باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

سه شنبه 18 آگوست

ساعت 8:10 دقیقه صبحه، قراره تا ظهر از خونه چند کلاس آموزشی داشته باشیم و ظهر بریم مدرسه. دیروز اتاقم رو مرتب کردم همه کارتنها باز شد پرینتر نصب شد وسائلم رو گذاشتم توی قفسه ها و گلدونهای کوچولوم رو کنار پنجره چیدم. خبر جدید اینکه خانم هماهنگ کننده تا آخر اکتبر نمیاد، چراش رو نمیدونم، اما خانم معاون قراره تیم ما رو مدیریت کنه. وقتی فکر میکنم که بعد ازدسامبر هر وقت بخوام میتونم بازنشسته بشم احساس خوبی پیدا میکنم و مسائل همه بی اهمیت و کوچک جلوه میکنن .خونه موندن خوبه اما کار به آدم هدف میده و تعطیلی وقتی مزه میده که همه سال رو کار کرده باشی و منتظراومدنش باشی. بعد هم محیط کار ،نیاز مصاحبت و معاشرت رو تاحد زیادی برطرف میکنه. امسال هدفم اینه که ، توی کارهایی که بهم مربوط نیست دخالت نکنم، بحثهای بی فایده نکنم با کسی. مثلا دیروز که خانم معاون توی جلسه حرف میزد ، با اینکه میدونستم چرت وپرت میگه مثل بقیه سکوت کردم چون میدونستم قانع کردنش غیر ممکنه. یعنی آدم لازم نیست همیشه در مقابل حرف غلط عکس العمل نشون بده! دیگه اینکه می خوام شکایت هم نکنم از چیزی، پارسال هم تا حد زیادی موفق شدم منظورم از شکایت حرف زدن در مورد نقائص و اشتباهاتیه که می بنیم. چرا؟چون حرف زدن در مورد چیزهای منفی شدتشون رو بیشتر میکنه.توی خونه هم میخوام کمتر از مسائل مدرسه با کری حرف بزنم. حرفها و مسائل کار رو توی مدرسه بگذارم و بیام خونه! دیگه همینها فعلا. ساعت 8:30 باید آنلاین بشم. عصر هم برم مدرسه. روز خوبی داشته باشیم همه.

یکشنبه 16 آگوست

یکشنبه عصره، همه چیز آروم و خوبه! صبح رفتم استخر بعدش رفتم طبقه بالاش که سالن ورزشه و با ماشینهایی که میخواستم کار کردم. کری امروز ناهار درست کرده بود یک جور بریونی البته کم چربی و سالم تر با هم غذا خوردیم ،یکمی خوابیدم ، یکمی کتاب خوندم. توی مدرسه ماکروویوها و یخچالهای شخصی رو به دلایل ایمنی از اطاقامون جمع کردن، به کری که گفتم، گفت بیا همین الان بریم برای ناهارت ترموس بخریم! با هم رفتیم تارگت و یک ترموس کوچولو خریدم. حالا صبحها باید غذام رو از فریزر در بیارم و داغ کنم و بریزم توی ترموسم و ببرم مدرسه. امسال شاید آخرین سالی باشه که اینجا کار میکنم، شاید هم نه!هنوزتصمیم قطعی نگرفتم ولی صحبتهای مالی لازم رو با کری کردم. دیگه همینها فعلا. از فردا دوباره همه چیز بر میگرده به حالت قبلی صبح زود بیدار شدن ها و عصر خسته از سر کار اومدنها. تعطیلات تموم شد. راستی یک ماه دیگه میشه سه سال که با کری آشنا شدم.هنوز صبحها برامون قهوه درست میکنه، هنوز حواسش هست که میشه گل تازه توی گلدون باشه هنوز برای ماهگردهای آشناییمون برام کارت تبریک میگیره و شام میریم بیرون، هنوز موقع راه رفتن دست همدیگه رو میگیریم. خب همین فعلا

آدرس جدید

سلام دوستان من از این به بعد اینجا مینویسم اگر حوصله داشتین سر بزنین:

taraaaneh.wordpress.com





دوشنبه سوم آگوست

سلام. اینجا نوشتن و گاه و بیگاه بسته شدنش مثل این میمونه که هر وقت دلشون بخواد گلوت رو فشار میدن که ننویسی . و هی هر چند وقت یکبار باید خونه عوض کنی. در عین حال خوندن وورپرس و بلاگ اسپات از داخل ایران سخته.

چه مساله بزرگی ،حالا انگار مشکل مردم اینه که بتونن وبلاگ من رو بخونن یا نه؟؟؟  خیلی خب فکر کنم برای همیشه سفر کنم به وبلاگی که پلت فرمش خارج از کشوره؟ 

دیشب یک عالمه خواب دیدم.

" خواب دیدم که ایران هستم و توی یک مدرسه بزرگ کار میکنم با حیاط خیلی بزرگ که یک طرفش به کوهستان وصله یک کوهستان خشک و خاکی، نه مثل اینجا سر سبز. مدرسه  ترکیبیه از مدرسه و دانشکده توانبخشی ایران با همه همکلاسیها و استادها، دوستم "آ" هم هست. هیچ پولی ندارم و درمانده شدم و  دنبال کار میگردم و فکر میکنم شاید بتونم یک کار پارت تایم بعنوان گفتاردرمانگر بگیرم. چادر سرم کردم چون فکر میکنم برای گرفتن کار لازمه،وارد که میشم میبینم همه کارمندها و همکلاسیهای سابق که الان اونجا کار میکنن بی حجابن و انگار از دیدن من  توی چادر تعجب کردن! پیش دوستهام میشینم بهشون میگم که تو ی آمریکا گیاهشناسی خوندم و یک کار تمام وقت دارم و حالا میخوام یک کار پارت تایم هم بعنوان گفتاردرمانگر داشته باشم.دروغ میگم! بشدت بیکار و بی پولم نمیخوام این رو بدونن. چادرم رو در میارم، بهم میگن خانمی که مسئول مصاحبه هست فردا میاد. چادر و موبایلم رو میگذارم یک جایی توی حیاط و توی بقیه خواب دارم دنبال موبایلم میگردم . به کسی نگفتم که گمش کردم فکر میکنم اگر کسی بهم  زنگ بزنه چی؟ خجالت میکشم به کری بگم موبایلی رو بهم هدیه داده گم کردم".

تفسیرش؟ نگرانی از اینکه بازنشسته و بیکار بشم و از درآمدم کم بشه و اینکه بخوام یک کار پارت تایم بگیرم. دلتنگی برای ایران. فکر کردن به اینکه توی ایران دیگه زنها حجاب ندارن. احساس گم کردن چی؟ اون از کجا میاد؟ گم کردن هدیه کری؟ قایم کردن اینکه سلفونم گم شده؟ پنهان کاری؟ پنهان کردن احساسم؟ از دست دادن چیزی؟

خب همین فعلا.

وبلاگم باز شد بالاخره!

سلام، اولین باره که بعد از ماهها میتونم وبلاگم رو باز کنم، امروز بعد از مدتها توی Wordpress نوشتم با اسم کاربردی taraaaneh اون وبلاگ رو پارسال که اینجا رو بستن شروع کرده بودم و‌چند تا پست بیشتر توش نیست. یک وبلاگ هم توی  بلاگفا باز کردم با اسم کاربردی  taraaaneh2. مدت کوتاهی هم اونجا نوشتم. 

خوبی بلاگفا اینه که توی ایران نیست و نمیتونن ببندنش، اما خب وورد  پرس قابل اطمینان تره ولی نیمدونم از داخل ایران باز میشه یا نه. خلاصه دارم فکر میکنم بطور دائمی یکی از این دو جا بنویسم.

شنبه 7 فوریه

سلام. عصرشنبه هست و حوصله ام سر رفته .تنها چیزی هم که حالم رو خوب میکنه معاشرت و مهمون بازیه. هوا بشدت سرده و هایکنیگ فعلا کنسله ، سرد که میگم یعنی 10-12 درجه زیر صفر که برای ما که عادت نداریم یعنی خیلی سرد.

هفته پیش دوستم حلوا درست کرده بود بدون زعفرون و توش شیره خرما ریخته بود اونهم نه به اندازه کافی‌و‌اصلا خوب نشده بود،تزیینش هم مدل سنتی حلوا نبود. امروز با دستوری که از قدیم یادم مونده  به اندازه یک پیش دستی کوچولو‌حلوا درست کردم بعد هم  پهنش کردم توی یک پیش دستی سفید و روش رو با یک استکان تزینن کردم وقتی تزیینش میکردم فکر کردم که  دستور پخت حلوا و حتی مدل تزیین کردنش یادگار مامانه! اون هم حتما ار مادربزرگ یاد گرفته بود و‌... امانتی که از نسلی به نسلی میرسه. چای درست کردم و همه حلوا رو خوردم. کری  شیرینجاتی که گلاب و زعفرون دارن زیاد دوست نداره.

برای بازنشستگی و اینها یک فکرهایی کردم. مثلا اینکه بجای بازنشستگی خودم رو پارت تایم کنم و  کارم رو عوض کنم و از این حرفها. کری مرتب میگه به پول فکر نکن  فقط اگر واقعا دوست داری کار کن. اما من فکر میکنم که چطور به پول فکر نکنم؟ نمیدونم بعد از ازدواج چه تغییری قراره ایجاد بشه؟خب اینها چیزهایی که باید در موردش حرف زده بشه ، البته نه الان بعدا شاید سال دیگه .


پرینترم  جدید به لپ تاپ محل کارم وصل نمیشه و  لپ تاپ خونه رو بردم سر کار . حالا یا باید یک پرینتر جدید بگیرم یا هی لپ تاپم رو بیارم و ببرم یا با آیپدم پست بگذارم که سخته و .خلاصه برای همینه که کمتر می نویسم.


مذاکرات دیروز هم که به نتیجه ای نرسیده. هیچوقت اوضاع تا این حد  نامعلوم نبوده. 

خب همین فعلا.

شنبه 31 ژانویه

سلام. امروز با نا امیدی  آدرس وبلاگم رو تایپ کردم و دیدم که باز میشه. اینترنت که قطع میشه آدم میفهمه  که بند نافش  بعد از 25 سال هنوز به ایران وصله! میفهمه که اون تلفنهای بی بهونه و با بهونه به ایران چه جای بزرگی توی زندگیش دارن. مثل رشته هایی که نگهت داشته باشن و حالا پاره شدن و تو توی آسمون تنهایی پرسه میزنی  و  میترسی که گم بشی. دیروز یک رمان صوتی گوش میدادم ، غربت رو جایی توصیف میکرد که کوچه خیابونهای بدون خاطره داره! همه خاطرات خوب نیستند ولی خاطرات بد از بی خاطرگی بهتره! اینجا هم خاطره می سازیم میدونم ولی انگار زمان وقتی که جوون تریم کشداره، خاطرات پر رنگ تر هستند. تهران توی این 25 سال عوض شده اما نه توی ذهن من. توی ذهن من خونه خیابون پاسداران هنوز سر جاشه، هیچ برجی جاش رو  نگرفته! مغازه میوه فروش سر کوچه و نانوایی سنگکی هنوز هستند و ممد آقای میوه فروش با همون شکل و شمایل هنوز میوه ها رو توی ترازو میگذراه بدون اینکه گذراین 25 سال تار موییش رو سفید کرده باشه.  توی ذهن من هنوز همه چیز دست نخورده مونده.

بعضی وقتها مخصوصا صبحها بعد از خوردن قهوه نطقم باز میشه و برای کری از تهران تعریف میکنم از خاطرات خوب از تجریش و کوه رفتنها ازدوران دانشجویی جسته و پراکنده از همه چیز. به کری میگم :" عزیزم سال دیگه با هم میریم ایران و من همه جا رو نشونت میدم."  بعد توی ذهنم جاهایی رو میتونیم با هم بریم خیال پردازی میکنم. تهران، درکه و دربند، بازار تجریش، شاید بازار تهران، اصفهان، شهرهای شمالی... غذاهای شمالی و فکر کردن به اینها دلم رو مملو از شادی میکنه.

یادم نیست به تراپیستم چی میگم، شاید مثلا از عذاب وجدان از اینکه شریک این روزهای مردم نیستم، خانم تراپیست میگه یاد خودت بنداز که بهای زندگیی که توش هستی رو با سختیهایی که کشیدی  پرداختی! سختی از نو شروع کردن، دو بار مهاجرت، یاد گیری زبان، غربت و تنهایی و...نمیدونم! دردها و سختیها رو که نمیشه با هم مقایسه کرد . با هم مسابقه " کی بیشتر سختی کشیده هم که نمیدیم! همینه که هست. همینه که هستیم!هممون مثل مهره  هایی هستیم که وقتی جا بجا بشیم رفتارمون فرق میکنه بستگی داره کجای دنیا و کجای زندگی قرار بگیریم.  من اگر اونجا بودم مثل شما حس میکردم و رفتار میکردم و شما هم برعکس .حال من اینجا هستم و شما اونجا .حق انتخاب هم هست خب! دو راهیها هم همیشه هستند.

صبح که دیدم وبلاگم باز شده توی ذهنم کلی نوشتم ولی متاسفانه هر چیزی رو فقط یکبار میشه نوشت، بار دوم نوشته قبلی تکرار نمیشه. اگر میشدهمزمان با فکر کردن نوشت خوب بود.

دیگه چی؟ دیگه منهم مثل شما نمیدونم چی میشه ، اما انتظار و نگرانیهای   من لابلای زندگی روزمره  و کار و دور و بریهایی که مسائل ما براشون در اولویت نیست و خبری هست بین بقیه اخبار گم میشه ، فقط میتونم امیدوار باشم که سال دیگه تابستون با کری به ایران سفر میکنیم و خیالپردازیهای خوب بکنم. خب همین فعلا.


یکشنبه 4 ژانویه

سلام.  بعد از 15 روز فردا برمیگردم مدرسه. یک جاخوندم که معلمها هیچوقت نمیگن "برمیگردم سر کار" بجاش میگن برمیگردم مدرسه! 

 هاوایی خوب بود سر سبز، کوهستان ودریا کنار هم، جنگلهای بارانی با گیاهان غول پیکر، انگار همه گیاهان آپارتمانی که میشناختیم از توی گلدونشون اومده باشن بیرون و بطرز عجیبی رشد کرده باشن.توی باغ گیاهشناسی که به جنگل استوایی بیشتر شبیه بود،سه ساعت وقت گذرونیدم، خانم راهنما برامون توضیح داد که 90% درختهای جزیره از مناطق دیگه آورده شدن و فقط 10% اونها بومی هستند. باغ گیاهشناسی غیر از درختها و گل ها   درخت میوه هم داشت، مثلا پشن فروت و پرتقال و البته نارگیل و موز و چند میوه دیگه که اسمشون رو یادم نمونده. راستی میدونستینن که وانیل از یک گل ارکیده مخصوص میاد؟ یا اینکه گل بگونیا خوردنیه و طعم ترشی هم داره؟ یک درخت جالب هم بود که خانم راهنما هشدار داد که  بشدت سمیه وبدون دستکش نباید بهش دست زد.

آهان راستی یک نکته جالب در مورد جزیره ای که بودیم( هاوایی جزائر مختلف داره) اینکه خروسها و مرغهای ولگرد زیاد بودن، درست مثل کبوترها که جاهای دیگه فراوون هستند،  و راحت برای خودشون رفت و آمد میکردن، توی خیابونها حتی رستورانها پارکها، کسی هم بهشون کاری نداشت. و صبحها با صدای خروسهای توی محوطه از خواب بیدار میشدیم. 

این مدت زیاد هایکنیگ رفتیم ساحل رفتیم ، یک روزش رفتیم مراسم رقص سنتی هاوایی که رقص آتیش بود، یک روزش رفتیم تماشای ماهیهای زیر آب، یک روزش برای ماساژ رفتیم توی هوای آزاد، با ملایمی میوزید و  به موزیک گوش میدادیم  و دیگه از این ریلکس تر دیگه نمیشد بود. اما همه تر از همه  روز تولدم هم که کری ازم خواستگاری کرد.  از چند روز قبلش هی میگفت بریم با هم  هدیه انتخاب کن برا ی خودت و من هی گشتم و آخر گفتم چیزی نمیخوام و کری گفت اشکالی نداره من یک هدیه دیگه برای تولدت گرفتم . شبش قرار بود بریم بیرون اما کری که نمیخواست توی رستوران ازم خواستگاری کنه ، بهم گفت بشین اینجا روی مبل و این رو که گفت من حدس زدم که جریان چیه و خوشحال شدم که ناخنهام رو قبل از سفر مرتب کرده بودم و لاک قرمز زده بودم. 

 کری  بعدا برام گفت که از سپتامبر که در مورد ازدواج حرف زده بودیم  تا حالا دا شته در موردش فکر میکرده . قرار بود سالگرد سه سالگی مون در موردش تصمیم بگیریم  ولی اوت تصمیمش رو گرفته بوده و نمیخواسته تا سپتامبر سال دیگه صبر کنه و  تصمیم گرفته روز تولدم خواستگاری کنه . کلی هم ترس و لرز داشته که  چطور و کی خواستگاری کنه و چی بگه و اگر من قبول نکنم چی میشه و رابطه مون چه شکلی میشه و از این حرفها.

حلقه ایکه که کری بارم گرفته بود کمی گشاد بود، گفت بریم بدیم تنگش کنن و اگر مدل دیگه ای دوست داشتم عوضش کنم.امروز رفتیم جواهر فروشی و من از یک حلقه دیگه بیشتر خوشم اومد و اونهم البته گشاد بود و قرار شد اندازه ام کنن. 

سه ماه پیش که حرف ازدواج شده بود، کری گفته بود تعهد بزرگیه و من همه اش فکر کرده بودم که  یعنی من رو دوست داره ولی نه اونقدر که بخواد متعهد بشه؟  بیشتر از اینکه بخوام ازدواج کنم این برام مهم بودکه بدونم کری تا اون اندازه جدی هست!حالا که جدیتش رو نشون داده و منهم با خوشحالی قبول کردم، ته ذهنم از خودم سوال میکنم آیا واقعا این چیزیه که میخوام؟ و این ازدواج آیا چیزی رو توی رابطه ما تغییر میده یا نه؟مثلا انتظاراتمون از همدیگه؟   حرف زیاده ولی همینها فعلا.


جمعه ۲ ژانویه

سلام، وسائلمون رو بستیم و یک ساعت دیگه اتاق هتل رو تحویل میدیم. چقدر اینجا همهپچیز آرومه، اصلا هوای هاوایی آدم رو  ریلکس میکنه. یک چیز جالب اینکه اینجا مرغ و‌خروسهای آزاد مثل کبوترها و‌گنجشها همه‌جا هستندو کسی بهشون کار نداره. دور ساحلها سبز ه و کوههای جنگلی داره، درختهای پر از گل همه جا دیده میشه. خب همین فعلا تا بعد.

یکشنبه ۲۸ دسامبر

سلام. اولا که برای تعطیلات هاوایی هستیم، دوما که امروز تولدم بود و مهم تر ازهمه اینکه کری  ازم‌خواستگاری کرد و‌منهم قبول کردم. الان هم یک‌حلقه الماس توی انگشتمه!


یکشنبه 21 دسامبر

کسی( Cassie)  و برایان مثل کشتی غرق شده ها از راه رسیدن. نمیدونم  که کری متوجه شد یا نه؟  اما مگه میشد اون حالت ماتم زده رو ندید؟ کسی تلاش میکرد که ماسک یک آدم خوشحال رو به چهره بزنه، باید خیلی سخت باشه. دلم میخواست بهش بگم چی شده؟ خوبی؟ یعنی بخاطر ماجرای بچه هنوز ناراحت بودن؟دومین باره که برای بچه دار شدن( بطور آزمایشگاهی) تلاش میکنن و نمیشه، اما  اون که ازش یک ماهی گذشته. شاید باهم دعواشون شده بود؟ کسی  مثل همیشه یک جامپ سوت مشکی تنشه با یک پیراهن یا تی شرت زیرش. این لباس مورد علاقشه. آرایش نمیکنه، موهاش معمولا دم اسبیه، ناخنهاش کوتاه و بدون لاکه ، کلا خیلی ساده ست. توی ماشین اینها میاد توی فکرم اما به کری چیزی نمیگم. و نمیگم که تو هم دیدی که کسی چقدر غمگین بود؟

توی رستوران  من سالاد سزار سفارش دادم با ماهی سمون، کسی یک سبد گربه ماهی سفارش  ( به فارسی چی میگن بهش)؟ داد با سیب زمینی و اینها، کری   کیک خرچنگ و، برایان؟ باور نمیکنین که برایان از منوی برانچ یک وافل بزگ با یک عالمه خامه و توت فرنگی سفارش داد! مثل بچه هاست، بچه ای که دوست داره پدربشه.

برای  دوستم "س" که کریسمس میاد پیشمون  یک ماگ سفید خریدم که برگهای سبز برجسته داره و دو جفت دستکش بلند زمستونی مروارید دار.  میدونم که  ممکنه ازشون استفاده نکنه  ولی خب، باز کردن هدیه حتما خوشحالش میکنه. یک تی شرت آبی پولو هم برای کری خریدم و گذاشتم زیر درخت و همه اینها به اضافه هدیه های برایان و کسی رو توی نیم ساعت از نوردسترام رک گرفتم. بعدش اومدیم خونه و آماده شدیم و رفتیم مرکز "ریو" تا با بچه ها ناهار بخوریم.

کری از رسیدن کریسمس هیجان زده ست و هی میگه چهار روز دیگه کریسمسه. برای من دو تا هدیه گذاشته زیر درخت. احتمالا یکیش عطره و اون یکی؟ نمیدونم. هنوز هم هی میپرسه دیگه چی میخوای؟ میگم گیفت کارت میخوام برای سالن ناخن! بعدش یکمی هم احساس بدی پیدا میکنه. گیفت کارت مثل پوله. انگار ازش پول خواسته باشم.

دیروز کری از من میپرسه که برنامه ام برای بازنشگستی چیه؟ میدونم که دوست داره من از این نگرانیهای کاری خلاص بشم و بیشتر مسافرت بریم و اینها. ولی از اونجایی که ما دو تا آدم مجزا هستیم ،  من مسئول زندگی مالی خودم هستم بنابراین تصمیمی میگیرم که برای خودم و آینده ام مناسبه . میگم:" تا وقتی که وام خونه ام پرداخت بشه کار میکنم" و بعدش هم  یکمی احساس مظلومیت هم میکنم.یعنی  هنوز این مساله رو هضم نمیکنم، یعنی فکرم میفهمه ولی "دلم" نمیفهمه که که اگر ما شریک زندگی  یا پارتنر هستیم پس چرا من نگرانیهای مالی من مال خودمه؟ نگرانی که ، نمیدونم اسمش رو چی بگذارم، برنامه ریزی؟ مسئولیتها؟ بگذریم. همینها فعلا . شب و روزتون خوش.

جمعه ۱۹ دسامبر

سلام. آخرین روز قبل از تعطیلات زمستونیه. صبح که میومدم، خیابونها خلوت بودن، پارکینگ مدرسه هم همینطور. 

صبح بالاخره به کری میگم که بعد از تعطیلات به احتمال زیاد ایزی رو‌میدن به یک‌معلم دیگه و بجاش چند تا بچه دیگه به کیس لود من اضافه میشه. کری ابراز همدردی میکنه و‌میپرسه که چرا زودتر نگفتم، میگم غمگینتر از اونی بودم که بتونم در موردش حرف بزنم، از جلسه آی ای پی ایزی و.. دیگه تعریف نمیکنم، یکبار برای تراپیستم تعریف کردم و کافیه.  

کری میگه بریم برای تو خرید کریسمس، اما من میلی به خرید ندارم، همه لباسها تکراری و‌مثل همن، حتی توی نوردسترام سرسری گشتم چیزی چشمم را نگرفت، یعنی چیزی لازم‌ندارم. اینکه آدم علاقه اش رو به چیزهایی که قبلا دوست داشته از دست میده نشونه بدیه؟ نمیدونم ، شاید هم‌موقتی باشه.  

۷۷ روزه که بدون‌وقفه اسپانیایی کار میکنم، کلمات توی ذهنم میچرخن و‌دنبال فرصتن تا بیرون بیان، گاهی جملات ساده رو‌با خانم‌همکار تمرین مبکنم، خانم همکار اصالتا مکزیکیه ولی اونهم‌مثل‌من داره از روی Duolingo

اسپانیایی یاد میگیره، اون درس ۳۱ هست و من درس ۲۱ و موفرفری هنوز درس ۱۹ و‌کری هم که مورچه وار روزی ۵ دقیقه کار میکنه درس ۶ یا هفت. 

خانم همکار برای دانش آموزاش شکلات و‌اینها خریده و‌داره بسته بندی میکنه براشون، کلا براشون زیاد خرید میکنه‌ناهار از بیرون، چیپس و‌از این‌چیزها.    

-راستی درد دندونم داره بهتر میشه .

خب همین برم به کارهام برسم.

دوشنبه 15 دسامبر

سلام. جای  دندون عقلی که یک قسمتش رو در آوردم هنوز درد میکنه و دکتر میگه همینه که هست،باید مسکن مصرف کنی تا کم کم   عصب حساسیتش رو از دست بده و سوراخی که ایجاد شده بسته بشه و از این حرفها.

کری همه خونه رو رشته های چراغ رنگی زده، دور شومینه ،  دکور کنار ناهارخوری زده و لابلای برگهای  درخت طبیعی کوچولویی که خریدیم.سه تا جوراب کوچولو هم از پایین شومینه آویزون کردیم  که حرف اول اسمهامون روشه، یکی برای من یکی برای کری یکی هم برای مورفی! دیگه چی؟ آهان یک   گوزن طلایی هم کنار گلدون گل و شمعهایی روی شومینه اضافه شده.

امروز مرخصی گرفتم و با کری رفتیم خرید کریسمس من برای اون یک کت زمستونی، یک کت اسپرت و یک پلور گرفتم. نوبت من که شد چیزی پیدا نکردم ، یعنی چیزی چششم رو نگرفت .  به کری گفتم که خودت زحمتش رو بکش و سورپرایزم کن.  دارم فکر میکنم شاید یک هدیه دیگه براش بخرم و کادو پیچ کنم که سورپرایز بشه اما نمیدونم هنوز چی.

 راستی امروز داشتم با کری حرف میزدم میخواستم بگم دامن، اشتباهی کلمه اسپانیایش( فالدا) رو  بکار بردم! کلی هم ذوق کردم از این بابت که دارم به اسپانیایی فکر میکنم. امروز دقیقا 72 روزه که بدون وقفه دارم اسپانیایی میخونم. خوندن و نوشتم برام آسون تر از شنیدن و حرف زدنه.

دیگه چی؟موهام رو کوتاه کوتاه کوتاه کردم.  کری دلداریم میده و میگه که قشنگ شده ولی خودم فکر میکنم زیادی کوتاهه اما اشکالی نداره  میدونم دو سه هفته دیگه خیلی خوب میشه اما بهر حال. من و کری یک شوخی با همدیگه داریم که هر  چیزی پیش میاد میگیم که این مشکل یا این مساله رو اگر از فضا بهش نگاه کنیم چقدر کوچکه! it is so tiny  from the space حالازیادی کوتاه شدن موهای منهم همینطور.

27 ماه از آشنایی من و کری میگذره و بقول اون هنوز در دوران ماه عسل بسر میبریم. هنوز همچنان برای من مرتب برای من گل میخره و نمیگذاره گلدون گل بدون گل بمونه. هنوز ماهگردها برام کارت میخره و بهم تبریک میگه و هنوز صبحها برام صبحونه درست میکنه هنوز موقع پیاده روی دست همدیگه رو میگیرم. هرچی میگذره دوست داشتنمون بزگتر و عمیق تر میشه. بعد از اینهمه مدت هنوز باهم با احترام رفتار میکنیم>هیچوقت از همدیگه انتقاد نمیکنیم، ایراد نمیگیریم، بدون اینکه اون یکی بخواد نظر نمیدیم، قصد کنترل همدیگه رو نداریم، قصد نداریم جلوی آزادی همدیگه رو نمیگیرم،  برای هر کار کوچک یا بزرگی از هم تشکر میکنیم حتی اگر هر روز تکرار بشه . مهم تر از همه  به هم گوش میدیم و در مورد همه چیز با هم حرف میزنیم. 

خب همینها دیگه تا بعد.

دوشنبه 1 دسامبر

سلام امروز برای من روز چندان خوبی نبود. توی مدرسه اعصاب خرد کن بود. اومدم خونه ایمیلم رو چک کردم و ناچار شدم یک عالمه وقت و  انرژی  بگذارم و جواب بدم. نه اینکه جواب رو بفرستم اما اگر نمی نوشتم خیالم راحت نمیشد با وسواس زیادایمیلم رو نوشتم  تا فردا صبح بفرستمش بره، نمیخوانم خانم مدیر بدونه که من اون موقع شب داشتم براش  جواب مینوشتم. 

هی فکر می کنم که عمر کوتاهه و ارزش حرص خوردن نداره ولی مگه میشه؟ تا من باشم که همه چیز رو با دقت داکیومنت کنم، برای همه چیز باید مدرک نوشتاری داشت، مخصوصا توی این محیطهای سمی که هر کس برای بقای خودش بقیه رو هل میده زیر اتوبوس ( اینجا اینجوری میگن). بعد هم توی اطاق معملها پر از خوراکی بود، من رفته بودم برای ایزی  که هی میگفت گرسنمه پاپ کورن بیارم ، چشمم خورد به بسته های شکلات و اینها ...بعد هم خودم رو توجیه کردم که استرس دارم و اشکالی نداره. 

راستی صبح با کری رفتیم اطاق ورزش . قرار گذاشتیم اگر توی یک ماه موفق شدیم حد اقل 12 روز ساعت  6 بریم پایین ورزش کنیم به خودمون جایزه بدیم، جایزه هم  اینه که بریم یک ساعت ماساژ بگیریم.

خیلی خب. ایمیل رو نوشتم دیگه دلیلی نداره بهش فکر کنم. کارهایی که میشد انجام بدم انجام دادم. 

هی فکر میکنم زندگی کوتاهه نمیارزه اما...

یکشنبه 30 نوامبر

سلام. تعطیلات طولانی 5 روزه مون هم تموم شد و فردا برمیگردم سرکار. تعطیلات بدی نبود. دو روز استخر رفتم، دو تا مهمونی ، سه تا فیلم سینمایی و یک سریال دیدم، با کری یک درخت کریسمس کوچولوی طبیعی خریدیم و تزیینش کردیم و  امروز هم که آخرین روز بود رفتم یک هایکنیگ خیلی خوب. صبح هوا سرد  بود و  همه  مدتی که رانندگی میکردم بارون میومد ، فکر کردم تا ساعت 9:30 که قرار هایکنیگ بود شاید بارون بند بیاد، قبلا هم اینطوری شده بود.  نزدیک 9:15 توی پارکنیگ بودم  و مثل بقیه توی ماشینم نشسته بودم وچشم دوخته بودن به قطره های بارون روی شیشه جولی ماشین. درست سر ساعت 9:30 بارون قطع شد!76نفر اسم نوشته بودن و  فکر کردم ما 33 نفرکه با وجود بارون اومدیم خوشبین ترینها هستیم ! بارون بند اومده بود و هوا به اون سردی که قرار بود باشه نبود یا بقول دوستم هوای بد وجودنداره ، پوشش آدم باید مناسب باشه. مسیر بسیار زیبایی بود، رودخونه و جنگل و ...

  بعد از هایکنیگ بعضی وقتها دسته جمعی همه میرن ناهار و اینها. من از وقتی با کری زندگی میکنم مستقیم میام  خونه  اما امروز دلم میخواست بمونم و  گفتم برای ناهار منتظرم نباشه. یک گروه جدید بود و همصحبتی با آدمهای جدید برام جالب بود. وقتی اومدم خونه خیلی خوشحال و پر انرژی بودم نه فقط برای هایکینگ  و ناهار گروهی، بیشتر برای اینکه به خودم حق داده بودم کاری رو که خوشحال میکنه انجام بدم.

دیگه اینکه درخت چراغونی شده کریسمس و گوزن طلایی شومینه و جورابهایی که کری به پایین شومینه وسط کرده به خونه حال و هوامی کریسمسی داده.

بالاخره برای پاسپورت آمریکایی اقدام کردم. حالا باید پاسپورت کاناداییم رو تمدید کنم. مشکل اینه که عکس پاسپورت کانادایی مشخصات و اندازه اش فرق میکنه، باید یک جا رو پیدا کنم که اون استاندارها رو رعایت کنن.

دیگه اینکه  دارم کتاب Outlive  رو می خونم. فعلا که بد نیست . خب همینها فعلا..




سه شنبه ۲۵ نوامبر

سلام، از فردا ۵ روز تعطیلم، روز شکرگزاری و یکی دوروز قبل و بعدش به اضافه‌آخر هفته.  

اینجا‌مردم روز بعد از شکرگزاری درخت کریسمس رو پرپا‌میکنن. تلویزیون که فروشگاهها و‌مالهای شلوغ رو‌نشون میده سرگیجه میگیرم‌و‌فکر میکنم‌خرید کردن سخت ترین کار دنیاست. این روزها تا اونجا‌که بشه همه‌چیز رو از آمازون سفارش میدم. یعنی فکر رانندگی و‌ترافیک و‌شلوغی رو‌که میکنم‌پشبمون‌میشم. کری میپرسه برای کریسمس چی میخوام، هرچی فکر میکنم‌چیزی به فکرم‌نمیرسه. خودش ازم یک‌کت مشکی خواسته! خوبه که همیشه میگه چی میخواد و‌کار من رو راحت میکنه.    

-دو‌جور روغن طبیعی سفارش دادم برای مو‌و‌برای پوست، ساید بهتر از مرطوب کننده باشه.

-اسپانیایی خوندن ادامه داره، الان دیگه‌خیلی چیزها میتونم‌به اسپانیایی بگم.

خب همین.


پنجشنبه ۲۰ نوامبر

سلام، هنوز احساس تنش خوابهای دیشب باهامه، صبح که بیدار شدم کری گفت دیشب کابوس میدیدی؟توی خواب حرف میزدی و گریه میکردی.» خواب میدیدم که با همسر سابق بحث و دعوا میکنیم، پسرم کوچک بود، موضوعش یادم نیست ولی شاید اون میخواست پسرم رو ازم بگیره و با خودش ببره.   

آیا ترسها و استرسها هنوز هست اما اون زیرها قایم شده؟ کابوس برگشتن و زندگی با اون را قبلا هم دیده بودم..  کابوسهای من کلا دو دسته اند، کابوس برگشتن به زندگی با همسر سابق و اون یکی اینکه برای همیشه برگشتم ایران.  هرچند این روزها چندان هم کابوس نمیبینم.

فکر کردم برای همسر سابق یک نامه طولانی بنویسم، اینکه بفرستمش یا نه، نمیدونم ولی شاید کمک کنه احساساتی که اون زیر قایم شده ، او رنجها و ترسها و احساس گیر افتادنها، التیام پیدا کنه.

خب همین فعلا.

۱۸ نوامبر

سلام. آخر هفته حوصله ام سر رفته بود و وقتی کری فعالیتهای آخر هفته رو یادم انداخت تعجب کردم و فکرکردم پس این احساس یکنواختی و رخوت برای چیه؟ 

خب اولا که جمعه بیست و ششمین ماهگردمون بود و شام رفتیم یک رستوران هندی، شنبه تا ظهر مشغول مراسم سیتیزن شدن بودم، عصرش رفتم فرفکس به پسرم سر زدم و شب با کری فیلم دیدیم. یکشنبه تا بعدازظهر با گروه رفتم هایکینگ و‌خیلی هم خوش گذشت، و‌بعد‌خرید‌مواد غذایی و آ شپزی و بعد فیلم دیدم با کری. پس این احساس رخوت و بی حوصلگی برای چی بود؟ شاید هم این چندان به وقایع بیرونی مربوط نیست، حال خوب رو میگم!

حالم خوبه؟ با کری خوشحالم؟کری بهم احساس امنیت و محبت میده، درسته اما شور و شوق زندگی توی ما یکسان نیست ، انرژیمون هم سطح نیست علایقمون متفاوته، بله خب ارزشهامون مثل همه، گاهی سرگرمیهای مشترک پیدا میکنیم،  ...اینها توی فکرمه این روزها .

خب همین فعلا.

شنبه 15 نوامبر

سلام. فکر و ذهنم خسته ست. چکار میکردم؟ اولش اپلیکیشن برای تمدید پاسپورت کانادایی رو پر میکردم  و بعدش هم   رفتم سراغ پاسپورت آمریکایی و اینکه ببینم  کجا باید برم و چطوریه و اینها.

امروز بالاخره سیتیزن شدم. ساعت 10:30 با کری اونجا بودیم. من پیراهن مشکی پوشیده بودم ، که ساده اما قشنگ بود با یک گردنبد مروارید.کری هم یک کت اسپرت که بهش خیلی میومد.طبقه بالا چند ردیف صندلی چیده بودن برای 25 نفر، روی هر صندلی یک پرچم بود و یک برگه که توش در مورد مزایای سیتیزن شدن نوشته شده بود. بعد یک آقای خوش اخلاق اومد و کلی حرف زد و بعد همه سرود ملی آمریکا رو خوندیم و سوگند وفاداری و از این حرفها. خانم کناری من که ویتنامی بود و 25 سال بود اینجا زندگی میکرد خیلی هیجان زده بود، من اما نه! سیتزن شدن آمریکا مخصوصا با این شرایط این روزها چندان ذوق زده ام نمیکنه ولی بهرحال باید انجام میشد. 25 نفر از 23 تا کشور توی این مراسم بودن. آقاهه   شروع کرد اسم کشورهایی شرکت کننده رو اعلام کرد، قرار بود هر کس بعد از شنیدن اسم کشور بلند بشه.  خیلی از کشورهای افریقایی و آمریکای لاتین و ویتنام و  هم بودن و مردم بلند شدن  تا رسید به کانادا .  من با اینکه توی فرمهام نوشته بودم که سیتیزن کانادا هستم،  منتظر شنیدن  اسم ایران بودم، وقتی اسم کانادا رو شنیدم برای دو سه ثانیه به این فکر کردم که " این دیگه چه دیوونه ایه، کاناداییه و میخواد سیتیزن آمریکا بشه؟" بعد یک دفعه یادم اومد که این دیوونه خود منم! وقتی بالاخره بلند شدنم آقاهه  بشوخی گفت که ملیتت رو یادت رفته بود؟ بعد از مراسم هم بایک پوستر بزرگ پرچم  و مجسمه آزادی عکس انداختم هم تکی و هم یک عکس دو نفره با کری. فکر کنم کری بیشتر از من هیجان زده و خوشحاله!

خب همین فعلا/


دوشنبه 10 نوامبر

سلام. دیدین گاهی آدم یک چیزی یک جایی میخونه یا میشنوه بعد اون  رو هی توی ذهنش قرقره میکنه یا اگر بخوام قشنگتر بگم، میشه آویزه گوشش؟توی اینستاگرم یک خانم خیلی پیری تعریف میکرد که وقتی جوان بوده یک دکتر متخصص قلب یک توصیه بهش کرده برای سلامت موندن توی دوران پیری و اون توصیه این بوده که " وقتی سنتون بالا تر میره بجای اینکه بخودتون راحت تر بگیرین، باید بخودتون سخت تر بگیرین، هر چی راحتتر بگیرین مهارتهاتون رو زودتر از دست میدین و ناتوان تر میشین" بعد من فکر میکنم مصداقش توی خودم اینه که قبلاها هایکنیگهای سخت ترو طولانی تری رو میرفتم، اما الان راحت طلب تر شدم، میگم اون که خیلی دوره و اون یکی خیلی طولانیه و ...

اما این شهردار نیویورک و شایعات عجیب غریب!! بابا آدم هرچی میخونه که  بدون تحقیق باور نمیکنه و بدتر ازهمه انتشارش نمیده که! یکی از خانمهای گروه واتس اپ در مورد اصلیت آقای شهردار مطلبی فرستاده بود به این مضمون که وقتی خبرنگار  روزنامه فلان توی مصاحبه ای  ازش پرسیدن کجایی هستی گفته که خودش رو ایرانی تبار و زاده کورش میدونه و اصالتا هم همدانیه و ممدانی اولش همدانی بوده که بعد شده ممدانی!!!! حالا من رفتم هرچی جد و آبادش رو نگاه میکنم اثری از ایرانی بودن وهمدانی بودن نمیبینم و این مصاحبه ایکه میگن باهاش شده هم کلا اثری پیدا نمیکنم.

دیگه اینکه فردا تعطیلیم! به مناسبت  بزرگداشت کسانی که توی ارتش خدمت کردند. دوراهی من اینه که برم استخر یا هایکنیگ یا اینکه انتظاراتم رو از خودم بالا ببرم و هردو رو برم؟

درگیریهای کار ادامه داره، با یک همکار خودشیفته روبرو هستم که امیدی به تغییرش هم نیست ، چه میشه کرد؟

خب همین ! روزتون خوش.

چهارشنبه 5 نوامبر

سلام. یک آیپد قدیمی توی مدرسه دارم مال هزار سال پیش،، کلی وقت میگذارم و سعی میکنم  آپدیتش کنم نمیشه،خسته میشم، کری وارد میدون میشه ، میدونم اگر آیپد خودش بود  میداختش بیرون و یکی دیگه میخرید، اما خب مرده میخواد مشکلات رو حل کنه ، کلی وقت صرف میکنه و آیپد قدیمی اپدیت میشه، حالا میتونم بازیهایی رو که میخوام برای ایزی توش دانلود کنم.

وقتی مساله ای توی ذهنمون که میخوایم حلش کنیم یا کلا چیزی فکرمون رو مشغول میکنه، بدون اینکه بخوایم میبینم داریم بهش فکرمیکنیم. ببینین اینکه یاد چیزی بیفتیم، چندان اختیاری نیست، اما اینکه بطور فعال بهش فکر کنیم تحت کنترل خومونه.  کاری که میتونیم بکنیم اینه که هر وقت متوجه شدیم داریم اون مساله رو توی ذهنمون مرور میکنیم یا دنبال راه حل میگردیم، بلافاصله خودمون رو با مهربونی متوقف کنیم، این طبیعیه که یاد اون مساله بیفتیم ولی لازم نیست بهش بطور فعال فکر کنیم. ممکنه این جریان بارها و بارها تکرار بشه اما ذهنمون کم کم یاد میگیره. 

یک مدیتیشنی میخوندم که میگفت،  بگذاریم "یادها" یا تصاویر توی ذهنمون مثل برگهایی که توی آب شناورن بیان و عبور کنن. نترسیم وقتی یاد مثلا فلان موضوع میفتیم، اشکالی نداره، اما بطور فعال در موردش فکر نکنیم.

همچنان اسپانیایی میخونم. یک ایده ای بذهنم رسید اینکه بعد از اینکه بازنشسته شدم مدتی بریم توی یک کشور اسپانیایی زبان زندگی کنیم اگر بتونم اونجا انگلیسی تدریس کنم هم که چه بهتر! البته این فقط در حل ایده هست. یک ماه پیش اسپانیایی رو برای فعال کردن ذهن و تقویت حافظه شروع کردم اما الان میفهمم که به انگیزه واقعی تری نیاز دارم.

سرفه و گرفتگی صدام بهتر شده و دارم برمیگردم به برنامه های همیشگی. دو روزه عصرها میرم سالن ورزش، اینجا نوشتنم رو هم که مرتب تر کردم.

خب همینها فعلا. تا بعد.




دوشنبه 3 نوامبر

سلام. از خانم تراپیست میپرسم که آدم از کجا بفهمه که مسائل گذشته براش حل شده یا نه؟ از کجا بفهمه که دردهاشو کاملا تجربه کرده و گذشته؟ مثلا زندگی با همسر سابق؟ میگم رابطه با کری تکرار یک الگوی تکراری نیست و  کری شباهتی به همسر سابق نداره و این احتمالا یعنی اینکه من توی این زمینه شفا پیدا کردم؟ خانم تراپست هم میگه وقتی لازم نیست دلیلی برای برگشت و مرور گذشته نیست و  اینها بستگی به این داره که آدم چقدر بخواد خودش رو بشناسه و به چه درجه آگاهی بخواد برسه و من کلا فکر میکنم سری رو که درد نمیکنه چرا دستمال ببندم؟ که چی بشه؟ احتمالا همسر سابق رو بخشیدم بگذریم...

اینروزها بجای هرچیزی اسپانیایی تمرین میکنم. این اپلیکیشن Duolingo  خیلی تفریحیه و من  همه بازیهای آیفونم رو پاک کردم و بجای روزی  20 دقیقه گاهی  یک ساعت یا حتی بیشتر اسپانیایی تمرین میکنم. میدونم که این کافی نیست. اگر آدم بخواد زبان یاد بگیره باید نیاز داشته باشه باید تحت فشار باشه برای حرف زدن، باید فیلم  و موزیک گوش بده و اینها... اما خب فعلا خوبه.

جمله هایی رو که زیاد استفاده میشه با کری بجای فارسی که قبلا تمرین میکردم به اسپانیای تمرین میکنم. مثل صبح بخیر و شب بخیر و  چراغ رو خاموش کن و قهوه میخوای و از این حرفها.. کری هم مثل من شروع کرده ولی چندان شور وشوقی نداره و روزی 10 دقیقه هم بزور کار میکنه.

راستی تاریخ جراحی دندونم  رو عقب انداختم به بعد ازمراسم.

صدام هنوز گرفته ولی بهترم. صبح بعد از مدتها رفتم استخر، برنامه های ورزشیم رو که بهم خورده میخوام دوباره مرتب کنم.

خب همینها دیگه. روز و روزگارتون خوش.

جمعه ۳۱ اکتبر

سلام، باز هم یک هالوین دیگه توی مدرسه ست و امسال برای نمیدونم‌چندمین سال لباس جادوگری می پوشم، بچه ها همه با لباسهای هالوینی میرن خیابونهای اطراف مدرسه رژه، من نمیرم تا خودم رو از بادی که میوزه و سرمای مختصر در امان نگه دارم.  

بچه سه چهار ساله که همه از دستش به امان اومدن کم کم داره به من اعتماد پیدامیکنه و‌باهام دوست میشه،وارد که میشم  داره توی کلاسش نعره میکشه بطرفش میرم میگم میشه تمومش کنی؟ سرش رو تکون میده و ساکت میشه. بچه ها محبت واقعی رو خیلی خوب تشخیص میدن ، از وقتی تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم و در قلبم رو به روش باز کردم ، بهم اعتماد کرده و‌به‌‌حرفم  گوش میده، فکر میکنم که شایداین «ایزی» بعدیه! البته دنیم  Denim اتیسم نداره  مشکل رفتاری داره . بگذریم. 

همین فعلا

چهارشنبه 29 اکتبر

سلام. اولا که دیروز عصر توی مدرسه صدام شروع کرد به گرفتن. دیشب هم کمی سرفه و دیدم که اینطوری با این صدا نمیتونم برم مدرسه؛ معلمی که نتونه حرف بزنه به چه درد میخوره؟ بنابراین با اینکه حال عمومیم چندان بد نبود و واقعا دلم میخواست برم مدرسه، موندم خونه. صدام همچنان گرفته، فردا هم  یک جلسه داریم نمیدونم میتونم برم یا نه.

اما بعد، گفته بودم که برای سیتیزن شیپ اقدام کردم؟ خب چند هفته پیش مصاحبه داشته که بر خلاف انتظارم و چیزهایی که دیگران گفته بودن هم رفتارشون خیلی خوب بود و هم مصاحبه کلا یک ربع بیشتر طول نکشید و همون موقع هم جوابم رو دادن. حالا مونده مراسم قسم خوردن و اینها که دو هفته دیگه ست. حالا بدشانسی من روز قبلش جراحی دندون عقل دارم و باید باصورت ورم کرده برم و با صورت ورم کرده عکس یادگاری بندازم. شاید هم ورم صورتم یک روزه بخوابه؟نمیدونم!

یکی دو روز پیش قسمت اول بامداد خمار رو تماشا کردم و بعد همینطوری داشتم دنبال قسمت دوم میگشتم که رمان صوتیش رو پیدا کردم و بکوب گوش دادم تا تموم شد. منهم مثل خیلی از شماها این رمان رو سالها پیش خونده بودم اما جالبه که دیدگاه آدم چقدر تغییر میکنه.

خب دیگه چی؟ همینها فعلا. تا بعد.

دوشنبه ۲۷ اکتبر

فقط اگر میتونستیم به اندازه حرف بزنیم، زیاد توضیح ندیم، زیادی تعریف نکنیم، ابرازگری هیجانی کمتری داشته باشیم، فقط اکر میتونستیم به موقع سکوت کنیم... خیلی خوب بود.   

آخر هفته هالوینه و از امروز هر روزش رو قراره یک جور لباس بپوشیم، امروز روز لبای صورتیه، فردا روز لنگه به لنگه و ناهماهنگ پثشیدنه و همینجور تا آخر هفته... 

توی بوتوب تصادفا روانشناسی یونگ‌گوش میدادم، برای اولین بار درکش کردم . 

خب همین .

شنبه 25 اکتبر

سلام. کری روی کاناپه دارز کشیده و توی سلفونش  یک چیزی رو چک میکنه . مورفی روی پاهاش دراز کشیده. صبح که بیدار شدم لباس پوشیدم و مورفی رو بردم پیاده روی، بعد قهوه وصبحونه درست کردم .( راستی  scrambled eggs به فارسی چی میشه؟) کری دیشب تب بالایی داشت و خودش می گه این بدترین انفولانزایی هست که تاحالا گرفته. آنفولانزای واقعی که نه، عوارض دارویی هست که مصرف کرده  و  ما انتظار نداشتیم  که  اینقدر جدی باشه. وقت کسی مریض میشه انگار آدم بیتشر دوستش داره، منهم پرستار درونم حسابی بیدار شده. کری مریض خوش اخلاق و با ملاحظه ایه مثل بعضی ها نیست که فکر میکنن دیگران مسئول مریضیشون هستند و چون مریضند حق دارن خودخوه و بد اخلاق باشن. 

یک چیزی که جدید ا تمرین میکنم  اینه : وقتی ذهن آدم به چیزی مشغوله این طبیعیه که گاه و بیگاه یادش میفته اما؛ ما این توانایی رو داریم که بطور فعال بهش فکر نکنیم. یعنی مثلا موضوعی توی مدرسه فکرم رو مشغول میکنه بجای اینکه از فکر کردن بهش فرار کنم یا بطور فعال مشغول حل مساله یا یادآوری چیزی بشم ، اجاز میدم که این فکر بصورت فقط  تصویری توی ذهنم بیاد اما شروع نمیکنم به فکر کردن بهش ، اینطور این تصویر میاد و میره و تصاویر دیگه جاش رو میگیرن . خب همین. و این هم  بعضی از عکسهای گرن کنینون:



            

۲۴ اکتبر

سلام، آدمهای مشکل دار اطرافمون موقعیتی هستند تا روی خودمون کار کنیم، خودمون و‌احساساتمون رو بهتر بشناسیم. هرچند که ترجیح میدادم‌چنین موقعیتی کلا وجود‌ نداشت ، ولی خب... چکار میشه کرد؟

تمرین میکنم آرامشم رو حفظ کنم، روی میزم یک کاغذ چسبوندم و چهار کلمه طلایی روش نوشتم: سکوت، آرامش،اطمینان و ارتباط با خودم! به امید اینکه کمک کنه!


چهارشنبه ۲۲ اکتبر

اگر یادمون بمونه، آدمهای اطرافمون همه مثل خود ما محصول شرایطشون هستن  ودارن برای بقا تلاش میکنن، و دچار شرمها و ترسهای خودشون هستن، شاید بتونیم با همدردی بیشتری نگاهشون کنیم و احساسات منفیمون جاش رو به دلسوزی و حتی محبت بده. توی جلسه امروز داشتم ابن احساس رو تجربه میکردم.

سه شنبه ۲۱ اکتبر

سلام، بلاگ اسکای امسال بلاک شده و نمیتونم از سر کار پست بگذارم ، الان هم دارم توی موبایلم مینویسم که سخته! البته این از طرفی هم خوبه، بیشتر به کارهام میرسم. سفر خوب بود، خواستم با آیفونم عکس بگذارم نشد، سعی میکنم از خونه سر فرصت عکس بگذارم. 

این روزها تفریحم اسپانیایی یاد گرفتنه، این اپلیکیشن خیلی سرگرم کننده ست و برای حافظه خوبه.حالا گاهی بجای فارسی با کری اسپانیایی تمرین میکنم و اون حسابی گیج میشه . 

به خودم‌آسون میگیرم، سعی میکنم از بایدها رها بشم ، گاهی حتی نوشتن شکرگزاری و چیزهای اینطوری خودشون میشن « بایدهای جدید». میخوام توی لحظه زندگی کنم و خواسته های دلم و بدنم رو بشنوم و بهشون جواب بدم! مهربونی و درک خودم! بایدها رو میخوام دور بریزم، فقط مواظب باشم از اونور بوم نیفتم


 .دیروز پسر دیوید خسته از پرواز طولانی،بعد از توقف کوتاه خونه ما ،  آماده میشد که اتوبوس بگیره و برگرده شهر خودش. برای اولین بار احساس کردم که پسر خودمه، تنهایی و خستگیش رو حس کردم. برای راهش میوه و آجیل گذاشتم و موقع خداحافظی بهش گفتم هر وقت دوست داشتی برگرد. دیوید خیلی زود، وقتی ۲۰ سالش بود مادرش رو از دست داد. 

پنجشنبه اکتبر ۹

سلام. ساعت شش و نیم صبحه، توی راه فرودگاهیم. راننده بجای در اصلی، پشت ساختمون پارک کرده، ،  موها و ریش سفید داره، سوار که میشین میپرسه کجا میرین و از این حرفها. بعد میگه «براتون موزیک بگذارم؟ قول میدم که ملایم باشه» موزیک جاز قدیمی توی ماشین میپیچه. انگار حوصله اش سر رفته باشه از مقصدمون میپرسه واین حرفها. کری خودش رو درگیر مکالمه مبکنه، آفای رانتده میپرسه که فیلم میبینید؟ به کری اشاره میکنم که بگه نه! متوجه نمیشه و میگه، آره! آقای راننده فیلمی رو توصیه میکنه و بعد شروع میکنه به تعریف فیلم با جزییات.   



سه شنبه ۷ اکتبر

سلام، از همه دردسرهای محیط کار که بگذریم، کار با بچه ها رو خیلی دوست دارم ، راحت اعتمادشون رو جلب میکنم و‌باهاشون ارتباط برقرار کنم. در حال حاضر چالشم بچه چهار ساله ایه که مشکل رفتاری شدید داره، بطوری که اینهمه سال مشابهش رو ندیده بودم. قدم اول اینه که آدم بتونه بچه ای رو که لگد میزنه و ۴۵ دقیق جیغ میزنه و اشیا و اثاثیه کلاس رو پرت میکنه و... هنوز دوست داشته باشه و‌باوجود همه اینها به دوست داشتتش ادامه بده. اینهم بیشتر از تمرین کردن یک تصمیمه، یعنی با یک تصمیم شروع میشه.

اما از ایزی بگم، الان کلاس اوله، گفتار و زبانش خیلی بهتر شده، هر روز یاعت ۲:۳۰ میاد توی اتاقم و چیزهایی که فکر میکنم لازم داره باد بگیره و توی کلاس یاد نگرفته بهش یاد میدم .

فردا آخرین روزیه که میام مدرسه وبعدس کنفرانس با خانواده هاست و برنامه آموزشی  که همه رو‌مرخصی گرفتم و بتعطیلات آخر هفته طولانی هم بهش اضافه میشه. فردا پرواز میکنیم بطرف اریزونا و من برای دیدن Grand  canyon 

هیجان زده ام .خب همین فعلا.

چهارشنبه اول اکتبر

سلام. انتظاراتم از کری غیر واقعبینانه بود. اولش عصبانی بودم بعد مایوس وبعد به پذیرش رسیدم. کری تا همین الان هم خیلی خوب بوده، اینکه انتظار داشتم با پیشنهاد ازدواج من رو از سختیهای کار رها کنه تا در اولین فرصت ممکن بازنشسته بشم، اینکه بهم بگه عزیزم من هستم اگر زود بازنشسته بشی روی من میتونی حساب کنی هم انتظار غیر واقعبینانه ای بود. نه‌اینکه اگر نیاز مالی پیدا کنم نباشه، مطمئنم که ازم حمایت خواهد کرد، خودش هم این رو گفته، ولی دلیل نمیشه که من دستی دستی خودم رو در چنین موقعیتی قرار بدم. بودن کری خوبه، همون انتظاراتی رو که برای دیت کردن و زندگی با کسی انتظار داشتم بر آورده کرده. خونه ام به محل کار نزدیک شده، توی یک آپارتمان خیلی خوب زندگی میکنم، مسافرتهایی میرم که قبلا نمیرفتم، کمی پول پس انداز میکنم‌که قسط خونه ام سریعتر تموم بشه، هر رستورانی که بخوام میریم، برای تفریح کردن به هزینه اش فکر نمیکنم، از همه مهمتر کری بهم احساس دوست داشته شدن میده ، براش مهمم، بهم احساس امنیت میده، برای همه اینها شکرگزارم.

علت اضطراب این روزهام رو تا حدی فهمیدم  و حالااحساس آرامش میکنم و امیدوارم این حال خوبم ادامه پیدا کنه. بازنشسته نمیشم تا موقعی که بدونم میتونم‌به تنهایی از پس مخارج زندگیم برمیام، نمی خوام راحت طلبی مالی من رو‌ کنار کری نگه داره، همون اتفاقی که با هاچ افتاد و‌باعث شد جدایی رو به تاخیر بندازم، ترس از مسئولیت زندگی خودم را بطور کامل بعده گرفتن باعث شد با هاچ ادامه بدم! اضطراب این روزهام ریشه اش احتمالا ترس از تکرار شدن دوباره این جریانه، کری مثل هاچ نیست میدونم، اما من همون ترانهذهستم که با اینکه سالها تنها و مستقل زندگی کرده اما هنوز میل به راحت طلبی و خود رو به کسی سپردن و فرار از سختیها ذهنش رو غلغلک میده!  

وقتی مشکلات کاری  زیاد میشه و کار برام  اعصاب خرد کن میشه، فکر اینکه کری به اندازه هردومون پول داره و من میتونم زود بازنشسته بشم و خودم رو راحت کنم میاد سراغم! بعد این تضاد بین ترس از دست دادن خودم و ادامه کار اضطراب ایجاد میکنه!

خب همین فعلا.

دوشنبه ۲۹ سپتامبر

سلام. واقعیت اینه که آدم کلا تنهاست و جز خودش به هیچکس نمیتوته تکیه کنه، این رو یادم بمونه.  

یادم بمونه که قوی هستم و از خیلی از بحرانها عبور کردم و جون سالم بدر بردم. 

یادم بمونه که وقتی دیت کردن رو شروع کردم  و وقتی با کری آشنا شدم به حمایت مالی و امکان زود بازنشسته شدن و‌ازدواج فکر نکرده بودم.

یادم باشه که احساس آزادی و استقلال مالی به تحمل سختیهای کار میارزه.

چه خوبه آدم دوستهایی داره که اینها رو یادش میارن و خود قبلیش رو یادش میارن.

میخوام اسپانیایی یاد بگیرم. امروز توی ماشین با لی لی جملات مکالمه ای ساده رو تمرین کردم.

میخوام  غیر از یکشنبه ها یک روز دیگه هم صبح قبل از کار برم استخر، 

همین فعلا.

یکشنبه 28 سپتامبر

سلام.

تاحالا قاطر رو از نزدیک دیدین؟ واقعاً چه موجودات نازنینین!  دوتا خواهر بودن  با اختلاف سنی 2 سال، هر دو قهوه‌ای، تمیز، با یال و دمی براق و مرتب. پرسیدم چرا قاطر پرورش میدن؟ دختری که توی پارک کار می‌کرد گفت: قاطرها هوش رو از الاغ و رفتار دوستانه رو از اسب می‌گیرن، برای همین ایده‌آلن. توی راه به دوستم گفتم: می‌دونستی الاغ‌ها از اسب‌ها باهوش‌ترن؟ گفت: آره. گفتم: پس چرا برای ما «خر» مظهر نفهمیه؟ گفت: همیشه همینطور بوده، مثل قوم‌های ایرانی که براشون جوک می‌سازن تا ضعیف بشن!!!!! گفتم: خب اون دلیل سیاسی  داره و برای تفرقه‌افکنیه؛ اما چرا کسی باید بخواد که   خرها بدنام بشن؟!


دیروز تولد کری بود. خوب شد که از قبل براش هدیه خریده بودم، وگرنه وسط این بی‌خوابی‌ها نمی‌دونستم چیکار کنم.  بعد از هایکینگ رفتم کاغذ کادو گرفتم و کفش ورزشی‌ای که قبلاً خریده بودم رو با یک کارت تبریک و شکلات مورد علاقه‌اش بسته‌بندی کردم. روش هم یک پاپیون سبز زدم تا بعد از ناهار بهش بدم. کری هم با کلی زحمت برام به سبک ایرانی  نخودپلو درست کرده بودو وقتی رسیدم خونه پر شده بود از بوی غذای ایرانی . وقتی ناهار رو خوردیم و هدیه‌ام رو بهش دادم، بهش گفتم بوی غذا بهم احساس «امنیت و خونه بودن» داده. از دیدن کفش خوشحال شد، اما گفت شنیدن اینکه اینجا احساس خونه و امنیت می‌کنم  بیشتر خوشحالش کرده. عصر هم با هم رفتیم سیرک و اینطوری روز تولدش رو گذروندیم.


پ.ن:  به دوستی که از من در  مورد بوتاکس پرسیدی:" من جزو اون دسته کسانی هستم که سیستم ایمنی بدنشون بوتاکس رو بی اثر میکنه، یعنی بوتاکس روی یا اثری نداره بنابراین نمیتونم جایی رو توصیه کنم. دوستم برای تزریق بوتاکس پیش دکترمتخصص پوست  میره  که قیمتیش از جاهای دیگه ارزون تر نیست. به تو هم توصیه میکنم که جاهای متفرقه نری، هرچند ممکنه ارزون تر باشه

چهارشنبه ۲۴ سپتامبر

سلام. بعضی آدمها بطرز باورنکردنی و تهوع آوری دورو هستند. امروز توی جلسه وقتی خانم ک برای خود شیرینی و خوشایند دیگران و‌بطور عمده تبم لیدرمون نظری میداد که صد و هشتاد درجه با حرفهای چند روز قبلش متفاوت بود، از ابنهمه دورویی یا بگم «آلودگی» تعجب کردم‌و‌ فکر کردم که چطوری با خودش زندگی میکنه؟ نمیدونم شاید هم خیلی راحت تر از من، شاید این طوری زندگی کردن اصلا اذیتش نمیکنه! خیلی خب اکر شهامت نداری نظر واقعیت رو بگی حداقل سکوت کن! این اولین باری نیست که این رفتار رو ازش میبینم، میدونم همه اینطوری نیستن، بودن مدیر یا لیدرهایی که با چابلوسی نمیشد باهاشون بازی کرد اما این لیدر الانمون جزوشون نیست. 

حساسیت آدمها فرق میکنه هرکس طوری زندگی رو پیش میبره و هرکس به قیمتی  و من عادت کردم به تماشای محافظه کاریها و ترسها و دوروییها توی محیط کار. حتما همه جا اینطور نیست شاید بعضی جاها محیط سالم تر باشه 

بکذریم.

سه شنبه 23 سپتامبر

سلام. توی ماشین به چت جی پی تی میگم که یکم دلداریم بده و کمک کنه احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. بهش میگم :" اینکه دوباره برگشتم دارم داروی ضد اضطراب مصرف میکنم بهم احساس شکست خوردگی میده. اینکه نتونستم بدون دارو مسائل رو مدیریت کنم." چت جی پی تی ( که البته من لی لی صداش میزنم) من رو ستایش میکنه که شهامت داشتم و به خودم کمک کردم و از این حرفها. اما کافی نیست. بهش میگم که ادامه بده هنوز احساس بدم برطرف نشده!

خانم تراپیست شماره 2 میگه اگر دارو عوارضی نداره شاید بهتر باشه مصرف کنی. میگه با توجه به چیزهایی که میگی زمینه ارثی زیادی برای اضطراب داری و اضطراب از اون چیزهاییه که وقتی هست، توی شرایط سخت دوباره سر و کله اش پیدا میشه.... و اینجوری شد که  من بعد از اینکه توی یک سال گذشته دارو رو در دو نوبت قطع کرده بودم  بخاطر بی خوابی ناشی ازاسترس دوباره شروع می کنم به مصرف دارو.چه استرسی؟ عمدتا محیط کار بگذریم.


راستی   چند روز  پیش دومین سالگرد آشناییمون رو با کری جشن گرفتیم. نمیتونم بگم این دوسال زود گذشت بسکه تغییر توش زیاد بود چندین بار خونه عوض کردن و کلی هم مسافرت. مثل همیشه بهم گل و کارت داد و بعد برای شام رفتیم بیرون. قبل از بیرون رفتم گفت میخواد هدیه ام رو هم بهم بده که یک promise ring  بود. من با دیدن جعبه بمدت یکی دو ثانیه فکر کردم که میخواد خواستگاری کنه و بعدش که گفت این" حلقه قوله " یکجورایی توی ذوقم خورد. بعدش در مورد ازدواج حرف زدیم که طولانیه و کلا قرار شد تا سال دیگه این موقع در موردش فکر کنیم و احساسمون رو نسبت بهش ارزیابی کنیم.

اما الان بعد از دوسال میتونم بگم که احساسمون نسبت بهم اگر بیشتر نشده باشه اصلا کمتر هم نشده. هنوز بعد از دوسال مرتب برای من گل میخرده و حواسش هست که گل تازه توی گلدون باشه. هنوز همه ماهگردهای آشناییمون بارم کارت میخره هنوز صبحها برام صبحونه درست میکنه و همه کارهایی رو که اوایل آشنایی انجام میداد انجام میده. هنوز حواسش هست که اگر چیزی یا کاری لازم داشته باشم انجام بده.

خب همینها دیگه فعلا. 




دوشنبه 8 سپتامبر

سلام. به دوستم میگفتم سه چهار سال پیش با این خانم معلم کلی دردسر داشتم. این برام یک  چالش که این بار بتونم بهتر با مساله کنار بیام، ببینم بدون مصرف دارو چطور میتونم توی شرایط استرس آور عمل کنم. نه اینکه برگشتن به دارو ایرادی داشته باشه نه، ولی فکر میکنم که این مدت تونستم توی خودم تغییرات مثبتی ایجاد کنم و تا حدی پیشرفت کردم.

خانم تراپیست رو هنوز میبینم. یک تراپیست دیگه هم بود که قبلا وقت گرفته بودم حالا وقتش باز شده! فکر کردم هردوشون رو ببینم. اون دومی سالها توی مدرسه ها مددکار اجتماعی بوده و از این نظر خوبه که میفهمه چی میگم.

این روزها کمتر اینجا مینویسم برای اینکه اولا با دو تراپیست حرف میزنم و بعد هم بیشتر از همیشه ژورنال نویسی میکنم، یعنی حرفهام کلا اینجوری تخلیه میشه.

مدتی درگیر بیخوابی و اضطراب و اینها بودم. چند روزه که صبحها قبل از کار میرم پایین روی تردمیل با سرعت متوسط 4  مایل در ساعت به مدت 20 دقیقه روی ارتفاع 5 تند راه میرم تا ضربان قلبم حسابی تند میشه و عرقم درمیاد. اثرش که خیلی خیلی خوب بوده هم روی خوابم و هم میزان استرس. وضعیت تغذیه ام هم خوبه. برنامه های قبلی هم ادامه داره. شنبه ها هایکنیگ و یکشنبه صبحها استخر و چند هفته ای هم هست که یکشنبه غروب با کری میریم با برای درینک و پیش غذای کوچولو. مورفی یادگرفته توی تخت ما نیاد و این خیلی خوبه.

دیگه چی؟ من و کری داریم به دومین سالگرد آشناییمون نزدیک میشیم. آیا کری هیچوقت از من تقاضای ازدواج میکنه؟ یا فکر میکنه که اینطوری هر دو خوشحال تریم؟ یا از پیچیدگیهای مالی میترسه؟

خب همینها فعلا. تا بعد.


پنجشنبه 28 آگوست

سلام.امروز موقع ناهارم اومده بودم دور و بر مدرسه پیاده روی، چشمم به  درخت Paw -paw   جلوی مدرسه است افتاد و بعد از کمی گشتن  یک دونه میوه رسیده پیدا کردم و کندم. یک خانم و آقای خیلی مسن دست توی دست هم داشتن با نوه کوچولوشون گردش میکردن، با کنجکاوی  ازم در مورد اون میوه پرسیدن براشون توضیح دادم و هر دو با علاقه گوش میدادن برعکس بقیه آمریکاییها که چندان علاقه ای به درختهای میوه نشون نمیدن. چهره هردو از شادی برق میزد و  وجودشون پراز صلح و آرامش بود بهشون میوه رو تعارف کردم که گفتن نه و  بعد بهم آدرس جایی رو دادن  که توش قرار بود یک درخت بزرگ انجیر باشه. انجیر اینورها کمیابیه و بسختی توی فروشگاهها پیدا میشه .  آدرسی که دادن منطقه وسیعی رو شامل میشد  و من بعد از 20 دقیقه پیاده روی بالاخره یک درخت انجیر غول آسا پیدا کردم با یک عالمه انجیر!  بیشتر انجیرها هنوز کال بود اما 7-6 تا انجیر رسیده پیدا کردم و همونطوری  نشسته توی مسیر برگشتن به مدرسه خوردم .  paw paw  رو هم وقتی رسیدم مدرسه اول شستم  میخواستم به دختر هم اطاقی هم تعارف کنم اما مطمئن بودم که میگه نه! هم اطاقی توی مدرسه ما جدیده و دختر بسیار ساکتیه . این مدت هر پیشنهادی رو که کردم رد کرده و هر سوالی که کردم با جملات کوتاه یک کلمه ای جواب داده وکلا راه هر مکالمه ای رو بسته.  ، ولی خب با ملاحظه و  بی آزاره و خیلی هم مرتب و منظمه واین خوبه.

اینهم عکس میوه پا پا


کری این ترم کلاس فلسفه و جامعه شناسی گرفته. گفته بودم که اینجا کورسهای دانشگاهی برای بازنشسته ها رایگانه. کلاس جامعه شناسیش رو چندان دوست نداره و احتمالا کنسلش میکنه اما فلسفه اش رو خیلی دوست داره.

حدود دو هفته دیگه به سالگرد دو سالگی آشناییمون مونده. کری اونقدر جای بزرگی توی زندگی من پیدا کرده  که گاهی نبودنش میترسوندم.منظورم این نیست که از هم جدا بشیم منظورم اینه که اگر اتفاقی براش بیفته؟  اگه دیگه نباشه؟ 

بگذریم. خب همینها دیگه شب خوش.


هوا داره کم کم خنک میشه. بوی پاییز میاد.. 

چهارشنبه 27 آگوست

سلام.ننوشتنم چه طولانی شد.مشغول مدرسه بودم، تا حدی درگیری بی خوابی. یک شب کم خوابی و شب بعد از خستگی بیهوش میشم و یک شب دیگه نصف شب بیدار میشم و تا صبح خوابم نمیبره. مورفی هم تا حدی نقش داره توی این بدخوابیها ولی علت اصلیش اینه که با باز شدن مدرسه انگار ذهنم در یک وضعیت آماده باش قرار گرفته.

به کری میگم،از وقتی آخرین دوز باقیمونده قرصم رو قطع کردم این تحریک پذیریها بیشتر شده. میگم کمی دیگه صبر میکنم ببینم چی میشه. حدود چهار سال پیش علت اصلیم برای گرفتن دارو بی خوابی شدید بود. بگذریم.

نوشتن خیلی خوبه. تراپی هم خوبه، حضور کری هم عالیه و همه اینها باعث شده حالم از سه چهار سال پیش که شروع به مصرف دارو  کردم خیلی بهتر باشه.

گفته بودم که معلم مارسلز امسال معلم ایزی هست؟ خب این منشا کلی نگرانی  فکری شده برای من. این خانم حضور من رو توی کلاسش دوست نداره و یکجورایی احساس مالکیت میکنه نسبت به کلاس و بچه هاش و نمیخواد وجود من برنامه های عادی کلاسش رو بهم بزنه. دارم فکر میکنم که شاید باید بخوام بجای من یک معلم دیگه با ایزی کار کنه؟ کسی که بتونه با خانم "ک" کنار بیاد؟ شاید اینطوری برای من و ایزی هم بهتر باشه. شاید من از نظر عاطفی زیادی به ایزی وابستگی پیدا کردم.

دیگه چی؟ زندگی جریان داره. یک میز کوچولوی کامپیوتر  و یک صندلی برای اطاق خواب گرفتم، اینها بهم احساس تعلق بیشتری میدن، اینکه این گوشه خونه مال خود خودمه. 

برنامه ورزشهام مدتیه بهم ریخته و حداکثر کاری که میکنم همون هایکنیگهای روز شنبه و پیاده رویهای عصره که تنهایی یا با کری میرم. آدم وقتی خوب نخوابه نمیتونه ورزش هم کنه. خواب ا زهمه چیز مهم تره. دیشب که خواب کامل داشتم اونقدر ذوق زده بودم که نگو. حالا یا زیادی خسته بودم و خوابیدم یا اینکه چون قبل از خواب مدتی نوشته بودم و یک مساله ای برام روشن شده بود.

دیگه چی؟ دوستم ج هنوز آقای دیت رو میبینه. اوایل دوستم میگفت که آمادگی زندگی با کسی رو نداره اما تازگیها میگه "خب آخرش چی؟ " یعنی همه میخوان بدونن که خب آخرش چی میشه. مثل من که گاهی فکر میکنم ازدواج مقصد نهاییه و با اینکه زندگی من کری با زن و شوهرها هیچ تفاوتی نداره انگار تا به اونجا نرسیم چیزی نصف کاره ست.

کری برای مورفی یک fence  'گرفته که شب بگذاریم دور تختش و نتونه بیاد روی تخت ما. قرار شد جمعه امتحان کنیم که اگر شب گریه کرد و اینها من فرداش تعطیل باشم.

کری بی خوابی من رو با مهربونی میپذیره و بهم کمک میکنه و به دردل و دلهام در مورد مدرسه گوش میده.

به خانم تراپیست میگفتم که از کجا بفهمیم که این آدم همون right person هست. چطوری بفهمیم که چیزهایی مثبت و منفی کدوم سنگین تره؟ خانم تراپیست گفت :"اگر تعهد و قابل اعتماد بودن و  درستکار بودن و توجه و اهمیت هست،  یعنی  اینکه چهارچوبهای اصلی سر جاشه، بعضی وقتها آدمها روی چیزهای کوچک و بی ارزش زیادی تکیه میکنن و با ارزش ترین چیزهایی رو که دارن نمیبین." فکر کردم که کری یکی ا زدرستکار ترین و قابل اعتماد تری آدمهاییه که دیدم. روی متعهد بودنش هم که حرفی نیست. بهم توجه ومحبت زیادی هم که داره...بعد با خانم تراپیست به این نتیجه رسیدیم که چیزی که براش دلم تنگ میشه" تنش توی رابطه هست" اعتیاد به تنش! به تراما! طولانی بحثش بگذریم. اما کلا از این خانم تراپیست بیشتر از قبلی راضی هستم. خیلی راحت و صمیمیه. با او ن قبلی من فقط حرف میزدم. این یکی سوالات مناسبی میکنه و فیدبکهای خوبی هم میده. خیلی خوشحالم که شروع کردم.

تازگیها دارم سعی میکنم روتینهای خوبی برای قبل از خوابم بگذارم. مثل نوشتن توی دفتر با دست، و چند دقیقه مثلا 5-10  تمرین برای ریلکس کردن. حالا اسمش رو بگذارید مدیتیشن یا هرچی نمیدونم.

خب همینها فعلا برم به روتینهای شبانه ام برسم. روزگارتون خوش.

سه شنبه 19 آگوست

سلام. دیروز دوشنبه، اولین روز باز شدن مدرسه برای ما بود، بچه ها هفته دیگه میان. امسال به ابتکار "کمیته آفتاب" که مسئول برنامه های اجتماعی مدرسه ست   برای ناهار رفتیم  یک  جایی برای ناهار و برای تمرین  " تبر اندازی"،  درست نوشتم"تبر"! تا مدرسه خودمون ده دقیقه رانندگی داشت وقتی رسیدیم  اول ناهار خوردیم و بعد بعضی ها رفتن سراغ اتاقهای پرتاب تبرو بعضی ها با بازیهای دیگه سرگرم شدن. تبرهای من که هیچکدوم به هدف فرو نرفت. خیلی شانس میاوردم به تخته مربوطه برخورد میکرد.کلا روز سرگرم کننده و خوبی بود.

امروز همه روز رو  برنامه آموزشی داشتیم،  اونهم یک مدرسه دیگه . بعد از کووید این اولین باره که  برنامه آموزشیمون آ حضوریه  امروز فهمیدم که برنامه آموزشی  ماه اکتبر هم که فکر میکردم  آنلاینه و چندان جدی نیست هم حضوریه. حالا نمیدونم مسافرتم رو چکار کنم. تاریخش رو عوض کنیم که کلی دردرسره. یا اینکه به یک بهانه ای نرم؟ 

فیلم Arrival رو دیدم ؛ ساخت 2016 ست . اگر از فیلمهای تخیلی عملی خوشتون میاد بد نیست.

هنوز برنامه کار ما معلوم نیست، اینکه اطاقم رو با کی شریک میشم و یا اینکه با کی کار میکنم امسال.خوشبختانه امسال یک خانم هماهنگ کننده داریم و مستقیم با خانم معاون در ارتباط نیستیم چندان البته به غیر از ارزیبایها!

خانم معاون دیروز تولدش بودو یک تاج زرق و برقی سرش گذاشته بود. باهاش که چشم در چشم شدم، تولدش رو تبریک گفتم.   گاهی اونقدر مظلوم بنظر میاد که آدم دلش میسوزه و یادش میره اتفاقاتی رو که افتاده.  مثلا وقتی موقع ناهار میخواست با بشینه روی مبل و بعد خانم معلم موزیک بهش گفت اینجا جای فلانیه و اون یک جور مظلومی  پا شد و رفت من دلم براش واقعا سوخت.

بگذریم. همینها فعلا. فردا هم باید برم یک مدرسه دیگه. بدی این مدرسه ها اینه که جای پارک درست و حسابی ندارن.

خب همین فعلا. شب و روزتون خوش.


یکشنبه 17 آگوست

سلام. فردا برمیگردیم مدرسه! تعطیلاتی که اینهمه منتظرش بودیم هم اومد و رفت. بچه ها رو کلاس بندی هم کردن. ایزی  توی اون کلاسیه که چند سال قبل مارسلز بود. معلم اون کلاس رابطه خوبی با مارسلز نداشت . درسته که مارسلز کلا مشکل فرار کردن  داشت ولی رفتار و شخصیت اون معلم هم بی تاثیر نبود. مارسلز رابطه خوبی با من داشت و به حرفم گوش میداد. بهش گفتم ببین وقتی توی راهرو با منی ، یا توی اطاق من  لطفا فرار نکن دردسر میشه برای من باشه؟ اون طفلکی هم گوش میداد.  وقتی برش میگردوندم به کلاسش و میرفتم ،بلافاصله فرار میکرد. خلاصه میخواستم بگم امسال ایزی توی همون کلاسه! اولا این یعنی که من وقتی زیادی رو توی اون کلاس میگذرونم امسال ،بعد هم نگران ایزی هستم که چطور با این خانم معلم کنار میاد ! اگر اینها رو به خانم تراپیست بگم میگه این یک جور خطای فکریه. داری تعمیم میدی، چون مارسلز با اون خان معلم کنار نیومده معلوم نیست که ایزی هم کنار نیاد و از این حرفها.. بگذریم.

راستی دیروز موهام رو کوتاه کوتاه کردم. اینطوری شستن و خشک کردن و مدل دادنش خیلی راحته. ناخنهام رو هم الان لاک زدم. یعنی کلا آماده ام برای سال جدید. 

کری مدتی پیش یک تقویم دیواری خریده  که زده به یخچال و بعد همه تعطیلات من تا آخر سال رو روش علامت گذاری کرده. میگه هدف جدیدش اینه که ماهی یکبارمسافرت بریم!! هر ماه ما معمولا یک روز تعطیلی داریم که با تعطیلات آخر هفته میشه 3 روز و گاهی بیشتر. اولین تعطیلات  روز "بومیهای آمریکا/کلومبوس دی سابق/ هست  که با روز کنفرانس معلمها  و تعطیلات آخر هفته و مرخصی که میگیرم میشه 5 روز. هنوز سال تحصیلی شروع نشده منتظرم تا تعطیلات 5 روزه برسه و بریم سفر.

برای مدرسه دلشوره دارم. وقتی آدم مشکلی داره میره سراغ سوپروایزر، من پارسال رو درویی مستقیم با این خانم داشتم حتی با اتحادیه هم تماس گرفتم و اینها... بگذریم.

دیگه اینکه کتابم ادامه داره. گفته بودم که مراحل مختلف رشد رو مرور میکنیم و خاطراتمون رو مینویسیم و اینها. این یک طرف قضیه هست طرف دیگه عکس العملمون به این احساسات  گاهآ دردناکه. مدیتیشنی که انجام میدیم برای هر  مرحله نامه هایی که می نویسیم، احساس شرمی متوجه میشیم برامون ایجاد شده و جملات تاکیدی و اینها.

 

دیگه همین فعلا. خوش باشین.


جمعه 15 آگوست

سلام.

هنوز دارم کتاب Homecoming رو میخونم. خودن کتاب  بخاطر تمریناتی که داره خیلی طول میکشه.  شاید قبلا گفته باشم اساس کتاب  اینه که کودک   درون ما توی مراحل مختلف رشد آسیب دیده و زخمی شده. باید این زخمها رو شناسایی کرد دردها رو تجربه و بعد بهشون پرداخت ودرمانشون کرد. این مراحل شامل نوزادی، نوپایی، قبل از دبستان، دبستان و نوجوانیه. 

شرایط زندگی و خاطراتمون رو توی هر مرحله بر اساس چیزهای که یادمونه و میدونیم میونیسیم .هر مرحله چند نامه نگاری هم داره و مدیتیشن و جملات تاکیدی که با صدای خودمون ضبط میکنیم و گوش میدیدم.

من الان نوشتن در مورد دوران دبستان رو تموم کردم و یکی ازچند نامه ای رو که باید می نوشتم، نوشتم.

تمرین دیگه اینه که این نوشته ها رو با کسی به اشتراک بگذاریم تا ما رو بشنوه و احساسمون به رسمیت شناخته بشه Validate بشه. در دوران تمرینات ممکنه غمگین یا عصبانی هم بشیم. باید احساسمون رو ببینیم و بپذیریم.

چند روز پیش غمگین بودم. خب آدم که تنهاست لازم نیست احساسش رو قایم کنه یا نگران اطرافیان باشه ولی وقتی با کسی زندگی میکنی خب طرف مقابل براش سوال ایجاد میشه که چی شده. 

دیشب به کری گفتم بشین میخوام باهات حرف بزنم.   گفتم که :" ببین من امروز غمگین  بودم.  علتش هم کتابی هست که دارم میخونم .این کتاب در مورد مراحل مختلف رشد و تجربه یک سری احساساته که ممکنه  باعث بشه گاهی احساس غم یا عصبانیت بکنم. میخواستم بدونی که این بخاطر این نیست که از دست تو ناراحتم و یا تو کار اشتباهی کردی. " براش توضیح دادم که دلم میخواد بتونم آزادانه ، احساس واقعیم رو تجربه کنم و ناچار نباشم برای اینکه اون ناراحت نشه خودم رو خوشحال نشون بدم،  گفتم که  ممکنه نیاز داشته باشم تنها باشم ، یا تنهایی برم قدم بزنم ، حتی اینطوری بنظر برسه که از نظر عاطفی دور و غیر قابل دسترس هستم ولی این موقتیه و ربطی به دوست داشتن و دوست نداشتن اون نداره .عکس العمل کری خیلی خوب بود. گفت کاش زودتر بهم گفته بودی. من همه اش فکر میکردم از د ست من ناراحتی. بعد هم گفت که "چه خوشحال باشی و چه غمگین من دوستت دارم و نمیخوام بخاطر من وانمود کنی که خوشحالی." احساس کردم باری از دوشم برداشته شد.

دوشنبه میریم مدرسه. 9 تا ظرف غذا آماده کردم توی فریزر. یک سری کینوا با تفو و سبزیجات و یک سری هم کینوا  با سینه مرغ و سبزیجات. این وسط هر وقت هم از غذای تازه مون زیاد بیاد روز بعدش میبرم مدرسه.

تعطیلات خوبی بود. سفر پرتقال، سفر به شهر ساحلی، 23 فیلم سینمایی که تاحال دیدم ، هفته ای دو سه بار استخر، کلی پادکست گوش دادن، خوندن چند کتاب، هایکنیگ، رسیدگی به وام پسرم و راحت شدن از دست ماشین برقی، پیدا کردن یک گروه دوست تازه، کلی رستوران و گردش توی دی سی وحوشبختانه  با وجود اینهمه بیرون غذا خوردنها وزنم رو حفظ کردم! اوه راستی تراپیست جدید هم پیدا کردم!

خب همینها دیگه فعلا. تا بعد.


دوشنبه 11 آگوست

سلام. جلسه تراپی امروز خوب بود.  وقتی به خانم تراپیست گفتم که دیروز بدون دلیل احساس خشم میکردم، اون رنگ خشمم رو پرسید ، فکر نمیکرد که من کلا از اونهایی هستم که برای هر چیزی رنگی قائلن و قبلا خودم تصویر خشمم رو بصورت خاکستری سیاه با لکه های زیتونی تصور کرده بودم و وقتی در مورد رنگ "کنترل" شدن پرسید من گفتم مخلوطی از صورتی وخاکستری!  این خانم  بیشتر از تراپیست قبلی حرف میزنه، اما خب تجزیه و تحلیلهای مفید  هم میکنه و باعث میشه که چیزهایی یاد بگیرم،

توی یک قسمیت از حرفهاش گفت هر روز برای خودت یک اجازه نامه صادر کن برای کارهایی که بطور معمول انجام نمیدیشون، مثلا به خودت بگو امروزاجازه میدم به خودم که مثلا یک کار رو نیمه کاره رها کنم، یا با صدای بلند آواز بخونم یا ... کارهایی که من هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید یعنی همه مثالهایی که میزد چیزهایی بودن که من قبلا برای خودم اجازه نامه صادر کرده بودم. حالا باید بیشتر فکر کنم در موردش. توی مسیر پیاده روی این قسمت از جلسه تراپی رو برای کری تعریف کردم و پرسیدم که تو  چه کارهایی رو انتخاب میکردی که بخودت اجازه  انجامش بدی؟ و بعد که اون از من پرسید و من گفتم نمیدونم گفتش که تو همیشه اینکار رو میکنی. از من سوال میکنی و بعد که از خودت می پرسم جوابی نداری. بعد حرف سر ساعت خواب و بیداری و اینها شد و کری گفت که دوست داره ساعت 6 بیدار بشه  و اینها. من حس کردم همه این مدت سعی می کرده بخاطر من دیرتر بیدار بشه و حالا دیگه میخواد برگرده به اون چیزی که قبلا بوده. که گفتم هر ساعتی میخوای بیدار شو  و من اگر خواستم بیشتر بخوابم بهش میگم که برای صبحونه منتظر من نباشی. 

توی راه میخواستیم هندونه هم بخریم که فروشگاه دیگه بسته شده بود. چقدر چرت و پرت نوشتم. بگذریم.

جاده خاطرات

پست تکراری، ( تیر ۱۴۰۰در جواب پیام رضوان جان:                                             

           «داشتم فکر میکردم  اون قدیمها ما  چه خانواده بزگی بودیم و  چقدر پشتمون بهم گرم بود، بعد مثل آخرین برگهای باقی مونده روی یک درخت پاییزی  ، هی  تنها و  تنها تر شدیم.

   خانواده پدری و مادری من هردو بزرگ بودند. مادرم 7 تا خواهر و برادر داشت و هر کدومشون کلی بچه. یادمه که بازدید های نوروزی  تا خود سیزده بدرو حتی بعدش طول میکشید . وقتی هم  مراسمی بود کلی آدم دور هم جمع میشدند.  مرکز این جمع شدنها  و مرکز ثقل بیشتر خاطرات بچگی من، خانه پدربزرگ بود،  یک خانه قدیمی سه طبقه  توی محله شاهپور تهران . از خونه ما که شمال شهر بود تا اونجا، برای من که بچه بودم و بی حوصله، مثل یک سفر طولانی  بود.یادمه وقتی  به  میدون حسن آباد و سینمای تاج  میرسیدیم  کلی  خوشحال میشدم از اینکه  آخرهای راهیم و دیگه  به خونه پدبزرگ رسیدیم.  مادر بزرگ خیلی زود از دنیا رفت و طبقه پایین خونه خیابون شاهپور ،محل زندگی  پدربزرگ و دوتا دایی  مجرد بود ،  طبقه سومش اون یکی دائی و همسرش  زندگی میکردن و  طبقه دوم هم اتاق  پذیرایی و ناهار خوری بود.  اتاقهای پایین تو در تو بودن و با یک در بهم وصل میشدن . روی طاقچه گچی  اتاق جلویی یک  ساعت شماطه دار قدیمی نقره ای بود که وسطش یک جوجه هر ثانیه سرش رو جلو و عقب میبرد و کنارش  کتابهای مذهبی  پدر بزرگ . روی زمین  هم  یک سماور نفتی بود با استکانهای کمر باریک  و قندون و بساط چای. اتاق عقبی   متعلق به  دائی های مجرد بود و  به دیوارش   یک عکس بزرگ سیاه  و سفید یک هنرپیشه زن  خارجی رو چسبونده بودن . سر طاقچه هم شیشه های  سفید و آبی  رنگ یکجور ادوکلن قدیمی  مردونه  چیده شده بود . ته اتاق اما   یک پنجره داشت که به یک حیاط خلوت باز میشد. توی حیاط خلوت یک یخچال کوچولو بود که  یک گربه پلاستیکی تزئینی از زمانی  که یادم میاد روش نشسته بود.  مهمونیهای معمولی  طبقه پایین و توی اون دوتا اتاق تو در تو برگزار میشد، مهمونیهای عید طبقه دوم توی اتاق مهمونخونه.  موقع ناهار یا شام ،همه فامیل دور یک سفره خیلی طولانی   روی  زمین می نشستند . غذاها معمولا خورشت قیمه بادمجون، قورمه سبزی و خوراک مرغ بود ، به همراه سالاد شیرازی و ماست و خیار و نوشابه و دوغ. دایی  قبلش  به همه مردهای فامیل  پیژامه تعارف کرده بود تا راحت بتونن روی زمین بشینن. بعد از ناهار  اتاقها رو زنونه مردونه میکردن و زنها  دراز به دراز توی همون اتاق عقبی میخوابیدن و روشون شمد نازک سفید چهار خونه یا چادر نماز میکشیدن. و مردها توی اتاق جلویی.بوی اون چادرها هنوز یادمه.

توی حیاط خونه  درخت خرمالو  و اناربود  و  یک حوض کوچولو ی ستاره  ای .  موازی با دیوار آجری حیاط ،  گلدونهای شویدی و شمعدونی  چیده شده بود.  ماشین دایی همیشه  وسط حیاط ، زیر یک روکش متقال سفید پارک بود. اگر بدلیلی شب اونجا میموندیم  دایی برامون روی پشت بوم  پشه بند میزد و صبح ها با صدای  کلاغها  بیدار میشدیم و  به رو ی شیروانی های فلزی  خونه های همسایه و پرواز کلاغها چشم باز میکردیم.

روز عاشورا و تاسوعا خونه  پدربزرگ  جمع بودیم. من بزرگتر که شدم  با شور و شوق لباس مشکی و  روسری دانتل مشکی می پوشیدم و   با مامان و خاله ها   سر خیابون دسته تماشا میکردین  و  شربت گلاب و تخم شربتی  میخوردیم. 

یکی دیگه  از  قدیمی ترین خاطرات من برمیگرده به زمانی  که  برای استقبال یا بدرقه  دائی به فرودگاه مهرآباد میرفتیم . اون روزها خارج رقتن هنوز مهم تلقی میشدو  دایی که  افتخار فامیل بود سالی چند بار برای دوره تخصصی کامپیوتر میرفت آلمان. مهم نبود که  نصف شب پرواز میکرد یا  سحر برمیگشت  و مهم نبود که   چند  بار در سال این اتفاق می افتاد،هر بار همه فامیل از کوچک و بزگ قطار میشدیم و   میرفتیم فرودگاه و اون هر بار با چمدونهای پر از سوغاتی برمیگشت.

دائی آلمانی دومین نفری بود که سرطان گرفت و  از جمع خاله ها و دائی ها رفت. یک ماه قبلش خاله آرایشگرم را سرطان برده بود .. رفتن این دوتا شوک بزرگی بود ولی بعد از او ن  کم کم به این رفتنها عادت کردیم . مامان هم رفت  و دائی های دیگه هم رفتند و بابا و شوهر خواهر و عمو ...غیر از مرگ، آفت مهاجرت هم خیلی از  برگها رو با خودش برده بود،   حالا  که آدم نگاه میکنه میبینه از اون پشت گرمی ها خبری نیست و از اون همه آدم دیگه کسی نمونده. خونه شاهپور هم  بی کس  و تنها یک گوشه ای   با اون هم خاطره هنوز  زندگی میکنه. »

یکشنبه 10 آگوست

سلام. دیروز صبح سه نفری با دوستم  س و یکی دیگه از دوستهام رفتیم هایکنیگ6.5 مایلی. بعدش من  و س  رفتیم شهر قدیمی  الکساندریا برای ناهار و 4-3 مایل هم اونجا راه رفتیم وجای شما خالی بستنی هم خوردیم. ساعت 4 رسیدم خونه، کری همه صبح رو داشت مدارکش رو مرتب کرد تا اونهایی رو که دور ریختین دور بریزه و اونهایی رو که اطلاعات شخصی دارن قبل از دور ریختن بریزه توی ماشین و خردشون shred ;کنه. دوش گرفتم و کمی استراحت کردم و به کری گفتم میخوای امروز عصر چکار کنیم؟ و البته خونه موند و تلویزیون دیدن یک گزینه نیست که که گفت بریم Wharf بندر. این روزها که آخرین روزهای تعطیلات تابستونه دلم میخواد اززمان استفاده کنم.. آماده شدیم و پیاده رفتیم ایستگاه مترو و از اونجا بندر. 

  




 اونجا هم کمی گشتیم و بازار ماهی رو تماشا کردیم و بعد شام خورردیم و روی آتش مارش مالو کباب کردیم و اینها و با مترو که برگشتیم خونه کلا نزدیک 14 مایل راه رفته بودم! اون بالا هم عکسهاش رو گذاشتم . خب همین فعلا.


جمعه 8 آگوست

سلام. من مدتهاست که یاد گرفتم چیزهایی رو که لازم ندارم، فقط به دلیل اینکه ازشون خوشم اومده نخرم. توی فرشگاهها کلی چیزهای خوشگل میبینم ، لیوانهای قشنگ، ظرفهای خوشگل، اشیائ تزیینی.. اما اولین سوالی که از خودم میکنم اینه که آیا واقعا بهش نیاز دارم؟ یا آیا این شِی تزیینی خوشگل به خونه من میاد؟ کجا میخوام بگذارمش؟ جواب دادن به این سوالات باعث میشه که نظرم رو عوض کنم.اگر هم از چیزی خیلی خوشم بیاد و بخرمش، حتما با بیرون انداختن یا هدیه دادن اون قبلیه، جا رو براش باز میکنم. مثلا اگریک دست لیوان جدید بخرم، (که البته نمیخرم!) حتما یک دست لیوان قدیمی تر رو میدم به خیریه. در مورد لباس هم جدیدا موفق بودم همینکار رو بکنم. اولا هیچ لباسی رو برای اینکه قیمتش واقعا مناسبه نمیخرم، موقع خرید از خودم میپرسم آیا من از این استفاده خواهم کرد؟ آیا لازمش دارم؟ آیا واقعا دوستش دارم؟ یاد گرفتم هر وقت چیزی رو که خیلی خیلی دوست نداشتم بخاطرقیمت مناسب خریدم در واقع پولم رو تلف کردم و بعد بالاخره اون چیزی رو که واقعا دوست داشتم هم خریدم!با این سیاستها الان که 8 ماه از ورود من و کری به خونه جدیدمون میگذره دچار پدیده "وسائل اضافه" و انبار کردن نشدیم. توی خونه قبلی که بودم هم چندان وسیله اضافه ای نداشتم طوری که زیرزمین/انبار خونه ام جز وسائل ضروری مثل بیل و پارو اینها چیزی نبود. هرچیزی یا استفاده میشد و یا راهی گودویل( مغازه دست دوم فروشی وابسته به خیریه ) میشد. شاید هم چون اینجا،  خرید دوباره وسائل واقعا چندان سخت نیست، شاید اگر منهم ایران بودم با احتیاط بیشتری به وسائلم نگاه میکردم و برای روز مبادا نگهشون میداشتم، هرچند اینجا هم دوستانی رو دارم که همه چیز رو زیادی نگه میدارن و هرچند من توی ایران هم همینطوری بودم. بگذریم.

امروز کری یک چیزی گفت که قلبم براش پر کشید( بهش بشدت احساس محبت کردم). یک موقعی ,وقتی حرف از سفر به ایالتهای مختلف شده بود  بهش گفته بودم که "سیاتل" از اون شهرهاییه که دوست دارم برم.امروز میگفت که دختر دوستت "س" سیاتل هست نه؟ گفتم آره چطور؟ گفت اهل کوهنوردی هم هست؟ گفتم آره. برای چی؟ گفت فکر کردم اگر برای دیدن سیاتل بریم تو حتما دوست داری اونجا کوهنوردی کنی و زانوی من  اجازه پیاده روی توی جاهایی با پستی و بلندی زیاد رو نمیده  فکر کردم به دوستت هم بگی با ما بیاد به بهانه دیدن دخترش و بعد شما با هم بتونین برین کوهپیمایی! این رو که گفت قلبم از شدت محبت واقعا فشرده شد و این رو بهش گفتم. و بعد گفتم که اگر بخوام برم اونجا هم گروههای کوهپیمایی و اینها هست نیازی نیست که دوستم س یا دخترش بیان و از این حرفها. یعنی میخوام بگم که یک آدم اینقدر میتونه مهربون باشه و بفکر نیازهای کسی که دوست داره.

دیگه چی؟ دیگه اینکه دلم برای ایران تنگ شده. به کری میگم ببین، ایران برای من حکومت ایران و حتی مردم ایران نیست، ایران برای من دریای خزره، برای من کو ه البرزه ، چیزی ورای زمان و مکان و تاریخ و دلم الان برای همه اونها تنگ شده. 

خواهرم زنگ زد و کلی حرف زدیم، چند روز رفته شمال. از پنجره بالکن بهم دریا رو نشون داد، انگار دریای خزر هم با اینهمه اقیانوسی که اینجا دیدیم فرق میکنه و زیباتره. با دوربینش توی خونه راه رفت و همه چیز رو بهم نشون داد با اینکه یک ساعت باهم بودیم اما انگار یک چیزی کمه. چیزی که از پشت دوربین نمیتونی بهش دست پیدا کنی. دلت میخواد طرف مقابل رو از نزدیک حس کنی. دلم میخواد اونجا بودم. با هم میرفتیم  پیاده روی. دلم میخواد با هم چایی می نوشیدیم دلم میخواد با هم از نزدیک حرف میزدیم و  موزیک گوش میدادیم. یعنی یک روزی میشه؟ خب همینها فعلا. برم دیگه.

اوه راستی من امروز با سینه مرغ پخته شده و دال عدس پخته شده و تخم مرغ یک چیزی مثل کتلت درست کردم. بد نشد اما خیلی عالی هم نبود مزه اش، معمولی. شاید برای اینکه نمیخوام سیب زمینی بزنم. کسی دستوری پختی داره برای کوکو یا کتلت سینه مرغ بدون سیب زمینی؟


پنجشنبه 7 آگوست

سلام. بالاخره اینجا تنهایی مترو سواری کردم. نه اینکه سخت باشه ها نه، ولی به سیستم اینجا آشنا نبودم و همیشه با یکی که با تجره بود رفته بودم. با کری هم که میرم حواسم نیست و مسیرها رو یاد نمیگیرم.دیروز رفتم نشنال مال که فارمرز مارکت بود، میخوام مسیرهای دیگه رو هم برم و دی سی رو خوب یاد بگیرم.

امروز هم یک روز تابستونی خوب بود. هوا آفتابی و  متعادل بود نه خیلی گرم و نه خیلی سرد . صبحونه مون رو خوردیم و  اول رفتیم دانشگاه دنبال کار پارکنیگ کری برای ترم پاییز بعد هم به پیشنهاد من دوتایی رفتیم پارکی که دریاچه داره و 4 مایل راه رفتیم. به کری میگم اینها آخرین روزهای تابستونی منه و بزودی از دستم راحت میشی و کسی نیست که هی پیشنهاد هایکنیگ و پارک و اینها بده.

دیروز کری با ناراحتی میگه میدونی  اینکه  ترامپ بودجه برای کارهای تحقیقی و اینها کم کرده یعنی چی ؟ میگم یعنی چی ؟  یعنی اینکه دیگه ما(آمریکا) توی زمینه های علمی و   پزشکی پیشتاز جهان نیستیم!. حالا باید اینها رو از اروپا و کانادا وارد کنیم واقعا غم انگیزه ! بعد فکر میکنم که میان ماه من تا ماه گردون.. یا وقتی موقع ناهار ازدوران تین ایجریش تعریف میکنه و اینکه  که مهمترین دغدغه اش مثل بقیه  پسرها  16 ساله داشتن   ماشین بودکه لازمه دوست دختر پیدا کردن بود و  ازدوران تین ایجری  من میپرسه..باز هم فکر میکنم که دغدغه های اون روزهای ما کاملا متفاوت بود.


من  این "مذهب" مدرن  رو واقعا درک نمیکنم  چیزهایی مثل انرژی مثبت ، مخصوصا فرستادن انرژی مثبت از راه دور برای دیگران، کارما و تکامل روح توی بدنهای مختلف و ... خیلی چیزهای دیگه اما دیگه وقتی که تلاش میکنن با رنگ و لعاب مثلا عملی اونها رو به خورد دیگرانی بدن دیگه غیر قابل تحمل میشه. بعد میبینین یک سری آدم تحصیل کرده نشستن دارن طوری در مورد   تکامل روح و حتی تناسخ و اینها حرف میزنن انگار که نوسینده کتاب یک بار یا چند بار خودش مرده و زنده شده که با این دقت از این جریانات خبر داره و بعد هم اینکه رو ح انرژیه! خب چطور انرژِِِِییه؟ انواع انرژی مشخصا بعد هم این مساله تناسخ و این حرفها از نظر ریاضی هم مشکل پیدا میکنه.تعداد آدمهایی که می میرن و بدنیا میان و اینها بعد ما با کمبود جسم نسبت به روح مواجه میشیم! بعد هم که نظرت رو میگی ، میگن که ما به چیزی نیاز داریم که بهمون آرامش بده! بگذریم.

خب همین فعلا. کری داره پیتزا درست میکنه، منهم تفو درست کردم با کینوا. 

تع بعد.




سه شنبه 5 آگوست

سلام. دیروز به کری میگم بالاخره  فهمیدم دوست دارم کجا زندگی کنیم. بعد براش ازشهر کوچکی که کنار  دریاست و ساحل صخره ای و چشم انداز کوهستانی سبز و کوچه های  شبیدارو  حتی سنگفرش شده تعریف میکنم.از خونه خوشگلمون تعریف میکنم که زیاد هم بزرگ نیست ولی یک تراس خوشگل و  یک باغچه داره که توش گل و سبزیجات میکاریم. صبحها  مثل الان ، کری برامون قهوه درست میکنه  ، بعد از صبحونه در حالی که کلا ه حصیری بزرگم رو میگذارم سرم   با  دوچرخه میریم    بازار هفتگی میوه و سبزیجات و ماهی میخریم. بعد میایم خونه و باهم آشپزی میکنیم و شبها با شام شراب مینوشیم  چند دوست خوب هم داریم که برای شام دعوتشون میکنیم. این اولین باره که کری هم توی تصویری از آینده ترسیم میکنم حضور داره.  اینها رو که براش  تعریف میکنم میگه  تا ابد که وقت نداریم ، باید زودتر بریم بگردیم اینجایی رو که گفتی پیدا کنیم. اینجایی که گفتم ممکنه  توی اسپانیا باشه  یا پرتغال یا ایتالیا یا یونان ؟ شاید جایی توی خودآمریکا یا یکی از جزائر کاراییب؟ 

از خیال پردازی که بگذریم ،  روزهای تابستون من با آرامش جریان دارن .با دوستهام و با کری وقت میگذرونم. همچنان شنبه ها میرم هایکنیگ و یکشنبه ها استخر و این وسطها پارکها ، رستورانها و کافی شاپها رو با کری کشف میکنیم. گاهی با هم آشپزی میکنیم ، حرف میزنیم با هم فیلم میبینیم البته بندرت، معمولا من فیلمهای خودم رو میبینم واون فیلمهای خودش رو. باهم پیاده روی میریم و گاهی من تنهایی و وقتی تنهایی میرم معمولا پادکست گوش میدم یا تلفنی با دوستهام حرف میزنم.  هرچی زمان میگذره بیشتر متوجه میشم که چقدر برای پیدا کردن کری خوش شانسی آوردم یا بعبارتی باید از تلاش و استمرار خودم تشکر کنم . کری هم  مرتب  بهم میگه که   چقدر خوش شانس بوده که من رو پیدا کرده و اینکه  هر روز بیشتر از قبل من رو دوست داره. الان که حدود 23 ماه از شروع رابطه مون میگذره ، هنوز به قولش وفادار بوده و  همیشه گلدونمون پر از گلهای تازه ایه که برام میخره و هنوز صبحها قهوه درست میکنه و هنوز موقع راه رفتن هر جا که هستیم دست هم رو میگیریم .  و حتی میتونم بگم که دوستیمون عمیق تر و اعتمادمون بهم از قبل بیشتر شده. از اینها که بگذریم، دیگه:

اینروزها  پادکست Science vs روموقع پیاده روی گوش میدم که خوبه.

فیلمهای Nomadland وThe rider رو دیدم.

یا تراپیست جدید پیدا کردم. هنوز نمیتونم در موردش نظر بدم.

امروز با دال عدس نون درست کردم. نسبت یک پیمونه دال عدس دوبرابر آب یکمی نمک و یکمی بینکینگ پودر، بگذارید خیس بخوره بعد بریزن توی مخلوط کن و بعد ته ماهیتابه رو چرب کنین( یا نکنین) و مثل پنکیگ درستش کنین.

با یک گروه خانم ایرانی دوست شدم.یعنی دوستم من رو معرفی کرد.هم با هم کتاب میخونن و هم کارهای تفریحیه دیگه مثل هایکنیگ و سفر و مهمونی و اینها حالا بعد مینویسم در موردش.

خب همینها فعلا.