهوه میخوای و از این حرفها.. کری هم مثل من شروع کرده ولی چندان شور وشوقی نداره و روزی 10 دقیقه هم بزور کار میکنه.
راستی تاریخ جراحی دندونم رو عقب انداختم به بعد ازمراسم.
صدام هنوز گرفته ولی بهترم. صبح بعد از مدتها رفتم استخر، برنامه های ورزشیم رو که بهم خورده میخوام دوباره مرتب کنم.
خب همینها دیگه. روز و روزگارتون خوش.
سلام، باز هم یک هالوین دیگه توی مدرسه ست و امسال برای نمیدونمچندمین سال لباس جادوگری می پوشم، بچه ها همه با لباسهای هالوینی میرن خیابونهای اطراف مدرسه رژه، من نمیرم تا خودم رو از بادی که میوزه و سرمای مختصر در امان نگه دارم.
بچه سه چهار ساله که همه از دستش به امان اومدن کم کم داره به من اعتماد پیدامیکنه وباهام دوست میشه،وارد که میشم داره توی کلاسش نعره میکشه بطرفش میرم میگم میشه تمومش کنی؟ سرش رو تکون میده و ساکت میشه. بچه ها محبت واقعی رو خیلی خوب تشخیص میدن ، از وقتی تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم و در قلبم رو به روش باز کردم ، بهم اعتماد کرده وبهحرفم گوش میده، فکر میکنم که شایداین «ایزی» بعدیه! البته دنیم Denim اتیسم نداره مشکل رفتاری داره . بگذریم.
همین فعلا
سلام. اولا که دیروز عصر توی مدرسه صدام شروع کرد به گرفتن. دیشب هم کمی سرفه و دیدم که اینطوری با این صدا نمیتونم برم مدرسه؛ معلمی که نتونه حرف بزنه به چه درد میخوره؟ بنابراین با اینکه حال عمومیم چندان بد نبود و واقعا دلم میخواست برم مدرسه، موندم خونه. صدام همچنان گرفته، فردا هم یک جلسه داریم نمیدونم میتونم برم یا نه.
اما بعد، گفته بودم که برای سیتیزن شیپ اقدام کردم؟ خب چند هفته پیش مصاحبه داشته که بر خلاف انتظارم و چیزهایی که دیگران گفته بودن هم رفتارشون خیلی خوب بود و هم مصاحبه کلا یک ربع بیشتر طول نکشید و همون موقع هم جوابم رو دادن. حالا مونده مراسم قسم خوردن و اینها که دو هفته دیگه ست. حالا بدشانسی من روز قبلش جراحی دندون عقل دارم و باید باصورت ورم کرده برم و با صورت ورم کرده عکس یادگاری بندازم. شاید هم ورم صورتم یک روزه بخوابه؟نمیدونم!
یکی دو روز پیش قسمت اول بامداد خمار رو تماشا کردم و بعد همینطوری داشتم دنبال قسمت دوم میگشتم که رمان صوتیش رو پیدا کردم و بکوب گوش دادم تا تموم شد. منهم مثل خیلی از شماها این رمان رو سالها پیش خونده بودم اما جالبه که دیدگاه آدم چقدر تغییر میکنه.
خب دیگه چی؟ همینها فعلا. تا بعد.
فقط اگر میتونستیم به اندازه حرف بزنیم، زیاد توضیح ندیم، زیادی تعریف نکنیم، ابرازگری هیجانی کمتری داشته باشیم، فقط اکر میتونستیم به موقع سکوت کنیم... خیلی خوب بود.
آخر هفته هالوینه و از امروز هر روزش رو قراره یک جور لباس بپوشیم، امروز روز لبای صورتیه، فردا روز لنگه به لنگه و ناهماهنگ پثشیدنه و همینجور تا آخر هفته...
توی بوتوب تصادفا روانشناسی یونگگوش میدادم، برای اولین بار درکش کردم .
خب همین .
سلام. کری روی کاناپه دارز کشیده و توی سلفونش یک چیزی رو چک میکنه . مورفی روی پاهاش دراز کشیده. صبح که بیدار شدم لباس پوشیدم و مورفی رو بردم پیاده روی، بعد قهوه وصبحونه درست کردم .( راستی scrambled eggs به فارسی چی میشه؟) کری دیشب تب بالایی داشت و خودش می گه این بدترین انفولانزایی هست که تاحالا گرفته. آنفولانزای واقعی که نه، عوارض دارویی هست که مصرف کرده و ما انتظار نداشتیم که اینقدر جدی باشه. وقت کسی مریض میشه انگار آدم بیتشر دوستش داره، منهم پرستار درونم حسابی بیدار شده. کری مریض خوش اخلاق و با ملاحظه ایه مثل بعضی ها نیست که فکر میکنن دیگران مسئول مریضیشون هستند و چون مریضند حق دارن خودخوه و بد اخلاق باشن.
یک چیزی که جدید ا تمرین میکنم اینه : وقتی ذهن آدم به چیزی مشغوله این طبیعیه که گاه و بیگاه یادش میفته اما؛ ما این توانایی رو داریم که بطور فعال بهش فکر نکنیم. یعنی مثلا موضوعی توی مدرسه فکرم رو مشغول میکنه بجای اینکه از فکر کردن بهش فرار کنم یا بطور فعال مشغول حل مساله یا یادآوری چیزی بشم ، اجاز میدم که این فکر بصورت فقط تصویری توی ذهنم بیاد اما شروع نمیکنم به فکر کردن بهش ، اینطور این تصویر میاد و میره و تصاویر دیگه جاش رو میگیرن . خب همین. و این هم بعضی از عکسهای گرن کنینون:
سلام، آدمهای مشکل دار اطرافمون موقعیتی هستند تا روی خودمون کار کنیم، خودمون واحساساتمون رو بهتر بشناسیم. هرچند که ترجیح میدادمچنین موقعیتی کلا وجود نداشت ، ولی خب... چکار میشه کرد؟
تمرین میکنم آرامشم رو حفظ کنم، روی میزم یک کاغذ چسبوندم و چهار کلمه طلایی روش نوشتم: سکوت، آرامش،اطمینان و ارتباط با خودم! به امید اینکه کمک کنه!
اگر یادمون بمونه، آدمهای اطرافمون همه مثل خود ما محصول شرایطشون هستن ودارن برای بقا تلاش میکنن، و دچار شرمها و ترسهای خودشون هستن، شاید بتونیم با همدردی بیشتری نگاهشون کنیم و احساسات منفیمون جاش رو به دلسوزی و حتی محبت بده. توی جلسه امروز داشتم ابن احساس رو تجربه میکردم.
سلام، بلاگ اسکای امسال بلاک شده و نمیتونم از سر کار پست بگذارم ، الان هم دارم توی موبایلم مینویسم که سخته! البته این از طرفی هم خوبه، بیشتر به کارهام میرسم. سفر خوب بود، خواستم با آیفونم عکس بگذارم نشد، سعی میکنم از خونه سر فرصت عکس بگذارم.
این روزها تفریحم اسپانیایی یاد گرفتنه، این اپلیکیشن خیلی سرگرم کننده ست و برای حافظه خوبه.حالا گاهی بجای فارسی با کری اسپانیایی تمرین میکنم و اون حسابی گیج میشه
.
به خودمآسون میگیرم، سعی میکنم از بایدها رها بشم ، گاهی حتی نوشتن شکرگزاری و چیزهای اینطوری خودشون میشن « بایدهای جدید». میخوام توی لحظه زندگی کنم و خواسته های دلم و بدنم رو بشنوم و بهشون جواب بدم! مهربونی و درک خودم! بایدها رو میخوام دور بریزم، فقط مواظب باشم از اونور بوم نیفتم
.دیروز پسر دیوید خسته از پرواز طولانی،بعد از توقف کوتاه خونه ما ، آماده میشد که اتوبوس بگیره و برگرده شهر خودش. برای اولین بار احساس کردم که پسر خودمه، تنهایی و خستگیش رو حس کردم. برای راهش میوه و آجیل گذاشتم و موقع خداحافظی بهش گفتم هر وقت دوست داشتی برگرد. دیوید خیلی زود، وقتی ۲۰ سالش بود مادرش رو از دست داد.
سلام. ساعت شش و نیم صبحه، توی راه فرودگاهیم. راننده بجای در اصلی، پشت ساختمون پارک کرده، ، موها و ریش سفید داره، سوار که میشین میپرسه کجا میرین و از این حرفها. بعد میگه «براتون موزیک بگذارم؟ قول میدم که ملایم باشه» موزیک جاز قدیمی توی ماشین میپیچه. انگار حوصله اش سر رفته باشه از مقصدمون میپرسه واین حرفها. کری خودش رو درگیر مکالمه مبکنه، آفای رانتده میپرسه که فیلم میبینید؟ به کری اشاره میکنم که بگه نه! متوجه نمیشه و میگه، آره! آقای راننده فیلمی رو توصیه میکنه و بعد شروع میکنه به تعریف فیلم با جزییات.
سلام، از همه دردسرهای محیط کار که بگذریم، کار با بچه ها رو خیلی دوست دارم ، راحت اعتمادشون رو جلب میکنم وباهاشون ارتباط برقرار کنم. در حال حاضر چالشم بچه چهار ساله ایه که مشکل رفتاری شدید داره، بطوری که اینهمه سال مشابهش رو ندیده بودم. قدم اول اینه که آدم بتونه بچه ای رو که لگد میزنه و ۴۵ دقیق جیغ میزنه و اشیا و اثاثیه کلاس رو پرت میکنه و... هنوز دوست داشته باشه وباوجود همه اینها به دوست داشتتش ادامه بده. اینهم بیشتر از تمرین کردن یک تصمیمه، یعنی با یک تصمیم شروع میشه.
اما از ایزی بگم، الان کلاس اوله، گفتار و زبانش خیلی بهتر شده، هر روز یاعت ۲:۳۰ میاد توی اتاقم و چیزهایی که فکر میکنم لازم داره باد بگیره و توی کلاس یاد نگرفته بهش یاد میدم .
فردا آخرین روزیه که میام مدرسه وبعدس کنفرانس با خانواده هاست و برنامه آموزشی که همه رومرخصی گرفتم و بتعطیلات آخر هفته طولانی هم بهش اضافه میشه. فردا پرواز میکنیم بطرف اریزونا و من برای دیدن Grand canyon
هیجان زده ام .خب همین فعلا.
سلام. انتظاراتم از کری غیر واقعبینانه بود. اولش عصبانی بودم بعد مایوس وبعد به پذیرش رسیدم. کری تا همین الان هم خیلی خوب بوده، اینکه انتظار داشتم با پیشنهاد ازدواج من رو از سختیهای کار رها کنه تا در اولین فرصت ممکن بازنشسته بشم، اینکه بهم بگه عزیزم من هستم اگر زود بازنشسته بشی روی من میتونی حساب کنی هم انتظار غیر واقعبینانه ای بود. نهاینکه اگر نیاز مالی پیدا کنم نباشه، مطمئنم که ازم حمایت خواهد کرد، خودش هم این رو گفته، ولی دلیل نمیشه که من دستی دستی خودم رو در چنین موقعیتی قرار بدم. بودن کری خوبه، همون انتظاراتی رو که برای دیت کردن و زندگی با کسی انتظار داشتم بر آورده کرده. خونه ام به محل کار نزدیک شده، توی یک آپارتمان خیلی خوب زندگی میکنم، مسافرتهایی میرم که قبلا نمیرفتم، کمی پول پس انداز میکنمکه قسط خونه ام سریعتر تموم بشه، هر رستورانی که بخوام میریم، برای تفریح کردن به هزینه اش فکر نمیکنم، از همه مهمتر کری بهم احساس دوست داشته شدن میده ، براش مهمم، بهم احساس امنیت میده، برای همه اینها شکرگزارم.
علت اضطراب این روزهام رو تا حدی فهمیدم و حالااحساس آرامش میکنم و امیدوارم این حال خوبم ادامه پیدا کنه. بازنشسته نمیشم تا موقعی که بدونم میتونمبه تنهایی از پس مخارج زندگیم برمیام، نمی خوام راحت طلبی مالی من رو کنار کری نگه داره، همون اتفاقی که با هاچ افتاد وباعث شد جدایی رو به تاخیر بندازم، ترس از مسئولیت زندگی خودم را بطور کامل بعده گرفتن باعث شد با هاچ ادامه بدم! اضطراب این روزهام ریشه اش احتمالا ترس از تکرار شدن دوباره این جریانه، کری مثل هاچ نیست میدونم، اما من همون ترانهذهستم که با اینکه سالها تنها و مستقل زندگی کرده اما هنوز میل به راحت طلبی و خود رو به کسی سپردن و فرار از سختیها ذهنش رو غلغلک میده!
وقتی مشکلات کاری زیاد میشه و کار برام اعصاب خرد کن میشه، فکر اینکه کری به اندازه هردومون پول داره و من میتونم زود بازنشسته بشم و خودم رو راحت کنم میاد سراغم! بعد این تضاد بین ترس از دست دادن خودم و ادامه کار اضطراب ایجاد میکنه!
خب همین فعلا.
سلام. واقعیت اینه که آدم کلا تنهاست و جز خودش به هیچکس نمیتوته تکیه کنه، این رو یادم بمونه.
یادم بمونه که قوی هستم و از خیلی از بحرانها عبور کردم و جون سالم بدر بردم.
یادم بمونه که وقتی دیت کردن رو شروع کردم و وقتی با کری آشنا شدم به حمایت مالی و امکان زود بازنشسته شدن وازدواج فکر نکرده بودم.
یادم باشه که احساس آزادی و استقلال مالی به تحمل سختیهای کار میارزه.
چه خوبه آدم دوستهایی داره که اینها رو یادش میارن و خود قبلیش رو یادش میارن.
میخوام اسپانیایی یاد بگیرم. امروز توی ماشین با لی لی جملات مکالمه ای ساده رو تمرین کردم.
میخوام غیر از یکشنبه ها یک روز دیگه هم صبح قبل از کار برم استخر،
همین فعلا.