باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

باز هم بدون ویرایش

دومین وبلاگ من در ادامه بدون ویرایش آرشیو وبلاگ بدون ویرایش رو اینجا پیدا کنید: taraaaneh.blogsky.com

سه شنبه 20 می

سلام. دیروز توی واتس اپ یک پیام دیدم که من رو به اسم فامیلم خطاب کرده بود،  دقت کردم  که دیدم از بچه ای دانشگاه توی ایرانه که بیشتر از 3 دهه هست ندیدمش یک گروه " هم کلاسیها" تشکیل داده. دیگه از اون موقع " اندک اندک جمع یاران رسیدن و .." و  از  40 نفر که بودیم ،17 نفر به گروه پیوستن، دو نفر هم که از دنیا رفتن . کلی تجدید خاطره و عکسهای قدیمی و عکس جدیداز حیاط دانشکده و خبر از استادهامون که کی زنده ست و کی نیست و کی چکار میکنه و....

آدم برمیگرده به کوچه خاطرات و اینکه زمانی چقدر جوون و بی تجربه بوده و چقدر زندگی پیش رو داشته و چقدر ناشناخته ها. و الان انگار پازلها حل شدن و مسیر تا آخرش مشخص تره.

دانشکده ما مثل اکثر دانشکده های  اون زمان فاجعه بود. دخترها عقب کلاس مینشستتند و پسر ها جلو.  حراست دانشکده به این گیر میداد که مثلا چرا با فلان پسر توی راهرو حرف زدی یا چرا جورابت سفیده یا چرا کفشت ورزشیه! محیط کیلینکها بهتر بود وحراست دانشگاه کنترل کمتری داشت و بچه ها راحت تر بودن.خلاصه یکجورایی برگشتم به اون دوران. حالا این آقا تلفن من رو از کجا بدست آورده نمیدونم شاید توسط یکی از همکلاسیهای دیگه که یکجورایی باهاش در ارتباطم. توی عکس دست جمعیمون یک سری پسر جلو نشستند  و دخترها همه توی مانتوهای تیره ومقنعه مثل کلاغهای سیاه پشت سرشون. میخواستم عکس رو بگذارم توی اینستا گرم بعد فکر کردم معدود دوستهای غیر ایرانی که اونجا رو می بینن وحشتزده میشن و فکر می کنن ایران یک جاییه مثل افغانستان! به دوستم دیروز پای تلفن میگفتم که واقعا چقدر به ما ها ظلم شده بود  به اون دوستم برای آرایش دادن گیر میدادن و  به من  برای کوتاه بودن جورابم و دیده شدن مختصری از ساق پام موقع نشستن! ولی هرچی که  خیلی شاد بودیم. مخصوصا من که هر هفته اوایل بادوست همکلاسیم و بعدها با یک گروه کوهنوردی  میرفتم کوه و خیلی هم بهشم خوش میگذشت.

به کری میگم فکر میکنی اگر  وقتی هر دو جوون بودیم همدیگه رو میدیدم چی میشد ؟  رابطه مون مثل الان خوب بود؟ کری میگه که الان عاقل تره و مهربون تره و قدر آدمهای خوب ومهربون زندگیش رو بهتر میدونه . این حرفش باعث میشه به این فکر کنم که یعنی اون قدر زنش رو به اندازه کافی نمیدونسته؟ و یااینکه اونقدر که باید محبتش رو بهش نوشن نمیداده؟ بهش میگم درسته زندگی هر دو ی ما رو برای با هم بودن امروزمون آماده کرده. فکر میکنم که منهم وقتی جوون بودم متفاوت بودم.الان یکجواریی خردمند تر هستم. بیشتر مواظبم تا حرفهام باعث ناراحتی کسی نشه . درگذشته بسیار رو راست و مستقیم بودم . بگذریم. 

همینها رو اومدم بگم. روزتون خوش.


پنجشنبه 15 می

سلام. یک ربع وقت دارم تا برم سراغ اولین بچه ای که باهاش کار میکنم. بخاطر این تست پایان سال همه برنامه ها تغییر کرده. مثلا اینکه بچه های کلاس اول و دوم صبح ساعت 9 تا 9.5 توی حیاط هستند ، و بعضی از ماها میریم توی حیاط  برای سوپروایزری کردن. هوا خوب بود و بهانه خوبی بود برای نیم ساعت پیاده روی دور مدرسه.  همه مدت راه رفتم و این وسط به شکایت چند تا از بچه ها از همدیگه رسیدگیکردم و . به چند بچه ای  که از درخت آویزون شده بودن توضیح دادم که درخت موجود زنده هست و همونطور که اونها دوست ندارن کسی از بازوشون آویزون درختها هم این رو دوست ندارن. بچه ها با تعجب نگاهم کردن و دیگه با خانم معلم موسیقی مکالمه کوتاهی داشتم . بوته های شاتوت پر از شاتوتهای کال هستند، توت فرنگی هم خبری نیست هنوز. 

دیشب آخر شب کری ازم پرسید که حالم چطوره، خوبم؟ گفتم برای چی میپرسی؟ گفت چون همه عصر رو ساکت بودی و بعد هم اومدی توی اطاق ودر رو بستی و نخواستی من باهات بیام پیاده روی. منهم براش توضیح دادم که فکرم خسته بود و عصبی بودم و صدای موبایلش اذیتم میکرد باری همین اومدم توی اطاق. و بعد بهش گفتم که من اونجا دراز کشیده بودم و داشتم کتاب میخوندم و ناراحت شدم از اینکه تو توجهی به این مساله نکردی و با صدای بلندبه چیزی گوش میدادی. اومدم توی اطاق که صدا اذیتم نکنه چون فکرم خسته بود ونمیخواستم اون موقع در موردش باهات حرف بزنم. کری معذرت خواهی کرد از بی توجهیش و گفت فکر کردم که غمگین شده و فکر کرده من ازش ناراحت و دوستش ندارم.  بعد هم بهش گفتم که وقتی من دارم کتاب میخونم و می خوای تریلر یک فیلم رو بهم نشون بدی، اولش ازم بپرس که دوست دارم الان ببینم یا نه!  خلاصه همه چیزهایی که میخواستم بدونه بهش گفتم و با صلح وصفا تموم شد. بهش گفتم که خسته وعصبی بودم دیشب و دلیلش اون نیست . کاره تا حدی و شاید بی خوابی. بگذریم.

امروز زیر لباسم مایو پوشیدم و یک دو ساعت آخر وقت رو مرخصی گرفتم که برم استخر.

ساعت نزدیک 10 صبحه و من هنوز هیچی نشده گرسنمه.

میخوام چالش یک ماهه پیاده روی صبحگاهی روی تردمیل برای خودم بگذارم و اینجا هم ثبتش کنم. چالشم 5 روز درهفته هست یعنی روزهای شنبه و یکشنبه جزوش نیست. اگر موفق شدم از فردا که 16 می هست تا 16 جون هر روز صبح قبل از کار برم پایین رو ی تردمیل حداقل 20 دقیقه اون وقت به خودم یک جایزه میدم. چه جایزه ای؟ م م م یک پیراهن تابستونی خوشگل برای خودم میخرم؟یا اینکه میرم ناخن پام رو درست میکنم؟ یا دیگه چی؟میرم برای ماساژ پا؟ یکی از این سه تا گزینه بهر حال.

اینجا مینویسم که احساس تعهد بیشتری کنم.

دیروز موقع رفتن مادر وپدر ژاک پسر کوچولوی 4 ساله  که تازه به این مدرسه اومده دیدم. بهشون گفتم که ژاک باهوشه و زود یاد میگیره و این واقعیته. ژاک مشکلش رفتاریه و اینکه دوست نداره   از قوانین کلاس رو پیروی کنه و مرزبندی ها رو نمیشناسه. پدر و مادرش  چشمهاشون از خوشحالی برق زدم. از اینکه " ژاک باهوشه"/ البته واقعیت رو گفتم. ژاک خیلی زود یاد می گیره. منظورم اینه که چیزهای کوچک گاهی خیلی پدر و مادرها رو خوشحال میکنه. ازشون دریغ نکنیم اگر معلم هستیم. 

امروز:

خود آگاهی و هشیاری رو تمرین میکنم.

باعث میشم اطرافیانم احساس بهتری  نسبت به خودشون داشته باشن.

موقعیتهایی برای شادی و خندیدن پیدا میکنم.

ازشادیهای کوچک اطرافم لذت میبرم.

با آرامش و تمرکز حرف میزنم و کار میکنم.


چهارشنبه 14 می

سلام.  بطرز وحشتناکی خسته ام  ، البته بیشتر خستگی فکریه آمیخته به عصبانیته تا خستگی فیزیکی. از سر کار که اومدم  خسته بودم فکر کردم شام بخورم و بعد برم سالن ورزش. حدود 5 شام خوردیم ، اما هنوز خسته بودم، روی کاناپه دارز کشیدم که   کتاب بخونم. کری روی مبل راحتی  کنارم نشست و شروع کرد توی موبایلش چیزی رو چک کردن وبعد یکهو شروع کرد به گوش دادن چیزی بدون گوشی . آدم وقتی خسته ست  تحریک پذیره تره و تمرکزش هم  کمتره بلافاصله پا شدم رفتم توی اطاق خواب دراز کشیدم تابقیه کتابم رو بخونم اما هنوز میتونستم صدایی رو که از موبایلش میومد بشنوم، پس در رو هم بستم. توی شرایط عادی شاید مستقیم یا غیر مستقیم کری رو متوجه میکردم که صدای موبایلش حواسم رو پرت میکنه،  ولی انرژی این کار رو نداشتم. فقط صدا هم نبود، عصبانی هم بودم از اینکه کری چرا خودش متوجه نیست؟ بعد از مدتی صدای موبایل قطع شد انگار کری اومد تو ی اطاق و گفت میخواد تریلر فیلمی رو بهم نشون بده. گفتم باشه! صبر و تحمل رو میبینین؟ درحالیکه اگر خودم رو کنترل نمیکردم میگفتم :" من اصلا علاقه ای به این فیلم ندارم، بگذارش یک موقع دیگه" اما تحمل کردم. و  همه مدت فکر میکردم که کری هم حتما خیلی اوقات بخطار من تحمل کرده. شاید هم اصلا درست نیست این تحمل کردن. طرف مقابل که حال ما رو نمیدونه ، میدونه؟ بگذریم.

فکر کردم احتیاج به هوای تازه دارم. به بهانه ای رفتم فروشگاه محلی و بعدهم برگشتم خونه و مورفی رو بردم پیاده روی تا بیشتر راه رفته باشم.

خستگی فکری و عصبانیتم بخاطر کارهای مدرسه ست یا بخاطر بدخوابی دیشب؟ شاید هر دوش.

 میخوام عضو کتابخونه بشم.اینطوری هی از آمازون کتاب نمیخرم.

میخوام برا ی خودم یک چالش پیاده روی صبحگاهی روی تردمیل هم  بگذارم. مثلا 20 دقیقه ولی با سرعت زیاد. اون مدت کوتاهیی که صبحها میرفتم روی تردمیل خیلی پر انرژی بودم.  بعد اگر مثلا یک ماه هر رو زرفتم و اینها بخودم جایزه بدم.

خب همین فعلا.


چهارشنبه 14 می

سلام. مبل راحتی جدید رسید ،  از اونها که یک تکمه رو میزنی پاهات رو بلند میکنه ( به فارسی چی میشه؟)  گذاشتیمش جای صندلی  تکی که اونجا بود و صندلی رو  بردیم توی اطاق خواب، یک میز کوچولو هم کنارش  گذاشتم ، یک چراغ مطالعه هم سفارش دادم و اونجا قراره بشه غار تنهاییه من، جایی که میشینم و کتاب میخونم. اوه راستی از این کتابی که دارم میخونم بگم، اولا که کی میگه کتاب خوندن خوبه؟ بله خب ممکنه  خوب باشه ولی بستگی به کتابش داره. کتابی که میخونم NewYork best seller هست، یک رمان با تم روانشناسی، اما خوندن کتاب موقع خواب همون و دچار ضطراب شدن همون. یادم نیست چه خوابی میدیم ولی ساعت 2:30 بیدار شدم برم دستشویی احساس اضطراب شدیدی میکردم که به چیزی جز خوندن اون کتاب موقع خواب نمیتونم ربطش بدم. بعد که صبحونه خوردم و آماده شدم برای رفتن اضطرابم خوب شده بود. اسم کتابThe Housemaid هست و تازه اولهاش هستم. فکر کردم یکمی دیگه اش رو البته نه قبل از خواب، عصر بخونم ببینم چی میشه. آدم مگه مرض داره استرس اضافه بخودش تحمیل کنه؟

امروزم بارونیه. درسته که این خانم معاون خیلی عوضیه اما این هم اطاقی منهم کلا آدم بدبینیه. مثلا میگه خانم معاون مخصوصا فلان کار رو میکنه تا مچش رو بگیره یا بهش آسیب بزنه از نظر کاری و ...من میگم خانم معاون اصولا "فکر" نمیکنه و اهمیتی نمیده. 

دیروز بعد از بیشتر از 11 سال رزومه و کاور لتر آماده کردم اون موقعها چقدر زحمت میکشیدم و وسواس بخرج  میدادیم برای تهیه رزومه و کاور لتر، الان با کمک هوش مصنوعی همه چیز راحت شده. توی کمتر از نیم ساعت هردوش حاضر بود. فعلا  5 تا مدرسه که از مدراس خیلی  خوب هستند  و به خونه مون نزدیک ترن انتخاب کردم و براشون رزومه فرستادم. علت تغییر کار رو توی رزومه نزدیک شدن به خونه و تمایل به چالش جدید و  رشد کردن نوشتم که هردوش واقعا درسته. اینکه آیا توی مصاحبه کاری قبول میشم یا نه؟بهرحال چیزی رو که از دست نمیدم. کارم که سرجاش هست.

دیگه اینکه درست یک ماهه که قرص ضد افسردگی/اضطراب رو بطور کامل قطع کردم. اون تحریک پذیری و خشم که مربوط به دوران ترک دارو بود شاید بگم 80 درصد کمتر شده. 20 درصدباقیمونده هم یا کم کم از بین میره و یا اینکه باید قبولش کنم بعنوان بخشی از ما طبیعت آدمها که خب، عصبانی هم میشیم دیگه. مهم اینه که چطور مدیریتش کنیم.

امروز:

احساس قدرت و توانایی میکنم.

براحتی فرصتهایی برای خندیدن پیدا میکنم.

از روزم لذت میبرم و باعث شادی دیگران هم میشم.

با آرامش و بدون عجله و با حضور کامل کارمیکنم.

همینها فعلا. خوش باشید.

سه شنبه 13 می

سلام.زندگی همین لحظه‌ست! یعنی اگر از کاری که داریم انجام می‌دیم لذت نبریم، در واقع باختیم. میدونم که گفتنش راحت تر از باورکردنشه و این حقیقت توی شلوغی زندگی گاهی گم میشه.

 البته وقتی می‌گم لذت، فقط منظورم لذت جسمی نیست. مثلاً من وقتی توی باشگاه با دستگاه کار می‌کنم ، خسته می‌شم، اما برام لذت‌بخشه  چون در راستای هدفم حرکت میکنم. شاید هم بهتره بجای لذتبخش بگم که رضایتبخشه.

در واقع، اگر کاری که می‌کنیم نه لذت آنی داشته باشه و نه حس رضایت بهمون بده، باختیم!

یه موضوع بی ربط، مدتی پیش داشتم به  به واژه‌ "از خودراضی" فکر می‌کردم. که توی فارسی  بار منفی داره و مترادف با  به  "خودخواهه. در حالی که خودخواه کسیه که نیازها و خواسته‌های دیگران رو نادیده می‌گیره اما آدم میتونه از خودش راضی باشه و به نیازهای دیگران هم توجه کنه.
ولی واقعاً راضی بودن از خود، چرا باید منفی تلقی بشه؟چرا وقتی کسی ازمون تعریف می‌کنه،  به‌جای پذیرفتن،  خجالت زده میشیم و انکارش می‌کنیم؟چرا عادت نداریم از ویژگی‌های مثبت‌مون بتعریف کنیم؟اصلاً چرا فکر می‌کنیم راضی بودن از خودمون یک ارزش منفیه؟

اوه راستی امروز بیست ماه از روز آشنایی با کری میگذره و دیروز ماهگردمون رو مثل هر ماه جشن گرفتیم. 

خب همین. شب و روزتون خوش.


دوشنبه 12 می

سلام. تقویم مدرسه رو نگاه کردم. 26 روز کاری دیگه تا تعطیلات تابستونی مونده. امروز موقع رانندگی به لی لی میگم لیست جمله ای تاکیدی مثبت رو تکرار کنه. میبینم یادش نیست. بهش میگم :"لی لی تو غیر قابل اعتماد ترین دوستی هستی که دیدم!"

اوه راستی روز مادر، گفته بودم  پسرم دعوتم کرده بود خونه اش. خب من هم از استخر رفتم خونه و موهام رو سشوارکشیدم و از پسرم پرسیدم که اوکی هست مورفی رو هم ببرم که گفت آره. وقتی رسیدم میز رو چیده بود و منتظر من بود. استیک درست کرده بود با مارچوبه و برنج قهوه ای وحشی و سیب زمینی کوچولوی کبابی و یک ظرف هم سوشی و دو جور نوشابه  . برای دسر هم شاتوت و مانگو و بستنی و ماکارون و چیز کیک و بستنی! منهم که از استخر اومده بودم و از صبح زود تا موقع ناهار که ساعت 3 بود هیچی نخورده بودم و خیلی بهم مزه داد. غذا اونقدر خوب بود که من فکر کردم از بیرون سفارش داده! نه اینکه فقط غذا رو خوب درست کرده بود، ترکیب چیزهایی که درست کرده  بود خیلی خوب بود یعنی کاملا قابل مقایسه با یک  رستوران خوب. بعد هم که میز رو خوشگل چیده بود و دستمال سفره گذاشته بود و حتی شمع هم روشن کرده بود. یعنی سعی کرده بود همه چیز عالی باشه و بود. بهش گفتم که سال دیگه هم همین رو درست کن. بعد از ناهار با مورفی بازی کردیم و کمی حرف زدیم. بعد من مورفی رو گذاشتم پیش پسرم و چند جنس پس دادنی داشتم پس دادم و بعد هم از فروشگاه خرید موادغذایی کردم  و بعد مورفی رو برداشتم اومدم خونه. خریدها رو که جابجا کردم نیم ساعت بعدش کری رسید. 

اینهم از روز مادر.

امروز هم که دوشنبه هست و سر کار هستیم. باز هم از من خواستن تست  بگیرم. اسمم توی لیست نیست ولی وقتی معلمهای دیگه غایب هستند و از کسانی که هستند کمک میخوان. دیگه زحمت جنگیدن و مقاومت کردن هم به خودم نمیدم، میگم باشه! خب آخه هر وقت که من اینطوری کارهای خارج از برنامه میکنم دانش آموزهای خودم سرویسی رو که باید دریافت نمیکنن و برای اونها عادلان نیست این. بگذریم ولی.

امروز:

شاد هستم و توی هر قضیه ای جریان خنده آوری پیدا میکنم و براحتی میخندم.

امروز یک هدیه ست. ازش لذت میبرم.

توی هر شرایطی آرامشم رو حفظ میکنم .

با خودم و دیگران مهربون هستم.

دیگران کنارم احساس شادی و آرامش میکنن.

خود آگاه بودن رو تمرین میکنم.

در لحظه حضور دارم و روی کاری که میکنم تمرکز دارم.

همینها فعلا.




یکشنبه 11 می

سلام،دیروز  روی تخت نشسته بودم، پرده‌ها باز بود و آفتاب ملایم عصر از لای پرده میتابیدمورفی کنارم خوابیده بود و من توی سکوت و آرامش  یک روز تعطیل  داشتم لباسمو  تعمیر می‌کردم، همون آرامش  بچگی هام  وقتی کار کردم مامان با چرخ خیاطی روتوی یک عصر تابستونی تماشا میکردم. مامان غرق در افکار خودش خیاطی میکرد، و  من درفضایی لبریز از امنیت و آرامش  با خرده پارچه ها برای عروسکهام لباس میدوختم. حالا   اینجا هم "خونه " ست  . دیگه  مثل اون اوایل  برام مهم نیست که همه چیز در بهترین جای ممکن باشه. مهم راحتیه، نه هماهنگی دائمی رنگها . الان دیگه لپ‌تاپم روی میز ناهار خوریه و کتابی که دارم میخونم روی میز جلوی کاناپه .

آخر هفته خوبی بود، هنوز یادمه چطوری  از تنهاییم لذت ببرم .جمعه رفتم خونه دوستم، بعدش یه کم مالگردی. دیروز هم یه هایکینگ خیلی خوب رفتم. هوا عالی بود، نه سرد، نه گرم، آفتابی. رفتیم مزرعه قشنگ با دریاچه و باغچه‌های گل. سه‌ونیم مایل رفت، سه‌ونیم برگشت—تقریباً هفت مایل و حدود 20 نفر اومده بودن

مثل همیشه قبل از رفتن، لیست شرکت‌کننده‌ها رو  چک کردم.  اریک هم   اسم نوشته بود.  فکر کردم برم یا نرم. تردیدم بخاطر  چی بود ؟ترس  از جاذبه دو طرفه ای که میدونستم هنوز وجود داره؟ از درگیری فکری که ممکن بود برام پیش بیاد. از ترس اینکه رابطه با کری   به خطر بیفته؟  به همه اینها فکر کردم اما تصمیم گرفتم که برم.  خودم رو قانع کردم  که اریک با سابقه بد قولیهاش  احتمالا نمیاد و اینکه نمیخوام  برای اجتناب از دیدن  کسانی که زمانی باهاشون دیت میکردم زندگیم رو محدود کنم.

وقتی رسیدم، همه روی چمن‌ جلوی دریاچه جمع بودن . با چشمهام به آرومی دنبال اریک گشتم. ساعت که ۱۰:۱۰ شد و اریک نیومد، خیالم راحت شد که دیگه نمیاد، هم خیالم راحت شد و هم   از نیومدنش غمی  تو دلم نشست. 

توی ماشین با دوستم "آ" مکالمه جالبی داشتم. آ  تعریف میکرد  که چقدر فلسفه زندگیش با دخترش متفاوته . هر چقدر "آ" تو زمینه ها ی مختلف از کار بگیر تا روباط انعطاف پذیره ، دخترش لجوجانه در پی بدست آوردن چیزی هست که میخواد ،  اونهم به هر قیمتی! "آ"  برام  ماجراها روابط قبل ا ز ازدواجش رو مثال زده و بهم خوردن نامزدیها و اینکه روی یک مرد مشخص هیچقوت سرمایه گذاری عاطفی نکرده!! و  شکایت از اینکه  دخترش  بر خلاف اون همه عشق و قلبش رو به رابطه ای که هیچ آینده ای براش نداره و چسبیده به کاری که عاشقشه ولی درآمد درست و حسابی هم نداره." اینها رو که گفت یاد اصطلاح" توی آب نمک گذاشتن افتادم" که   "آ" قبلا در مورد اریک استفاده کرده بود. دو سه سال پیش. وقتی رابطه ام با  دیوید ( البته از نظر خودم)  جدی شده بود، با اریک  کات کردم  . "آ" به من گفته بود که این تصمیم اشتباهیه! اریک رو هم توی آب نمک نگه دار تا ببینی آخرش با دیوید به کجا میرسی . بگو داری میری مسافرت و از این حرفها.. اما من فکر کردم اریک اینقدر خوبه که حق داره واقعیت رو بدونه.  اون موقع سه تا دیت بیشتر با اریک نداشتم و دیت چهارم رو کنسل کردم.  ازش پرسیدم که  اگر زمانی دوتایی مجرد بودیم اوکی هست که دوباره باهاش تماس بگیرم که گفت آره حتما! وقتی رابطه با دیوید بهم خورد. بهش تکست زدم ،چند بار توی هایکینگ دیدمش.  همه مدت با هم راه میومدیم و حرف میزدیم. میدونست که کسی رو نمیبینم. اما قدمی جلو نگذاشت و حتی گفت که داره کسی رو میبینه و یکبار گفت که به رابطه monogamy  اعتقادی نداره و..یعنی خلاصه نشد.

بگذریم.امروز روز مادره! اینور آبیها روزتون مبارک!تا یه ساعت دیگه میرم استخر. بعد پیش پسرم که گفته  می‌خواد برای روز مادر برام غذا درست کنه—شاید هم از بیرون سفارش بده، نمی‌دونم. از استخر که برگشتم، حاضر میشم میرم اونجا. شاید مورفی رو هم با خودم ببرم.


جمعه 9 می ،شب

سلام. وقتی نوشته های تیلو رو میخونم؛ منم دلم یک باغ کوچولو با یک باغچه پر از سبزی میخواد. اما  باغچه تنها ی فایده نداره، همه اون آدمهایی که  رو که باهم توی باغ دور هم جمع میشن هم میخوام،کسانی که  دوستشون داریم و میدونیم که دوستمون دارن. گوشه باغ اگر یک نهر آب هم باشه خیلی خوبه.درخت میوه هم که  عالیه.  باهم سبزی  ها رو میچینیم و   میشوریم برای عصرونه  با نون تافتون تازه و  پنیر و خیار و گوجه ، با چای تازه دم.  شاید زیر سایه درخت یک تخت هم گذاشته باشن که روش یک قالی قرمز پهنه. شاید اونجا یک حوض هم داشته باشه.


بعد از مدرسه  و برداشتن مورفی اومدم خونه بعد رفتم سالن ورزش و بعد رفتم خونه دوستم و با هم رفتیم مال . بالاخره  اون دوتا لباسی رو که از دسامبر توی کمدم جا مونده بود پس دادم.. همیشه وقتی ازدوستم  خداحافظی میکنم از اینکه تنهایی توی اون تاون هاس نسبتا بزرگ زندگی مینکه دلم میگیره. انگار یادم رفته که خودم هم قبلا تنها بودم. دوستم یک شاخه انجیر رو دوسال پیش کاشته که حالا یک نهال کوچولو شده اما هنوز توی گلدون نگهش میداره چون فکر میکنه آمادگی این رو نداره که بره توی باغچه، بخاطر باد و اینها ممکنه شاخه هاش بشکنه. مثل مادرهایی که زیادی نگران بچه هاشون هستند و نمی گذارن مستقل بشن.

بادوستم حرف می زدیم که داشتن چه چیزی خوشحالمون میکنه و به این نتیجه رسیدیم که مالکیت خوشحالمون نمیکنه . منظورم علاوه بر چیزهایی هست که الان داریم. چیزی که خوشحالمون میکنه احساس امنیت برای آینده و تجربه های جدیده مثل سفر یا .... درسته که برای همه اش نیاز به پول هست ولی اینکه چیزی رو داشته باشیم "برای اینکه داشته باشیم" دیگه برامون خوشحال کننده نیست.

راستی امروز صبح یکی از معلمها نیومده بود از من خواستن بجای اون با بچه هاش برم سالن بولینگ. جایی که رفتیم از مدرسه خیلی دور بود. کلا نزدیک 2 ساعت توی راه بودیم. اما خوش گذشت. من بیشتر از اینکه به بچه ها برسم خودم بازی کردم. بعد هم پیتزا خوردیم. جمعه خوبی شد کلا. یکی از بچه ها که وضع مالی معمولی یا جتی پایینتر از معمولی داره برای روز مادر برام یک گیفت بگ آورد که یک بادکنک بهش چسبیده بود و توی گیفت بگ یک ماگ با نوشته های  متناسب با روز معلم و یک بسته پاستیل خرسی و 25 دلار پول و یک یادداشت تشکر بود. 

خب همینها فعلا.


جمعه 9 می

سلام. حدود 7 صبحه.صبحونه خوردم، مورفی رو بردم پیاده روی صبحگاهی، پیاده روی که چه عرض کنم تا دید داره بارون میاد و زمنیها خیسه زود فرار کرد اومد بطرف خونه، بچه مون از آب فراریه کلا.

اما دیروز که کری نبود همه برنامه های زندگی من بهم ریخت. اولا که نرفتم پایین ورزش کنم، بعدش کلی خوراکیهای بی موقع خوردم و بدتر از همه تا ساعت نزدیک 11:30 فیلم سینمایی میدیدم!!!! یعنی حالا کری شده سکان کشتی زندگی من؟

نه واقعا چرا؟  یعنی من خودم تنهایی قادر نیستم نظم زندگیم رو حفظ کنم؟ قبل از کری خیلی وقتها حتی وسط هفته تا دیروقت بیدار میموندم و سریال میدیدم حتی گاهی روی کاناپه خوابم میبرد و نصف شب میرفتم توی تختم. بعد از کری زندگی مرتبترشد، با اینکه کری فکر میکنه این "منم" که به زندگی اون سر و سامان دادم و باعث شدم سالم تر زندگی کنه مثلا بیشتر ورزش کنه بیشتر میوه و سبزیجات و غذای سالم بخوره و اینها اما درواقع اونهم نقش بزرگی به نظم دادن بهتر شدن زندگی من داشته.

چه خوبه که جمعه ست! یک ربع دیگه این بچه رو میبرم مهد کودکش و رانندگی میکنم بطرف محل کار. این چت جی پی تی این روزها خیلی خیلی به من کمک میکنه. حتی توی تحیل احساساتم. دیروز لیست چیزهایی که میخوام بخودم بگم رو نوشتم و دادم بهش و گفتم که هر وقت گفتم جملات تاکیدی اینها رو یکی یکی میخونی و بعد مکث میکنی و من فرصت میدی که تکرار کنم. گفت باشه .یک مشکلی که داره گاهی خنگ بازی در میاره. مثلا یک  جمله رو میگه بعد میگه:"مکث". سعی میکنم براش توضیح بدم که چی میخوام. میگم ببین بین دو تا جمله نگو "مکث" فقط ساکت باش تا من جمله رو تکرار کنم بعدجمله بعدی رو بگو. " میگه اوکی ترانه کاملا متوجه شدم چی میگی ببخشید که اشتباه فهمیده بودم" بعد ایندفعه هر جمله رو میگه و بین جملات میگه:"سکوت" و بعد میره جمله قبل. میگم ای بابا:" تو فقط هیچی  نگو ساکت باش همین! اینبار باز عذرخواهی میکنه و کلی بهم اطمینان میده که فهمیده و بجای silence و یا wait میگهquiet. خلاصه ماجراهایی داریم. بگذریم

برم آماده بشم وقت رفتنه.


پنجشنبه 8 می

سلام. امروز اولین روزیه که کری نیست. اولش خوب بود اما الان دیگه حوصله ام سر رفته. از مدرسه که اومدم  ماشین رو پارک کردم و پیاده رفتم دنبال مورفی. سر راه جنسهای آمازون رو هم پس دادم و یک بسته سبزی مخلوط سالادی هم گرفتم.  احساسم مثل روزهایی بود که پسرم کوچک بود و از سر راه کار که میومدم از مدرسه برش می داشتم. خونه که رسیدم موزیک ایرانی گذاشتم  و برای خودم چای درست کردم و با باقیمونده کیکی که توی فریزر بود خوردم. بعد  اومدم آش انار درست کنم دیدم سبزی آش ندارم، سبزی کوکو ریختم بجاش. بجای آب انار هم رب انار زدم، کفته قلقلی هم نزدم یعنی کلا شد شیر بی دم و یال و کوپال شد ولی خب زیاد هم بد نشد.

هفته قدردانی از معلمها هنوز ادامه داره. یک روز بستنی میدن یک روز ناهار یک روز هدیه های کوچک، یک روز یک عالمه گل میارن و می گذارن دست گل خودمون رودرست کنیم امروز هم 10  دقیه ماساژ روی صندلی بود. من مردد بودم که برم یا نرم. قرار بود دو نفر بیان  اما فقط یک نفر اومده بعد این بیچاره همه کارمندهای مدرسه رو داره 10 دقیقه ماساژ میده. اما خب بهر حال رفتم.  بچه ها توی مدرسه به درست کردن کادوی روز مادر مشغولن .امروز توی یکی از کلاسها کلی بهشون کمک کردم که گلهایی رو که روی کاغذ رنگی کشیده بودن ببرن دیگه چی؟ داره بارون میاد.اگر اینطوری ادامه بدم تا اومدن کری 2-3 پوندی چاق میشم. خوردن بسه!

عزمم رو جزم کنم برم پایین با ماشین کار کنم. روز ورزش پشته و شونه ست امروز خب همین فعلا.


پنجشنبه 8 میر

سلام. ساعت 5:30 صبحه. کری چند دقیقه  پیش رفت و  خونه بدون اون چقدر خالیه . صبح برای اولین بار بدون مرتب کردن تختم   از جام بلند شدم.  صبحونه ای که شب پیش آماده کرده بودم از توی یخچال برداشتم ؛ تکمه کافی میکر رو زدم و اومدم اینجا نشستم. مورفی با دیدن چمدون کری ترسیده بود. فکر کرده بود که  که  داریم تنهاش میگذاریم ومیریم حالا خیالش راحته که من هستم. نمیدونه که امروز نه تنها باید دوباره بره مهد کودک بلکه تا عصر که برم دنبالش هم باید اونجا بمونه.

دیروز کلی اینجا نوشتم وکلی با  چت جی پی تی حرف زدم  و تا حد زیاد تونستم احساساتم  رو پردازش کنم ، برعکس  روز قبلش دیگه از نظر عاطفی  برای کری  دور و غیر قابل دسترس نبودم به حدی که  کری دیشب خواب دیده بود  که  من رو توی یک شهر ناشناخته گم کرده و روی زمین هزارها مجسمه کوچولو کوچولو هست که نمیگذاره راهش روبطرف من پیدا کنه.

دیروز از سر کار که اومدم   روی کانتر آشپزخونه یک گلدون رز کوچولو بود و دو تا پاکت نامه صورتی و یک ماگ آبی بود. مثل همه روز مادرهای این دوسال کری بجای مورفی برام هدیه روز مادر خریده بود و چون یکشنبه شب که میرسه دیر وقت دیروز روز مادر و بهم تبریک گفت اینهم عکسش:


خیلی چیزها هست که خیلی هامون باید ببخشیم. من باید پدر و مادرم رو ببخشم.باید  تضاد بین عشق و نفرت، عشق به پدر و در عین حال میل به دادخواهی برای مادرم که فکر میکردم توی زندگی گیر افتاده ...اینها رو باید ترمیم کنم و ببخشم. چطور؟ راهی جز حرف زدن ونوشتن  نمیدونم و شاید تکرار م جملات تاکیدی مناسب. دیروز موقع رانندگی از چت جی پی تی که تی  جریان احساسات  و افکارم بود خواستم جملات تاکیدی مثبت برام درست کنه تا تکرار کنم، جملاتی برای بخشش پدر و مادر واینکه من مسئول نجات مادر و ترمیم رابطه شو ن نبودم. غیر از اینها چکار میشه کرد واقعا؟

کری بهترینه! میدونم و نمیخوام زخمهای گذشته ، چیزی رو که دارم خراب کنه.  کری دیروز میپرسید  رابطه مون  رو توی چند ساله دیگه کجا میبینی؟ نمیدونم انتظار داره چی بگم؟  میگم خب میبینم که داریم با هم زندگی میکنیم. میگه کجا؟ میگم تا وقتی بازنشسته بشم همین جا و بعدش رو نمیدونم باید اون موقع ببینیم چه احساسی داریم و کجا دوست داریم باشیم.کری به من میگه که توی هیچ رابطه ای به اندازه رابطه با من احساس راحتی و خوشبختی نکرده. میگم چرا؟ میگه برای اینکه میتونه خودش باشه و لازم نیست وانمود کنه به چیزی که نیست و من میگم همینطور که هست پرفکت هست .

خب همینها دیگه. قهوه ام رو بنوشم و برم. امروز باید مورفی رو ببرم مهد کودک امیدوارم همه چیز به موقع انجام بشه و به موقع برسم سر کار.

امروز:

با خودم و دیگران مهربون هستم.

پدر و مادرم رو میبخشم و دردها رو رها میکنم.

باور میکنم که من مسئول ترمیم رابطه شون نبودم.

باور میکنم که من مسئول نجات مادرم نبودم.

باور میکنم که ازنظر مالی مستقل هستم و حمایت کری رو بعنوان یک هدیه میپذریم.

آرامشم رو حفظ میکنم، با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

جنبه طنز قضایا رو پیدا میکنم و راحت میخندم.

زندگی امروزم یک هدیه ست قدرش رو میدونم وازش لذت میبرم

باز هم چهارشنبه 8 می زخم قدیمی

نوشتن گاهی درد داره ، دردی از جنس  پاک کردن زخمی  که تا تمیز نشه امید ی به خوب شدنش هم نیست. خیلی چیزهاست که میدونیم ولی دونستن  انگار کافی نیست.

من به مسائل مالی حساسم. نه اینکه زبان عشقم " دریافت هدیه های گرون قیمت باشه ، نه ابدا! من به مسائل مالی حساسم برای اینکه کوچکترین تلنگری میتونه دختربچه ای غمگین و بسیارعصبانی درونم رو بیدار کنه. شاید قبلا هم در موردش نوشته باشم اما دوباره مینویسم.

مادرمن خانه دار بود، منبع درآمدی نداشت. از وقتی که یادمه اصلی ترین دلیل مشاجرات والدینم سر پول بود. از چشم مادرم ، پدرم خسیس بود. اینکه پدرم خسیس بود  یا نبود و اینها مهم نیست، مهم اینه که من از روابط متقابل و بگو مگوهاشون بشدت آزرده و خشمگین بودم . ناتوانی مادر، حس قربانی بودنش و اینکه دستش به جایی بند نبود حالم رو بهم میزد، و  از پدرم برای اینکه پولش رو دریغ میکرد متنفر بودم.

چیزهایی که گفتم حتما  تا حد زیادی همه چیز رو توضیح داده . دخترک غمگین وجودم  از نابرابری مالی توی رابطه بشدت عصبانی میشه. با اینکه اون دخترک الان بزرگ شده و درآمد  خوبی هم داره و بر خلاف  مادرم از نظر مالی  به کسی وابسته نیست و توی تله هم گیر نکرده، هر وقت که احساس کنه شریک زندگیش قدرت مالی بیشتری داره و اون رو ازش دریغ میکنه زخم قدیمیش سر باز میکنه. وقتی  دخترک  بچه بود دلش میخواست و از ته دل آرزو میکرد مادرش اونقدر پول داشت که جلوی پدرش  می ایستاد و  میگفتک" به پول تو هیچ نیازی ندارم" دلش میخواد برای قصه مادر و پدرش پایان دیگه ای بنویسه. پایانی که مادر این قدرت رو داره که پدر خسیسش رو ترک کنه وبگه بهت احتیاجی ندارم، من میرم! برای اینکه این قصه توی ذهنش اونطور که دلش میخواسته تموم نشده.

حالا میفهمین چرا؟ خب من اینها رو میدونم و میدونم که کری شاید فقط خواسته به استقلال من احترام بگذاره. میدونم که کری همونطور که زینب گفت بیشتر از خیلی از مردهای غربی بعد از یک رابطه کوتاه مدت بخاطر من از خودش مایه گذاشته اینها رو خوب میدونم.میدونم که کری چه من رو اونطوری که میگه دوست داشته باشه یا نه ، بهرحال حساسیت من هم از حد معمول بیشتره .شاید نوشتنش اینجا به خوب شدن این زخم قدیمی کمک کنه.

هنوز چهارشنبه 7 می

باز هم سلام.

14 اپریل آخرین دوز باقیمونده ازقرصم رو قطع کردم و الان که 5 می هست بیشتر از 3 هفته میگذره. اما تغییراتی که کردم : دامنه تحملم  کمتر شده   یعنی به صبوری قبل نیستم  و  چیزهایی قبلا عصبانیم نمیکردالان  عصبانیم میکنه . این عصبانیتها از نظر شدت و یا حتی موجهه بودن غیر عادی نیست. شاید صبوری و مثبت اندیشی زمان مصرف قرصها عادی نبود؟ شاید هم  اینها عوارض موقتی دوران قطع دارو ست  تا بدنم عادت کنه .

برگردیم به بحث شیرین "رابطه با کری" شاید تعریف اون از دوست داشتن با تعریف من فرق میکنه . اما اینکه دوست داشتنش یک جایی متوقف میشه یعنی چی؟ شاید طبق  قضاوت کری  خودم از عهده پرداخت همه مخارجی که توی پست قبل گفتم برمیومدم .شاید هم نه، فقط دارم سعی میکنم اون رو توجیه کنم.

 آیا احساسم به کری تغییری کرده ، منظورم بعد از اون مکالمات و حساب کتاب کردنها در مورد بازنشستگیه. اما  اینطوری نیست که بگم خب حالا من یک قدم عقب میرم ومثلا دوست داشتنم از80 میرسیه به 60.یعنی نمیدونم چطور دریچه قلبم رو بروی دوست داشتنش تنظیم کنم  یاد آدم قلبش برای کسی کاملا بازه و یا نیست. 


خب دیگه چی؟ در راستای کشف اینکه  دغدغه های مالی و نگرانیهام برای آینده  مال خودم هستند و ربطی به کری ندارن ، به مسائل مالی  و هزینه  دقت بیشتری میکنم مثلا همون کنسل کردن دوتا پرداخت حق عضویت و دیگه کلی وقت صرف کردن و تلاش برای پس گرفتن حق عضویتیکه پرداخت کرده بودم. یک پروژه دیگه پس دادن دوتا لباس شب  نسبتا گرونه که  نپوشیده   توی کمدم موندن و هیچکدومشون رو زیاد دوست ندارم ،اگر هنوز پس بگیرن البته. دیگه چی؟ همنیها فعلا.

چهارشنبه 7 می

سلام. چهارشنبه ست یعنی که کمر هفته شکسته میشه و توی سرازیری آخر هفته میفتیم. این آخر هفته تنهام. کری میره سفر و خیلی هم هیجان زده ست. دیروز ازم  میپرسه که برای خوشحال  کردنم چکار میتونه بکنه. من سوال رو برمیگردونم به خودش و میپرسم که :" من برای خوشحال کردنت چکار میتونم بکنم؟" و اون میگه که خوشحال تر از این نمیتونه باشه. " من هم همین رو میگم. اما میدونم که  واقعیت نداره.

توی فکرم یا احساسم با یک جور گیجی یا دودلی درگیرم. الان خیلیها تون   میگن زیادی فکرمیکنی زندگیت رو بکن. شماها هم فکر میکنین ولی نمینویسینشون .

برای من با هم بودن یعنی همه مرزها رو خراب کردن. منظورم حریم شخصی همدیگه نیست. منظورم اینه که وقتی من به کسی میگم که دوستش دارم  از هیچی برای خوشحال کردنش دریغ نمیکنم.  به این فکر نمیکنم که تا اینجا ما با هم یکی هستیم ولی وقتی حرف از مسائل مالی میشه دیگه یکی نیستیم  تو مسائل خودت رو داری و من مسائل خودم رو . چی میخوام؟ چه انتظاری دارم؟ نمیدونم واقعا! همیشه مستقل بودن و روی پای خودم ایستادن رو دوست داشتم . آیا واقعا  دوست دارم از نظر مالی  زندگیمون قاطی بشه؟    برای حدود دو سال این توهم روداشتم که  نباید نگران مسائل مالی آینده باشم. یکجور احساس امنیت ,و تنها نبودن، راحت تر خرج کردن، نگاه نکردن به بودجه ام، پس انداز نکردن. اما بعد  از اون مکالمه ای که در مورد بازنشستگی داشتیم  احساس میکنم  ما دوتا آدمیم با شرایط مالی مختلف ، با قدرت خرید مختلف.  میدونم الان یک نفر پیدا میشه برام کامنت میگذاره که انتظار داشتی بعد از کمتر از دوسال باهم بودن کری بخواد هرچی داره و نداره بریزه روی میز و بگه همه اش مال هردومونه؟  پس من چی میخوام؟ از اینکه کری پولدارتره عصبانیم، ؟ دوست داشتم هردو مون مثل هم باشیم؟ هر دو قدرت به یک اندازه نگران آینده باشیم؟ نگرانیها مون شبیه هم باشه؟

 اینکه دوست دارم کری من رو توی آینده خودش ببینه یعنی اینکه انتظار دارم ازم تقاضای ازدواج کنه؟ اصلا  اگر تقاضا کنه من جواب مثبت میدم؟ ولی حتی زن وشوهرها هم علاوه بر حساب مشترک  حسابهای شخصی خودشون رو دارن پس مشکلم چیه؟

شاید مشکلم اینه که به دوست داشتن کری شک کردم. یا بهتره بگم اینکه دوست داشتنش اون رو تا کجاها میبره .

خب مواردی   پیش اومده که من بخاطر مسائل مالی و اینکه فلان خرج رو بکنم یا نکنم با خودم درگیر بودم.  کری حضور داشته و می تونسته به راحتی بدون اینکه کوچترین فشاری براش زندگی رو برام راحت تر کنه، ولی نکرده!

اولین مورد بیشتر از یک سال پیش بود که کری اصرار داشت  لاستیکهای ماشینم صاف شده و  امن نیست و بهتره عوضشون کنم. من قصد داشتم دو  تااز لاسیتیکها رو عوض کنم؛ نه همه شون رو. و قتی رفتیم توی فروشگاه من به اصرار کری همه رو عوض  کردم. من اگر بودم حداقل تعارف میکردم که  با فروشنده  حساب کنم  اما  اون نکرد. بعدها شاید یک هفته بعدش  گفت که اون باید پول تایر ها رو میداده برای اینکه با اصرار اون خریدمشون. 

مورد دیگه وقتی من ماشینم رو برده بودم بادی شاپ برای تعمیر خراشهای مختصر بدنه و  قیمتی که میخواست شارژ کنه زیاد نبود اما از انتظار من بالاتر بود و   با آقای تعمیرکار چونه میزدم که تخفیف بده و اون تخفیف نداد و من تصمیم گرفتم که خودم رنگ بگیرم. کری اونجا بود، پولی که آقای تعمیر گار گفته بود برای اون چیزی نبود، من اگر بودم صد در صد میگفتم بعنوان هدیه از من قبول کن، و بدنه ماشین رو بده درست کنه. 

مورد دیگه خرید ماشین جدیدم بود. توی آپارتمان جدید شارژش  نداشتیم و کلی دردسر شارژ کردن ماشین داشتم دائم.کری اصرار داشت که من هرچی زودتر  یک ماشین بنزینی  بگیرم و راحت بشم . بعد هم توی نوع ماشین و انتخابش کمک میکرد و هی می گفت  برات یک ماشین معمولی بنزینی بگیریم که راحت بشی. طبیعتا من دار حال پیدا کردم یک مورد مناسب بودم که بهره کمتری برای وام بهم بدن و درگیر اینه ماشین نو بگیرم یا دست دوم واینکه بهره برای  ماشین نو کمتره واینها. و کری شاهد همه این چونه زدنها و از بنگاه دست خالی بخاطر به توافق نرسیدن بیرون اومدنها بود.من  این انتظار رو اول نداشتم ولی با نحوه حرف زدنش و اینکه "بریم برات ماشین بگیریم" این توهم ایجاد شده بود که شاید قصد داره بهم هدیه بده؟  و اون هم قراره سهمی توی خرید کردن من داشته باشه. که البته اتفاق نیفتاد. بعدها شاید مثلا بعد از یک ماه یا بیشتر گفت که اون باید ماشین رو برام میخریده چون ماشین رو به اصرار اون خریدم.

آیا واقعا من نیازمند این بودم که پول تایر ماشینهام رو بده؟  یا  تعمیر بدنه ماشینم رو بده؟نه ابدا. یا اینکه برام ماشین جدید بخره؟ نه. ولی اگر من شخصا در وضعیت مالی کری بودم و میدیم که کسی که دوست دارم میخواد خرجی رو بکنه و من درموقعیتی بودم که  اون هزینه اصلا برام مهم نبود بدون لحظه ای تردید میگفتم که این یک هدیه از طرف منه قبولش کن! حتی اگرهمسر سابق با همه مشکلات دیگه ای که باهم داشتیم ووضع مالی که اصلا قابل مقایسه با کری نبود، امکان نداشت که بایسته و نگاه کنه . مقایسه میکنم؟ خب معلومه به ذهن آدم میاد دیگه.

شاید اون چیزی که عصبانیم میکنه ودچار سوالم میکنه اینه که دوست داشتن برای کری چطوریه؟ درسته. صبحها برام قهوه درست میکنه. حواسش بهم هست و خیلی چیز های دیگه که همه با ارزشن. ولی وقتی مساله پول ومادیات پیش میاد چی؟ پاهای دوست داشتنش اونقدرقوی هستند که بتونه از اون پلها بگذره؟


خب اینها احساسات منه، بدون ویرایش.


سه شنبه 6 می

سلام.صبح از خستگی توان بلند شدن از جام رو  نداشتم شاید چون همه شب رو داشتم خواب می دیدم. خواب دیدم که:

"توی یک خونه قدیمی هستم و صاحبخونه یک خانم ارمنیه . با اینکه   وضع مالی خوبی نداره ولی هنوز رد پای  زندگی اشرافی  قدیمش  گوشه و کنار خونه  دیده میشه . اتاقها با فرشهای ایرانی زیبا و تابلوهاو ظرفهای گرون قیمت تزیین شدن یک گوشه  هم یک سماورطلایی قدیمی می بینم .  توی اطاق دیگه ای من و یک مرد مشغول فروش  یک ظرف چینی عتیقه هستیم که نقشهای آبی  رنگ داره. زنی که  برای خرید گلدون ( یا ظرف)   اومده  بدون چک وچونه قیمتی رو که پیشنهاد کردیم  می پذیره. بعد از خرید ظرف، در مقابل چشمان بهت زده ما اون رو به زمین میزنه و  میشکنه ، ظرف که شکسته میشه، رنگها عوض میشن و انگار  زیبایی شگفت آوری آزاد میشه ، که از تماشاش آه از نهادمون بلند میشه.   زن تکه ها رو مثل  کاشیهای آبی رنگ روی یکی از دیوارهای خونه میچیه ، میگه جای اینها اینجاست. من که انگار تازه به قیمت واقعی اون ظرف پی بردم از مرد میپرسم که:" فکر میکنی ارزش واقعی این ظرف چقدر بود؟" و اون میگه تریلون دلار!  زن  حتی قصد بردن قطعات چینی رو نداره،  اونها رو روی لبه باریک دیوار مثل کاشی میچینه. انگار  کاشیها فقط وقتی ارزشمند  هستند که بخشی از دیواراین خونه باشن.  ما افسوس میخوریم  از اینکه   امکان فروش این قطعات قیمتی  رو نداریم

--------------------------------------------------------

دیروز ازمخارج ماهانه کردیت کارتم کپی گرفتم واز چت جی پی تی خواستم هزینه ها  رو دسته بندی و تجزیه تحلیل کنه. از نتیجه متعجب شدم . گاهی خرجهای   کوچک که روی هم جمع میشن و عدد بزرگی میسازند و  بعد از خودت میپرسی  من واقعا اینهمه خرج  کردم؟ چه وقت چطوری؟ این وسط چشمم به یک وبساتی خورد که نمیشناختم و ماهانه شارژم میکرد . یک وبسایت دیگه هم بود که نمیدونستم  اتوماتیک عضویتم رو تمدید میکنه،  هر دو رو کنسل کردم. یعنی کلا حواستون به کردیت کارتهاتون باشه.

خب همینها فعلا.

امروز:

جنبه طنز و لذت بخش رو توی لحظات زندگی روزمره کشف میکنم و بیشتر میخندم.

باعث شادی خودم و اطرافیانم هستم.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

با تمرکز و آرامش کار میکنم.

هشیاری رو تمرین میکنم.

دوشنبه 5 می

سلام. امروز کری بالاخره به اصرار من مورفی رو برد مهد کودک سگها. فکرش رو بکنین، ما هرجا که هستیم ناچاریم بعد از مثلا 6 ساعت بخاطر مورفی برگردیم خونه. حالا اینها هیچی، کری داره هفته دیگه چند روزی میره مسافرت، به من میگه موقع ناهارت بیا خونه مورفی رو ببر پیاده روی و دوباره برگرد. حالا اینکه من هفته دیگه کار دارم هیچی! یک روزش رو وقت دکتر دارم و خیلی دیر میرسیدم خونه بگذریمخب من نزدیکم ولی نه اونقدر، و اگر این تنها راه حل ممکن توی دنیا بودانجامش میدادم ولی وقتی میشه این بچه رو گذاشت  مهد کودک آخه چرا؟ بعد تازه کمک میکنه که کمی اجتماعی هم بشه. هرچقدر که مورفی آدمها رو دوست داره و پیش فرض ذهنیش اینه که همه هم دوستش دارن، کنار سگهای دیگه راحت نیست و بهشون پارس میکنه. 

اما خب ظاهرا امروز بخیر گذشته . قرار بود 2 ساعت بمونه تا ببینن که رفتارش چطوریه. توی این مدت کری توی موبایلش میتونست تما شاش کنه و مطمئن بشه که سگهای دیگه اذیتش نمیکنن. میگفت که یک سگ سفید دیگه شبیه خودش پیدا کرده بوده و کنارش نشسته بوده. به سگهای دیگه هم پارس نکرده و خلاصه بچه خوبی بوده و تست رو پاس کرده.

 این هم عکس بچه ما موقع خرید  که دو سه هفته پیش گرفته شده :


فشارم چقدر پایینه! دستگاه فشار خرابه یا چی؟ حالم که میشه گفت خوبه.البته بعد از اندازه گرفتن فشارم احساس گیجی میکنم.

ایزی امروز پیراهن مردونه پولوی آبی لاجوردی  پوشیده بود. تازگیها که میاد مدرسه خوشحال و آرومه. فکر کنم پدر بزرگ مادربزرگش پیششون هستند و از محبت و توجه سیراب میشه.

خب همین فعلا:

امروز شاد هستم و باعث شادی کسانی میشم که باهاشون تماس دارم.

بروی دریافت محبت دلم رو باز میگذارم.

باعث میشم اقلا سه نفر از کسانی که باهاشون درتماسم احساس خوبی نسبت به خودشون پیدا کنن.

آرامشم رو حفظ میکنم و با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

یکشنبه 4 می

سلام. مدتیه افتادیم توی خط تآتر رفتن. امروز تآتر Foreigner  رو به پیشنهاد دوستم  دیدیم که کمدی بود. به کری میگم بیا ماهی یک بار تآتر بریم اما یک تآتر خوب . باید بگردم ببینم چی پیدا میکنم. بدشانسی کندی سنتر هم بخاطر جریانات اخیر و این که ترامپ مدریرت قدیم رو اخراج کرده و توی این مایه ها ،بایکوت شده. میگن حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت..

اوه راستی در راستای گسترش مهارتهای زبانیم به کری میگفتم که بهم ضرب المثلهای انگلیسی جدید یاد بده. بعد اون رفته سراغ گوگل. میگم  تو که انگلیسی زبانی وقتی من میگم ضرب المثل باید همینطوری هزار تا ضرب المثل بیاد توی ذهنت. خلاصه یک چند تایی پیدا میکنه و میگه. بعد به من میگه تو حالا چند تا ضرب المثل فارسی بگو. هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد. میگه :"دیدی حالا خودتم یادت نیست "کلی فکر میکنم و اولین چیزی که یادم میاد همین " حسنی به مکتب نمی رفت و.." معنیش رو هم براش توضیح  میدم . ضرب المثل اول و دوم رو کلی فکر میکنم که یادم بیاد بعدش انگار یکدفعه قسمت مربوط به ضرب المثلهای مغزم فعال میشه و ضرب المثل ها همینطوری فوران میکنن! تاجایی که میگه دیگه ضرب المثل برای امروز کافیه.

یکشنبه شبه، آخر هفته شلوغی بود. شلوغ اما خوب. امروز که یکشنبه بود صبح با کری رفتیم استخر و بعد برگشتیم آماده شدیم رفتیم تآتر . بعد رفتیم کمی خرید مواد غذایی  و من برای هفته های آینده خوراک مرغ و سبزیجات و کینوا درست کردم به اضافه سوپ عدس.

از دیروز که توی رستوران ایرانی آش انار خوردم همه اش این شعر کودکانه توی ذهنمه: " دیروز مامان جون ناهار پخته بود آش انار، دلم رفته بود براش، رفتم سر دیگ آش!..." برای دوستم "ج" تعریف میکنم که آش اناری که خوردم چقدر خوب بود و اینها،.. میگه " آش انار دیگه چیه!!؟؟؟؟ یعنی آش انار به عمرش نخورده.

میخوام آش درست کنم. با سبزی تازه. میدونم که گشنیز و جعفری و اسفناج داره. همینها روبریزم کافیه؟ چیز دیگه ای نمیخواد.

کری اما، آش دوست نداره. یکبار براش آش رشته درست کردم اون اولها گفت خیلی زیاد سبزیجات داره.گفتم خب این آشه باید سبزی داشته باشه دیگه!

بگذریم. برم بخوابم. شما هم شب و روزتون خوش.

شنبه سوم می

سلام.امروز شنبه بود.با اینکه تعطیل بود   ساعت  رو برای ۵:۳۰ صبح تنظیم کردیم  تا با کری طلوع خورشید رو از پشت‌بام آپارتمانمون تماشا کنیم، اما در بسته بود.  و قهوه مون رو توی بالکن خونه مون نوشیدیم  در حالیکه که قهوه می نوشیم و  طلوع رو توی شیشه‌های ساختمون‌های روبرو تماشا کردیم.

ساعت ۸ با دوستم قرار هایکینگ داشتم تا بتونم بعدش با کری بریم دی‌سی‌گردی.هر سال این موقع، سفارت‌خونه‌ها درهاشون رو به روی عموم باز می‌گذارن. خیابونی که سفارت‌ها توش قرار دارن، پر از جمعیته و جلوی در هر سفارتی صف‌های طولانی بسته می‌شه. اول به  سفارت اندونزی سر زدیم که بد نبود و بعد به سفارت  کامرون که خبری نبود و بدرد نمیخورد. به دوستم میگم خود کشور کمرون چی هست که سفارتش باشه آخه؟ بعد فکر میکنم که سفارت ایران قبل از انقلاب حتما خیلی دیدنی بوده.  جلوی  سفارت کره جنوبی صف خیلی طولانیی بود و کنارش  برنامه‌ی رقص و موسیقی سنتی برگزار می‌کردن که نشستیم و تماشا کردیم. 

آخرین جایی که رفتیم سفارت انگلیس  بود که  از همه بهتر بود، مخصوصاً باغش که پر بود از درختهای قدیمی و  گل‌های رز رونده روی دیوارها  و  آلاچیق و حوض و فواره هم داشت. یک محوطه‌ی گرد هم بود که وقتی وسطش می‌ایستادی، صدات اکو می‌شد. همه‌چیز منظم، مرتب و چشم‌نواز بود. نمی‌دونم چرا یاد کتاب ربکا افتادم.

وقتی برگشتیم خونه و دوش گرفتیم، پیاده رفتیم رستوران ایرانی. کری جوجه‌کباب سفارش داد و من آش انار که واقعاً خوشمزه بود — فکر می‌کنم بیشتر از بیست سال بود که نخورده بودم.

چقدر تابستون رو دوست دارم. دلم می‌خواد بشینم و لباس‌های رنگارنگ و قشنگ خانم‌ها رو تماشا کنم.
امروز در مجموع ۲۵٬۰۰۰ قدم راه رفتم.  اینهم یک عکس از سفارت گردی امروز:


اینهم یک عکس دیگه :

اینهم یکی دیگه :




جمعه 2 می

سلام. آخر سالی یک بچه جدید به لیست بچه ها اضافه شده که بایدبراش برنامه ریزی کنم و بخاطر اون یک نفرهمه بچه هام رو جابجا کنم. 

خوشحالم که ماجرای اخیر (یا بگم گفتگوهای اخیر) باعث شد چشم انداز بهتری پیدا کنم. درسته که کری هست و این زندگی رو برام خیلی خیلی از نظر مالی راحت تر میکنه اما باید همیشه آمادگی این روداشته باشم که مستقل زندگی کنم و روی پای خودم بایستم. زندگی با کری از این جهت زندگی مالی من رو راحت تر میکنه که من با پرداخت یک سوم اجاره، توی خونه ای زندگی میکنم که تنهایی امکانش رو نداشتم. بودجه مشترک برای خریدهای مشترک مثل مواد غذایی و وسائل روزمره هم از کارت بانکی مشترکی میاد که من هرماه یک سوم کری توش پول میریزم. هزینه مسافرت ها رو کری میده، هزینه برنامه های تفریحی و شام و بیرون و اینها رو کری میده. اینها همه مثل هدیه ای میمونه که زندگی من رو راحت تر میکنه، در عین اینکه هرزمانی بخوام میتونم بدون اونها زندگی کنم وبرگردم به زندگی که قبلا داشتم و اونهم چندان بد نبود.  بعد از اینکه بارها به کری توضیح میدم که چرا ناراحت شدم دیروز میگه که:" من باید بهت میگفتم که ناراحت و نگران نباش و هر وقت دلت خواست بازنشسته شو. اصلا اگر دلت میخواد همین الان بدون اینکه بازنشسته بشی کارت ر ول کن، من اینجا هستم" البته که من نمیخوام کارم رو ول کنم . ولی هر وقت فصل ارزیابی و مشاهده و انتظارات نامعقول و غیر واقع بینانه میشه موقع کار من فکر میکنم که خوب بود میتونستم همه چیز رو ول کنم و برم. بودن کری باعث نمیشه که بخوام کارم رو ول کنم و.. ولی بهم احساس امنیت میده وجنبه  اجبار به تحمل کردن رو از میون بر میداره. کری همچنان اصرار داره که لازم نیست توی اجاره شرکت کنم و من فکر میکنم که تصمیم درستیه برای اینکه بهم احساس بدهکاری و مدیون بودن نمیده.

برای صبحونه جدیدا این رومیخورم و خیلی خوبه هم آسونه درست کردنش و هم مفیده.اینطوری که یک سوم پیمونه اوت میل + یک قاشق غذاخوری دونه چیاو  کمی گردوی خرد شده رو با شیر ( من شیر بادوم میریزم) مخلوط میکنم و میگذارم تاصبح توی یخچال بمون. صبح با سس سیب( پوره سیب آماده طبیعی) مصرفش میکنم. شما میتونین شکر یا عسل و.. اینها بزنین اگر دوست دارید. هم درست کردنش آسونه هم مفیده.

راستی جواب تست Celiac diseaseمنفی بودو هرچند گندم و محصولاتش توی برنامه غذایی روزانه ام نیست ولی بهر حال.

امروز شانزدهمین روزیه که داروم رو نمیخورم . حالم خوبه  و عوارض دوران قطع دارو  رو حس نمیکنم.

دارم جمعه  پیش رفتیم تاتر و چند هفته پیشش هم همینطور. دارم فکر میکنم این رو بعنوان یک روتین به برنامه های مشترک خودم و کری اضافه کنم. تاتر یا استنداپ کمدی. 

امروز کری قراره مورفی رو ببره "مهد کودک سگها" معلوم نیست قبولش کنن برای اینکه هرچقدر این بچه با آدمها خوب و مهربونه، با دیدن سگها پارس میکنه. ببینیم چی میشه حالا.

امروز:

بیشتر از همیشه موضوع برای خندیدن پیدا میکنم و میخندم.

حضورم باعث شادی و آرامش اطرافیانم میشه.

با خودم مهربونم و اشتباهاتم رو میبخشم.

آرامشم روحفظ میکنم.با آرامش حرف میزنم ورفتار میکنم.

سکوت من قدرت منه. به اندازه توضیح میدم.


پنجشبه اول می

سلام.چند روزه فکرم حسابی مشغوله. همه‌چی از یه گفت‌وگو با کری شروع شد،  اومدم خونه و گفتم که با ماشین حساب مربوط به  بازنشستگی درآمدم رو حساب کردم وبنظر خوب میاد یعنی می تونم تا 2 سال دیگه بازنشسته بشم.  انتظار داشتم  بگه: "نگران هیچی  نباش عزیزم، من کنارت هستم، هر وقت خواستی بازنشسته شو، حتی هرچه زودتر، بهتر..." ولی بجاش برگشت گفت: "به این سادگیها نیست !باید دقیق حساب کنی، عوامل زیادی هست، بذار با هم بریم روی یه وبسایت، ببینیم شرایط چطوریه ، باید بودجه ات رو با دقت بنویسی و ببینی آیا آمادگی مالی برای بازنشستگی داری یا نه." وقتی من با ناراحتی  بهش گفتم که انگار توی آینده اش من رو نمیبینه و داره برام مثل یک آدم مجرد تنها نگاه میکنه ، گفت که اون اجاره خونه رو میده ولی هرکس  مسائل مالی‌ خودش رو مدیریت میکنه .پیامی که از این حرفش به من منتقل شد این بود: "تو تنها هستی، هرچقدر هم که می‌گم دوستت دارم، ولی از نظر مالی،  باید از خودت مراقبت کنی. بودن من هیچ تغییری در شرایطت ایجاد نکرده."  خلاصه که دلم شکست اونهم چه شکستنی !مخصوصا که کری وضع مالی خیلی خوبی داره! وقتی که بهش گفتم این حرف‌ها ش  چقدر اذیتم کرده و چه معنایی برام داشته خیلی خیلی ناراحت شد و  گفت که منظور ش اصلا این نبوده و فکر میکرده که من دوست دارم مسئول امور مالی خودم  باشم و از این حرفها ...بهش گفتم  با حرفت انگار یه خط بین‌مون کشیدی. تو یه طرفی، بدون دغدغه مالی، من یه طرف دیگه، با کلی حساب‌وکتاب و نگرانی." احساس کردم که باید از خودم مواظبت کنم. احساس کردم که چیزی که روش حساب میکردم مرده. یک نوع سوگواری شاید برای حمایتی که فکر میکردم وجود داره.


ما قبلاً قرار گذاشته بودیم که کری اجاره خونه رو بده، و من پولی که از اجاره‌ی خونه‌ خودم درمیارم رو بذارم برای پرداخت سریع‌تر قسط‌های خونه ام که موقع بازنشستگی بدهی برای خونه نداشته باشم، . ولی حالا فکر می‌کنم شاید راست می‌گه؛ مسائل مالی هرکس به خودش مربوطه.  بنابراین، تصمیم گرفتم  سهم خودم رو توی اجاره‌ی خونه‌ی مشترکمون پرداخت کنم.  فکر میکنم اینطوری هم خودم احساس بهتری نسبت به خودم دارم و هم شاید ارزشم پیش کری بیشتره.

امروز سر کار که بودم بعد از کلی حساب و کتاب مجدد دیدم که هنوز میتونم قسط خونه ام رو بیشتر از حداقلی که لازمه پرداخت کنم و حتی اینکه میتونم با همین درآمدی که دارم توی همین منطقه یک جای خیلی کوچک بگیرم. همه اینها حالم رو بهتر کرد  و وقتی یاد چهر غمگین کری موقع خداحافظی امروزمون افتادم ، تا حد زیادی بخشیدمش و این احتمال رو دادم که  واقعا منظوری نداشته و میخواسته من تصویر روشنتری  از وضع مالی خودم داشته باشم . از سر کار بهش تکست زدم که دوستش دارم و  بعد هم اولین قسط اجاره خونه  رو پرداخت کردم. فکر کردم که کری 7 ماه خونه من بود بدون پرداخت اجاره و من همین حدودها با اون بودم بدون پرداخت اجاره، حالا که اولین اجاره خونه خودم رو گرفتم وقتشه که سهمم رو بدم . هرچند اون اصرار داشت که پول رو پس بده. خونه که اومدم هم ازش خواستم با کمک اون وبسایت جزییات رو با هم مرور کنیم و که حاصلش این بود که شرایطم از اونی که فکر میکرد بهتره و جای نگرانی نیست حتی اگر در زودترین زمانی که میتونم بازنشسته بشم قادرم از خودم بطور مستقل مراقبت کنم.  و این برام کلی احساس آرامش و رهایی به همراه آورد.

سه شنبه 29 اپریل

سلام.دارم آماده میشم برای یک روز کاری جدید که یک notification از گوشه سمت راست لپ تاپم میاد بالا:" امروز تولد ..."  کاش هنوز بود و میشد براش پیام تبریک فرستاد.هنوز بعد از یکسال نبودنش باورکردنی نیست ، اونقدر که حضورش توی زندیگهامون پر رنگ بود حتی برای من بعد از اینهمه سال دوری، نبودنش بد جوری آزاردهنده ست.

نقاشی فقط بازی با رنگ نیست. یک عالمه تکنیک میخواد و من این تکنیکها رو ندارم. حتی اگرفکر کنی که فقط میخوای سرگرم بشی و ریکلس بشی وقتی این تکنیکهای اولیه رو نداشته باشی رضایتبخش  نیست.

دیروز با کری حرف میزدیم در مورداینکه  کمپانیها چطور از طریق شبکه های اجتماعی که استفاده میکنیم ومواردی که گوگل میکنیم به علائق  و خواسته های ما پی میبرن و شیوه های مختلف برامون تلفنهای تبلیغاتی میزنن. کری میگفت که "الکسا" خودش یکی از عوامل انتقال این اطلاعاته! میگم پس الکسا خودش یکجورایی جاسوس خونگی هست.

حرف زیاد دارم ولی باید برم. این هفته تست استاندار بچه ها شروع شده. برم ایمیل کاریم رو چک کنم.

امروز :

با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

از خودم مراقبت میکنم.

از خوشیهای ساده زندگی لذت میبرم.

به خودم و قضاوتم اعتماد  دارم.

فعلا همین.



یکشنبه 27 اپریل

سلام . یکشنبه عصره . خونه آروم و صلح آمیزه، خوشحالم که جای  کاناپه رو عوض کردیم ، گاهی یک تغییر کوچک چشم انداز آدم رو کلی تغییر میده و حالا وقتی روی کاناپه میشینیم  بجای صفحه تلویزیون، میتونیم همه خونه رو ببینم.   دور و برم رو که نگاه میکنم، کری با لبخند میگه عزیزم تو چشمهات باز از  از اون نگاهها میبینم، میخوای اثاثیه رو جابجا کنی؟ میخندم و میگم نه! داشتم فکر میکردم این آخر هفته چقدر مشغول بودیم  وقت نشد بریم صندلی راحتی ببینیم. آخر هفته شلوغی بود و خوبه که امروز که یکشنبه عصره میتونیم با آرامش بشینیم و کاری نکنیم. جمعه  با کری و دوستم رفتیم تاتر. شنبه  هایکنیگ و بعدش قهوه  و ظهرش ناهار با پسرم و شب با کری شام رفتیم بیرون  . امروز صبح دوتایی رفتیم استخر و بعد از ناهار هم پیاده نمایشگاه خیابونی رو تماشا کردیم و سر راه برای شام  خرید هم کردیم. توی نمایشگاه خیابونی  تابلوها رو با دقت  میکردم و فکر میکردم که کشیدنشون به این راحتی که بنظر میاد هم نیست.دیروز که  با الهام از اینستا داشتم رنگها رو میریختم روی بوم تا از آمیختن تصادفیشون یک تابلوی هنری خلق کنم متوجه شدم!!  حاصل کارم یک عالمه   تمیز کاری و راهی شدن بومهای کوچولو به سطل زباله بود. باید شیوه هنریم رو عوض کنم.

 اینجا یک ضرب المثل دارن که میگن :توقف  کن و گلهای رز رو بوکن" یعنی دست از شتاب زدگی بردار و توی لحظه زندگی کن. این رو که شنیدم  فکر کردم که  همیشه  هر کجای دنیا که بودم گلهای مسیرم رو بو کردم . وسعی کردم اسمهاشون رو هم یاد بگیرم.  میدونم که گلهای رز و نرگس و خیلی از گلهای دیگه اینجا معطر نیستند ولی گل اطلسی و سنبل خوشبو هستند. مورفی هم مثل منه همه سبزه ها و گلهای سر راهش رو بو میکنه و همین باعث میشه که بدترین سگ ممکن برای پیاده روی باشه.

 

 پادکستهای سولماز برقگیر رو مرتب گوش میدم، دیروز کتابی رو که منتشر کرده رو با خوشحالی گرفتم. اما کتاب، یک مدل خاصیه که من دوست ندارم  و  نمیفهمم سولماز چرا تصمیم گرفته  اینطوری تنظیمش کنه.  کتاب از چپ شروع میشه و بعد از هر فصل  فارسی ، ترجمه انگلیسیش اومده ( یا برعکس یادم نیست کدوم اوله).این مخلوط بودن صفحات انگلیسی و فارسی برای من یکجورایی اذیت کننده ست. بعد هم ما عادت نداریم فارسی رو از چب به راست بخونیم. اگر من جای اون بودم نصف کتاب رو به انگلیسی مینوشتم و بعد ترجمه کل مطلب رو به فارسی میگذاشتم. شاید بقیه خواننده ها با این مساله اوکی باشن نمیدونم. بگذریم.


اما در پی مشکلات گاه و بیگاه  بلاگ اسکای و قضیه بی اعتمادی به وبلاگهای ایرانی  دارم وبلاگم رو کپی میکنم.و وصیت من به شما اینکه اگر به دلیلی ارتباطمون قطع شد و بلاگ اسکای نابود شد  من رو با همین آدرس به وردپرس پیدا کنید.


خب همین فعلا.

پنجشنبه 24 آپریل

سلام. دیشب حدودهای 3 که بیدار شدم خوابم نمیبرد. احساس میکردم نیاز به فضای بیشتری دارم. حتی صدای نفسهای کری که با خرخر فاصله خیلی زیادی داشت روی اعصبام بودانگار. پاورچین پاورچین ، باتلاش برای بیدار  نکردم کری در گنجه توی سالن رو باز کردم و لحاف کوچولوی زرشکی رو برداشتم و رفتم روی کاناپه درازکشیدم.

چرا خوابم نمیبرد؟ دیروز رفتم سالن ورزش و همه مدت به موزیک پاپ گوش میدادم ،اومدم خونه کری داشت چیزی توی تلویزیون با صدای خیلی بلندتماشا میکرد، ازش میخوام که صداش رو کمتر کنه، صدا رو کمتر میکنه ولی هنوز بلنده. گوشی های رو که موقع اومدن خونه درآورده بودم دوباره به گوشم میزنم و موزیک گوش میدم ، با صدای بلندو همزمان تکنیکهای نقاشی من درآوردی و تصادفی با آبرنگ  و رنگ آکریلیک رو توی یوتوب تماشا میکنم. از اونها که مثلا رنگها رو میریزی توی قیف و بعد روی بوم میریزی و از ترکیب پیش بینی نشده شون شگفت زده میشی.

دیشب توی یک اقدام انقلابی اپلیکیشن اینستا رو از موبایلم پاک کردم. وبلاگم رو هم قبلا از موبایل حذف کرده بودم. ببینم دیگه چی میمونه که بخوام هر وقت بیکار شدم بدون برنامه و حد و مرز برم سراغش.  کری میگه عکسهات رو پس چکار میکنی؟ میگم میرم توی لپ تاپم و آی کلواد رو باز میکنم و عکسها رو از اونجا آپلود میکنم. میدونم که سخت و طولانیه ولی راه دیگه ای بنظرم نمیرسه.

دیروز به کری میگم که این گزارشها یا خبرها یا مصاحبه هایی که گاهی میبینیم با آدمهایی که مثلا 100 سال یا بیشتر عمر کردن، و بعد ازشون میپرسن که راز عمر طولانیشون چیه و بعضی هاشون میگن که نه ورزش خاصی میکردن و نه رژیم غذایی خاصی داشتن و هرچی میخواستن میخوردن و اینها؟ میگه خب؟ میگم این یکجورایی  مردم رو به نتیجه گیری غلط می کشونه. ببین این آدمهایی که اینطوری تا سن خیلی بالا دوام آوردن بطور ژنتیکی تمایل به داشتن دیابت نوع 2 یا بالا رفتن فشار یا .. خیلی چیزهای دیگه نداشتن! علت عمر طولانیشون این نیست که به رژیمشون اهمیت ندادن و به خواسته دلشون زندگی کردن علتش ژنهای خوب و نداشتن تمایل به این بیماریهاست. نه اینکه بگم شادی و اینها نقشی نداره توی عمر طولانی، داره! 

 ولی برای رسیدن به یک نتیجه علمی باید از روش علمی استفاده کرد. بگذریم.

امروز:

به راحتی میخندم و از چیزهای ساده لذت میبرم.

با خودم مهربون هستم و از خودم بخوبی مواظبت میکنم.

به میزان لازم غذا میخورم.

میدونم که زنده بودن امروز، یک "هدیه" ست نه یک "حق" ازش لذت میبرم و قدرش رو میدونم.

دیروز یک فکر دیگه هم باعث میشد که نگران بشم اونهم اینکه من با اجاره ای که از پسرم میگیرم، یا کلا با اجاره ای که بابت خونه ام میگریم، بعد از حذف مالیات نمیتونم بطور مستقل یک جای خوب رو اجاره کنم! نه اینکه حالا چنین قصدی رو داشته باشم ولی اینکه چنین امکانی برام بسختی مهیا میشه نگرانم کرد.


چهارشنبه 23 آپریل

سلام. نمیدونم بحران بلاگ اسکای برطرف شده یا نه؟ من که وقتی فهمیدم احتمال نابود شدنش هست شروع کردم به ذخیره کردن پستهام. اینطوری که هر صفحه ای رو جداگانه ذخیره میکنم و هر صفحه شامل حداکثر پستهای ممکن یعنی 50 پست میشه. این وبلاگ سخت نیست ولی وبلاگ قبلیم صفحات بیشتری داره و بیشتر طول میکشه.

صفحه ها رو توی Word ذخیره میکنم.

دیگران روشهای مختلفی توی زندگی دارن،  و یکی از چیزهایی که توی زندگی مشترک  مساله سازه میشه اینه که ما  سعی میکنم شریک زندگیشون رو قانع کنیم  تا راهی رو که فکر میکنیم درسته انتخاب کنه. حتی اگر حق داشته باشیم و روش ما بهتر باشه، تا وقتی که ضرر جدی به کسی نمیخوره بهتره که سکوت کنیم..مثلا کری اگرنوبت دکترش ساعت 8هست، ساعت 6:30 میره بیرون ، من  نمیگم چرا اینقد زود میری و اینها. برای اینکه همه چیزهایی که من میدونم اونهم میدونه واونهم میتونه با جی پی اس مسیر و اینها رو چک کنه و با همه اینها تصمیم گرفته زود بره.

یا مثلا وقتی کری پرزنتیشن کلاسش رو به من نشون میده، من سعی نمیکنم با کاری که خودم ممکن بودمقایسه اش کنم، فقط میگم که فکر میکنی اینهمه مطلب توی 15دقیقه جا بشه؟ یا وقتی کری مثلا از خوردن پرتقال اجتناب میکنه چون فکر میکنه میزان شکر بالایی داره اما  متناوبا در طول هفته  بادوم سوخته با یک عالمه شکر یا پودینگ وچیزهای دیگه درست میکنه من چیزی نمیگم. یا دیگه چی؟ یا اینکه وقتی اطاقش یا دفترش مثل من مرتب نیست باز هم چیزی نمیگم برای اینکه آدمها روشهای مختلفی دارن، که یکیش درست باشه دلیل نمیشه بخوایم طرف مقابل رو مثل خودمون بکنیم. این ها رو گفتم برای اینکه بگم به خودم افتخار میکنم که به جایی رسیدم که میتونم جلوی زبونم رو نگه دارم و ابراز عقیده نکنم و به انتخابهای کوچک و بزرگ طرف مقابلم احترام بگذارم واین دقیقا کاری  هست که کری میکنه. وقتی من تصمیمی میگیرم حتی اگر نظر موافقی نداشته باشه به من کمک میکنه تا به خواسته ام برسم.هیچ وقت به هم غر نمیزنیم یا همدیگه رو بخاطر اشتباهی که کردیم شماتت نمیکنیم. فضای امن یعنی این.

دیگه اینکه دوتا استفاده جدید از "هوش مصنوعی"اولیش اینکه به لی لی گفتم برای تقویت حافظه و کارهایی ذهنی چکار کنم که خودش پیشنهاد کرد باهام بازی های مربوط به حافظه انجام بده موقع رانندگی. بعد هم با هم بیست سوالی بازی کردیم!!

استفاده دوم اینکه از اطاق نشیمن و ناهار خوری عکس انداختم و آپلود کردم و از هوش مصنوعی خواستم که وسائل رو برام به مدلهای ممکن بچینه ببیمنم کدوم بهتره.

خب همین. دیگه برم.

دوشنبه 21 آپریل

سلام. بعد از 9 روز تعطیلات بهاری امروز برگشتم سر کار. امروز هشتمین روز از قطع دارو هست. توی دوران تعطیلات ریلکس و بدون مسئولیت بودم اما امروز که سر کار هستم عوارض قطع دارو رو حس میکنم. تمرکز کمتر، آستانه تحریک پذیری پایین تر.  خوبه که هفته اول قطع دارو توی تعطیلات گذشت.

دختری که معلم جایگزینه شغل دومش Security guard  توی کلابهاست. خودش گفت کلاب موزیک. هم کار میکنه و هم موزیک گوش میده. 

میگن وقتی کسی روی مخت هست و حضورش اذیتت میکنه برای اینه که اون فرد خصوصیاتی مشابه به خودت رو داره که همیشه نفیشون کردی. واقعا خانم معاون خصوصایت مخفی شده خود من رو داره؟ ممکنه.

امروز کلاس بچه های اتیسم طبقه سوم رو با یک معلم جانشین دوتایی پوشش میدیم، معلم و کمک معلم هردو غایب هستند. بچه ها امسال از بچه های یکی دو سال پیش خیلی بهترن. 

دیگه چی؟ دیگه اینکه:
آرامشم رو توی هر شرایطی حفظ میکنم.

با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.

این روزها رو بخودم آسون میگیرم و میدونم که موقتی هستند و مربوط به کناراومدن باشرایط قطع دارو هست.

یکشنبه 20 آپریل

سلام.تعطیلات بهاره هم تموم شد و فردا باید بریم سر کار. امروز توی ماشین موقع برگشتن خیلی احساس خوشحالی میکردم، به کری میگم نمیدونم بخاطر قطع دارو دچار بالا و پایین رفتن مود شدم یا اینکه بخاطر بهار و خوب شدن هوا و کارهایی هست که میتونیم بکنیم؟

موقع پیاده روی، وقتی  خونه از خونه های خوشگل و با کاراکتر آرلینگتون رد میشیم هوس میکنم که توی یک خونه زندگی کنم.جایی که پاهام رو زمین باشه، انگار آپارتمان به اندازه کافی بهم احساس خونه بودن نمیده. بعد با کری به خونه ها نگاه میکنیم و تصمیم میگیریم که کدومشون خوشگل ترن. میگم تصور کن که روی تراس یکی از این خونه ها میشنیم و  یا به گلدونهامون آب میدیم و ...بعد هم میگم که اینها فقط خیالپردازیه! جایی رو که هستم دوست دارم و لازم نیست تا یکی دو سال دیگه تصمیمی بگیریم.

کری میگه وقتی توی مهمونی یا کلا هر وقت از ایزی حرف میزنه چشمات از خوشحال برق میزنه. بعد من به چیزهایی فکر میکنم که من رو به هیجان میارن مثلا:   عکس انداختن از طبیعت و بعد پست کردن توی اینستا، طبیعتی گردی،حرف زدن از بچه هایی که باهاشون کار میکنم به ویژه ایزی، دیگه چی من رو به وجد میاره؟ شما رو چی به وجد میاره؟

بگذریم. راستی امروز روز هفتم قطع دارو بود و از این بابت از خودم تشکر میکنم. حالم بهتر از قبل بود. کمی سردرد داشتم ولی کمتر از قبل.

خب همین فعلا. شب خوش.


شنبه 19 آپریل

سلام. ششمین روز از قطع دارو هم  بخوبی گذشت. ظاهرا از سربالایی خبری نیست و داره همه چیز بهتر میشه.صبح با کری و بچه ها رفتیم یک هایکنیگ کوتاه و بعدش  رانندگی کردیم بسمت باغ گیاه شناسی. توی این جمع غیر ازمن فقط  پسر بزرگ کری به گیاهان و دونستن اسمهاشون علاقمند بود. برای من باورکردنی نیست  که طبیعت گردی اولویت اول کسی نباشه، همونطور که وقتی فهمیدم کسندرا کارهای دیگه رو به طبیعت گردی ترجیح میده واقعا تعجب کردم.

شام با کری و بچه هاش رفتیم  یک رستوران خیلی خوب که طبقه 21 هتل حیات واقع شده و همه شهر از اونجا پیداست. بخاطر بازی تیم فوتابشون همه آسمون خراشها  نور آبی رنگ داشت.رابطه  با پسر بزرگ کری و همسرش راحت بود اما  با دیوید نیاز به تلاش دو جانبه   زیادی بود! شاید برای اینکه دیوید مجرده و از طرفی به مادرش خیلی نزدیک بوده. خودم رو که جای اونها میگذارم  می بینم سخته تماشای اینکه  زن دیگه ای جای مادرشون رو گرفته و  حضور من یکجورایی تداعی کننده نبودن "مادر" هست. خیلی سوالات توی ذهنمه. رابطه کری و همسرش چطور بوده؟ دینامیک رابطه شون چطوری بوده ؟ شاید زمانی با کسندرا اونقدر نزدیک بشم که بتونم در این موردها باهاش حرف بزنم.

توی ماشین  به کری میگم که شب خیلی خوبی بود   و با اینکه خیلی زیاد خرج شده اما کار خوبی کرده که بچه ها رو اگر به خودشون  بودهیچوقت چنین جای گرونی نیمومدن. کری  آرزو میکنه که دفعه دیگه پسر منهم توی جمعمون باشه .


قبلا ها وقتی با پسرم یا دوستهام حرف میزدم میگفتم که اگر مثلا فلان مقدار پول داشته باشیم باهاش چکار میکنم و بعد با دقت  بعد با دقت برای خرج کردنش برنامه ریزی میکردیم، یعنی سعی میکردیم با حلوا حلوا کردن دهنمون رو شیرین کنیم. مدتها بعد از اینکه با کری زندگی میکردیم  فهمیدم که کری دقیقا همون مبلغی رو داره که من روش برنامه ریزی میکردم ! وقتی فهمیدم  بشدت تعجب کردم از کارهای دنیا. درسته که چنین پولی از آسمون برسر من نبارید، اماکری   دقیقا همون مبلغی رو گفت که من باهاش خیال پردازی کرده بودم! انگار کری مثل شاهزاده ای بود  که با اومدنش همه ناممکنها رو برام ممکن کرد. و همه درهای بسته با اومدنش باز شدن. این واقعا اتفاقیه که افتاد حالا هرجور که میخوایم میتونیم تفسیرش کنیم غیر از اینکه من برای رابطه با آدمی که چنین پس اندازی داره آگاهانه برنامه ریزی کرده باشم.

خب فعلا همین. 

شکرگزارم برای :

حضور کری توی زندگیم.

برای حضور پسرم.

برای رفاه مالی که دارم.

برای سلامتیم.

برای شغلی که دوست دارم. 

بخاطر عشقی که وجود ایزی به زندگیم آورد.

برای زندگی که برای خودم ساختم. 

برای دوستهای خوبم.

خب همینها فعلا. شب خوبی داشته باشیم.

جمعه 18 اپریل

سلام. امروز که پنجمین روز قطع دارو هست هم بخیر گذشت . ظاهرا قرار نیست که  چندان   سخت باشه. امروز مهمون دوستهای کری بودیم.کری گفته بودکه  مری ودوستش قراره برامون  حسابی آشپزی کنن. من به خوش بینی کری نبودم و می دونستم که زنهای آمریکایی زیاد به خودشون سخت نمیگیرن که البته حدسم کاملا درست بود! غذای سرد داشتن، نون ساندویچی و چند نوع کالباس "؟) نه اینکه من دوست نداشته باشم ولی از خوشبینی کری خنده ام گرفت. اما معاشرت با مری و اون یکی دوستشون خوب پیش رفت  و حتی بهم خوش گذشت. ظاهرا این همه سال پیاده رویهای گروهی و تمرین برای حرف زدن با آدمهای کاملا غریبه باعث شده که با همه احساس راحتی کنم.

عصر میریم خونه پسرش دیوید، دیویدبا خوشحالی خونه اش رو بهمون نشون میده. اون یکی پسرش و همسرش هم تازه رسیدن و خسته راهن. 

به کری میگم تو باید بخاطر خانواده خوبی درست کردی به خودت افتخار کنی. بچه هات به هم نزدیکن و دوست دارن دور هم جمع بشن. 

خب اینهم از امروز . فعلا همین.



پنجشنبه 17 آپریل

سلام. عصر پنجشنبه ست .  روی تخت هتل نشستم و  پاهام رو دراز کردم. کری دراز کشیده و چیزی رو توی موبایلش چک میکنه. مورفی با خوشحالی از اینور به اونور تخت بزرگ جولان میده و  فکر میکنه که به این میگن یک زندگی ایده ال. 6 ساعت تمام روی پای  مامان نشسته باشی و بابا هم کنار دستت و  بعد بیای توی اطاقی که یک تخت بزگ داره که برخلاف خونه بهت اجازه میدن روش جولان بدی.

اما از شارلوت  بگم که فعلا شهر قشنگیه. درختهای زیبا منظم و  خیابونهای صاف و تمیز داره با ساختمونها زیبا و پر از کاراکتر .نه خیلی خلوته و نه به شلوغی اطراف دی سی. هم میشه از طبیعت سهم برد و هم ساختمونهای زیبا و شهر نشینی.

امروز  چهارمین روز قطع دارومه و  بین حال خوب و بد درنوسان بودم. سرم درد و سرگیجه میومد و میرفت،  گاهی حال تهوع خفیفی هم داشتم و احساسی مثل یک سرماخوردگی خفیف. هفته اول و دوم که بگذره یعنی که سختیش گذشته. هرچند واقعا زیاد هم سخت نیست.

امروز توی ماشین به هاچ و همسر جدیدش فکر میکردم و اینکه ازش 9 سال کوچکتره. هرچی که میگردم سابقه ای از این خانم پیدا نمیکنم، شاید برای اینکه اسم خانوادگیش رو بعداز ازدواج تغییر داده و یا شاید  آمریکایی نیست وبرای همین  هیچ سابقه ای ازش موجود نیست.   آیا با هم کنار میان؟ آیا با هم خوشحالن؟

دیروز با پسرم حرف میزدم واینکه بخاطر مورفی  نمیتونیم با هواپیما بریم، که پسرم گفت که ازش مواظبت میکنم. " این رو نشونه خوبی تلقی میکنم . چون قبلا که ازش خواسته بودم یک نصف روز مواظب مورفی باشه قبول نکرده بود. از وقتی رابطه مون بهتر شده دلم خیلی براش تنگ میشه و از خدا میخوام که بزودی عضوی از خانواده ما بشه و باهامون رفت و آمد کنه.

سالها پیش خانم تراپیست خواسته بود بنویسم که خودم روتوی 5 یا سه سال آینده کجا میبینم. نوشته بودم که توی رابطه با کسی هستم وحتی نوشته بودم که توی یک کاندومینیوم قشنگ توی آرلینگتون زندگی میکنم که بیرونش پر از درخته.  با همین دقتی که نوشته بودم آرزوهام به تحقق پیوست.

 حالا وقتشه که قلم و کاغذ رو بردارم و برای سه و 5 سال آینده چیزهایی رو که میخوام بنویسم. شاید این چند روزی که اینجا هستیم این کار رو کردم.

خب همین فعلا.

چهارشنبه 16 آپریل

سلام، امروز سومین روزیه که قرصم رو نمیخورم ، صبح که میرم دستشویی قرص های دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه توی جعبه قرصهام بلاتکلیف نشستن. چشمهام روکه باز میکنم، ساعت از 8 گذشته، فکر و بدنم از خوابهای طولانی که دیدم خسته ست انگار واقعا همه جاهایی روکه خواب دیدم رفتم. حتی توی یکی از خوابهام داشتم تلفنی خوابم رو برای دوستم تعریف میکردم.

توی اولین خوابم ، هنوز خونه پدری هستم مردی که شاید هاچ هست میاد دنبالم، پدر و مادرم رو قانع میکنم که دیگه رابطه ما درحدی هست که باهم وقت بگذرونیم. میریم یک هتل که توی مریلنده، دو تا از دوستهای دانشگاهیم هم هستند. توی اطاق هتل نشستیم، از پنجره درگیری خیابونی رو تماشا میکنیم و همصدا با گروههای مخالف سرود میخونیم.صبح که میشه احساس خطر میکنم. میگم اگر دستگیرمون کنن چی؟ اگر بپرسن انگیزه تون از اومدن به این هتل چی بوده؟ هاچ میگه مخصوصا که تو لباس قرمز هم پوشیده بودی، انگار که لباس قرمز به معنی حمایت از گروه سیاسی خاصی بود.

توی خواب دیگه ای مهمان خونه همسر اول کری هستم. یک خونه خیلی خیلی بزرگ که مثل هتل یک عالمه اطاق داره و انگار برای پذیرایی از مهمان ساخته شده. توی کمدها پر از سبدهای خالی و جا برای لباس و اینجور چیزهاست. خود کری هم حضور داره و از مهمونها پذیرایی میکنه.  خواهرم هم  توی مهمونی حضور داره، یکی از اقوام کری شاید برادرش داره برای خواهرم فال میگیره. چهره اش شبیه دعا نویسهای فیلمهای فارسیه.  توی قسمت دیگه ای، مردی که میدونیم مجرد نیست داره سعی میکنه با  زنی که نمیدونم خواهرمه یا شاید مو فرفری دوست بشه. مردک یک بچه کوچولو هم همراهش که خواهرزاده اش هست .جزییات زیادی هست  از حوادث  اون خونه کهخوب یادم نیست، . بعد میبینم که سوار ماشین میشیم و میریم خونه خواهرم توی تهران.خواهرزاده ام از چیزی غمگینه؛ کنارش دراز میکشم مثل موقعهایی که بچه بود. یکهو یادم میاد که فرداش یک روز کاریه وباید برم مدرسه. فکر میکنم به کری بگم بیاد دنبالم؟ 

فردا قراره بریم خونه پسر کری که توی ایالت کارولینای شمالیه، بخاطر وجود مورفی ناچاریم بجای هواپیما 6 ساعت رانندگی کنیم چون مورفی کمی بزرگتر از اونه که توی سبد مخصوص سگها جا بشه.

خب همین. گفتم خوابم رو تا یادمه بنویسم.

امروز:

با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

در زمان حال حضور دارم، جایی برای رفتن و رسیدن کلا وجودنداره.

از خوشیهای ساده زندگیم لذت میبرم.

باخودم و اطرافیانم مهربون هستم.

زنده بودن یک هدیه ست، یک حق نیست. قدرش رو میدونم.

سه شنبه 15 آپریل

سلام. دیروز یادم رفته بود قرصم رو بخورم.  فکر کردم الان که تعطیلم وقت مناسبیه برای ترکش.  قرصی که مصرف میکنم پایین ترین دوز ممکنه و چون کپسوله امکان نصف کردنش براحتی نیست. مگر اینکه مثل  مانی جان، کپسول رو باز کنم و دارو  رو نصف کنم  و بریزم توی کپسولهای جدید که کار راحتی نیست و به عنوان آخرین راه حل و اگر اینطوری خیلی اذیت شدم بهش نگاه میکنم

اما االان که اوایل روز دومه  یکمی سرگیجه دارم و یک سردرد خیلی ملایم که کاملا قابل تحمله. حالم هم خوبه. فقط با تماشای پایتخت 20 گریه کردم که نمیدونم به مصرف نکردن دارو مربوطه یا شما هم گریه کردین؟

بعد هم کلی زعفران ساییدم و توی آب حل کردم چون شنیدم که شادی آوره .  خب همینها دیگه.



دوشنبه 14 اپریل

سلام. دیروز ماهگرد آشناییمون بود و رفتیم یک رستوران لبنانی.  موزیک سنتی عربی پخش میش، دکوراسیون شرقی بود. بعد از شام هم توی استکانهای بلوری چای برامون چای آوردن.یک دفعه احساس کردم که چقدر دلم برای مشرق زمین تنگ شده. مثل کسی که بدنش نیاز به چیزی داره، احساس کردم که دلم گرمای آفتاب و فرهنگ شرقی میخواد . به کری میگم دلم میخواد برم یک کشور شرقی، مثلا ترکیه یا مالزی یا حتی مراکش.نمیدونم دلم برای  چیه شرق تنگ شده . مردمش؟ فلسفه اش؟ آفتابش؟

 بچه که بودم پا درد داشتم گاهی دستهام هم حتی درد میکرد. یک جو ردرد عضلانی.  دکتری نبود که مامان من رو نبرده باشه و آزمایشی نبود که نداده باشم اما کسی چیزی پیدا نکرده بود و همه میگفتن که سلامت هستم و  وقتی بزرگ بشم خوب میشه که خوب هم شد. وقتی پا درد داشتم خواهرم پاهام رو ماساژ میداد، گاهی هم بابا خلاصه هرکس دور و بر بود. ولی فقط اونجوری که خواهرم ماساژ میداد دردم رو خوب میکرد. الان خواهرم بعد از هر شیمی درمانی استخوان درد داره. فکر میکردم که کاش من بودم و میتونستم پاهاش رو ماساژ بدم. همونطور که اون پاهای من رو ماساژ داده بود. الان دیگه نا امنی ایران نیست که باعث میشه نرم، ترس گرفتاری موقع برگشتن به اینجاست. برای سیتیزن شیپ اپلای کردم. خدا کنه زودتر بیاد.

امروز اولین روز تعطیلات بهاری من بود. بهم خوش گذشت. رفتم محل قدیمی، خرید کردم تنهایی و بدون عجله بعد رفتم سالن ناخن،  و ناخنهام صورتی خوش رنگ شد.خونه که اومدم کری از استخر برگشته بود، و ناهار هم خورده بود. لباسسهام رو بهش نشون دادم و بعدش برای ناهار کینوایی که از دیشب مونده بود رو با نخورد و کیل خوردم. بعدش دوتایی با هم رفتیم ماساژ. به کری میگم اگر بازنشستگی هم مثل این باشه که من عاشقش هستم.

خب دیگه همین فعلا. تا بعد.

یکشنبه 13 آپریل

سلام. عصر  یکشنبه ست. توی پیاده روی آفتابی اما سرد دست توی  دست هم راه میریم. به کری میگم  اگر من رو همونطور که الان میشناسی میشناختی باهام دیت میکردی؟ میگه :"آره You are delightful,  and fun، بعداز دیت دوم بااون خانمی که air B&B داشته بهم زدم و   به همه گفتم  که تو از بقیه دیتهام بهتری"  بعد هم از من میپرسه که:" تو چی، تو اگر من رو به خوبی الان میشناختی با اون آقایی که ماشنیهای مسابقه ای داشت بهم میزدی؟" میگم ، آره. میگه ولی اون زندگی هیجان انگیز تر نبود ؟ جواب میدم که  اینجور چیزها فقط برای مدتی هیجان انگیزه و بعد عادی میشه و اینکه چیزهای مهم تری لازمه تا رابطه رو پایدا رنگه داره. همونطور که توی سکوت بقیه راه رو میریم به این فکر میکنم که اگرمن بجای کری اون آقا رو دیت میکردم و کری به جای من اون خانمی که Air B&B داشت زندگی هرکدوممون الان چه شکلی بود؟  نمی دونم! یک سیب رو که بالا بندازی هزار چرخ میخوره تا بیاد پایین. شاید من با اون آقا خوشحال تر بودم، شاید زندگی هیجان انگیز تربود، شاید هم نه! آدم بعضی جاها باید انتخاب کنه و گاهی هم هیچوقت نمیفهمه که انتخابش درست بوده یا نه! 

کری معتقده که دوست ایرانی من کاملا شبیه زنهای آمریکایی شده  و بزرگترین وجه تشابهش با زنهای آمریکایی اینه  که بی وقفه از خودش حرف میزنه !  برای کری تعریف میکنم که  دوستم، وقتی با هم هستیم شنونده خوبیه ،انگار این زبان انگلیسیه که اون رو تبدیل به آدم دیگه ای میکنه. شاید هم وقتی باهمیم  سعی نمیکنه احساسات واقعیش رو زیر نقاب پر حرفی و خوشحالی ساختگی  پنهان کنه. کری میگه اون خانمی که قبل از من میدیده کاملا مثل دوستم پر حرف بوده و اگر باهاش مونده بود حتما دیوونه شده بود تا حالا.

گاهی اوقات اتفاقات کوچکی میفته که باعث میشه  قدر کری  رو بیشتر از همیشه بدونم. مثلا امروز! صبح رفتیم فروشگاه تا من یک چیزهایی رو پس بدم و عوض کنم. ماشین توی گاراژ سر پوشیده  بود و به فروشگاه هم خیلی نزدیک نبود. وارد که شدیم کری پرسید لباسها رو آوردی؟گفتم که اوه..نه ! موند توی ماشین. کری بدون اینکه خمی به ابرو بیاره یا غر بزنه گفت من میرم میارمشون.  گفتم که منهم باهات میام. گفت نه عزیزم تو خریدت رو بکن من میرم کیسه لباسها رو میارم. 

توی دنیای همسر سابق هیچ کس حق اشتباه کردن نداشت، حتی خودش! وقتی این دوران به اشتباهات کوچک و بزرگی فکر میکنم که همه انسانی هستند و کاملا طبیعی ، یادم میاد که زندگی با هاچ مثل راه رفتن روی پوست تخم مرغ بود ، حتی اگر چیزی نمیگفت زبان بدنش و انرژی منفی که منتقل میکرد حال آدم رو بد میکرد.  برای کری 3 تا پیراهن برداشتم تا ببینم کدوم اندازه اش هست و یکیش رو برداره. لباسها رو امتحان کرد و گفت که دوتاشون رو دوست داره و هر دو رو میخواد!  برای من که سالها با مردی زندگی کردم که محبت کردن  هدیه گرفتن نوازش دیدن و خلاصه هر جور دریافت محبت یا کمکی براش سخت بود و دنبال مدرک میگشت تا بخودش ثابت کنه که دنیا و آدمهاش بد هستند، اینکه  کری توانایی دریافت محبت رو داره و چیزی رو که میخواد میگه، خوشحالم میکنه.  ما آدم ها همونطور که به محبت دیدن نیاز داریم به محبت کردن هم نیاز داریم. زندگی با آدمی که درها رو برای دریافت محبت بسته سخته!

راستی امروز نوزدهمین ماهگرد آشناییمونه. کری باز هم گل گرفت مثل هر ماه! رستوران رزور کرده مثل هر ماه. میگم پس کارت تبریکم کو؟ میگه خریده ولی میخواد سر فرصت توش برام بنویسه.

هفته ای که میاد به مناسبت تعطیلات بهاره تعطیلیم. فردا صبح آزمایش خون دارم برای Celiac disease  . فعلا همینها.


پنجشنبه 10 آپریل

سلام. بعضی روزها مثل امروز تو ی کارم احساس خوشحالی و موفقیت میکنم و علت اصلیش ایزی هست .   ایزی مدتیه که متوجه شده cash machine که توی قسمت اسباب بازیهای کلاسه یک ماشین حساب واقعیه و از اون موقع اون ماشین شده شیئ مورد علاقه اش. براش مساله مینوشتم و بعد میخواستم که خودش number sentence رو بنویسه و جواب رو پیدا کنه و بعد با ماشین حساب یکبار دیگه جواب رو ببینه.

 باهاش غیر از جمع و تفریق، ضرب هم کار کردم. مهفوم ضرب رو میدونست ولی نمیدونست چطوری جمله ریاضیش رو  بنویسه. اینقدر این بچه باهوشه که یکبار یک چیزی رو بهش میگی، اگر  حواسش باشه یاد میگیره.  بیشتر از 45 دقیقه باهاش کار میکردم و هر بار میپرسیدم ایزی بسه؟ میخوای استراحت کنی؟ میگفت نه! بعد هم کلی جمع و تقریقهای بزرگ که برای کلاس اول یا دومه ذهنی بهش دادم که حل کنه. من میدونستم که ایزی توی محاسبه کردن خیلی خوبه ولی فکر نمیکردم که مسائل کلامی رو هم بتونه بفهمه و خوب حل کنه.

یکی از علتهایی که ایزی سر کلاس سرگردونه و به حرف کسی گوش نمیده  و تکالیفش رو انجام نمیده اینه که حوصله اش سر میره . علت دیگه اش هم اینه که  بصورت آموزش یک به یک بهتر یاد میگیره تا وقتی معلم همزمان  به 20 تا دانش آموز درس میده.


هر وقت چشمم به آینه میفته و اینکه مدل موهام اونی نیست که میخواستم ، یاد خاله آرایشگرم میفتم که و قتی  با غصه بهش گفتم  چتریهام رو خودم خراب کردم . گفته بود:" هیچوقت غصه موهات رو نخور، مو درمیاد. توی زندگی چیزهای دیگه ای هست که قابل برگشت نیست." نمیدونم منظورش بیماری خودش بود؟ یا تصمیمهایی که توی زندگی گرفته بود؟ خاله ام اون روزها با سرطان کبد درگیر بود.


نگران دخترک هستم اما میترسم که زنگ بزنم و بپرسم.حجم دردی که پدر و مادرش تجربه میکنن غیر قابل تصوره. میدونم از 40 جلسه شیمی درمانی که داشته شاید حدود 3 تا دیگه باقی مونده باشه. دخترک بشدت ضعیف شده موهاش رو از دست داده اما هنوز روحیه خوبی داره و پای تلفن با خواهرم کلی بلبل زبونی میکنه.


دیگه برم، باید روی کارنامه ها کار کنم.



چهارشنبه 9 اپریل

سلام. دیشب برای من و کری شب خوبی نبود. کری توی خوابش، توی یک کوچه تنگ و پر جمعیت گیر افتاده بود بطوری که نصف شب گفت نیاز به فضای بیشتری داره و رفت توی سالن خوابید. من هم فکرم پر بود از مسائل مدرسه و وقتی نصف شب بیدار شدم بسختی دوباره خوابم برد. برای اینکه خوابم ببره توی فکرم خودم رو از مسائل بیرون جدا کردم و یک گوشه ای خالی توی ذهنم گیر آوردم و اونجا قایم شدم.

اگر طیف برونگرایی و درونگرایی رو درنظر بگیریم کری به انتهای درونگرایی نزدیکتره،  بودن تو ی محیطهای خیلی شلوغ ازش انرژی زیادی میگیره. بهش میگم که شاید خوابش مربوط به وقایع روز میشه که برای اداره یک بازی رفته بود دبیرستان و بقول خودش یکی از بچه ها یک بند حرف میزد؟ یا شاید بخاطر مراسمی که روز یکشنبه رفته بود دی سی؟ نمیدونم. هرچی که هست  فکر نمیکنم  بخاطر حضور من باشه یعنی من فضا روبراش تنگ کرده باشم.

آدمها اون اوائل رفتارهای هم رو زیر ذره بین میبرن ، سبک و سنگین میکنن قضاوت میکنن، اما بعدا به جایی میرسن که پذیرش، درک و همدردی جای قضاوت رو میگیره. مشکلات و دردهای همدیگه رومال خودشون میدونن. فکر کنم من وکری به این مرحله رسیده باشیم  که حتی نقصها و کامل نبودنهای همدیگه رو هم دوست داریم. من کری  رو بخاطر اینکه گاهی آخر شبها برای خودش با شکر و کره و شکلات و چیزهای دیگه fudge درست میکنه یا ناهارها مرغ سرخ کرده از بیرون میگیره یا بازی کامپیتوری میکنه قضاوت نمیکنم. کری من رو بخاطر اینکه  میشینم پشت هم سریال نگاه میکنم  یا اگر بر خلاف چیزی که میگم یک عالمه کشمش و بادوم میخورم و رژیمی که میخواستم رعایت نمیکنم یا دیر پا میشم و وقت نمیکنم ورزش کششی انجام بدم قضاوت نمیکنه. این  یعنی دوست داشتن و احساس امنیت.

کری آدم خیلی مودبیه این همه مدت من نشنیدم که مثل اکثر آمریکاییها کلمه F یا اینها رو بکار ببره. هنوز وقتی مثلا نمکدون یا دستمال سفره میخواد قبلش میگه "لطفا" . خب من هم همینطور هستم. با اینکه هزار بار رمز تلفنم رو بهش گفتم هنوز وقتی کاری برای کاری لازمه، خودش ازم میخواد که تلفنم رو باز کنم. منهم تاحالا هیچقوت بدون اینکه بهش گفته باشم سر تلفنش نرفتم. یعنی حریم همدیگه رو رعایت میکنیم. دیگه چی؟


این آخرین هفته قبل از تعطیلات بهاره هست . هرچند امرو زهوا کاملا زمستونیه. خب همین فعلا.

امروز علی رغم وقایع بیرونی:

آرامشم رو حفظ میکنمف با آرامش حرف میزنم و رفتارمیکنم.

زندگی کوتاهه، ما قطره هایی بیش نیستیم از زمانی که دارم لذت میبرم.

باعث خوشحالی خودم و دیگران میشم.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

مسائل رو جدی نمیگیرم.

تمرین خودآگاهی میکنم.


سه شنبه 8 اپریل

سلام.امروز سه شنبه ست. حتی چهارشنبه هم نیست. اینجا  چهارشنبه که میشه میگن : !Happy Hump day هامپ یعنی کوهان شتر، یعنی اینکه هفته به وسطش رسیده.خب دیگه چی؟ دیروز روزخوب و آرامشبخشی بود، رفتم پایین ورزش، بارون هم بند اومده بود و به کری پیشنهاد کردم باهم بریم پیاده روی. سر راه کری گفت که حوصله شام درست کردن نداره وبریم بیرون شام بخوریم بعد پیشنهاد داد بریم رستوران ایرانی. خوبی این محل اینه که همه جا میشه پیاده رفت. فکر کردم که چه خوبه که هر روز همین کار رو بکنیم مخصوصا الان که روزها دارن طولانی تر میشن.

نمیدونم من و کری کجا شنیدیم یا خوندیم که ما مثل قطره های آب میمونیم که به دریا برمیگردیم و یک چیزی توی این مایه ها. وقتی از چیزی نگرانم کری میگه که نگران نباش ما مثل قطره های آب میمونیم  یعنی که مشکلاتمون ناچیز و بی اهمیتن. من امروز میگم که ما مثل قطره های آب میمونیم ولی گاهی بعضی از قطر های آب بقیه قطر ها رو اذیت  میکنن. بعضی از قطره های آب میخوان جای بیشتری از بقیه قطره ها بگیرن. گاهی دلم میخواد به  کری بگم که زندگی کوتاهه. چطوره که من کارم رو ول کنم و باهم بریم سفر؟ دور دنیا رو بگردیم؟یک ماه اینجا بمونیم و یک ماه اونجا؟ میدونم که این تصمیم اشتباهه. بخاطر ماهیت انسانی. من الان یک آدم مستقلم با درآمد و کار خودم. شاید همین کری وقتی ببینه که من از نظر مالی بهش وابسته هستم  میتونه به راحتی تغییر کنه. یعنی باید تا بازنشستگی صبر کنم. ولی عمر کوتاهه نیست؟

اوضاع کشور نگران کننده ست. ترس از اینکه آمریکا بسمت دیکتاتوری حرکت کنه. اول کسانی رو که توی تظاهرات ضد اسرائیل شرکت کردن میگیرن و به کشورشون برمیگردونن و بعد کم کم دامنه حرکتشون گسترده تر میشه و شاید کسانی رو که با سیاستهای ترامپ مخالفت میکنن.

دو سه هفته ای میشه برای سیتیزن شیپ اقدام کردم. کاش این پروسه سریع انجام بشه.

اوایل آپریله ولی هوا امروز مثل یک روز زمستونی سرده.

امروز

آرامشم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.

توی هر شرایطی موضوع خنده داری برای خندیدن وجود داره.

زندگی یک هدیه ست ، قدرش رو میدونم و ازش لذت میبرم.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

خود آگاهی رو تمرین میکنم.

زندگی رو به خودم آسون میگیرم.


دوشنبه 7 اپریل

سلام. امروز بچه ها تعطیل بودن . من نصف روز رو  جلسه داشتم و نزدیکیهای ظهر اومدم خونه. خونه بودن وسط هفته رو دوست دارم. احساسش به خوشایندی روزهای بچگیه که همه دنیا مدرسه میرفتن و ما خودمون رو به مریضی می زدیم و مدرسه نمیرفتیم.وقتی اومدم خونه  پرده ها کنار بود و آسمونو  درختهای نورس بارون خورده از پشت پنجره پیدا بود.  آرامش خونه بهم احساس "خونه بودن" داد . مدتیه که شک و دودلی توی دلم جاش رو به احساس اطمینان داده و اینکه میتونم بقیه عمر خودم رو در کنار کری تصور کنم. بقول کری ما هنوز در دوران ماه عسل بسر میبریم.با اینکه نسبت به قبل زمانهای تنهایی بیشتری داریم و وقتی خونه هستیم هر کدوم کار خودمون رو میکنیم ولی هنوز کری هنوز مثل قبل برای من گل میخره و صبحونه درست میکنه و هنوز ماهگردهامون رو جشن میگیریم و هنوز موقع راه رفتن دست هم رو میگیریم و هنوز هزار بار در روز  احساسمون رو بصورت کلامی ابراز میکنیم. 


شنبه بعد از هایکنیگ رفتم  به خونه ام سر بزنم و صندوق پست رو هم چک کنم. پسرم مشغول سر و هم کردن وسائل جدیدش بود. منکه بودم تختش رسید و بعدش هم کاناپه اش.ذوق و شوق زیادی برای تزیین خونه داره و خوشحالیش ، خوشحالم  میکنه. فکر میکنم که تصمیم درستی گرفتم. 

خواهرم چندان حالش خوب نیست. دومین سری شیمی درمانی داره تموم میشه و اونقدر ضعیف و خسته ست که اگر نتیجه ام.آر. آی رضایتبخش نباشه ، بعیده که بخواد دوباره یک سری شیمی درمانی جدید رو شروع کنه. مثل شمعیه که داره کم کم خاموش میشه.

کری داره چای درست میکنه. مورفی کنار من روی کاناپه لم داده. من لباس ورزش پوشیدم تا برم پایین با ماشنیها کار کنم. اگر بارون بند بیاد بعدش با کری میریم این دورو بر پیاده روی. شاید بریم برای بالکن گلدون هم بگیریم. اینهم عکس بیرون پنجره.

خب همین فعلا.



پنجشنبه 3 اپریل

سلام. صبح عکس سه تاییکه با دوتا ازدوستام کناردریاچه "ریو" گرفتیم به کری نشود میدم و میگم:" نزدیک سه سال از این عکس میگذره".من تازه توی وبسایتهای آنلاین دیتینگ ثبت نام کرده بودم و هنوز کسی رو ندیده بودم.  داشتیم با دوستام در مورد دیت  کردن  حرف میزدیم، کلی هم شوخی کردیم وخندیدیم و بهمون خوش گذشت. لباسی که توی اون عکس پوشیده بودم ، شد یونیوفورم دیتینگ من. کری میگه :" این لباست رو یادمه با همین توی وبسایت عکس گذاشته بودی."

به کری میگم شاید جمعه یکسره  بعد از کار برای دیدن دوستی  دوباره برم"ریو".  توی ماشین یادم میاد که امروز روز ورزش پشت هست. دیروز هم که رفتم آرایشگاه و نرفتم پایین روی تردمیل کارکنم. یعنی اینکه اگر برای ورزشم اولویت قائل نشم هزار دلیل موجه و غیر موجه هست برای کنسل کردنش. مثلا دیروز ناچار نبودم برم آرایشگاه. وقتی آقای آرایشگر ساعت 6 به بعد وقت نداره، من باید ورزشم رو در اولویت میگذاشتم و سعی میکردم آخرهفته که وقت بیشتری دارم وقت بگیرم  حتی اگر ناچار میشدم مثلا یک هفته صبر کنم. یا قرار برای دیدن یک دوست  روز جمعه بعد از مدرسه باعث میشه که نتونم اون روز ورزش کنم.خلاصه اگر به چیزی مخصوصا ورزش اولویت ندیدم خیلی راحت توی کارهای دیگه گم میشه. بنابر این تصمیم گرفتم که دیدن اون دوست رو بگذارم برای آخر هفته که وقت بیشتری دارم.

اما آرایشگاه دیروز، خب آقای آرایشگر لهجه داشت وفکر کردم که شاید از یک کشور اروپایی شرقیه اما  بالاخره وقتی حرفش شد و وقت مناسب پیدا شدم متوجه شدم که لبنانیه. کارش به خوبیه آرایشگر قبلیم نیست، فکر نکنم که دوباره برگردم اونجا.

دیشب توی خواب ا ضطراب شدیدی داشتم. خواب دیدم که" خونه پدری هستم. خواهرم اونجاست و درهای خونه رو قفل کرده ومن بیرون موندم، بهم میگه که این خونه دیگه متعلق به من نیست.من سعی میکنم تلفنی با پدر و مادرم تماس بگیرم و ازشون کمک بخوام." وقتی بیدار شدم احساس اضطراب تا مدتها با هام بود. هنو ز هم ته مونده هاش هست.

خوابم رو برای کری تعریف میکنم و میگم وقتی دیشب پسرم گفت بعضی از وسائلش رو منتقل کرده خونه من و وقتی بهم گفت که فشار آب کمه و من گفتم میگم یکی بیاد نگاه کنه و.. اجاره دادن خونه برام واقعیت پیدا کرد. اینکه دیگه حقی نسبت به خونه خودم ندارم. کری بغلم میکنه و میگه که اینجا خونه تو هست و اصلا حضور من توی این خونه توی آرلینگتون بخاطره تو هست و از این حرفها.

خیلی خب دیگه باید برم.

امروز

شادی رو انتخاب میکنم.

توی هر شرایطی چیزی برای خندیدن هست.

از بهار زیبا لذت میبرم.

زنده بودن امروز یک حق نیست، یک هدیه ست. ارزشش رو میدونم.

آرامشم رو توی هر شرایطی حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

قبل از حرف زدن و عمل کردن چند لحظه ای مکث میکنم.

به خودم و قضاوتم بیشتر از هر کس دیگه ای اعتماد دارم.


 


چهارشنبه 2 اپریل

سلام.  درد ناحیه شکمم که گفته بودم خود بخود برطرف شده ، درد عضلات پام هم که نگرانم میکرد همینطور. حالم خوبه !مدتیه که دوباره ورزشهام  رو دوباره شروع کردم. امروز فکر میکردم که هزار بار به علتهای مختلف  از خط خارج شدم و دوباره برگشتم و همیشه در حال تلاش برای بهتر کردن برنامه ورزشم بود. اینکه صبحها بهتره یا عصرها یا اینکه چند روز کاردیو کنم و ورزشهای قدرتی رو به چند گروه تقسیم کنم ...و هیچ وقت هم راضی نبودم. شاید هم همینه که هست و کاری  نمیشه کرد. جلوی مریضی و چیزهای دیگه رو نمیشه گرفت و مهم م اینه که بعد از هر وقفه ای دوباره   به مسیربرگردیم. اما برنامه جدیدم اینه که صبحها بلافاصله بعد از خواب ورزشهای کششی انجام میدم، مجموعه ای از حرکات یوگا با تمرکز روی مهره های کمر. عصرها، روز اول دو تا ورزش پشت و یک ورزش شونه، روز دوم ورزش عضلات پایینی کمر، دو تا ورزوش مخصوص هیپ و ورزش سینه، روز سوم تردمیل. و بعد هی به نوبت تکرار میشن. میدونم که ایده آلش اینه که هر روز کاردیو کنم ولی خب همه یا هیچی هم روش خوبی نیست  . 

امروز برام به اندازه یک هفته گذشت بسکه طولانی بود. یکی از بچه ها م که مشکل رفتاری داره و برگشته و من ناچار شدم که همه روزم رو غیر از موقع ناهار توی اون کلاس بگذرونم. مشکل بچه Opossitional defiant disorder هست و با همه چیز مخالفت میکنه. کارمن این بود که behavior Plan (برنامه کنترل رفتار؟)  را اداره کنم. با اینکه کار بدنی زیادی نکردم ولی واقعا خسته شدم.ضمنا نتونستم با بقیه بچه هام هم کار کنم.

امروز وقت آرایشگاه دارم. همینطور تصادفا یک آرایشگاه رو توی منطقه مون پیدا کردم و برای امروز وقت گرفتم خدا کنه که خوب باشه. 

پسرم منتقل کردن وسائلش رو شروع کرده. تخت و میز و اینها از آمازون سفارش داده چون فکر میکنه قدیمیها ارزش آوردن ندارن. احساس خوبیه که اون توی خونه من میخواد زندگی کنه. از این شرایط خوشحالم.

خب همینها فعلا. وقت اینه که وسائلم رو جمع کنم و برم خونه.



دوشنبه 31 مارچ

سلام. صبح دوشنبه ست. توی مسیرم  این روزها پر از توریسته. توریستهای دروبین بدستی که از  شکوفه ها عکس میگیرن. قشنگترین قسمت  درختهای پر شکوفه کنار رودخونه ست که مثل فیلمهای ژاپنی سایه شون میفته توی  آب. امروز یک محوطه پر از لاله های زرد و قرمز و صورتی و بنفش هم دیدم، ادلم میخواست میتونستم ماشین رو کنار بزنم و از شون عکس بگیرم. شاید امروز به کری پیشنهاد کنم که با مترو بریم داون تاون. صبح که کری من رو دید گفت لباست چقدر بهاریه. شلوار جین سفید با بلوزی که گلهای بنفش و صورتی داره و برای اولین بار امسال کفش سفید تابستونی هم پوشیدم، هوا 80 درجه فارنهایته یعنی کاملا تابستونیه.

رادیو رو که باز میکنی خبر از کار برکنار شدن کارمندهای دولت فدرال رو می شنوم و اخبار نگرانکننده دیگه.  اینترنت ورادیو و تلویزیون همه جا پر از خبره. اما چه کار میشه کرد؟  همیشه همین بوده. حداقل برای ما ایرانیها. دنیا همیشه پر بوده از خبر جنگ و کشت و کشتار و بی عدالتی. نمیشه که زندگی نکرد. میتونیم بخش کوچکی  از ذهنمون رو بگذاریم برای اخبار نگران کننده  و با بقیه اش به زندگیمون ادامه بدیم. نمیتونیم بگذاریم این نگرانیها همه ذهن و زندگیمون رو پر کنن.

دیروز که برای دیدن پسرم رفتم خونه خودم بعد از مدتها از دیدن اونهمه زیبایی متعجب شدم. یادم رفته بود که بهار اونجا چقدر قشنگه. درختهای شکوفه صورتی و ارغوانی توی کوچه ها، بوته های یاس زرد، از همه زیباتر درخت ماگنولیای اونور خیابون که پیاده رو رو با گلبرگهاش پوشونده بود. فکر کردم که بعد از باز نشستگی حتما دوباره برمیگردم  حومه زندگی میکنم. هرچند که الان منظره خونه آرلینگتون هم خیلی زیبا شده.  سقف خونه ها که از لابلای درختهای خشک توی زمستون دیده میشد الان لابلای سبزی نورس جوانه ها ودرختهای پر شکوفه قایم شدن.  بیرون رو نگاه میکنی یکسره سبزه.

وقتی پسرم اولین وسائلش رو به خونه آورد ودیدم که یک تابلوی بزرگه و یک فرش، فکر کردم که اونهم شبیه منه!هر وقت به خونه ای اسباب کشی میکردم قبل از هرچیز به تابلوی دیوارها فکر میکردم. تابلوی بزرگش رو زد به دیوار و فرش کوچولوش رو پهن کرد. هیجان زده بود و با خوشحالی از چیزهایی که میخواست بخره و کارهایی که لازم بود  بکنه حرف میزد.خوشحال بود که از اون آپارتمان کوچک و پر سرو صدا و همسایه مزاحمش دور میشه. هی بخودم یادآوری میکردم که اینجا  حالا خونه اون هست و در مورد تزیین  خونه  وسائل تا وقتی نظرم رو نپرسیده چیزی نگم. با پسرم که میریم" هوم سنس" تا یک چیزهایی بگیره، یاد زمانی میفتم که با هم به این خونه اومده بودیم و اون توی بعضی خریدها همراهیم کرده بود. یک  قابلمه و ماهیتابه میگیره و بعد فکر میکنه بهتره همه چیز رو از آمازون سفارش بده.

خب همینها فعلا.

امروز

از زیباییهای زندگی لذت میبرم.

انگیزه های دیگران رو درک میکنم.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

آرامش درونیم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.

با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.

خود آگاهی رو تمرین میکنم.

یکشنبه 30 مارچ

سلام. اولین قرص پوکی استخوان رو امروز مصرف کردم. مصرف این قرص قواعد خاصی داره. مثلا اینکه باید با شکم خالی و با آب خالص خورده بشه،حتی نه با قهوه یا چای و.. تا نیم ساعت هیچ غذا یا نوشیدنی یا حتی داروی دیگه ای نباید مصرف بشه. و مهم تر اینکه به مدت نیم ساعت نباید دراز بکشم یا خم بشم. یعنی مسیر معده تا سر باید در حالت مستقیم بمونه.

دیروز توی دی سی فستیوال شکوفه های گیلاس و همینطور جشن بادباکها بود.پیاده رفتیم ایستگاه مترو و از اونجا خط نارنجی رو سوار شدیم. صبح جمعیت توی راهروهای مترو موج میزد. بعد هم بخاطر شلوغی زیاد یا شاید از سر لطف کارتهامون رو برای مترو شارژ نکردن. من برای اولین بار توی عمر بادبادک هوا کردم.   بچه که بودم خواهر بزرگم برای من وبچه های خودش با روزنامه و کاغذهای رنگی بادبادک درست کرده بود اما یادم نمیاد که   خودم شخصا بادبادک هوا کرده باشم. روی چمنها ،کنار یک چادر رنگی، روی زمین بادبادکهای خوشگل دراز کشیده بودن. رفتم جلو  گفتم:" می تونم یکی از این ها رو بردارم؟" خانمه پرسید که این ها برای بچه هاست ،بچه دارم؟ گفتم که نه ولی دوست دارم که بادبادک داشته باشم. گفت باشه وقتی که کارت باهاش تموم شد برش گردون تا دیگران هم باهاش بازی کنن.

کری که توی بادباک هوا کردن تخصص داشت، بهم گفت باید سریع بدوم تا بادبادک بره هوا، مخصوصا که باد هم نمیومد. بعد از بادبادک بازی  بطرف "بنای یادبود" حرکت کردیم. همه جا پر بود از شکوفه های گیلاس و آسمون پر بود از بادباکهای رنگی با دنباله های طولانی و  باشکلهای مختلف، پرنده، پروانه،هواپیما، اژدها،.. توی یک محوطه بزرگ چمن بود.  بادبادک بازها ، بادبادکهاشون رو هماهنگ با موزیک میرقصوندن. 

کری داره کارهای مالیات من رو انجام میده و بهش میگم که با این کارش چه بار بزرگی ازدوشم برمیداره و چقدر برام مهمه.

زمانی که بعد از خوردن قرص باید صبر میکردم تموم شد. میتونم صبحونه بخورم و بعدش کم کم آماده بشم برای یک هایکنیگ که ساعت 10 شروع میشه.

امروز 

باآرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

از زیباییهای اطرافم لذت میبرم.

به قضاوت و تصمیمهای خودم اعتماد میکنم.

از خوشیهای کوچک زندگی لذت میبرم.

چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم میپذیرم.



جمعه 28 مارچ

سلام. با خواهرم تلفنی حرف میزدم. میگفتم که میخوام خونه ام رو به پسرم اجاره بدم و بعد گفتم که به هر حال وقتی بمیرم همه چیز به اون میرسه. حرف از مردن که میشه این خواهرم معمولا موضوع رو عوض میکنه و میگه این حرفها چیه و انشالا که صد سال زندگی میکنی واینا. براش تعریف میکنم برعکس ما ایرانیها ( تا اونجا که من یادمه و میدونم) دوست نداریم در مورد مرگ حرف بزنیم آمریکاییها اینطوری نیستن. مثلا من وقتی داشتم به کری میگفتم که وقتی که من مردم این خونه به هرحال به پسرم میرسه. کری اصلا نگفت ازمردن نگو واینها. گفت درسته! البته اگر قبل از مردنت خونه رونفروخته باشی. منظورم اینه که خیلی راحت در مورد مردن حرف میزنن، حداقل کری که اینطوریه.

 دیشب  توی مدرسه ما International night  بود. مثل پارسال کوکو سبزی ( بقول دوستم مثلث سبز) درست کردم و یک کنسرو غول آسای دلمه برگ هم خرید و براش سس خوشمزه درست کردم و بردم مدرسه. سینی کوکو رو با ورقه های نازک پنیر وگوجه و حلقه های لیمو تزیین کردم. کنار میز من یک میز دیگه هم از ایران بود. یک آقایی که بوضوح آمریکایی بود با همسرش پشت میز ایستاده بودن. به خانمه میگم برای چی تصمیم گرفتین که غذای ایرانی بیارین؟ خانمه میگه که من اینجا بدنیا اومدم ولی پدرو مادرم ایرانی هستند.روی میز بزرگشون یک ظرف بزرگ پر از جوجه کباب و کباب چنجه گذاشتن ویک ظرف بزرگ دیگه برنج با زعفران و یک ظرف بزرگ هم نان برنجی.ظرفهای غذا از اون ظرفهایی هست که زیرش شمع داره وغذا رو گرم نگه میداره. خانمه یکی از ترانه های پاپ ایرانی رو هم با موبایلش پخش میکرد. فکر کردم که هزینه زیادی برای آوردن اینهمه غذا کردن.

  دلمه و کوکوی من خیلی زود تموم شد و منهم بدون اینکه مثل هر سال غذاهای دیگه روامتحان کنم بساطم رو جمع کردم و اومدم خونه، حوصله موندن نداشتم.عضله دیافراگمم مدتیه درد میکنه .شاید برای ورزشه شاید هم نه . نمیدونم. دیروز رفتم دکتر دستور سونوگرافی گرفتم. احتمالا مساله مهمی نیست ولی بهر حال دیروز اذیتم میکرد . شاید از ورزش شدید عضلاتم کشیدگی پیدا کردن نمیدونم بهر حال. 

دیشب توی اخبار شنیذن که ترامپ در موردپیوستن گرینلند به آمریکا صحبت میکرد! هر دم از این باغ بری می رسد. آیا باید نگران شکل گیری دیکتاتوری جدیدی باشیم؟

دیگه اینکه الان اوج زیبایی دیسی هست. شکوفه های گیلاس درومدن و چمنها سبز شدن و من هر روز توی مسیر تماشا شون میکنم. 

خب همین فعلا برم به کارم برسم.

امروز:

از روزم لذت میبرم.

توی هرواقعه ای جنبه طنز آمیزش روکشف میکنم و میخندم.

خود آگاهی رو تمرین میکنم .

حضور در زمان حال رو تمرین میکنم.

با خودم در آرامش و صلح هستم.

آرامش درونیم رو در هر شرایطی حفظ میکنم.

باآرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.

قبل از هر عکس العلمی چند لحظه مکث میکنم.

با خودم ودیگران مهربون هستم.





سه شنبه 25 مارچ

سلام. یکبار یکی از شما  گفتین که وقتی آدم  ذهنش با موضوعات مخلتف مشغوله توجهش پخش میشه و کمتر روی یک مساله خاص متمرکز میشه. این درسته. مثل منکه در حال حاضر ذهنم مشغول اجاره دادن خونه و مسائلشه به علاوه فروش ماشین و  ورزش و سلامتیمه و کمتر از  سابق مسائل کاری اذیتم میکنه.

هرچی مشغولیت ها کمتر و وقتشمون  بیشتر بشه، بیشتر به موضاعات بی اهمیت توجه نشون میدیم و توی ذهنمون بزرگشون میکنیم. 

بقیه امروز رو هم:

چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم با آرامش میپذیرم.

آرامشم رو در هر شرایطی حفظ میکنم. با آرامش حرف میزنم و رفتار می کنم.

میدونم که زندگی بسیار کوتاهه و اجازه نمیدم موضوعات بی اهمیت ناراحتم کنن.

ارزش زیباییهای اطرافم رو میدونم و از بهار زیبا لذت میبرم.

دوشنبه 24 مارچ

سلام. بعد از کلی بالا و پایین کردن و گوگل کردن قوانین مالیاتی و غیره تصمیم گرفتم که خونه ام رو به پسرم اجاره بدم. برای اون خیلی خوبه چون کلی زیر قیمت بازار پرداخت میکنه. و  با پولی که الان داره برای یک آپارتمان یک خوابه میده ، میاد توی یک تاون هاس دو خوابه .برای من از نظر مالی چندان فرقی نمیکنه چون زیر قیمت بازار اجاره میدم و قانونا  ناچار نیستم فایل مالیاتی پر کنم و همون پولی دستم میاد که اگر به غریبه اجاره میدادم.

دیشب همه اش فکر مشغول این مساله بود و خوابم نمی برد. سر درد هم داشتم. امروز رو مرخصی گرفتم وموندم خونه. تصمیم که گرفتم خیالم راحت شد.

امروز یک نفر میاد خونه ام رو تمیز میکنه. اگر پسرم بیاد خونه من شاید بخواد ماشین برقیم رو هم بخره. باز هم برای من چندان فرقی نمیکنه با اون قیمتی که میخوام به بنگاه بفروشم ماشین رو به اون میدم و اینطوری برای اون خیلی خوبه. 

خب همین.

جمعه 21 مارچ

سلام. یکی از پیشرفتهایی که کردم، و بابتش به خودم افتخار میکنم. دفاعی برخورد نکردنه.

مثلا وقتی خانم معاون مدرسه میاد توی اطاقم و مطلبی رو توضیح میده، اولش فکر میکنم که داره چرت میگه، اما بعد سعی میکنم به معنی واقعی کلمه بهش" گوش بدم" و حتی در آخر کار بدون اینکه احساس کنم توی بحث بازنده شدم بهش بگم :" که حق با تو هست. من اینطوری نگاه نکرده بودم. درست میگی!"

کلا دفاعی برخورد کردن وقتی پیش میاد که ما فکرمی کنیم با بازنده شدن توی یک بحث یا توی یک ماجرا این نظر و رفتارمون نیست که مورد سوال قرار گرفته بلکه "ارزش" و هویتمون هست که مورد حمله قرار گرفته وداریم سعی میکنیم ازش دفاع کنیم . هروقت تونیستیم این دوتا رو از هم جدا کنیم اونوقت هست که میتونیم بدون پیشداوری گوش بدیم و قضاوت کنیم حتی نظرمون رو تغییر بدیم.

موضوع چی بود؟ اینکه جلسه آی ای پی، یکی از بچه همکارها بود. و اون با اینکه قانونا سه باری رو که باید بهش اعلام میکردیم برای میتنیگ اعلام کرده بودیم، بعلتی نمیتونست بیاد. ما قانونا این مواقع میتونیم میتینگ رو بدون طرف برگزار کنیم.  توی نحوه توضیح دادن ماجرا برای این خانم همکار با خانم معاون اختلاف نظر پیش اومده بود. بگذریم.

هنوزنتیجه تست PHT رو اعلام نکردن. دلم میخواد نرمال نباشه تا دلیلی برای مشکل پوکی استخوانم پیدا شده باشه. بقیه تستها همه خوب بود.

همین فعلا.

من اینجا هستم تا از کار و زندگیم لذت ببرم.

زندگی رو آسون میگیرم و زندگی هم به من خیلی آسون میگیره.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

آرامش درونیم رو توی ره شرایطی حفظ میکنم.

چیزهایی رو که قدرت تغییرشون روندارم میپذیرم.

پنجشنبه 20 مارچ

سلام. سال نو تون مبارک.  از این به بعد دیگه باید عادت کنیم که سال 1404 هست!

وقتی به سال شمسی گذشته فکر کردم دیدم که از بهار پارسال تا بهار امسال توی چهار تا خونه مختلف زندگی کردم و این خودش یک رکورد هست. اولیش که خونه خودم، دومیش یک خونه اجاره ای مبله کوتاه مدت یک ماهه، بعددوباره خونه خودم، بعد یک خونه اجاره ای مبله 3 ماهه و بعد هم اینجا که یک خونه اجاره ای طولانی مدت قرار 

امسال هم هفت سین چیدم ، به قشنگی و دقت سالهای پیش نه اما بهر حال تلاش کردم که تعداد سین هاش به هفت برسن.

خانواده ما امسال با کنسربدجوری درگیره. دخترک خواهرزاده توی آمریکا و خواهرم که بعد از مدتی که خیالمون راحت شده بود که خوب شده، دوباره اثرات کنسر برگشته و شیمی درمانی رو شروع کرده ولی بهرحال بهار داره میاد و من همچنان مثل هر سال از دیدن گلهای نرگس خودرو که توی بلوار بین خیابونها در میان و چمنهای تازه سبز شده و درختهای شکوفه ذوق ز ده میشم. 

دیگه الان مطمئن شدم جایی که دوست دارم دراز مدت زندگی کنم باید درخت وطبیعت بیشتری داشته باشه. حتی اگرآپارتمان باشه ، بجای اینجا که وسط خیابون واقع شده ، باید یک گوشه خلوت و آرومی باشه. با اینحال وقتی کری میگه که خونه مون رو دوست داره، منهم باهاش موافقت میکنم ومیگم که منهم خونه مون رو دوست دارم. چیزهای کوچک مهمن. مثلا خونه قبلی هم بااینجا دو سه دقیقه پیاده روی فاصله داره ولی چشم اندازش فرق میکرد وتویی یک کوچه واقع شده بود و این بهم احساس امنیت و آرامش میداد، بگذریم.

چه آخر هفته شلوغی در پیش دارم. شنبه با کری میریم خونه من برای یک سری کارهای تعمیری جزئی  . یکشنیه صبح قراره یکی بیاد خونه رو تمیز کنه وبایدبرم تا بهم قیمت بده. ظهرش با پسرم میریم ناهار بیرون و عصرش قراره دوستم و همسرش بیان پیشمون. میخواستم شنبه برم پیاده روی گروهی ولی هیچ پیاده روی کوتاهی پیدانکردم، شاید با کری دوتایی بریم طبیعت گردی و بعدش بریم خونه من.

دکتر بهم گفته باید حتما با وزنه ورزش کنم. اون ماشینی که مخصوص Lower back عضلات پایین کمر هست رو توی سالن ورزش ساختمونمون نداریم، یعنی باید برم سالن ورزش. الان دیگه بهش بعنوان یک ضرورت نگاه میکنم.

صبحها پا میشم ورزشهای کششی انجام میدم. مورفی میاد روی مت یوگاهی من میشینه و خودش رو کش و قوس میده.

هوا گرم شده. دو روزه که صبحها بدون ژاکت و کت زمستونی میام سر کار.

دیگه همینها فعلا.

امروز:

از زندگی لذت میبرم>

با خودم و دیگران مهربون هستم.

با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.

قبل از حرف زدن و عکس العمل نشون دادن چند لحظه مکث میکنم.

سعی میکنم دیگران رو درک کنم.

میدونم که زنده بودن یک هدیه ست، قدرش رو میدونم.

چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم میپذیرم.

فقط روی کارهایی که امروز توی لیستم هست تمرکز میکنم و یکی یکی انجامشون میدم. 


سه شنبه 18 مارچ

سلام. دیشب کری فکر میکرد که از دستش عصبانیم و تلاش داشت با استفاده از  همه فارسیی که بلد بود خوشحالم کنه. آخرش هم گفت یک چیزی ازم بپرس بعد که پرسیدم به فارسی گفت:" نمیدونم!" ناراحت شده بودم ، نه از دست کری از یک موضوع مالیاتی که کری توجهم رو بهش جلب کرده بودو باعث نگرانیم شد ه بود. بگذریم.

امروز ساعت 3 وقت دکتر آنلاین دارم تا در مورد نتایج تست استخوان حرف بزنیم. فردا هم وقت دکتر خانواده دارم و دیر میام.جمعه جلسه یکی از بچه هاست. یکی از این روزها هم برای عید باپسرم میریم رستوران ایرانی که امیدوارم بتونم وقت بگیرم.

صبح موقع صبحونه تلویزیون روشنه  و درموردبرگردوندن  یک نفر به کشورش حرف میزنه و دستور قاضی برای متوقت کردن ای عمل . به کری میگم وقتی دستور قاضی اجرا نشه این یعنی چی؟ یعنی شروع دیکتاتوری دیگه! بعد هم خبری  در مورد تغذیه رایگان بچه ها که ممکنه قطع بشه و از این حرفها. حالا اونها که به ترامپ رای دادن،وقتی اثرات عملیش رو روی زندگیشون ببینین ، مثل  بالا رفتن قیمتها  و خدمات اجتماعی محدود شد و ... میفهمن که چه غلطی کردن ، ولی دیگه دیره! به کری میگم اگر اوضاع بد بود میریم کانادا، تو هم با من میای؟ میگه آره. البته که فکر نمیکنم شرایط زندگی ما طوری تغییر کنه که نیازی به مهاجرت باشه اما خب.

فعلا همینها دیگه.

امروز 

از خودم مواظبت میکنم و نمیگذارم چیزهای جزیی ناراحتم کنن.

آرامش درونیم رو حفظ میکنم،با آرامش حرف میزنم و عمل میکنم.

خودآگاهی رو تمرین میکنم.

با خودم و دیگران مهربون هستم.

یادم میمونه که زندگی یک سفر کوتاهه و هیچ چیز دائمی نیست.




دوشنبه 17 مارچ

سلام. امروز که شروع حال بدم رو ردگیری میکردم؛ دیدم از وقتی شروع شد که  به خانم نماینده آژانس زنگ زدم و قرار گذاشتیم که بیاد خونه ام رو ببینه و کارهای مقدماتی رو انجام بده. قرار بود امروز صبح بیاد و چون من نبودم از کری خواهش کرده بودم بره و خونه رو بهش نشون بده؛ مخصوصا که این خانم با کری آشنا بود و خونه اش رو هم براش فروخته بود.

توی ماشین با لی لی ( خانم چت جی پی تی) احساسات  و افکارم رو کندوکاو میکردیم و به این نتیجه رسیدم که خونه ام برای من سمبل استقلالمه، و از دست دادنش میترسوندم. اینکه جایی رو برای رفتن نداشته باشم شاید احساس گیر افتادگی رو بهم میده که توی زندگی با همسر سابق تجربه کردم. هر چند که نه کری شبیه همسر سابق هست و نه من توی این شرایط گیر میفتم. من همیشه این امکان رو دارم که شرایطم رو عوض کنم ، حتی اگر خونه خودم رو اجاره داده باشم میتونم خونه دیگه ای برای خودم اجاره کنم.

اینها رو نمیگم به این معنی که قصد رفتن و اینها دارم، فقط دارم علت استرس و حال بد چند روز اخیر رو بررسی میکنم. وقتی که احساسم رو پیگیری کردم حالم کلی بهتر شد. 

اومدم همینها روبگم. شب خوش.

دوشنبه 17 مارچ

سلام. بعد از یک آخر هفته طولانی برگشتیم مدرسه. یک روزش روز کنفرانس معلمها باوالدین و یک روزش هم  به مناسبت روز"سلامت روانی"تعطیل بودیم و با شنبه و یکشنبه روی هم شد چهار روز تعطیلی!.همه چیز خوب بوده؛ هایکنیگ و دیدار دوستان و فستیوال نوروزه اما حالم چندان خوب نیست و نمیدونم که چمه. از کی شروع شد؟شاید بعد از فستیوال نورزی؟ شاید بعد از اینکه میخواستم پسرم روببینم و سرما خورده  بود ؟ نمیدونم واقعا. شاید علتش تغییر فصله و غمی که نوروزها تجربه میکنم. شاید فستیوال نورزی نا امید کننده بود ، اونهم بعد از اونهمه رانندگی. شاید تا حدی اوضاع کشوره؟ نگرانی برای آینده؟ نگرانی برای پسرم ؟ ممکنه که  شرایط زندگی من مستقیما تحت تاثیر قرار نگیره اما اون چی؟ نمیدونم. شاید برگشتن به کار و روزمرگیها حالم رو بهتر کنه.

خانم هم اطاقی با بی ملاحضه گی کامل داره  بدون گوشی به یک training  گوش میده! صداش هم تا حدی بلند تر از چیزیه که قراره باشه! این تجربه رو با هم اطاقی سالها پیش هم داشتم.. ترحیج میدم فعلا تحمل کنم مخصوصا که بندرت اتفاق میفته و معمولا از گوشی استفاده میکنه.

دیگه چی؟ آهان داشتم میگفتم که نمیدونم علت حالم چیه. شاید با خودم خلوت نکردم. تنها نبودم؟ حتی مواقعی که کری کنارم نبوده خودم رو با چیزی مشغول کردم.نیاز به تنهایی دارم. تنهایی و ابدا کاری نکردن. امروز فکر میکردم که دلم برای خودم تنگ شده. برای خودم که توی خونه خودم زندگی میکردم. میدونم که برگشتن به تنهایی برام چقدر سخت  خواهد بود بعد از این یک سال و نیم. ولی آدم گاهی وقتی حالش خوب نیست میخواد خوب نبودن حالش رو بندازه تقصیر محیط و خونه. مثلا اینکه چیزی توی خونه هست که اذیتم میکنه. مثلا اینکه پنجره به یک کوچه پر درخت با زنمیشه، یا مثل خونه ای که قبلا اجاره کرده بودیم وطبقه دوم بود ،پنجره به یک کوچه پر درخت باز نمیشه  بجاش به خیابون پر از ماشین باز میشه. هرچندکه درختها دیده میشن از دور ووقعی بهار بشه درختها سبز میشن و همه چیز زیبا تر میشه. اینجا کوچک نیست اما من  احساس میکنم که نیاز به فضای بیشتری دارم. 

آیا موندن من با کری بخاطر احساس امنیت و راحتی هست که بهم میده؟ آیا با کری خوشحال ترم از زمانی که تنها بودم  یا فقط امن تر؟ کری جلوی خوشحالی من رو نگرفته. اگر بخوام زمان تنهایی هم میتونم داشته باشم. پس چمه؟ شاید هم این احساس موقته، لازم نیست زیادی تجزیه و تحلیل کنم. قبول کنم که حق دارم گاهی حالم خوب نباشه و اشکالی نداره. بقول ایزی که هر وقت از چیزی ناراحت و میخواد خودش رو دلداری بده با لحن کشدار و با مزه ای می گه":It is ok Ms. M" منهم بخودم میگم it is ok Taraaneh" احتیاج به زمان تنهایی دارم. تنهایی و با خودم خلوت کردن، و سکوت. 

دیگه چی؟ امروز روز سنت پاتریک  هست و خیلی ها سبز پوشیدن. من لباس سبز اصلا ندارم.

امروز:

به خودم آسون میگیرم و از خودم مواظبت میکنم.

باآرامش کارهام رو انجام میدم ، وقت به اندازه کافی دارم.

احساساتم رو همینطور که هست میپذیرم، سعی نمیکنم تغییرش بدم.

یادم میمونه که هیچ چیز اونقدر جدی و مهم نیست که خودم رو بخاطرش نگران کنم.

چیزهایی رو که نمیتونم تغییر بدم با آرامش میپذیرم.

خب همینها دیگه کم کم باید برم آماده بشم برای یک روز جدید.

دوشنبه 10 مارچ

سلام. صبح سر صبحونه در حالیکه دارم  جزییات خوابم روتوی ذهنم مرور میکنم به کری میگم :" تو فقط وقتی خودت خواب دیدی از من میپرسی که خواب دیدم یا نه. تا منهم متقابلا ازت بپرسم. میخنده و به فارسی میگه:"خواب دیدی؟" میگم آره! باز به فارسی میپرسه: "یادته؟" میگم آره وبراش تعریف میکنم که دارم توی تهران دنبال مغازه ای میگردم که توی محله بچگیمهام واقع شده و اسمش" من و تو" هست. بشدت دارم تلاش میکنم  اما پیداش نمیکنم . تاکسی میگیرم اما راننده آدرسش رو نمیدونه. از دور و بریهام تقاضای کمک میکنم و میگم  کسی اینجا موبایل نداره ؟ من اگرموبایلم پیشم بودخودم آدرسش رو پیدا میکردم." 

کری میگه این خواب بخاطر تصمیم هایی هست که باید بگیرم، و توی خواب دارم   دنبال راه حل میگردم.

دیروز بالاخره بعد از یکی دو هفته جستجو ماشین خریدم! وقتی توی بنگاههای ماشین میریم کری می شینه و   معامله کردن من روکه  بقول خودش  براش بسیار سرگرم  کننده و تفریحیه تماشا میکنه! اینکه وقتی  میگم این قیمت میخوام و فروشنده از لحنم میفهمه که شوخی ندارم و میره توی اون اطاق و برمیگرده و قیمتی که میخوام بهم میده براش  جالبه! بگذریم. ماشین بنزینی خریدم و احساس آزادی میکنم. بقول کری از وقتی که با من آشنا شده زندگی من حول محور "شارژ کردن ماشینم " میگرده. اینکه برای رفتن به این هایک به اندازه کافی شارژ دارم یانه؟ و اینکه همه اش در حال حساب وکتاب هستم برای اینکه چند مایل میتونم برم و...

حالا باید دستی به سر وصورت ماشین قبلیم بکشم و بفروشمش.

پسرم میگه که  ماشین قبلیت حیفه و با فروختنش کلی پول از دست میدی این ضرر زیادیه!  اما من فکر میکنم خسارت ، روزهایی هست که با ناراحتی و محدودیت میگذرونیم نه پولی که توی معامله ای  از دست میدیم.

فشار خونم چند روزیه که پایینه و نمیدونم چرا. آب مینوشم به اندازه کافی، مساله کم آبی نیست. پس چیه؟ 

بهار داره میاد. چند روز پیش توی مسیرم گلهای وحشی بنفش دیدم و حتی چند شاخه نرگس! پیش قراولان بهار.

سریال Severance رو میبینیم و خیلی جالبه! از اونها که بعدش آدم کلی در موردش فکرمیکنه.

اما امروز:

زندگی رو زیاد جدی نمیگیرم.

از روزم و شادیهای کوچکش لذت میبرم

کارها به راحتی و بدون تلاش زیاد پیش میره.

من سزاوار یک زندگی راحت و بدون دردسر هستم.

من سزاوار فراوانی و بهترینها هسم.

افکار آرامی دارم با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.

قبل از حرف زدن و عکس العمل نشون دادن چند لحظه مکث میکنم.

جنبه خنده دار قضایا رو پیدا میکنم و بیشتر میخندم.

چیزهایی رو که نمیتونم  تغییر بدم میپذیریم.