سلام. صبح با رخوت و بی حوصلگی چشمهام رو باز میکنم، داره بارون میاد. اگر بخاطر مورفی نبود بیشتر از اینها توی تختم میموندم، خواب آلوده لباس میپوشم تا مورفی رو ببرم پیاده روی. توی مسیر یک خانم قد بلند با موهای بلند بلوند و دوتا پسر بچه ، توجه مورفی رو جلب میکنن، بچه کوچک اجاز میگیره و مورفی روناز میکنه. پسر بزرگتر ساکته.فکر میکنم که مادر بودن چقدر سخته و به همه پیچیدگیها و دردسرهای بچه داشتن فکر میکنم و خداروشکر میکنم که این دوران رو گذروندم.
از پیاده روی که برمیگردم قهوه ام رو درست میکنم و بعد ازنوشیدن همون دوسه جرعه اول احساس شادی و زنده بودن یکسره وارد جریان خونم میشه، از بی حوصلگی صبح دیگه خبری نیست. یعنی واقعا میشه به این سرعت ؟به این میگن اعتیاد به کافئین!
پر میشم از امید و هیجان ازپیشبینی همه چیزهای خوبی که در پیشه و همه رنگهایی که میتونم باهاش روزم رو نقاشی کنم.
راستی دیشب خواب دیدم که :" مدرسه ابتدایی بودیم .همه بزرگسال بودیم و مدرسهاز اطاق بزرگی تشکیل شده بود که در سفیدی داشت . کسی داشت در رو هل میداد و میخواست وارد بشه ، من در رو بزور نگه داشته بودم و میپرسیدم که قبل از وارد شدن باید بگی که کی هستی. مردی که پشت در بود چهره صلح آمیزی داشت ، از لای در بچه ای رو بهم نشون داد، یک پسر بچه مثلا 6 ساله بود خیلی دوستش داشتم، شاید پسرم بود، اجازه دادم بیاد تو و با اینکه بچه بزرگ بود اما براحتی بغلش کردم و به همه نشونش دادم. و گفتم که درها برای ورودش همیشه بازه."
اما دیروزم چطور گذشت؟ بخش زیاد از صبحم که به لاک زدن ناخنهای دست و پام گذشت، اون هم با چه دقتی. یک لایه پوشاننده زدم، دو لایه لاک و بعد لایه محافظ. بین هر لایه هم کلی صبر کردم تا کاملا خشک بشه حالا لاک قرمز مایل به زرشکیم براق و زیبا و بدون نقص بنظر میاد. بین لاک زدنها با خواهرهام تلفنی حرف زدم و گفتگو رو کشوندم به خاطرات قدیمی . خواهرم میگفت که خاطرات قدیمی چه فایده ای داره؟ و خودش خاطرات رو مخصوصا اگر خوب نباشن ، خودبخود فراموش میکنه.گفتم که شماها تنها منابع و پلهای ارتباطی من با گذشته هستین و دلم میخواد تا اونجا که میشه بدونم، نگفتم اینها احتملا برای تمرین کتابی که دارم میخونم بدردم میخوره.
نزدیکیهای ظهرتکه بزرگ ماهی سلمون رو نصف کردم. نصفش رو گذاشتم توی ماهیتابه برای ناهارم و نصفش رو برای امروز. همه چیز آروم و خوب بود. اولین باره که من تعطیلم و کری تنهایی میره مسافرت. احساس کردم خونه مال خودمه، احساس زنهای خونه دار رو کردم بعد از مدتها. بعد از ناهار یک فیلم سینمایی اشک دربیار دیدم به اسم CODA . (بچه شنوای یک خانواده ناشنوا). بعداز فیلم هنوز یک عالمه از روز باقی مونده بود. شال و کلاه کردم رفتم پیاده روی 3.5 مایله. توی راه کری زنگ زدو برام با جزییات بیشتر ا زهمیشه از همه چیز تعریف کرد، فکر کردم که یعنی حالا با من احساس نزدیکی بیشتری میکنه. بعد از حرف زدن با کری ، با دوستم که تورنتو ست حرف زدم. از وقتی کار جدید پیدا کرده حالش خیلی بهتره، به زندگی امیدوار تره حتی ازم نظر تخصصی پرسید در مورد لاک زدن! . رسیدم خونه یکمی سریال تکراری دیدم و Sudoku بازی کردم و برای شام سالادی که قبلا درست کرده بودم خوردم و بعد احساس بی حوصلگی کردم و دلم برای کری تنگ شد و کلی آجیل و هر چی دم دستم بودم .و روز اولم اینطوری گذشت.
الان هم ساعت 9:30 صبحه.میخوام روی تمرین مربوط به کتابی که میخونم کار کنم. بیک مدیتیشن یک ساعته ست که باید با صدای خودم ضبط کنم و بعدا بهش گوش بدم .این کتاب رو به کسانی که میخوان روی کودک زخمی درون کار کنن خیلی خیلی توصیه میکنم. اسمش هست : Homecoming . . البته باید تمریناتش رودقیق انجام بدین.
هو ابارونیه. صبح که مورفی رو بردم پیاده روی احساس زمانی رو داشتم که توی آپارتمان فالز چرچ زندگی میکردیم کوکی سگمون رو توی یک روز پاییزی میبردم پیاده روی. شاید چون هوا سرد و بارونی بود و این اولین باره که توی هوای اینطوری توی آپارتمان مورفی رو میبرم پیاده روی. خب دیگه همینها. برم به کارم برسم. شما هم روزتون خوش.
سلام. حدود ۴:۳۰ صبحه، با زنگ ساعت بیدار شدیم و کری آماده شد که بره فرودگاه .تا دم در بدرقه اش کردم، فکر کردم که انگار نه انگار که تا دوسال پیش تنها بودم، حالا با رفتنش انگار چیزی کمه ، احساس امنیت،تکیه گاه. مورفی هم زابراه شده، بهش اشاره میکنم که یعنی میتونه بیاد روی تخت. فقط وقتی بیداریم منتظر میمونه دعوتش کنیم، وگرنه نصف شب که خوابیم یواشکی میپره بالای تخت .
سلام،
دیشب با کری اولین اپیزود Star Trek، ( پیشتازان فضا) البته، جدیدترین سری رو رو تماشا کردیم.کری شب با مهربونی گفت: «تو فیلمهای علمی تخیلی دوست نداری، فقط به خاطر من تماشا کردی، نه؟»
گفتم: «نه، خودم خواستم تماشا کنم.»
واقعیتش اینه که قبلاً یکی از اپیزودها رو اتفاقی با کری دیده بودم و فکر کرده بودم خیلی هم بد نیست. اون اپیزود بیشتر تم عاشقانه داشت و خبری از جنگ و اینها نبود. موضوعش دربارهی رقابت عشقی آقای اسپاک بود با یه نفر دیگه .
اما اپیزودی که دیشب دیدم باعث شد بفهمم واقعاً علاقهای به تماشای بقیهی سریال ندارم. حتی یهکم از خودم عصبانی بودم که چرا تا آخر نگاهش کردم!ولی کری خیلی خوشحال بودو میخواست برام در مورد کاراکترها و وقایع و پیشینه شون توضیح بده. بهش میگم:«تو در مورد شخصیتها و وقایع با چنان علاقه و دقتی حرف میزنی که انگار واقعاً وجود دارن!»
کری گفت: اینها جزو پاپ کالچر آمریکان و همه در موردش میدونن.پرسیدم:«یعنی اگه تصادفا جلوی یه آمریکایی رو توی خیابون بگیری و بپرسی Volcun یعنی چی، میتونه جواب بده؟»
(در دنیای Star Trek، "ولکانها" اولین موجودات فضایی بودن که با انسانها ارتباط برقرار کردن. شناختهشدهترین شخصیت ولکان هم اسپاکه.)
کری گفت: بله، هر آمریکایی میدونه.بعد توضیح داد که جنگ بین شخصیتهای این سریال و بقیهی ستارهها در واقع جنگ بین دموکراسی و دیکتاتوریه.مثل جنگ بین آمریکا و کشورهای غربی از یه طرف، و روسیه، چین، کره شمالی و ایران از طرف دیگه.این رو که گفت چیزی توی من تکون خورد. گفتم:«این جنگها و اختلافات اصلاً سر دموکراسی نیست، سر قدرته، سر پوله، سر منابع طبیعیه!گفتم مثلاً اگه ایران با وجود دیکتاتوری مذهبیش، به آمریکا اعلام دوستی میکرد و شعار جنگ با اسرائیل رو کنار میذاشت و طرف آمریکا میایستاد، فکر میکنی برای آمریکا مهم بود که ایران دموکراسی نداره؟
همونطور که برای آمریکا دموکراسی در عربستان مهم نیست، یا اینکه شاه ایران دیکتاتور بود براش اهمیتی نداشت.
یا همونطور که به سرنگونی مصدق و بازگردوندن شاه کمک کرد!
بعد هم اشاره کردم به کودتای شیلی که در اون دولت آلنده، رئیسجمهور منتخب، توسط نظامیها به رهبری پینوشه سرنگون شد و همهچیز با حمایت و دخالت مستقیم آمریکا، انجام شد. من حرف میزدم، کری با آرامش نگاهم میکرد و گوش میداد.
آخرش معذرتخواهی کرد که باعث شده احساساتی بشم.، بدون اینکه خودم بفهمم، خیلی احساساتی شده بودم.
نمیدونستم این احساسات هنوز اینقدر عمیق تو ذهنم و درونم هستن.
... بگذریم.
همین دیگه، خواستم اینا رو بنویسم.
سلام. صبح دوشنبه ست .بعداز مدتها خوشحالی و آرامش عمیقی ته دلم روغلغلک میده. به کری میگم یک تراپیست پیدا کردم که قراره ساعت ۴ تلفنی باهاش حرف بزنم ببینم برنامه ها مون جور میشه یا نه. می پرسه که آیا با اون خوشحال نیستم و اینکه اون چکار میتونه بکنه خوشحالترم کنه؟ فکر میکنم که :«دو سه میلیون دلار که ناچار نشم برگردم توی اون محیط کار سمی، این خوشحالم میکنه» اما بجاش میگم که با اون احساس خوشحالی میکنم اما هر وقت به برگشتن به مدرسه فکر میکنم اضطراب پیدا میکنم و برای همین میخوام یک تراپیست رو ببینم.
تراپیست جدید داشتن ، یک چالشه! تراپیست قبلی، متوسط بود یا پایین تر، ولی من رو میشناخت، اما میخوام یک تراپیست موثر تر رو امتحانکنم. تراپیست جدید هم یک خانم ایرانیه و دکتری داره، قبلی هم دکترای روانشناسی داشت ولی تجربه عملی زندگی بهمنمیخورد، بگذریم.
به پکجهای اون خانم «مربی مهارتهای زندگی» لایف کوچ نگاه میکردم، همونی که باهاش یکجلسه مقدماتی داشتم. از دیدن قیمت دوره ها شگفت زده شدم! این خانم پادکستهای خوبی داره که بک تریبون خوبه برای فروش دوره ها وهمینطور لایف کوچینگ آنلاین. غیر از لایسنیس روامدرمنگری که داره، میگه که شاگرد مکتب آنتونی رابینزه و اینطوری لایف کوچ شده.نمیتونمبهش ایرادی بگیرم، تصمیم گرفته که خیلی پول دار بشه ومعتقدهکهکارش ارزش این قیمتهای بالا رو داره، شاید هم داره. اگر توی شرایطی بودم که پول براممهم نبود،امتحان میکردم، هرچند هنوز فکر میکنم برخوردش تخصصی نبود، قاطی کردن کوچبنگ وتراپی با هم و شروع چیزی وقتی هنوز قیمت رو به من اعلام نکرده. و وقتی گفتم که گفتم در موردش فکر میکنموتماس میگیرم و اون اصرار کرد که در مورد چیمیخوامفکرکنم و من گفتم هزینه اش از چیزی که تصور میکردم خیلی بالاتره وبعد پرسید چقدر بودجه در نظر گرفتی. راستش اعتمادم از بین رفت. انگار داشتم برای خرید یککالاچونهمیزدم. میدونم که اون فروشنده هست وسرویسی روارائهمیده و من خریدارم ولی وقتی حرف ارتباط نزدیکانسانی میشه بکجورایی چونه زدن سر مبلغ برام خوشایند نیست. خانم تراپیستی بود که سر بیمه مشکل داشتیمو با اینکه ریسک این بود که بیمه کاورنکنهجلسات رو ادامهمیدادومیگفت که نگران نباشم وتراپی قرار نیست مشکلی به مشکلاتم اضافه کنه.بگذریم.
کنجکاوم بدونم دوستم جو آقای دیت به کجا رسید کارشون. دیشب ساعت ۹ بهش زنگ زدم، گفت آقای دیت قراره بره خونه اش و بعدا بهم زنگ میزنه!این در حالیه که همه روز رو با هم بودن و این یعنی که رلبطه شون وارد مرحله جدیدی شده.
حالا که بر باد رفته رو بعد از سالها دوباره میبینم، جنبه های نژاد پرستانه اش واضح و آشکاره ، اینکه ماجرا از دید یک جنوبی نوشته شده. هرچند علی رغم تحریف تاریخ و قهرمان نشون دادن جنوب توی جنگ داخلی و غیره از نظر جنبه های فیلم شناسی هنوز فوق العاده ست.
خب همین فعلا. من برم کتابم رو بخونم . روزتونخوش.
سلام، یکشنبه غروبه. از بیرون که امدیم، کری گفت داره دنبال یک فیلم میگردهکه با هم ببینیم، که گفتم توی مود فیلم نیستم ولی اون هر چی دوست داره ببینه. کتابم رو باز کردم که بخونماما صدای تلویزیون نمیگذاشت تمرکز کنم، رفتم توی اتاق بازم صدا اذیتم میکرد، یاد دفعه قبل افتادم و اینکه تصمیم گرفته بودم متفاوت عمل کنم . به کری گفتم که:« عزیزم صدای تلویزیون اذیتم میکنه، اگر تو گوشی بگذاری من میتونم اینجا کنارت بشینم و کتاب بخونم.» واونهم با روی باز قبول کرد وحالا هردوخوشحالیم
سلام، من خوبم و زندگی جریان داره.دیروز شنبه بود و طبق معمول صبح رفتم هایکینگ.توی مسیر با دو تا آقا مکالمه طولانی داشتم،معمولا وسط حرفهام وقتی که پیش بیاد خاطر نشان میکنم که مجرد نیستم، مثلا میگم:"با پارتنرم رفته بودیم پرتغال» یا :«از پارتنرم خواسته ام پاکت خوراکیهاشو قایم کنه و جلوی دید من نگذاره.» اینطوری طرف مقابل اگر احتمالا دنبال شروع رابطه ای باشه وقتش تلف نمیشه.با آقای اولی که همیشه هایکهای مشترک زیادی داشتیم در مورد سفرهامون حرف زدیم ، ومن فهمیدم که سوییس ونروژ چقدر قیمتها بالاست ، البته سوییس رو میدونستم ولی نه تا این حد.آقای دومی در مورد رژیم غذایی و دیگه اینکه ۶ بچه داشت که قرار بود شنبه دیگه برای صبحونه خونه اش جمع بشن و میگفت نمیدونه بیگل هایی رو که اضافه میاد چکار کنه، اگر توخونه باشه رژیم غذاییش ر و در نظر نمیگیره و میخوردشون! گفتم یا بده بچه هات ببرن و اگر نمیشه بریزشون دور! بعد هم گفتم اگر چیزی رو که برات ضرر داره یا قرار نیست بخوری، برای اینکه تلف نشه یعنی با بدنت مثل سطل آشغال رفتار کردی. بگذریم.
خونه که اومدم دوش گرفتم ومثلرهمیشه برای کری از مکالماتی که داشتم حرف زدم، فکر کنم این باعث میشه احساس راحتی و اعتماد بیشتری کنه به تنها رفتنهای من. برای ناهار هم به پیشنهاد من با مترو رفتیم گلریا و کلی هم راه رفتیم وبعد تایسن یک رفتیم بستنی خوردیم و برگشیم خونه.خونه که رسیدیم زنگ زدم به دوستم س که از قبل از سفرم ندیده بودمش،
کری بیسکیت درست کرده بود ومن هم سالاد کیل . بعد هک کری رفت سریالی که دوست داشت رو دید و ما برباد رفته رو تماشا کردیم.
امروز هم که یکشنبه ست، صبح با کری رفتیم استخر و بعد فروشگاه تارگت تا کاسه بزرگ بخریم برای پاپ کورن .خب این هم گزارش آخر هفته. خوش باشین
با اون خانم life coach (مربی مهارتهای زندگی) که گفتم یک جلسه معارفه داشتم، یادتونه، بهم گفت باید پوست روانیت رو کلف کنی. حالا من دارم پوست روانیم رو کلفت میکنم. یکی از کارهایی که میکنم نوشتنه. نوشتن زیاد!
کری کنار من زندگی میکنه اما نمیدونه توی دنیای درونی من چی میگذره. لازم هم نیست بدونه چندان. در همین راستا یک کتاب دیجیتال و یک کتاب صوتی سفارش دادم.
خب همین فعلا.
سلام!
چند وقت پیش یه پادکست گوش میدادم درباره هوش مصنوعی. و اینکه میتونه باعث تنبلی ذهن بشه. یه تحقیقم انجام شده بود که نشون میداد آدمهایی که مدتی برای نوشتن مقاله از هوش مصنوعی کمک گرفته بودن، بعد از یه مدت نسبت به گروه کنترلی (که از AI استفاده نکرده بودن) توانایی کمتری برای نوشتن مقاله بدون کمک داشتن. هرچند که هوش مصنوعی فقط یه ابزاره، و اینکه چطور ازش استفاده میکنیم مهمه.یه مثال جالب هم زد. گفت سالها پیش مردم همین نگرانی رو دربارهی گوگل و اینترنت داشتن. میگفت میگفتن مردم دیگه کتاب نمیخونن و راحت همهچی رو سرچ میکنن و این باعث میشه اطلاعات سطحی بشه یا ذهن آدم تنبل شه. حتی زمان انتشار اولین دایرهالمعارف هم همچین واکنشی نشون داده بودن! یعنی شاید چند سال دیگه استفاده از هوش مصتوعی کاملا عادی بشه و نگرانیهای امروزمون دربارهی AI خندهدار به نظر برسه.
با دوستم "آ" در مورد حافظه و اینها حرف میزدیم. میگفت مادرشوهر هشتاد و چند سالهاش هر شب وقایع روزش رو با جزئیات مینویسه. همین کار باعث شده حافظهی فوقالعادهای داشته باشه.
یادآوری چیز خوبیه، مثلا تربیت وقایع و یا بیاد آوری اسمها. من جدیدا سعی میکنم اسم هنرپیشهها و شخصیتها رو بهخاطر بسپرم.
نوشتن گزارش روزانه با جزییات کامل وقایع هم خوبه هرچند وقت زیادی میگیره و فکر نمیکنم بعداً خوندنش خیلی به دردم بخوره. مثلاً اینکه ساعت چند بیدار شدم یا چی خوردم شاید مهم نباشه. ولی اینکه اون روز به چی فکر میکردم یا چه حسی داشتم، اینا مهم تره.
صبح با کری رفتیم مال. اون رفت قهوه بخوره، منم رفتم چند تا لباس پس بدم و چیزای دیگه بخرم. وقتی برگشتم، گفت: "نمیدونی چی شد! "این دخترهایی که تبلیغ کرم مرطوبکننده و ضدچروک میکردن، یه اشانتیون بهم دادن، بعد یهو دیدم نشستم تو مغازه دارن زیر چشمم کرم میزنن! بعدشم هی میخواستن محصولات دیگه رو نشونم بدن، فرار کردم!"
بهش گفتم: "دیدی؟ فقط یه ساعت تنها گذاشتمت! فقط خوبه چیزی نخریدی!"
دیگه چی؟ آها! سودوکو به بنبست خورده! الان رسیده به اون مرحلهی سختش که دیگه فقط با یاد گرفتن استراتژیهای خاص میشه جلو رفت.
فعلاً همین. تا بعد!
سلام، مهمونی دیشب خونه «ج» خوش گذشت، غیر از ما وآقای دیت، یک زوج دیگه هم دعوت بودن. آقاهه ایتالیایی الاصل بود، باز هم یک ایتالیایی دیگه که اینجا بدنیا اومده اما هنوز شدیدا خودش رو ایتالیایی میدونه. خونه ج خوشکل شده بود ، با یک عالمهگل طبیعی که هدیه آقای دیت بود. شاخکهام رو تیز کردم تا آقای دیت رو بشناسم اما آقای دیت هیچمکالمه خود بخودی رو شروع نکرد، بله به مکالمات به خوبی عکس العمل نشون میداد، رفتار دوستانه ای داشت به سوالات جواب میداد ولی چیزی تعریف نکرد. وقتی آدم بدون اینکه ازش بخوانشروع میکنهچیزی تعریف میکنه آدم میفهمه روحش کجاها پرسه میزنه. بله آقای دیت باهوش بود به اندازه کافی شوخ طبع بود،با علاقه مندی زیادی به دوستم «ج» نگاه میکرد، توی باغچه اش گل هیدرنجیا و سبزی خوردن ودرخت گیلاس و آلبالو داشت، خوب بلد بود قورمه سبزی درست کنه، دیگه چی؟ همینها رو فهمیدم.احساس کردم کمی گیج بود، نمیدونست چی میخواد، پاهاش جای محکمی نبود،شاید از طلاقش کمی گیج بود چقدر دیشب غذا ونوشیدنی خوردم . حتی از جخواستمتوی قهوه ترک شکر بیشتری بریزه، بعد هم ته فنجان آقای دیت رونگاه کردم، کفتم دو تا ماهی شبیه هممیبینم که دارن با هم حرف میزنن ویکماهی دیگه که داره صحنه رو ترک میکنه، کری نگاه کرد وگفت این که داره میره یک کوسه هست، آقای دیت گفتاونهمسر سابقشه و همه خندیدن،
به کری میگم غذا ها رو دوست داشتی؟ میگه خورشت قورمه سبزی ، سبزی زیاد داشته!! و دیگه اینکه ج نباید توی چای دونه های بلوبری بریزه چون خطرناکه . با اولی موافق نیستم میگم قورمه سبزی اینطوریه اساسش سبزی اما در مورد چای باهاش موافقتمرواعلاممیکنم .
غذا ی سالمخوردن رو از امروز شروع میکنم. فعلا همین روزتونخوش.
سلام. سه دست لباس روی تخته تا از بینشون یکی رو انتخاب کنم برای شب خونه دوستم. «ج» یکماهی میشه که آقایی رو دیت میکنه و ما ودوستهای دیگه اش رو دعوت کرده برای آشنایی. بین جوآقای دیت همه چیز به کندی پیش میره. کری توی دیت اول به منگفت که قلبش رو برای ورود یک آدمجدید به زندگیش باز کرده، توی دیت دوم شام رفتیم بیرون وموقع پیاده روی بعد از شام دستهای همدیگه روکرفته بودیموحتی وقتی ازم پرسید اجازه دادمکهببوسدم. کمتر از یکماهمن رو بهدخانواده اش معرفی کرد وبعد اونقدر بیندمسیر خونه من وخودش رانندگی کرد که من فکر کردم اگر بمونه برای هردومون راحت تره و پیشنهاد کردم که بمونه وکلید خونه ام رو بهش دادم!برای جو آقای دیت اینطوری نیست، ج قلبش رو برای آقای دیت باز نکرده و در حال شناسایی و کند و کاووه. حالا ما امشب آقای دیت رو از نزدیک میبینیم.
مادر هاچ( همسر سابق) زنگ زد، همومن داستانهای قدیمی، که چه مادر خوبیه ومن رو هنوز عروس خودش میدونه واز این حرفها، آخرش ناچار شدم بگم کار دارم وخداحافظی کنم وگرنههنوز پای تلفن بودم.
دیگه همین تا بعد.
سلام. رانندگی می کنیم بطرف خونه و پادکست Science vs رو گوش میدیم. آیا واقعا درصد مبتلایان به اتیسم بیشتر شده؟ داده ها نشون میده که اتیسم شدید با علائم واضح میزانش کمتر هم شده واتیسم خفیفه که زیادتر شده و نتیجه گیری میشه که تعریف اتیسم ومعیارها برای تشخیصش فرق کرده.
اپیزود جدید در مورد موثر بودن کریتین توی عضله سازیه.
کری صبور و مهربونه و خواسته های من یادش میمونه وسعی میکنه بهشون عمل کنه. سفر ساحلی با کری رو مقایسه میکنم به سفرهایی که تنها میرفتم.
میراندا، همکار مدرسه که دنیاگردی میکنه بعد از ازدواج با پسر هندی الاصل هنوز هم به تنها سفر کردن هاش ادامه میده. همین فعلا. خوش باشین.
سلام. من خوبم. چند تا چکنویس نوشتماما وقت نشد تمومشون کنم. بعداز سفر پرتقال چند روزی سرما خوردگی داشتم، بسکههواپیما سرد بود ، یا شاید از کسی گرفتم. بهتر که شدم با کری اومدیم Ocean city, که یکی از نزدیکترین ساحلهاست به ما، الان هماز هتل مینویسم. بعد از سفر پرتقال خونه بودنداینجا( آمریکا) رو بیشتر حس میکنم و در عیندحال اینکه توی اروپا به جرییات بیشتر اهمیت میدن و همهپچیز زیباتره وهزار ساعت همدتوی یک رستوران بشینی تا نخواهی کسی برات صورتحساب نمیاره! فعلا همین. خوش باشین.
سلام. ما دیروز از سفر پرتقال برگشتیم. نگران برگشتنم بودم که به خوبی گذشت. پسرم نگرانم کرده بود که تا سیتیزن نشدی از کشور خارج نشو و از این حرفها . خوشبختانه نه معطلم کردن و نه سوال و جوابی و هیچی. مدارکم رو دیدن و گفتن خوش اومدی به خونه.
دو شهر پورتون و لیسبون رو دیدیم و همه چیز خوب بود. جالبه که برخلاف همیشه که هرجا میرم اقلا یک مکالمه فارسی دور وبرم میشنوم اینبار اصلا ایرانی دور وبرم ندیدم. کلی رستوران و کافی شاپ رفتیم و کلیسا و قصر و قلعه دیدیم و روی رودخونه قایق سواری کردیم و سوار تله کابین شدیم و از کوچه پس کوچه های سنگفرش شده سربالایی بالا و پایین رفتیم و البته یکبار ساحل هم رفتیم که به خوبی ساحلهای خودمون( آمریکا) اصلا نبود.
قیمت مواد غذایی توی مناطق غیر توریستی از اینجا تا بهتر بود. قیمت خونه و اینها هم میگن بهتره. برای همینه که بعضی ا زآمریکاییها برای بازنشستگی میرن پرتقال یا اسپانیا که هم هواش خوبه و هم هزینه زندگی بهتره.
امروز به استراحت و هیچ کاری نکردن گذشت . یک روز طولانی و دلچسب. خونه که اومیدم همه چیز مرتب بودچون قبل از رفتن خونه رو تمیز کرده بودیم. چمدونها رو هم همون دیروز باز کردیم و لباسها رو ریختیم تو ماشین. یعنی امروز عملا چندان کاری نداشتیم.
راستش همه این شهرهای توریستی اروپایی مثل همن. اینقدر این مدت آدم دیدم که وقتی اومدم آرلینگتون بنظرم خلوت اومد.
دوست دارم مسافرت بعدیم یک جزیره خوشگل و سبز که چندان هم شلوغ نیست.از هرچی رستوران و کافی شاپ و مناطق توریستیه واقعا هر دو اشباع شدیم.
سلام. امروز یک جلسه دیسکاوری کال داشتم با یک خانمی تراپیست هست و در ضمن بصورت آنلاین برای ایرانیها life coaching میکنه . مکالمه قرار بود 15 دقیقه طول بکشه و انتظار من این بود که بعد از پرسیدن یک سری سوالات اساسی این خانم بهم میگه چه پکجی بدردم میخوره وهزینه اش چقدره.
خب اولا که بجای یک ربع جلسه نزدیک 1 ساعت طول کشید و بعد هم مثلا جراحی که دل و روده بیمار رو باز کنه و بعد که بیمار دچار خونریزی شد بگه خب حالا اینها هزینه درمانه و.... بعد از جلسه حالم بد بود و هنوز هم حال بدم کماکان ادامه داره!
داریم میریم سفر پرتقال. بعدا در موردش مینویسم اوبر منتظره.
سلام.
دیشب دو تا خواب دیدم. اولی احتمالاً تحت تأثیر فیلمی بود که شب قبل دیده بودم، به اسم Marriage Story؛ که فیلم خیلی خوبی هم بود. شاید هم در طول روز به ازدواج با کری فکر کرده بودم. خواب دیدم با کری سوار ماشین هستیم و من بهش میگم: «باور میکنی که حالا زن و شوهر هستیم؟» و هر دو از این تغییر هیجانزده بودیم.
اما خواب دوم:
بعد از مدتها دوباره خواب یک بچه را دیدم. خواب دیدم در مدرسه هستم و خانم مدیر، بچه کوچکی را بغل کرده. من بچه را از بغلش میگیرم و بغل میکنم. بعد از مدتی فکر میکنم این بچه مزاحمه و نمیتونم به کارهای خودم برسم. با خودم میگم: «اصلاً چرا خانم مدیر این بچه رو قبول کرده؟ این باید توی مهدکودک باشه، نه اینجا.» فرق این خواب با خوابهایی که طی سالها دیدهام این بود که برخلاف گذشته، نسبت به نوزاد احساس محبت و مسئولیت شدید نمیکردم، نگرانش هم نبودم و فکر میکردم مسئولیتش با من نیست.
ساعت ۸:۳۰ صبحه. صبحونه نخور ده نشستم اینجا .قرص مخصوص پوکی استخوانم رو که هفته ای یکبار مصرف میکنم نیم ساعت پیش خوردم. تا نیم ساعت بعد از اون، جز آب نباید چیزی بخورم و نباید هم دراز بکشم. همزمان با نوشتن اینها، اخبار غزه به گوشم میرسه و تصاویر بمباران مناطق مسکونی رو تماشا میکنم. برای ما که ماجرا تموم میشه، دیگه نگرانی برای بقیه دنیا خیلی باقی نمیمونه. در حالی که ترس و نگرانیها همچنان برای خیلیها بیرون از مرزهای ما ادامه داره. شاید هم باید همینطور باشه. نمیشه دردها و نگرانیهای همه دنیا رو به دوش کشید؛ خیلی سنگینه.
کری میگه نابود کردن حماس ممکن نیست، چون همهجا لونه دارن و تنها وقتی میشه از دستشون خلاص شد که خود فلسطینیها دیگه نخوانشون. من درست توی جریان اخبار نیستم و ، ولی فکر میکنم شاید حمایت فلسطینیها از حماس به این دلیله که کارد به استخونشون رسیده، فشار زیادی روشون بوده و امید دیگهای ندارن.
کری ماگ قهوه رو میگذاره کنارم، صبحونه که بخورم، میرم پایین کمی ورزش، بعد با کری میریم استخر و ظهر هم قراره دوستم رو برای ناهار توی مال ببینم.
فردا شب راهی سفر میشیم و هنوز بستن چمدونها رو شروع نکردیم... شاید امشب.
اما امروز:
خودم رو دوست دارم و میبخشم.
یادم میمونه که زندگی یک کمدیه؛ گاهی تلخ، اما هنوز میشه خندید.
بیشتر میخندم.
سلام. وقتی بلاگاسکای بسته بود، حس دورافتادگی داشتم؛ حالا که برگشته،خیالم راحته حتی اگر مرتب ننویسم احساس میکنم دوست و آشناها کنارم هستند.
جمعه، تصمیم گرفتم برم یک هپیآور که توی میتآپ پیدا کرده بودم. به کری گفتم که میای؟ داشت برای سفر یکروزهاش با دوستهاش آماده میشد و گفت نه! گفتم پس من با دوستم "س" میرم، به شوخی گفت: «نری یکی رو پیدا کنی منو ول کنی!» از وقتی با کری آشنا شدم اولین بار بود که میرفتم میت آپ هپی آور.
ماشینمون رو توی پارکنیگ همیشگی پارک کردیم و ساعت 5 اونجا بودیم. بار شلوغ بود ، ارگانایزر که یک خانم ایرانی بود چند دقیقه بعد از ما از راه رسید. موهای بلند فرفری بلوند داشت و سرتا پا مشکی پوشیده بود ، بلوز مشکی با شلوارک مشکی و کمربند طلایی . وقتی فهمید ایرانی هستیم به گرمی مارو بعنوان دوستهای ایرانیش به همه معرفی کرد. توی اون جمع، انرژی خوبی جریان داشت ، خیلی هاشون سالها بود که همدیگه رو میشناختن و مثل فامیل بودن برای هم . فکر کردم چقدر خوبه که جایی بری و دیگران اسمت رو بدونن وبشناسنت.
دختری که کنار بار نشسته بود و توی اون شلوغی کتاب میخوند و به دیگرانی که سعی می کردن چیزی سفارش بدن و آرامشش رو بهم میزدن چپ چپ نگاه میکرد ، این موضوعی شد برای مکالمه با آقای بغل دستیمون و حرف کشیده شد به دایان توی سریال Cheers , و بعد فریژر و اینکه چه قسمتیش رو دوست داشتیم و بعد میت آپهایی که رفتیم و اینها .. بعد من رفتم ، یه Rosé سفارش دادم و با الهام از آقایی که یک کاسه آجیل دستش بود، بیک کاسه آجیل ، هم سفارش دادم .خانم ارگانایزر تعریف کرد که آقای آحیل بدست که اصالتا چینی با کره ای بود، دکتر متخصص آلرژی و بسیار هم آدم متواضعی بود . این وسط با یک خانم قد بلند خانم هندی و دو تا خانم دیگه هم آشنا شدم و چند مکالمه طولانی و کوتاه هم داشتم. و ساعت 7:30 وقتی که اثر Rose ;کاملا برطرف شده بود شاد و خندان برگشتیم خونه.
فگر کردم که اگر من جای کری بودم و کری تنهایی با دوستش میرفت آیا من راحت بودم؟ بعد که احساسم رو بررسی کردم دیدم که نه ، مشکلی نداشتم.. همونطور که از مسافرت رفتنش نگران نمیشم و همونطور که کری میگه اگر این چیزیه که خوشحالت میکنه باید انجامش بدی.، یعنی با هم بودن باعث نشده کارهایی رو که دوست داریم انجام ندیم.
این از جمعه ، اما شنبه صبح کری رفت سفر و من هم رفتم با گروه هایکنیگ و عصرش هم سری زدم به پسرم. یکشنبه صبح هم که استخر وامروز هم که غروب یکشنبهست و کری عصر از سفرش برگشته.
دیشب فیلم «دکتر ژیواگو» رو دیدم. داستانش در دل انقلاب روسیهست و چقدر بعضی انقلابها شبیهان، چه اسلامی، چه کمونیستی. دیدنش توصیه میشه.
موهام رو قهوهای کردم، کمی تیرهتر از چیزی شد که میخواستم، ولی مهم نیست؛ کمکم روشنتر میشه.
خب همین فعلا. روزگارتون خوش
سلام!باز هم برگشتیم خونه! درسته که وردپرس مطمئنتره و فیلتر هم نمیشه اما خونه یه چیز دیگهست.
آدرس وردپرس من رو که دارین:
Taraaaneh.wordpress.com اگر یه وقت اینجا بسته شد، همونجا مینویسم.
نمیدونین وقتی توی وردپرس کامنتهای صبا و مانی رو دیدم، چقدر خوشحال شدم. درست مثل مهاجری که توی سرزمین غریب، چشمش به چند تا دوست و آشنا میافته ،واقعاً همونقدر!
دقیقا یک هفته از تعطیلات تابستونیم میگذره. غیر از دنبال کردن اخبار و تماس با تهران تونستم روتینها ی دیگه ای هم برای خودم درست کنم . سعی میکنم زود بیدار شم. یک روز در میون، با کری میریم استخر؛ روزهای دیگه هم سالن ورزش. عصرها هم بعد از شام میریم پیادهروی. توی همین پیادهرویها سعی میکنم اسم گلها رو به انگلیسی یاد بگیرم و تا حالا اینا رو یاد گرفتم:
اطلسی (Petunia)، کوکب (Dahlia)، شاهپسند (Lantana)، وربینا (اسم فارسیش رو دقیق نمیدونم)، گل ادریسی (Hydrangea)، سوسن (Black-eyed Susan).
تماشای فیلمهای کلاسیک هم بخش دیگه از این روزمرگیهامه. تصمیم گرفتم دهتای برتر دهههای ۳۰، ۴۰ و ۵۰ و ..میلادی رو ببینم. دیدن فضای فرهنگی اون زمانها خیلی جالبه..
آشپزی هم میکنم، بیشتر از قبل . او راستی با عدس قرمز ( دال عدرس) یکجور نون درست کردم که خیلی خوب شد..
کتاب خوندن هم که ادامه دار.کتاب Funny in Farsi رو تموم کردم و الان نزدیکهای آخر کتاب My Crazy Summer هستم.
بین اینها، کارهای دیگه هم انجام میدم، مثل تلفن به دوستها و هایکنیگها و گردشهای آخر هفته واینها. اما اینها روتینهای ثابت زندگیام توی این روزها هستن. روتینها مهمن روتینها باعث میشن تعادل زندگی آدم توی زلزله های بیرونی حفظ بشه. خب همینها فعلا.
مواظب خودتون باشین.
سلام. امروز با نا امیدی اینجا رو چک کردم که بعد از مدتها باز شد! اومدم یک سلامی بکنم و آرزو کنم که همه تون خوب باشین.
وقتی اینجا کار نکنه من توی wordpress مینوlیسم
Taraaaneh.wordpress.com.
خب همین برمیگردم به زودی.باید مورفی رو ببریم دکتر برای چک آپ .
سلام. سه شنبه صبحه و سرکارهستم. دیروز بسته بندی وسائلم تموم شد. بسته بندی که نه، آخر سال همه وسائل اطاقم رو می چبونم توی کمد بزرگ قدی توی اطاقم و فایلینگ کابینتها. دیوارها رو هم از عکسها و پوسترها پاک میکنم. معلمهای کلاسها که وسیله بیشتر دارن ،وسائل اضافه رو توی جعبه میگذارن و روش رو هم برچسب میزنن برای سال دیگه و این هرسال تکرار میشه.
امروز حالم بهتره. شاید چون همه کارهای آخر سال انجام شده. کارنامه ها رو فرستادم و گزارشهای مربوط به پیشرفت بچه ها رو هم همینطور. بعد هم صبح رفتم پایین روی تردمیل و به مدت 25 دقیقه با سرعت متوسط 3.9 مایل در ساعت راه رفتم. بعد اومدم بالا دوش گرفتم و با کری صبحونه خوردیم. کری قهوه و نیمرو درست کرده بودبرای خودش و من مثل خیلی از روزهای دیگه اوتمیل و دونه های چیا و گردو و توی شیر بادوم خیسونده بودم که تا صبح آماده بشه و این شد صبحونه ام.
از وقتی اینستا رو محدودکردم به یک ساعت در روز بیشترکتاب میخونم. دیروز کتاب Funny Farsi رو تموم کردم. نویسنده اش Firoozeh Dumas هست . داستان زندگی خودشه که وقتی بچه بوده همراه خانواده به آمریکا مهاجرت میکنن. بامزه بود و کلی خندیدم. این کتاب رو همزمان با اون کتابه که عکسش رو گذاشتم گرفتم اما وقتی شروع کردم دیگه نتونستم بگذارمش زمین و گفتم اول اینو تموم کنم بعد برم سراغ اون هندیه( نویسنده اش هندی آمریکاییه).
دیروز کلا خیلی ساکت بودم. یعنی از سر کار که اومدم فقط حرفهای لازم رو زدم شام خوردیم و بعد بقیه روز رو فقط کتاب خوندم.
صبح با دوستم تلفنی حرف زدیم، اون دوستم که کاناداست و صبحها هردو هم زمان بطرف کار رانندگی میکنیم و گاهی با هم حرف میزنیم. اول از ایران و جنگ و اینها و بعدچیزهای دیگه و این باعث شد که کمی حالمون بهتر بشه.
اما امروز من عملا کاری ندارم سر کار. شاید یکمی به کارهای عقب مونده برسم مثلا تماس با بانک و دیگه شاید دنبال تراپیست گشتن.
یک تراپیست آنلاین پیدا کردم ولی تا حدی عجله ای بو د و بهر حال وقت گرفتم. یک خانم ایرانیه اما فقط آنلاین کار میکنه و مطمئن شدم که تحت پوشش بیمه ام هست. وقتی حالم خوب نبود و خیلی مضطرب بودم با عجله پیداش کردم.
اما اگروزش کاردیوی صبح اینقدر حالم رو بهتر میکنه باید بیشتر انجامش بدم.
سلام.
خب من الان سر کارم و وبلاگم بدون مشکل باز میشه!
ولی توی خونه با لپتاپ خودم باز نمیشه، با لپتاپ کری هم باز نمیشه. حتی وقتی اینترنت خونه رو قطع میکنیم و لپتاپ رو به هاتاسپات موبایل وصل میکنیم، باز هم کار نمیکنه. جالبه که روی آیپدم با اینترنت خونه بدون مشکل باز میشه!
به کری زنگ زدم ببینم الان توی خونه بلاگاسکای باز میشه یا نه، گفت نه، باز نمیشه!
خیلی عجیبه... کسی میدونه داره که چرا اینطوریه؟
با اون یکی خواهرم که تهرانه تلفنی حرف زدم. بهش گفتم نمیخوای از تهران بری؟ گفت کجا برم؟
دوستای نزدیکش اطراف تهران جا دارن، ولی کل فامیل خودشون دارن میرن اونجا و جا برای همه نیست. بعدش هم، از کجا معلوم که اونجا امنتر باشه؟
مثلاً بره پیش اون یکی خواهرم توی شمال؟ پس دخترش و دامادش چی؟ بچهش چی؟ همه رو ول کنه بره، اینطوری دلش بیشتر شور میزنه. بعد هم با اون ترافیک وحشتناک و کمبود بنزین. جاده شمال هم که یطرفه شده.
باخواهرم که صحبت کردم، حالم یه کم بهتر شد.شاید آرامش توی صداش و اینکه میگفت کمبود مواد غذایی ندارن، و اینکه : « زیرزمین خونهشون یه جورایی مثل پناهگاهه،" هرچند که اصلاً آژیری در کار نیست!» چرا آژیر نمیزنن؟ یعنی امکانش نیست یا نمیخوان؟
این روزها هم میگذرن ولی کاش زودتر بگذرن. کاش تموم بشن. قبل از کشتار و خرابی بیشتر.
با دوستم که تورنتو ست مکالمه تلفنی داریم . اون میگه که اگر ایران از اول تهدید به از میان برداشتن اس ر ای یل نمیکرد شاید این اتفاق نمی افتاد. میگه 50 ساله دارن شعار میدن که این کشور باید از روی زمین محو بشه خب چه انتظاری داری؟ اگر بجای فضولی توی کار کشورهای منطقه زندگیشون رو میکردن الان توی این شرایط نبودیم.." این هم یکجور نگاه کردنه.یکجور نگاه کردن دیگه اینکه که اگر ایرا ن قبلا به سلا ح ات می دست پیدا کرده بود هم شاید این اتفاق نمی افتاد. اگر از اول وارد مذا کره نشده بود و سلا ح اتم ی رو کامل کرده بود تضمینی بودبرای امنیتش....
و شایدهم زندگی تو ی خاور میانه یعنی همین!
ما بعنوان ایرانی تجربه هایی داریم که برای آمریکاییها قابل فهم نیست. وقتی کری در مورد اختلاف بین یهودیها و مسلمونها حرف میزنه و تحت تاثیر کورس دانشگاهیی که اخیرا گذرونده در مورد نحوه حل اختلافات حرف میزنه من میگم که هدف برای قدرتهای بزرگ حل اختلافات نیست منافعشون ادامه این اختلافهاست. اینطوری نیست که ندونن چطور باید بهش خاتمه بدن، نمیخوان!
خب بگذریم.
امروز باید وسائل اتاقم رو کاملا بسته بندی کنم. کارنامه هارو برای خانواده ها ایمیل کنم. دو روز دیگه مونده. دلم نمیخواد بیام کاری هم ندارم اما دوست ندارم مرخصیم رو الکی تلف کنم. شاید هر روز یک ساعتی مرخصی بگیرم و زودتر برم.ج
خب همین.
سلام۰ از دیروز بلاگ اسکای نه توی لپتاپ من و نه توی کامپیوتر کری باز میشه۰الان هم با آیپدم مینویسم .اگر با لپتلپ مدرسه باز شد یعنی آپی آدرسمون اجازه باز شدنش رو نمیده اما چرا؟ابا هات سپات موبایلم هم امتحان کردم ولی نشد!
توی آیپد تایپ کردن سخته ولی بهرحال سعی میکنم ۰
دیروز حلوا درست کردم، نه ینکه دلم حلوا بخواد، احتیاج داشتم حواس خودم روپرت کنم.مقدار آرد و شکر و چک کردم و کره و زعفرون هم زدم اما دیدم مزه اش مثل حوا نیست، دوباره درست کردم واینبار آردرو بیشتر سرخ کردم اما باز هم شبیه حلوا نشد. به کری میگم مطمئنی این آرد گندم کامله؟ نگاه میکنه و میخنده و میگه پودر مخصوص پنکیک رو استفاده کردی! برای همین حلوا ها مزه دونات زعفرونی گرفته! از رو نمیرم و حلوای سوم رو اینبار با آرد گندم کامل درست میکنم، اما این یکی رو زعفرون نمیزنم، هاون مخصوص ر شستم وخیسه، بجای کره هم روغن آواکادو میزنم!باز هم مثل حلواهای قدیم نیست اما نزدیکتره.
اما احساسم؟ احساس از دست دادندو سوگواریه.خونه آدم اگر اونو اقیانوسها هم باشه هنوز خونه ست و لرزیدنش پایه های ثبات و امنیت فکری آدم رو می لرزونه.
کاش زودتر آتش بس بشه۰
سلام. دیروز یک پست طولانی نوشتم و منتشر کردم، اما دیدم که اثری ازش نیست! حتی بصورت چکنویس هم ذخیره نشده بود!
از ترسها و نگرانیهام نوشته بودم و نظر پسرم در مورد حوادث اخیر، شاید این قسمتش بود که باعث شد پستم به فنا بره؟
تماسهای تلفنی با ایران کم و بیش ادامه داره. ما مردم در اثر تجربیاتی که داشتیم مهارت شگرفی داریم که توی هر شرایطی به زندگی ادامه بدیم. خواهرم با پسرش شماله، اخبار رو پیگیری میکنن و درکنارش میرن پیاده روی و استخر، کتاب میخونن، آشپزی میکنن.
دیروز صبح با دوستم "س" و یک گروه دیگه رفتیم یک پیاده روی 6 مایلی. اولش حرف از حوادث ایران بود و بعد دیدم با دوست هندیمون راج داریم از موضوعات دیگه حرف میزنیم و آخرش طبق معمول کشید به آشپزی و دستور غذا و اینها من دیدم دارم به راج پخت حلوا رو یاد میدم. برای ما که اینجا هستیم غم مثل یک موزیک متن هست که حتی وقتی کانال رو عوض میکنیم هنوز ادامه داره.
این سالها غم و نگرانی برای ایران همیشه بوده، هر روز به نوعی واین روزها پر رنگ تر از همیشه. اما این باعث نمیشه که مثلا سالگرد 21 ماه با هم بودن رو با کری جشن نگیریم یا امروز که روز پدر هست من براش از طرف مورفی ( سگمون) یک تی شرت که روش نوشته (بهترین پدر) و کارت تبریک مخصوص نخرم و صبح براش صبحونه درست نکنم.
سر صبحونه کری برام از مقاله ای که راجع به خوشبختی خونده بود حرف میزد و من گفتم که برای خوشبختی و خوشحالی توی انگلیسی یک کلمه واحد وجود داره و بعد توضیح دادم که آدم ممکنه توی لحظه خوشحال نباشه اما در کل احساس خوشبختی کنه. احساس خوشبختی شاید یعنی احساس رضایت از خودمون، زندگی مطابق ارزشهای خودمون، اینکه در مسیر هدفی که برای خودمون در نظر گرفتیم حرکت میکنیم. ما به خوشحالی هم نیاز داریم ، ورزش ، غذای خوب، تفریحات معاشرت و اینها همه خوشحالی میاره ولی نه خوشبختی.
دوش استخر همچنان خرابه و از آب گرم خبری نیست. من با موو بدن آلوده به کلر میام خونه و دوش میگیرم. آقای مربی شنا که ایرانیه امروز سرحال نبود. ته نگاهش غم بود. برادرش ایرانه و پدر و مادرش هم که موقتا اینجا هستن اصرار دارن که وقتی پروازها راه افتاد برگردن ایران تا برادرش تنها نباشه.
زندگی جریان داره. توی مدرسه این روزها کسی از من نپرسیده که چه احساسی دارم. یادشون رفته ایرانی هستم؟ یا اخبار جنگ توی این برنامه های آخر سال و شلوغی فارغ التحصیلی و اینها گم شده؟
ما نیاز به آرامش هم داریم. نیاز داریم که حالمون خوب باشه. چک کردن اخبار اونقدر که لازمه، کتاب یا فیلم هم لازمه تا ما رو موقتا هم شده از این روزگار پر تنش بیرون بیاره و توی دنیای دیگه ای قرار بده. ورزش و چیزهای دیگه هم همینطور.
دیروزبه مناسبت 250 سالگرد ارتش، رژه بود و همه خیابونها بسته بود. شاید اثراتش هنوز هم باقی باشه.کاش دوشنبه رو مرخصی گرفته بودم.
خب همینها فعلا.
آرامشم رو حفظ میکنم.
با آرامش حرف میزنم و کار میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
اشتباهات خودم و دیگران رومیبخشم.
سلام. مراسم فارغ التحصیلی ایزی برگزارشد.معلمهاشون برای همه بچه ها شنلهای زرد یکدست با کلاه مخصوص فارغ التحصیلی سفارش داده بودن. هرچند بنظر من اگر میگذاشتن هرکس هرچیزی دوست داره بپوشه بهتر بود. بچه ها خودشون معمولا لباسهای خوشگل تری میپوشن. این سومین ساله که ایزی مراسم آخر سال داره. به عکسها که نگاه میکنم میبینم که توی هر عکس ایزی بزرگ تر شده و یک سال هم به عمر من اضافه شده.
امروز گریه ام گرفته بود. مراسم فارغ التحصیلی بچه ها همیشه من رو احساساتی میکنه. مخصوصا وقتی مراسم مربوط به بچه هایی باشه که باهاشون رابطه نزدیکی دارم، مثل ایزی . بزرگسالی کلا چالشهای خودش رو داره،این بچه ها هر کدوم یک عالمه زندگی در پیش دارن. زندگی سختر میشه و چالشها متفاوت وقتی که اتیسم هم داشته باشی و قواعد بازی رو ندونی یا نخوای یا نتونی پیروی کنی و همزمان اونقدر باهوش باشی که این تفاوتها رو درک کنی. ایزی که کوچک تر بود تفاوتها رو درک نمیکرد. ولی هرچی بزرگتر بشه بیشتر میفهمه .
یادمه جری که اونهم اتیسم داره یکروز زنگ تفریح، وقتی مراقبت از بچه ها با من بود و داشتم با بقیه معلمها توی حیاط راه میرفتم اومد پیش من و با ناراحتی گفت که :"من با کی بازی کنم، هان ؟ بگو بهم نشون بده یکی روکه بخواد با من بازی کنه" این حرفش مثل تیری قلبم رو به درد آورد.
بله ،بچه هایی که اتیسم دارن قواعدبازی رو ، بازی زندگی رو بلد نیستند البته که یک طیفه و البته که خیلی از این مهارتها رو میشه یاد گرفت و ...
اما میخواستم بگم که آینده ایزی نگرانم میکنه، احساس جدا افتادگیش رو درک میکنم و رنج میبرم و در عین حال بهش افتخار میکنم که با اینکه براش سخته اما توی مراسم آروم میشینه و سعی میکنه خودش رو تطابق بده و حاضر شد کلاه مخصوصش رو مدتی روی سرش نگه داره و عکس بندازه. وسط مراسم احساس کردم که کلافه شده از اونهمه شلوغی شاید. بهش گفتم میخوای یک break داشته باشی که گفت آره. از در پشت کافه تریا بردمش توی حیاط و کمی راه رفتیم ودوباره برگشیتم.
راستی امروز فهمیدم گفتاردرمانگر مدرسه مون هم داره امسال میره. خودش گفت که علت اصلیش وجود خانم معاون هست! گفتم با خانم مدیر حرف بزن و این رو بهش بگو. گفت خانم مدیرخودش حدسهایی میزنه. گفتم آره ولی بهش بگو هرچی خانم مدیر این رو از آدمهای مختلف بشنوه بهتره. بگذار بفهمه برای چی سه نفر ازاعضای تیم رفتن و من هم که داشتم سعی میکردم برم.
خب همین فعلا.
سلام. حدود 10:30 شب با زنگ تلفن پسرم بیدار شدم. ترسیدم فکر کردم براش اتفاقی افتاده، معمولا اون موقع شب زنگ نمیزنه، چند ثانیه طول کشید که فهمیدم به تهران حمله هوایی شده. به کری گفتم که چی شده، از تختم اومدم بیرون و رفتم توی سالن و سعی کردم با خواهرام و دوستم از طریق واتس اپ تماس بگیرم ولی نشد.احساسم هم نگرانی بود برای مردم هم احساس اینکه کسی به خونه آدم حمله کرده. بعد فکر کردم که چقدر به تهران وابستگی دارم. چقدر تهران رو دوست دارم. بعد احساس روزهای جنگ اومد سراغم، بمبارانهای هوایی و همه اون ماجراها.
گاهی تعجب میکنم که کلا چرا مردم سعی میکنن همدیگه رو بکشن؟ چرا جنگ میکنن؟ زندگیتون رو بکنین دیگه. اگر درست زندگی کنیم منابع طبیعی برای همه هست. مگه همه این جنگها برای بیشتر داشتن نیست؟ واقعا چرا ما آدمها اینهمه وقت وانرژی و هزینه میکنیم برای از بین بردن همدیگه؟
ایران هم حق داره مثل هر کشوری تجهیزات اتمی داشته باشه؟ خب بله . اما فکرش رو بکنین حدود50 ساله که ایران داره شعار از میان برداشتن اس راییل از صحنه هستی رو میده. اگر واقعا به این سلاح تجهیز بشه آیا عملا اقدام نمیکنه؟
شما که ایران هستین خوبین؟ سلامتین؟ من فقط میدونم که اونهایی که تهران بودن 15 تا انفجار شنیدن. کدوم مناطق بمباران شده؟ میزان خسارت و کشتار چقدره؟
دیگه چی؟ زندگی جریان داره. صبح رفتم پایین روی تردمیل بعد اومدم دوش گرفتم با کری اخبار گوش دادیم و صبحونه خوردیم.امروز روز فارغ التحصیلی کودکستانیهاست.جنگ توی ایران باعث نشد که این یادم بره. صبح بعد از کمی تفکر لباس مشکی ساده اما رسمیم رو پوشیدم با یک گردنبد طلا که خواهرازده برام از ایران آورده بود. و راهی شدم. مسیر من از توی دی سی میگذره و امروز هم به دلیلی نا معلوم مسیر همیشگیم بسته بود و دور شهر گشتم تا رسیدم سر کار. توی مسیر با خواهرزاده که آمریکاست تلفنی حرف زدم . اون زیاداز اوضاع خبر نداشت فقط میدونست که مادر و برادرش صبح زود بطرف شمال حرکت کردن.
دخترک ، فرزند خواهر زاده، 40 هفته پر تلاطم شیمی درمانی ر و پشت سر گذاشت. هنوز باید هفته ای یکبار بره دارو تزریق کنه و تحت درمان باشه ولی از اون شیمی درمانیهای وحشتناک ه باید شب رو بیمارستان میموند و حال تهوع شدید داشت و گاهی نیاز به تزریق خون و اینها ظاهرا فعلا خلاص شده. خواهرزاده میگفت که ابروهاش در اومدن و پرزهای ریزی هم روی سرش در اومده و حال عمومیش کمی بهتره. خواهر زاده مستقیم نگفت ولی ظاهرا غده هنوز هست ولی کوچک شده و قابل جراحی هم نیست و باید تحت کنترل باشه.
خواهر زاده اینا دارن خونه شون رو عوض میکنن. یعنی خونه قبلی رو اجاره دادن و یک خونه جدیدکه به مدرسه بچه ها و خونه دوستهاشون نزدیک تره میخرن. من و کری رو هم دعوت کرد که وقتی مستقر شدن بریم دیدنشون.
امروز:
یادم میمونه که فقط یک زندگی دارم.
کارهایی که میتونم انجام میدم و با چیزهایی که تحت کنترل من نیست نمیجنگم.
آرامش درونیم رو حفظ میکنم
بیشتر سکوت میکنم و با آرامش حرف میزنم و رفتار میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
اشتباهات خودم و دیگران رو راحت میبخشم.
سلام. دیروز با خانم معاون جلسه بعد ازمشاهده داشتم. خیلی تلاش کردم و آخر به این نتیجه رسیدم که وقتی کسی نخواد ب تغییر دادن نظرش امکان پذیر نیست و کوتاه اومدم. به کری میگم فکر میکنی باید چکار کنم، دنبال جریان رو بگیرم؟ به مدیر و اتحادیه تماس بگیرم؟ میگه نه! درسته که فکرمیکنی شرایطی که توش مشاهده شدی عادلانه نبوده ولی حداقلی هست که بهش نیاز داشتی و توی کارت تاثیری نمیگذاره و ادامه میده که حیوانات وحشی رو هرچی بحال خودشون بگذاری و ندیده بگیری بهتره اگر بخوای باهاش بجنگی بدتر میشه.
دیروز میفهمم که خیلی ها که براشون رزومه کاری فرستادم با این خانم تلفنا تماس گرفتن و نظرش رو پرسیدن.من توی رزومه ام رفرانسی معرفی نکرده بودم ولی خب گاهی معاونها یا مدیرهای مدارس دیگه زنگ میزنن که مثلا ترانه توی مدرسه شماست و نظرت درموردش چیه واینها ...
امسال دو تا دیگه از معلمهایی که تازه پارسال به تیممون اضافه شده بودن دارن میرن. منهم اگر میتونستم شاید میرفتم. هرچند هنوز تصمیم قاطع نگرفته بودم.
به خانم معاون میگم که این احساس رو بهم میدی که همیشه چیزی کمه و چیزی باید کامل بشه و اونطوری که باید کارم رو انجام ندادم. تو میگی که خب انجام شدن کارها طبیعیه اون چیزهایی که انجام نشده باید خاطر نشان بشه و من میگم م ما یاد گرفتیم که بچه ها همیشه فیدبک مثبت بدیم ، با فیدبک مثبت امکان اتفاق اون رفتار بیشتر میشه تو میگی که این برای بچه هاست نه بزرگها و من توی ذهنم میگم چقدر مدیر بیشعوری هستی و توی چه میحط سخت و پر از انتقاد و کم محبتی بزر گ شدی !میگم و وقتی آخرساله وقتی پنجره برای مشاهده بسته هست میای و میگی برو سر کلاس میگم بچه ها دارن کاردستی درست میکنن چی رو میخوای مشاهده کنی؟ و تو میگی تو به بچه هاکمک کن... من فکر میکنم که میفهمی که توی ا ین شرایط امکان گرفتم 4/4 نیست! وبعد تو به من 3 میدی ! 3 یعنی خوب یعنی قابل قبول ولی وقتی برای 4 گرفتن انتظار داشتی چکار کنم؟ و وقتی میپرسم اگر خودت بودی چکارمی کردی. با کلمات بازی میکنی و .. خلاصه کم نمیاری! بعد من حالم بد میشه از اینکه اصلا چرا حاضر شدم اون موقع من رو مشاهده کنه و بعد چرا نتونستم بخوبی اون با کلمات بازی کنم و بحث رو برنده بشم.
دیروز بعد از کار رفتم استخر و کمی حالم بهتر شد. با کری هم حرف زدم و یک عالمه نوشتم تا خشم و ناراحتیم رو روی کاغذ ریخته باشم. اما شب ساعت 3 بیدار شدم و خیلی دیر دوباره خوابم برد. خواب دیدم که چراغ سقفی اطاق خواب شل شده و داره میفته روی سرمون و لی من حواثم هست و میگیرمش توی دستم و میگذارمش کنار تخت. اونقدر خواب طبیعی بودو اونقدر سنگینی اون چراغ رو حس میکردم که صبح چشمام رو که بازکردم دنبال جای خالی لامپ روی سقف گشتم . از طرفی مورفی هم تا صبح نگذاشت بخوابیم. معلوم نبود چشه. میخواست بیاد روی تخت ما؟ جایش درد میکرد؟ نمیدونم. نصف شب کری بردش پیاده روی، بهش غذا داد، بردش توی سالن روی کاناپه کنار خودش خوابوندش ولی کمکی نکرد.شاید بچه ام دچار اضطراب شده بود؟
اما میگن هر اتفاقی که میفته میشه ازش چیزی یا دگرفت و من متوجه شدم که زخمهای شفا نیافته ای درونم هست که آدمهای سمی باعث میشن اون زخمها سر بازکنه. میخوام کار با یک تراپیست رو دوباره شروع کنم.
-دارم سعی میکنم یک تراپیست پیدا کنم.
خب همینها دیگه چقدر پر حرفی کردم. برم به کارم برسم
امروز :
آرامشم رو حفظ میکنم و بیشتر سکوت میکنم.
با آرامش کارهام رو یکی یکی انجام میدم.
اجازه میدم موضوعات مخلتف توی ذهنم بیان و برم ولی بطور اردای چیزی رو دنبال نمیکنم.
سلام. حالا تلقینه یا هرچی این ورزش صبحگاهی چقدر حال آدم رو خوب میکنه. صبح مثل همیشه با زنگ ساعت 6 بیدار شدم و بدون اینکه قبلا در موردش حرف زده باشم و خودم رو به چالش کشیده باشم تصمیم گرفتم برم پایین روی تردمیل تند راه برم. خوب بود که تردمیلها اشغال نبود. نیم ساعتی ملایم مایل به تند راه رفتم با شیب نسبتا کم و بعد اومدم بالا.اصلا از این به بعد، چالش بدون چالش. ممنون کامشین جان. چالش گذاشتن مثل اینه که آدم بالای سرخودش چوب بدست بایسته. روز به روز تصمیم میگیرم ،امروز که خوب بود. فردا هم اگر دلم خواست میرم.
امروز حالم خیلی خوبه. برعکس دیروز عصر که حوصله هم صحبتی با هم اطاقی رو نداشتم امروز کلی باهم حرف زدیم البته نه از خانم معاون، بلکه حرفهای مثبت. از غواصی و تماشای ماهیها و کارهایی که دوست داریم تابستون انجام بدیم. خانم هم اطاقی تتوهاش رو نشونم داد. منهم تنها تتویی که دو سال پیش گرفتم رو بهش نشون دادم و تعریف کردم که چطور اتفاق افتاد. اینکه توی میامی بودیم با دوستم و شب بود و داشتیم برمیگشتیم هتل که چشممون خورد به مغازه تاتویی. دوستم همیشه دوست داشت تتو داشته باشه ولی از سوزن میترسید. من تشویقش کردم و گفتم اگر واقعا دلم میخواد تتو داشته باشی باید امتحانش کنی رفتیم تو و من تصمیم گرفتم که خودم هم امتحان کنم. چیزی در نظر نداشتم ،مثل خیلی ها نبودم که مدتها فکر میکنم و دنبال طرح میگردن ، تصمیم گرفتم یک خوشه گندم پشت ساق پام نقاشی کنم. حدود نیم ساعت یا بیشتر طول کشید اما درد خیلی ملایم بود و کاملا قابل تحمل. تتوکار قبل از اینکه از درد خسته بشی متوقف میشد و روی تتو رو تمیز میکرد و دوباره ادامه میداد. و خلاصه ، اینطوری شده که من تتو دار شدم. البته دوستم همچنان بترسیدن ادامه داد و تتو نگرفت اون شب و حتی بعد از اون.
کتابی که میخونم اینه:
تازه شروع کردم.هنوز توصیه اش نمیکنم ولی فعلا دلچسب و راحته.
برای اون مصاحبه کاری جواب نه گرفتم. جواب نه گرفتن خوشایند نیست . یاد خودم میندازم که اون چیزی که رد شده درخواست کاری من بوده و عملکردم توی مصاحبه نه "خودم".
اما چرا جواب منفی گرفتم ؟خب اولین دلیلیش اینه که زمان رو اشتباه کرده بودم، با اینکه میدونستم باید دوباره چک کنم ولی چک نکردم و 45 دقیقه دیر رسیدم. واقعا چرا؟
برای کار با اون بچه ها میتونستم آماده تر باشم اما نبودم.
به سوالها میتونستم حرفه ای تر جواب بدم.
اشتیاقی برای گرفتن اون کار نشون ندادم. یکجورایی انگار که برام مهم نبود.
شاید یکی از دلایل ه چندان مشتاق نبودنم این بود که عمیقا دلم نمیخواست از مدرسه ای که هستم برم وشاید دلیل دیگه اش اینکه مدرسه جدید دو زبانه بود. اکثر بچه ها اسپانیای الزبان بودن و همه معلمها اگر اسپانیایی زبان نبودن، تا حد زیادی اسپانیایی یاد گرفته بودن. بگذریم.
خانم معاون آدم سمی هست؟ بله احتمالا. اما نقطه نظر من و مخصوصا حرفهای هم اطاقی و اینها به شرایط دامن زد و باعث شد "سم" وجودش دامنگیرم بشه. امروز یک سخنرانی جالب گوش میدادم در این مورد. نه اینکه قبلا نمیدونستم ولی یاد آوری لازمه گاهی.
خب همین دیگه برم به کارهام برسم.
سلام. ساعت از 9 شب گذشته.
از اون مدرسه که مصاحبه داشتم هنوز جواب نگرفتم. امروز ایمیل زدم و محترمانه پرسیدم که کی نتیجه رو بهم میگن، هنوز جواب ندادن. نک
ازمدرسه که برمیگردم تا شام نیم ساعتی وقت هست، میرم پایین ورزش.
بعد از شام کری پیشنهاد دیدن سریال میده ولی من ذهنم به اندازه کافی شلوغه نمیخوام شلوغترش کنم. این موقعها معمولا میرفتم سراغ اینستا اما حالا ورق بازی یکنفره جاش رو گرفته. ورقها رو بر میزنم و روی میز میچینم. این بازی تکراری یکجورایی آرامشبخشه فعلا برام. طی چند سفر متوالی از آشپزخونه برای خودم میوه یخ زده میارم، میوه های آماده یخ زده و انگورهایی که خودم فریز کردم.
از آشپزخونه بوهای خوب میاد. کری حوصله اش سر رفته و داره گردوی کاراملی داره درست میکنه. کنارم یک بشقاب سفیده پر از لکه های قرمزه که چند دقیقه قبل توش تمشک و بری های دیگه یخ زده بوده. کری بشقابم رو با کنجکاوی نگاه میکنه . بهش میگم :" ببخشید که امروز خوش اخلاق نبودم و حوصله سریال دیدن نداشتم " با مهربونی میگه اشکالی نداره و از این حرفها . دوستم ج زنگ میزنه وبرام آخرین ماجراهای دیتنیگش رو تعریف میکنه. میگه : تو مربی دیتنیگ من هستی dating coach . و ازم راهنمایی میخواد. منهم با کری مشورت میکنم و میگم بنظر تو "ج" باید قرار دیت سوم رو بگذاره یا منتظر بمونه تا "تام" خودش برنامه ریزی کنه ؟ کری میگه اگر مردی به زنی علاقمند باشه خودش قرار دیت بعدی رو سریعا میگذاره. آدمهایی که دیدم میان توی ذهنم و اون وسط یاد کرگ هم میفتم، کرگ همونی بود که برای کمک به سگها سالی چند بار میرفت تایلند. همون که گیاهخوار بود و من برای خرید هدیه براش بشدت مشکل داشتم . کرگ تنها کسیه که وقتی بهش فکر میکنم عذاب وجدان پیدا میکنم. اینکه چقدر سعی کرد همدیگه رو تند تند ببینیم و دیتهارو چقدر خوب برنامه ریزی میکرد. اما خب..
"تام" بین اینهایی که "ج" اخیرا دیده از همه معقولتره اما احساس خاصی بهش نداره. میگم به دیدنش ادامه بده، به هردوتون فرصت بده شاید علاقمند بشین بهم. اکثرا آدمهایی که خودم دیت میکردم آدمهای معقولی بودن اما من انگار همه مدت فقط دنبال بهانه ای بودم که بهشون نه بگم و برم سراغ نفر بعدی. فرق کری این بود که این بهانه رو بهم نداد یعنی هرچی گشتم و دقت کردم دلیلی برای رد کردنش پیدانکردم و رابطه ادامه پیدا کرد تا بهش علاقمند شدم.
. دیشب چند صفجه ای از کتابی که دانلود کردم خوندم و شیرین بود. نویسنده اش یک خانم هندی/آمریکاییه.امشب هم قبل از خواب میخونمش. کری هم مثل من تصمیم گرفته شبها قبل از خواب کتاب بخونه.
خب همین فعلا شب خوش.
سلام،
امروز Field Day هست. هر سال، آخر سال بچهها یک روز رو توی زمین بازی و حیاط مدرسه میگذرونن، بازیهای مختلف رقابتی دارن، از ماشین بستنی بستنی میگیرن، آببازی میکنن و از این ماجراها. عصر هم توی کلاسهاشون خوراکی میخورن و فیلم میبینن.
دنبال کردن قوانین بازی برای ایزی سخته. یعنی کلاً انگار توی دنیای خودشه و هرچقدر هم براش توضیح بدی، ممکنه وسط کار تصمیم بگیره کار دیگهای بکنه یا حواسش به چیز دیگهای پرت بشه. فکر میکردم الان که بچهست، خوشحاله و بهش خوش میگذره و زیاد متوجه نیست، ولی بعدها این میتونه اذیتش کنه، باعث بشه احساس جداافتادگی و تنهایی کنه. درسته که اتیسم داره، ولی وقتی بزرگتر شد حتماً دلش میخواد که توی جمع پذیرفته بشه. من فقط با بچههای مبتلا به اتیسم در تماس بودم، و جز چند فیلم که اساس درستی نداره احتمالاً، نمیدونم بزرگسالانی که اتیسم دارن چه مشکلاتی دارن و در مورد احساس جداافتادگی و اینها چیزی نمیدونم.
درسته ایزی باهوشه و اگر لازم باشه، میتونه مهارتها رو یاد بگیره؛ مهارتهای لازم برای پذیرفته شدن توی جمع و پیروی از مقررات گروه و از این حرفها.
دیروز فیتبیت کری ضربان قلبش رو خیلی خیلی بالا نشون میداد. بهش گفتم بیا فیتبیت من رو امتحان کن؛ معلوم شد که مشکلی نداشته، فیتبیت خودش ضربان قلبش رو درست نشون نداده. این باعث شد فکر کنم که اگر واقعاً مشکلی برای کری پیش میاومد، چقدر برام تحملش سخت بود. یعنی الان، توی این دو سال، بهقدری به هم نزدیک شدیم که حتی فکر اتفاقی براش خیلی خیلی دردآوره.
امروز یک ساعت زودتر میرم تا برم استخر. برنامه استخر بالاخره برگشت به حالت طبیعیش.
دیگه چی؟ ویتامین K2 برای جذب کلسیم لازمه. حواستون باشه که مصرف کنین. D3 هم هست ولی اون رو دیگه حتماً خودتون میدونین.
خب، همینها فعلاً.
سلام. یکشنبه عصره. آخر هفتهی بدی نبود.نه خیلی شلوغ و نه خیلی خلوت.
شنبه ساعت 8:30 صبح با "س" رفتیم هایکینگ.. اول قرار بود با گروه بریم، ولی چون احتمال بارون بود و مسیر کمی سنگنوردی داشت، تصمیم گرفتیم فقط دوتایی بریم همون پارکی که این جور موقعها میریم. من و "س" با هم راحتیم. اون کمحرفه و شنوندهی خوبیه، و من وقتی باهمیم زیاد حرف میزنم. از نظر فیزیکی هم در یک سطحیم سرعت و میزان انرژیمون با هم جوره.
حدود 12 اومدم خونه و با کری ناهار درست کردیم، من سبزیجات و ماهی و پلو درست کردم و اون با سبزیجاتی که من درست کرده بودم سس درست کرد و پلو با مرغی که از شب پیش مونده بود خورد. بعد از ناهار یکمی خوابیدم و بعدش مشغول سرگرمی جدید این روزهام شدم: بازی سولتیر با ورق روی میز. بازی سادهایه، اما ذهنم رو مشغول میکنه و جایگزین خوبی برای بی هدف گشتنهای آنلاینه.
ساعت ۸ شب قرار تئاتر داشتیم. کمی زودتر رفتیم تا توی شهر قدیمی الکساندریا یکمی قدم بزنیم. نزدیک 8 رسیدیم. سالن با گلدونهای بزرگ گل رز روی میزها تزیین شده بود. روی میزها خوراکی هم بود با سبدهایی که اگر دوست داشتیم کمک مالی میکردیم برای خوراکیها. وسوسه شدم بوشون کنم ولی میدونستم مثل بیشتر گلهای رز اینجا بیبو هستن.
همون موقع دوستم هم رسید. میدونستم قبلش با کسی توی شهر قرار داشته. خیلی سرحال و پرانرژی بود، سطح انرژیمون یکی نبود. اما نمایش ،بیشتر کمدی فیزیکی بود، سالن پر از خنده بود و دوستم هم مثل بقیه از ته دل میخندید. من هم از بعضی صحنهها خندیدم، ولی نه به اندازهی بقیه. راستش این سبک کمدی، که بیشتر فیزیکی و اغراقآمیزه، مورد علاقهی من نیست. شاید هم چون چندان تو ی مود خنده نبودم؟ کری هم بهش خوش گذشت و کلی خندید، خوشحالم.
امروز صبح، یکشنبه، مثل همه یکشنبه های پیش، با کری رفتیم استخر. وقتی برگشتیم، گفت حوصلهی ناهار درست کردن نداره و پیشنهاد داد بریم بیرون یا چیزی سفارش بدیم. من که سعی میکنم از غذای بیرون پرهیز کنم، گفتم خودم درست میکنم. با سبزیجاتی که توی خونه بود و سینهی مرغ از فریزر، یه خوراک مرغ درست کردم با کینوا. ساده ولی خوشمزه شد.
یه چیز دیگه اینکه بالاخره یک یه کتاب دیجیتال از کتابخونه گرفتم. حالا منتظرم آیپد قدیمیم شارژ بشه تا بتونم شروعش کنم . کری میگه احتمالاً باید کلی اپدیتش کنم برای اینکه هزار ساله ازش استفاده نکردم.
دیگه چی؟ میزان رضایت درونیم اگر بخوام نمره بدم این روزها 6 ار 10 هست. فکر کنم بیشترش به محل کار مربوط میشه.
ساعت 5:15 هست. هنوز هیچی نشده دوباره گرسنمه!
یخچال از سبزیجات خالیه. بقول کری بریم grass shopping بجای grocery shopping خب همین فعلا تا بعد.
سلام. پنجم ماه جون هست. سال تحصیلی آخرین نفسهاشون میکشه.
احساس بلا تکلیفیه بدیه که نمیدونم سال دیگه اینجا هستم یا یک مدرسه دیگه. این نامعلوم بودن مضطربم میکنه. بعد از مواجهه با خانم معاون نمیدونم بودنم به چه شکلی در میاد سال دیگه. از طرفی موندن و ادامه دادن راحت تر از رفتن به محیط جدیده.
توی گروه لیسانس توی ا یران، بحث سر جدایی دخترها و پسرهاست. اینکه واقعا چقدر به ما ظلم شده. تو ی همون حیاطی که ما جرات نداشتیم با هم حرف بزنیم پسرها و دخترها چقدر راحت روی نیمکتها مقابل حوض بزرگ کنار هم می شینن و معاشرت میکنن .بعد بحث شد سر افراط و تفریط . یکی از آقایون میگه دخترش روفرستاده استرالیا برای تحصیل، هرچند که حجاب مدل ایران نداره ولی نافش هم پیدا نیست. یک هم کلاسی دیگه از دخترش که توی خوابگاه شهید بهشتی تعریف میکنه و اینکه بچه ها توی خواب با چه سر و وضعی میگردن و گاه الکل هم مصرف میکنن . از مکالمات و عکسهای گروهی میشه فهمید که هنوز بعضی از هم کلاسیها به حجاب پایبندن و آقایون تمایلات مذهبیشون روحفظ کردن. مثلا اون زوجی که هردو همکلاس ما بودن و توی عکسی که خارج از کشور میفرستند هم کلاسی من و دخترش هردو روسری دارن . یعنی توی گروه همه یک دست نیستند از این نظر.
کلا دخترهای دوره ما اینطوری بود که یک سری دختر تهرانی بودن که خودشون رو کاملا جدا کرده بودن با اینکه مذهبی و با حجاب نبودن ولی قوانین رو رعایت میکردن تا دچار ددرسر نشن . اونها الان همه خارج از ایران هستند و طبیعتا به گروه هم نپیوستن. شهرستانیها اکثرا خودشون مذهبی بودن . چند دختر تهرانی دیگه هم همینطور. من دو دوستم هم که بیشتر وقتمون با هم میگذشت و این وسط تا حدی با گرو دخترهای شهرستانی و بقیه تهرانی ها معاشرت داشتیم.
خب برم دیگه فعلا همین.
سلام. فکرم این مدت مشغول پیدا کردن کار جدید و حل کردن مسائل با خانم معاون مدرسه بوده که از برنامه های آخر سال غافلم مثلا اینکه کنسرت تابستونی کی هست ؟ چه ساعتیه؟ برعکس همیشه داوطلب هم نشدم برای کمک و حالا یکجورایی احساس جدا افتادگی میکنم.
کار زیاده. مثل جمع وجور کردن و بسته بندی وسائل اطاقم. تا اونجاییکه کمد بزرگم جا داره وسائل رو میچپونم توش و برای بقیه باید جعبه پیدا کنم و بعد همه چیز رو برچسب بزنم. کار دیگه نوشتن کارنامه بچه هاست. کار دیگه نوشتن پیشرفت بچه هاست که بخشی از ارزیابی آخر سال مونه.
امروز میخوام روی کارنامه ها تمرکز کنم و کارنامه 5 تا از بچه ها رو بنویسم و نگذارم نا مرتبی اطاقم ,و مشغول شدن به بقیه کارها حواسم رو پرت کنه.
گاهی فکر میکنم پیدا کردن کسی که آدم رو اینهمه مثل کری دوست داشته باشه واقعا از اتفاقات نادره. ا زخودم میپرسم که چرا اینقدر من رو دوست داره؟ یاد گرفتم که از نیازهام حرف بزنم مردها وقتی برای زنی انرژی و وقت و پول میگذارن قدرش رو بیشتر میدونن، البته که منظورم در حد توانشون هست نه انتظارات غیر معقول.
با همسر سابق اینطوری نبودم؟ شاید چرا ولی یکجور عذاب وجدان هم تهش بود. وقتی چیزی میخواستم یا تقاضایی داشتم ، اینکه کاری رو برام انجام بده. با کری این حالت نیست.
وسط نوشته هام خانم معلم کلاس بغلی میاد توی اطاقم. کلی درد دل داره. میدونه که حرفهاش پیش من میمونه برای همین راحته. شرایط بدی رو تجربه میکنه. یک مادر مجرده، پسر 24 ساله اش بیکاره و باهاش زندگی میکنه و کلی مشکلات روانی داره و کمک هم نمیگیره. خودش هم دچار بیخوابی و اضطراب و اینها شده. حالش رو میفهمم و بهش گوش میدم.
اما امروز:
میخوام با تمرکز و آرامش زندگی کنم.
اشتباهات خودم و دیگران رو راحت میبخشم.
بخاطر تلاشم از خودم قدردارنی میکنم.
با خودم و دیگران مهربون هستم.
سلام. بلاگاسکای هم درست شد. داشتم فکر میکردم که اگر وبلاگها برنگرده، کجا وبلاگ جدید درست کنم. خیلی بدهها! اونهایی که جایی نمینویسن، چیزی توی زندگیشون کم نیست؟
امروز همهی روز مرخصی داشتم. صبح رفتم مصاحبه. نمیتونین حدس بزنین چی شد! داشتم برای کری از روزی که برای کار فعلیم مصاحبه رفتم تعریف میکردم؛ که آدرس رو اشتباهی رفتم و بعد زنگ زدم به اون مدرسه و جریان رو گفتم و پرسیدم که خیلی دیر میرسم، بیام یا نیام؟ که بهم گفتن بیا، و من در کمال ناامیدی رفتم یک ساعت هم دیرتر رسیدم اما مصاحبه بخوبی انجام شد و اون کار رو، که کار الانم هست، گرفتم. این درحالیه که همه مصاحبه های دیگه رو به موقع و شاید زودتر رسیده بودم به محل و معمولا توی قرارهایی که دارم دیر نمیرسم.
شلوار خاکیرنگم رو از توی کمد درآوردم و اتو زدم، تاپ و کتم رو گذاشتم روی تخت، وسط سشوار زدن موهام بودم که تلفنم زنگ خورد. برداشتم، دیدم خانم معاون مدرسهی جدیده، میگه: "ترانه، این دور و برهایی؟" میگم: "نه، مصاحبه که ساعت دهه، مگه نه؟" که میفهمم ن مصاحبه ساعت 10 ولی قرار بوده ساعت ۹ برم با بچهها کار کنم و بعدش فیدبک و ساعت ۱۰ سوال و جواب.
معذرت خواستم و گفتم نیم ساعت دیگه میرسم. با عجله آماده شدم و رفتم توی گاراژ. ماشین رو روشن کردم که برم. دیدم ای دل غافل، فقط برای ۱۵ مایل بنزین دارم! چطور دفعهی قبل که سوار ماشین شده بودم، متوجه نشدم؟ البته تا محل مصاحبه کافی بود و میتونستم موقع برگشتن بنزین بزنم.
خلاصه... توی ماشین کمی آرایش کردم و به خودم دلداری دادم که: "مهم نیست! اصلاً فکر کن این کار رو از دست دادی و همینطوری تفریحی برو ببین چه خبره. با بچهها با آرامش کار کن و به سوالاتشون جواب بده."
ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه اومدم بیرون و ۹ و ۴۰ دقیقه رسیدم. برخوردشون گرم و خوب بود. معذرتخواهی کردم و وسایلم رو باز کردم و با دوتا دختری که نشسته بودن، نیم ساعتی کار کردم. بعدش مربی مدرسه بهم فیدبک داد و بعد هم سوال و جواب. مدیر و معاون مدرسه هم آدم های خوبی بهنظر میرسه. ولی خب، مگه توی برخورد اول، آدمها قراره چطور بهنظر برسن؟ اما من؟بنظر خودم که به سوالات خوب جواب دادم. جوابهام کلیشه ای نبود؛ مثل اینها که یک سری جواب آماده دارن و با کلمات بازی میکنن و آخرش هم توی خالیه و معلوم نیست چی گفتن!
اما مدرسه از مدرسهی خودمون قدیمیتر و کوچکتره و با محدودیت جا مواجهه، بهطوریکه همهی معلمها توی یک اتاق مشترک میشینن و بچهها رو برای کار میارن اونجا.
اما این دیر رفتن؟ میدونستم که باید برم تقویم رو نگاه کنم، ولی چرا نکردم؟ میتونستم بیشتر اهمیت بدم و آمادهتر باشم، اما سعی نکردم. واقعاً چرا؟ شاید چون کارم سر جاشه و نگران نیستم و مسئله مرگ و زندگی برام نیست. بعد هم مدرسه، با اینکه خوبه، اما مدرسهای نیست که خیلی خیلی دلم بخواد توش کار کنم. از طرفی، عمیقاً شاید دلم نمیخواد از جایی که هستم برم. هم تغییر سخته، و هم اینکه اینجا هم مزیتهای خودش رو داره. همه من رو میشناسن، نیازی نیست خودم رو ثابت کنم.
بگذریم، حالا ببینیم چی میشه.
کری هم مثل من، تراکم استخوانهاش توی ناحیهی پایین پشت کمه. حالا شاید اینطوری انگیزه پیدا کنه با هم وزنه کار کنیم.
خب، برم دیگه. تا بعد.
سلام. خب بلاگ اسکای دوباره باز نمیشه، فقط میشه مقدمه پستها رو از طریق پیامهای آپدیت شده دید. این مشکل منه یا همه این مشکل رو دارن؟ جواب بدین لطفا.
سلام. امروز رو بهتریه.
خانم مدیر گفته بود دوشنبه (امروز) برای میتنیگ وقت داره. من جواب داده بودم که 2.5 برای من خوبه. منتظر بودم که ایمیل بزنه و تایید کنه، یا تقویم برای دعوت بفرسته ولی خبری نشد. به معلمی که نماینده اتحادیه ست گفتم که اینطوریه و اگر میتنیگی برگزار شد تو هم بیا وگفت باشه.
فکر کردم اگر خبری نشد که هیچی، من تماسی نمیگیرم. ساعت 2:15 توی اطاقم مشغول آمادگی برای مصاحبه فردا و تهیه Lesson Plan بودم که خانم معاون اومد تو. پرسید امروز برنامه ات چی؟ گفتم باید میرفتم کلاس فلانی ولی دارن تی شرت رنگ میکنن کاری نیست من بتونم انجام بدم. گفت فردا چی؟ گفتم فردا هم که آف هستم نمیام و بعد چهارشنبه و .. گفت الان برو سر کلاس خانم فلان همینطوری به بچه ها کمک کن تا من مشاهده رو انجام بدم. کمی تردید کردم و گفتم باشه و رفتم.
برداشتم این بود که دو حالت داره: یا اینکه اصلا از ایمیلی که زدم و مکالمه ای که نارضاتیم رو از مشاهده قبلی به مدیر ابراز کردم خبری نداره و همینطوری اومده برای مشاهده. و حالت دوم اینکه در جریان دو تا مکالمه من با خانم مدیر هست و درست قبل از ساعت جلسه اومده که هم جلسه عقب بیفته و هم پرچم صلح نشون بده به این معنی که میخواد با مشاهده دوم اولی رو که من راضی نبودم خنثی کنه. نمیدونم.
بهر حال هرچی که بود انجام شد. صبر میکنم تا فیدبکی که بهم میده. اگر خوب بود که هیچی؛ ایمیلی که زدم پیگری نمیکنم و اگر بد بود اونوقت بشدت و بطور قانونی پیگیری می کنم. یعنی در حال حاضر فعلا تموم شد.
فردا مصاحبه دارم و یک بخشیش نیم ساعت درس دادن به دوتا دختر کلاس اولیه . قراره Reading comprehension باهاشون کار کنم. وسائلم رو آوردم خونه.
مدرسه جای قشنگی قرار داره نزدیک یک پارک خیلی زیبا. منطقه امنی هم هست توی دی سی، از این جا که الا ن هستم هم یکمی به خونه نزدیک تره. سطح مدرسه هم تاحدی بالاتر از اینجاست. ببینم چی میشه .
بیسکویت هایی که از دیروز مونده بود با چایم خوردم. به کری میگم فرو کردن بیسکویت توی چای من رو یاد بچگیهام میندازه.مخصوصا که بیسکویت ها وسطشون کرم دارن. بعد هم میگم که از خوردنشون اصلا پشیمون نیستم.
کری پیشنهاد میکنه که باهم بریم پیاده روی. نمیدونم واقعا خودش دلش میخواد یا بخاطر من میگه و ماجراهای قبلی سر پیاده روی.
کامنت کامشین باعث شد که فکر کنم به ماجرای چالش برای پیاده روی. و تصمیم بگیرم که چالش بی چالش، روز به روز پیش میریم .
خب همینها فعلا روزتون خوش.
سلام.از وقتی دوستم "ج" عکس جوانی مامانش رو بهم نشون داده، هر وقت نگاهش میکنم دنبال زن جوان توی عکس میگردم.زنی جوان و چابک با موهای مشکی روی شانه ها ، خوش لباس.
پیری باعث میشه آدمها رو جدی نگیریم، همونطور که بچه ها رو جدی نمیگیرم و این ظالمانه ست. پیری انگار چیزی از آدمها میدزده. شاید نه از همه البته نمیدونم. مخصوصا از کسانی که همه انرژی و عمرشون رو روی یک چیز تمرکز کردن همسر و بچه ها و وقتی اونها میرن زندگیشون خالی خالی میشه.
مادر دوستم میگفت که "اگر یکبار دیگه بدنیا میومدم...."، و ما همه سراپا گوش بودیم که اگر یک بار دیگه بدنیا میومد چکار میکرد؟ هرکدوم جمله اش رو با حدسی تمام کردیم تا اینکه خودش گفت:" اگر یکبار دیگه بدنیا میومدم اسم همه گلها و گیاهان رو یاد میگرفتم." ما همه گفتیم ای بابا، خب الان هم میتونین اسم همه گیاهان رو یاد بگیرین. و من پرسیدم به فارسی یا انگلیسی و اون گفت هردو! و من گفتم منهم دارم سعی میکنم اسم گلها و گیاهان رو به انگلیسی یاد بگیرم.
دوستهام که اومدن حالم بهتر شد. به کری میگم معاشرت با آدمها موضوع خام وارد ذهن آدم میکنه و حواس آدم پرت میشه از چیزهایی که فکرش رو مشغول می کرده.
از سرگرمیهای جدید اینکه تصمیم گرفتیم ورق بازی کنیم. به بازی حکم به انگلیسی چی میگن؟ اون بازیی که فقط خاج توش حکم هست اسمش پاسوره؟ بگذریم.
دیگه همین ها فعلا. شبتون خوش.
سلام.
بهترین مکالمات من و کری مکالمات موقع صبحونه اتفاق میفته. عصرها که از سر کار برم گردم خسته ام و حوصله مکاملات جدی رو ندارم. امروز صبح بهش میگفتم که طی یکی دو هفته اخیر از چیزی بشدت عصبانیم و این باعث شده که ظرفیت تحملم نسبت به بقیه چیزها پایین بیاد و اضافه میکنم که به احتمال زیاد و بعد یک عالمه حرف میزنیم و اون نظر میده منشا اصلی عصبانیتم محیط کاره.
تلفنی با دوستم ج که همزمان با چندین مساله مواجه و باید حلشون کنه حرف میزنم . میگه که اخیرا زیاد سر حال نیست و هم میدونه علتش چیه و هم نمیدونه علت اصلیش چیه.حرف زدن در مورد اون که تموم میشه ، میگم که منهم مدتیه عصبانیم و اینکه گاهی عصبانیت از چیزی باعث میشه مسائل دیگه بیش از اندازه عصبانیمون کنه و براش مثال هم میزنم از عوض شدن برنامه هفتگی استخر که با اینکه بطور طبیعی چندان ناراحتم نمیکرد اما الان به عصبانیتم اضافه میکنه، یا وقتی ماشینی که بطرز واقعطا خطرناکی جلوم میپیچه بوقی که میزنم از حد معمول طولانیتره.
یا وقتی شنبه از هایکنیگ میام خونه و دوش میگیرم و میخوام فیلم ببینم کری میل داره که روی کاناپه بشینیم و حرف بزنیم و بعد هم توضیح میده که من همه صبح رو بیرون بودم و با آدمهای مختلفی معاشرت کردم ولی اون خونه بوده با کسی معاشرت نکرده و بعد من احساس بدی پیدا میکنم نمیدونم دقیقا از دست خودم عصبانیم یا اون؟ با مهربونی برخورد میکنم اما این فکر آزار دهنده توی ذهنم میمونه که آیا کری برای من همراه مناسبیه؟ یا روز قبلش وقتی بدنبال چالش یک ماه پیاده روی که من شروعش کردم ، اصرار میکنم کمی بیشتر راه بریم که اقلا دو مایل راه رفته باشیم و کری بدون میل میاد و بعد هم بشوخی میگه که اگر بخوام زانوم رو عمل کنم تو باها میای و از این حرفها؟؟ یعنی اینکه من مسئول آسیب دیدگی زانوهاش خواهم بود و وقتی برگشتیم بدون اینکه به کری چیزی بگم،کاغذی رو که برای ثبت پیاده روی یک ماهه مون به یخچال زدیم میندازم دور و فکر میکنم که آیا کری همراه مناسبیه؟ یا وقتی شب پیدا کردن فیلم سینمایی مشترک باید به بهای گذشت یکی از ما دوتا باشه و آخرش چیزی نگاه میکنیم که هیچکدوم چندان دوست نداریم، فکر میکنم که آیا کری همراه مناسبیه برای من ؟ من عصبانیم و میدونم که کری منشا عصبانیتم نیست یعنی حداقل منشا اصلی عصبانیتم نیست . روی رفتارم کنترل دارم تا عکس العملی نشون ندم که بعدا پشیمون بشم یا ناچار به عذرخواهی بشم اما میخوام بگم آدم وقتی عصبانیه ز کاه کوه میسازه و انگار عینک منفی زده.
دیگه ؟ وقتی مثلا ساعت 9 صبحه و پسرم هنوز اجاره رونریخته به حساب و مننتظرم که اون پول رو بریزه تا منهم بریزم به حساب کری، با اینکه هنوز 9 صبحه اما من عصبانی میشم و توی فکرم بهش میگم که: " که بیا حالا باید هرماه هزار بار بهش یاد آوری کنم و کی میخوای مثل یک آدم بزرگ رفتار کنی و .." البته که عکس العملی نشون نمیدوم و صبر میکنم و اون طفلک هم نیم ساعت بعدش اجاره رو ریخته میریزه بحسابم. یعنی میخوام بگم آدم که عصبانیه از چیزی عینک سیاه میزنه انگار.
اینها رو برای چی گفتم؟ نمیدونم. برای تخلیه شاید. دلیل عصبانیم مسائل کاری تا حد زیادی و شاید چیزهای دیگه.
پ.ن:
عصبانیم برای اینکه درخواست اون جلسه رو کردم؟ از کوهی کاه ساختم؟ خودم رو توی دردرسر انداختم؟
از طرفی برای اینکه سکوت کردن باعث میشد احساس کنم از خودم مراقبت نکردم و عکس العمل نشون ندادم؟
این مواجهه عصبانیم میکنه؟ برای اینکه خودم رو توی این موقعقیت قرار دادم از دست خودم عصبانیم؟
فکر میکنم راه حل درستی رو انتخاب نکردم؟میتونستم به خود خانم معاون ایمیل بزنم ، نه به مدیر؟
واقعا از چی اینقدر عصبانیم؟ این خشم از کجا میاد؟ از دست کری عصبانیم؟
سلام.
یکی از نشونه هایی که میتونم بگم بهتر شدم اینه که احساس و رفتار خودم رو توی شرایط پر استرس بهتر مدیریت میکنم. الان حدود یک ماه و نیم از قطع دارو گذشته واین دیگه خودخود منم.
استرس پیدا میکنم، عصبانی میشم اما اینطور نیست که رشته امور از دستم در بره. شده شبهایی این وسط که تا حدی بیخوابی داشتم اما موقت بوده و قابل مقایسه با 3یا 4 سال پیش که دارو رو شروع کردم نیست. بی خوابیهای وحشتناک که به هیچ داروی خوابی هم جواب نمیداد و اضطراب شدید غیر قابل کنترل.
دارو کمک کرد خودم روجمع و جور کنم و بعدش هم تراپی. شما که نظر منفی نسبت به داروهای ضد اضطراب و افسردگی و خواب و اینها دارین، بد نیست بازنگری کنین توی عقیده توه و دیگرانی رو که نه شرایطشون رو میدونین از راه دور از شروع دارو یا ادامه مصرفش نهی نکنین. درسته هر دارویی ممکنه ساید افکت داشته باشه ولی چاره چیه؟ داروی فشار خون و قلب و اینها هم ساید افکت داره ولی گاهی آدم ناچاره. هرچند دارویی که مصرف میکردم برای من سایدافکت واضحی نداشت واقعا و ترکش هم اصلا اونقدرکه فکر میکردم سخت نبود. یعنی کلا نهضت مخالفت با داروی های افسردگی و اضظرا ب و اینها تشکیل ندین و مردم رو بر ای استفاده از دارو قضاوت نکنین. این از این! حسابی بالای منبر رفتم نه؟
هم اطاقی دو روزه که ازترس امکان مشاهده شدن ( بخشی از ارزیابی ) نمیاد سر کار و از مرخصی هاش استفاده میکنه. من هم اگر امروزصبح جلسه نداشتم نمیومدم بجاش میرفتم استخر. اما خب.
دیروز خیلی توی فکر بودم وتا حدی عصبانی. بعد فکر کردم که کری چه تقصیری داره؟ بعد یاد داستان کلیشه ای افتادم که مردها با مسائل کاری و مالی و اینها فکرشون مشغوله و به همسرشون توجه نمیکنن و زنها احساس رها شدگی و تنهایی میکنن. فکر کردم خب الان هم که من دارم همینکار رو میکنم. نه اینکه رفتارم بد باشه ولی توی فکر بودم و کری هم ا ین رو بامهربونی گفت که بنظر میاد فکرم مشغوله و حق دارم و از این حرفها.
امروز بییبی شاور یکی از معلمها بود. این خانم 10 سال پیش مثلا 26-27 ساله و مجرد بود. الان سالهاست ازدواج کرده و منتظراولین بچشه. اینجا نه تنها رشد بچه ها رو میبینیم که همکارها رو توی مراحل مختلف زندگی رو هم میبینیم. خانم ک توی اطاقش بود. گفتم نمیای بیبی شاور میراندا ؟ گفت نه، گفتم چرا؟ گفت اون هیچوقت بیبی شاور بقیه شرکت نمیکنه!!! مردم هم چه حوصله ای برای تلافی کردن دارن و چه موقعهایی رو برای تلافی کردن انتخاب میکنن.
اما جلسه صبح، بعضی مدارک هست که تا خود روز میتنیگ نمیتونیم فاینالازشون کنیم. امرو زمن همه کارهایی رو که میشد انجام دادم تا اینکه بجایی خوردم که دیگه نمیشد. یک اشکالی توی مدارک قبلی بود. توی جلسه ، خانم هماهنگ کننده جدید هم سعی کرد ولی نشد و بنابراین از ساپورت رفتاری و چیزهای دیگه حرف زدیم تاخانم معاون هم اومد. خانم معاون دستپاچه بود و هرچی سعی کرد نشد و گفت باید با سازمانی که مخصوص این کاره تماس بگیره. توی جلسه خانم معاون برای اولین بار حرف من رو تایید کرد . فکر کردم آیا خانم مدیر ایمیل من رو براش فرستاده و اون سعی داره رفتارش رو تغییر بده. و اون حالت دست پاچگی و نگرانیش برای اون بوده؟ نمیدونم.
رفتم کلاس خانم ب تا باژاک کار کنم. دیدم گفتاردرمانگر مدرسه داره باخودش میبردش ، گفت تو میخواهی باهاش کارکنی؟ گفتم نه. تو ببرش. توی کلاس ایزی اینها بچه ها دارن بازی میکنن. ایزی هم داره نقاشی میکنه. میگم امروز جمعه هست و برات بستنی چوبی گرفتم بعد از ناهار میای توی اطاق من.
خوبه که جمعه هست هرچند میدونم آخرهفته فکرجلسه ای که دوشنبه دارم ممکنه گاه و بیگاه بیاد وبره. اینکه چی باید توی میتنیگ بگم و انتظار شنیدن چی رو باید داشته باشم. به کری میگم ببین خانم معاون انگلیسی زبانه و این خودش باعث میشه که بتونه متقاعد کننده تر از من حرف بزنه. ضمنا باید سعی کنم آرامشم رو حفظ کنم و وقتی دروغ میگه یا حرف ناعادلانه ای میزنه عصبانی نشم.
دیگه چی؟ هنوز شانس مشاده شدن دارم. با اینکه کلاسها برنامه روزمره شون رو ندارن. هفته دیگه شانسش کمتره . بگذریم.
سلام.
کری که کارش تموم شد براش ازماجراهای امروز تعریف کردم. میگه" اگر معاونتون اینطور آدمیه و مدیر میدونه و کاری نمیکنه این مدرسه دیگه جای موندن نیست." خوبه که یکی هست بتونم براش از نگرانیهام حرف بزنم.
ناخنهام رو درست کردم . ناخنهای خودمه فقط لاک ژلی زدم. کلیه توصیه کردم که سوهان ناخن برقی استفاده نکنه. آخرش هم گفت فقط یکمی صافش می کنم و اینها و..
اقلا این یک کار انجام شد.
با کری قرار یک چالش 30 روزه پیاده روی گذاشتیم، البته ایده من بود .دیروز که بارون میومداولین روزش بود . امروز هم روز دومه، بارون یا آفتاب قراره لباس مناسب بپوشیدم و بهانه نیاریم و بریم پیاده روی هرچند کوتاه مهم نیست. مهم اینه که بریم.
فعلا همین
سلام. امروز از اون روزهای پر ماجرا بود.
اول از همه برخورد خانم معاون ، بجای اینکه از کوتاهی خودش معذرت بخواد و مسئولیت بعهده بگیره تازه ایراد هم میگره از من!! حالا من انتظار ندارم معذرت بخواد ولی اینکه ایراد هم بگیره و بخواد دیگران رو مسئول تلقی کنه؟؟؟ تصمیم گرفتم اینبار کوتاه نیام. زنگ زدم به اتحادیه و توضیح دادم چی شده و اون خانم هم گفت ایمیل بزنم و به ما هم CC ;کن که اگر سال دیگه درخواست کردی خانم مدیر خودش برای مشاهده بیاد دلیل داشته باشی.
ایمیل زدم به مدیر و توضیح دادم که این اولین برای نیست که این خانم معاون برخوردش تند و غیر حرفه ایه و در خواست میتنیگ دادم. از طرف اتحادیه به گوش نماینده اتحادیه توی مدرسه همرسید و زنگ زد و براش توضیح دادم و گفت که اونهم میاد توی میتنیگ( برای حمایت من). یعنی من و خانم معاون و خانم مدیر و اون خانم معلمی که نماینده اتحادیه ست.
اون مدرسه ای که ایمیل زده بودن تماس گرفتم مطمئن بشم همون چیزیه که من میخوام که دیدم نه! پس مصاحبه کنسل شد.
برای چند مدرسه دیگه رزومه فرستادم. یکیشون قرار مصاحبه گذاشت برای امروز که تلفنی حرف زدیم. قرار شد برای سه شنبه هماهنگ کنن و بهم بگن که برم مدرسه شون برای سوال و جواب حضوری و همینطور عملا کارم رو با بچه ها ببینن.
طوفان دیگه سر جریان فروش ماشینم به پسرم بود. قرار بود بعد از دو هفته بگه ماشینم رو میخواد یا نه. الا ن یک ماه گذشته و منهم فکر کردم که نمیخواد میخواستم امروز برم ماشینم رو ببرم یکمی رنگ بزنم به بدنه اش و تمیزش کنن بگذارم برای فروش و اینها که گفت وقت نکرده که بررسی کنه و هنوز تصمیم نگرفته و... کلی اعصاب خوردکنی آخرش بهش 10 روز مهلت دادم تا تصمیمش رو بگیره.
تنها نکته مثبت امروز اینکه بعد از کار رفتم استخر و یکمی حالم رو بهتر کرد.
کری پای کامپیتوره، مورفی داره کنار پای من غر میزنه فکر کنم بوی مرغ شنیده و ازمن مرغ میخواد.
من الان سینه مرغی رو که توی یخچال بود با آشی که از قبل مونده بود گرم کردم و خوردم.
دیگه چی؟ آهان از نکات مثبت دیگه اینکه بارون بالاخره بند اومد و هوا آفتابیه.
روزتون خوش.
سلام.
ساعت از 4 گذشته . توی مدرسه تلفن از یک شماره ناشناس داشتم، و برعکس همیشه جواب دادم. یک خانم مدیر بود که میخواست باهام قرار مصاحبه بگذاره.
دقیقا 11 ساله که توی مصاحبه ای شرکت نکردم . اومدم با چت جی پی تی تمرین کنم یک مشت جواب کلیشه ای تحویلم داد، از اون جوابهای تو خالی که فقط بازی با کلماته.
حالا که خانم مدیر میدونه من دارم دنبال کار می گردم مرخصی گرفتن و خود رو به مریضی زدن سخت شده. مصاحبه روز جمعه ساعت 3:30 هست، یعنی یا باید کل جمعه رو مدرسه نرم یا اینکه توی جلسه ماهانه کارمندان مدرسه که بعداز 3:30 هست شرکت نکنم. فکر کنم خودم رو کلا به مریضی زدن، هرچند مرخصیم حروم میشه ولی شاید بهتر باشه.
به مدرسه جدید فکر میکنم، حالا اگر قبول بشم البته، به محیط جدید آدمهای جدید بچه هایی که اسم هیچکدوم رو نمیدونم، گیجی و گم شدگی روزهای اول. اینکه نمیدونم به کی میشه اعتماد کرد و به کی نمیشه، اخلاق آدمها رو نمیدونم. میارزه خودم رو توی اینهمه دردرسر بندازم؟ میدونم که تغییر یکجور چالشه ذهن هم هست. همین مسیر جدیدی که باید رانندگی کنم ، همه مهارتهای جدیدی که باید یاد بگیرم و تازه نمیدونم که محیط جدید الزاما بهتر خواهد بود یا نه؟ نمیدونم واقعا. بعد هم من تازه امروز برای این مدرسه رزومه فرستادم، اگر صبر کنم ممکنه پیشنهادهای بهتری بگیرم. بهتر که میگم حداقل ازنظر مسافت. این مدرسه جدید شاید یکمی از مدرسه که الان هستم هم دور تر باشه حتی. شاید اصلا زنگ بزنم و مصاحبه رو کنسل کنم و صبر کنم برای موردی که خیلی بهم نزدیکه؟ یا ایمیل بزنم و در مورد پستی که بارش مصاحبه میرم مطمئن بشم. درسته که توی رزومه ام نوشته ام دنبال چی هستم ولی اینها گاهی توجه نمیکنن و پست دیگه ای پیشنهاد میکنن که من ممکنه نخوام. آره فکر کنم فردا زنگ بزنم همینکار رو بکنم. خب همین فعلا.
سلام.
امروز:
به خودم و تصمیم گیریهام اعتماد دارم.
با آرامش حرف میزنم و رفتارمیکنم.
جنبه خنده دارو طنز آمیز قضایا رو کشف میکنم و میخندم.
بااطرفیانم مهربون هستم و باعث میشم احسا س خوبی نسبت به خودشون پیدا کنن.
خودم رو دوست دارم و اشتباهاتم رو براحتی میبخشم.
1-سلام. چت جی پی تی، ایمیل مدیر مدرسه هایی که میخواستم براشون رزومه بفرستم برام آماده کرد و من از روی لیست بلند بالای ایمیلها کپی پیست کردم و بعد بعد رزومه و کاور لتر رو برای همه BCC; کردم. حالا نگو اشتباهی ایمیل مدیر مدرسه خودمون هم جزوش بوده!!! بعد از چند دقیقه خانم مدیر ایمیل زد که برای چی برام رزومه فرستادی؟ من هم گفتم که" لطفا ایمیل رو در نظر نگیر". تا سر فرصت باهاش حرف بزنم.
2-دیشب یک فیلم خوب دیدیم اسمش اینه: A nice Indian Boy. فیلم کمدیه ولی خب صحنه های احساسی هم داره. خلاصه هردومون تا حدی اشکمون دراومد. البته کری بیشتر از من.
3-دقیقا 17 روز مونده به تعطیلی مدرسه. هرچند دوماه تعطیلی هم مثل برق و باد میگذره و دوباره باید برگریدم، ولی بهرحال.
4-گروه دانشجوهای هم دوره ای دیگه جذاب نیست. خیلی از خاطرات مال بچه های خوابگاهه . خیلی خاطرات رو هم من اصلا یادم نیست، یعنی یا اصلا بهش توجه نکرده بودم یا برام مهم نبوده که یادم بمونه. در عوض بعضی از مکالمات رو با جزییات کامل یادمه. مکالمات با استاد روانشناسی با جزییاتش، مراجعینم ، بچه هایی که باهاشون کار میکردم... .ظاهرا من دوستم توی یک دنیای دیگه زندگی میکردیم . یادمه یکی از مسائلی که برامون مهم بوددرمان لکنت بود که آیا خوب میشه وچه روشهایی هست و اینها.
کری یک بازی نسبتا جدید خریده به اسم " کوریدورهست. اینجوریه که هر بازیکن فقط یک مهره داره و باید برسوندش اونور زمین و اون یکی بازیکن با آجرهایی که داره راهش رو مسدودمیکنه. این از معدود بازیهاییه که من با هرکس بازی میکنم میبرم. به دوستم میگفتم ظاهرا توی بستن راه دیگران خیلی با استعدادم.
ناخنهای اکریلیکم رو کندم و بعد از سه سال خودم لاک زدم. باید یک مدتی تحمل کنم تا ناخنهای آسیب دیده ام خوب بشن.
مدل موهام رو هم دوست ندارم. احتمالا میگذارم بلند تر بشه و بعد میرم مرتبش میکنم.
دیگه همین فعلا.
سلام.
کری کلا آدم وفاداریه. به آدمها به سگش حتی به گلها هم وفاداره. توی خونه قبلیش چهار تا گل ارکیده داشت که سالها عمر کرده بودن. حالا ارکیده های من ؟یکی دو ماه مواظبشون بودم و اگر کل نمیدادن مینداتختمشون بیرون.
یک گلدون رز کوچولو هست که مثلا مورفی به مناسبت روز مادر برای من خریده. گل روز توی خاکه و یک میز کوچولو جلوی پنجره برای خودش اشغال کرده .به کری میگم:" وقتی گل رز مرد، او ن گلدونی که قبلی رو برمیگردونیم اینجا و روی شومینه برای عکسهای یادگاری جا باز میشه . کری با نگرانی میگه:" مگه قراره گل رز بمیره؟"میگم خب وقتی بزرگ و قوی شد و گذاشتیمش توی بالکن... میگه:" این گل مینیاتوره قرار نیست زیاد بزرگ بشه."
خلاصه حسابی مواظبشه .براش از امازون غذای مخصوص سفارش میده بعد حواسش هست که گل روز آفتاب کافی بگیره.
امروز یکشنبه Memorial Day هست. صبح ساعت 8:30 به قصد استخر رفتیم بیرون. بهش میگم حالا ما دوستان استخری همدیگه هم هستیم. وقتی برمیگردیم ساعت 10:00 هست یعنی هنوز کلی از روز مونده.
به کری میگم، من اگر گفتاردرمانگر یا معلم نبودم دوست داشتم ژورنالیست بشم. یا کاری که به نوشتن مربوطه بعد توضیح میدم که فکر کردن و پردازش مطالب توی ذهن و نوشتنشون رو دوست دارم، فقط باید مواجهه ام رو با واقعیات بیرونی بیشتر میکردم و کلا نوشتن از اون کارهایی بود که از انجامش بعنوان یک شغل واقعا لذت میبردم. بعد من میپرسم که کری اگر شغل دیگه ای قرار بود انتخاب کنه اون شغل چی بود و .. بحث کشیده میشه به هوش مصنوعی و اینکه تا کجا ها میتونه پیش بره و اگر بخش هشیار آدمیزاد فقط کلا "مغز" هست چه چیزی باعث میشه که هوش مصنوعی قدرت تصمیم گیری و انتخاب نداشته باشه و خلاصه اینطوری یک ساعتی مشغول حرف میزنیم تا اینکه من گرسنه ام میشه. انگور یخ زده میخوریم و بعدمن برای خودم ماهی میگذارم توی فر و کری که میلی به ماهی نداره سالاد سفارش میده.
دیگه چی؟همین فعلا و سوال معرف اینکه آیا ما فقط ذهنمون هستیم؟ یا چیز دیگه ای هم هستیم ؟ غیر از مغز؟ جای دیگه ای؟ از اون سوالات بحث برانگیزه بگذریم.
سلام. عصر یکشنبه ست. صبح با مورفی رفتم پیش پسرم. با دیدن باغچه خونه ذوق زده شدم. گلهای لی لی نارنجی مثل هر سال در اومده بودن و گلهای ادریس که پارسال کاشته بودم گل داده بودن .مورفی رو گذاشتم و رفتم خرید و بعد ناهار گرفتم و برگشتم باهم خوردیم. پسرم نگرانه که اگر من برای تعطیلات از آمریکا خارج بشم موقع برگشتن ممکنه به مشکل بر خورد کنم و بهتره به یک سفر داخلی اکتفا کنم. بعد هم ذهن نگرانش من رو نه راهی کانادا که ، یکراست میفرسته ایران وبعد این وسط کارم و فرصت بازنشسته شدن رو هم از دست میدم و برای فروش خونه ام توی آمریکا دچار مشکل میشم و ... پس بهتره که حداقل تا سیتیزن نشدم از کشور خارج نشم.
برگشتن تو ماشین با چت جی پی تی مشورت میکنم که با توجه به شرایط من میگه شانس اینکه مشکلی پیدا کنم کمه. کری هم بعید میدونه که مشکلی پیش بیاد و فکر میکنه حداکثرش سوال و جواب و اینهاست . بهش میگم اگر مشکلی پیدا شد وکیلی میگیری و من رو نجات میدی؟ میخنده ومیگه آره.
عصر کمی چرت میزنم و گیجی ناشی از کم خوابی دیشب بهتر میشه بعدش هم با کری بستنیی که قبلا با منگوو cottage Cheese درست کردیم میخوریم و بعدش از روی بی حوصلگی هرچی که پیدا میکنیم مثل گیلاس و بعدش هم انگور یخ زده.
این عکس گلهای Hydrangea یا گل ادریس هست که گوگل کردم براتون:
دیگه اینکه ماشین قدیمیم رو هنوز نگذاشتم برای فروش اینهم یک فکری روی ذهنم.
HOA خونه ام 100 دلار زیاد میشه این ماه. هر چی مخارج رو کم میکنم از یک جای دیگه یک خرجی پیدا میشه
فردا هم که Memorial Day هست و استخرهای سر باز مثل همیشه که این موقع باز میشن باز شدن، هرچند که هوا امسال خیلی سرد تر از سالهای قبله.
تا موقع خواب خیلی مونده اما حوصله بیرون رفتن ندارم. شاید یک فیلم کلاسیک ببینم و شاید با کری چیزی پیدا کنیم که هر دو دوست داشته باشیم ببینیم.
خب همین فعلا.
سلام.
در انتظار خوابم و صد افسوس، خواب به چشمم باز نمیاید
اندوهگین و غم زده میگویم، شاید ز روی ناز نمیاید...
2:20 دقیقه بامداده.بعد از یک عالمه غلت زدن بی حاصل، روبدوشامبر مخملی زرشکیم رو پوشیدم و اومدم اینجا.
از هایلایتهای امروز توی ذهنم:
-1مشاهده یک پرنده مشکی با بالهایی قرمز و زرد برای اولین بار توی شهر قدیمی الکساندریا
2-طبق قوانین ویرجینیا چیدن میوه های وحشی جنگلی برای نیاز شخصی ( نه فروش ونه اینکه جمع کنی ببری خونه) آزاده.، در راستای بحث با کری در مورد چیدن میوه های جنگلی و آسیب رسوندن به طبیعیت. هرچند قرار شد به طرز تفکر همدیگه در این مورد احترام بگذاریم و من به اون اصرار نکنم میوه های جنگلی بچینه.
3-کشف تشابه شدید دیوید با همسر سابق از نظر "در درسترس نبودن از نظر عاطفی"
4=هندیها، حتی بعد از هزار سال مهاجرت هنوز سعی میکنن بچه هاشون رو برای ازدواج مچ کنند و احساس مسئولیت میکنن برای همسریابی برای بچه هاشون( بعد از مکالمه طولانی با دوست هندی توی هایکنیگ)
همنیها فعلا.
سلام. آدمهایی که از کشورهای عقب مانده میان تقصیری ندارن. تصور کنین که اگر خود ما دسترسی به اینترنت و شبکه های اطلاع رسانی نداشتیم. اگر کتابهایی رو که الان خوندیم نخونده بودیم و پادکستهایی که گوش دادیم گوش نداده بودیم اصلا چرا راه دور بریم دانشگاه و حتی دبیرستان نرفته بودیم، اگر اونقدر درگیر نان و آب و جنگ بودیم که فرصت فکر کردن به چیزهای دیگه رو نداشتیم، وضعیتمون چطوری بود؟
اینها تراوشات ذهنی من بعد از برخورد امروزم با یک خانم سودانی با حجاب کامل توی استخر بود. ازم پرسید کجایی هستم؟ گفتم ایرانیم.گفت :" سلام علیکم" گفتم سلام.پرسید مسلمون هستی؟ گفتم مذهبی نیستم. گفت آره ولی مسلمون هستی؟ گفتم مذهبی نیستم. یکبار دیگه هم پرسید و بالاخره کوتاه اومد .
به کلاهم اشاره کرد و پرسید از کجا گرفتمش؟ گفتم آمازون. گفت گرونه؟ گفتم نه چندان.گفت چه کلماتی رو باید تایپ کنه . گفتم کلاه شنای پارچه ای. گفت :" ولی سر من خیلی بزرگه برای سر من هم پیدا میشه؟"گفتم نمیدونم سر من زیاد بزرگ نیست ب دنبال سایز بزرگ نگشتم . بعدش مکالمات دیگه ای هم داشتیم . سادگی و صمیمیتش باعث شد احساس بدی که ایجاد کرده بود از بین بره . حتی کلی از دستش بخندم و حتی دلم بخواد براش کلا بزرگ از آمازون پیدا کنم که اندازه سرش باشه . فکر کردم شاید اگر من هم توی سودان بدنیا میومدم و به همون منابعی که اون دسترسی داره دسترسی داشتم الان دقیقا مثل اون بودم.
کری امروز اعلام کرد که عروسش که توی بچه دار شدن مشکل داشته داره لقاح آزمایشگاهی ( نمیدونم بهش چی میگن) رو امتحان میکنه. کری عاشق بچه است و از حالا جشن گرفته که تقریبا یک سال دیگه یک نوزدا کوچولو به خانواده اضافه میشه که میتونیم باهاش بازی کنیم.
خب همین فعلا.
سلام.بچه های گروه واتس اپ دانشکده ، یادشونه که روز ثبت نام، اولین روزی که اومدیم دانشکده؛ هوا بارونی بود. حالا که خوب فکر میکنم منهم بارون اون روز رو یادمه. من مسیر خونه تا دانشکده رو همیشه پیاده میومدم اون روزهم داشتم پیاده میومدم که دوست قدیمی خواهرم رو دیدم و اون که از بچگی به بعد من رو ندیده بود گفت:" وای چقدر شبیه خواهرت ز شدی." این مکالمه کوتاه همینطوری بدون دلیل یادم مونده.
از خود روز ثبت نام و جزییاتش چیزی یادم نیست. امروز باز رفتم سراغ مکا لمات گروه و صبح وقتی رانندگی میکردم به یکی دیگه از همکلاسیها زنگ زدم و کلی حرف زدیم.
فکر کردم شاید بشه توی این گروه دوستیهایی جدیدی رو بنا گذاشت.شاید نقطه مشترکی که داریم بهانه ای باشه برای تبادل افکار. بتونیم آدمهایی جدیدی رو که شدیم بشناسیم و این وسط شاید دوستیها بر پایه های جدیدی بنا گذاشته بشه.
دیروز برای بالکن دنبال گلدون و گل و اینها بودیم. کری با حوصله با من اومد و باهم چیزهایی رو که میخواستیم انتخاب کردیم. کارهای مشترک اینچنینی که کلی دقت و وقت میبره برای من و همسر سابق معمولا منشا اختلاف بود. یعنی اینطوری بود که یا من داشتم خرید میکردم و اون همراهم بود وباید حواسم بود که خرید زیاد طول نکشه و خسته نشه و اینها و یا برعکس . با کری احساس میکنم که دوتایی داریم با هم یک کار مشترک رو انجام میدیم.برای هزارمین بار این فکر میاد توی ذهنم که اگر وقتی هر دو جوان بودیم همدیگه رو میدیدم رابطه مون چه شکلی میشد واقعا؟
مورفی یک سگ کاملا لوس شده و بغلیه. کی لوسش کرده؟ خب معلومه کری! زندگی ایده ال مورفی همونطور که قبلا گفتم اینه که بیاد بغلمون یا کنارمون بشینه. ما صبحونه رو روی کانتر آشپزخونه میخوریم که چهار پایه های بلندداره. مورفی نمیتونه بپره بغلمون و مدام غر میزنه. امروز اومدم دیدم که غیر از دوصندلی بلند کنار کانتر، کری یک صندلی از میز ناهار خوری برای مورفی آورده گذاشته کنار صندلیهای ما ! یعنی که حالا موقع صبحونه سه تایی پشت میز میشینیم!
کی میگه که گربه ها رئیس هستند و سگها خدمت گزار؟ موقع خواب که میشه مورفی میاد زل میزنه توی چشم ما یعنی وقت خوابتونه بریم بخوابیم. صبحها هم حق نداریم طولانی توی تخت بمونیم. محل نشستنمون هم که تعیین میکنه، همدیگه رو هم که جرات نداریم بغل کنیم حسودی میکنه، از یوگا هم خوشش نمیاد و تا من میام ورزش کنم میاد کنارم روی مت یوگا میشینه. ولی با همه اینها عاشقشم.
خب همین بگذریم.
سلام. منتظر ارزیابیهای آخر سال هستیم، طبق معمول! با هم اطاقی جدید کلی دوست شدم حیف که سال دیگه از اینجا میره.
بودن توی گروه دانشجویی واتس اپ بهم احساس برگشتن به گذشته رو میده. آدمهایی که بعد از گذشت بیشتر از 3 دهه دیگه نمیشناسیشون. هرچند که بامرزبندی های اون دوران ، خط کشی بین دخترها و پسرها اون موقع هم درست نمی شناختیمشون و همه چیز د رحد یک حضور عمومی توی کلاس و کلینیک بود و شایعات .
استادها پیر شدن یا بازنشسته و یا از دنیا رفتن. بهترین دوستم هم که همه دوران دانشجوییم رو پر کرده بود که الان 7-8 سالیه از دنیا رفته. مرور خاطرات اون دوران فقط غباری از غم به دلم میپاشه.
از اون گذشته بچه هایی که ایران هستند و همه دوران کار تا بازنشستگیشون رو ایران گذروندن، تجربه بسیار متفاوتی با من دارن. اونها حرف هم رو میفهمن و شاید حرف برای گفتن بهم دارن اما من نه. دلم نمیخواد برگردم به مرور اون روزها. فعلا همین.
-راستی من کامنت میگذارین و میگین که خصوصی بمونه، چون نگرانید که ممکنه باعث آشفتگی فکری و بحث بشه کامنتتون؟ خب بشه! چه اشکالی داره؟ همه کامنتها عمومی میشن مگر اینکه حاوی اطلاعات مشخصی باشه که مربوط به افشای هویت کامنت گذارنده ست یا خود من.
سلام.کامنت اون دوستی که خواسته بود جملهم رو پاک کنم، هنوز برام قابل هضم نیست. توی این هجده نوزده سال، اولین باره کسی چنین چیزی ازم میخواد! یه جورایی حس سانسور شدن بهم داد. راستش اصلاً کاری ندارم نوشتهم درست بوده یا غلط، اما اینکه کسی بگه «لطفاً پاکش کن» چون باهاش موافق نیست یا خوشش نمیاد؟! اگه میگفت باهاش مخالفه، یا فکر میکنه واقعیت نداره، یا حتی ازم ناراحت شده، قابل درک بود. ولی اینکه فقط بگه پاکش کن… برام خیلی عجیبه. برای شما هم عجیبه یا فقط من اینطور فکر میکنم؟
امروز کری میگفت برنامهی استخرشون برای فلان روز کنسل یا جابهجا شده، چون مسابقات LGBTQIA هست. یعنی مسابقاتی برای افرادی که گرایش جنسیشون با اکثریت جامعه متفاوته. خب، بهنظرم هر کسی حق داره اونطور که هست زندگی کنه. ولی اینکه پرچم بزنن و تیم جدا داشته باشن... واقعاً گرایش جنسی چه ربطی به تیم شنا داره؟ بعد با کری دربارهش صحبت کردیم. گفتیم که خیلی از این افراد سالها تحت فشار بودن، هنوز هم توی بعضی ایالتهای جنوبی آمریکا ممکنه باشن. طبیعیه که حالا یه جورایی انفجاری واکنش نشون بدن. ولی واقعیت دیگهای هم هست: ماها معمولاً دوست داریم با آدمهای شبیه خودمون باشیم، براشون جامعه (کامیونیتی) پیدا کنیم. این قابل درکه، ولی شاید لازم نباشه مدام توی بلندگو اعلامش کنیم.
کری لپتاپش رو آورد سمت دیگهی میز و گفت: «میخوام کنار هم با لپتاپهامون کار کنیم.» این کارش خیلی به دلم نشست.
خب، همین دیگه... تا بعد.